" /> رمان دختر طلاق پارت12 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۱۲

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

_وای عجب لعبتی ، چیکار کردی تار….

_من کاری نکردم همه رو خودش انجام داده. 

_جونه من؟ وای داشتم با ننه صحبت میکردم گفت میخواد بیاد ببینتت ، فکر نمیکنم بشناستت. 

_چی؟ میخواد بیاد؟ 

_اره 

_میشا نمیش….

تارا اخمی کرد

_خیلیم میشه یه خانوم بزرگم داشته باشیم مارو یکم امر و نهی کنه بده؟

میشا دستش و تکون داد

_نه والله.

تارا صداش و صاف کرد

_بیین آهو اینجایی که داری میری شاید اگه نگم بهتر باشه چون الان استرس میگیری اما نگمم اونجا سوتی میدی .

_وای چی؟

لبش و تر کرد

_ام ببین این کارخونه ای که داری میری پارچه بافی و خیلی کارای دیگه حتی پارچه های کار شده عالی هم میسازن منتها کارخونه جناب. 

مکث کرد میشا عصبی گفت

_وای قلبمون اومد دهنمونا. 

_مال فرهمنده ، امید فرهمند پارچه رو باید اونجا از اون آقا یا شریکش سفارش بدی امکان داره فرهمند باشه امکان داره نباشه. 

دستم و رو قلبم گذاشتم

_تارا؟ قرارمون این نیست ای بابا. 

_این همه روت کار نکردم که فقط واسه دله خودت درست شی خواستم به یکی  ثابت کنی که اشتباه زیادی کرده نه برای این تیپ و قیافه بابت صداقت اخلاقت ، من میدونم اون لاله تا الان صد بار چزوندتش. 

لبخند عمیقی زدم

_کاش همینی که گفتی باشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

بلاخره بعد از یک ساعت رسیدم خونه  خواستم بشینم رو مبل که لاله دستم و گرفت

_نه نه نشین بلند شو خوابت میگیره ها زود زود. 

نگاهی انداختم ، حاضر شده بود.

از جام بلند شدم که مامان گفت

_سلام پسر گلم ، زود برید بیاید که  منتظرم  برای شام. 

_سلام مامان اوکی . لاله برو من میام .

وقتی که رفت به مامان گفتم

_مامان خبری از آیسا نیست ؛ یه مدته و من زیاد دلم از این کم بودنش میون جمع ناراضیم .

مامان بیخیال سری تکون داد

_نه پسرم ، اون سرش گرمه درسه و بعصی اوقات با دوستاش میرن کتاب خونه. 

_که درس میخونه؟!

_آره. 

سری تکون دادم

_امیدوارم .

کارتم و از جیب مشتی کیفم برداشتم و تو جیب کتم گذاشتم ، از خونه زدم بیرون 

آهو 

داشتیم پشمک میخوردیم هر سه تا افتاده بودیم به جون یدونه پشمک

_تارا خوب سه تا میخریدم دیگه.

چپ چپ نگاهم کرد با چشم به شکمم اشاره کرد

_آب شده آخه هوس کردی دوباره پرچربیش کنی .

ایشی کفتم

_مگه تپل چشه؟ 

لبخندی زد و گفت

_عزیزم تپل خیلی هم خوبه منتها هدف تو یکیه که خیلی ظاهر بینه ما به اون کار داریم در ضمن لاغر شدی قدت بلند تر شده ، لاغری بیشتر بهت میاد وگرنه این همه تپل خوشگل  و به نظرم به تو لاغری بیشتر از تپلی میاد .

به چوب پشمک  که چیزی از خوده پشمک نمونده بود خیره شدم. 

_فکر کنم سهممون رفت تو شکم میشا .

به میشا نگاه کردیم که لپاش باد کرده بودم و داشت پشمک میخورد ، با تعجب گفتم

_میشا؟!

چشم غره ای رفت و به رهگذرا خیره شد باعث شد که ریز بهش بخندم

_آخرشی دختر. 

از رو نیمکت بلند شدم رو به بچه ها گفتم

_بلند شید یکم راه بریم .

موافقت کردن از جا بلند شدن همینطور داشتم راه میرفتیم ، که احساس کردم یه مرد پشت سرمون داره حرکت میکنه .

توجهی نکردم عادیه خیالاتی شدم دیگه .

چشم میشا و تارا به بدلیجاتی بر خورد و با ذوق دستبندارو پست ویترین مغازه نشون میدادن . لبخندی زدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

داشتم با دقت به راه ادامه میدادم که جسم زنی با بهم برخورد. 

تو اون تاریکی با دوتا تیله مشکی خیس مواجه شدم که با دیدنم هق هقش بیشتر شد. 

دقت کردم  آهو بود 

عصبی شدم  و به مردی نگاه کردم که داشت نزدیک آهو میومد .

ناخودآگاه دست آهو رو گرفتم و فشار کوچیکی دادم تا نگران نباشه رفتم نزدیکش .

_چیکار داری با خانوم ؟

با پرخاشگری گفت 

_تو کی باشی .

نگاهی به سر تا پای اهو انداخت 

_نکنه توام خوشت اومده  ازش ؟ نگران نباش مال خودت من بعدا از خجالتش در میام منتها الان پول مبخوام ت…..

خواست ادامه بده که مشتم مجال نداد ، افتاد زمین .

افتادم به جونش 

هلم داد و از جاش بلند شد با کتونیش محکم به قسمت فک و دهنم ضربه زد . 

خیلی برام سنگین شد اومدم عقب و بلند شدم با نیروی بیشتری شروع کردم به زدن و مشتای ممتدد من بود که روی صورتش و مخصوصا فکش فرود  می اومد. 

وقتی به خودم اومدم که کاملا بی حال شده بود و  قیافش از درد جمع شده بود. 

صورتش خونی شده بود و این دلم رو خنک میکرد .

_یه بار دیگه ببینم فقط یک قدمیش باشی دارم جدی میگم ، کاری میکنم این فک با عمل هم درست نشه!. 

از جام بلند شدم و کتم و تکوندم  برگشتم ، آهو یه گوشه کز کرده بود و داشت گریه میکرد .

سرش و روی زانوش گذاشته بود. 

شونه های لرزونش اذیتم میکرد . رفتم نزدیکش 

_آهو. 

بازوش و گرفتم و بلندش کردم ، هق هق میکرد .

بغلش کردم. 

_آروم باش.

_ب.. ازم تو کمک کر.. دی .

بعد از دو دقیقه انگار به خودش اومد، اشکاش و پاک کرد و صاف تو چشمام نگاه کرد. 

_ممنون از کمکی که کردین ، یکی طلبتون هرچند به خودتون اعتبار نیست چه برسه به کمکاتون! 

شمام و میتونید یکی مثل همینی باشید که داغونش کردین اما یکم ملایم تر از ایشون البته چیزیه که من دیدما طرز نگرش متفاوته. 

پوزخندی زد و کیفش رو از روی زمین برداشت ، خیلی زود از دیدم محو شد. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_برید داخل خوب!

انگار این حرفم تلنگر باشه سریع رفتن داخل ، خودم بیرون منتظر بودم. 

همینطور داشتم نیم ستایی که نگین داری که ظریف کار شده بود روشون رو برانداز میکردم ، که حضور کسی و کنارم حس کردم.

 نمیدونم چرا ناخودآگاه ترسی تو دلم به وجود اومد ، خواستم برم داخل مغازه که دستم کشیده .

آب دهنم و قورت دادم اومدم جیغ بکشم که دهنم و گرفت من و داشت همینطور با خودش میبرد کم کم از چشم خیلیا دور شدیم داخل کوچه ای خلوت بردتم. 

چاقوی تیزی سمتم گرفت 

_صدات در میاد با همین چاقو سلاخیت میکنم .

نگاه کثیفی انداخت به صورتم و خندید

_  لبات چه حالی میده برا چشیرن دختر ، اونم به وقتش. 

کیفم و از دستم گرفت پولم و از داخل کیفم برداشت ، پول نقد داخلش بود که حاصل زحمت من بود. 

آروم گریه میکردم ، من به اون پول نیاز داشتم عزمم و جزم کردم تمام نیروم با زانوم به پاش زدم که افتاد زمین .

کیفم و برداشتم خواستم فرار کنم که پام رو گرفت انقدر محکم گرفته بود که استخون مچ پام  داشت خورد میشد .

با صدای بلند گریه میکرد م با اون پام زدم رو دستش که نیروش کم شد در آوررن پام از دست لعنتیش همانا و بلند شدنش همانا. 

کیفم و محکم گرفتم و با تمام توان همراه اون کفش پاشنه بلند می دویدم .

خدا لعنتتون کنه چرا شما مردا انقدر وحشی این ، اون امید ، جشن اون شب ، الانم که این دزد لعنتی.

امید 

داشتم با لاله میرفتم داخل مغازه که صدای گریه و جیغی میومد و یه حسی بهم میگفت که باید برم. 

لاله گفت

_امید چیزی شده؟ بیا بریم لباساش و ببینیم عالیه ها. 

بدون جلب توجه گفتم

_نه برو داخل مغازه من برم یه دور بزنم میام باید به یکی از دوستام زنگ بزنم.

اخمی کرد

_بیرونم باید با کارت رو به رو شیم اه زود بیا .

_باشه برو داخل. 

نیمچه لبخندی زد

_نترس نمیدزدنم .

وقتی که رفت داخل مغازه به سمت صدا و جیغای ممتدد حرکت کردم که انگار هرلحظه نزدیک تر میشد 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸  🌸

بارفتنش مشتم و آوردم بالاو سه باز زدم به دیوار  ؛ لعنت به زندگیم و زخم زبونای تو. 

با عصبانیت از اونجا دور شدم و سمت مغازه ای رفتم که لاله لباس پسند کرده بود. 

آهو 

جلوی دهنم و گرفتم و بعد از این که ازش دور شدم اشکام شروع کردن به ریختن .

سمت مغازه رفتم ، یه بطری آب گرفتم و یکم  آروم شدم. 

خودم و باد زدم گرمم شده بود ، دیگه نباید گریه میکردم الان بچه ها ناراحت میشن اگه ببینن من و. 

صدای آشنایی اومد

_اِ اونجاست اونجاست. 

برگشتم 

میشا بود ، نفس عمیقی کشیدم ، تارا تند تند اوند سمتم. 

_کجایی تو دختر دوری چیکار میکنی؟

سرم و اوردم بالا.

میشا با شک گفت

_چشماش و چته؟

بی خیال گفتم

_ هیچی بهتره به این مزاحمتا و امداد غیبی که بدترش میکنه عادت کنیم!.

با تعجب گفتن

_ها؟

_قدم بزنید میگم .

وقتی که قضیه رو کامل شنیدن به فکر رفتن ، همون لحظه تارا با کنجکاوی گفت _یعنی تعقیبت میکنه؟

سرم و دادم بالا

_گمون نکنم. 

_راست میگه ها آهو شاید تعقیب میکنه.

_نه بابا اگه تعقیب میکرد حتی   نمیذاشت دست اون لات بیشعور دستم برخورد کنه. 

تارا سری تکون داد

_درست میگه .

بی حال گفتم

_چشمام درد میکنن .

میشا از پشت زد به کمرم

_بیشتر گریه کن گلم . اخمی غلیظی کرد که باعث خندم شد.

تارا با لطافت گفت

_آهو عزیز دلم ، اینطوریم خوب نیست میتونی ادامه ندی به این کار چون چشمات همش خیسه و من نمیخوام انقدر داغون شی .

_نه نه اصلا از این بحثم بیاید بیرون ، نشونم بدید چی خریدید 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

لباس دنباله دار بلند قرمز تنم بود که سرشونه هاش لخت بود ، به طور زیبایی به تنم نشسته بود. 

هوای ابری بود و من یه جای خلوت وایستاده بودم باد برگای پاییزی و روی زمین به حرکت درمیاورد .

سردم شده بود به اطرافم نگاه می کردم  هیچکس نبود. 

رفتم داخل تالار بزرگی که شمع های ریزی روسن شده بود و به جایی کشیده میشد . راه شمع هارو طی کردم ،  به سمت پله ها میرفت .

دامنه پیراهنم و کشیدم بالا آروم پله هارو رفتم بالا. 

صدای هایی میومد که گاه باعث ترسم میشد تند تند رفتم بالا که به در بسته برخوردم . در و باز کردم . رفتم جلو ، دقیقا حیاطی که وایستاده بودم جلوی چشمام بود. 

دستی دور کمرم حلقه شد. 

با وحشت برگشتم

_اومدی ؟

با تعجب گفتم

_ت … تو ؟

لبخندی زد و موهام و از روی پیشونیم زد کنار. 

_زیبا شدی .

صورتم و کشیدم عقب 

_تو …. تو اینجا چیکار میکنی؟

_بخاطر تو اومدم. 

عصبی شدم

_مگه اینجا جشن نیست؟

حلقه دستش و دور کمرم محکم تر کرد 

_برنامه بود. 

صورتش و آورد نزدی که ببوستم. 

_آهو آهو ، بلند شو. 

چشمام و با ترس باز کردم ، نشستم رو تخت. 

_آهو خواب دیدی ؟ آروم باش همش داری هزیون میگی .

نفس نفس میزدم ، یه دستمال از روی میز برداشتم و پیشونیم رو که خیس عرق بود پاک کردم . چشمام و با ترس روی هم قرار دادم محکم فشار دادم و دوباره باز کردم. 

_آهو؟

بدون مقدمه گفتم

_یه تالار بود شمع چیده شده بود راه شمع و طی کردم رفتم بالا ، اون بالا امید بود ، هوا بارونی بود و باد میزد .

نمیدونم میخواست چیکار کنه اما آخر میخواست ببوستم وای خیلی عجیب بود وای .

میشا یه لیوان آب داد دستم 

_بخور عزیزم ، راحت بخواب.  یه خواب بود و تموم شد رفت. 

ساعت و نگاه کردم چهار صبح و نشون میداد .

رفتم لب پنجره نشستم و به آسمون خیره شدم ، آسمون پر از ستاره بود . ماه کامل 

یاد مامانم افتادم میگفت 

هروقت ماه کامل بود آرزو کن ؛ آرزوهات برآورده میشه .

لبخند محوی رو لبم اومد. 

خدایا 

دلم زندگی آروم میخواد ، شاد ، راحت بی پستی و بلندی بدون خستگی و درد. 

_چه پر توقع. 

با ترس برگشتم تارا بود

_زندگی همیشه پستی بلندی هاش و داره بستگی به تو داره که عادی برخورد کنی در مقابلش یا از کاه کوه بسازی .

نگاهش کردم ، گاهی اوقات خیلی حرفای خوبی میزد ، بزرگتر از سنش شایدم…. شایدم نمیدونم هیچی نمیدونم اما حرفاش طوری بود که جوابی نداشتم که بتونم بدم. 

_خیلی ذهنت مشوش شد.

_خوابی که دیدم اذیتم کرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸??🌸

 🌸🌸

 🌸

 امید 

_امید کجایی آخه دو ساعته منتظرم اینجا .

 نگاهی با اخم به گوشه لبم انداخت دستش و اورد بالا که بزنه رو زخمم که دستش و پس زدم

_نکن. 

_چی شده؟

سرم و دادم بالا

_هیچی نشده چی میخوای بشه؟

اخم غلیظی کرد 

_ واسه کی و چی به خودت آسیب زدی ، برای چیزه بی دلیل اینطوری که نمیشه امید .

بی حوصله گفتم

_تمومش میکنی این بحث و ؟

_اگه بتونی یه جواب قانع کننده به من بدی ، بدون این که بپیچونی من و اینجور بحثا پیش نمیاد ، خیلی بد اخلاق شدی امید ؛ این حال من و بهم میزنه .

با عصبانیت گفتم

_لاله زیادی داری حرف میزنی عزیزم ، چیزی پسند کردی بخرم اگه نه که بزارمت خونتون الان اعصاب درستی ندارم.

پوزخندی زد

_تو کی اعصاب داشتی .

رفت بیرون ، عصبی دستم و لای موهام کشیدم لاله داشت شودش و در می آورد. 

رفتم بیرون با دیدنم جلو تر قدم برداشت 

_آروم ، ندو. 

_تو هر موقع اعصابت آروم شد باهام حرف بزن. 

هوف ، اینم که هر دقیقه ناراحت میشد ، خدا . سمت ماشین رفتم و نشستم . لاله عقب رو صندلی دراز کشید. _چی شدی؟

_هیچی سرم درد میکنه .

ماشین و روشن کردم ، خونه عمه رو در پیش گرفتم. 

اواسط راه بودیم که دیدم داره با گوشیش کار میکنه و گه گاه لبخندای عجیبی رو لبش میومد .

_ایشالله با گوشی که سردرد نداری ؟

اخم کرد

_امید اعصاب بحث ندارما . 

چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم. 

آهو 

داشتم با گوشیم کار میکردم که میشا گفت

_آهو ، تو چرا یکم تغییر و تحول ایجاد نمیکنی تو صورتت. 

چشمام و درشت کردم

_این همه کم بود؟

_نه منظورم اینه یکم ابروهات و حالت دار برداری ، رنگ مو و اینا .

سرم و بالا تکون دادم

_اینطوری بیشتر دوست دارم ، بعدشم موهای مشکیم و دوست دالم آبژی میسا گناه ندالن میگی لنگ کن؟ )دوست دازم آبجی میشا گناه ندارن نیگی رنگ کن؟(

خندید

_دیوونه چه نی نی وار حرف میزنه تارا شنیدی .

با نیمچه لبخندی از آیینه دل کند و سمتمون اومد 

_آره کلا تعادل روانی نداره یه بار گریه ، یه بار شاد ، یه بار کودک. 

بالش و زدم به صورتش. 

_بیشعور خودت تعادل نداری .

خندید .

تارا به من و میشا نگاهی انداخت و گفت

_خبر بد دارم بچه ها. 

_چی؟

_فردا مشتری داریم اونم پنج نفر. 

_اوه. 

لبخند زد و با ذوق گفت

_بدترش اینه که دوتا مشتری مال میشا دوتا مال آهو و یکیش برای من. 

من و میشا سریع گفتیم 

_چی؟

تارا چشم غره رفت

_اخبار یک باره اما نوش جونتون پول خوبی میاد دستتون شانس ندارم که. 

سریع گفتم

_خوب تو بدوز تارا. 

با چشمای درشت گفت

_وا تو باور کردی من ناراحت شدم. 

با خنده بلند به میشا گفت

_این و توروخدا فرق شوخیم و با جدی نمیفهمه ای خدا ، من خوشحالم هستم تازه کارم سبک میشه بیشتر استراحت میکنم اما شما هی باید بدوزید و تایم تحویلش کمه. 

میشا گفت

_به نظر من آهو بیا بخوابیم شاید این خواب باشه ، اگرم نبود برای این هفته این خواب آخرین خوابه دلنشین میشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🦋🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_چرا ؟ ، چیزه خاصی نبود احساس میکنم .

_نمیدونم ، نمیدونم تارا. 

_پاشو برو بخواب صبح کلی کار داریم هرچند الانم صبحه اما دو ، سه ساعت خوابم بد نیست .

دستم و گرفت و به سمت تخت هدایتم کرد . 

آیسا 

چند روزی بود که حالم خیلی بد بود و احساس خوبی نداشتم اصلا. 

موبایلم و برداشتم ، دستم ناخودآگاه برای حرف زدن باهاش کشیده شد به شماره موبایلش . یه تک انداختم که بعد از چند دقیقه زنگ زد

_بله؟

_سلام. 

با صدای خواب آلود گفت

_چیزی شده آیسا این موقع صبح ؟

نفس عمیقی کشیدم تو دلم نالیدم  دل تنگیم مشکلمه 

کسی جز تو هم نمیتونه درست کنه. 

_هیچی ، هیچی گفتم شاید بیدار باشی .

تعجب و تو صداش حس کردم

_این موقع صبح؟ 

_حالا دیگه ، دو هفته اس ندیدمت . امروز هستی؟

_ظهر بهت زنگ میزنم برنامم و میگم .

_باشه. 

تلفن و قطع کردم ، سرگیجه داشتم . 

یه شکلات از تو کشوم برداشتم و گذاشتم دهنم ، خدایا چرا انقدر بی قرار شدم ، چرا این روزا یه حالیم . انگار یکم سرد بود حرف زدنش. 

یاد آهو افتادم 

آخ که چه عدابی میکشید از رفتارای داداشم. 

یه لحظه به امید فکر کردم ، داداش من همچین آدمی بوده ؟ حالا اگه سره من بیاد ؟ پقدر بد میشه . اما نه هیچوقت نمیشه هیچوقت نمیزارم از من بدش بیاد .

در اتاق و باز کردم و از پله ها رفتم پایین که دستم کشیده شد ، با قیافه ی عصبی مامان مواجه شدم

_آیسا .

چشمام درشت شد

_بله مامان؟

_این روزا کم خونه ای داری چیکار میکنی ؟ داداشتم فهمیده ، کاملا معلومه داری یه چیزی و مخفی میکنی .

ابروهام و دادم بالا

_ چه چیزی و مامان ، حساس شدی .

بازوم و از دستش کشیدم بیرون ، قلبم تند تو سینه میکوبید ، اگه میفهیدن گردنم و میزدن ، بدبخت میشدم رسما. 

خدایا توروخدا تحمل این قضیه رو ندارم . حاله ای از اشک چشمام و پر کرد  نالیدم

_خدا لعنتت کنه آیسا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو

 چشمام و باز کردم شاد بودم امروز به طور عجیبی . از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت دستشویی که صدای میشا

اومد

_بیدار شدی بلاخره. 

_مگه چیه  ؟

خندید

_نگاه کن به ساعت میفهمی .

به ساعت نگاهی انداختم چشمام از تعجب درشت شد . سریع دفتم دستشویی مسواک زدم و صورتم و شستم. 

یکم خودم و مرتب کردم و پله هارورفتم بالا. 

صدای تارا میومد.

_میشا ، عجله نکن تمیز درمیاد عجله کنی کثیف ، پس صبر کن دیگه اِ. 

صدا زدم 

_تارا. 

برگشت سمتم لبخند پر آرامشی زد

_سلام ظهر بخیر ، دیشب دیر خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم اما فکر نکن از خیر خیاطی گذشتم. 

دفتری و برداشت و اومو سمتم 

_تمام مشخصات و اندازه گیری هارو نوشتم ، پارچه انتخابی هم رو میزه .

سری تکون دادم نشستم روصندلی .

امید 

تلفن و جواب دادم 

_بابا شاهین میام به خدا به آقای فضلی بگو صبر کنه ای بابا نمیمیرم که آخه. 

_خدانکنه. 

_صدای کیه ؟

پوفی کرد

_عصبی نشیا خودشه داره داد و بیداد میکنه .

چشمم خورد به در نیمه باز اتاق آیسا ، آروم گفتم

_فعلا شاهین .

بدون این که اجازه حرفی بدم قطع کردم ، به سمت اتاق رفتم از لای در نگاه کردم ، همینطوری بی قرار تو اتاق راه میرفت و بی گوشیش نگاه میکرد .

جلوی آیینه وایستاد و دستی به شکمش که تخت بود کشید و لبخندی زد. 

زیر لب آروم جلوی آیینه با خودش حرف می زد ؛ در اتاق و باز کردم رفتمداخل. 

با دیدنم ترسید ، رفتم نزدیک آروم و جدی . با ترس و تعجب نگاه میکرد .

رو به روش که قرار گرفتم شروع کردم به قلقلک دادنش بلند بلند میخندید

_امید توروخدا ، داداشی جونم لطفا نکن وا …ی . 

ولش کردم هنوز داشت میخندید ، نشستم رو صندلی جلوی آیینش.

_آیسا چند روزه خبری ازت نیست.

لبخندش محو شد و کمی رنگش پرید

_ خوب داداش درس میخونم دیگه. سری تکون دادم 

_باشه ، که اینطور .

ابروهام و دادم بالا

_ایشالله که غیر این نیست .

لکنت گرفت

_ن… نه دا.. داش

 🌸

🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

با آخ بلند رو برگردوندم ؛ گیج داشتم به پیر زنی نگاه میکردم که شبیه ننه کلثوم بود و عصایی که رو هوا مونده بود و دردش رو شونم 

با چشمای درشت نگاهی به میشا انداختم که مضطرب شونه داد بالا. 

_دختر جلوی بزرگتر پا رو پا روی میز میزاره؟

هل از جام بلند شدم و رفتم نزدیک ننه ، بغلش کردم و درآخر میخواستم دستش و ببوسم که جلوم و گرفت. 

_البته تو اون آهو نیستی.

با اخم از بالا تا پایین نگام کرد

_نچ نچ این تیپ و کی یادتون داده. 

صدای شاد تارا تو راه پله اومد

_خوب این ننه دوست داشتنی الان کجا هست بیاریمش من اتاقش و ح…..

با دیدن ننه کلثوم حرف تو دهنش ماسید .

_این دختر دیگه کیه میشا ؟

_همون کسی که مارو آورده تو مزونش هم کار داده هم جا داده هم درآمدمون و داریم بحاطرش 

سری تکون داد ، رفت نزدیک تارا 

_خوبه دخترم اما این چه وضعیه ؟ دختر باید تو خونه مرتب تر و تمیز ، مهم تر از همه پوشیده تر از این بگرده. 

سریع گفتم

_ننه مگه بده ؟ 

_نه فقط اون شکم تختت برای چیته از اون لباس کوتاهت زده بیرون؟

خندیدم

_ننه این و میگن نیم تنه ، این شلوار جذبمم ستشه ؛ بعد داشتم ورزش میکردم چون راحت بودن پوشیدم .

به تارا نگاه کرد. 

با میشا گفتیم الان باز یه تیکه میندازه اما در کمال تعجب تارا رو بغل کرد. 

_دختر گلم ، همه این چیزایی که خودت یاد دادی و شدن الان یه خانوم ؛ حداقل حجاب لباسشون و درست میکردی ننه. من میدونم تو یاد دادی وگرنه تو خونه من چه میدونستن سرخاب و سفید آب چیه ؟ اما این پوشش …

تارا تو بغل ننه خندید .

_سخت نگیرید بچه ها بی جنبه نیستن جلوی مذکر جماعت که اینطوری نمیگردن .

_آهان آفرین این شد. 

اومد سمت ما 

_نبینم از این جور لباسا جلوی بقیه بپوشیدا .

وای خدا ، ننه فکر کرده مثل همون دخترای همسایه ایم که بی جنبه بودن و همیشه کارای مسخره اونارو برای ما مثال میزد که انجام ندیم ؛ البته اونا خیلی بی حیا بودن. 

جلوی مردا با لباس باز و اینا میگشتن الانم ننه فکر کرده ما اونطوری میشیم .

_ننه به خدا ما دختر همسایه نیستیم .

_نه دارم میگم بدونید ننه وظیفمه بگم بهتون. 

میشا با چشمای ریز گفت

_ننه آدرس و از کجا پیدا کردی ؟

ننه مغرورانه روسریش رو از روی سرش برداشت و گیس بلندش و بعد از چند وقت دیدم . نشست روی صندلی . 

_تو برو اول برای مادر بزرگت یه چای بیار به جای این همه به قول معروف پیچوندن .

تارا بلند قه قه زد

_خوب اومدین ، میشا خیلی سعی داشت بپیچونه شمارو. 

میشا قیافش جمع شد. 

_من به فکر شما بودم تارا خانوم. 

با خنده ادمه داد

_نمیدونستم خود شیرینیم میکنید

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

یه ربع بعد با یه کیف بزرگ اومد پایین  آروم میشا رو صدا زدم 

سر آورد بالا و مثل من با تعجب به تارا نگاه کرد 

_تارا اون چی چیه؟

خندیدیم

_نمیری میشا چرا مثل این ندیده ها میپرسی .؟

تارا ایولی گفت ، میشا لب کج کرد

_حالا هرچی ترابیار ببینیم چیه تو اون کیف از بچگی عاشق کالبد شکافی کیف بودم .

تارا اومد کنارم نشست ، زیپ کیف و باز کرد که باعث شد تمام دیدم از وسایل آرایش عوض شه. 

_اونایی که تو محل ما داشتن چی بود اونوقت؟

تارا رو به هردومون گفت

_درسته اما این کیف اقسام لوازم آرایشی و توش چیدم خیلی هم خوبه همه چی هست هرچی بخواین .

میشا بی حوصله گفت

_ما که استفاده نداریم بابا ؛ آهو بیا بریم لباسامون و بدوزیم بابا. 

میشا بلند گفت

_اِ نه کجا؟ 

سه تا آینه کوچیک داد دستمون ؛ چندتا کرم گذاشت وسط میز . 

صورتش و کامل پاک کرد و گفت

_نگاه کنید بچه ها این کار خیلی خوب و راحته به شرطی که بتونید خوب رو صورتتون مانور بدین در ضمن اصلا نترسین پوستتون هم خراب نمیشه .

همینطور حرف میزد و چیزای به صورتش میکشید و بعد کرمارو زد در مورد زیر سازی پوست گفت. 

ماهم همین کارارو انجام دادیم سه تا کرم کم بود آخه؟ 

_تارا تو آرایشگری؟ 

پوزخندی زد

_اون زمانی که زن اون لعنتی بودم برا این که هرشب براش خوشکل کنم تو آرایشگاها دوره میدیدم هروقت موهام و یه جور رنگ میکردم اما حیف ح….

_ول کن گذشته رو ول کن من چطور زدم نگاه کن 

تارا با دیدن میشا پقی زد زیر خنده

_مگه نگفتم چجوری دستتو بکش رو پوستت؟ دستت و از پایین به بالا خیلی نرم بکش آروم فقط. 

_خوب کشیدم .

تارا زد رو پیشونیش 

_پس چرا کرم رو صورتت ماسیده آخه. 

به مننگاه کرد 

_اشکال نداره میشا که داغون توام بد نبودی آهو حاضرم بازم از نو بخرم میخرم اما شما باید یاد بگیرید.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸  🌸🌸

 🌸

میشا 

رفتم آشپزخونه و تو چهار تا فنجون لب طلائی باریک چایی ریختم و تو سینی چیدم .

موهام که جلوی چشمم و گرفته بود پشت گوش زدم و سینی رو برداشتم. 

دونه دونه پله ها رو اومدم پایین صدای ننه کلثوم میومد . اما همش این سوال تو ذهنم بود که ننه چطور اینجارو پیدا کرده ؟

آدرسی که من دادم ناقص بود ، فقط اسم مزون و  گفته بودم با محلی که هستیم .

به آخر پله ها رسیدم رفتم نزدیک میز ، سینی چای رو روی میز گذاشتم نشستم رو صندلی .

_خوب ننه ، بگو دیگه از کجا پیدا کردی؟

از بالا تا پایین نگام انداخت 

_ تو فکر میکنی چون من پیر زنم حتما نمیتونم جایی برم یا دقیق آدرس جایی و پیدا کنم ؟ به ننه ات که جواب درست حسابی نمیدی و بی معرفتی فکر کردی منم نوه ام و ول مبکنم امون خدا ؟

بغض کردم

_ننه به خدا من منظورم اینا ن….

_بگذریم ننه نه میخوام اذیتتون کنم نه ببرمتون روستا ، همین که ببینم سالمید کافیه .

مکثی کرد و ادامه داد 

اونجا انقدر حرف میزنن که آدم دلش میریزه منم نمیتونم تحمل کنم ، شما دوتا مخصوصا میشا دستم سپرده شدید باید از  امانتی که داده شده بهم خوب نگهداری کنم یا نه؟ 

خلاصه که ننه من تا اینجا با بدبختی اومدم ، صبح رسیدم نه یکی دو ساعت پیش ، فقط پنج ساعت میگشتم و میگشتم تا آدرس اینجارو پیدا کنم. 

_وا ننه من مرده بودم؟

_به قول شماها خواستم سوپرایزتون کنم. 

سه نفری زدیم زیر خنده ، از دست این ننه ؛ نگاهم به چایی ها افتاد 

_چایی بخورید سرد شد. 

داشتیم چایی میخوردیم که ننه گفت

_آهو از شوهرت چه خبر ؟

چایی پرید گلوی آهو و  تند تند سرفه میکرد ، ننه غر زد

_آروم آخه دختر ، عحله داری تو ؟ همه چای مال خودته آروم تر بخور خوب دخترم! 

آهو درحالی که صورتش از سرفه زیاد قرمز شده بود گفت 

_ن… نه ننه ، کی بخ… اطر چای سرفه کرد آخه؟

_بخاطر اون پسره ی پا پتی؟

پقی زدم زیر خنده

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو  _هوف نه ننه ، اصلا اون و چیکار دارید؟ من کلا اون و ول کردم اصلا دلم  نمیخواد درموردش حرف بزنم ؛  یعنی حرف زدن ازش فقط من رو اذیت میکنه . 

شمام که نمیخواید من اذیت بشم؟

_نه دخترم ، اصلا اون و بزارید کنار . نمیخوای از من بپرسی پدر و مادرت در چه حالن؟ 

لبم و دندون گرفتم ؛ میگفتم از چی؟ دلی که  اصلا براشون تنگ نشده بود؟ اصلا دلم برای کی تنگ بشه؟ اونا دوستم داشتن؟ کسی دوستم داره؟ برای کسی مهمم ؟ برای کسی ارزش داشتم ؟ 

نقشم از وجود خودم چی بود نمیدونستم و نمیدونم اما این و میدونم زندگی الانم و تنها مدیون قلب پاک تارا بودم و هستم. 

انقدر غرق بودم که با صدای بلند تارا از اون سوالا و فکرای آشفته ای که زده بود به سرم اومدم بیرون .

_جانم ؟

_چرا گریه میکنی .

دستام و روی گونه هام کشیدم ، کِی گریه کرده بودم و نمیدونستم . 

دستمال کاغذی برداشتم و صورتم و پاک کردم. 

_ننه خودت میدونی کم نسوختما ننه ، کم عذاب نکشیدم تو اون خونه ، کم گریه نکردم پیش اونا. 

هرچی زندگی الانم بد باشه بدتر از اونموقع نیست .

من اضافه بودم براشون بعد توقع داری خودم و جزوی از اونا بدونم ؟ فقط میخواستن یه جا شوتم کنن و به کار خودشون برسن که موفق شدن. 

مکثی کردم و ادامه دادم 

_ طلاق گرفتن باعث شدن سرشکسته تر شم پیش خانواده شوهرم البته شوهر نه ، یه مرد بی همه چیز بیخیال که فقط به فکر منافع خودش بود. 

ننه هوفی بلندی کشید

_گریه نکن دخترم من هرسوالی از تو بپرسم و اینجوری شه که نمیشه .

_ننه بپرس از هر چی دلت میخواد بپرس اما از اونسه نفری که زخم نامهربونیشون برام مونده نگو فقط ، قربون اون گیس سفیدت .

خودش بغض کرده بود روش و کرد طرف دیگه ای و جلوی چشمش و پاک کرد . نمیخواستم ننه ام ناراحت شه اما خودش یه بحثی و باز میکنه که من دلم از ازش پره. 

نگاهی به جمع انداختم ، خبری از اون خنده های قبل نبود و همه چهره هاشون غم و رو نشون میداد ، از جام بلند شدم و گفتم

_ننه برو استراحت کن ، تارا فکر میکنم یه اتاق اماده کرده باشه. 

همون لحظه تارا سری تکون داد

_آره بلند شید ببرمتون اتاقتون بیینم چیزی کم و کسری نداشته باشید حتما خیلی ام خسته اید .

ننه تو فکر بود و ناراحت ، البته این وضع فقط شامل حال اون نمیشد و تقریبا من و تارا و میشا هم همینطور بودیم .

رفتم رو تخت نشستم که وجود میشارو کنارم حس کردم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸??🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 از بغلش اومدم بیرون ، در کلبه رو باز کردم که صدام زد. 

_آیسا .

 دوست نداشتم نگاهش کنم ، دامنه پیراهنم و گرفتم و پله هارو با احتیاط رفتم پایین . در حالی که داشتم به راهم ادامه میدادم صدای پا رو پشت سرم میشنیدم سرم به شدت گیج میرفت و دلم میپیچید به هم. 

با چشمای تار به رو به رو نگاه کردم که احساس کردم کسی که از دور داره میاد امیده .

اشکام و پاک کردم اما انگار همون یه ذره انرژیم داشت تحلیل میرفت . بدنم سست شد و چشمام تار . زمزمه کردم

_آیسا چته؟ آروم باش. 

آب دهنم و قورت دادم و آروم تر از قبل راهم و ادامه دادم که چشمام سیاهی رفت و چیزی نفهمیدم .

امید 

عصبی از ویلا اومدم بیرون که دیدم لاله با استرس رو به روم وایستاد

_امید چیزی شده؟

اخمی کردم

_نه ، آیسا کجاست؟

انگار آروم شد و دیگه استرس تو نگاهش نبود ، بیخیال دستم و گرفت

_ولش کن اون و حتما رفته دور بزنه میاد دیگه .

دلم شور افتاده بود و نگران بودم ؛ دستم و از دست لاله کشیدم بیرون پله هارو رفتم پایین ، به طرف باغ پشتی حرکت کردم. 

که دیدم آیسا داره میاد .

نفس عمیقی کشیدم ؛ هوف ترسیدم دختر کجایی تو آخه . وایستاد دوباره حرکت کرد و حرکت کردنش همانا و افتادنش روی زمین همانا. 

بلند گفتم

_آیسا .

سریع دویدم سمتش و تکونش دادم

_آیسا ، آیسا .

به مردی نگاه کردم که چند قدمیش وایستاده بود نگاهی به صورت آیسا انداختم که خیس بود. 

با اخم و عصبانیت گفتم

_چیکار کردی ؟ تو کاری کردی؟

_نه ، نه فقط با هم حرف زدیم و اونم یاده یکی از خاطره هاش افتاد. 

حس خوبی بهش نداشتم ، سری تکون دادم

_ازس میپرسم و وای به حالت اگه اسم تو بیاد .

آیسا رو بغل کردم و سریع از اونجا دور شدم ، حس خوبی به اون مرد نداشتم چون قیافش حس خوبی و القا نمیکرد ، اللخصوص لبخند کریح و مزخرفش به لاله که باعث حرص و عصبانیتم شد. 

صدای لاله رو شنیدم

_وای چی شده؟

جوابی ندادم که گفت

_این دختر همیشه دردسر ایجاد میکنه به خدا ، گفتم نیار ببین چیکار کرد امشبمون و. 

اخمی کردم و با صدای نیمه بلند گفتم

_زیاد حرف نزن لاله بشین ماشین و حرف نزن که خیلی عصبانیم فهمیدی یا نه؟

_ب…. باشه. 

آیسا رو عقب خوابوندم و سریع پشت فرمون نشستم ، ماشین و روشن کردم و با سرعت زیاد ماشین و میروندم یکم بعد متوجه شدم که یکی داره تعقیبمون میکنه .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ناراحت نباش دیگه. 

هوفی کشیدم و با اندوه سری تکون دادم

آیسا 

فقط ازش پرسیدم

_اینا چیه؟ این دختره کیه که عکسش و همه جا چسبوندی ؟ چشماش و محکم روی هم فشار داد 

_آیس….

جیغ زدم 

_اون شب همون شبی که گولت و خوردم همون شبی که تموم زندگیم و ازم گرفتی اسم رویا از زبونت دو سه باری اومد بیرون . این دخترس ؟ آره ؟ باورم نمیشه .

با بهت و بغض خیره شدم به عکس دختری که چهره اش خیلی خیلی شبیه من بود . قطره های اشک از گونم چکید .

یعنی من  و تا الان به چشم رویاش میدید . بدنم داشت میلرزید ، اشکام دونه دونه روی گونه ام چکیدن .

دستش و روی شونم حس کردم با ترس رفتم عقب و دستش و پس زدم

_به…. به من د…. دست نزن.

هق زدم و خیره شدم به چشماش ؛ نگاهی انداخت و سرش و انداخت پایین  دستم و بردم زیر چونش ، سرش و آوردم بالا

_نگام کن ، چشمام و نگاه کن. 

شرمندگی تو چشماش موج میزد اما زندگی که رفته بود با این شرم جبران نمیشد .

دستش و کشیدم رو گونم

_میبینی خیسه ، باور کن تقاص این اشکارو میدی کیان .! 

دستش و گذاشتم رو قلبم با چونه لرزون گفتم 

_تا همین امروزشم با دیدنت میتپید اما الان. 

مکثی کردم سعی کردم بغضم و قورت بدم اما چندان موفق نبودم

_توی این قلب ج.. جز نف … رت ازت  پر نی… ست. 

دستش رو آوردم پایین تر و روی شکمم گذاشتم

_این بچه بی گناهی که گذاشتی  باعث شد مجبور شم با آدم کثیفی مثل تو ازدواج کنم .  رفتم عقب

با دیدن عکسا هر لحظه حالم بدتر می شد ، پاهام انگار سست شدن تکیه دادم به دیوار چوبی و ل آروم لیز خوردم،  نشستم زدم زیر گریه . 

فضا برام به طوری خفقان آور بود که خدا میدونست 

_آیسا لطفا گ….

جیغ کشیدم

_میدونی چه حس بدیه که بدونی عشقت تورو نخواد و تو وجودت عاشق یکی دیگه بود باشه ؛ میدونی الان دارم میمیرم ؟ دارم میمیرم از حجم فشار و اتفاقاتی که امشب باهاشون رو به رو شدم ؟

نه چون همه دردا آواره رو سره یه دختر ، یه دختری که باید بترسه از برادرش که یه وقت نفهمه و عواقب بدی پیش نیاد از ترس مادری که شاید اون دختر و به عنوان دخترش دیگه قبول نکنه ترس این که فرداش قراره چه اتفاقاتی بیوفته  دختری که آرزوش مرگ باشه. 

با مشت کوبیدم رو سینم

_ چجوری تونستی باهاش بازی کنی ؟ 

اشکام بی محابا روی گونه ام حرکت می کردن حالم قابل توصیف نبود  بازوهام و گرفت و بلند کرد 

فریاد زدم

_ولم کن لعنتی . ولم کن. 

نالیدم

_ولم کن نابودم کردی .

سرم و به سینش فشرد و بغلم کرد ؛ هلش دادم عقب اما تکونی نخورد محکم بغلم کرده بود ، شاید باز یه لحظه آرامش گرفتم اما با به یاد آوردن این اتفاقا حالم بدتر شد. 

گریه هام با شدت بیشتر جریان گرفت

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

توجهی نکردم و با سرعت بیشتر به راهمادامه دادم ، وقتی به نزدیک ترین بیمارستان رسیدم ماشین و گوشه ای پارک کردم. 

پیاده شدم و آیسارو بغل گرفتم با دقت نگاه کردم ، همون مردی بود که آخرین بار داشت دنبال آیسا حرکت میکرد .

_اینجا چه غلطی میکنی ؟

جوابی نداد  باعصبانیت گفتم

_لال شدی ؟ چرا تعقیب میکنی؟.

نیمچه لبخندی زد 

_عزیزم چرا دعوا میکنی ؟ هیچی نشده فقط ناسلامتی من صاحب مجلس بودم باید پیگیر باشم یا نه؟

_لازم نکرده تو پیگیر حال خواهرم باشی ، من نمردم هنوز. 

لاله تند گفت

_بابا امید الان وقت بحث و جدله ؟ اون و ول کن اومده لطفی کنه به داد خواهرت برس. 

لاله درست میگفت ، نباید بحث میکردم ، سریع حرکت کردم و رفتم داخل بیمارستان .

پرستار با دیدنم از حال آیسا پرسید و گفت برم داخل اتاق و بزارمش رو تخت که سرم بزنن ، نمیدونم چرا چیزی نمیخورد .

شلید از ضعف بود حتما. 

آیسا 

چشمام و باز کردم که نور باعث شد دوباره چشمام و ببندم ؛ چند بار پلک زدم که عادت کنم . 

اینجا کجا بود. 

با دقت نگاه کردم  بیمارستان! 

دستم نگاه انداختم که سوزن وصل بود خواستم جدا کنم که صدای زنی اومد 

_نه نه دست نزن. 

پرستار بود. 

قلبم داشت میومد تو دهنم ، تا الان فهمیدن حاملم ؛ در اتاق باز شد و مردی اومد داخل با دقت به برگه ها نگاه میکرد .

_دکتر من کیه ؟ توروخدا یکی بگه. 

اشکی از گوشه چشمم چکید ، بدبخت میشم امشب. 

بلند تر داد زدم

_دکتر من کیه یکی جواب بده. 

پرستار اومد نزدیک

_وا گلم آروم باش، ایشونن چرا ترسیدی ؟

زدم زیر گریه

_هرکاری بگید میکنم اما توروخدا به برادرم در مورد حاملگیم چیزی نگید التماستون میکنم آقای دکتر ، لطفا. 

اومد نزدیک تر 

_دخترم آروم باش ، وقتی با اون آقا که فکر کنم برادرت هست صحبت کردم فهمیدم خبر نداره ، اما باید بدونه دخترم. 

پس فردا ندونسته اتفاقایی میوفته که به ضرر این بچه اس اما اگر بدونن حامله ای حداقل میدونن باید فضای خونه ، رفتار و…. جوری انجام بدن که فشار روحی بهت وارد نشه . 

مکثی کرد

_اینجور گریه و ناراحتی ها برای زن حامله خوب نیست .

شرم و به بالش فشار دادم ، کاش دردم فقط خانواده ام بودن کاش . 

با چشمایی که التماس توشون موج میزد گفتم

_دکتر توروخدا چیزی نگید التماستون میکنم ، هرچقدر بخواین پول میدم بهتون ، لطفا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

روی کل صورتم کشید برگشتم سمتش که با دیدنم زد زیر خنده. 

ای بابا چرا بستنیارو تو دستش ندیدم لعنتی . همینطور که میخندید اون یکی و از دستش گرفتم و از صورت بگیر تا موهاش تمام شده بود بستنی وانیلی . اینبار من زدم زیر خنده با غیض گفت

_کجا بشورم سرم نامرد حداقل صورتم و میزدی ، میدونی چقدر زحمت کشیدم واسه موهام تا برات حالت دارشون کنم ؟

_چه غلطا دل دختر مردم و آب کنه که میخواد من شادم کنه. 

به سمت روشویی رفت آب باز کردم و با کلی اذیت سرش و شستم . حوله رو دادم دستش و مشغول شد  خودم رفتم زیر شیر آب و صورتم که از بستنی چرب و شکری شده بود و شستم. 

و خشک کردم. 

همینطور که پشت به هم داشت موهاش و خشک میکرد بغلش کردم. 

_ وای دلم تنگ شده بود. 

لبخندش و از تو آیینه دیدم .

دستش و کشیدم و روی صندلی نشوندمش. 

سشوار به برق زدم و  برس برداشتم و همزمان با سشوار موهاش و برس میکشیدم .

چقدرم که با ناخنام گردنش و قلقلک دادم. 

وقتی که موهاش خشک شد گفتم

_بازم شد همون مو. 

خم شدم و گونش و بوسیدم تا خواستم بیام بالا برگشت و گرمی لباش و روی لبام احساس کردم ، با دندون گازی گرفت و اومد عقب

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن