" /> رمان دختر طلاق پارت19 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۱۹

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

با اخم و چشمای ریز شده گفت

_چطور باور کنم. 

از جام بلند شدم و رفتم نزدیکش ، زیر پاش زانو زدم

_زندایی یه فرصت میخوام . باید باورم کنید .

نگاهم کرد و چیزی نگفت

_اون موقع هم من با شما بودم اما نذاشتید توضیح بدم و بی رحمانه پسم زدید .

دو قطره اشک از گوشه چشمم چکید که ونوس خانوم با دستاش پاک کرد و گفت

_خوب خوب دخترم گریه نکن ، نمیدونستم اینطوریه .

از جام بلند شدم و پشت بهش لبخند شیطانی زدم ، مرسی خدا . کنارش نشستم که پریسا سینی که از ظرف میوهای نگینی پر بود آورد .

همیمطور که وایستاده بود گفتم

_میتونی بری .

بعد از این که از رفتنش مطمئن شدم رو به زندایی گفتم

_زندایی ، باید به امید نزدیک بشم مطمئنم که اینچند وقت اونم حالش خوب نبوده. 

ونوس خانوم تند تند سرش تکون داد وگفت

_آره مخصوصا این روزای آخر خیلی بهم ریخته و آشفته بود. 

تو دلم گفتم

_ امید بی عقل معلوم نیست چرا برای اون دهاتیه احمق خودش و به آب و آتیش میزنه اما دیگه دور تا همیشه دور منه. 

با لبخند ژکوندی گفتم

_هردومون میخوایم بهم برسیم اما نمیتونم بهم نزدیک شیم میدونی که زندایی ؟ نیاز به واسطه دار….

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🦋🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸  🌸

_من فقط یه مقداری میتونم کمکت کنم. 

در خونه بازشد از جام بلند شدم که آیسا رو دیدم ، در کمال تعجب با کالسکه ای وارد شد و با لبخند گفت

_سلام مامان بزرگ. 

سرش و آورد بالا و با دیدن من لبخند روی لبش ماسید . 

با ذوق گفتم

_بچته ؟

با غیض گفت

_میتونی گمشی بیرون .

ابروهام رفتن بالا 

_تو با منی ؟

پوزخند زد

_ آره مطمئن باش با خوده بیشعورتم .

اخمی کردم

_من هیچ جا نمیرم ، بعدشم درست حرف بزن اینجا خونه زندایی نه تو که از تو دستور بگیرم .

برگشتم سمت زندایی و با لبخند گفتم

_مگه نه زندایی جان ؟

گفتن این حرف همانا و کشیده شده موهام از ریشه همانا . موهام و پیچونده  بود دور دستش و گفت

_ گمشو بیرون آشغال ، وجودت خونم و نجس میکنه . تو کی باشی که بگی جایی که منم خونم هست یا نه . 

همینطور به سمت پله های حیاط میکشوندم

_نکن دختره ی حیوون ، آخ. 

چشماپ از اشک پر شد واقعا از کشیده شدن موهام حس میکردم سر درد گرفتم. 

_جای آدمای کثیفی مثل تو ، تو خانوادمون نیست . با چه جرعتی اومدی نمیدونم اما بهتره سرت و کم کنی . 

جیغ زدم

_ول کن موهام و توروخدا ، آی ، زندایی زندایی .

قطره های اشکم رو گونه ام میریخت ، نگهبان با نیمچه لبخند یه وری به من نگاه میکرد که از صدتا فحش برام بدتر بود. 

به در اصلی رسیدیم که هلم داد و کنار در وایستاد .

وحشیانه حمله کردم سمتش که از پشت کشیده شدم و سیلی روی صورتم زده شد که صداش تو اون محوطه پخش شد. 

با دیدن کیان شدت گریه ام بیشتر شد

_کیان ؟

با نفرت بهم خیره شد

_ تو بیخود کردی دست روی زنم بلند میکنی همین الان ازجلوی چشمم گم میشی وگرنه خونت حلاله من نباشم خونت به دست امید حلاله  ، هممون میدونیم بدبختیای آهو زیر سر توی گرگ صفته. 

غرید

_گمشو. 

به آیسا اشاره کردم و با لکنت گفتم

_ز … زن … زنت ؟

بی توجه به حرفم رفت داخل و دستش و دور کمر آیسا حلقه کرد و در رو بست . با دیدن اوضاع داغونم بی محابا گریه میکردم ، چه تقدیر نحسی

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ولم کن توروخدا ولم کن ، برای خودت بد میشه .

 لبخند محوی زد و خم شد سمتم   _الان نگرانمی خانوم کوچولو ؟

با گفتن این حرف یاد امید افتادم شدت گریم بیشتر شد ، بغلم کرد و روی کولش گذاشت . تقلاهام بی فایده بود. 

بعد از چند ثانیه عقب ماشین خوابوندم که با پایه سالمم با شدت هلش دادم عقب که با لبخند مزحکی در رو بست. 

نشست داخل ماشین که گفتم

_ تو کی ؟ بگو چی میخوای حداقل. 

عجیب گفت

_خودت و من علاقه قلبی دارم بهت 

تعجب کردم ، این حرف یعنی چی ؟ 

_یعنی تو دوستم داری ؟ پس اگه دوست داری اون سیلی و این تیری که به ماهیچه ام زدی چیه ؟

خونی بود از پام میریخت یدفعه نگه داشت و برگشت 

_اصلا حواسم نبود. 

دستمالی برادشت و جایی که زخم بود و محکم بست که قیافم جمع شد ، جیغ زدم

_دور شو ازم ، من از تو خوشم نمیاد ، میفهمی ؟ از چهره ات شرارت و کثافت میباره .

با حرفی که زد نفس تو سینم حبس شد و خواستم که بمیرم اما این حرف و نمیشنیدم

_من همسرتم. 

با بغض گفتم

_تو دروغ میگی همسر من امیده نه تو . 

با عصبانیت گفت

_انقدر خنگی که خبر نداری که بهت دروغ گفتن. 

جیغ زدم

_اونا دروغ نگفتن اونا دوستام بودن ، من و میشناسن تو داری دروغ میگی تو خنگی . چرند نگو برام داستان نگو لطفا ، به اندازه این روزا حال بد دارم با این حرفا خواهش میکنم دلم و نشکون .

پوزخندی زد

_چرا بشکنم ؟

چونم لرزید 

_چ … چو … چون من عاشق امیدم اون همیشه تو قلبه نمیتونی نظرم و در موردش عوض کنی .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

بعد از این که رفت به راستین گفتم که تارا رو ببره . 

تنها فقط من بودم که نشسته بودم روی مبل و منتظر بودم که کسی بیاد بهم بگه 

_آهو داره میاد .

بغضی بود که گلوم و گرفته و ول نمیکرد نفسای عمیق از درد و چشمای پراز اشک فقط با برگشتن آهو از بین میرفت  . 

آهو

از ماشین پرتم کرد بیرون ، افتادم زمین . جیغ کشیدم 

_چته حیوون .

ماشین و روشن کرد و در حالی که به سمت دره حرکت میکرد داد زدم

_چیکار میکنی .

 پرید بیرون و گفت

_این میره تو دره و برای همیشه فکر میکنن مردی  .

با تعجب جیغ زدم

_نه نه توروخدا ، تورو جون عزیزت نکن . 

بغض کردم با نگاه خیره و شرورش چشمام تر شد ، با تمام وجود جیغ کشیدم _امید نابود میشه ، دوستام داغون میشن تورو به خدایی که میپرستی نکن. 

هق هق کردم 

اما اون بی تفاوت ماشین و اشاره داد . که چند ثانیه بعد صدای برخورد ماشین با شدت زیاد به چیزی و کمرنگ شنیدم .

این قلب من بود که از ترس و ناراحتی تو سینه میکوبید .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🦋🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

نگاه مسخره ای و انداخت و ماشین و روشن کرد 

مطمئن شدم که اصلا باهم رابطه ای نداشتیم ، حتما یه دروغ بود حتما ! 

وگرنه بابد غیرتی میشد ، سرخ میشد .

_باور نمیکنم .

پوزخند صدا داری زد

_دیگه الان همه چی فرق کرده. 

نفس عمیقی کشیدم و با عصبانیت گفتم

_ هیچ چیزی فرق نکرده ، هیچ چیز .

نگاه تمسخر آمیزی انداخت که دلم گرفت ، نکنه کاری کنه با من . اینبار بغضم اشکم بخاطر تنی بود که هیچ جوره حاصر نبودم اسیر یه غریبه ی کثیف شه . 

امید 

راستین و شاهین کنارم روی مبل نشسته بودن ، گه گاهی نگاه های عاشقانه ای بین راستین و تارا رد و بدل میشد که لبخند محوی میزدم . 

شاهین با اخم گفت

_داداش تو یه دوربین گذاشته بودی تو حیاط  .

نفس عمیقی کشیدم

_دیدم چیزی و نشون نداد. 

سریع جواب داد

_امید برو یه لحظه لپ تاپت و بیار ما ام یه نگاه کنیم .

سری تکون دادم و بلند شدم 

_ولی فکر نمیکنم چیزی نصیبتون شه. 

جوابی ندادن ، بی حوصله لپ تاپ و برداشتم و از اتاق اومدم بیرون که دیدم شاهین متفکر به نقطه ای خیره بود. 

_چی شده. 

_اومدی ، بدو بدو روشن کن ببینیم .

لپ تاب و روشن کردم گذاشتم رو به روش ، رفتن آشپزخونه و بطری آب یخ و برداشتم ، آتیش وجودم و برای جند لحظه خاموش میکرد  . 

مشغول سر کشیدن بطری آب بودم. 

چشمم خورد به شاهین که با لبخند مرموزی ، چشمای ریز شده چیزی و روی برگه مینوشت .

_چیزی فهمیدی ؟

شونه اش و داد بالا

_فعلا معلوم نیست، باید مطمئن شم . بچه ها من میرم .

از جاش بلند شد

_کجا. 

کاغذ نشون داد 

_برای کمک به دوستم.  

لبخندی زدم و بغلش کردم

_امیدوارم بتونم جبران کنم. 

زد رو شونم 

_جبران کردی

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 عاجزانه تو چشماش خیره شدم

_ من بدون امید نمیتونم توروخدا ، توروخدا این…. دستش و آورد بالا و محکم خوابوند زیر گوشم چیزی نگفتم ، به آدم وحشی چیزی نمیشه گفت

_من شوهرتم میفهمی یا نه ؟ 

سرم و انداختم پایین به آسفالت خیره شدم ، چونم میلرزید اما نمیخواستم بیشتر از جلوش خار شم . گریه هام جز این که من و پیشش آدم ضعیفی نشون بده چیزی نیست .

دستم و ازپشت کشید و گفت

_اگه دختر خوبی میشی و حرف گوش کن خودت کنارم راه بیا وگرنه مجبورم مثل حیوون بِکِشَمَت.  

همینطور که سرم پایین بود با خشم خودم و کشیدم جلو و دستام و از دستش رها کردم. 

با فاصله زیاد تو اون اون جاده گرم حرکت کردم. 

دستام میسوخت و درد میکرد .

قرار بود تا کی تو این جاده باشم نمیدونم!

روشنی روز میرفت و جاش تاریکی شب کم کم میومد .

دوساعتی گذشته بود ، داشتم از تشنگی هلاک میشدم . پاهامم خسته شده بودن . 

لب از لب باز کردم

_کجا میریم .

جوابی نداد 

که بلند گفتم

_میگم کجا میریم؟

فلش گوشیش و روشن کرد و گرفت رو به رو. 

_منتظر میمونیم ماشین بیاد .

بدون این که نگاهش کنم گفتم

_ماشین برای چی؟

_باید بریم خونه یا نه ؟ 

سری تکون دادم ، خونه ؟ اونجا برام خونه نیست جهنمه . 

خونه! 

نوری رو از پشت سرم دیدم کردم  برگشتم که یه دویست و شیش به سمتمون میومد.

گوشه ای وایستادیم . بعد از نگه داشتن مردی پیاده شد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

سمت صندلی عقب هلم داد و تقریبا پرتم کرد داخل ،و درو بست. 

مشغول حرف با اون مرد شدن و یعد از گذشت یک ربع پشت فرمون نشست و با سرعت شروع به حرکت کرد. 

سرم و به شیشه تکیه دادم و با گریه کم کم چشمام گرم خواب شد. 

لاله 

_آره یکی و گریم کنید که چهرش تقریبا مثل اون باشه با اون بیمارستانم هماهنگ کردم. 

_پول ؟

با اخم گفتم

_همه ی امورتون با این پول لعنتی میگذره ، صد تومن زدم به حساب اون سردستتون ولی وای به حال تک تک شما که اگه کسی بو ببره . باید مرده جلوه بدین .

با خوشحالی جواب داد

_بله خانوم حتما. 

قطع کردم و موبایل و گوشه ای انداختم دیگه کار تمومه . بشکنی زدم نوشیدنی روی میز و برداشتم ، خنک بود و خنکیش من و غرق لذت میکرد . سر کشیدم و محکم گذاشتم رو میز 

_آخر خطی آهو. 

شاهین 

قلبم تند تند تو سینه میزد و رنگ صورتم مثل گچ شده بود . 

_جناب به همکاراتون بگین دقت کنن. 

با لبخند محترمانه گفت

_آرامشتون و حفظ کنید و اینکه منظورتون اینه نیروی انتظامی دقت ندارن. 

آب دهنم و قورت دادم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو  دستام و باز کن بخدا این طنابا زخم کردن دستم و اون باندی که بستی و اگه فقط طنابی که دور مچم بستی و باز میکردی اذیت نمیشدم . 

_فکر فرار….. 

جیغ زدم

_اشغال بی پدر مادر…. 

داغی رو روی صورتم حس کردم و دم نزدم

_من نمیتونم فرار کنم تو این جنگل لعنتی ، بدتر گم میشم .

طناب و با تندی باز کرد که دردم گرفت ، بعد از این که کارش تموم شد اومد عقب

_وای به حالت پات و کج بزاری .

چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم دستام و آوردم بالا از روی هم خون معلوم بود که خشک شده بود ، خدا از تمام کسایی که باعث این اتفاقن نگذره. 

به اطراف نگاه کردم ، فقط پنجره های ریز مربعی و یه در برای خروج به چشم میخورد که قفل بود. 

نفس عمیقی کشیدم

_تا کی اینجاییم؟

ابروهاش رفتن بالا

_تاکی ؟ عزیزم اینجا زندگی میکنیم ؟

چونم لرزید

_من ؟ با تو؟

با لبخند مزحکش سری تکون داد و آره ای گفت. حس خفگی بهم دست داد ، چطور این زندگی رو تحمل کنم ؟ وای اصلا اسمش زندگی هست؟ میشه این اسم و گذاشت؟

کاسه سوپی جلوم گذاشت که از روی حرص بلند کردم و با تمام وجود کوبیدم به دیوار چوبی

_نمیخورم فهمیدی ؟ من غذا نمیخورم .

 شونه هاش و داد بالا

_برام مهم نیست گرسنه ات باشه خودت مثل بچه آدم غذات و میخوری

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸??🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_همچین جسارتی نکردم اما لطف کنید یه بار دیگه رد اون پلاک و بزنید .

وای خدا وای خدا ، افتادم رو صندلی که موبایلم زنگ خورد میشا بود 

_جانم. 

با بغض گفت

_صدات چرا میلرزه ، بگو جی شده چرا جواب پی امام و نمیدی ؟

چیزی نگفتم

_شاهین 

چشمام و بستم 

_جانم. 

صدای گریش و شنیدم

_نترسون من و میگم بگو چی شده ؟

عرق سردی رو پیشونیم نشست ، چی میگفتم ؟ میگفتم افتاده تو دره مرده ؟ میگفتم دیگه آهویی نیست ؟ نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون . 

چشمم به افرادی خورد که یه سری دستبند به دست یه سری زخمی و …. کاش مشکل در این حد بود! 

صدای دادش و شنیدم

_شاهین .

با صدای لرزون گفتم

_به امید زنگ بزن بگو بیاد اونجا یه همه بگو بیان ، منم نیم ساعت دیگه میرسم خونه. 

_زود بیا .

خواست چیزی بگه که برای اولین بار بی توجه به ادامه حرفش قطع کردم عصبی در اتاق و باز کردم ، با صدای آروم گفتم

_خدانگهدار جناب سرگرد. 

با قدمای تند از اون فضای خفقان آور بیرون زدم و با نفسای تند سمت ماشین رفتم. 

خیلی دلم برای امید گرفت. 

در ماشین و باز کردم نشستم داخل و در و محکم بستم  خدایا من چطور به امید بگم ؟ به لاله و میشا چطور ؟ 

سرم و گذاشتم رو فرمون ، برای سومین بار اشک ریختم . اول و دوم پدرم و سومین نفر بردارم امید .

داد زدم و کوبیدم رو فرمون 

_خدایا غلط کردم خواستم امید و کمک کنم ، من چطور این  موضوع و براشون توضیح بدم خدا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 گوشه ای از کلبه نشستم و زانوم و جمع کردم سرم و روی زانوهام گذاشتم و با صدای بلند زدم زیر گریه خسته شده بودم، فقط یکی دو روز میگذشت و خسته شده بودم. 

امید 

فریاد بلندی کشیدم و با دست هرجی روی میز بود و پرت کردم با خشم و غضب گفتم

_چی میگی ها ؟ چی میگی ؟ آهو مرده چیه؟ این حرفت یعنی چی ؟ آهوی من زندس میفهمی نمیخوام  نمیخوام بهم کمک کنی .

به تارا و میشا نگاه کردم که بی محابا گریه میکردن . نفسای تندی کشیدم و کوبیدم رو دیوار 

_برای چی گریه میکنید ؟ ها ؟ ها؟

به سوئیچ روی میز چنگ زدم که شاهین جلوم و گرفت

_داداش  صبر کن ، الان عصبی . من نمیزارم بری .

هلش دادم با چشمای درشت از عصبانیت داد زدم

_بزو اونوز تحمل این فضارو ندارم. 

دستم و کشید و سمت اتاق بردتم آروم گفت

_بشین اینجا استراحت کن ، میرم یه لیوان آب میارم . اینجوری بری یه بلایی سره خودت میاری و واویلا .

نگاهش کردم

_این خزعبلاتی که گفتی نیست دیگه ، من مطمئنم نیست آهو زندس. 

دستش و به صورتش کشید و سرش و چرخوند اما قطره اشکش و دیدم که حالم و دگر گون میکرد .

نگاهم کرد

_آره فقط عصبی نشو اوکی ؟ 

سرم و روی بالش گذاشتم و به سقف خیره شدم آروم زمزمه کردم 

_آره ، آره آهو نمرده امید ، غیر ممکنه . میخوان اذیتت کنن ، باور نکن حرفشون و . چند روز دیگه آهو میاد همه چی خوب میشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸??🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 جوابی ندادم و راه خونه رو در پیش گرفتم.                               *

دو روز گذشته بود عصبی با کلید در و باز کردم دیدم چند نفر در حال گریه بودن و مشکی تنشون بود. 

یعنی چی اینجا چه خبره ؟ من شاهین با دیدنم زود اومد سمتم 

_داداش توروخدا داد و بی داد نکنی مجلس و خراب کنی .

با صدای نیمه بلند گفتم

_دو شبه وز وزای دور همیتون واسه این برنامه هاست . ها؟ 

بلند تر داد زدم

_ چیه همتون مشکی پوشیدین ؟ هان ؟ برید لباساتون و عوض کنید . 

تارا به راستین اشاره زد که من و ببرن بیرون که رو بهشون گفتم

_هرچی به زنم  ربط داشته باشه به منم ربط داره کجا برم ؟ چرا….. 

راستین اومد نزدیکم و دوتایی من و از خونه بردن بیرون ، پسشون زدم

_ چیکارم دارید ؟ به شما ام میگن دوست. 

راستین زد به پیشونیش 

_زنت مرده میفهمی ؟ امید کم کم دارم دیوونه میشم ، بس میکنی یا نه ؟ بیا ببرمت نشونت بدم . صورتی براش نمونده اما بازم تشخیصش آسونه جدا از اون از ماشینی که له شده توق….

بی اراده زدم زیر گریه لیز خوردم رو زمین

_من نمیتونم بدون آهو بمونم ، توروخدا نگید این حرف و توروخدا نگید .

اومدن سمتم و آروم بلندم کردن داخل خونه بردنم ، دیگه نمیتونم کاری کنم جز این که مثل ربات هرکاری که میگفتن و انجام بدم. 

پیرهن مشکی و شلوار کتون و دادم که بپوشم . با حالی زار تنم کردم. 

تمام دست و پام میلرزید ، یعنی دیگه کسی نیست من و واقعا برای خودم بخواد . خدایا انقدر بنده ی بدی بودم برات که اینطور کمرم و بشکونی ؟

تو اتاق خالی نشسته بودم ، اما صدای گریه و داد بعضیا حالم و دگرگون میکرد . در نیمه باز بود به افرادی نگاه میکردم که با اشک میوه داخل سینی میچیدن ، حلوایی رو روی ظرف  و طرح  میکشیدن و ….. 

به میز نگاه کردم با خشم و غصب هرچی روص بود و پرت کردم ، آینه قدی افتاد زمین و شکست . خم شدم روی زمین  زدم زیر گریه ، هق هق میکردم .

با مشت میکوبیدم روی زمین که دردی  و احساس کردم . توجهی نکردم کاش میمیردم کاش. 

در اتاق باز شد که صدای ناراحت شاهین به گوشم خورد

_پسر داری چیکار میکنی آخه. 

اومد نزدیک تر و مشتم و تو دستش گرفت ، سرم و آوردم بالا . که تو چشمام نگاه کرد 

_ امید نکن توروخدا نکن این کارارو ، من دوست ندارمتو این وضع ببینمت

 🦋

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 بغضم و قورا دادم

_میتونی بری بیرون . نفس عمیقی کشید ، بدون این که نگام کنه گفت 

_باید بریم برای خاکسپاری .

دندونام و چنان فشار دادم که هر آن احساس میکردم که الانه خورد شن . 

بلند شد و رفت ، بعد از چند دقیقه با جعبه ای اومد نشست کنارم. 

مشغول دراوردن شیشه ها شد اخم میکردم و چیزی نمیگفتم که خودش شروع کرد به حرف زدن

_حق میدم بهت ، برای منم اگه همچین اتفاقی میش بیاد شاید بدترم بشم . اما برای شادی روحشم که شده این کارارو نکن امید .

_من خاکسپاری نمیام .

نفسش و فوت کرد

_پسر آبرودادی کن نمیام یعنی چی ؟ 

تو چشماش نگاه کردم و دستم که تو دستش بود و باند پیچی میکرد کشیدم بیرون ، جواب دادم

_ازم نخواه که بیام آهوم و چال کنم چون هنوزم میدونم نمرده اون زندس آهو به همین راحتیا من و تنهام نمیزاره انقدر این حرف و ن….

پرید وسط حرفم

_باشه اون نیست اما باید بیای .

سرم و چرخوندم و اشکام رو پاک کردم با صدای گرفته بلند گفتم

_میام اما نه سره اون قبر لعنتی شنیدی ؟ هوم ؟ اون دور فقط تماشاگر میمونم فهمیدی ؟ درکم نمیکنید هیچوقت هیچوقت هیجوقت .

دستم و روی قلبم گذاشتم که تیر کشید 

_آخ. 

تند اومد سمتم

_ چی شد ؟

هلش دادم عقب و بی توجه بهش سمت دستشویی حرکت کردم

آهو 

با دستم محکم خوابوندم زیر گوشش

_تو حق نداری نزدیکم شی حیوون گمشو اونور وای خدا. 

با حرص گفت

_تا کی ها ؟ تا کی میخوای اینطور بمونی ؟ امروز نه فردا فردا نه پس فردا. 

جیغ زدم

_مگه زوره من نه میشناسمت نه دوستت دارم بلکه حالمم ازت بهم میخوره برای چی دست از سرم بر نمیداری .

با جدیت جواب داد

_میخوام مال من شی .

چشمام درشت شد

_چی گفتی ؟ دیگه کاملا پی بردم که حرفات دروغه اگه زنت بودم نه این رفتارارو میکردی نه میگفتی میخوای مال تو شم تو چی دروغگویی حیوون .

زدم زیر گریه به در کلبه که نیمه باز بود خیره شدم

_ حالم ازت بهم میخوره خیلی کثیفی .

چون ازش دور تر بودم و به در نزدیک راه فرار برام راحت تر بود در و باز کردم و پریدم بیرون پا برهنه میدویدم که صدای پاش و از پشت سرم شنیدم . 

به آسمون نگاه کردم

_خدایا ببخشید اما نمیخوام نجس بشم ببخش خدا یا من و بکش یا ….

پوزخندی زدم دیگه یا ای وجود نداشت جز مرگ . پام به شاخ درختی که روی زمین افتاده بود گیر کرد و با شدت خوردم زمین 

انگار که تو شیب بودم و پی در پی غلت میزدم . دردی تو سرم حس کردم و چیزی نفهمیدم .

🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 امید  روی خاک نشسته و به سنگی تکیه داد بودم تو حال خودم اشک میریختم 

پیر زنی و دیدم که به همون جا خیره بود و آروم اشک میریخت . اخمی کردم برای چی به اون قسمت نگاه میکرد .

_شما ازاقوام آهو هستین ؟

انگار نشنید که بلند تر سوالم و تکرار کردم که با غم عجیبی جواب داد 

_چی میگی پسرم ؟ من با کی نسبت داشته باشم ؟ 

انقدر با غضب و حرص جواب داد که تعجب کردم  ادامه  داد

_بد زمونه ای شده ، برای سیر نگه داشتن بچه هات عزیزت و بفروشی . همه اینا تقصیر پسر من شد. 

کوبید رو پاش و ناله کرد

_ای خدا من و بکش نبینم این روزو. 

دلم براش سوخت و چیزی نگفتم یا دیونه بود یا واقعا مشکلی داشت . اومدم چیزی بگم که از جاش بلند شد و با اخم غلیظی از کنارم رد شد و تو همون حال های های گریه میکرد .

به رو به روم خیره شدم ، نمیدونم چرا ، هیچ جوره نمیتونستم باور کنم که آهو مرده!  آهوی من دختری نبود که به این راحتیا ولم کنه آهو هنوز هست ولی هرچی که این افکار قویم میکرد حرفای راستین و شاهین تمام اون افکار مثبت و نابود میکرد . 

یک ساعت بعد کاملا خلوت شد 

رفتم سمت قبر نفسم روش دراز کشیدم و شروع کردم به حرف زدن

_باور کنم این تویی ؟ چطور باور کنم ؟ بعد تو هیچکس تو قلبم نمیاد عزیزم .

میشه بیای تو خوابم ؟ دلم برای صدات تنگ میشه . میدونی چقدر برنامه ریخته بودم برای عروسیمون . 

خبر داری برات لباس عروس سفارش داده بودم آخه نمیدونستم خانومم میخواد  به جای لباس عروس کفن تن کنه .

میدونی خورد شدم با رفتنت دلت برام تنگ نمیشه ؟ بیا منم با خودت ببر . این تو سردته نه ؟ الهی که من میمردم و نمیذاشتم تو اون زیر چال شی جای تو اونجا نیست فرشته من .

چرا خدا تورو برد ؟ مهربونیات و دید فهمید لیاقت ندارم ؟ به خدا دلت و نمیشکوندم خانومم بهشت زیر پات میذاشتم .

از اشکم خاک خیس شده بود و فقط داشتم حرف میزدم بلکه سبک شم دستی روی شونم نشست نگاه کردم  بازم بغض کرده بود 

_شاهین میتونی بری من همینجا میمونم نمیخوام بیام خونه ببخشید اگه اذیتت کردم . 

بغضش ترکید و بغلم کرد

_خدا بهت صبر بده امید داداشم امروز بد دلم گرفت زود بشو مرد قبل. 

پوزخندی زدم و اومدم عقب

_برو شاهین .

دستم و روی خاک کشیدم

 🌸

 🌸🌸

 ??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

آروم چشمام و باز کردم ، اینجا کجا بود با یکم چشم گردوندن فهمیدم که داخل کلبه ام با فرق این که اینبار دستام  بسته بود. 

من آهو بودم یه دختر روستایی که بیست سالشه دختری که تو زندگیش کلی فراز و نشیب بوده. 

سرم و به دیوار چوبی تکیه دادم 

به نقطه رو به رو خیره شدم ، همه گذشتم مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشدن . همه چیز و به یاد آورده بودم. 

با به یاد آوردن زندگی که با امید داشتم قلبم بیشتر به درد اومد. 

با به یاد اوردن دوستام چشمه اشکم شدتش بیشتر شد . 

با به یاد آوردن سرنوشت کذایی که خوشیاش دو روزه بود برام  بغض بیشتری میکردم  اما اینا هیچکدوم فایده نداشت. 

سرم و بردم بالا

_مگه چه گناهی کردم اخه ؟ این بود بزرگیت ؟ خدا هیچکس غیر از من نبود که سختیارو روش خالی کنی ؟ فقط من بودم ؟ 

بلند زدم زیر گریه

_ چرا آدمای کثیف و مجازات نمیکنی ؟ چرا کسی که مسبب این همه عذابه رو یکبار اینجور امتحان نمیکنی ؟

وای نکنه الان لاله باز نزدیکش شده باشه ؟ نکنه امید فراموشم کرده باشه و باور کنه که وجود ندارم . از اون مار خوش خط و خال هر کاری بر میاد . 

در کلبه باز شد که که با خشم و غضب گفتم

_ خوب ؟ که من همسرتم. 

لبخندی زد

_خوبه خوشحالم که میخوای باور کنی عزیزم .

اومد نزدیکم و داشت دستش و سمت صورتم میاورد که فریاد کشیدم

_گمشو عقب گمشو از آدمای لاله ای نه ؟ چقدر داده بهت که انسانیت و فراموش کنی ؟

شکه رفت عقب با لکنت گفت

_چ .. چی میگی.

پوزخندی زدم

_فراموشیم همیشگی نبود ، عجیبه توقع نداشتم لاله یه احمق به کار بگیره .

ترس و عصبانیت و تو چشماش میدیدم لبخند ریزی زدم که همون لحظه صورتم سوخت ، این بار برخلاف گریه بلند خندیدم

_بزن محکم تر بزن ، تو و امثال تو همه چی و تو زور و بازو میبینن که البته بدبختی ام بیش نیستین بزن ببینم چی درست میشه .

اخمش چنان غلیظ بود که پیشونی من درد گرفت

_خفه شو خفه شو. 

از کلبه رفت بیرون نفس عمیقی کشیدم ، من از اینجا میرم بیرون اما نه برای کشتن خودم برای کشتن حیوونای اطرافش و لاله  . 

قوی باش آهو صبور باش این سختیا تموم میشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

یک هفته ای گذشته بود و حالم به جز این که داغون تر شده باشم تغییری نکرده بودم! 

در اتاق زده شد

_پسرم ، بیا یه لقمه غذا ب….

با اخم نگاهی انداختم

_میتونی بری با لاله عزیزت اون لقمه غذارو بخوری ، من میل ندارم بیرون .

با صدای بلند گفت

_ اون دختر از لاله بهتر نبود ؟ لاله نگرانته ؟ چرا قضاوتش کردی ؟ متاسفم برات. 

وایستادم رو به روش 

_مامان میتونی بری بیرون ، اونی که زندگیم و نابود کرد تویی مادری نکردی برام جز برای آبروت . تو زندگی گذاشتی برام ؟ با انتخابات جز بدبختی چیزی نداشتی برام. 

آیسادر و باز کرد و اومد داخل 

_چه خبره ؟

مامان  بی توجه به آیسا گفت

_باید پیش لاله بر…. 

داد زدم

_برنمیگردم به خدا قسم… 

آیسا نگام کرد 

_داداش یه لحظه ، مامان چی میگی ؟ چرا وللش نمیکنی ؟ اون کثافت با شوهر من بود با یهدمشت دروغ گولش زده بود بعد تو داری رو مخ داداش من راه میری ؟ امیدم قبول کنه من اجازه نمیدم .

مامان با غضب از اتاق زد بیرون آیسا کنارم نشست 

_داداشی جونم ناراحت نباش ، مگه قراره کسی به اون عفریته رو بندازه . 

شقیقه هام و فشار دادم که گفت

_مامان دیگه داره شورش و در میاره حتی اجازه نمیده چهل روز از اون فوت آهو بگذره بعد از این قضیه شروع به صحبت کنه . اصلا ناراحت نباش . 

با مکث کوچیکی گفت

_لاغر شدی ، خیلی لاغر شدی بخاطر من چندتا قاشق از غذات بخور امید لطفا. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 اومد نزدیکم و پرتم کرد روی زمین _ واقعا خیلی رو مخی ، بگیر بشین دستات و ببندم. 

دستام خیلی درد میکرد زخمامم خشک شدهبودن اما درد میکردن 

_نه لطفا دستام درد میکنن لطفا. 

با خشم گفت

_تو پررویی فرار میکنی منم حوصله قایم موشک بازیارو ندارم. 

سریع گفتم

_نه به خدا قسم میخورم نمیرم .

پوزخندی زد

_هرچند امروزم جایی نمیرم میمونم کلبه. 

جوابی ندادم و تکیه دادم به دیوار چوبی .

امید 

کت شلوار مشکیم و تنم کردم ، در اتاق باز شد برنگشتم که صدای آیسارو شنیدم آروم گفت

_داداش برگرد ببینمت .

برگشتم که لبخندی زد

_فکر کردم پیرهن زیرت سفیده اومدم بگم مشکی بپوشی .

سرم و آروم تکون دادم که ادامه داد

_ناراحت نباش مطمئنم حالش خوبه . 

نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم اما خوشحالم بودم هم خوشحال هم ناراحت . از اتاق رفتم بیرون که صدای بلندی و شنیدم 

_دخترم کجاست ؟

پله هارو تندتند رفتم پایین با دیدن پدر و مادرش تعجب کردم بعد از چند روز اونوقت …. 

شایدم خبرشون نکرده بودن تا الان. 

_سلام. 

فرشته خانوم با گریه نگام کرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸??🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید

_نمیتونم باور کنم آیسا فقط با فکرش گریه ام میگیره  .

موبایلم زنگ خورد جواب دادم

_بله ؟

جوابی نشنیدم که تکرار کردم که صدای نازک و بغض داری  به گوشم خورد

_س… سلام. 

کنجکاو گفتم

_سلام ، شما. 

بینیش و کشید بالا انگار گریه کرده بود

_بهتون گفتن همسرتون مرده ؟

آب دهنم و قورت دادم

_بله چطور. 

بغضش ترکید

_ نه نه اصلا اینطور نیست ….

داد زدم

_چی ؟

با صدای بلند گفت

_شما رو به خدا به ارواح هرکسی که میپرستید به کسی چیزی نگین .

سریع جواب دادم

_حتما حتما ولی زنم ک…..

_یه آدرس میفرستم بهتون بیاید همونجا قضیه داره باید قول بدید که به کسی نگید وگرنه خانوادم و میکشن .

_بله چشم به کسی نمیگم .

اومدم چیزی بگم که قطع کرد با خوشحال به آیسا نگاه  کردم رفتم نزدیکش و بغلش کردم

_وای آیسا وای آیسا باورم نمیشه .

از خوشحالی زیاد بی اراده گریه کردم . که با تعجب و صدای نیمه بلند گفت

_داداش خوبی ؟ چرا میخندی ؟

اومدم عقب و صورتش و با دستام قاب گرفتم

_به کسی نباید بگیم چون میدونم با منی دارم بهت میگم ، الان زنگ زدن گفتن  نفسم نمرده زنده اس. 

چشماش از شدت شادی برقی زد و لبخند بزرگی روی لباش شکل گرفت. 

 _امید راست میگی ؟ 

تند تند سرم و تکون دادم که سرش و برد بالا و زیر لب گفت

_خدایا شکرت ، خدایا مرسی که بهمون نگاه کردی .

بغلم کرد و گفت

_ دیدی دیگه این روزای بد تموم میشه .

خنده بلندی کردم حرفش خنده دار نبود اما ذوق و شادی که داشتم هیچ جوره نمیتونستم جلوش و بگیرم. _جلوی بقیه نخندی خوش خنده. 

 اومد عقب و چشمام به نشونه چشم رو هم گذاشتم . چشمم به غذا افتاد ، آهو زندس اما بهش کی میرسه ؟ غذا میدن بهش ؟ اگه آزارش بدن چی ؟ 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

کم کم حالم از خودمم داشت بهم میخورد لباسام بوی گند میداد  رو به روم نشسته بود داشت چرت میزد .

_لباس میخوام .

چشماش و باز کرد

_باشه لباس دار….

_حمومم میخوام برم. 

_بیرون کلبه اس. 

لعنتی ، واقعا دوست نداشتم با وجود همچین آدمی حموم برم  کی تحمل میکرد ؟ اما مجبور بودم چون بوی خیلی بدی میدادم . 

اومد نزدیکم و دستم و باز کرد . 

مچ دستم و یکم چرخوندم و سمت کمدی کوچیکی که گوشه خونه بود حرکت کردم . یه دامن شلواری مشکی و پیرهن آستین بلند تا بالای زانو برداشتم که اونم مشکی بود . 

معلوم نبود این لباسارو از کجا اورده ؛ در کلبه رو باز کرد و همراهش بیرون رفتم دقیقا پشت کلبه بود. 

_وای به حالت فکر فرار بزنه به سرت ،همینجا نشستم. 

جوابی ندادم و رفتم داخل حموم ، پوزخندی زدم هرچی درد و عذاب بود حداقل از لحاظ امکانات تکمیل بود . دوش آب و باز کردم ، شدتش خیلی کم بود و حتی امکان داشت قطع شه. 

برای همین حدود یک ربع بیست دقیقه بعد که استحمامم تموم شد حوله رو برداشتم و خودم و خشک کردم. 

درو نیمه باز کردم و لباسارو برداشتم با این که حموم خیس بود لباسام و همونجا تنم کردم چون هیچ احساس امنیتی پیش این بشر نداشتم. 

  حوله رو روی سرم گذاشتم و اومدم بیرون که نگاهم انداخت و سری تکون داد اخمی کردم ، لباسام و شستم .

آویزون کردم روی در حموم اما درش و باز گذاشتم که با دو طرف لباسام بخوره تا خشک شه .  رفتم داخل که پشت سرم اومد داخل کلبه و در و بست. 

با نیمچه لبخندی گفت

_لباساش خیلی بهت میاد گفتم به تنت نخوره شاید .

بی حوصله جواب دادم 

_لباسای کی اونوقت؟

_لاله. 

دندونام و روی هم ساییدم و رو بهش گفتم

_لباسای کهنه دست دومش و داده من بپوشم. 

سریع گفت

_دست دوم؟ مگه نمیبینی نو هستن همه. 

با حرص جواب دادم

_فرقی نداره هم لباساش همخودش هم اطرافیانش که بخاطر پول دورشن 

انقدر با تاکید گفتم که متوجه شد

_و همه زندگیش دست دومه لباسم خشک شه عوص میکنم این لباسای نجسو خدا میدونه با اینا چقدر کثافت کاری کرده

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_من زیاد نمیشناسمشون  اما آخرین بار که به خونمون برمیگشتم زود داشتن میرفتن و اگه اشتباه نکنم لاله یه همچین چیزی بود که مادرم صداش زد اما با دیدنم دیگه چیزی نگفت تا دو روز پی …

زد زیر گریه نفسام تند شد که با صدای اروم که لرزش صدام بخاطر عصبانیت محسوس بود گفتم

_چی ، لطفا بگید .

با هق هق گفت

_همسر سابق شما خواهر عزیزم و با پول خرید ح … حتی اجازه نداد سر قبرش بیایم که مبدا شما بفهمین .

دستم و مشت کردم ، خون خونم و میخورد کوبیدم رو میز

_چرا انقدر دیر ؟ 

ملتمسانه نگام کرد

_به خدا گفته میکشه تهدید کرده مارو مادرمم گول پولش و خورد . 

بسته ای رو از داخل کیفش آورد بیرون .

_این پولا مال اون خانومه بدین بهش اما خواهرم و بهم برگردونید . 

با دندونای قفل شده و عصبانیت گفتم

_پول و بزار تو کیفت و همراهم بیا .

با ترس گفت

_کجا ؟ 

دستام و مشت کردم و وایستادم

_ همراهم بیا میریم سر قبر همرا با همون خانومی که گفتی همسرمه. 

 تو دلم ادامه دادم ، که بهتره کنار همون قبر چالش کنم

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن