" /> رمان دختر طلاق پارت13 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۱۳

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

خم شدم و گونش و بوسیدم تا خواستم بیام بالا برگشت و گرمی لباش و روی لبام احساس کردم ، با دندون گازی گرفت و اومد عقب

_اینم تقاص شیطونی .

سوالی نگاهش کردم

_خوب چرا الان اینجایی ، البته هنوز ازت دلگیرما .

چشمک زد

_حاضر شو بریم موتور سواری .

جیغ زدم

_جدا ؟

با لبخند مهربونی سرش و تکون داد با ذوق گفتم

_وای مرسی عاشقتم. 

سریع رفتم داخل اتاق و لباسام و با مانتو چهارخونه مشکی سفید آستین سه ربع که جلوش باز بود و  زیر سارافونی مشکی همراهش بود ، شلوار مشکی ، شال هنرمندی مشکی ، و کتونی لژ دار سفید عوض کردم.

موهام و محکم از بالا جمع کردم و خط چشم نازکی کشیدم ، رژ کمرنگ قهوه ای زدم که صدای امید اومد

_چقدر طول کشید .

اومدم بیرون

_بریم .

لبخندی به پهنای صورت زد ، چون باهاش ست کرده بودم . دقیقا مثل خودش . 

میراهن چهارخونه مشکی سفید شلوار کتون مشکی و کتونی اسپرت سفید .

_ خوبه؟ 

با نگاه خیره گفت

_زشتم باشی دوستت دارم خانوم نازم. 

_اِ امید .

دستش و پشت کمرم گذاشت ، باهم از پله ها رفتیم بالا که یاد تارا افتادم

_اِ تارا کجاست ؟

_مگه ازت نپرسیدم تارام مثل توعه وضعش یا نه ؟

تند تند سرم و تکون دادم

_ مشکل نداشتم که خواستم به راستین بگم بیاد اونم ببرتش. 

_اِ ایول خیلی کاره خوبی کردی .

از مزون اومدیم بیرون در و قفل کردم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 به موتورش نگاه کردم 

_وایی چه خوشکله. 

 سوارش شد ، چقدر موتور بهش میومد خیلی جذاب شده بود . خیره نگاهش میکردم که با نیمچه لبخندی گفت

_ خوب تموم نشد ؟ 

زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم گفتم

_ جذاب دوست داشتنی .

پشتش نشستم ، دستم و دور کمرش حلقه کردم 

_ولی خوب با موتور ست کردیا .

_ست کردیم .

_بله درسته. 

_ محکم بغلم کن. 

فشار دستم و بیشتر کردم و با سرعت خیلی زیاد موتور از جاش کنده شد چنان با سرعت حرکت میکرد که هر آن احساس میکردم الان تصادف میکنیم .

جیغ زدم

_امید آروم. 

سرعت و کم کرد و گفت

_ترسیدی؟

_نه اصلا . 

_آخی پس نگران این لکنته ای .

با تعجب گفتم

_کجای این لکنته اس به این خوشکلی ، خیلی جیگره مشکیه تخت. 

_پس من چی ؟

_توچی؟ حسودی میکنی ؟ 

خنده بلندی کردم

_دیوونه ، مگه بچه ای ؟ من تورو یه جور دیگه دوست دارم . 

چون پشتش نشسته بودم صورتش و نمیدیدم اما از برآمدگی گونه هاش معلوم بود لبخند بزرگی زده. 

بعد از دو دقیقه گوشه ای پارک کرد اومده بودیم دربند. اومدم پایین ، امید دستم و گرفت ؛ همینطکر حرکت میکرویم که سوالی نگاهش کردم 

_کجا میریم ؟ 

_راستین و پیدا کنم. 

ادامه داد

_اینام اینجان باهاش قرار گذاشته بودم .

_اِ جای میشا و شاهین خالی .

با یه لبخند یه وری نگام کرد. 

_این یعنی چی ؟

_یعنی این که اونام اومدن. 

_چه خوب حالا مناسبت این بیرون چیه ؟

یکم فکر کرد و گفت

_تو فکر کن اولین بیرون شیش نفری هستش هوم؟

سری تکون دادم

_ جالبه. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

همینطور راه میرفتیم و پله هارو طی میکردیم گفتم

_ای بابا اینا کجان ؟

_رسیدیم غر غرو. 

با صدای نیمه بلند تارا که اسمم و صدا میزد سرم و چرخوندم ، سریع به سمت آلاچیق رفتم. 

_سلام بچه ها. 

_سلام. 

امید کنارم نشست 

_سلام. 

میشا و شاهین نبودن سوالی گفتم

_میشا و شاهین نیومدن هنوز؟

تارا ابروهاش رفت بالا

_اِ اونام مگه میخوان بیان ؟

_آره امید گفت . 

امید به تائید از من سرش و تکون داد و جواب داد _آره خودم زنگ زدم بهشون. 

با صدای غر غر دختری سرم و انداختم بیرون ، لبخندی به پهنای صورت زدم میشا بود که داشت غر میزد .

_شاهین به خدا خودم و خفه میکنم نگاه کن دمپای شلوارم و گلی شده آخه چطور فرصت ندادی من شلوارمم عوض کنم ؟ انقدر زنگ زدی نزدیک بود با کله برم تو در مزون. 

فهمیدم که رفته بود مزون و پشت بندش به میشا زنگ زده و گفته زود بیاد  شاهین دستش و گرفت و با خنده گفت

_الان به اون خدایی که میپرستی قسم کل هیکلت گِِلی بشه ام دوستت دارم. 

موتوری با سرعت از بغل تارا رد شد و چون زمین خیس بود و موتور تو چاله رفت تمام گل پاچیده شد روی مانتو و شلوار حتی صورتش. 

بلند گفتم

_وای .

شاهین با استرس به من نگاه کرد. 

اومدم بیرون و کتونی هام و پام کردم ؛ رفتم نزدیک میشا انگار بغض کرده بود. 

حقم داشت من جاش بودم حتی گریه ام میکردم لباساش رنگ روشن بود و لکه ها روش خودنمایی میکرد

_آهو. 

با لبخند جوابش و دادم

_سلام ، اصلا اشکال نداره بابا نمیدونی که من روی لباسم چایی ریخت .

_واقعا؟ چه روزه نحسی ولی لباس تو تیره اس لباس من و ببین خیلی ضایع و زشت شدم. 

شاهین دوباره دستش و گرفت و باهم حرکت کردیم

_ببین الان گفتم ک…. 

میشا با ترس گفت

_نه نه اصلا نگو فهمیدم .

قه قه زدم زیر خنده ، رفتیم داخل آلاچیق نشستیم بقیه کنجکاو به ما نگاه میکردن که براشون توضیح دادم از دیوونه بازیای این دوتا خندیدن

برای شام نفری دو سیخ جیگر و گوشت خوردیم و خدا میدونه شاهین چقدر مزه پروند و از خنده روده بر شده بودیم البته این بین گه گاه نگاه های عاشقونه رو نمیشد نادیده گرفت ؛ در کل شب خیلی خیلی خوبی بود . 

یکم دور زدیم و لواشک و  آلوچه خوردیم که آخر امید ظرف لواشک و از دستم گرفت چون از ترشیش آدم ضعف میکرد البته تارا و میشا هم همینطور بودن. 

به میشا نگاه کردم خیلی باوقار و متین کنار راستین راه میرفتن گه گاه زیر زیرکی حرفایی میزدن و ریز میخندیدن ، چقدر قشنگ 

به خودمون خندیدم )من و میشا( یا با مشت افتادیم به جون بازوشون یا نگاه چپ چپ و کلا فرق داشتیم با تارا. 

نفس عمیقی کشیدم 

باورم نمیشد که بلاخره روزای تلخم تموم شدن و روی خوش زندگی و میبینم .

_آهو ؟

از فکر بیرون اومدم

_جانم؟

_به چی داری فکر میکنی؟

نگاهم و چرخوندم 

_تو فکر کن به خودت. 

نامحسوس گونم و بوسید و اومد عقب 

_ آهو خیلی دوستت دارم. 

سرم و به بازوش چسبوندم و چیزی نگفتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

سه دست مانتو گرفته بودم و چندتا تیشرت و پیراهن خوشکل ، خیلی ذوق داشتم. 

موبایلم زنگ خورد

_جانم؟

_سلام خانومی ، کجایی ؟

با ذوق گفتم

_اومدم بازار چند دست مانتو ، لباس خونگی یکم پیرهن گرفتم انقدر خوشکلن. 

_مبارکه عزیزم کجایی بیام دنبالت؟ 

_اوم بزار برات لوکیشن میفرستم .

_باشه. 

_امید جایی میخوایم بریم ؟ 

با مهربونی گفت

_آره. 

_کجا؟

مکثی کرد و گفت

_بماند. 

باشه ای گفتم و قطع کردم بعد از فرستادن لوکیشن ؛ از پاساژ اومدم بیرون و منتظرش موندم که نیم مین بعد بلاخره دیدمش .

سریع از خیابون رد شدم. 

در و باز کردم ، نشستم داخل ماشین

_سلام. 

با تعجب به دستم نگاه کرد

_چه خبره آهو. 

لبم و کج کردم

_اِ امید نزن تو ذوقم . 

سرش و تکون داد

_چی بگم دیگه آخه ، برای من چیزی نگرفتی ؟

چشمام و درشت کردم

_چی مثلا ؟

_شلوار کردی ، زیر پیرهنی  چیزی .

قه قه زدم زیر خنده 

_دیوونه چی میگی وای خدا خیلی باحال میشی .

چپ چپ نگام کرد

_مگه چیه حالا؟

با همون خنده ادامه دادم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_حق بده منی که تورو همیشه خوشتیب دیدم عادت نداشته باشم با اینجور تریپ ببینمت .

 چند ثانیه گذشت که لبخند پهنی زد _باحال میشما .

_خیلی .

چند دقیقه بعد رسیدیم ، کنار مزون نگه داشت و گفت

_بدو برو حاضر شو. 

ابروهام رفتن بالا

_الان؟ 

_بله. 

_ای بابا آخه طول میکشه خوب. 

جدی گفت

_نه اصلا اشکال نداره. 

با غر از ماشین پیاده شدم و سریع رفتم داخل مزون فقط باید لباسام و عوض میکردم . با فکر مانتو های جدیدم زود یدونه از اون مانتو هارو برداشتم اومدم بپوشم که بادم خالی شد. 

ای داد اشتباه داده که . 

با غیض گذاشتم داخل ساک دستی و سریع پله هارو رفتم بالا با ناراحتی در و باز کردم که  امید سرش و آورد بالا و پنجره رو کامل داد پایین

_ لباسات و عوض نکردی؟ 

_امید اشتباه داده توروخدا بریم عوض کنم.

ملتمسانه نگام کرد

_نمیشه بعدا .؟

ناراحت تر از قبل گفتم

_امید توروخدا. 

_هوف بدو بیا بالا بریم بدو فقط. 

در مزون و قفل کردم و نشستم داخل ماشین امید خیلی زود من و اونجا رسوند و مانتوم و عوض کردم صاحب اونجا کلی عذر خواهی کرد. 

پله هارو اومدم پایین خیابون دو طرف ماشین رد نمیشد فقط یه ماشین اون دور با سرعت کم داشت حرکت میکرد .

با لبخند به امید که داخل ماشین  نشسته بود نگاه کردم چشمکی زد. 

با قدمای تقریبا سریع داشتم از خیابون رد میشدم که امید با چهره ی وحشت زده از ماشین پیاده شد و بلند گفت

_آهو. 

تا به خودم بیام دردی و تو کل بدنم حس کردم و رو هوا معلق شدم و با شدت خوردم زمین ؛ با ضربه ای به سرم وارد شد چیزی نفهمیدم و دیدم تار شد. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

با وحشت دویدم سمت آهو ماشین سریع فرار کرد که داد زدم

_ولت نمیکنم حیوون .

رو زانو نشستم و سرش و گرفتم بغلم صدا زدم

_آهو ، آهو چشمات و باز کن. 

آب دهنم و قورت دادم ، خدایا اتفاقی واسش نیوفته قلبم مثل گنجشک میزد مثل دیوونه ها بلند تر از قبل صداش میزدم .

چشمام پر شد و بی اراده اشک لجوجی از گوشه چشمم افتاد ؛ تقصیر من بود اگه باهاش میرفتم این اتفاق نمیوفتاد .

دستم و روی نبضش گذاشتم آروم میزد .

اطرف جمعیتی به چشم میخورد که نگاه میکردن ، مردی اومد نزدیکم و گفت

_داداش الان اورژانس میاد آروم باش. 

تو حال خودم نبودم ، نمیدونم چند دقیقه ای گذشته بود که من و از آهو جدا کردن وقتی که معرفی کردم گذاشتن به عنوان همراه بیام . 

تارا 

_ آهو ام خوب شری شده ها میره میگرده میچرخه .

میشا لبخندی زد

_خداروشگر همه چی درست شد. 

_اوهوم. 

با اخم گفت

_ولی سابقه نداشت تا یک شب بیرون باشه ها ، بهت چیزی گفته؟

لبم و چرخوندم

_نه والله بزار الان زنگ میزنم .

یک بار ، دوبار ، سه بار ، چهار بار اما نه که نه اصلا جواب نمیداد .

_من به دلم شور افتاده از صبح تا حالا. 

اخم کردم

_اِ منفی نباف بزار  به عشق جانش زنگ بزنم ببینم کجان شایدم شیطونی و. ….  میشا لبخند تلخی زد ، ای بابا از عصر تا الان ناخناش و میکنه ، لبش و میجوعه ، پاهاشم انگار برق وصل کردن تندتند تکون میداد .

_میشا بسه وای .

امید اولین زنگ و جواب نداد بعد از زنگ دوم که نا امید شده بودم جواب داد با صدای گرفته و ناراحتش دلم ریخت

_سلام. 

صدام و صاف کردم ، دهنم خشک شده بود

_سلام کجایین ؟ آهو چرا گوشیش و جواب نمیده نگران شدیم .

چیزی نگفت که با صدای لرزون گفتم

_چی .. چیزی شده ؟ 

بازم چیزی نگفت که جیغ زدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ د یه چیزی بگو بفهمیم چی شده قلبمون اومد تو دهنمون.  صدای شاهین تو گوشی پیچید

_الو. 

_شاهین چی شده این چرا چیزی نمیگه .

_تارا الان راستین میاد دنبالتون اصلا نگران نباشین .

_میگم بگو چی شده چرا بحث عوض میکنی؟

_چرا داد میزنی آروم باش

 با مکث کوتاهی گفت

_ آهو تصادف کرده. 

بی حال افتادم رو مبل

_چی میگی ؟ حالش چطوره ؟

_هیچی معلوم نیست تصادف بدی کرده. 

صدای گریم بلند شد دستم و روی صورتم گذاشتم ، میشا گوشی و از دستم گرفت و بعد از چند دقیقه حالش دسته کمی از حال من نداشت. 

وای خدا درست اون لحظه ای که امیدوار میشم تمام نور امیدم به خاموشی مطلق تبدیل میشه .

صدای زنگ اف اف اومد. 

میشا سریع بلند شد و درو باز کرد اون لباس پوشیده بود . مانتوی ساده ای تنم کردم که راستین با دیدنمون گفت

_اوه چه خبره اینجا آبغوره گرفتین برای چی ؟ مگه خدایی نکرده مرده؟ گریه نکنید .

دستم و گرفت و بغلم کرد ، باهم از پله ها بالا رفتیم و داخل ماشین نشوندم میشا در مزون و قفل کرد ، سریع عقب نشست . تا به بیمارستان بریم با سکوت گذشت و وقتی رسیدیم خیلی زود از ماشین پیاده شدم. 

با میشا رفتیم داخل بیمارستان امید رو از دور دیدم که روی زمین نشسته بود ، سرش و گرفته بود به  زمین خیره بود  با عصبانیت و ناراحتی رو به امید گفتم

_چرا مراقبش نبودی ، اون همراه تو بود مگه نه ؟ تقصیر تو شد همش زندگی و برای این دختر حروم کردی شاید ، شایدم دلت همین و میخواست .

سرش و آورد بالا که با چشمای سرخش مواجه شدم. 

راستین با عصبانیت دستم و کشید ، تو صورتم غرید

_تارا داری زیاد روی میکنی به اندازه فشار رو همه هست بدترش نکن ، لطفا. 

میشا دستم و گرفت ، باهم نزدیک صندلی رفتیم و نشستیم روش کنار گوشم آروم گفت

_تارا خیلی بد حرف زدی 

بینیش و کشید بالا

_اون بدبخت گناهی نداره ، عذاب وجدان که معلومه داشت تو با این حرفا بیشترش نکن نابودش نکن تارا جون ، الان اصلا وقت این حرفا نبود. 

با بغض گفتم

_میشا لطفا ول کن لطفا ، اون مراقبش نبود که این اتف….. 

_تو بودی باهاشون ؟ میدونی چی شد؟ قضاوت نکن . بزار باهم حرف میزنیم میفهمیم بعد یه طرفه به قاضی بریم بعدشم از چشماش معلوم بود چه گریه ای کرده

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 جوابی ندادم  خیلی اعصابم خورد بود ، عین بمبی بودم که هر لحظه امکان ترکیدن داشت.  راستین اومد کنارم  میشا مارو تنها گذاشت که همون لحظه راستین شروع کرد به حرف زدن

_تارا امید حتی بهش گفته بوده که نره ، میخواستن دوتایی برن بیرون . حرفت خیلی تند و بد بود عزیزم .

نفسم و با حرص دادم بیرون

_راستین فقط از یه طرف تو از یه طرف میشا کم مونده شاهین بیاد بگه ، حق بده عصبانی شم ؛ امید اون موقع کجا بود ؟ حتما پیشش نبوده اگه بود چمیدونم اینجوری نمیشد حداقل . 

_تارا! 

با اخم گفتم

_بله ؟

_چرا قبول نمیکنی اشتباه کردی ؟ 

گوشه لبم و دندون گرفتم

_قبول دارم ، خوبه ؟ 

لاله 

لبخندی زدم ، بلاخره این کارم انجام شد باید مرحله بعدی هم انجام بدم و تموم شه. 

زنگ زدم به سهیل

_بله؟

_ کسی چیزی نفهمید که؟ پولت و واریز کردم اما قسم میخورم اسمی از من بره خونت حلاله زندگی پدر مادرتم نابود میکنم متوجه ای ؟

سنگین گفت

_خوب سوال بعدی .

_یه کار دیگه ام دارم بابت این سه برابر بیشتر پول میدم .

بعد از گفتن حرفام اول موافقت نکرد اما با کلی زور و ضرب اونم بخاطر قیافه و چهره ای که میگفت خوشکله قبول کرد. 

باورم نمیشد که از زندگیم انداختمش بیرون ولی کاره بعدی خیلی سخته. 

باید کم کم به ونوس خانوم نزدیک میشدم . در اتاقم زده شد

_بیا .

_خانوم پایین کارتون دارن. 

مغرورگفتم

_میتونی بری .

عادت نداشتم به خدمتکارا رو بدم . دو دقیقه بعد از رفتنش از اتاق رفتم بیرون و پله هارو رفتم پایین ؛ بابا نشسته بود و تو فکر و خیال .

از اون موقعی که بو برده بود در مورد رابطه ام با یکی دیگه تو زمان نامزدی امید ، جدی صحبت میکرد و رفتارش سر سنگین بود. 

رو به روش نشستم. 

_بی مقدمه بریم سره اصل مطلب. 

_بفرمائید .

_بلیط گرفتم برای هر سه نفرمون هم تو هم مامانت و من برای همیشه بریم استرالیا .

اصلا موقع اش نبود ، دقیقا زمانی که  میخواستم   خودم و نزدیک کنم! 

_نه من نمیام .

_سر و گوشت مینجبه لاله ، بدم میجنبه اما اگه بخوای اشتباهی کنی دیگه پدری این وسط وجود نداره که بیاد کمک کنه. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

پورخندی زدم و از جام بلند شدم

_کی پشتم بودی؟ همیشه ام که حرفای من بد بوده ، هیچوقت نگفتی لاله تو درست میگی ، من بهت اعتماد دارم، دختر خوبی ، همیشه کنارتم.

ابروهاش رفتن بالا

_گفتم اون موقعی که اون گند و بالا آرودی همه چی عوض شد دخترم عقل تو محدوده هنوز بچه ای ، بزرگ نشدی .

جوابی ندادم و بی اهمیت به حرفش پله هارو رفتم بالا و از بالا نگاهش کردم

_هرجای میخواین برین من نمیام .

آیسا

نصفه شبی با دردی که به شکمم وارد شد جیغ بلندی کشیدم که کیان از خواب پرید 

_وای الان میمیرم خدا. 

انقدر دردم زیاد بود که زدم زیر گریه دست کیان و با تمام وجودم فشار دادم

_کیان فکر کنم وقتشه. 

با استرس از جاش بلند شد و تیشرتش و تنش کرد . کشو هارو تند تند باز کرد ، یه شال حریر ، مانتو جلو باز ، دامن شلواری برداشت. 

تو اوج درد لبخندی زدم واقعا سلیقه انتخاب لباسش داغون بود. 

اومد سمت و کمک کرد لباساروتنم کنم درد شکمم هر لحظه بدتر میشد جیغ زدم

_کیان توروخدا زود باش. 

کیفش و برداشت گذاشت رو شونش ، بغلم کرد و گفت

_نفس عمیق بکش دستم و فشار بده ، هوف. 

_اس … ترس داری ؟

_اوه تا دلت بخواد ، این بچه سالم به دنیا بیاد یه نفس راحت بکشم ، انقدر که این چند وقت قلبم اومد تو دهنم هم از غد بازیای تو. 

_اگه مردم چیکار میکنی ؟

با چشمای درشت در و بتز کرد و من و گذاشت داخل ماشین خودش سریع نشست

_آیسا حرف چرت نزن خوشم نمیاد .

_کیان لطفا جواب بده. 

مکثی کرد و با صدای لرزون گفت

_ خودم و هیچوقت نمیبخشم واقعا عذاب میکشم ، من بچه رو میخوام باهم بزرگ کنیم .

با گریه گفتم

_یعنی بچم و ول میکنی .

_اِ نه نه ، نه به جون عزیزم به خاله ای زندایی میگم کمکم کنن بزرگش کنم. 

_یه زن خوب میگیری برای بچم مادری کنه ، حسرت بقیه بچه هارو نخوره. 

صداش بلند شد

_آیسا از این بحث مزحک بیا بیرون به چیزای خوب فکر کن ، به دنیا بیاد باهم بخندیم خوش باش… _من هنوز نبخشیدمت .

_ حالا بزار این بچه بیاد ایشالله فرجی میشه ، تا آخر عمرت نمیتونی اینطوری باشی که . 

_پرو. 

باهام تند تند حرف میزد که درد از یادم بره اما انقدر درد داشتم که خدا میدونست  ، با صورت خیس گفتم

_کی میرسیم .

_تحمل کن ، به خدا دو دقیقه دیگه همین بیمارستانی که خیلی دوست داری میرسیم ، همونجایی که کلی نوزاد دیده بودی ذوق کردیم . آیسا تا آخر نرفتی سونو ببینی جنسیت بچه چیه ، حالا سالم با….

با خیسی که بین پام حس کردم بلند گفتم

_کیان کیسه آبم پاره شد. 

سرعت ماشین و زیاد کرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 امید  هیچ روزی مثل امروز برام نمیشد ، بدترین روزی بود که داشتم . اما ، اما اگه میدونستم اینطور میشه هیچوقت آهو رو تنها نمیذاشتم .

 برای اولین بار جلوی جمعیت زیادی از ترس و ناراحتی زدم زیر گریه .

بیشترین چیزی که آزارم میداد این بود که چرا واقعا آهو ؟  چرا این بلا سر من نیومد ؟ 

بفهمم فقط کدوم حیوونی بود که غلط و کرد روزگارش و سیاه میکنم ، گناه ما دونفر فقط عشق بود که عاشقی ام به ما نیومده .

به خودم اومدم. 

شاهین و بالا سرم دیدم که با نیمچه خنده گفت

_بیا این دستمال و بگیر ، جون جدت تو گریه  نکن دیگه ؛ گریه میکنی دل آدم خون میشه ، تا به حال این قیافت و ندیده بودم . خیلی مظلوم میشی .

دست کشیدم به صورتم ، کی گریه کردم؟  حتما چشمامم خون شده. 

دستمال و گرفتم با ناراحتی گفتم

_جای من نیستی تو ، دارم میترکم به خدا دل من گرفت از این همه اتفاقای کذایی که برای آهو میوفته از این خوشی هایی که فقط دو سه روزه بعدش از دماغمون در میاد .

کنارم نشست

_میفهمم ، ناراحت نباش درست میشه .

جوابی ندادم ، سرم و چرخوندم که احساس کردم فرد آشنایی و دیدم .

با دقت بیشتری نگاه کردم آره خودش بود ، کیان! 

با تعجب از جام بلند شدم و رفتم نزدیکش صداش زدم

_کیان ؟

سرش و چرخوند با دیدنم چشماش گرد شد

_سلام امید اتفاقی افتاده  ؟ گریه کردی؟ 

_ نه چه گریه ای ؟ آره آهو تصادف کرده. 

_ای بابا ، ایشالله زود خوب میشه حالا کی بوده طرف ، همونی که زده به آهو ؟

نفسم و با حرص فوت کردم

_بی وجدان زد و رفت. 

ناراحت دستش و روی بازوم کشید که با اخم گفتم

_نگفتی اینجا چیکا ….

پرستاری با بچه از اتاق اومد بیرون 

_مبارکه هم خانومتون هم فرشته ناز و کوچولو سالمن ، چه دختره نازی ام هست. 

با حیرت گفتم

_بچتون به دنیا اومد ؟

با خنده بلندی که نشون از شادی و ذوقش بود 

_آره بلاخره به دنیا اومد . 

گرفت بغلش و نگاهش کرد ، اما بعدش سریع پرستار بردتش لبخندی زدم و گفتم

_ایشالله خوش قدم باشه. 

_ ایشالله قسمت تو بشه. 

چشمام و بستم و چیزی نگفتم که ادامه داد

_باورت نمیشه چه استرسی گرفته بودم ، با حرفایی که آیسا زد تا اوج سکته رفته بودم. 

_چی میگفت

با خشم گفت

_دختره بی عقل میدونه دوسش دارم برگشته میگه اگه مردم چیکار میکنی ؟ آخه این حرفا چیه؟.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 بازم لبخند تلخ من بود که جوابش و میداد  حسود نبودم ، خواهرمه . ایشالله همیشه خوشبخت باشن اما  یه حسرت!  یه حسرت مونده بود به دلم که این روزا روهم منم بتونم ببینم . آیسا 

چشمام و از هم باز کردم ، از نور زیاد اخمی کردم ؛ یکم به اطراف نگاه کردم. 

وقتی که همه چی خوب یادم اومد  سریع به شکمم نگاه انداختم ، کاملا تخت! خبری از شکم برآمده نبود. 

پرستاری با سرم داخل اتاقم اومد با بغض و صدای لرزون گفتم

_خانوم پرستار.

با لبخند نگام کرد

_خوشگل خانوم به هوش اومدی .

چونم لرزید 

_بچم ؟

در اتاق مجددا باز شد که این بار کیان و دیدم ، با دست پر اومد نزدیکم ؛ بعد از رفتن پرستار همونطور گفتم _بچم؟

لبخندی به پهنای صورت زد

_ دختر نازم سالمه. 

قطره اشکم که از شوق بود چکید 

_دختره؟ 

سرش و تکون داد اومد نزدیک ، پیشونیم و بوسید .

_دیدی حال هردوتون خوبه ؟ اون همه حرفای منفی زدی داشتم از ترس میمردم .

_حقته. 

نچی گفت و دوباره با ذوق ادامه داد 

_شبیه منه دخترم. 

چشمام و ریز کردم

_بچه هنوز قیافش کامل مع…. 

 چشمکی زد

_الان جیگر طلا رو میارن میبینی دیگه .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

در اتاق باز شد و صدای پرستار اومد

_سلام مامانی خیلی گشنمه شیر میدی بهم ؟

لبخند محوی زدم ، پرستار با مهربونی دخترم و بغلم داد با دیدنش پی بردم که کامل به کیان رفته ، چون من از بچگی بور بودم و چشم رنگی اما دخترم موهاش مشکی بود  ، مهم تر از همه نفس من . با صدای گریش به خودم اومدم . از خواب بیدار شده بود ؛ به چشماش نگاه کردم نفس مامان چشم مشکی بود. 

دکمه های لباسم و باز کردم مشغول شیر دادن شدم که صدای کیان و شنیدم

_اسمش و ب….

همونطور که بهش خیره بودم گفتم

_ کیمیا .

سرم و آوردم بالا که گفت 

_ میخواستم یه اسم دیگه بگم اما اینکه گفتی بهتره اول اسم من آخر اسم تو خیلیم عالی .

 _کیان؟

_جان؟

_کسی نیومده ؟ 

چهره اش ناراحت شد که  یکم ترسیدم 

_راستش به کسی نگفتم اما داداشت اینجا بود. 

با اخم گفتم

_امید؟ 

_آره. 

چشمام و بستم

_اتفاقی که برای آهو….

_اتفاقا افتاده. 

بی اراده بغض کردم ، دلم برای امید سوخت

_چی شده؟

_اون چیزی که من دیدم و شنیدم اوضاع خیلی بده یکی زده به آهو و فرار کرده. 

با ناراحتی جواب دادم

_وای ، امید الان در چه حاله. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 با تعجب گفت _شاید باورت نشه اما از سرخی چشماش کاملا مشخص بود گریه کرده تا به حال اینطوری ندیده بودمش ، خبر داره برای زایمان تو اینجا بودم شایدم الان بیاد سر بزنه اما اگرم نیومد دیگه خودت پی ببر که ذهنش خیلی درگیره .

یک ماه بعد 

امید

با خوشحالی همراه تارا داخل اتاق رفتیم ، حالم قابل وصف نبود. 

نمیدونستم چطور باید خدارو باید بابت برگردوندن آهو شکر کنم اینقدر خوشحال بودم که شاهینم تعحب کرده بود . 

امروز میتونستم عشقم و ببینم ، پرستارا گفتن خیلی بی قراری میکنه  و برم پیشش اما تارا با کلی خواهش از پرستار خواست که اونم بیاد .

در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل با دیدنش

 لبخندی زدم چشماش  ریز کرد و گنگ به من و تارا خیره شده

_ شما کی هستین؟

لبخند روی لبم ماسید 

_نمی … شناسی؟

با بغض گفت

_ من کیم ؟ چرا هیچی یادم نمیاد .

با شک گفتم

_هیچی یادت نمیاد؟

تند تند سرش و چپ و راست تکون داد ، زد زیر گریه

_توروخدا بگید من کی ام ؟ اینجا چی کار میکنم .

در اتاق باز شد دکتر اومد داخل که با پرخاش گفتم

_شما گفتین شاید اول چیزی یادش نیاد اما نگفتین که فراموشی مطلق گرفته.  با اخم مسخره همیشگی نگام کرد

_یک ماه منتظر موندی چند وقت دیگه ام روش ، البته این فراموشی معلوم نیست شاید یک هفته ، یک ماه ، یک سال طول بکشه. 

با چشمای درشت گفتم

_یک سال! 

عینکش و داد پایین

_گفتم که معلوم نیست .

دوبار نفس عمیق کشیدم که تارا گفت

_بسه دیگه توام عصبی نباش خداروشکر که به هوش اومد حالا. 

آهو که تا الان داشت به مکالمه هامون گوش میداد ناراحت تر از قبل بلند داد زد

_چرا هیچکس چیزی نمیگه .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

با صدایی آروم اما عصبانی رو به تارا گفتم

_برو براش توضیح بده. 

همراه دکتر بیرون از اتاق رفتم 

همینطور که به پرونده  نگاه میکرد ، قدم برمی داشت و به سمت اتاقش میرفت .

 در اتاق و باز کرد باهم داخل اتاق رفتیم ؛ روی نزدیک ترین صندلی به میزش نشستم که گفت

_خوب سوالی داشتی ؟

_کی مرخص میشه؟

نگام کرد

_ عاشقشی؟

سرم و تکون دادم که گفت

_ اگه دوستش داری یکم صبور باش از اون روزی که آوردیش اینجا یه بند سوال پرسیدی ازم هیچکسی مثل تو نبود پسرجان ، باور کن مشکلت حل میشه تموم میشه میره باید تو زندگی صبور باشی .

نفس عمیقی کشیدم ، از نصیحت بدم میومد .

بلند شدم برم که گفت

_یکی دو روز دیگه خیلی زوده اما بخاطر عجله ای که داری وگرنه بیشتر میموند بهتر بود. 

لبخندی زدم و برگشتم

_ممنون. 

از اتاق رفتم بیرون ولی بازم دلم گرفت چه فایده ای که آهو هیچی از من یادش نمیومد کنار اتاقش وایستادم ، تارا مشغول توضیح دادن به بقیه بود ، وقت ملاقات تموم شده بود حتما دیگه .

راستین اومد کنارم

_ای بابا چرا اینجوری شد؟

_رو پیشونیم نوشته. 

زد رو بازوم

_آقای ناشکر تو نبودی که دعا میکردی فقط به هوش بیاد .

غر زدم

_آخه با فراموشی ؟ چجوری براش توضیح بدم ؟ بگم ترکت کردم طلاق گرفتیم بعد دوباره برگشتم پیشت ! خوب یدونه نمیزنه تو گوشم؟ میزنه دیگه .

تک خنده ای کرد

_با این چیزی که تو گفتی منم دلم میخواد بزنم تو گوشت ، لازم نیست از سیر تا پیاز و بگی بعدا که یادش میاد.

سری تکون دادم. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸۷🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_آروم باش 

 متلتمسانه زل زدم

_لطفا ، قول میدم هرچی بخواین بدم بهتون فقط هیچی نگید . اخمی کرد

_چیزی نمیگم آروم باش. 

دستم و روی قلبم گذاشتم ، چقدر تندمیزد خدا . چشمام و بستم که صدای در اتاق اومد ، کاری نکردم اما با شنیدن صدای امید چشمام از هم باز شد. 

_آیسا .

میدونستمتا الان رنگم مثل گچ شده

_داداش من نمیدو…..

_صبح تا شب که چیزی نمیخوری مهمونیم یه ذره  پیتزا خوردی که انگار همونم حالت و بد کرد ؛ چت شده ؟ 

جوابی ندادم که رو کرد طرف دکتر 

_آقای دکتر لطفا میشه بگین علت حال امشبش و ؟

نگاه عمیقی به منانداخت 

_ خواهرتون و خیلی دوست دارید؟

سری تکون داد 

_معلومه البته از نگرانیتون میشه بریم بیرون حرف بزنیم؟

دوباره قلبم به تپش افتاد امید از در رفت بیرون که با صدای لرزون گفتم

_آقای دک….

دستش و آورد بالا

_میخوام در مورد تغذیه و … اینا حرف بزنم ، نگران نباش. 

امید 

جلوی در منتظر دکتر بودم ؛ وقتی از اتاق اومد بیرون به سمت اتاق دیگه ای راهنماییم کرد که فکر میکنم اتاق خودش بوده باشه. 

روی صندلی نشستم که پرسید 

_تا دوماه پیش وضعیت خانوادتون چطور بود یعنی کانون خانوادتون گرمه مثلا؟ روابطتون گرمه. 

سکوت کردم ، چی میگفتم ؟ واقعا در مورد آیسا کم گذاشته بودیم ، هم من هم مامان یعنی فقط چند وقته که تو جست و جوی کاراشم وگرنه اصلا تا دو هفته پیش کاری به کارش نداشتم. 

_خوب؟

_اونجور که باید گرم نیستیم ، جناب میشه بریم سره اصل مطلب ؟

_من روانشناس هم هستم ، خواهرتون افسرده اس انگار ، میترسه از شما میتونم بدونم چرا؟

سوالی نگاهش کردم

_چرا میترسه؟

نفس عمیقی کشید

_این نشون میده خواهرتون یه سری رفتارایی و دیده که میترسه ازتون برای همین سوال میپرسم ؛ اخلاق تندی دارید ؟ زود عصبی میشید ؟

_بله. 

_با خواهرتون نباید اینطور برخورد کنید بعد از پدر پشتوانه اش شمایین نه مردای دیگه! کمبود محبت تو خانواده باعث میشه دختر پناهش بشه افردا دیگه که محبتای الکی میکنن که از روی هوسه. 

_متوجه نمیشم .

_اون دختر التماسم کرد چیزی نگم اما اگر هم کوچک ترین رفتار بد ازتون سر بزنه از قبیل کتک و فحاشی و.. ..

مطمئن باشید برخورد میشه ؛ مجبورم بگم باید محبت و تو خانوادتون بیشتر کنید ، همیشه تو زندگی پول مهم نیست .

آب دهنم و قورت دادم   _دکتر دارم میترسم میشه لطفا بگید مشکل آیسا چیه ؟

_خواهرتون بارداره. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

احساس کردم اشتباه شنیدم

_متوجه نشدم 

مکث کوتاهی کرد

_خواهر شما باردار هستن شاید غبر قابل باور باشه اما بهتره قبول کنید خواهرتون معلومه اون بچه رو دوست داره. 

دکتر حرف میزد اما تو دنیای دیگه ای بودم ، سرم سنگین شده بود از جام بلند شدم و رفتم بیرون . به سمت اتاق آیسا حرکت کردم. 

میدونستم الان چشمام به طرز فجیهی قرمز شدن. 

رفتم داخل اتاقی که آیسا بود خیره شده بود به پنجره سرش مخالف من  بود. 

با عصبانیت گفتم

_آیسا .

سریع روش و برگردند سمتم چونش لرزید

_دادا….

آهو 

داشتم راه میرفتم که صدای ننه رو شنیدم

_آهو مادر ، این تارا چرا مثل شما ها بعضی اوقات بیکار نیست ؟ در روز که دو ساعت شبا هم زمان خواب میبینمش .

_ننه اون فرق داره با ما کارش زیاد تره. 

ابروهاش و داد بالا

_وا.

لبخندی زدم و با ذوق گفتم

_ننه ننه حدودا یک هفته دیگه میریم اونور آب. 

چشماش درشت شد 

_کجا؟

نشستم رو صندلی کنارش

_استانبول. 

_با چی؟

چشمک زدم کشدار گفتم

_هواپیما .

_چی؟ با کدوم پول؟!

نفس عمیقی کشیدم

_تارا پول و میده دیگه .

 معتضرانه گفت

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن