" /> رمان دختر طلاق پارت14 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۱۴

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

_نه اصلا این چه کاریه آخه اون با پول بیاد بلیط مسافرت مارو بگیره؟ خودتون دلتون میاد پول بلیط سه نفر دیگه رو هم بدین؟

_نه ننه از حقوقمون گفتم کسر کنه. 

سری تکون داد

_اِ اینطوری خوبه . سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت

_آهو؟

_جانم؟

با مکث کوتاه سوالی نگاهم گرد و آروم گفت

_بلدی رنگ کنی ؟ مو رو؟

تند گفتم

_آره ننه چرا که نه هر رنگی که بخوای .

لبخندی زد

_ننه بیا سرم و یه رنگی بزن دلماز این سفیدی زده شده. 

با ذوق دستام و کوبیدم بهم ، سریع کشو میز آرایش و باز کردم و رنگ زیتونی تیره رو برداشتم  که میشا اومد .

کقتی براش توضیح دادم ذوق زده همراهم اومد و کمکم کرد بعد از چند دقیقه رفتم بالا سره نه نه مشغول رنگ کردن موهاش شدم. 

حدود نیم ساعت کارم تموم شد نزدیک چهل دقیقه گذاشتم رنگ روی موی ننه بمونه آخراش گفت

_وای انگار سرم داره میسوزه .

که تو جام تکون خوردم و سرش و شستم ، سشوار برداشتم و زدم به برق ، با برس موهاش رو سشوار کشیدم .

وای که چقدر بهش میومد  این رنگ. 

_ننه مبارکه خیلی ناز شدی .

خسته نگام کرد

_خودم ، خودمو ندیدم بیا کنار دختر. 

با خنده رفتم کنار که خودش و نگاه کرد دستی کشید به موهاش های  بلندش و لبخندی زد. 

_چقدر خوب شدن دختر ، چقدر تغییر کردم. 

بغلش کردم

_قربونت بشم که ذوق کردی کاش همیشه انقدر اوکی باشی ماهم حال کنیم .

_یعنی چی؟

_یعنی این که نگی وای برای سن من زشته رنگ کردن. 

با صدای لرزون گفت

_خوشکلم کنم برای کی؟ برای شوهری که وجودش خیلی وقته پیشم نیست؟ اگه پیشم بود امروز و مثل گذشته برام چه کارا که نمیکرد .

ناراحت گفتم

_اِ ننه اینطوری نگو الان من و میشا انقدر ذوقیم بیاد ببینه کلی شاد میشه مخصوصا تارا که فکر نکنم باورش شه شما همچین کاری کردی .

امروز چندمه ننه ؟

آروم گفت

_چهاردهم. 

یکم فکر کردم ، بعد از چند دقیقه ذهنم به کار افتاد . 

ای خدا امروز تولد ننه بود ، بگو چرا یاد عمو علی شوهرش افتاد . چیزی نگفتم و از بغلش اومدن بیرون موبایلم و برداشتم رفتم بالا. 

میشل که تو اتاق مشغول بود رفتم پیشش و محکم زدم به شونش. 

_آخ. 

اخمی کردم

_آخ و زهره مار امروز تولده ننه اس توام مثلا نوه یکی یدونشی تا پارسال یادت بود امسال حتی تبریکم نگفتی .

گیج نگاهم کرد و گنگ گفت

_امروز چندمه؟

_چهاردهم.

زد به صورتش با قیافه ای که شدمندگی توش موج میزد گفت

_چیکار کنم آجی اوف باور کن یاد بابا بزرگمم افتاده. 

_دقیقا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 گوشیمو برداشتم و شماره تارا رو گرفتم

_جانم ؟

 ناراحت نالیدم _تارا ، ننه. 

انگار ترسید ، تند و با ترس گفت

_اتفاقی افتاده؟

چشمام و رو هم فشار دادم ، اوف آهو تارا رو سکته دادی که 

_نه نه عزیزمفقط یه چیزی .

به صدای نیمه بلند پشت تلفن گفت

_آهو بگوقلبم اومد تو دهنم دختر اه. 

_هیچ ، هیچ ننه تولدشه. 

چیزی نگفت که گفتم

_تارا ؟

عصبی گفت

_اولا زهره مار تارا سکته کردم دوما من الان میدونی چقدر سرم شلوغه؟ سوما اون پیر زن مگه دل نداره؟ دیشب یادتون نبود؟

_نه والله ، تارا توروخدا تو یه کاری کن ، بیا ببین قیافش و یه تغییر کوچولو ام کرده. 

هل گفت

_وای آهو من قطع کنم تا چند مین دیگه خودم و میرسونم بای .

_الو الو. 

گوشی و محکم گذاشتم رو میز که میشا با قیافه پژمرده گفت

_چی شد؟

وا رفته نگاهش کردم

_چی میخواستی بشه؟ قطع کرد ، معلوم نیست باید چیکار کنیم .

با حرص نشست رو صندلی که گفتم

_زانوی غم بغل نگیر حالا ننه توقعی نداره. 

_نه نداره اما کاری نکنی ام فکر میکنه به یادش نیستی .

هوف تا دو ساعت منتظر میشینم تارا اومد اومد نیومد خودم با میشا میرم برای خرید کیک و وسایل تولد ، ننه درستا پیر بود شاید توقعی هم نداشت اما دلش شاد میشد که بعد از اون پیر مرد دو گفر دیگه ام هستن به یادش .

لاله 

با وحشت به دکتر چشم دوختم 

_یعنی چی حامله؟ از کی ؟ چند ماهشه؟

دکتر اخمی کرد

_خانوم از کجا بدونم فکر نمیکنم به شما باید توضیح بدم ، برادرشون بهتر در جریانن .

عصبی با حرص از بیمارستان رفتم بیرون و به کیان نگاه کردم که خیره شده بود به زمین رفتم رو به روش و با تمام وجودم خوابوندم تو گوشش

_تو حامله اش کردی؟

آب دهنش و قورت داد ، بغض کردم

_خیلی حیوونی ، پست فطرت من بخاطر خودمون در تلاش بودم بعد تو…..

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸  ??🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 دو هفته بعد 

 آهو 

 با بچه ها رو مبل نشسته بودیم و ننه که سریع داشت وسایلاش و جمع میکرد بره. 

_آخه کجا ننه؟

لبخندی زد

_باید برم گلای من تا الانشم زیاد موندم ، خبری اماز خونه ندارم زنگ اومد که تارا گفت

_فکر کنم ماشین اومد ننه ، خیلی ناراحت شدما چرا نذاشتی خودم ببرمت ترمینال؟ 

بغلم کرد

_همین که این دوتارو اینجا بند کردی و کمکشون کردی یه لطف بزرگه . 

تک تک هر سه تامون و بغل کرد بعد از رفتنش ناراحت یه گوشه نشستیم که میشا گفت

_این چند وقت نشد در مورد اون شب بگیما .

تارا با چشمای ریز رو به من  گفت 

_اول تو ، آهو بگو. 

سری تکون دادم

_چی بگم؟ خودت گفتی دیدی که تارا. 

میشا پرسید 

_چی؟

تارا چشم غره ای رفت

_امید آقا تو دهن آهو خانوم بودن البته این و باید از آهو بپرسیم که قضیه چی بوده. 

میشا با چشمای درشت نگاهم میکرد که نوچی گفتم با از چند ثانیه نالیدم

_ای بابا ولم کنید توروخدا اِ ، بابا خودم میخواستم از دستش فرار کنم انقدر محکم گرفته بودتم که . هوف بلندی گفتم

_این گردنبدم خودش بهم داد ، اون موقع که باهم بودیم تو طلافروشی دیده بودم دیگه ندیدم که ندیدم تا اون شب دادم بهم و رفت. 

میشا با ذوق گفت

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_چه رمانتیک . 

تارا سوالی پرسید 

_تو که وا ندادی؟.

آب دهنم و قورت دادم

_چی بگم والله یه لحظه انگار رفتم تو یه باغه دیگه اما زود به خودم اومدم به خدا. 

قیافش و جمع کرد و دستش و اورد بالا به نشونه خاک برسرت. 

یکی از ابروهام و دادم بالا

_خودت بگو چیکارا کردی.

ناراحت به یه جا زل زد 

_انگار زن نداره خودش گفت انقدر گریه کردم و عصبی شدم خدا میدونه وای یاد اون لحظه میوفتم گُُر میگیرم . میشا دستاش و زد بهم 

_چرا؟

_اه زهر ، بوسیدم .

سریع گفتم

_منم. 

تارا چشماش درشت شد

_چی تورم؟ کی تورو بوسید ؟ راستین ؟

چشمام مثل خودش درشت شد

_نه بابا امید .

میشا پقی زد زیر خنده که یدفعه از رو دسته مبل افتاد زمین که باعث شد ما بزنیم زیر خنده. 

چند ثانیه گذشت که تارا گفت

_آره اینجوری .

اخم کردم

_دیگ به دیگ میگه .

_وای چیکار میکردم خوب یهو ته قلبم یه طوری شد. 

عصبی گفتم

_خوب منم اینطوری شدم دیگه اما نمیزارم همچین کاری کنه خیال کرده به همین راحتیا نمیبخشم .

تارا سریع گفت

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_وای دقیقا خاک بر سر منم حتی! نمیدونم چرا وا دادم انقدر! اما قول میدم حدش و نشونش بدم. 

 تو سکوت نشسته بودیم که یدفعه گفتم

 

دخِتر

_ا میشا خانوم  تو بگو با آقا شاهین چه کردی .

لبخند پهنی زد 

_مال من مثل شما بی حیا نبود به جای لب پیشونیم و بوسید .

با تارا گفتیم

_آخی .

ادامه داد

_آره یکمی که تو شک بودم اصلا باورم نمیشد ابراز کنه بعد دیدم دستم تو دستع خجالت کشیدم گفتم باید محرم شیم بعد اونم گفت اوکی .

لبخند زدم

_چقدر ناز. 

تارا با دستاش صورتش و قاب کرد

_وای خوش به حالت . 

 سریع گفتم

_بچه ها بلند شید اینجارو مرتب کنیم بریم سرکارمون بابا . 

تارا به تائید از من بلند شد و میشارو هم بلند کرد شروع کردیم به مرتب کردن مزون. 

آیسا 

رو تخت دراز کشیده بودم چه تقدیری داشتم واقعا ، چقدر این بچه رو دوست داشتم و چقدر از پدرش نفرت. 

حدود یک ماه از ازدواجمون میگذشت و حالم بهم میخورد نگاهش کنم. 

در اتاق باز شد 

_صبح بخیر دخترم. 

سرد گفتم

_صبح بخیر .

عصبی گفت

_آیسا این چه طرز برخورده؟ مثلا مادرتما!

ابروهام و دادم بالا

_مگه چی گفتم.

از اتاق رفت بیرون ، لباسام و درآوردم کشوم و باز کردم پیراهن بلند که پارچه خنکی داشت رو برداشتم به همراه لباس زیر تا بعد از استحمام بپوشم. 

در اتاق باز شد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸??🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_من پرت و پرت میگم؟ باشه ، هیچکس مثل من نمیشه برات. 

 پوزخند زدم

_آره معلومه همه آدمن مثل تو نیستن که. 

مکثی کردم و ادامه دادم

_به خدا قسم بفهمم مزاحم آهو شدی روز خوش نمیذارم برات ، از هرچیزی که دوستشون دارم دور بمون. 

_مراقب باش از دستشون ندی .

اومدم جوابش و بدم که قطع کرد ، دختره ی احمق شورش و درآورده بود. 

دلم میخواست آهو رو ببینم ، برای همین سریع حاضر شدم و از خونه زدم بیرون .

آیسا 

با دردی که تو شکمم پیچید جیغی کشیدم

قلبم محکم تو سینه میکوبید ، چقدر گذشته بود مگه دوماه دیگه مونده تا زایمانم . رفتم سمت کمد مانتوم و پوشیدم و شالم و گذاشتم. 

از درد زدم زیر گریه روی تخت نشستم دست کیان و گرفتم و فشار دادم

_کیان .

قطره های اشکم رو گونم میریخت بلند تر گفتم

_کیان .

چشماش تکونی خورد و نگاهم کرد یدفعه از رو تخت بلند شد 

_چی شده ؟ 

با سختی دستم و روی شکمم گذاشتم

_در… د دار.. م

سریع به تیشرتش چنگی زد و اومد نزدیکم بغلم کرد ، رنگش پریده بود ؛ معلوم بود که ترسیده .

از صدای گریم  مامان از اتاقش که طبقه پایین بود اومد بیرون

_خدای من چی شده؟ کیان پسرم اتفاقی افتاده ؟

کیان بدون این که جواب بده سریع در رو با دشواری باز کرد و رفت بیرون ، من و صندلی عقب ماشین خوابوند و با سرعت شروع به حرکت کرد

_چند دقیقه اس اینطوری ؟

_نمیدونم اولش دردم کم بود . 

زد رو فرمون 

_آخه چرا انقدر لجبازی لعنتی چی میشه زودتر خبرم کنی حتما باید تا مرز مرگ هردومون و ببری؟ زندگی هم برای خودت هم من تلخ کردی ، الان برای اون بچه اتفاقی بیوفته چه خاکی بریزم تو سرم؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_برو بیرون لطفا مامان. 

دستای آشنایی دور کمرم حلقه شد نگاه انداختم کیان بود  دستاش و از دور کمرم با چندشی باز کردم و در حالی که قیافم جمع شده بود گفتم

_کی گفت بغل کن؟ کسی بهت اجازه داد نزدیک شی ؟

_چرا فرصت دوباره به خودمون نمیدی؟ 

لبخند زدم

_چرا بدم که فکر کنی احمقم؟ 

_چرا همچین فکری میکنی آیسا؟

_چرا نکنم ؟.

خواست بیا نزدیکم که عصبی گفتم

_نیا لطفا اه. 

سریع با لباسا رفتن داخل حموم ، آب گرم باز کردم داغ تر از همیشه بود بی اراده زدم زیر گریه ، آروم لیز خوردم و نشستم رو کاشی حموم صدام پخش میشد تو حموم که در زده شد 

_آیسا ، آیسا؟ 

بلند گفتم

_چیه؟

_چیزی شده؟ 

جوابی ندادم 

_آیسا چیزی بگو  وگرنه مجبور میشم دور باز کنم. 

_نه ، نه ، نه گمشو فقط ولم کن. 

عقی زدم که احساس کردم الان قش میکنم شکمم خالی بود و احساس ضعف میکردم .

اما اهمیتی ندادم چقدر دلم برای زندگی قبلم تنگ شده بود.

یاد دیشب افتادم شدت گریم بیشتر شد امید خیلی مست کرده بود نشسته بود تو تراس یه قطره اشک از چشمش چکید که دلم و آتیش زد و در آخر داد و بیدادش سر لاله.

اما دلم لحظه ای خنک شد که صدای سیلی که به لاله زد اومد خداروشکر از خانوادمون رفت اما امید خیلی داغون شد . 

باهاش که حرف زدم انگار فهمیده بود اما لاله تازگیا بد داشت سوء استفاده میکرد و این امید و عصبی کرد واقعا امید فکر میکرد لاله دختره مهربون و خوبیه اما دیشب اوضاع خونه دیدنی بود. 

من به جای لاله به خودم می لرزیدم .

وقتی که از اتاق اومده بود بیرون یه طرف صورتش قرمز بود و با خصم به من نگاه میکرد اما جدا کاری نکرده بودم امیدم که احمق نبود بلاخره یه سری رفتارا این خانوم و لو میداد که امیدم خداروشکر فهمید .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

داشتم تختارو مرتب میکردم ، دلم برای میشا یه ذره شده بود 

خبری ام ازش نبود البته یادم باشه امروز حتما بهش زنگ بزنم ؛ داشتم مرتب میکردم که صدای آلارم گوشیم اومد. 

سریع رفتمنگاه انداختم. 

پوف پیام تبلیغاتی بود ، کارم تموم شد رفتم سراغ یخچال وای خدا الان میمیرم از گرسنگی تارا بیا دیگه آخه اه. 

دوتا نون بود دیگه چرا انقدر طول کشید .

رو تخت دراز کشیدم موبایلم و برداشتم مشغول کار کردن باهاش شدم ، داشتم همینطور کار میکردم که زنگ خورد 

_بله؟

_سلام آهو خانوم. 

صداش آشنا بود 

_بفرمائید شما؟

بلند خندید که تعجب کردم

_وا خانوم حالتون خوبه؟

_نه ، لاله ام به جا نیاوردی .

پوزخندی زدم

_آها کاری داشتی؟

_نه عزیزم ، الان حالت بهتره که به هدفت رسیدی؟

اخم کردم

_متوجه نمیشم .

_کوچه علی چپ بن بسته ، الان با امید خوشین لابد دیگه خوب تونستی ازم بگیریش . گوشی و قطع کردم 

که بعد از چند دقیقه دوباره زنگ خورد 

_آخی حرفام اذیتت کرد قط…..

_ببین اگه میخوای بابت این چرندیات زنگ بزنی بهتره زنگ نزنی .

قطع کردم اما مجددا باز بعد از یک دقیقه زنگ خورد. 

_ببین لاله انگار زبون خوش حالیت نمیشه ، اونی که الان باید خوش باشه تویی نه من چون تو زندگی من و خراب کردی انقدر زنگ نزن چرندیات تحویل نده گوشیم خاموشه. 

قطع و سریع خاموش کردم تا دوباره زنگ نخوره ؛ اه کله صبحی اینجوری اعصاب آدم بریزه بهم دیوونه کننده اس.

امید

زنگ زدم که صداش و بشنوم خیلی دل تنگش بودم انگار ، شمارش و گرفتم توقع داشتم بعد از چند بوق جواب بده اما بلافاصله جواب داد

_ببین لاله انگار زبون خوش حالیت نمیشه ، اونی که الان باید خوش باشه تویی نه من چون تو زندگی من و خراب کردی انقدر زنگ نزن چرندیات تحویل نده گوشیم خاموشه. 

و قطع شد اخم غلیظی کردم . چقدر حالم از لاله بهم میخورد  شمارش رو گرفتم

_جانم؟ 

با صدای بلند گفتم 

_کی بهت اجازه داد زنگ بزنی به آهو ؟

صدای خنده بلندش اومد ، احساس کردم که مست بود

_اومده چغلی کرده؟ آخی .

بلند تر گفتم

_چرت و پرت تحویلم نده

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

جوابی نداد

_باشه برو اما دیگه من و فراموش کن منم قول میدم فراموشت کنم نه من نه تو . خدانگهدار. 

آهو 

بی اهمیت به حرفش داخل مزون رفتم و در و بستم تکیه دادم . 

چرا باهام اینطوری میکنه ؟ چرا کاری میکنه که دلم نرم شه ؟ چرا دلم بعضی اوقات براش تنگ میشه؟ 

از پله ها آروم رفتم پایین نشستم رو  صندلی و به دیوار سفید رو به رو خیره بودم ، مگه قول ندادم به خودم که باید ازش انتقام بگیرم؟ پس باید ازش نفرت داشته باشم ، چرا ندارم پس؟ چرا نمیدونم با خودم چند چندم؟

جیغ زدم 

_چرا ؟

مثل دیوونه ها شده بودم واقعا ، بلند بلند  زدم زیر گریه ، خدا نمیخوام این زندگی و. 

لیوان شیشه ای و برداشتم و با  تمام وجود فشار دادم که شکست  با بغض نگاه کردم زمزمه کردم

_خدا این دله منه ها ، خورد شده ، خورد میشه اون از بابام که یکبار معنی ناز کشیدن و ازش نفهمیدم اوناز همسرم که فقط من و برای شباش میخواست .

 منم دلم میخواد یکی نازم و بکشه ، بغلم کنه اما همه اینا خیال محضه برام  نمیخوام برگردم پیشش .

نمیخوام فکر کنه عاشقتم نمیخوام فکر کنه ازش متنفرم  نمیخوام پیشم نباشه. 

میخوام از کنارش رد شم بگم ازت بدم میاد دنبالم نیا ، اما دستم و بگیره بگه نمیذارم بری . از زندگی هیچ هدفی نداشتم برای چی زنده میموندم ؟ 

یه تکیه بزرگ شیشه رو نگاه انداختم لبخند محوی زدم

_گر با دگران سحر کنی وای بر من  از کوی دگر گذر کنی وای بر من  چه آشوبی شوم هر دم  که دل میبری از هر کس 

چه جنجالی به پا کردی  تو در این قلب دلواپس  انفرادی شده سلول به سلول تنم  خوده من در خوده من زندانیست 

با دست راستم که کامل از شکستن لیوان خون اومد بود شیشه رو برداشتم کشیدم روی رگم   تارا در حموم و باز کرد و حوله رو دورش پیجید .

_آهو خوشکله چایی گذاشتی ؟ با شیرینی میل بف…..

_آهو چرا اونجا نشستی ؟

نای حرف زدن نداشتم ، اومد نزدیکم 

باوحشت به دستم نگاه کرد

_دس …. دستت چی شده ؟.

با بیحالی نگاهش کردم لبخند زدم

_هیچ.

 چشماش درشت شد و زد زیر گریه و داد زد

_چیکار کردی با خودت آهو ، الهی بمیرم .

 تند رفت اتاق و دیگه چیزی نفهمیدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

در مزون و باز کردم هیچکس نبود  ، یه در دیگه هم بود باز کردم به پله ها که به سمت پایین می رفت نگاه انداختم  ؛ شاید آهو پایین بود. 

با همین فکر پله هارو طی کردم که صدای آهو رو شنیدم

_اِ اِ آقا کجا میا…..

با دیدنم حرف تو دهنش ماسید . نگاهش کردم ، تاپ گردنی قرمز و دامن تنگ کوتاه ، اندام لاغر و پوست سفیدش خیلی تو چشم بود و اولین بار بود که میدیدم آهو همچین لباسایی رو بپوشه. 

به خودش نگاه انداخت  و سریع از جلوی چشمام دور شد و بلند گفت

_لطفا نیا پایین الان خودم میام تارا ببینتت شاکی میشه .

لبخندی روی لبم شکل گرفت ، چقدر شبیه عروسکا شده بود با اون موهای مشکی بلند. 

پله هارو عقب گرد کردم و از مزون رفتم بیرون به ماشین تکیه دادم که بیاد  ، بعد از چند دقیقه صدای در مزون اومد. 

سرش و آورد بیرون و به دو طرف کوچه نگاه کرد. 

چون تو یکی از کوچه ها بودم من و ندید سوتی زدم ، با چشمای درشت نگام کرد و با اخم انگشت اشارش و روی بینیش گذاشت 

_هیس .

از مزون اومد بیرون و در و بست ، بیخیال نگاه سرتاپایی انداختم و برای این که حرصش و در بیارم مجددا سوتی کشیدم که اخم غلیظی کرد و خندیدم .

از پشت شاخه گل و آوردم بیرون 

_تقدیم با عشق. 

با اخم بیشتری گل و گرفت

_خوب این چیه؟ 

_گله دیگه.

چپ چپ نگام کرد

_به چه مناسبت ؟

_همینطوری .

پوزخندی زد و گل و پرت کرد تو سینم

_بده به لاله جونت برای این کارا خیلی دیره .

عصبی شدم

_آهو لاله کیه ؟، من با اون دختره ی حیوون کاری ندارم……  لبخندی زد

_و منم با تو کاری ندارم. 

داشت میرفت  که سریع دستش و گرفتم همون لحظه گفت

_ولم کن ، دستم و ول کن اصلا من و تو باهم نسبتی نداریم ….

با خشم و غضب گفتم

_دو دقیقه زبون به دهن بگیر .

آهو ، عزیزم درسته من تو گذشته یه غلطی کردم اضافی تورو به اون دختر فروختم دوستشم داشتم اتفا…..

دندوناشو رو هم کشید و  چشم غره ای رفت 

خندیدم

_الان حسودیت شد. 

_چرت و پرت نگولطفا ، حرفت و نمیزنی برم. 

نفسم و فوت کردم

_اما بعد از چند وقت دیدم مشکوک میزنه و … فکر کنم خودت تا تهش و خونده باشی.

نیمچه لبخندی گوشه لبش اومد

_خودت چشمات و بستی بدون این که بدونی داری چه اشتباهی میکنی رفتی سراغ یکی دیگه ، مونده تا بفهمی بازی دادن یه دختر ساده یعنی چی . 

در ضمن من گذشته و رفتارای زننده ، حرفای مادرت ، نیش زدنای لاله از ذهنم نمیره بینتون آیسا خوب بود ، فقط اول یکم دلم و شکوند اما بعد از اون اگرم ازم بدش میومد حداقل زخم نمیزد .

ملتمسانه نگاهش کردم

_تو برگرد قول میدم به هیچ وجه اتفاقای گذشته برات تداعی نشه. 

_هلو بپر تو گلو دیگه؟ کور خوندی .

پشت کرد بره که گفتم

_به خدا به وجودت نیاز دارم نابودم نکن آهو. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸  🌸🌸

 🌸

امید 

چند دقیقه ای تو همون حالت بودم که صدای جیغی رو شنیدم 

یکم ترس وجودم و گرفت اما با خودم گفتم چیزی نیست رفتم سمت مزون و در و باز کردم صدای کمرنگ گریه میومد 

آب دهنم و قورت دادم ، در طبقه پایین و آروم باز کردم که صدای تارا به گوشم خورد

_ چیکار کردی با خودت . آهو ، چشمات و نبند الان ز…

دیگه گوشام چیزی و نشنید چشمام و بستم و با دو رفتم پایین و با ترس گفتم

_چی شده؟

با تعجب ترس نگاهم کرد با شدت بیشتر زد زیر گریه 

_خو… د.. ک.. شی .

حیرت زده نگاهش کردم ، نه نه این صحنه واقعیت نداره ، با صدای جیغ تارا به خودم اومدم

_داره همینطور از دستش خون میره توروخدا یه کاری کن . 

_ وای .

سریع رفتم سمت و بغلش کردم از دستش همینطور خون میریخت با عصبانیت داد زدم

_دستمال بیار دستش و ببندم ، زود. 

با کف زمین نگاه کردم دریای خون بود ، تارا سریع دو تا دستمال اورد 

_چرا دوتا؟

با گریه گفت

_فکر کنم دوتا دستش و بریده . 

کف دست چپش کامل زخمی بود ، دست راستشم رگش زده بود . سریع با دستمال بستم . رو به تارا گفتم

_برو ماشین و روشن کن . 

سوئیچ و دادم دستش ، بغلش کردم و پیشونیش و بوسیدم

_با خودت چیکار کردی نفسم. 

نفس عمیقی کشیدم به صورتش نگاه کردم که قطره اشک از گوشه چشمای بسته اش ریخت . سریع از پله ها رفتم بالا و بدون هیچ معطلی از مزون زدم بیرون در ماشین و باز کردم و آهو رو خوابوندم و سرش و روی پام گذاشتم . 

ماشین حرکت کرد که گفتم

_فقط تا جایی که میتونی سرعتت و زیاد کن خون زیادی از دستش رفته. 

با هق هق باشه ای گفت. 

 دستم و روی صورتش گذاشتم دمای بدنش کم کم داشت میرفت پایین . خدایا  نگهش دار برام  ، نزار اتفاقی براش بیوفته .

بعد از دو دقیقه کنار بیمارستان نگه داشت سریع بغلش کردم و رفتم داخل بیمارستان که یه پرستار جلوم و گرفت

_چی شده. 

با دیدن دست آهو سریع یکی از تختارو آوردن و گفت.

_بزارینش روی این تخت. 

دو تا از پرستارا هم اومدن دور تخت و گرفت ، حرکت کردن که منم رفتم دنبالشون همون پرستار گفت

_آقا برید اونور تخت و ول کنید لطفا 

_بزارید منم ب…..

_آقا کار و سخت نکنید وقتمون و نگیرید دستام شل شد و تخت و داخل اتاقی بردن و چهره ی زیبای آهو  از دیدم محو شد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 حال خوشی نداشتم چشام و بستم ، نفسم و با عصبانیت فوت کردم بیرون روی صندلی نشستم 

_چی شد؟

با صدایی که از ته چاه بیرون گفتم 

_ نمیدونم .

میشا 

با ذوق حاضر شدم شاهین زودتر رفته بود و قرار بود که امشب برم تهران پیش آهو و تارا خبر خوش و بدم. 

ننه گفت فعلا عقد و جشن نامزدی و نگیرم که نزدیکامون و دعوت کنیم ، منم به همین بهونه میتونستم برم لباس بگیرم .

آخی قربون ننه برم زنگ زد به خاله مهتاب که شوهرش مرد پیر و مهربونی بود و همه براش احترام قائل بودن و گفت که حاج محمود بیاد و صیغه دو هفته ای بینمون بخونه . 

ناگفته نماند که ننه تا دقیقه آخر خوب حواسش بود که شاهین یه ذره ام نزدیکم و نشه و شاهینم خوب رعایت کرد. 

چهار ساعت بعد 

_خانوم ، میشا جان ، همسفر باحال بلند شو رسیدیم .

با خستگی چشمام و باز کردم 

_اه چرا انقدر زود. 

نیایش که از اول سفر باهام هم صحبت بود و یه دوست خوب با این حرفم لبخندی روی لبش شکل گرفت . 

خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم موبایلم و چک کردم که شاهین پی ام داده بود و حدودا برای یک ساعت پیش بود _رسیدی ؟ جواب دادم

_آره عزیزم .

سریع یه تاکسی گرفتم و آدرس مزون و دادم خدا میدونه چقدر دلم برای تارا و آهو تنگ شده بود اما یکم دلشوره داشتم و برام عجیب بود . بعد از چند دقیقه رسیدم 

در مزون باز بود ، در اصلی داخل هم همینطور ، آب دهنم و با ترس قورت دادم

_بچه ها ، آهو ، تارا کجایین دوست جونیام ؟

جوابی نگرفتم ، من چهار صبح حرکت کرده بودم و الان ساعت نه بود اصولا این ساعت کامل بیداری بودیم و مشغول کار. 

تند تند پله هارو رفتم پایین با چیزی که دیدم کم مونده بود قش کنم. 

سرامیکا غرق خون بود نفسم تند شد و بغض گلوم و گرفت 

_تارا ، آهو کجایین جواب بدین دیگه .

قطرات اشکم شروع کرد به ریختن پله هارو تند تند عقب گرد کردم قفل و برداشتم و در مزون و بستم. 

شماره تارا رو گرفتم که بعد از چند بوق جواب داد

_جانم میشا .

صداش صدای قبل نبود با دهنی که از ترس خشک شده بود گفتم

_مزون چه خبر بود تارا ، چی شده آهو کجاست. 

صدای گریه اش رو شنیدم  با عصبانیت جیغ زدم

_میگم چی شده. 

باعث شد صدام تو کوچه پخش شه ، برام مهم نبود اما دوست نداشتم بشنوم که اتفاقی برای عزیزام افتاده باشه.  _تارا ، میگم گوشی و بده آهو. 

با هق هق گفت

_خود … ک … شی کرده میشا .

گوشی از دستام افتاد ، لیز خوردم روی زمین 

_یا امام حسین . 

گریه ام شدت بیشتری پیدا کرد زنگ  زدم شاهین

_سلام خانوم. 

_شاهی .. ن زود بیا مز .. ون. 

_چی شده ؟

انقدر حالم بد بود که نمیتونستم جواب بدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 بعد از چند دقیقه ماشینی و دیدم که داخل کوچه اومد گوشه ای نگه داشت و در آخر شاهین که با دو اومد نزدیکم  _چی شده میشا ؟

با گریه نگاهش کردم

شونه هام و گرفت و بلندم کرد

_چرا اینجا نشستی عزیزم؟ گریه نکن ، بیا بریم تو ماشین بشین یکم حالت جا اومد توضیح بده.

با سختی سری تکون دادم . داخل ماشیننشستم ، شاهین هم همینطور . نیم ساعتی به همین روال گذشت که شاهین لب از لب باز کرد

_نمیخوای بگی چی شده؟ کم کم دارم میترسما .

به گوشیم اس اماسی اومد ، باز کردم آدرس بیمارستان بود ؛ گرفتم سمت شاهین 

_بریم اینجا .

با اخم به آدرس نگاه کرد

_بیمارستان …… برای چی؟ تا نگی چی شده هیچ جا نمیریم .

اشکام و پاک کردم و دستم و روی پیشونیم گذاشتم

_آهو خودکشی کرده. 

چشماش از تعجب درشت شد و با صدای نیمه بلند گفت

_چی ؟ امید میدونه؟ یا خدا. 

با چونه لرزون گفتم

_به خدا خودمم نمیدونم زود بریم بیمارستان شاهین.

تند تند سر تکون داد و بعد از یک ربع به مقصد رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدیم و رفتم داخل که تارا رو دیدم صداش زدم با چشمایی که از اشک قرمز شده بود نزیکم اومد و بغلم کرد. 

همون لحظه دکتری از اتاق اومد بیرون که امید بی درنگ نزدیکش رفت و حال آهو رو پرسید .

فهمیدم که دکتر آهو بوده با تارا رفتیم نزدیکش 

_متاسفانه خون زیادی از دست دادن و فقط اگه یه ذره دیر تر رسونده بودین از دستش میدادین ، الان باید هرچه زودتر گروه خونی پیدا کنید که به  گروه خونی مکثی کرد

_همسرش هستین دیگه؟ 

سرش و انداخت پایین که من گفتم

_بله. 

_به گروه خونی همسرتون بخوره. 

زدم به پیشونیم الان گروه خونی من…. سریع بشکن زدم 

_مامان و بابای آهو. 

لبخند کمرنگ امید و از خوشحالی نمیشد نادیده گرفت . جواب داد

_پس من میرم روستاشون و میارمشون .

سری تکون دادم 

_اونام که باهات صمیمی ان اصلا اوف. 

 اخمی کرد که چشمام و ریز کردم

_لازم نکرده من و شاهین باهم میریم .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_بیا آب بخور من دیگه چیزی نمیگم توام حرفی نزن اوکی؟

عصبی نگاهش کردم خواستم دهن باز کنم که سریع گفت

_باشه مشکل از منه ، هیچی نگو بزار عصبانیتت بخوابه هم من هم هم اون کوچولومون اذیت نشه. 

دوباره خواستم حرفی بزنم که اجازه نداد

_ باشه باشه هیچی نگو عصبی الان. 

ای بابا چرا اجازه نمیده چیزی بگم ، بیخیال خواستم دوباره حرفی بزنم که امون نداد

_آیس…..

با غیض گفتم

_آروم شدم آروم . دو دقیقه دندون جیگر بگیر چته آخه هصبانیت دو دقیقه ، سه دقیقه ، پنج دقیقه نه ده ساعت که 

چشماش و درشت کرد

_چرا اینطوری میکنی تو ، اگه تایم عصبانیتت کمه چته پس الان. 

_ مگه میزاری زبونم تو دهن بچرخه ؟ لب از لب باز میکنم همش ساکت ساکت  مهلت بده اِ. 

انگار خنده اش گرفته بود لباش و روی هم فشار میداد

_بگو عزیز دلم جانم. 

_بخند ، بایدم بخندی  .

با اخم ادامه دادم

_زحمت بکش تشریف فرما شو از این مغازه برام لواشک و بستنی بگیر .

سری تکون داد و سریع رفت در بطری و باز کردم ، تا نصف آب و خوردم خنک بود . سرم و تکیه دادم و چشمام رو بستم

بعد از دو دقیقه حضور کیان و حس کردم 

_بفرمائید .

چشمام و باز کردم ، پلاستیک خوراکی رو از دستش گرفتم . مشغول خوردن بستنی شدم

_دستمم درد نکنه. 

ابروهام و دادم بالا

_کیان خان خودت خواهش کردی آروم شم انگار دلت هوای حرص و عصبانیت چند دقیقه پیش و کرده ، منت نزار که زن حامله ام ویار دارم صبر کن به دنیا اومد بهش بگو دستمم درد نکنه. 

نفسش و فوت کرد بیرون

_خیلی گوشت تلخی .

 توجه نکردم و به خوردن بستنی ادامه دادم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸??

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

میشا

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه خاله فرشته رفتیم ، آروم رو در زدم که انگار خاله تو حیاط بود . بله بلندی گفت

_منم خاله در و باز کن . 

در باز شد  ، رفتیم داخل.

_چه عجب از این ورا ، آقارو معرفی نمیکنی

لبخندی زدم نگاه عمیقی بهم انداخت

_نامزدمه. 

خوشحال گفت

_به سلامتی ایشالله خوشبخت بشین .

_ فدات بشم خاله جون. 

_میشا جان چیزی شده ؟ 

با همون لبخند تلخ سری تکون دادم

_آره خاله. 

آب دهنش و قورت داد

_خیره انشالله. 

بلاخره بعد از  کلی حرف از  ازدواجم و کارم تو تهران ، خاله رفت داخل خونه تا چایی بیاره و به اصرار من تو آلاچیق چوبی تو حیاط نشسته بودیم چون هوا خوب بود. 

خاله چایی و آورد و با اخم ریزی گفت

_خوب نمیخواین بگین چی شده. 

نفس عمیقی کشیدم و به شاهین نگاه کردم که انگار فهمید من نمیتونم حرفی بزنم. 

_خاله جان دختر شما خودکشی کر…..

با صدای بلند گفت

_چی؟! 

قطره اشکی از گوشه چشمش غلطید که شاهین سریع گفت

_نه نه البته به خیر گذشت منتها الان یه مشکلیه .

تند تند سر تکون داد

_چی؟

به جای شاهین جواب دادم

_به خون نیاز داره شمام که مادرشین به عمو هم بگین بیاد خونتون بهش میخوره .

رنگ خاله پرید ، با لکنت گفت

_خ … خو …. ن؟

لبم و کج کردم 

_وا آره دیگه خاله خون. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

دست شاهین و گرفتم و از بیمارستان رفتیم بیرون نفس عمیقی کشیدم 

_خداروشکر بخیر گذشت. 

چشمام و روی هم گذاشتم و آروم باز کردم که دیدم شاهین با لبخند یه وری نگام میکنه 

_بله؟

_هیچی فقط بد عصبی میشیا.

ناراحت نگاش کردم

_شاهین؟ من کی برای تو عصبی شدم؟ 

چشمک زد

_ چه خنگی تو خانومم الان بیمارستان به کی تیکه تند انداختی سرخ شده بودی از عصبانیت

خندیدم

_اها اونجارو حق داشتم ، ببین خوب الان یادش افتاده چه کارای اشتباهی کرده باید تقاص بده. 

سری تکون داد ، در قسمت شاگرد و باز کردم و نشستم. 

_شاهین یه راست الان میریم روستا دیگه

_آره دیگه خودمم نخوام امید سرم و میبره والله خیلی هوله بشر. 

لبخندی زدم .  اوف خدا کی حوصله داشت راه برگشته رو دوباره بره ، اما من بخاطر خواهرم جونمم میدم .  سرم و تکیه داد و چشمام و بستم .

تارا 

یه لحظه فکر کردم که چرا آهو این کار و انجام داده بود ؟ درسته فشار روش هست اما با حرفایی که من بهش زدم این همه کمک و انگیزه ای که براش ایجاد کردم فکر نمیکردم همچین کاری انجام بده! 

شایدم کسی بهش چیزی گفته بود که غم و غصه هاش سر باز کرد و دست به این کار احمقانه زد . 

یکم تو فکر فرو رفتم

با چیزی که به ذهنم اومد از جام بلند شدم نکنه …

نکنه امید حرفی زده بود؟ 

اخم غلیظی کردم ، بعید هم نیست یدفعه میاد داخل مزون بدون این که از چیزی خبر داشته باشه پس حتما یه اتفاقی افتاده این وسط. 

سرم و چرخوندم تا پیداش کنم نه نبود حتما تشریف بردن کافه ، قدمام و تند کردم و به سمت کافه حرکت کردم .

آروم از کنار میزا رد میشدم که دیدمش .

بدون این که حرفی بزنم صندلی و کشیدم کنار و نشستم. 

بی مقدمه گفتم

_خوب چی گفتین بهش آقای فرهمند. 

اخمی کرد و جوابی نداد

_من که  میدونم باعث این خودکشی خوده شما بودین ، و مزاحمت برای آهو میدونید که راحت میشه شکایت …… .

_دوستش دارم ، دارم بابت این دوست داشتن تقاص میدم .

پوزخندی زدم و نگاه تندم و به چشمای غم زده اش دوختم به سمت جلو متمایل شدم 

_ ببین ریشه مشکل همین جاست ، شما مردا وقتی لیاقت ندارید و بعد متوجه اشتباه میشد سعی میکنید اوضاع و درست کنید اما دیگه دیر کردید 

مکثی کردم

_بفهم ، زندگی یه دختر و ازش گرفتی از این بدبخت ترش نکن ، نمیدونم چیا بهش گفتی اما میدونم انقدر هضمش براش سنگین بوده که دست به کار زده. 

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن