" /> رمان انتظار پارت 1 - رمان خونه دانلود رمان های عاشقانه در ناول 97

رمان انتظار پارت ۱

رمان انتظار

جهت مشاهده پارت اول و اخر به ترتیب وارد شوید

از مدرسه رسیدم در خونه زنگ زدم مامان درو باز کرد … خیلی گرسنه بودم تا وارد حیاط شدم بوی پلوی دم کشیده و خورش کرفس همه جا پیچیده بود دلم بد جوری ضعف رفت …
کیفم رو پرت کردم رو مبل و رفتم سراغ مامان …
گفتم: سلام , سلام به به مامان خانم چه کرده؛؛ زود باشین بکشین که دارم میمیرم …
گفت : صبر کن رضا هم بیاد همه با هم بخوریم تا تو لباست رو عوض کنی اومده ,
کاهوهای شسته شده ی تو سبد بهم چشمک زد و چند تا پر بر داشتم ؛؛ همین طور که گاز می زدم ..
دوباره کیفم رو از روی مبل بر داشتم و رفتم بالا …
آنا هیتا داشت بازی می کرد ..منو که دید با خوشحالی پرسید : امروز به قولت عمل می کنی یاسی ؟
گفتم : قولم چی بود یادم نیست …
گفت : عه خودت گفتی با من کارتون نگاه می کنی همون سی دی که رضا برام گرفته …
گفتم : باشه درسم رو بخونم خودم بهت خبر میدم اینقدر نگو ؛ هر وقت فرصت کنم با هم می بینیم …..
صدای در حیاط که آهنی و بزرگ بود به من فهموند که رضا اومده ..ولی حس کنجکاوی باعث شد از همون بالا نگاهی به حیاط بندازم ..
رضا با محمد بود ..
به آناهیتا گفتم بدو بریم ناهار بخوریم محمد هم اومده خوب شد حالا همه با هم نگاه می کنیم ….
آناهیتا پنج سالش بود و رضا دوسال از من کوچکتر و چون منو رضا بزرگ بودیم همبازی جز ما نداشت ….
ولی شش تا خاله ی مهربون داشتم که هر کدوم یکی دوتا بچه داشتن که همسن منو و رضا و آنا هیتا باشن …
محمد هم پسر خاله ی من بود اون پنج سال از من بزرگتر بود …
اومدم پایین و گفتم: محمد سلام این طرفا ؟
گفت : سلام ..من که همیشه اینجام …وای نمی دونی یاسمن چقدر بهت احتیاج دارم …
گفتم : تو ؟ به من ؟ ..
رضا گفت : بی خودی به این امیدوار نباش درسش خوبه حال ما رو نمی فهمه ..
گفتم : بی چشم رو خوبه که ریاضی رو از من یاد می گیری …
گفت : به خدا محمد با التماس ده دقیقه بعدم دعوامون میشه ….
محمد گفت : نه تو رو خدا با من دعوا نکن ..لازمت دارم ..رفتم دانشگاه حالا می بینم همه چیز رو فراموش کردم ..
چند تا مبحث هست که بطور کلی از ذهنم رفته …

من که غذا کشیده بودم و تند و تند داشتم می خوردم …با دهن پر گفتم :ما اینیم ..دانشگاهی ها به من احتیاج دارن … باشه بعد از ناهار بریم بالا هر چی بخوای یادت میدم …
مامان گفت : محمد جان حالا ناهارتو بخور دیر نمیشه خاله جون ..
محمد دستشو گرفت جلوی کفگیر پر از پلوی مامان و گفت : نریز خاله من زیاد گرسنه نیستم … همین بسه ..ای وای نریز تو رو خدا , خاله ؟ ..حالا من این همه رو چطوری بخورم ؟ ..
رضا گفت : مامان می دونی که محمد زیاد این خورش رو دوست نداره .. ولی محمد بخور همچین خورش کرفسی دیگه گیرت نمیاد ..مامان چقدر خوشمزه شده …
من عادت داشتم تند تند غذا بخورم انگار یکی دنبالم می کرد برای همین زود سیر می شدم …
قبل از همه تموم کردم و رفتم بالا …ولی محمد موند و با رضا به مامان تو جمع کردن میز کمک کردن …و یکم طول کشید تا اومدن بالا …و من خوابم برده بود …
که صدای رضا رو شنیدم که می گفت : اینا هاش محمد بیا نگاه کن یا خوابش می بره یا دعوا می کنه …
چشمم رو باز کردم ..و گفتم : محمد من حاضرم بیا همینجا بشینیم پشت میز من؛؛ راحته ….
اول رفتم صورتم رو آب زدم تا چشمم باز بشه .. محمد با همه ی ما ؛؛ پسر خاله ها و دختر خاله ها فرق داشت ..
آروم بود و حرف گوش کن و کار راه انداز ..خوب همه هم این جور آدما رو دوست دارن … منم دلم می خواست یک کاری براش بکنم …رابطه ی دوستانه و خوبی با هم داشتیم ..
عین رضا بود برای من …و اونم بین همه ی آدم های دور برمون به من اعتماد می کرد و بیشتر وقت ها با هم درد دل می کردیم ….
محمد مدتی بود از دوست دخترش با من حرف می زد و مدام سفارش می کرد به کسی نگم … در حالیکه می دونست این کارو نمی کنم ….هر جا میرفتن و هر کاری می کردن برای من تعریف می کرد .

اون روز کنار هم نشستیم و من در حالیکه مدام خمیازه می کشیدم برای اون از فرمول های ریاضی می گفتم ….
اونم گوش می داد یک مرتبه پیشونیشو خاروند و رفت تو فکر و با افسوس گفت : یاسمین با هاش بهم زدم .. پرسیدم با کی ؟ آهان با دوست دخترت ؟ چرا دیوونه؛؛ گفتی که دختر خوبیه …
گفت : نه فایده ای نداره به درد هم نمی خوریم ..خواسته های اون با من جور نیست …
گفتم : نمی دونم چی بگم ؟ اون چی اونم نمی خواد با تو باشه ؟
گفت : هر دو فهمیدیم که اون حس لازم رو بهم نداریم ….
گفتم : تو که انگار داری غصه می خوری ؟ چیزی که فراوانه دختر ..انشالله یکی خوبشو پیدا می کنی …و دوباره شروع کردیم به درس خوندن ….اما یک چیزی برام من تازگی داشت و اون رفتار و نگاههای محمد بود که احساس می کردم فرق کرده ..
این یک شک بود و خیلی جدی نگرفتم ..
من هیجده سالم بود و سال آخر دبیرستان و جز حال هوای خونه و درس خوندن و خوردن و خوابیدن چیزی تو سرم نبود ….
برای همین زود فراموش کردم و اون روز گذشت ..ولی از اون به بعد بیشتر روزا محمد برای اینکه من بهش ریاضی درس بدم میومد خونه ی ما …
رضا برادر کوچک تر من بود ولی مثل همه ی برادر ها می خواست به من امر و نهی کنه ..و چون من زیر بار حرف زور نمی رفتم دعوامون می شد ..
این دعوا ها و جر و بحث ها هم منو کلافه کرده بود هم پدر و مادرم رو …هر دو می خواستیم ثابت کنیم حق با ماست ….
تا یک روز بعد از ظهر من داشتم با آناهیتا نقاشی می کشیدم …تا سرش گرم بشه ..رضا از حموم اومد بیرون و رفت تو اتاق من …
فورا بلند شدم و با حرص رفتم دنبالش ؛؛ باز عطر من تو دستش بود ..
گفتم : هی آقا اینجا چی می خوای بزار سر جاش و بیرون ..زود ….
گفت : خجالت بکش یاسی فقط یکم … قول میدم امروزم می زنم فردا میرم برای خودم می خرم ..اصلا این عطر مردونه است به درد تو نمی خوره بده به من تو برو برای خودت یکی دیگه بخر …
گفتم : چیز دیگه ای میل نداری ؟ ..تمومش رو تو زدی چیزی نمونده دست از سرم بر دار صدای منو هم در نیار ….

حالا من بگو و اون بگو و هیچ کدوم رضایت نمی دادیم که بابا از پایین داد زد : بس کنین بازشروع کردین ؟ نمی خوام صداتون رو بشنوم …
رضا شیشه ی عطر منو که تو دستش بود پرت کرد سینه ی دیوار و خرد شد و ریخت رو زمین اومد از اتاق من بره بیرون که یکی زدم تو پهلوش و بعد ..افتادیم به جون هم ؛؛
ملاحظه ی چیزی رو هم نمی کردیم …می خواست منو بزنه ..منم که حسابی حرصم گرفته بود به طرفش حمله کردم …
نمی دونم چی شد که یک مرتبه دستش رفت تو شیشه ی اتاق فقط با هم گلاویز بودیم نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ..یک مرتبه …
یک فریاد بلند کشید و گفت : آخ دستم …مامان ؟ و من فقط خون می دیدم ..از همه جای دستش خون فواره می زد ..
خودش ترسیده بود و من از اون بیشتر …و هر دو با هم فریاد زدیم مامان ….بدو مامان …
در حالیکه بهش نگاه می کردم به گریه افتادم و گفتم داداش جون ..داداش جونم نترس قربونت برم خوب میشی .. کجات درد می کنه ؟
ولی وقتی اون همه خون رو دیدم دلم می خواست جیغ بکشم ……
بابا در حالیکه رنگش مثل گچ دیوار بود زنگ زد به اورژانس و مامان هم تو سر و کله ی خودش می زد دستشو با یک پارچه بست ..ولی خون اونقدر زیاد بود که ظرف چند دقیقه خیس شد…
رضا داشت از حال میرفت روی زمین نشسته بود و ناله می کرد و در حالیکه به من نگاه می کرد با بی رمقی گفت : یاسی نترس چیزی نیست …
گفتم : تقصیر من بود …به خدا نمی خواستم رضا قربونت برم ….نمی خواستم اینطوری بشه ..رضا جان خوب میشی داداش …
گفت : نه تقصیر خودم بود …

آمبولانس که اومد فورا شاهرگ اونو موقتی بستن و خوابودنش رو برانکارد و با مامان و بابا رفتن …
داد زدم منم میام …مامان ؟ منم ببر ….ولی اونا تو حالی نبودن که اصلا صدای منو بشنون …
معلوم می شد از دستم عصبانی بودن ..ولی من فقط فکر می کردم بلایی سر رضا نیومده باشه و تا بیمارستان دوام بیاره .. با احساس گناهی که داشتم و یک اتاق پر از خون رضا مونده بودم چیکار کنم ..
فقط گریه می کردم ..و داد می زدم و می کوبیدم روی پام ..
آنا هیتا هم بچه ترسیده بود و گریه می کرد ..که محمد از راه رسید …به من گفت : بدو حاضر شو من می برمت ؛ خاله زنگ زد جریان رو گفت مامانم داره میاد پیش آناهیتا .. ..
من اول اومدم دنبال تو ..بدو ….
فورا لباس پوشیدم و منتظر خاله شدم که برسه تو این فرصت زنگ زدم به مامان ولی جواب نداد ..به بابا زنگ زدم اونم جواب نداد ….
گفتم محمد تو بزن ببین رضا چطوره ؟ به خدا من نفهمیدم چی شد که دستش رفت تو شیشه ….
گفت: خودتو ناراحت نکن ..چیزی نمیشه …..
دم در موندیم تا خاله رسید با محمد رفتیم بیمارستان ..تو راه مدام به مامان زنگ می زدم و اون جواب نمی داد ..و اینکه اونا منو مقصر می دونستن و خودم از همه بیشتر ناراحت بودم اعصابم رو بهم ریخته بود ……
بابا که اصلا جواب تلفنم رو هم نمی داد …. به محض اینکه بیمارستان رسیدیم صبر نکردم محمد بیاد ..
سراسیمه دویدم تو بیمارستان ..بخش اوراژنس ..مامان داشت گریه می کرد و بابا سرشو گرفته بود ..
پرسیدم: بابا رضا خوبه چیزی شده ؟
بابا گفت : نترس دارن بخیه می زنن چند تا رگ اصلی پاره شده بود خدا خیلی رحم کرد ..
گفتم : بابا به خدا من نفهمیدم چی شد باور کنین ؛؛
گفت بیا اینجا تو بغلم کاریه که شده بابا ؛؛ ولی این درس عبرت بشه برات اینقدر با هم دعوا نکنین …
نگو تقصیر من نیست گردن بگیر تا دیگه از این کارا نکنی … بزرگ شدین آخه خجالت بکشین ؛؛
حدود یک ساعتی که ما اونجا بودیم همه ی خاله ها و دایی از راه رسیدن ..هر کدوم یک جور منو سر زنش می کردن ..
درد خودم کم بود بقیه هم نمک به زخمم می پاشیدن …..وقتی رضا رو آوردن دیگه رمقی تو تنش نبود …
همون جا بهش خون تزریق کردن و ..بر اثر دارو ها خوابش برد …
به محمد گفتم : منو از اینجا ببر ..
گفت : ناراحت نشو میگذره ..بزار حالش خوب بشه همه فراموش می کنن ..
با تندی گفتم : بهت میگم منو از اینجا ببر …

قسمت بعد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن