" /> رمان انتظار پارت آخر - رمان خونه دانلود رمان های عاشقانه در ناول 97

رمان انتظار پارت آخر

رمان انتظار

جهت مشاهده پارت اول و اخر به ترتیب وارد شوید

وقتی رسیدم ترمینال گیج و منگ می دویدم و به مردم التماس می کردم یکی به من بگه چطوری برم سمیرم ..
تو رو خدا کمک کنین ..یک راننده ای دلش برام سوخت و گفت : خواهر همین جا بمون من یک نفررو می شناسم که کارش اینه تا حالا زیاد سمیرم رفته ..
بزار پیداش کنم؛؛ میگم تو رو ببره ؛؛ولی شما هم یکم آروم باش خواهر …
انشاالله که چیزی نشده ….اون رفت و من بیتابی می کردم می ترسیدم بر نگرده ..
ولی..خیلی زود با یک پژو ی چهارصد و پنج برگشت و خودش پیاده شد …
بدون اینکه سئوالی بکنم سوار شدم ..نمی خواستم وقت رو از دست بدم ..
می خواستم هر چی زود تر خودمو به محمد برسونم ….
گفتم برو آقا ؛؛برو ..تو رو خدا تند برو …
راننده نگاهی از تو آیینه به من کرد و گفت هشتصد و پنجاه تومن میشه …
گفتم: باشه برو تو فقط زود منو برسون …. ولی وقتی راه افتاد یکم ترسیدم ..داشتم با یک مردی که نمی شناسم میرفتم تو جاده ..
راننده که مردی سی و هفت؛ هشت ساله بود باز از آیینه به من نگاه کرد .. شروع کردم به گریه و التماس و گفتم : آقا تو رو خدا فکر کن من خواهرتم .. شوهرم الان به من احتیاج داره ..
مجبورم برم ؛؛هواپیماش گم شده …تو یاسوج …
تو رو خدا با من کاری نداشته باش …
خیلی متاثر شده و گفت : آبجی خیالت راحت باشه …درد تو الان درد ما هم هست ..
منم زن و بچه دارم ؛؛؛شما مثل آبجی ما میمونی خاطرت جمع باشه صحیح و سالم میرسونمت ….

تو راه من فقط زجه می زدم محمد رو صدا می کردم و اشک میریختم …..
و اون مرد صلوات می فرستاد . از قم که رد شدیم من دیگه به هیچ تلفنی جواب ندادم ….
همه می خواستن از رفتن منصرفم کنن و من فکر می کردم محمد اونجا منتظر منه و باید برم انگار داشت صدام می کرد …..
برای اینکه نگرانم نباشن زنگ زدم به دوستم و شماره ی مامانم رو دادم و گفتم بگو من حالم خوبه وقتی رسیدم زنگ می زنم …
از همون ساعتی که شنیده بودم حتی یک قطره آب هم نخوردم ..
رنگم پریده بود و بشدت می لرزیدم ..نزدیک اصفهان که رسیدیم ..
راننده از آیینه ی ماشین نگاهی به من کرد و گفت : خواهر بسه دیگه گریه نکن ..اینطوری که تو داری گریه می کنی تا اونجا نمی رسی ..و زد کنار و جلوی یک مسجد نگه داشت …
و رفت برام آبمیوه خرید ولی نتونستم اونم بخورم ….
گفت : آبجی به جای این همه گریه پیاده شو نماز بخون و دعا کن ..گریه کردن که مشکلی رو حل نمی کنه ….
ولی من از بس سردم بود نتونستم پیاده بشم ….
که رضا زنگ زد ..و گفت شماره ی راننده رو بده به من ما اینجا سمیرم منتظر می مونیم …..
کمی بعد راننده برگشت …و گفت : میگن هواپیمایی در کار نیست …
جایی سقوط نکرده شاید دزدیده باشن ..و شوهرت زنده باشه …
یکم جون گرفتم شماره اونو گرفتم دادم به رضا و فورا رفتم به نماز خونه …
ولی چه نمازی خوندم ؛؛ تمام مدت با صدای بلند طوری که معلوم بود دارم به خدا التماس می کنم نمازم رو خوندم و دوباره راه افتادیم و دیدم گوشیم زنگ می خوره رضا بود …
به من گفت یاسمن همه ناراحت هستیم این کارو نکن تلفنت رو جواب بده ..بزار نگران تو نباشن مامان داره دق می کنه گناه داره …

ولی مگه تلفن ها یکی دوتا بود بعضی ها سفارش می کردن مراقب باشم و بعضی ها سر زنشم می کردن …
تنها بابا بود که با وجود اینکه روی ما خیلی تعصب داشت با بغض به من گفت بابا برو شاید پیداش کردی …
من دلم روشنه ..این حرفش چنان قوت قلبی بهم داد که تونستم به راهم ادامه بدم …
ما شهر ضا رو رد کردیم و به اول راه سمیرم رسیدیم …
یک امامزاده اونجا بود ..منم که دلم سوخته … گریه کنون رفتم ….
داشتن برای شهادت حضرت فاطمه سمنو می پختن ….
نماز خوندم؛ نماز امام زمان خوندم …و نذر کردم اگر محمد پیدا شد هر سال اینجا گوسفند بکشم …
و بعد مقداری پول ریختم تو صندوق و دوباره راه افتادیم ….
هر چی جلو تر می رفتیم هوا سرد تر می شد ….
شیشه های ماشین یخ زده بود و راننده می گفت : خدا رحم کنه اگر اینجا ماشین خراب بشه از سرما میمیریم و گرگ ها ما رو می خورن ….
اون نمی دونست که من دست از جونم شسته بودم ..من محمدم رو می خواستم چیزی تو این دنیا نمی تونست منو ناراحت کنه ..
که رضا زنگ زد و پرسید : کجایی ؟
گفتم : داریم میرسیم سمیرم ..
گفت ما روستای پادنا هستیم ..گوشی رو بده به راننده ….و بهش آدرس ماشین خودشو داد و پلاک ماشین ما رو گرفت و گفت ..حواست باشه رد نشی ما داریم میایم تو جاده ….

ساعت شش و نیم بود که یک ماشین از روبرو چراغ زد و کنار ما ایستاد …
من فورا پیاده شدم و رفتم تو ماشین امیر تو این فاصله سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد …….
رضا رفت پول راننده رو حساب کرد وقتی برگشت گفت خودش گفته پونصد تومن بده ….
تازه می دیدم که حال اون دونفر از من بهتر نیست …
هر دو داغون و پریشون بودن با چشمهای ورم کرده …..
رضا که پلکش بهم چسبیده بود و به زحمت باز می کرد …..
سه تایی با حالی نزار رفتیم بطرف روستای پادنا …..
وقتی اونجا رسیدیم ..در کمال تعجب دیدم مجری طرح نیرو گاه مهندس حیدری و دو نفر دیگه برای پیدا کردن محمد اومدن ….
اینم برام قوت قلبی شد …و از طریق اونا ما توی یک خونه ی یکی از کارمندان شرکت برق اسکان پیدا کردیم …
آقا ی موسوی و همسرش و خیلی از اقوامشون نهایت محبت رو به ما می کردن ….
اونشب خیلی سردم بود چون فکر می کردم الان محمد تو اون سرما ی وحشتناک مونده ..ومن مثل یک جوجه گوشه ای گز کرده بودم و می لرزیدم ….
و اون سه نفر مدام از محمد می گفتن از تعهدش به کار ؛؛و دلسوزی های اون برای اداره می گفتن ..
از آقاییش از متانت و صبوریش و ما گریه می کردیم …

از خانم موسوی صاحبخونه پرسیدم شما صدایی شنیدین؟ ممکنه سقوط نکرده باشه ؟ ..
سری با تاسف تکون دادو گفت : چرا خانم جان سقوط کرد سر صبح یک صدایی مثل صاعقه اومد و زمین لرزید وشیشه ها شکست ..
ولی پشت دنا یک دشتی هست که تابستون ها ما میریم اونجا ..
اگر خلبان مهارت داشته باشه می تونسته اونجا بشینه …
امید واریم همین طور باشه …
تنها دلخوشی من شده بود اون دشت و اینکه اصلا تو اون منطقه آنتی وجود نداشت ..و من فکر می کردم شایدم به خاطر همین از مدار خارج شده …..
صبح زود بیدار شدم و تا همه آماده بشن ؛ نماز خوندم و نماز خوندم و نماز خوندم و التماس کردم که محمد زنده باشه …..
و اون روز ما بتونیم از توی اون کوهها پیداش کنیم …..
وقتی راه افتادم مدام آیه الکرسی می خوندم و صلوات می فرستادم ….
فقط خدا به من نیرو می دادکه بعد از دوروز غذا نخورن می تونستم همراه اونا برم ….
قله دنا رو دیدم اونی نبود که تو عکس ها و نقاشی ها دیده بودم چیزی که روبروی ما بود چهل قله مخوف با غار های متعدد و مه گرفته …
عقلم بهم می گفت ..دلسرد شو ولی دلم رضا نمی داد هنوز دعا می کردم شاید ….

اون روز صدها نفر به دنبال عزیزانشون اون بالا تو سرمای بیست درجه زیر صفر پر پر می زدن و اشک می ریختن و هیچ کاری از دست کسی ساخته نبود ….
خیلی دلم می خواست از اون بالا فریاد بزنم شاید کوه صدامو به محمد برسونه و بدونه که من اومدم دنبالش ……
و اونجا شنیدم که این هواپیما در تاریخ شش بهمن به علت نقص فنی بعد از یک پرواز کوتاه به فرودگاه تهران برگشته بوده ….
با شنیدن این خبر آتیش گرفتم …داد می زدم چرا ؟ چرا با جون مردم بازی می کنین ؟ اینایی که اونجا وسط کوه موندن عزیزای ما بودن ..
زن و بچه داشتن …تو رو خدا یکم دقت کنین .. مردم رو سوار این گاری ها نکنین ….
با جون مردم بازی نکنین …
رضا اومد و منو گرفت …و سعی کرد آرومم کنه …و همه ی اونایی که اونجا بودن با مرثیه من گریه می کردن ….
ولی من دیگه اختیاری از خودم نداشتم هر هلیکوپتری که میومد یا اون کوهنورد ی که به دنبال لاشه ی هواپیما می گشتن ..روی پاشون میفتادم ..
عکس محمد رو نشون می دادم و گریه می کردم ….
فردا هوا آفتابی شد و مه از کوه رفت …
اونجا مردم بودن؛؛ جمعیت هلال احمر بود نظامی ها هم بودن ..ولی فقط دوتا هلیکوپتر درب و داغون بود که هر وقت بلند می شد کسی امید به برگشتنش نداشت …
هلیکوپتر ها رفتن و ما همه نماز خوندیم صلوات می فرستادیم …
دعا کردیم و همه با هم تو اون سرما که اشک رو صورت آدم یخ می زد گریه کردیم ….

تا یکی از هلیکوپتر ها از دور پیدا شد …و ما منتظر بودیم تا برسه و خبری به ما بده …..
ولی قبل از اینکه اون بشینه .. یکی از پایین اومد و گفت اخبار اعلام کرده آرم هویپمای آسمان رو دیدن و لاشه پیدا شده …
حالا دیگه می دونستم که هواپیما سقوط کرده …
کوهنورد ها راه افتادن برای رسیدن به اونا که پیداشون کنن شاید زنده باشن …
قصد داشتم تا پیدا شدن محمد اونجا بمونم ..
حتی پرسو جو کردم یک جایی رو اجاره کنم ..
ولی گفتم هر کس رو پیدا می کنن می برن پزشک قانونی یاسوج و از اونجا می برن تهران ……
اونا می گفتن ..هیچ کس زنده نمی مونه یا بر اثر اثابت به زمین صدمه می ببینه یا سکته می کنه …. بی خودی امید نداشته باشین …
باز هوا خراب شده بود کسی نمی تونست خودشو به لاشه برسونه تصمیم گرفتیم بریم یاسوج که اگر محمد رو آوردن خودم باشم …
با گروهی که به دنبال محمد اومده بودن راه افتادیم از گردنه ی پیزن از اونا جدا شدیم اونا رفتن تهران و ما خودمون رو رسوندیم یاسوج …
این درو اون می زدیم ولی حتی پزشک قانونی هم به ما جواب نمی داد …
هیچکس به ما جواب نمی داد ….

باز خونه ی یکی از همکارای شرکت برق موندیم و فردا دوباره برف بارید مه شد و دوباره راه گشتن رو سد کرد …و محمد من اونجا توی اون برف و سرما موند .
و من خسته و بیچاره در حالیکه دیگه نای حرف زدن نداشتم … وقتی شنیدیم که پیکر ها رو فورا به تهران می فرستن و اونجا شناسایی می کنن …مامان مدام می گفت بچه ها بهانه تو رو می گیرن و غصه می خورن راضی شدم ….با رضا و امیر برگردیم تهران در حالیکه من دلم , روحم رو اونجا جا گذاشتم …..
به محض اینکه رسیدیم مامان اومد جلو و خودمو انداختم تو بغلش اون زار می زد و من بی رمق و مات مونده بودم …
هنوز قطره ای آب نخورده بودم ..
آخه من بدون محمد چطور می تونستم چیزی بخورم ..
شاید اون الان یک جا گرسنه باشه ..ولی من اجازه نمی دادم کسی سیاه بپوشه و هنوز امید داشتم که محمد یک جایی و یک طوری خودشو نجات بده ..
چشم براه ومنتظر موندم و انتظار کشیدم ….
اونشب هم نتونستم چیزی بخورم و هلیا و هلنا رو گرفتم تو بغلم و خوابیدم ..خسته و در مونده ….
مدام مثل مرغ پرکنده از خونه ی خاله میرفتم خونه ی خودم و بر می گشتم یکجا بند نمی شدم …
جهنمی رو جلوی چشمم دیدم و نمی تونستم دم بزنم …

تا هفدهم اسفند ماه بود که خبر رسید عده ای احراز هویت شدن …حال من معلوم بود هم دلم می خواست محمد تو اونا باشه هم دلم نمی خواست ….
که وقتی اسامی اعلام شد اسم محمد صادق نوری اولین نفر بود واویلا شد وقتی فهمیدیم فقط بیست در صد بدنش رو پیدا کردن …
منو و خاله و هانیه یک نفس فریاد می زدیم …
قیامتی بود نگفتی …
مردم اومدن دوست و آشنا همکار و فامیل با سبد های گل و تاج گلهایی که عکس محمد روی اون بود و قدم به قدم منو به واقعیتی که گربیانم رو گرفته بود نزدیک کرد …

محمد بیست نه بهمن رفت و بیست و نه فروردین بقیه ی بدنش رو آوردن تا ما اونو دفن کنیم و من بیست و نه سالم بود …
حالا از این عدد بشدت منتفرم …و هر وقت جایی به این عدد بر می خورم بی اراده گریه ام می گیره ….
ولی چیزی که می دونم اینه که به حرفای محمد رسیدم …
تموم چیزایی که اون به من یاد داده بود و وادارم می کرد یاد بگیرم بکارم اومد …
من اگر اون یاسمنی مونده بودم که همسر محمد شدم نمی تونستم از عهده ی زندگیم بر بیارم …

شاید اون فرشته ای بود که خداوند برای من آفریده بود ..
چرا که قبل از این حادثه همه ی محکم کاری ها رو برای زندگی من انجام داده بود ….
میز غذای من هنوز چهار نفره است و هنوز همه ی مشکلاتم رو به دست محمد می سپارم و اون برام حل می کنه …
نمی تونم بگم شاید باور نداشته باشین ..ولی حضور دائمی اونو با تمام وجود حس می کنم ..و سعی می کنم قوی و محکم ؛زنی باشم که اون ازم انتظار داشت …
شب ها ساعتها باهاش حرف می زنم و درد و دل می کنم ..و خدا رو شاهد می گیرم که می فهمم به حرفام گوش می کنه ..
بعضی چیزا یک طوری برام مهیا میشه که باور کردنی نیست …
پس اون واقعا موجودی الهی بود …
من عاشق محمد بودم و امروز هزاران برابر عاشقترم …
و می خوام بمانم تا ابد روحش را با درست زندگی کردن شاد نگه دارم …..

یاسمن نوری
و از همه شما ممنونم که قصه ی منو خوندین و با من همراه بودین ..

پایان

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن