" /> رمان دختر طلاق پارت15 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۱۵

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

_بفهم ، زندگی یه دختر و ازش گرفتی از این بدبخت ترش نکن ، نمیدونم چیا بهش گفتی اما میدونم انقدر هضمش براش سنگین بوده که دست به کار زده. 

لبخند مزحکی روی لبش شکل گرفت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم

_چی؟

نگام کرد

_دوستم داره ، مطمئن شدم که اونم دوستم داره. 

سگرمه هام گره خوردن که ادامه داد

_آخرین حرفم این بود که فراموشش میکنم و اونم من و فراموشم کنه همین .

گوشه لبم و دندون گرفتم ، از دست تو آهو که انقدر ضعف نشون میدی 

_خیال خوش ورت نداره ، اون اگه برگشتنی بود زودتر برمیگشت .

از جام بلند شدم خواست حرفی بزنه که پشت کردم بهش و از کافه رفتم بیرون .

آیسا

با خیال راحت از بیمارستان بیرون اومدیم که کیان عصبی گفت

_سری بعد قد بازی در بیاری نگی حالت بده من میدونم و تو. 

 اخم کردم

_چته پاچهمیگیری هیچی نمیگم دور ورت نداره ها

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

چپ چپ نگام کرد

_دروغ میگم ؟ حیف که نمیفهمی .

پوزخند زدم و با آبروهای بالا رفته نگاهش کردم

_عزیزم ، نگران منی؟ نمیخواد باشی . اون موقع که وجود نداشتم برات فکر کن الانم وجود ندارم اوکی؟

با غیض گفت

_پس چرا بهم گفتی باهات ازدو….. 

لبخند ملیحی زدم

_برای این ک همونجور حرص خوردم و اذیت شدم همین کار و با تو انجام بدم ، پیش هم باشیم و نزدیکی بهم حس نکنیم البته من که حس نمیکنم تویی که بدت میاد و دوست داری اون روی خنگ و ساده ام رو ببینی که پشت گوشت و دیدی اون رومم میبینی .

جلوتر ازش حرکت کردم و داخل ماشین نشستم ، از عصبانیت قرمز شده بود . در ماشین و باز کرد و نشست اما درو چنان محکم بست که از جام پریدم .

چیزی نگفتم حقشه این عصبانیت خیلی خوشحالم . بعضی اوقات دلم میسوخت براش اما با به یاد آوردن اون مشکلات بی تفاوت میشدم .

یه نخ سیگار از جیبش برداشت و روشن کرد. 

_سیگار نکش لطفا. 

با تعجب نگام کرد . لبخند مسخره ای زدم 

_نگران خودم و بچمم دود سیگار برای ما خوب نیست از اون خیال مثبت بیا بیرون .

دندوناش و رو هم کشید ، سیگار و از پنجره انداخت بیرون و پوزخند گفت

_میگم آخه ، یدفعه معجزه نمیشه که یه سنگدل به یه فرد با عاطفه و مهربون تبدیل شه. 

_خودت کشتیش .

با اخم گفت

_چی رو؟

ریلکس نگاهش کردم 

_عاطفه و مهربونیم و. 

_فقط یه مشت حرفای تکراری و چرت و پ….

نذاشتم ادامه بده چشمام رو بستم و با خشم و غضب شروع کردم به حرف زدن. 

_اون موقعی که باید وجود بی وجودت کنارم می بود کجا بودی هان؟ کجا ؟ تو آغوش کثیف یکی دیگه شبت و روز میکردی در حالی که من یه گوشه اتاق شب و صبح میکردم تا زودتر ببینمت اون شبی که باعث شدی همه چیم و از دست بدم گفتم بیخیال دوست داره ، میاد خواستگاریت چیزی نگی آیسا اون عاشقته بهت خیانت نمیکنه هیچ اتفاقی پیش نیوفتاد بعد از سوء استفاده گریات از من وقتی که خیالت تخت شد باعث شدی یه بچه تو وجودم شکل بگیره اما بازم خوشحال بودم که ثمره عشقمونه اما میدیدم با چشمام که روز به روز سرد تر میشدی و باور نمیکردم اون شبای تنهاییم و با این بچه درد و دل میکردم تا شبی که امید من و اجباری به اون جشن آورد پته ات ریخت رو آب اما باعث شدی من بشم سنگ همه اینارو تو باعث شدی ، بغض شبام ، افسردگیم ، شب بیداریام ، حال بدم ، این زمدگی مسخره رو همه رو تو  باعثی پس انقدر ساده ازشون نگذر نگو چه غلطی کردم مگه؟ نگو آیسا حرف چرت میزنه بگو خودم گند زدم و باید درستش کنم. 

لبش و با زبون تر کرد 

_میگی چیکار کنم تا این رابطه درست شه ؟

دستام از عصبانیت میلرزید ، بدنم سرد شده بود و احساس بیحالی میکردم 

_انقدر احمقی که حرف دکترم یادت رفت که حرص ، عصبانیت ، استرس،  براش سمه ، خوب نیست کو گوش شنوا؟

زیر لب لعنتی گفت 

آب دهنش و قورت داد و گوشه ای نگه داشت و از ماشین پیاده شد از صندق عقب یه بطری آب معدنی آورد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 گنگ باشه ای گفت و داخل رفت تا حاضر شه. 

به شاهین نگاه کردم

_شاهین ، بدو برو ماشین و روشن کن. 

 نگاهش جایی مونده بود 

_چی شده شاهین ، الو؟

سرش و دوبار تکون داد نگام کرد

_میگم خاله مشکوک نبود چرا اونجوری کرد آخر. 

ابروهام رفت بالا

_وا خوب بچشه ترسیده ، برو ماشین و روشن کن  فکرای منفی نباف. 

رفت جلوی در پشت سرش حرکت کردم جلوی در منتظر خاله بودم که اومد دو قدم اول و برداشت که سرش گیج رفت و افتاد زمین

با جیغ گفتم

_خاله. 

وای خدای من ، چقدر نگران آهو بود ؛ حقم داشت یکی دو سالی بود که ندیده بودش و دلتنگش شده بود خیلی بده که خبر بد ازش بشنوه . به سختی داخل بردمش و شاهین پشت سرم داخل اومد. 

یکم به صورت خاله آب پاچیدم . رو به شاهین گفتم

_شاهین قربون دستت یه لیوان آب قند درست میکنی به خاله بدم. 

متفکر باشه ای گفت . باز آب پاچیدم که پلکاش تکون خوردن

_خاله جون ، خوبی ؟ خاله حال آهو خوبه به خدا خون ازش رفته که بدین تکمیله . 

شاهین با یه لیوان بالاسرم وایستاد ، لیوان و ازش گرفتم و قندارو بهم زدم. 

 با شنیدن صدای بلند گریه خاله با تعجب سرم و بالا آوردم

_وا خاله چی شده؟ 

_مش … مشکل یه … جای دیگه اس. 

اخم کردم

_یعنی چی؟ کجاست ؟ 

با شدت بیشتر زد زیر گریه که لیوان آب قند و دادم بهش 

_خاله بیا این آب قند و بخور حالت جا بیاد .

یه قورت خورد ، اما باز مجددا زد زیر گریه نیم ساعت داشتم آرومش میکردم انقدر گریه کرده بود که چشماش شده بود کاسه خون منم از شدت تعجب و ناراحتی نمیدونستم چطور باید آرومش کنم جز زدن حرفای تکراری به قول شاهین که خاله مشکوک میزد واقعا ، سرم و آوردم بالا و نگاهش کردم که چشم و ابرویی اومد به معنی این که دیدی گفتم آروم سرم و تکون دادم که بلاخره گریه هاش خاتمه پیدا کرد آروم گفت

_الان چه خاکی به سرم بریزم .

چشمام درشت شد 

_چرا آخه خاله ؟

باز گریه کرد خواستم غر بزنم که به حرف اومد

_گروه خونی ما به آهو نمیخوره . یه لحظه انگار نفس تو سینم حبس شد فکر کردم اشتباه شنیدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 اما بازم بی نتیجه بعد از حدود سه ساعت موبایلم زنگ خورد  نگاه انداختم شاهین بود

_سلام خانومی .

لبخندی رو لبم شکل گرفت

_سلام جانم. 

با حرفی که زد بال در آوردم 

_بدو بیا بیمارستان که مشکل حل شد . 

_وای راست میگی ؟ باشه باشه کاری نداری؟

_نه عزیزم مواظب خودت باش میخوای من بیام باهم برگ….

_نه نه نمیخواد .

باشه ای گفت و قطع کرد با ذوق به سمت خونه رفتم و به ننه و خاله فرشته خبر دادم که خیلی خوشحال شدن. 

لاله 

خیلی خیلی موقعیت عالی بود. 

لباس هام و پوشیدم ، زود به سمت بیمارستان حرکت کردم . 

با لبخند دستم و سمت ضبط بردم آهنگ شادی گذاشتم در حین رانندگی کردن بشکن میزدم و میرقصیدم .

بعد از چند دقیقه بلاخره رسیدم ، ماشین و گوشه ای پارک کردم و پیاده شدم . چادرم و سرم کردم جلوی صورتم و پوشوندم. 

رفتم داخل که امید و تارا رو دیدم پوزخند زدم و به راهم ادامه دادم. 

رفتم سمت پذیرش 

_سلام خسته نباشین میخواستم شماره اتاق آهو نوین رو بدونم. 

نگاهی بهم انداخت و بی حوصله گفت 

_دویست و یازده .

سری تکون دادم و از اونجا دور شدم  کلی گشتم که رختکن بیمارستان و پیدا کردم تند تند کمدارو باز کردم که تونستم روپوش سفید همراه شلوارش پیدا کنم ، زودی تنم کردم مقنعه سفید گذاشتم. 

ماسکی که از قبل همرا داشتم و روی صورتم گذاشتم. 

صدای در اومد که ترسیدم اما بر نگشتم که با شنیدن تن صدای دخترونه که انگار فکر میکرد آشنام بیشتر ترسیدم

_کژال تویی بابا الان که رفته بودی دختر ، چقدر تو حساسی ….

بدون توجه به حرفاش از اتاق رفتم بیرون که از پشت در صدای وا گفتنش رو شنیدم . رفتم سمت اتاق  آهو ، چون مثلا پرستار بودم و کارت شناسایی به اسم کژال روی مقنعه ام بود قطعا کاری نداشتن و فکر میکردن برای چک کردن هست. 

در و باز کردم تند رفتم داخل  هیچ کسی نبود خداروشکر 

نزدیکش رفتم که با چهره مسخره اش رو به رو شدم . 

انگشت اشارم و روی صورت سفیدش که کم از میت نداشت کشیدم و زمزمه کردم

_مثل این که حال دختر دهاتیمون بد شده و انگاری میخواد خوب شه! آخی اما اینجا آخر خطه . 

لبخند به پهنای صورت  زدم و دستم و به سمت گلوش بردم فشار دستم رو زیاد کردم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

تازه داشتم به هدفم میرسیدم که در اتاق باز شد سریع دستم و برداشتم پتو رو آرومروی آهو کشیدم .

از تو آیینه نگاه انداختم مردی با موهای جو گندمی بود صورتش و ماسک زده بود در حالی که آمپول رو آماده میکرد گفت

_خانوم بهرامی گفتم که میتونید برید ، لازم نیست دیگه چک کنید . یه دو سه روز دیگه این دختر خانوم بستری بشه فکر کنم خوب باشه. 

تند تند سری تکون دادم و با ترس بدون جلب توجه از اتاق رفتم بیرون امانگاه تعجب آمیز اون دکتر رو پست سرم حس میکردم .

با عصبانیت به اتاق رختکن رفتم و فقط کارت شناسایی و گذاشتم سر جاش ، سریع اومدم بیرون لباسام و تو ماشین عوض کردم انداختم سطل آشغال. 

داد زدم

_خیلی خوش شانسی آهو ، خیلی .

کوبیدم رو فرمون  

_اما منتظر مرگت باش. 

نفسای عمیقی پی در پی کشیدم تا آروم شم ، آره لاله تو میتونی شکستش بدی نگران نباش. 

چند روز بعد 

آروم چشمام و باز کردم مبهم به اطراف نگاه کردم به آدمایی که دورم بودن . 

دوستام بودن ،  مادر و پدرم بودن پوزخند زدم امید هم بود. 

زیر لب زمزمه کردم

_اینجا چه خبره ؟

انقدر آروم گفتم که متوجه نشدن ، به پارچ  آب که کنار تختم بود نگاه کردم دست چپم و بردم که پارچ و بردارم درد گرفت چشمام و از درد بستم.  

نگاه انداختمباند پیچی شده بود. 

همه اتفاقا مثل فیلم جلوی چشمام  رد شدن و یادماومد که چی باعث شده اینجا باشم. 

انقدر تو فکر بودم که تارا زد رو شونم

_خانومی بیا آب بخور. 

یکم  از آب خوردم تا گلوم تر شه ، چشمم و گردوندم کسی نبود جز تارا و امید .

که وقتی تشنگیم رفع شد اونم از اتاق رفت بیرون . 

_اینجا چیکار میکنی ؟

_چرا این کارو کردی؟

اخمی رو پیشونیم شکل گرفت

_باید جواب پس بدم ؟

_تو این مورد آره. 

آروم گفتم

_برو بیرون .

_آهو من میدونم که توام دوستم داری اما نمیدونم این لجبازیای الکی برای چی…..

مجدد تکرار کردم

_بیرون .

اما اون ادامه داد

_من دوست دارم از این بیمارستان بریم بیرون تکلیف هر دومون معلوم میشه داری در حق هردومون بد می…. قطره اشکم از گوشه چشمم ریخت داد زدم

_بیرون گفتم  ، بیرون .

در اتاق باز شد و چهره تارا پدیدار شد 

_این و ببر بیرونتارا خودت بیا فقط کسی ام نیاد .

امید رفت بیرون و تارا درو بست اومو نزدیکم بغلم کرد گفت

_هممون و سکته دادی تو این چه دیوونه بازی بود؟ دیگه از این کارا نکن . به خدا این چند روز مردیم و زنده شدیم .

با بغض گفتم

_میبینیش ، انگار عروسک دستشم اون دفعه میگه چیزی بینمون نیست الان میگه دوست دارم و …. چرا اینجاست این ؟ نمیخوام ببینمش تارا لطفا بگو بره کلا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸??🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_باشه گلم الان میشه حرص نخوری ؟

 بینیم و کشیدم بالا  _باشه. 

سرم و روی بالش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم به دوتا دستام نگاه کرده که باند پیچی شده بودن تو دلم نالیدم

_کی میخواد درد اینارو تحمل کنه. 

در اتاق باز شد که صدای مامان و شنیدم

_دختر گلم حالت خوبه؟

سرم و نچرخوندم همونطور گفتم

_خیلی مهمه؟

با گریه گفت

_به خدا که نمیدونی این چند روز چه حالی داشتم دختر نازم توروخدا بهم نگاه کن. 

سرم و چرخوندم و خیلی سرد نگاهم رو سمتش سوق دادم

_خوب بیا دیدیم؟ مطمئن شدی زندم که یه وقت آبروت تو روستا نره دخترت خودکشی کرده من که میدونم درد شما همین حاشیه هاس حالا ام اگه خیالت تخت شد در از اون سمته. 

انگار از این حرفام شکه شده بود 

_آهو تو….. 

شدت گریه اش بیشتر شد  و چیزی نگفتم اومد نزدیکم و بغلم کرد تلاشی برای بغل کردنش نکردم اما بی اراده باز اون قطره اشک لجوج از گوشه چشمم چکید . 

اومد عقب

_من و پدرت همیشه دوستت داشیم آهو اما تو فکر کردی ک……

با غیض گفتم

_همتون دوستم دارینا اما نمیدونم چرا یدفعه گند میزنید به احساس آدم و باز دوباره راحت میگید ما دوست داشتیم باشه مامان من بدم شما خوب. 

لبخندی روی لبش شکل گرفت سوالی نگاه کردم

_بهم گفتی مامان. 

جوابی ندادم

_میدونی چقدر دلم برای این کلمه تنگ شده بود؟

بازم چیزی نگفتم

_امیدوارم یه روزی دوباره بشی آهوی قبلی .

 پوزخند زدم

_خیلی وقت پیش تو همون خونه چالش کردین .

ناراحت از حرفم بیرون رفت بابامم که ماشالله بدتر از مامان انگار فقط میخواست بدونه  بهوش میام یا نه. 

دوباره تارا اومد داخل اتاق اما این بار همراه میشا 

_وای ببین کی و میبینم یه مانکی بیریخت که رنگ و روش پریده اس. 

سعی کردم جلوی لبخندم و بگیرم

_مانکی بیریخت تویی بی ادب این چه استقبالیه .

چپ چپ نگاهم کرد

_به خدا الان خوشحالم برای بهوش اومدنت وگرنه یدونه میخوابوندم تو گوشت این چه کار مزخرفی بود انجام دادی تو؟ یعنی حتی منم برات مهم نبودم؟ نگفتی سکته میکنم ؟

ناراحت گفتم 

_من زندگیم تباه شده چیزی برای از دست دادن ندارم جز شما دوتا که با رفتنم حداقلش ناراحتیم و ازتون دور میشه اونم برای همیشه دیگه غصه من و نمیخوردید .

تارا اخم غلیظی کرد

_این چه حرفیه دیوونه .

 میشا بد اخلاق شد با حرص گفت

_یک بار دیگه از این حرفا بزن تو اه ، اصلا ول کنید بچه ها هوف از این حال و هوا بیاین بیرون .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🦋🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸  🌸🌸

 🌸

سعی کردم آروم شم رو بهش گفتم

_آره درست میگی ، خوب تو این چند روز مزون و که ول نکردید .

تارا لباش و رو هم فشار داد

_اوم خوب آره. 

چشمام درشت شد 

_چی چی و آره اون همه کار و ول کردید امون خدا. 

دستش و تو هوا تکون داد

_بابا بیخیال مردم درک دارن که تو بیا مزون میشی مدرک ما نشون میدیم دستات و باورشون شه.  میشا زد زیر خنده تارا هم ریز میخندید

_زهره مار بی ادبا. 

آیسا 

زنگ زدم امید 

_سلام

_سلام داداش خوبی ؟ چه خبر ؟

صدای آروم و لحن مهربونش نشون از خبرای خوب بود 

_ایشالله که خیره .

جواب داد

_آره بهوش اومده. 

لبخندی به پهنای صورت زدم

_خوب دیدیش؟

نفس عمیقی کشید

_دیدن بله دیدمش اما با صد من عسلم نمیشه خوردش. 

_گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ، عجله نکن هلو بپر تو گلو نیست که هر کاری انجام بده حق داره  فکر میکنم به زندگیش دلم میسوزه واقعا. 

_چی بگم. 

صدای در اتاق اومد کیان بود 

_باشه داداش کاری نداری؟

_نه خداحافظ. 

قطع کردم و نشستم رو صندلی

_چرا دوباره اومدی خونه؟ 

جدی گفت

_کیفم و جا گذاشتم. 

ابروهام رفتن بالا

_یعنی مطمئن باشم که چند روزه قصد چک کردن من و نداشتی؟

سریع جبهه گرفت و با لحن تند گفت

_چی میگی تو هی هیچی نمیگم .

خواست بره که جلوش وایستادم در حالی که دستم و روی یقه کتش میکشیدم و مرتب میکردم با لحن آروم گفتم _این بازیارو برای یکی دیگه در بیار شوهر نازنینم ، خوب دستت برام رو شده و هست دیگه چرا انقدر در تلاشی که به خودم و خودت دروغ بگی .

نفس عصبیش تو صورتم فوت شد داشتم از کنارش رد میشدم که بازوم و تو دستش گرفت ، کنار گوشم زمزمه کرد

_خیلی داری حرصم میدی آیسا خیلی .

خنده بلندی کردم و به سمت اتاقم رفتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

لباسام و پوشیدم بلاخره مرخص شدم ، تارا اومد نزدیکم و دستم و گرفت. 

باهم بیرون رفتیم و گفتم

_تارا بریم پذیرش حساب کنیم .

_فکر میکنم حساب شده آخه چیزی نگفتن.

اخم کردم

_وا یعنی چی حساب کردن ؟ 

نزدیک پذیرش شدیم ، رو به مسئول اونجا گفتم

_خانوم هزینه چند شبی که بستری بودم چقدر میشه؟

_خانوم حساب شده. 

_ببخشید کی حساب کرده؟

در حالی که به مانیتور روبه روش خیره بود و با کیبرد کار میکرد گفت

_یه آقایی بودن. 

دندونام و رو هم فشار دادم و سریع برگشتم رو به تارا گفتم

_ من نمیدونم این برای چی میاد حساب کتاب میکنه برای من ؟

_تو حرص نخور عزیزم .

همون لحظه دیدمش رفتم نزدیکش خواستم حرفی بزنم که تارا گفت

_عزیزم تو برو بیرون خودم صحبت میکنم .

نفس عمیقی  کشیدم ، از بیمارستان رفتم بیرون .

تارا 

بهش خیره شدم که به حرف اومد

_چیزی شده ؟

جدی گفتم

_این و باید شما بگی .

انگار عصبی بود 

_ببین نمیدونم کی ، کجا پیدات شد اما خوب داری گند میزنی به زندگیم آهو چنین اخلاقی نداشت ، مهربون بود ، با گذشت ، زود میبخشید اما الان . ….. 

_اونطور بود که خوب داغونش کردی حداقل الان داره جبران عذاباش میشه یه ذره به خودت میای .

اخم کرد

_ تو قرار نیست به کسی ی…

ابروهام و دادم بالا

_کارای خودم به خودم مربوطه لازم نیست تو برام چیزی و تعیین کنی از آهو طلاق گرفتین و به نظر من که بعد از طلاق نه با آهو نه آهو با تو نسبتی داره پس انقدر زور نزن. 

دستی به صورتش کشید

_چیکار نکردم که ببخشتم؟

چپ چپ نگاهش کردم

_هلو بپر گلو نیست اینا بستگی به خودت داره اره اره دوست داره اما نمیتونه زود هم وا بده  تو باید حتی اگه پست هم میزنه بازم دنبالش بری .

چیزی نگفت

_هنوز شما مردا نفهمیدین که چجوری نگاه یه دخترو بخونین  که دخترا چقدر به توجه کردن  نیاز دارن. 

بازم جوابی نداد 

بازم چیزی نگفت که گفتم

_در ضمن لازم نبود جنتلمن بازی در بیاری حساب کنی آهو خیلی عصبی شد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

اخم کردم

_اون کی به کدون کارم رضایت داشته که به این داشته باشه ؟

پوزخند زدم

_عزیز من چاهیه که خودت برای خودت کندی  ، میتونی درستش کنی اما عجله داری . خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم

_ به همون حرفایی که زدم فکر کن جیزه سختی نگفتم. 

کیفمو روی دوشم گذاشتم و از بیمارستان رفتم بیرون آهو روی نیمکتی نشسته بود ؛ به نقطه ی نامعلومی خیره .

آروم دستم و روی شونه هاش گذاشتم که ترسید

_وای قلبم. 

_بلند شو بریم .

سرم و تکون دادم 

_باشه ، فقط…. 

در حالی که باهم به سمت آژانسی میرفتیم گفت

_چی گفت ؟ چی گفتی؟

_هیچی گفتم جتلمن بازی در نیاره اونم بدش اومد. 

گوشه لبش و دندون گرفت

_میخواستی چی بگه مگه؟

لبش و باز زبون تر کرد

_هیچی هیچی .

نزدیک تاکسی شدیم آدرس و دادیم تا مارو به مزون برسونه میشا هم با شاهین رفته بودن دور دور به ما نگفت اما من فهمیدم ؛ خوب بیچاره ها نامزدن باید خوش باشن این میشای ساده هم فکر میکنه ما بهمون بر میخوره .

تو فکر بودم که به گوشیم آلارم اومد

_سلام خوبی ؟

یکم به شماره اش نگاه کردم که فهمیدم راستینه با غیض تایپ کردم

_سلام خیلی مهمه؟ سریع جواب اومد

_به خدا من نمیدونستم  تایپ کردم

_مگه من چیزی گفتم ، چیکار داری مزاحم شدی؟

_میخوام بدونم حالت چطوره

_خداروشکر کم پیدایی و حالم خیلی خوبه 

_دستت درد نکنه

_ خواهش میکنم ، اگه کاری نداری میخوام گوشیم و خاموش کنم. 

_باشه شب خوش. 

اومدم گوشی و خاموش کنم که نوشت

_تارا؟ نوشتم جانم اما سریع پاک کردم و به جاش نوشتم بله ، تو دلم به خودم لعنتی گفتم

_بله؟

_ فردا یه بسته میاد جلو در مزون خواهش میکنم رد نکن. 

کنجکاو نوشتم

_چی هست؟

_میبینی خانومی شب بخیر . جوابی ندادم و گوشیم و تو کیفم انداختم ، یعنی چی میخواد بفرسته ؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

خمیازه بلندی کشیدم رو به مشتری گفتم

_خانومم به این قشنگی کجاش بده ؟

_چاق شدم به خدا مطمئنم. 

به آهو نگاه کردم که سعی کرد جلوی خنده اش رو بگیره میشا با لبخند غلیظی گفت

_خانوم ، باور کن هیکلت با قبل فرقی نکرده خیلیم عالیه .

سوالی نگاهمون کرد 

_یعنی قشنگه؟

سه نفری بلند گفتیم

_عالی .

خنده ای کرد 

_باشه. 

نفس عمیقی کشیدم و بعد از حساب کتاب با خیال راحت اومدم بشینم که آیفون زنگ خورد . اه بلندی گفتم

_این کیه دیگه آخه .؟

رفتم جواب بدم که فهمیدم پست چیه بسته آورده ، یاد حرف راستین افتادم سریع مانتوم و پوشیدم پله هارو رفتم بالا و در مزون باز کردم بسته رو گرفتم اما انگار پول رفت و برگشت و حساب کرده بود. 

رفتم پایین که میشا با دیدن بسته گفت 

_وای اون چیه ؟ 

شونه هام و دادم بالا

_چمیدونم .

بسته رو باز کردم 

کاغذی توش بود که روش آدرسی نوشته بود با کنجکاوی کاغذ و برگردوندم که شاید توش چیزه دیگه ایم نوشته شده باشه اما نبود فقط تاکید کرده بود که لباس رو بپوشم با صدای بچه ها سرم و آوردم بالا

_به چه پیرهنیه ، خداییش تارا هر مدلی دوخته باشی این مدلی ندوختی تا به حال پارچه اش و بگو اوف چه خوشکله آخه . 

لبخندی زدم و از دستشون گرفتم داخل اتاق رفم و پیراهن و تنم کردم الحق  که سلیقه اش رو دست نداشت. 

به بچه ها قضیه رو گفتم که کمکم کردن تا حاضر شم 

آخرای کار بود که آهو با خوشحالی گفت

_وای چه خوب ، خیلی زیبا شدی .

_ قربونت ، اما کنجکاوم این همه برنامه اش برای چیه .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🦋🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_میری میفهمی.

میشا اخم کرد و زود صداش دراومد 

_ اِ دیر نکن خوب دیگه یه بدبختی منتظرته داری حرف میزنی ساعت و نگاه. 

چشمام و چپ کردم و گفتم

_من باید حرص بخورم تو داری جوش میزنی ؟ 

_والله من تا نگم هیچکسی کاری نمیکنه .

آهو با ابروی بالا رفته بلند گفت

_اوهو دیگه چی ؟

نگاهی تو آیینه به خودم انداختم ، پیراهن بلند مشکی که همه قسمتاش کار شده بود و از گردن بند میخورد و بسته میشد چاک بلندی تا بالای زانو داشت . 

آرایشمم شامل رژ قرمز ، رژ گونه هلویی ، خط چشم نازک کشیده و ریملی که باعث شده بود مژه هام بلند دیده بشه میشد .

کفشای پاشنه بلند مشکیم رو پام کردم ، کت بلندمم پوشیدم و باز گذاشتم با بچه ها خداحافظی کردم و آخر سر فقط کیف دستی مشکیم رو برداشتم. 

تاکسی اومده بود پله هارو رفتم بالا و داخل ماشبن نشستم ، آدرس رو به راننده دادم بعد از چند دقیقه کنار یه کافه رستوران نگه داشت ، حساب کردم و پیاده شدم. 

یکم استرس داشتم 

چقدر اینجا به چشمم آشنا بود ، هرچی فکر میکردم هیچ چیزی یادم نمیومد در کافه رو باز کردم که صدای آویز پخش شد. 

نورای کمرنگی فضا رو روشن نگه داشته بود.  

چند قدم به جلوی رفتم

صدای کفشم سکوت کافه رو میشکست  یدفعه تو همون لحظه صدای آهنگ لایتی اومد  لبخندی روی لبم شکل گرفت

آهنگ مورد علاقم از خیلی وقت پیش تا الان. 

دستی دور کمرم حلقه شد که حلقه شدن دست راستین همانا حبس شدن نفس تو سینه ام همانا. 

سرم و آوردم بالا که با چشمای خندونش مواجه شدم. 

سرش و از بغل آورد جلو و گونه ام و بوسید ، آب دهنم و قورت دادم ؛ بدنم از استرس سرد شده بود. 

دستم و کشید سمت میزنی که وسط قرار داشت 

صندلی و عقب کشید و نشستم روش و بعد رو به روم نشست . دستم و تو دستاش قفل کرد اما من نگام به پارکت کافه بود 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ممنونم که بهم فرصت دادی . تارا من بعد از تو زندگی نکردم. 

دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و آورد بالا 

_خوب نگام کن . خودت از این چهره میفهمی چقدر شکسته شده. 

لب از لب باز کردم

_یه جور حرف میزنی انگار من مقصر ب ….

_نه نه معلومه تقصیر من بود اما منم باید کاملا مطمئن میشدم که نشدم و باعث شد زندگی هر دومون نابود شه فقط میخوام ببخشی فرصت زندگی دوباره بدی .

_ خودت جام بودی چیکار میکردی؟

_فرصت دوباره میدادم .

جدی تر ادامه دادم 

_چه تضمینی میکنی تو این فرصت ؟ اومدیم و بدتر کردی ، داغون ترم کردی ، تحقیر و نابود ترم کردی .

چشمام پر شد 

_تو خودتم میدونی که چقدر عاشق بچه بودم اما برای همیشه باید آرزوی داشتنش به دلم  بمونه چرا ؟ چون یه روز

 …

حرفم و قورت دادم بغض داشت خفه ام میکرد اگه ادامه میدادم گریه ام میگرفت ؛ دستام و از دستاش کشیدم بیرون روی شقیقه هام گذاشتم. 

بعد از چند دقیقه اومد جلوی پام زانو زد

_هرچی بگی حق داری خودمم یادم میاد  شک میکنم که آیا واقعا خودم بودم ؟ تارا ، خانومم آروم باش ، فرصت بده نگران بچه هم نباش یه دکتر میشناسم که حتما میتونه این مشکل و حل کنه دیگه اون موقع جینی بچه میاریم ، خوبه؟

تو اونج ناراحتی با این حرف پقی زدم زیر خنده که خودشم خنده اش گرفت بلند شد و سرم و بغل گرفت

_من اگه بد کردم تو ببخش همه بدی هام و جبران میکنم میخوای بداخلاق باش کج خلقی کن اذیت کن اما فقط باش همراهم باش ، داد بزن جیغ بزن اما اونجوری جلوی چشمام بغض نکن چون نمیخوام با به یاد آوردن گذشته اون خاطرات بد تداعی شه. 

جوابی ندادم فقط بین دو راهی بودم فرصت بدم یا نه؟ بابد فکر میکردم اما یه دلم میگفت دیگه بهتره ببخشی . رو به روم وایستاد که سریع بلند شدم و گفتم

_من میرم .

ابروهاش  رفت بالا

_چرا انقدر زود. 

شونه هام و دادم بالا 

_خوب کاری نداریم دیگه ، منم باید زود برم دیر وقته. 

کیفم و برداشتم و زود برگشتم دو قدم برداشته بودم که صدای بشکن اومد ، بیخیال ادامه دادم که صدای موزیکتولد پخش شد  برگشتم

گارسونی و دیدم که کیک تقریبا بزرگی آورد رفتم نزدیک راستین و به کیک نگاه کردم یه عکس خیلی قشنگ از چهره ام روی کیک چاپ شده بود خیلی جالب بود خودمم تا به حال این عکس و ندیده بودم. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

🌸 شمع بیست و پنج روش چشمک میزد ، یه لحظه ذوق کردم راستین صندلی و کشید 

_بشین روی صندلی آرزو کن. 

خواستم بشینم که کت و کیفم رو از دستم گرفت . آرزو کردم که روزای خوب بهم برگردن از ناراحتی و غم و غصه خسته و بیزار شده بودم و واقعا دیگه توان مقابله با سختیارو نداشتم . 

چشمام و باز کردم شمع و فوت کردم  که صدای گیتار و خوندن راستین و شنیدم 

درگیر عشق تو شدم، تو که خواب  و خیال شبامی قید همه چیزو زدم ، واسه اینکه الان تو باهامی هرچی  تو دنیاست به کنار، تو تموم چیزی 

که میخوامی وقتی بهت خیره میشم،  چشام از تو سیر نمیشن رویای شب های  منی، تو همونی که عاشقشم زندگی  بی تو واسه من، خیلی سخته حتی 

تصورشم هر جا که باشی تو فکرت  توم حس میکنم پیش منی باور قلب  من اینکه ما تا آخرش مال همیم ماه  قشنگ شبام، مثل یه خوابی برام

لحظه به لحظه ی زندگیمو با تو فقط  سر میکنم وقتی تو چشمام ذل میزنی  عشقتو باور میکنم هر جوری باشی  باهام، دنیارو با تو میخام بذا دستتو 

توی دستم، که بدون تو از همه خستم تو که بهتر از هرکی میدونی، تو خیالمی  هر جا که هستم تو چیکار کردی با دلم  که، تو نگاه اول به تو دل بستم هر جا 

که باشی تو فکرت توم حس میکنم  پیش منی باور قلب من اینکه ما تا  آخرش مال همیم ماه قشنگ شبام ، مثل یه خوابی برام لحظه به لحظه ی 

زندگیمو با تو فقط سر میکنم وقتی  تو چشمام ذل میزنی عشقتو باور  میکنم هر جوری باشی باهام، دنیارو  با تو میخام

حس میکردم انگار حرف دلش بود دلم قنج رفت لبخندی زدم هنوز مثل قبل فوق العاده میزد 

_هنوز بلدی ؟

بهتر بود منم یه حرکتی کنم قیافه گرفتم گفتم

_ باید باهام کار کنی که مثل خودت بزنم. 

اول اخمی کرد بعد ابروهاش پریدن بالا و بعد لبش به پهنای صورت کشیده شد

_خدایی آره؟

جوابی ندادم با همون لبخند مرموز از جام بلند شدم که موبایلم زنگ خورد 

_بله؟

آهو بود یکم استرس تو صداش حس میشد 

_چی شده؟

_اومدنی خمیر دندون بگیر بی زحمت. 

اخم کردم

_چرا؟

عصبی گفت

_بابا اومد مانتوم و اتو کنه همینطور که باهام حرف میزد داشت لباس و اتو میکشید که گذاشت رو دستش. 

 زدم زیر خنده 

_کمتر حرف بزنه.  

_ آخی نگو تارا ببنیش اشکت در میاد طاقت ندارم اینجوری ببینمش مسواکم که تموم شده دستش و گرفته زیر شیر آب. 

_نه نه نه صبر کنه الان پماد سوختگی میگیرم میام خداحافظ. 

قطع کردم و سریع گفتم

_ام اگه زحمت نداره تا داروخونه میبریم پماد سوختگی بگیرم بعدش میرم خونه. 

_نه خودم میرسونمت . 

نفس عمقی کشید 

_حالا توام ناراحت نباش امشب قسمت نبود جشن و حرفامون و کامل بزنیم .

_ کادوت و فردا بهت میدم .

چشمکی زد که تو دلم گفتم 

خدایا کمکم کن زندگی جدیدم بدون دردسر شروع شه و هیچوقت اون روزا تکرار نشن

میشا

_آخ دستم وای .

آهو با ناراحتی گفت

_ببخشتم توروخدا میشا ورم کرده دستش. 

لبام و کج کردم

_وای خدا شاهین دیگه نگام نمیکنه .

آهو سوالی نگام کرد

_ناقص شدم این دست و هرکی ببینه حالش ب….

اخم کرد

_عشق به اینا نیست انقدر شاهین و زیر سوال نبر

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 مانتوی دم دستم که جلو باز بود رو پوشیدم رفتم بالا و در و باز کردم.  دستش و دیدم که به نشانه خداحافظی تکون داد و اومد داخل. 

لبخند دندون نمایی زد ، پرید داخل و تند اومد پایین 

_وایسا ببینم بگوچی شده. 

روی مبل نشست و شروع کرد خودش و باد زدن یکمم گونه هاش سرخ شده بود

_به به چرا گُُر گرفتی جانان. 

خنده ای کرد و بلند گفت

_میشا بیا دیگه .

با اومد میشا لبخند از روی لبش محو شد

_چی شده؟ چته ؟ آهو ؟

جواب دادم

_هیچی بابا. 

براش قضیه رو تعریف کردم که حرفای خودم و بهش زد و در آخر گفت

_ته تهش که اصلا نیم درصدم احتمال نمیدم اتفاق بیوفته که حتما هم نمیوفته اگه مثل ماام بشی میان منت کشی آخر. 

لبخند پهن میشا باعث شد تعجب کنم

_چی شد ؟

_منت کشی خوبه. 

دستم و کشیدم به سرش و رو به تارا گفتم

_تارا جان پماد و بزن سوختگی زیاد فشار آورده به مغزش. 

لبخند کوچولویی زدم

_ایشالله  خدا شفا میده .

تارا آروم پماد و زد به دست میشا یکم زیر لب غر زد اما خوب دردش مثل اول نبود که جیغ و داد کنه چون براش عادی شده بود. 

یادم افتاد تارا اومدنی یه چیز تقریبا بزرگ دستش بود و گذاشت آشپزخونه. 

سریع رفتم که دیدمش که البته روش فریزر کشیده شده بود معلوم بود کیکه اما کیک کی؟ از روش برداشتم که عکس چهره نصفه ی تارا رو دیدم .

با یکم فکر فهمیدم امشب تولدش بوده. 

اومدم بیرون و با ناراحتی رفتم سمتشون که تارا با قیافه جمع شده گفت

_تو دیگه چته ؟ دیوونه شدما. 

_خیلی بدی .

جدی شد و با تعجب گفت

_چرا؟ چیزی شده ؟ 

رو به میشا گفتم

_ میدونی امشب تولدش بوده ؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 میشا  _نه بابا.

تارا با اخم گفت

_ترسیدم ، حالا انگار چی شده. 

_خیلی بدی تارا  هوف ببخشید .

رفتم نزدیکش و بغلش کردم 

_تولدت مبارک خانوم گل. 

_مرسی عزیزم

میشا هم تبریک گفت چند دقیقه بعد که هر سه تامون رو مبل افتاده بودیم گفتم

_تارا بگو دیگه لوس نشو چی شد. 

لبخندی به پهنای صورت زد که گفتم

_ای زهر، ای مرگ ، حناق ، نترکی ، نمیری تا میگیم چی شد دندونات و میندازی بیرون.

میشا زد زیر خنده و تارا ریز میخندید اما من جدی نگاهش کردم

_ خوب از شوخی جدا هیچی دیگه درست شد. 

ابروهام رفتن بالا

_چی درست شد؟

_یعنی بهش فرصت دادم

میشا بلند گفت

_جدا؟

با تعجب نگاهش کردم

_خدایی؟ توکه خیلی مصمم بودی رو….. 

_درسته هرچی بگید درسته اما دیگه اعصابم برای لجبازی و دعوا و بحث کشش نداره دلم زندگی جدید میخواد برای همین فرصت دادم البته خوب راستین چندبار اومد و پسش زدم اما این سری گفتم بهتره به هردومون فرصت بدم. 

سری تکون دادم و رفتم تو فکر 

خوش به حالشون الان شد نخود نخود هر کی رود خانه خود منم موندم و حوضم اما حوضی که صد شرف داره به تحقیر شدن همراه یکی دیگه والله. 

تو دلم خندیدم . صدای تارا به گوشم رسید 

_تو چیکار میکنی ؟

_کاری نمیکنم .

سوالی نگام کرد که ادامه دادم

_نمیتونم زود در برابر امید وا بدم هر موقع غرورش و گذاشت کنار و تونست چند بار تلاش کنه برای بدست آوردن اون وقت شاید وگرنه خودت فکر کن یکم زیادیش نمیشه؟ 

سری تکون داد

_درست میگی امیدوارم آدم بشه. 

به دست میشا نگاه کردم

_دردش چطوره؟

لبش و کج کرد

_ای بدک نیست .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

چند دقیقه ای توسکوت گذشت که میشا بلند گفت

_ای بابا یادم رفت. 

_چی شده؟

با ذوق گفت

_بعد از اون خودکشی کذایی که من اومدم تهران  میخواستم بگم بیاین روستا برای جشن نامزدی بابا.  تارا زود گفت

_اِ میخواین جشن بگیرین؟

لبخند خجولی زد

_بله. 

بلند خندیدم

_وای مامانم اینا لپاش و ببین عروسی نیستا بی هوش نامزدیه .

غر زد

_اِ خوب چیکار کنم هم ذوق میکنم هم خجالت میکشم ، آره به نظرم دو هفته دیگه بندازیم هم شما لباساتون و بگیرین هم من خریدام و انجام بدم. 

لبخندی به پخنای صورت زدم

_خدایا تصور روزی که عروس شده ، خونه داری میکنه ، شکم برآمده حامله اش ، بچه داریش …. خندم میگیره .

قیافش جمع شد و پماد و پرت کرد سمتم و پشت بندش کوسن. 

_ وا مثلا من چمه ؟ تو من و مسخره کنی که وای به حال دیگران .

با خنده گفتم

_بابا منظورم اینه تو هنوز بچه ای شیطنت داری اینا برات زوده. 

ابروهاش پرید بالا

_به این خوبی .

خندیدم و چیزی نگفتم اما خیلی براش خوشحال بودم و خیلی انرژی میگرفتم که فکر میکردم و مطمئن بودم که خوشبخت میشه .

بلند شدم

_بلند شید بریم خواب

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_برو ها همشون مثل همن فقط یکی شانسش بیشتره . دهنم و کج کردم

_بدبخت اون شاهین بعدشم یعنی شاهین خیلی خوش شانسه تورو داره ؟

چشماش و درشت کرد

_وا پس چی ؟ کدوم نامزدیه که تحمل کنه بمونه تو خونه نامزدش باهاش قرار نزاره ، چمیدونم خرج نزاره دستش ، هر روز پنج شش ساعت نرن خرید ، روزی سه چهار بار جاهای تکراری طاق نزنن و …. اوه کلی چیز کدومه تو بگو ؟ نامزد به این خوبی عمرا پیدا بشه تو این دوره زمونه. 

چپ چپ نگاهش کردم

_من و تارا نقش چغندر داشتیم لابد ، بابا جنس باید خوب باشه مال مادوتا آدم نبودن اما واسه تو خداییش مهشره برو نماز شکر بخون اول وقت از خوش خیالی بیا بیرون که همینی که داری خیلیه .

_پوف از این لحاض تو حق داری چمیدونم والله. 

دستش بلند کرد که ساک دستی و برداره بلند گفتم

_نه دستت. 

گفتنم همانا و جیغ میشا همانا عصبانی غر زدم

_تو حواست کجاست میشا ؟ وا؟ 

نشست روی صندلی و چشماش پر شد نالید

_آره تو فکرم ، آره حواسم نیست .

سوالی نگاهش کردم

_خوب چرا؟

نفس عمیقی کشید و به جای دیگه خیره شد

_به خدا میترسم ، میترسم ازدواج کنم شاهین یه کاری کنه مثل تو و تارا چطور زندگیتون خراب شد منم اونطوری شم ؛ میترسم یدفعه یه کاری کنه که از زندگی زده شم….. 

نذاشتم ادامه بده رفتم نزدیکش 

_میشا واقعا همچین فکری میکنی؟ اولا شاهین عاشقته بعدشم مهم تر از هر چیز بهت اعتماد داره هر دوتاتون باهم کاملید از هیچی نترس تو با شاهین خیلی خوشبخت میشین .

سرش و انداخت پایین و با ناخنش بازی کرد  بعد از چند ثانیه گفت

_باید باهاش حرف بزنم. 

صورتشو برگردوندم سمت خودم لبخندی به روش زدم 

_پس خواستی بگی ملایم تر بگو چون من که منم فکر کردم اعتماد نداری بهش اونطوری بگی همونجا ولت میکنه .

لبخند تلخش معلوم بود 

دختره ی دیوونه البته حق داره تا بوده دورمون مرد همین بوده اون از بابام و بعدشم از خودم و در آخر تارا هر کس دیگه ایم بود شک میکرد به وجود مرد مهربون و خوب .

اما هرچی ام باشه شاهین پسر شروری هست اما عاقله این و خوب میدونم و حتما میتونه با میشا زندگی خوبی و داشته باشن . 

زنگ اف اف زده شد

_اِ اومد. 

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن