" /> رمان انتظار پارت 3 - رمان خونه دانلود رمان های عاشقانه در ناول 97

رمان انتظار پارت ۳

رمان انتظار

جهت مشاهده پارت اول و اخر به ترتیب وارد شوید

شور حالی تو خانواده ی پر جمعیت ما افتاده بود .بیشتر شب ها دور هم جمع می شدیم،، شش خاله داشتم و کلی پسرخاله و دخترخاله ی ریز و درشت ؛؛؛
می زدیم و می رقصیدیم و هر شب خونه ی یکی بودیم ..
و من در مقابل نگاه های پر از عشق و محبت محمد غرق در خوشحالی بودم ..
هیچ مانعی بین ما نبود جز اینکه بابا شرط گذاشته بود تا من دانشگاه قبول نشم اجازه ی ازدواج ندارم …و چون محمد هم خیلی دلش می خواست من برم دانشگاه حرفی نمی زد …
همینکه مدام همدیگر رو می دیدیم وتو جمع فامیل ما رو نامزد می دونستن برامون کافی بود …
و چون ذاتا دختر با نشاط و خوش گذرونی بودم ..با تکیه به استعدادم و اینکه می دونستم چقدر با هوشم زیاد کنکور رو جدی نگرفتم ..
خوب تمام روز که مدرسه بودم و بعد ظهر ها هم محمد با خواهرش هانیه که یکسال از من بزرگتر بود و دوست صمیمی خودمم بود میومدن خونه ی ما و چهار تایی با رضا وقت میگذروندیم و این شد که اونسال تنها جایی که من قبول شدم سلفچگان بود ..که آه از نهاد مامان و بابا بلند شد ….
بابا که عادت نداشت صداشو رو ما بلند کنه از کوره در رفت و سرم داد زد ..این باید نتیجه ی کنکور تو باشه ؟
این بود دختری که همیشه شاگرد اول بود ؟ و رو به مامان گفت : همش تقصیر توست من می دونستم اسم روش بزاری دیگه درس نمی خونه بهت نگفتم بزار درسش تموم بشه بعدا ..
حالا خوبه عقد نکردین وگرنه همین سلفچگان م قبول نمی شد …
گفتم : بابا قول میدم امسال قبول میشم دنیا که آخر نشده …
داد زد آخر شده ؛ یاسمن آخر شده ….تو دیگه قبول بشو نیستی از درس افتادی ..امسال نشدی دیگه نمیشی ….
گفتم : قسم می خورم تا قبول نشدم ازدواج نمی کنم ..بهتون قول میدم امسال بخونم و قبول بشم …..

حالا می ترسیدم به محمد بگم ناراحت بشه اون داشت روز شماری می کرد که یک مراسم عقد بگیریم ..
خاله هم مدام به مامان می گفت : که این دوتا بچه بهم علاقه دارن ..جداشون که نمیشه کرد ..
خوب نزدیک هم که باشن گناه می کنن ..ما ها همه با هم زندگی می کنیم نمی تونیم دست رو دست بزاریم و هیچ کاری براشون نکنیم …
مامان می گفت : تو رو خدا حالا حرفشو نزن ابراهیم رضایت نمیده میگه باید درس بخونه …..
منتظر محمد بودم از دانشگاه بیاد اون سال آخر بود و مهندسی شبکه ی کامپیوتر می خوند .
تو اتاقم نشسته بودم ؛ دلم گرفته بود می خواستم باهاش درد دل کنم ..
با خودم غر می زدم ..مگه چیه ؟ همه باید کنکور قبول بشن ؟ نشدم که نشدم ..فدای سرم …
صدای در آهنی حیاط بلند شد و فهمیدم اومد ..
چون اون موقع روز کسی رو نداشتیم که بیاد …
از در که وارد شد گفت : سلام عمو ….خاله سلام ..چی شده چرا اوقاتتون تلخه ؟
بابا گفت : هیچی عمو جان خبر که داری خانم کجا قبول شده؟ ..
محمد گفت : بله بهم گفته …الان کجاست؟ ..
من سرمو از اون بالا خم کرده بودم ..
گفتم اینجام .. محمد دوپله یکی کرد و اومد و گفت : سلام خوبی ؟ همینطور که میرفتم به طرف اتاقم گفتم : نه چه خوبی اصلا فکر نمی کردم اینطوری بشه …
حالا اینام که بزرگش کردن ..فکر می کنن دانشگاه چه خبره ..درس بخونم که چی بشه ..
یک لبخند زد و گفت : درس می خونی که خونده باشی خودت بعدا فرقش رو می فهمی ..
چرا نخوندی که قبول بشی ؟ که یک سالت به باد بره ؟…

گفتم : محمد تو دیگه چرا این حرف رو می زنی؟ خودت نذاشتی من درس بخونم ..
گفت : ببین یاسمن هیچوقت گناهت رو پای دیگران ننداز ..تو اگر می خواستی کسی نمی تونست جلوی تو رو بگیره …
گفتم چیه حالا همه از من طلبکارن ؟ منه بیچاره داشتم درس می خوندم تو اومدی هوایم کردی ….
گفت : باز داری حرف خودت رو می زنی یعنی تو اینقدر ضعیفی که به هر بادی به لرزی ؟
پس می خوای تو این دنیای بی رحم چطوری زندگی کنی ؟ ببین من این چیزا حالیم نیست باید دانشگاه بری از همین امشب شروع کن اگر می خوای من نمیام اینجا تلفنم خودت بهم بزن ولی بخون …
من به عمو قول دادم ولی از اون مهمتر اینه که به خودم قول دادم …که مانع پیشرفت تو نباشم ..
از اون روز به بعد محمد یا خونه ی ما نمی اومد یا اگر میومد منو وادار می کرد درس بخونم ..
اون کتاب می خوند با مامان حرف می زد ولی اجازه نمی داد از سر درسم بلند بشم ..
هنوز گاهی اونو به چشم پسر خاله می دیدم ….
از بس که بهم سخت میگرفت از دستش کلافه می شدم …..ولی اثرش روی بابا خیلی خوب بود و اجازه ی عقد رو داد …..
برای همین چهاردهم اسفند همون سال که ۸۷ بود بابا که می دید محمد بیشتر از اون برای درس من حرص و جوش می خوره مراسم عقد ما رو بر گزار کردن …..
و من مدیریت صنعتی تهران قبول شدم….

توی یکسالی که تو عقد بودم چهار تا از دختر خاله ها و پسر خاله هام ازدواج کردن و یکیشون هم هانیه بود که با دوست صمیمی محمد امیر وصلت کرد …
دور؛ دورِ جوون ها بود دوتا دوتا می شدیم و خوش میگذروندیم …
به جز محمد که فقط داشت به دل من راه میومد .
همه خوشحال بودن اون .می گفت : هر چیزی حدی داره آدم باید به فکر آینده اش باشه ..الان ما جوونیم و می تونیم زود یاد بگیرم دو روز دیگه نه مغزش رو داریم نه وقتشو ….
وتا می تونست وقتشو صرف خوندن و چیز یاد گرفتن می کرد ….
تا محمد درسش تموم شد تو وزارت نیرو استخدام شد …
و بساط عروسی ما هم راه افتاد و درست یکسال بعد چهاردهم اسفند ۸۸ من لباس عروسی پوشیدم …و به اصطلاح رفتم خونه ی بخت ….
عمو ناصر پدر محمد و خاله خیلی بهمون کمک کردن و یک آپارتمان هفتاد متری با دو خواب کوچک برامون خریدن و جهاز منو بردیم
و در میون خوشحالی و ساز و آواز اونا رو تو ی اون خونه چیدیم …..
تا اینجا محمد با من راه میومد ..چون من هیچی از زندگی نمی دونستم ..دختری بودم که همه ی کارمو پدر و مادرم و رضا انجام می دادن ..
ولی به محض اینکه ازدواج کردیم ..مدام ازم ایراد می گرفت که زود باش دیر میشه بخون ..
یاد بگیر .. کلاس برو .. خیاطی یاد بگیر .. آرایشگری یاد بگیر …
تو باید کار کنی …نمیشه تو خونه بشینی … راستش بهم بر می خورد و یک چیزی ذهنم رو آزار می داد که اون می خواد من کار کنم و پول در بیارم تا خودش راحت تر زندگی کنه شایدم می خواست ازم سوءاستفاده کنه ….

ولی به روی خودم نمیاوردم ..شاداب بودم و سر زنده از سر و کولش بالا می رفتم بغلش می کردم به راحتی فریاد می زدم دوستت دارم ….
ولی با فشار هایی که اون برای کلاس رفتن و درس و دانشگاه به من میاورد روز به روز بد اخلاق تر می شدم ….و گاهی دعوا می کردیم در حالیکه اون خونسرد بود و جواب منو نمی داد ..
فقط می گفت : من این چیزا حالیم نیست از آدم عاطل و باطل خوشم نمیاد ..
من و تو باید همه کاری رو که تو این دنیا هست یاد بگیریم چرا ما از ادمای موفق این روزگار نباشیم ؟
گفتم : با آرایشگری می خوایم اینو ثابت کنیم ؟ یا با خیاطی ؟
می گفت : هر چیزی آدم یاد بگیره یک روز به درش می خوره ولی اینو می دونم که ضرر نداره … تو باید یاد بگیری رو پای خودت بایستی ..
اگر رو پای من باشی یک روز بی پا می مونی …
گفتم : محمد نکنه می خوای بهم خیانت کنی …
گفت : تو جون و عمر منی عزیز ترینمی این حرف چیه می زنی محاله یاسمن خودت می دونی که تو اولین عشق و آخرین عشق منی .. نفس منی اینا رو برای خودت میگم ….
اونجا آروم می شدم ولی باز وقتی میرفت دم بانک و خودش تو ماشین می نشست و قبض های خونه رو می داد به من که پرداخت کنم …
درماشین رو می زدم بهم و می گفتم : کلفت آوردی محمد ؟ خوب خودت برو ..
می گفت : زود باش تنبل …برو منتظرتم …و خوب سر همین موضوع ها با هم جر و بحث می کردیم ….

سال دوم دانشگاه که بودم گفت : می خوام برات یک آرایشگاه بزنم میگن در آمدش خوبه …
دو عامل باعث شد که این کارو قبول کنم ..یکی اصرار های محمد و دوم علاقه ی خودم به آرایشگری و خیلی زود به کمک عمو ناصر پدر محمد و خاله و مامانم اونجا رو راه انداختیم ….
محمد فورا یک حساب برام باز کردو کارت گرفت و ازم خواست هر چی در میارم بریزم تو همون حساب …
چون به این کار علاقه داشتم روز به روز کارم بهتر شد و رونق گرفت و ظرف یکسال تونستم هم درس بخونم و هم آرایشگاهم رو اداره کنم و بعد از مدتی که تنها کار کردم …
دوتا دختر جوون به اسم زهره و آفاق استخدام کردیم که به من کمک کنن ..
تازه بازم نمی رسیدیم جوابگوی همه ی مشتری ها باشیم ….
همه چیز خوب پیش میرفت ..
ولی شب ها اونقدر خسته میشدم که تا سرمو میذاشتم از حال میر فتم ..و کمتر می تونستم محمد رو ببینم برای همین یک طوری بهش شک کرده بودم که اون چرا اینقدر از من کار می کشه ؟
من یک دختر کم سن و سال و عاشق پیشه و شاداب و خوش گذرون بودم که اگر اینا رو از زندگیم حذف می کردم احساس پوچی و در موندگی بهم دست می داد ..و حالا تمام وقتم یا به درس خوندن می گذشت یا به کوتاه کردن و رنگ کردن موهای مشتری ..
گاهی هم که عروس داشتم ..دیگه تا دیر وقت کار می کردم ….

محمد میومد دنبالم و ساعت ها تو ماشین منتظرم می موند . ولی اعتراضی نداشت و همین منو آزار می داد نمی گفت : کار نکن یا حد اقل کمتر کار کن ….
فقط با مهربونی منو می بوسید می گفت خسته نباشی عزیز دلم …
و من که نمی تونستم جلوی زبونم رو بگیرم ..می گفتم : مگه تو همینو نمی خوای محمد ؟ می خوای من مدام خسته باشم ..
پس نگو خسته نباشی بگو الهی همیشه خسته باشی …و اون بازم می خندید و من دلیل اون خنده های الکی رو هم نمی دونستم و حرص می خوردم ….
مدام با خودم فکر می کردم اگر قراره اینطوری زندگی کنم ..نمی خوام ؛؛ خیلی زور داشت که آدم رو وادار کنن یکسره کار کنه …
خوب اول زندگیمون بود و محمد با مهربونی هاش و توجه بی اندازه اش به من باعث می شد فراموش کنم و دوباره همون کارایی رو که ازم می خواست انجام بدم ….
ولی ته دلم ناراضی بودم چون دلیل کارش رو نمی فهمیدم ..
هر چی پول در میاوردم توی همون حساب می موند و محمد دست بهش نمی زد . ..
اون حتی به درس و دانشگاه منم کار داشت ازم می خواست به موقع سر کلاس حاضر بشم و درسم رو بخونم ….
بارها بحث کرده بودیم و ازش خواسته بودم به کارم کار نداشته باشه ولی وقتی صورتم با اون نگاه قشنگش خیره می شد دست و پام سست می شد ..بازم تسلیم خواسته هاش می شدم …

تا یکشب که خیلی زیاد مشتری داشتم و باز تا دیر وقت کار می کردم در حالیکه از بوی رنگ سرم درد گرفته بود خسته روی صندلی نشستم زهره داشت سالن رو تمیز می کرد و موهای ریخته شده روی زمین رو جمع می کرد …
پرسیدم آفاق کو ؟
گفت : نمی دونم نیم ساعت پیش به من گفت میرم تا جایی و بر می گردم ولی هنوز نیومده …
گفتم برو دم در ببین محمد اومده ؟
رفت و با محمد اومدن تو …
نگاهی به من کرد و گفت : به نظر خیلی خسته میای ..مامان شام حاضر کرده منتظر ماست دوست داری بریم ؟
گفتم : بریم ولی زود بر گردیم خیلی خسته ام به هر حال شام که نداریم …. هانیه و امیر ام اونجان ؟
گفت : آره خاله و رضا و آناهیتا هم هستن ولی عمو نیومده ..من قول ندادم چون ترسیدم تو خسته باشی …
گفتم محمد یک کار نیمه وقت هم برای آخر شبم پیدا کن تا صبح کار کنم ..نکنه دیر بشه …
گفت : پاشو دم بریده منو مسخره می کنی ؟ حالا بعدا خودت می فهمی این کارا برای خودت بوده …بریم دیگه ؟
گفتم باید صبر کنم آفاق بیاد رفته تا جایی بر می گرده باید بهش پول بدم ..
زهره زنگ بزن ببین کجاس ؟ ..
کمی بعد زهره گفت گوشیش خاموشه ..
زهره همینطور جمع و جور می کرد بلند شدم و رفتم سر کشوی پولام که کارتم ودستگاه کارت خوان بانک هم اونجا بود ..ولی تا اونو کشیدم بیرون دیدم هیچی توش نیست ..

بلند گفتم محمد مثل اینکه آفاق کشو رو زده همه چیز رو دزدیده ….
زهره ندیدی چیزی با خودش ببره ..
محمد زود اومد و نگاه کرد ..و آه از نهادش بلند شد اون همه پول و کارت و پوز غیب شده بودن …و خوب آفاق هم که نبود …
اولش که حیرون بهم نگاه می کردیم …..
محمد عصبانی شد و با حرص گفت : آخه تو عقلت کجاست همین طوری همه چیز رو ولو گذاشتی اینجا …منم بودم می بردم …
گفتم داد نزن خودم دارم میمیرم ..زنگ بزن پلیس …
با تمسخر گفت : خوبه که همینم به عقلت رسید …
حالا من چه حالی داشتم اون همه زحمتم به باد رفته بود و یکجا از دست داده بودم …
کمی بعد پلیس اومد انگشت نگاری کردن . سئوالاتی که هیچکدوم به درد نخورد ..آدرسی که از آفاق داشتیم جعلی بود و شماره ی اونم که خاموش ..و کاملا معلوم شده بودکه از اول با نیت بد اومده بود اینجا کار کنه ….
نه بانکی باز بود که کارت رو بسوزنیم و نه دستمون به جایی بند بود …
پلیس می گفت اگر حرفه ای باشه تا صبح می تونه با کارت خرید سوری بکنه و همه ی پول رو از حساب بکشه بیرون ….
همینطور اشکم می ریخت و تازه محمد هم معترض من شده بود که تقصیر تو بوده برای چی کارتت رو توی اون کشو گذاشتی ؟
حق با اون بود ولی من که هم خیلی خسته بودم وهم ناراحت از دست دادن پولام .. زیر بار نمی رفتم و با هم جر بحث می کردیم تا خونه ی خاله اون داد می زد من داد می زدم ….

وقتی هم رسیدیم خوب همه خبر دار بودن و منتظر که من وارد شدم هانیه اول از همه جلوی در پرید به من بدون اینکه حال منو در نظر بگیره : که آخه دختر بی عقل چرا در کشو رو باز گذاشتی کارتت تو کشو چیکار می کرد ؟..
گفتم به تو چه مربوط دخالت می کنی ..برو بابا درد خودم برام کمه حالا باید جواب تو رو بدم ؟ خاله هم داد و بیداد می کرد و هر کس یک طوری داشت سر زنشم می کرد که عرضه ی اداره کردن اونجا رو نداشتم …
مشت ها مو بهم گره کرده بودم داشتم منفجر می شدم ..
حتی مامان و رضا هم منو مقصر می دونستن …
از همه طرف بهم حمله شده بود …و این بار محمدم ازم پشتیبانی نمی کرد و داشت بهم بد و بیراه می گفت که دیگه کلافه شده بودم …
و داد زدم آره ؛؛آره من بی عرضه ام ..من گناهکارم …
همه چی تقصیر منه…یکسال و نیم تو اون خراب شده جون کندم که بدم اون زن با خودش ببره .. از بس بی عقلم ..ولی شما ها از من بی عقل ترین که حال منو درک نمی کنین ..
میدونین چیه اصلا نمی خوام دیگه کار کنم نمی خوام هیچکدوم تون رو ببینم ..
به هیچکس مربوط نیست خودم در آوردم خودمم از بین بردم ..
مخصوصا این کارو کردم ..و کیفم رو بر داشتم و با سرعت از خونه اومدم بیرون ..و شروع به دویدن کردم ..
پشت سرمم نگاه نکردم …
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن