" /> رمان دختر طلاق پارت11 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۱۱

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

زدم رو پیشونیم وای خدا یعنی میتونم برسم؟ ایشالله که میتونم  هوف چقدر کارا سنگین بود . میشا هم که زانوی غم بغل گرفته بود نالید .

_آهو بلند شو بریم بخوابیم دو ساعت وای خدا یعنی میرسم به دوختن تاپ و دامن!

لبخندی از حرفش زدم اونم مثل من درد دوخت کامل لباسارو داشت ؛ از رو صندلی بلند شدم و به تارا نگاه کردم که تو فکر بود. 

_تارا؟

جوابی نداد ، با انگشت کوبیدم رو میز 

_تارا خاتون. 

سرش و آورد بالا

_جانم؟

_چرا تو فکری؟

لبخند تلخی زد

_دارم به اشتباه دیشب فکر میکنم که چطور نفهمیدم تا الان که دوست قدیمی مادرم و لاله ی موزی رو تا الان فکر میکردم خانواده خوبین اما وقتی فهمیدم ازشون متنفر شدم حتی آقا داریوش چون اگه آقا داریوش یه ذره سخت میگرفت به اینا پررو نمیشدن .

_بیخیال بیا بخواب چشمات قرمزن. 

سری تکون داد ، رفتم رو تخت دراز کشیدم وای چقدر خوب بود همین که سر رو بالش گذاشتم چشمام گرم خواب شد.

امید 

اوف یکم تغییر کرده بود همونم خیلی بود البته انگار یه دختر دیگه بود که چهره ی آهو رو داشت طرز حرف زدن.

طرز راه رفتن.

تیپو آرایشش .

همینا ازش دختری ساخته بود که نگاه کل مجلس رو به خودش جلب کنه و حتی خوده من این آهو آهوی قبل نبود ، پوزخندی زدم مبارک همسر جدیدش باشه. 

در خونه رو باز کردم و رفتم داخل خونه پدریم همون لحظه صدای پاشنه های کفش از پله ها اومد به بالا نگاه کردم که با دوتا چشم قرمز برخوردم. 

_اومدی ؟

_سلام آره. 

اومد نزدیکم

_دیشب کجا بودی امید میدونی چقدر خجالت کشیدم جلوی مهمونا؟

_بابا خودت دیدی که حال یکی از مهمونا بد شد.

ابروهاش و داد بالا. 

_یکی از دوستای تارا…. 

_تارارو میشناسی؟

_اره دوست دوران بچگیمه خودمم تورو به اون معرفی کردم برای خیاطیش .

سری تکون دادم

_عجب. 

_داشتم میگفتم دوست تارا چه ربطی به ما داره؟ میسپردی به یکی دیگه اتفاقی می افتاد؟

نفسم و عصبی فوت کردم بیرون

_لاله تمومش میکنی یا نه حوصله ندارم. 

گره کراواتم و باز کردم و پله هارو رفتم بالا . صدای کفش لاله نشون میداد که داره پشت سرم میاد .

_حالا دختره چی شد حالش خوب شد؟

اگه میدونست اون دختر کی بود رسما دیوونه میشد چون میدونستم که از آهو دل خوشی نداره حالا از سره حسودی ، نفرت یا…. دلایل مختلف.

_آره.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

خواستم برم داخل اتاق که دستم کشیده شد  لاله دستاش و دور گردنم حلقه کرد و گفت

_از دستم ناراحت نشو دیگه .

سرش و به سینم چسبوند ، حلقه دستش و تنگ تر کرد . دستم و دور کمرش حلقه کردم ، زمانی که مظلوم میشد دوستش داشتم. 

آهو 

به زور از روی تخت اومدم پایین غر زدم

_میشا و تارا بلند شید باید بریم .

رفتم صورتم و آب زدم داشتم جلوی آیینه مسواک میزدم که پشتم یکی و دیدم که موهای ژولیده داشت. 

جیغ خفه ای زدم و برگشتم

تارا بلند گفت

_ای حناق. 

میشا خم شد و محکم سرش و آورد بالا وقتی قیافم و دید زد زیر خنده. 

_زهره مار اه یه ندایی بده بی مزه بیشعور .

بعد از یک ربع جلوی در مزون مناظر تارا وایستادیم  چند مین بعد بلاخره اومد. 

_بیا دیگه خواهر من دیر شد. 

_نه ماشین گرفتم . 

همون لحظه تاکسب اومد سریع سوار شدیم تارا نگاهم کرد و گفت

_لباس برداشتی ؟

سر تکون دادم ، لباسایی که داشتم و تارا برام خریده بود البته با سلیقه خودم و ازش ممنون بودم.

_چی برداشتی ؟ 

_حالا یه چیز برداشتم دیگه .

چند دقیقه ای گذشنه که بلاخره رسیدیم . تارا حساب کرد ، پیاده شدیم و سمت در باشگاه رفتیم.

_میشا زنگ و بزن در و باز کنن اه همیشه درش بسته اس. 

 دو بار زدم پشت تارا 

_غر نزن اِ. 

در باز شد رفتید داخل که پرستو با دیدنمون گفت 

_به به جمعمون جمع گلامون کم زود برید حاضر شید که شروع کنم کار شما دوتارو اما تارا خانوم شما بیا یه اندازه گیری کن هیکل و که یه پیراهن عروسکی خوشگل میخوام .

تارا زد رو پیشونیش 

_نیومده کار بده خوب؟

پرستو لبخند دندون نمایی زد

_حتما چرا که نه ، مفت باشه کوفت باشه. 

 🌸

🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸??🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 تارا در کمال تعجب کتونیش و از پاش درآورد و پرت کرد سمت پرستو. 

_که مفت باشه؟ این رفتارا شان من نیست عجبا. 

پرستو بلند بلند خندید و به ما اشاره کرد که پشت سرش بریم رختکن. 

رفتیم تند تند  لباسام و یه گوشه عوض کردم میشا هم همینطور باهم به سمت سالن اصلی رفتیم .

پرستو یکم نگاهمون کرد بعد گفت 

_نچ نچ نه نه اصلا. 

با تعجب نگاهش کردم

_چی اصلا؟

_جلسه بعد بخواین پوشیده بیاین از همین در همینطوری  بدون این که بزارم مانتو …. بپوشین میفرستمون خیابون .

میشا لبش و کج کرد

_وا برای چی؟

صدای خنده تارا رو شنیدم 

به در نگاه کردم که تکیه داده بود و با دیدنمون شدت خنده اش بیشتر از قبل میشد .

پرستو طلبکار رو به تارا گفت

_هر هر برو بیرون ببینم تو میدونی من دوست دارم شاگردام راحت بگردن نگفتی بهشون چیه خودشون و بسته بندی کردن. 

_به خدا گفتم بهشون میگن عادت نداریم .

پرستو لبخند شیطونی زد 

_اوکی عادتتون میدم . بلوزتون و در بیارید ، دوتا شورتک هم نو هست دارم کمدم. 

تارا

دوست نداشتم زورشون کنم بابت پوشششون بخاطر همین سپردم به پرستو  که این موردو جور کنه  که همینطور هم انجام داد. 

خودم و زده بودم به کوچه علی چپ که شک نکنن.

اگه من بودم هی میخواستن بگن نه ، نمیخوایم ، دوست نداریم و ….. اما پرستو بعصی مواقع جذبه عجیبی تو صورت و صداش بود که باعث میشد باب میلش رفتار کنی حتی خوده من خیلی مواقع در مقابلش تسلیم شده بودم. 

اومدم کنار داخل رختکن پرستو با دوتا شورتک خوشکل داشت میرفت سالن. 

چشمکی زد بهم

_عاشقتم. 

خندید و رفت سالن . بچه ها با خجالت خودشون و جمع کردن و پرستو به زور جلوی خندش و گرفته بود. 

_بیاین همین جا عوض کنید .

سرخ شده بودن سریع رفتن یه گوشه به بقیه نگاه کردن که نگاهشون نکنن تند شلوار بلندشون و با شورتک عوض کردن . الان فقط نیم تنه و شورتک تنشون بود. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

سریع رفتیم رختکن و لباسامون و عوض کردیم ، واقعا کلی عرق کرده بودیم . میشا که داشت دکمه های مانتوش رو میبست گفت

_رفتم خونه اول من میرم حموم بعد تو . 

با چندش گفتم

_حتما. 

چشم غره رفت که خندیدم

_توام مثل من چربی آب کردی دیگه چرا قیافت  مثل بز کوهی میکنی .

پرستو دو بار دست زد

_دختر فقط زود حاضر شید خرف نزنید ، سانسای بعدی بیرون منتظرن اتاق رختکن خالی شه عجله کنید .

سرعتم تند تر کردم و سریع مانتوم رو پوشیدم لباسام رو داخل کوله انداختم و با میشا رفتیم بیرون .

_خدانگهدار.

پرستو لبخند قشنگی زد

_بای گلم.

از در که رفتیم بیرون بادی خنکی صورتم و نوازش کرد ، همون لحظه تارا گفت

_وای چه هوای خوبیه امروز.

میشا تایید کرد

_صحیح اما نه الان که بوی گند میدیم.

تارا لبش و کج کرد

_انقدر وسواس نباشید من بوی عرق حس نمیکنم . بیخیال شین . بریم کافی شاپ؟

اولش سریع گفتم

_اره.

چند دقیقه بعد باد کارای خیاطی افتادم

_نه نه نه اصلا وای .

میشا با اخم گفت

_واه چرا؟

تارا لبخند شیطونی زد چشماش و ریز کرد و گفت

_من میدونم بخاطر خیاطی میگه .

میشا چشماش و درشت کرد

_وای چقدر خنگم من اره اره سریع بریم مزون بابا. 

داشتم مخالف راه تارا میرفتیم که دستامون و کشید و مارو داخل کافی شاپ برد. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

داشتم از خجالت می مردم این پرستو هم انگار خیلی عصبی بود جرئت نداشتیم چیزی بگیم ، با میشا رفتیم سمت پرستو که لبخند بزرگی زد 

_به به همینه با اونا میخواین بوی عرق بگیرید فقط لباس الکی خیس میشه . با این راحت ترید اونا گرمتون میکنه بابا. 

خوب اول نرمش. 

شروع کرد به دویدن که پشت سرش ماهم شروع کردیم به دویدن ، سرعت و بیشتر کرد به ماهم گفت تند تر بدوئیم

  .

یه کم قسمت پهلوم درد گرفت 

_پرستو جان یکم درد گرفت. 

خندید 

_انقدر که ورزش نکردی همینطور ادامه بده بعدا ورزش کن ببین دردی اگه احساس کردی اسمم و بزار شلغم. 

لبخندی زدم . پیشونیم عرق کرده بود ، ورزشای مختلف مثل طناب ، دوچرخه و حرکتای کششی داد .

بعد از نیم ساعت گفت

_برید آب بخورید بیاید بریم رو حرکتای مهم. 

با دو به سمت آب سرد کن رفتم و تند آب برداشتم و سر کشیدم خواستم لیوان دومی هم بخورم گفت

_آهو کافیه بیا اینجا میشا توهم یه لیوان بخور بعد بیا .

خیلی تشنم بود اما چه میشه کرد . رفتم نزدیکش با دقت هیکلم رو از نظر گذروند. 

_خوب رو پهلو و شکمت کار کنیم با چند تا ورزش که تو خونه هم تمرین کنید .

میشا هم اومد 

_پاهاتون و از پهلو باز کنید یه خط صاف درست کنید .

واقعا نمیتونستم پام رو کامل از پهلو بیارم بالا . پرستو اومد نزدیکم و پام رو بالا نگه داشت. 

با دست نگهش  داشتم که نیوفتم

_پرستو جان پهلوم درد گرفت مخصوصا پام.

_نچ باید عادت کنی اِ . ساناز ساناز بیا همین حرکتایی که انجام میدم و رو میشا انجام بده بدو. 

وقتی میشا هم انجام داد شروع کرد به آخ و اوخ کردن.

_ساناز رحم نکنیا بدنشون باید عادت کنه این حرکتا که دیگه چیزای عادی هستن . 

چند دقیقه بعد پام رو گذاشت پایین ساناز هم همینطور . پرستو گفت

_خوب حالا تند تند پاتون رو از پهلو بیارید بالا با دست راستتون هم اکه پای راستتونه خم شید روش سعی کنید دستتون به سطح پا برسه. 

یکم پهلوم رو اذیت میکرد یکم که نه خیلی همین کار رو روی پای چپ انجام دادن و بعد از اون گفت دراز و نشست انجام بدیم .

اونم صدتا واقعا طاقت فرسا بود پاهامونم نگه داشتن که عقب جلو نشه یه وقت راحت بریم کوچک ، حتی اگه دستمون که زیر سرمون بود یه لحظه به زمین تکیه میدادیم اضافه میکرد .

_توروخدا پرستو مردم ، دیگه نمیتونم مگه صدتا نشد؟.

میشا با زور گفت

_وا …ی از دراز… و نش… ست متنفرم. 

پرستو اهمیت نداد اخمی کرد که باعث شد ما ادامه بدیم و بلاخره بعد از چند دراز و نشست گفت

_واقعا برای امروز عالی بود تفدا دراز و نشست هاتونم صد و پنجاه شد. 

مبشا غر زد

_من گفتما. 

پرستو چشمک زد

_پاشید آش و لاش شدین چرا به تارا سپردم پیاد تا خونه ببرتتون. 

نالیدیم

_نه. 

به حالت گریه با انگشت شصت و اشاره گوشه چشمش و گرفت

_متاسفانه آره. 

تارا از پشت گفت

_زهرمار دلم میسوزه براشون پرستو. 

پرستو جدی شد 

_نه اصلا شوخی ندارم پیادم میرید مزون وگرنه تارا اگر ببینم تاکسی گرفتی ، اتوبوس گرفتی یا حالا هرچی نمیبخشمت .

خودت این دوتارو بهم سپردی پس نباید رو حرفمم حرف بیاد لطفا خواهش میکنم .

تارا لبخندی زد

_باشه دوست جونیم عصبی میشی چرا؟ اوکی دیگه عزیزم.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

غر زدیم

_نه تارا. 

رفتیم سمت نزدیک ترین میز به در ورودی د نشستیم . تارا با ذوق  گفت

_خوب چی بخورم؟ شما دوتا که میگم آب کرفس بیاره…..

_چی؟

خندید

_به شرطی که دو برابرش ورزش کنید آب شه کالری که الان میخواید وارد بدنتون کنید اوکی؟

_باشه. 

آقایی اومد سر میز و خواست سفارش هارو بگیره .

تارا با آب و تاب گفت

_کیک شکلاتی .

میشا یکم به منو نگاه کرد 

_چای و کیک شکلاتی .

من اما زیاد گرسنم نبود 

_آب هویج .

تارا اضافه کرد

_آب هویج بستنی بیارید .

گاریون که رفتآروم گفتم

_وا چرا بستنی ؟

دست میشارو گرفت و علیه من گفت

_نگاه میشا خودش میخواد کم بخوره ما چاق شیم نمیخواد شیرینی بخوره.

خودشون خندشون گرفت

_دیونه اید.

همون لحظه دوتا مرد وارد شدن میشا داشت نگاه میکرد که یدفعه چشماش برق زد

_وای اون پسره. 

تارا با تعجب گفت 

_کی؟

رد نگاهش و دنبال کردم 

یه پسر جونی بود وای چقدر چهرش آشنا بود کجا دیدمش؟ با یکم فکر فهمیدم تو جشن نامزدی جناب فرهمند دیدم . به مرد کناریش چشم دوختم . هیکلش ، تیپش آشنا بود 

روشم بر نمیگردوند انقدر کنجکاو شده بودم که از جام بلند شدم و یکم اومدم عقب که ببینمش ؛ با دیدن امید کم مونده بود سکته کنم. 

سریع نشستم سر جام سرم و سمت میشا و تارا کج نگه داشتم

میشا ریز خندید 

_فلج شدی آبجی؟

تارا دستش و به معنای خاک بر سرت آورد بالا که با اخم آروم  گفتم. 

_کسی که پشتش به ماست میدونید کیه؟

با کنجکاوی سرشون و اوردن نزدیکم

_امید ؟

هردو سیخ سرجاشون نشستن تارا با مظلومیت گفت

_به خدا نمیدونم از کجا پیداش میشه .

سرم و بردم بالا 

_نه تقصیر تو نیست فقط نگاهم به نگاهش نخوره که اصلا حوصله ندارم یه کلام باهاش حرف بزنم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 میشا سرش و تکون داد. 

دستش و زیر چونش گذاشت و خیره به اون پسر نگاه کرد. 

_میشا بسه دیگه دختر شیفته شده. 

 تارا تایید کرد _اره والله الان تمومش میکنه .

میشا چشم غره ای رفت

_ای بابا چرا انقدر حساس بازی در میارید باشه دیگه نگاه نمیکنم هوف. 

تارا از ناراحتیش خنده اش گرفت

_خوب حالا دختر. 

گارسون سفارش هارو آورد ، به پهلو نشسته بودم و پشتم به اونا بود کمرم درد گرفته بود. 

تارا آروم گفت

_بیخیال راحت آب هویجت و بخور عزیزم اِ. 

نفسم و عصبی دادم بیرون زیر لب گفتم تو درکم نمبکنی که. 

تا نصفه خوردم رو دیگه میلم نمی کشید 

منتظر موندم تموم کنن ، پام رو عصبی تکون می دادم ده دقیقه بعد دیگه تحمل نکردم. 

سریع گفتم

_بریم .

تارا پول و روی میز گذاشت و رفتن بیرون منم پشتشون حرکت کردم که یدفعه انگار از پشت کسی هلم داد.

پام پیچ خورد نزدیک بیوفتم زمین که کمرم تو حصار دستی کسی قرار گرفت. 

با چشمای درشت نگاه کردم. 

این همه تلاش کردم نبینم قیافه اش رو اما برعکس شد. 

نگاهش بین چشمام و لبام در حرکت بود . به خودم اومدم. 

صاف وایسادم رو به روش 

_به به ، به به جناب فرهمند ، چه تصادفی .

_فکر نمیکنم تو از تصادفا زیاد خوشحال بشی .

پوزخند زدم

_بله صدرصد چقدر شما با درک و فهمید ، لطفا از این به بعد حواستون و جمع کنید از یه آقای با شخصیتی مثل شما 

حسابی شخصیت رو کشیدم ادامه دادم

_بعیده  که یه خانوم محترم رو هل بده. 

کولم رو از روی زمین برداشتم و تکوندم برگشتم سمت بچه ها که دور از من وایستاده بودن رفتم تا دیدن دارم میام تارا که روش و برگردوند میشا هم سرش پایین بود.

_بریم بچه ها. 

سنگینی نگاهش و حس میکردم .

تارا با خنده گفت

_چی گفتی بهش مثل گوجه شد؟

_مگه قرمز شد؟ دقت نکردم. 

میشا گفت

_هرکاری میکنی خوب میکنی دوستم 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

لبخندی زدم

بعد از چند ساعت رسیدیم مزون خسته و کوفته نشستم پشت میز خیاطی .

میشا هم همینطور 

اما تارا پا رو پا انداخته بود 

_جانم؟

خسته گفتم 

_هیچی .

با غرور گفت

_بدوز. 

میشا تند لب زد

_زرشک همین مونده بود والله. 

خندیدم ، چه مدیریتی میکرد تارا . سرم به کارم مشغول بود که با صدای تارهای گیتار با حیرت سرم و آوردم بالا

با تعجب به تارا نگاه کردم چه قدر قشنگ میخوند !

چشمام تورو دارنو  فکرت فقط با منو  با تو همیشه غرق رویام  دستم اگه خالیه  حسم ولی عالیه 

مگه من از خدا چی میخوام

 دیوونه جان جنون من تموم نمیشه  رسیده عشق تو به ریشه به ریشه 

عشقم الان که بهت پناه آوردم خودم رو دست تو سپردم نترس که آخرش چی میشه  عشقم باور نمیکنم که اینجام

 کنار تو صاحب دنیام  بگو که با منی همیشه

 تقدیر تو مشتمه مثل کوه پشتمه محاله که تورو ببازم  آرامش خندته این حسه مثبته  باز خودمو با تو میسازم

دیوونه جان جنون من تموم نمیشه  رسیده عشق تو به ریشه به ریشه  عشقم الان که بهت پناه آوردم 

خودم رو دست تو سپردم

 نترس که آخرش چی میشه

عشقم باور نمیکنم که اینجام  کنار تو صاحب دنیام  بگو که با منی همیشه .

دستم و بالا آوردم و با تمام وجود دست زدم میشا هم دست زد و بلند خندید 

_ایول بابا عجب سازی میزنه .

چشمام و ریز کرده بودم

_نگفته بودی .

چشماش پر شد چونش لرزید 

_دلم یه لحظه براش تنگ شد ، این گیتار تنها چیزیه که دلم نیومد خرابش کنم. 

خودش بهم یاد داد.

قطره اشکش از گوشه چشمش ریخت ، یدفعه لبخندی زد

_این آهنگم دوست داشتم بزنم دیدم هنوز یادم نرفته گیتار زدن و هرچند چیزی تو زندگیم نیست که ازاون یادم بره. 

از جاش بلند شد و پله هارو رفت بالا. 

میشا با بغض هوفی کشید

ای بابا این دختر گریه میکنه دل آدم میگیره ها اوف ، اوف. 

عصبی محکم رو صندلی نشستم. 

میشا آروم گفت

_گریه میکنه خیلی معصوم میشه لامصب

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

پوفی گفتم  ای بابا 

نشستم پشت میز چرخ خیاطی ، باید اجازه میدادیم با خودش خلوت کنه. 

حدود چهار ساعت یه بند پشت چرخ نشسته بودیم و مشغول دوخت میشا نالید 

_نه من نمیتونم .

خمیازه ای کشیدم 

_من و بگو!

زیپ کیفش و بازکرد و دو تا شکلات دراورد و یکیش  رو پرت کرد سمتم

_بخور چشمامون باز شه الان صبا خانوم و سحر خانوم و یادت بیاری اصلا به شکلاتم نیاز نداری .

پقی زدم زیر خنده ، شکلات و باز کردم گذاشتم دهنم با انرژی بیشتری برای انجام دادن کار مشغول شدم. 

صدای پا از پله ها اومد

میشا با خنده گفت

_از اون بالا کفتر می آید .

صدای خنده تارا رو شنیدم  با حرفی که زدخندمون و قورت دادیم

_انگار خیاطی زیاد ، دوخت سخت بهتون خیلی ساخته! بیشتر کار بگیرم از این  به بعد نه؟

میشا با صدای لرزون گفت

_غلط کردم. 

تارا لبخند محوی زد

_صحیح .

میشا با غضب به تارا خیره شد 

_غلط کردنم صحیح؟ عجب بشری تو. 

 رفت سمت فلاسک چای و سه تا لیوان چای ریخت تو سینی گذاشت . اومد سمتمون. 

_بخورید زیاد داغ نیست .

در قندون و برداشتم همراه قند چندتا نباتم بود که کنجد داشت با ذوق گفتم 

_میشا ؟!

نگام کرد 

_ننه از اینا درست میکردا .

چنگ زد به صورتش 

_وای خبر ندارم ازش چه نوه بدی ام. 

تارا تند تر گفت

_بسه حرف نزنید باید امروز رو آرایشتون کار کنم یه روز دیگه رو تیپ و … زود کار رو تموم کنید فقط کلی کار داریم .

ملتمسانه گفتیم

_تارا؟

_شرمنده  اما نمیشه .

میشا جیغ زد

_خدایا خسته شدم اوف. 

 تارا پشت کرد و پله هارو رفت بالا شونه های لرزونش نشون از خنده بود

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸??

🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

میشا نالید

_بدون آرایشم خوشکل تریما.

تارا جشم غره رفت

_معلومه که اینطوره، من برای جشنای خاص میخوام خودتون به صورتتون برسید نه من . اینو یاد بگیرید دیگه برای بیرون و جاهای عادی خودتون میدونید اما جشن عروسی و تولدم ساده میرید؟

سریع گفتم

_درست میگی .

تارا لبخند زد

_این و یاد بگیرید بعد خط چشما و سایه و اینا .

_خیلی دوست داریا تارا. 

با تعجب گفت

_وا معلومه من عاشق کارای هنری ام هرچی که بگی منتها. 

میشا متفکر دستش و زیر چونش گذاشت

_به نظر من خدا مارو تو راه هم قرار داد خیلی علاقه و فکرمون نزدیکه بهم.

تارا اخم کرد

_این همه نزدیکه باید حنجره ام داغون شه که یه کارو اوکی بدید .

امید 

در اتاق و باز کردم 

صدای دوش آب میومد فکر کنم حموم بود 

صدای موبایلش رو شنیدم پشت هم زنگ میخورد کلافه رفتم جواب بدم که قطع شد. 

به اسمش نگاه کردم نوشته بود k )ک( 

گوشیش بردم زیر نور خورشید سایه انداختم و الگوش رو از رو صفحه دیدم رمز و باز کردم پی ام اومد بود

_سلام عزیزم چرا زنگ میزنم جواب نمیدی ، اون یارو اونجاست جواب نمیدی خانومی؟

چشمام حدالمکان درشت شد انگار آتیشم زده باشن از عصبانیت قرمز شدم. 

این دیگه چی بود ؟

صدای در حموم اومد که گوشیش و قفل کردم و پرت کردم رو میز .

نگاهش که بهم افتاد هل کرد

_وای سلام . به گوشیش نگاه کرد که زیرکی نگاهش کردم 

چنگ زد به موبایل و گذاشت پشتش رو میز . عصبی از جام بلند شدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_شکر کن. 

 گوشیم تو جیبم لرزید با اسم تارا یدونه زدم تو سرم  _وای سلام جانم. 

_اِ بچه ها کجایین؟ اتفاقی افتاده ؟چیزی شده بگو.

_نه نه عزیزم میایم میگم . 

_باشه عزیزم خدانگهدار. 

خداحافظی کردم و سریع گفتم بلند شن یه ظرف در بسته از اون آلوچه و لواشکا برای تارا خریدم.

دستم و دراز کردم سمت پرستو که  خداحافظی کنم که گفت

_نچ راهمون یکیه دخترا دارم میام مزون برای لباسم. 

میشا سرش و تکون داد سریع گفتم

_باشه پس بریم سریع ، تارا منتظره. 

امید 

کلافه بین دو راهی مونده بودم که برم از دلش در بیارم یا نه  اول نامزدی که نباید دعوا و اینا راه بیوفته که دل و زدم به دریا .

در اتاق و باز کردم

صدا زدم 

_لاله. 

صداش از تو تراس میومد ، پشت در شیشه ای وایستادم صداش میومد .

_آره خوب  خندید

 ……..

_نه بابا دعوام شد باهاش. 

 ……..

_عزیزم تو اون و چیکار داری ول کن ، یکم از خودت بگو دلم برات تنگ شده وای کی بیام پیشت بغلت کنم. 

 …….

_کام….

لعنتی تا من و دید حرفش رو خورد ، پشت کردم بهش و از اتاق رفتم بیرون .تا میومدم درست کنم بدتر میشد .

کتم و برداشتم و از خونه زدم بیرون صداش از تراس اومد 

_امید .

برنگشتم حتی نگاهش کنم ، اعصابم شدیدا خورد بود وامکان داشت با حرفام بدتر بشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_این کیه که انقدر زنگ میزنه؟

لبخند مصنوعی زد 

_اِ عزیزم آروم باش چی شده مگه؟

پشت کردم بهش من و خر فرض کرده ؟ یا شایدم من دارم بد برداشت میکنم! اما لاله یه بار خراب کرد پس بازم میتونه گند بزنه به روابطمون. 

تند برگشتم و مشتم و کوبیدم به دیوار 

_ تو  زندگیت کسیه ؟

دستاش و لرزون از رو میز آورد پایین با صدایی که به زور شنیده میشد گفت

_چی داری میگی؟ چه مرگت شده؟

با تمام وجود داد زدم 

_این و من باید بپرسم که تو چه مرگت شده ؟ چیه چرا ترسیدی؟

چونش لرزید رنگش پریده بود 

یه لحظه به خودم اومدم ، امید بسه چرا داری اینطوری برخورد میکنی .

دستم و به صورتم کشیدم نفسم و فوت کردم بیرون آروم گفتم

_هوف نمیدونم شاید م….. لباساش و برداشت و در حالی که حوله رو دور بدنش محکم میکرد گفت

_متاسفم واست. 

از اتاق رفت بیرون ، عصبی نشستم رو تخت و شقیقه هام و ماساژ دادم  لعنت به این زندگی .

آهو

خسته داشتیم  از باشگاه برمیگشتیم که میشا گفت 

_آهو دیگه روستا نمیریم ؟

آشفته گفتم

_بیام که متلک بپرونن بهم؟ دیگه جایی اونجا ندارم. 

قیافش گرفته  شد 

_آره همون بهتر که نیای وگرنه بیشتر اعصابت خورد میشه .

یدفعه لبخندی زد

_اما اینجا خیلی خوبه واقعا. 

لبخندی زدم 

_هیچ جا خونه خوده آدم نمیشه واقعا. 

_درسته. 

همینطور که داشتیم راه میرفتیم یدفعه با لبخند عجیب میشا مواجه شدم 

_ میشا چی شده؟

با ذوق گفت

_آهو اون پسره خیلی خیلی خوشتیپ بود تو مجلس اصلا نگاهمم نکرد. 

_آخی غصه نخور. 

ریز خندیدم 

_جدی میگم ، اوف ایشالله از این کِیسا برامون پیدا شه ها خیلی خوبه. 

پژمرده گفتم

_آخی شتر در خواب بیند پنبه دانه. 

زد به پهلوم تخس گفت

_اصلانشم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸??🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

چند دقیقه بعد چشم میشا به لواشک فروشی خورد  آب از دهنمون چکید 

_میشا فراموشش کن.

_نه لطفا آهو اوف اون قرمزاش به به. 

یه دختره رو دیدیم که دقیقا همونی که میشا اشاره کرده بود و خرید میشا چشماش داشت میزد بیرون خیره شده بود به دکه. 

_اوف میشا اوف یکم میخوریم اشکال نداره اما جواب پر…

_بابا اون فقط میگه سالاد و اینا حالا یکبار لواشک و… به جایی بر نمیخوره که. 

رفتیم سمت دکه گفتیم که از کدوما بریزه تو ظرف 

حساب کردم ، میشا رفته بود اون گوشه تند تند مثل موش داشت میخورد .

 

دخِتر

_ا من چی پس. 

همینطور داشتیم با انرژی به خوردن ادامه میدادیم یکمی ضعف کردم. 

تکیه داده بودیم به درخت که بالا سرمون صدایی شنیدیم

_به به. 

با نگاه ترسیده میشا به خودم اومدم رد نگاهش و دنبال کردم که با نگاه ریز شده پرستو برخورد کرد. 

_عجب عجب! اون همه بگم بعد این!؟

میشا با بغض نالید

_به خدا لواشکاش و آلوچه هاش چشمک میزدن ، توام همش میگی آبپز و سبزیجات خوب ، تموم میلم و به خوراکی های جهان ببندم این یکی نمیشه والله دلم داشت ضع…..

بی توجه به حرف میشا ظرف رو از دستش گرفت ، کنار ما رو زمین نشست و گفت

_حالا که اینطوره منم میخوام .

با چنگال کوچولوش آلوچه هارو میذاشت دهنش میشا باز اشاره زد به دکه. 

_باشه وای .

رفتم یه ظرف دیگه هم خریدم حالا نخور کی بخور مگه تموم میکردم ما؟

_بسه پاشید ضعف کردم من ته ظرف و درآوردیم .

پرستو سرش و تکیه داد به درخت و با لحن تشکر آمیزی گفت

_مرسی بچه ها دلم برای ترشی و ضعف تنگ شده بود. 

میشا با تعجب رو کرد طرفم

_دیدی داشتیم خودمون و به آب و آتیش میزدیم که اگه بدونه قیمه قیممون میکنه خودش اومد کنارمون سهممونم گرفت. 

خندیدیم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 تارا آخر شب شده بود ، به لباسا نگاه کردم که تر و تمیز دوخته بودن کارشون مثل خودم یا شایدم بهتر بود.

_آفرین عالیه بچه ها ، کاور کنید بیاین خط چشم زدن و یادتون بدم. 

آروم گفت

_خوابم میادا.

_برو انقدر حرف نزن. 

آهو

با میشا رفتیم یه کاور برداشتیم و لباس و کاور کردیم . یکم بدنم و تکون دادم که استخونام صدا دادن. 

_وایی بلاخره تموم شدن. 

تارا ملچ ملوچ داشت آلوچه و لواشک میخورد من اما دیگه دلم نمیخواست  رفتم تند رو صندلی کنارش نشستم که با چشمای درشت فت

_چته ؟

_هیچی تارا مرگ من کشش نده سریع بگو چیکار کنم؟

صدای میشا اومد 

_اره والله این لباسا هفت خان بود. 

چشم غره رفت

_شما تنبلین به من چه؟

لبخند مصنوعی زدم 

_باشه تارا جون مرگ من جون من بگو بریم خواب. 

دو تا خط چشم داد دستمون

_اول با تمرکز به یه جا تکیه بدید دستتونم نلرزه آروم رو پلک از اول تا انتهای چشم بکشید پهن یا نازک با خودتونه اما کشیده باشه که انتهاش معلوم باشه قشنگ تره ؛ مثل این 

خط چشمش رو باز کرد مشغول کشیدن شد انتهاش رو کشید . 

_نگاه کنید ، البته من پهن کشیدم خیلی ام قشنگه میگن مدل خط چشم گربه ای .

میشا با تعجب گفت

_گربه ای؟

_آره. 

_چه چیزا!

تارا لبخند پهنی زد

_زهره مار چه چیزا بزن ببین ساده ی سادش چقدر سخته زدنش. 

بی خیال آینه رو دستم گرفتم

_آسونه کاری نداره که. 

اومدم بکشم که دستم لرزید بی توجه ادامه دادم تا تهش و کشیده بکشم انقدر بد در اومد که دور خط چشم زدن و خط قرمز کشیدم .

_دستمال لطفا. 

تارا با دیدنم قه قه  زد زیر خنده . میشارو نگاه کردم کم مونده بود سکته کنم 

_میشا با چه امیدی هر دو چشما و زدی؟ پاک کن دختر خیلی ترسناک شدی .

میشا با ناراحتی رو کرد طرف تارا 

_نه واقعا نمیشه تارا سخته. 

تارا نفس عمیقی کشید

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸🌸??

 🌸🌸

 🌸

_اما تارا واقعا چرا ابنجوری کردی آخه من چطوری استرس نداشته باشم.  اخمی کرد

_اِ بسه دختر خوب اول و آخر باید باهم برخورد کنید ؛ چه امروز چه چند روز دیگه .

میشا سرش و تکون داد

_واقعا ، منطقی باش آهو. 

هوفی کشیدم ، چند بار با خودم زمزمه کردم

_چیزی نیست آهو. 

جلوی آینه یکم موهام و مرتب کردم ، نفس عمیقی کشیدم و با تارا و میشا خداحافظی کردم  از مزون رفتم  بیرون سوار تاکسی شدم

_کجا برم خانوم ؟

کارتی که تارا داده بود و دادم به راننده سری تکون داد . حدود چهل و پنج دقیقه بعد رسیدم ، حساب کرد و از تاکسی پیاده شدم. 

در باز بود رفتم داخل خیلی خیلی بزرگ بود ، پیر مردی مشغول طی کشیدن بود رفتم نزدیکش

_ببخشید پدر جان.  

سرش و اورد بالا 

_با آقای فرهمند کار داشتم هستن؟ سفارش پارچه دارم. 

_دخترم همین و مسقیم برو یه در بالاش نوشته شده مدیریت یا شریکشون هست یا خودشون. 

دعا دعا میکردم شریکش باشه. 

_ممنونم واقعا. 

راهم و ادامه دادم  کنار در وایستادم آروم لب زدم

_خدایا کمکم کن. 

دو بار زدم به در ، با صدای بفرمائیدش نفس تو سینم حبس شد ، درو باز کردم عینکم رو از روی چشمام برداشتم. 

با لبخند گفتم

_سلام جناب فرهمند. 

دو نفر دیگه هم اونجا بودن یکی همون پسری که میشا دلش براش ضعف میرفت که باعث تعجبم شد. 

اما اون یکی یادم میاد اسمش راستین بود اون با تعجب از بالا تا پایین براندازم کرد. 

به امید نگاه کردم با چشمای ریز شده چهرم رو از نظر گذروند  انگار که تازه شناخته باشه با بهت لب زد

_آهو؟!

لبخند عمیق تری زدم

_آهو نوین هستم جناب. 

رو به اون دوتا گفت

_برید بیرون بچه ها. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_کی گفته نمیشه همه چیز تمرین میخواد دیگه .

۱ ماه بعد 

آهو 

وایستاده بودم جلو آیینه با دقت به خودم نگاه کردم. 

یه دختر لاغر قد بلند ، چشمای درشت مشکی ، موهای مشکی که از وسط فرق باز کرده بودم ، آرایش کم رنگ ملیح

 .

_آهو عالیه ساعتت ببند دستت و پابندتم ببند به پات عالی تر میشه .

لباسام شامل مانتو جذب سفید که آستیناش بالا دکمه میخورد ، شلوار تنگ لوله ای سفید ، کفش پاشنه بلند مشکی و شالی که ترکیب رنگ مشکی و سفید داشت .

موبایلی که تارا تازگیا برام خریده بود و قاب مشکی داشت رو برداشتم ، عینک آفتابیم رو زدم. 

_خوب الان چطوره ؟

تارا با چشمای ریز شده اومد نزدیکم از گوشیش یه عکس از خودم نشون داد 

_فکر نمیکنم این دختر با این دختر رو به روم قابل مقایسه باشه.! 

بغلش کردم 

_همه اینارو به تو مدیونم .

با صدای جیغ میشا برگشتم

_وای عجب لعبتی ، چیکار کردی تار….

_من کاری نکردم همه رو خودش انجام داده. 

_جونه من؟ وای داشتم با ننه صحبت میکردم گفت میخواد بیاد ببینتت ، فکر نمیکنم بشناستت. 

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن