" /> رمان دختر طلاق پارت2 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۲

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

وقتی اومدم بیرون یکم چشم گردون که کمد رو دیدم درش و باز کردم 

وای همه لباس خواب و  تاپ بود یا اگه آستین داشت پشتش تور بود فقط اینا چیه ؟ 

_خوشت نیومد .

_ای.. اینا چیه ؟ من نمی…

_همسرت کیه؟

_تو

_خوبه میدونی ! پس سعی کن راضی نگه داری من رو .  تو خونه من راحت بگرد . من میخوام اینطور باشی . 

عرق سردی رو پیشونیم نشست . زبونم بسته شده بود. 

_این و بپوش. 

نگاه کردم یکی باز ترین لباس خواب هارو داد دستم با ناراحتی نگاهش کردم

_این و بپوش چون جناب عالی خیلی خجالتی باید خودم درستت کنم ، بگیر دیگه .

از دستش گرفتم 

منتظر نگاهش کردم که بره بیرون اما نشست رو تخت. 

_عوض کن دیگه .

قلبم تاپ تاپ می کوبید ، مانتوم رو درآوردم ؛ دستم رفت سمت تیشرتم که با نگاه مشتاق و برق زده ی امید مواجه شدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🦋🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ چیه خجالت میکشی خانومی؟! باخجالت ازش روبرگردوندم.

میدونستم الان تودلش داره کلی میخنده بهم ولی با این حال جواب دادم:

_اره،توبروحموم بعد توهم من میرم امید،لطفا!

دستم و ول کرد،بدون هیچ حرفی به سمت حموم رفت

روی صندلی روبه روی آیینه نشستم،اروم اروم موهام و شونه کردم .حدودچنددقیقه ای گذشت،باصدای درحموم از جام بلندشدم ؛داخل حموم رفتم ملحفه از دورم باز کردم. داخل وان دراز کشیدم و چشمام رو بستم.

خمارخمارشده بودم،فقط دلم میخواست بخوابم،مدت طولانی همونطوری تو وان بودم که باکوبیده شدن درحموم ازجام پریدم

_کجایی آهو؟د بیا بیرون دیگه اه

_با…باشه باشه الان میام.

سریع سرم و شستم وخیلی سطحی بدنم رو آب کشیدم ، از حمون خارج شدم. ربدشامبرو از جالباسی برداشتم سریع پوشیدم .روی صندلی نشستم سشوار برداشتم و مشغول خشک کردن موهام شدم. 

باکلیپس جمعشون کردم،با فهمیدن این که ساک لباسم تو ماشین امیده دستمو کوبوندم روی پیشونیم؛اه حالا چی بپوشم؟اوف!بافکر اینکه لباس امیدو میتونم بپوشم قیافم جمع شد .تنها راهم همین بود. به سمت کشوی امید رفتم وتیشرت آبی برداشتم و پوشیدم،نگاهی از داخل ایینه به خودم انداختم،قهقه ای زدم. 

وای خدا چقدر بلنده واسم!چقدرم گشاده!لباسش تاروی زانوم میرسید؛دست از خندیدن برداشتم واز اتاق زدم بیرون و داخل اشپزخونه رفتم بادیدن زن پیری که داشت کار میکرد سریع به سمتش رفتم کمی شرمم می شد با این تب اما چه میشه کرد . ظرفا رو از دستش گرفتم 

_وای خانوم چرا شما زحمت میکشین؟

_این چه حرفیه؛راحت باش،تو اینجا چیکار میکنی؟

_خانوم من خدمتکاره اینجام

_اِِ؟اگه میخوای بهت کمک میکنم،راستی اسمت چیه؟

_نه خانوم زحمتتون میشه!اسمم طاهره است. 

_نه عزیزم چه زحمتی!خوشبختم اسم منم آهو. 

_ای وای شماخانوم اقا امیدهستین؟

_بله

لبخندی زدم و مشغول کمک کردن بهش شدم فکرم درگیر زندگی جدیدم بود طوری که نفهمیدم مادر شوهر عزیزم کِی اومد

_ اِ سلام ونوس خانوم. 

_سلام. 

برگشتم و لبخندی زدم 

_سلام 

_حالت چطوره ، چیزی خوردی ؟

_خوبم مادر جون ، راستش رفتم حموم بهتر شدم. 

_امید کجاست؟

_نمیدونم والله ، حموم بودم گفت بیا بیرون اومدم و ندیدمش .

طاهره نگاهم کرد 

_آقا رفتن پایین گفتن زود میان .

فکر کنم رفته بود چمدون رو بیاره در زده شد و بی توجه به وضعیتم رفتم در و باز کردم 

_اومدی ، چمدون و بده ممنون. 

اما با نگاه خیره اش روی پاهام مواجه شدم 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

به گردن و مچ دستم ادکلن زدم ، تو آیینه نگاهی انداختم ؛ خوب شده بودم ، نگاهم افتاد به آهو که سرش پایین بود ، مشغول بستن گردنبدش. 

رفتم نزدیکش دستاش و پس زدم گردن بندش رو بستم. 

تو آیینه با چشمای مشکی بامزه نگاهم می کرد . لبخند محوی زدم

_آهو خانوم جلوی عمم اینا ضایع بازی در نیاری ها. 

اخمی کرد و با حرص گفت

_لازم نیست بگی امید ، فکر نمیکنم کاری انجام بدم که باعث کسر شان شما بشه. 

و از اتاق رفت بیرون . پوف چه زود بهش بر خورد ، کسر شان چی ؟  رفتم بیرون  بلند گفتم

_آهو چه کسر شانی چه ربطی داشت ، من بیشتر تاکیدم رو اینه که اونجا رفتی ظرف و ظروف نشور ، غذارو تو لازم نیست رو میز بچینی و در کل کمک به خدمتکارشون دیگه . چون عمه من یکم تیزه منم حوصله ندارم به حرفاشون و نصیحت هاشون گوش بدم. 

با ناراحتی نگاهم کرد 

_باشه ، نگران نباش. 

جلو تر از من رفت برای این که از دلش در بیارم از پشت کمرش رو گرفتم و قلقلک دادم . اولش عادی  بود که مثلا قلفلکی نیست ، اما بعدش زد زیر خنده. 

_نکن امید .

_آها دیگه برای من ناز نکن ، خوب ؟

باشه ای گفت و از در زد بیرون تیپش کلا زرشکی بود ، به سلیقه خودم براش خریده بودم بهش میومد .

باهم  از خونه زدیم بیرون و رفتیم داخل آسانسور. 

_امید بابات چی شد به رحمت خدا رفت ؟

_اون روز تولد آیسا بود ، داشت میومد خونه که من زنگ زدم گفتم که یه سری وسایل بخره و گفت باشه تو ترافیکه نمیتونه زیاد حرف بزنه ؛ خلاصه من دیگه در مورد شرکت و اینا سوال نپرسیدم ، به منم نگفت که یه مشکلی دارم پسر تو برو حل کن منم برم به کاریی که گفتی برسم انقدر ذهنش درگیر میشه که حواسش از پی رانندگی میره و تصادف. 

_ درگیر چه موضوعی میشه ؟

داخل ماشین نشستیم و تعریف کردم

_ مثل این که یه دستگاه خیلی گرون قیمتی از اونور میخواستن وارد کنن که نکردن و کلی پول از دست بابام پرید ، راه حل داشت خیلی هم داشت منتها پدری داشتم که هیچوقت کارش رو به کسی نمیگفت تا کمکش کنیم اون زمانم وکیلش زنگ زده بود ، در حالی که با وکیل صحبت میکرد ماشین انحراف شد  . خدابیامرزتش .

_خدابیامرزتش ، تولد آیسا خراب شد ؟

_آره خوب اما تولدش براش مهم نبود بیشتر از نبودن بابا عذاب می کشید .

ونوس 

رو مبل نشسته بودم به لاله نگاه کردم ، هم دختر خوشکلی بود هم در شان ما اما چی که مادرش زیاد خوب نبود ، خیلی ادعاشون می شد جلوی ما برای همین نخواستم لاله عروسمون بشه وگرنه از خدام بود ، حیف حیف .

زنگ در زده شد 

_بچه ها اومدن فکر کنم. 

لاله از جاش بلند شد و با لبخند محو درو باز کرد . بهنوش هم کنارش. 

با دیدن مانتو شلوار آهو یکم دلم آروم گرفت خدا کنه لباسش هم مناسب باشه. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_خدا پشت و پناهت. رفتم رو صندلی جلو نشستم . کمی معذب بودم ونوس خانوم گفت

_از الان به بعد عروس مایی . 

آروم بله ای گفتم که آیسا گفت 

_وای آهو چجوری تو اون سگدونی زنگی می کردی اه . 

انگار بهم فحش داد یعنی چی این حرف .؟ ابرو هام ناخودآگاه رفت بالا . امید از به آیسا نگاهی با اخم انداخت 

_آیسا اولا که چه ربطی داشت الان گفتی ، دوما هرجا یه جوره دلیل نمیشه تو بدت بیا به یکی دیگه نظرت رو راحت بگی سوما مگه حوابت نمیومد بخواب دیگه ! .

آیسا لبش و کج کرد و ایشی گفت

_حالا هرچی بده واقعیت رو میگم ؟

آروم گفتم

_نه اما خوب منم همونجایی که شما گفتی زندگی میکردم .

_آها نه عزیزم بلانسبت تو ها اما شایدم من سخت گیرم .

هیچ حرفی نزدم ، بیشتر خسته بودم و دلم میخواست بخوابم آخ دلم برای تشک و بالشتم تنگ میشه . 

آروم آروم چشمام گرم خواب شد و چیزی نفهمیدم . 

امید 

بعد از چند ساعت بلاخره رسیدیم تهران هوف به ساعت نگاه کردم ، ساعت سه صبح رو نشون  میداد . 

مامان و آیسارو رسوندم خونه خواستم برم که صدام زد 

_بله مامان ؟

_این دختره رو یکم باید تعلیم بدیم که مبدا آبرومون رو جلوی فامیلا نبره خوب ؟ برای همین یه مدت باید خونت رفت آمد داشته باشیم کلید زاپاس و بده. 

پوفی کردم و یکی از کلیدارو از داشبورد برداشتم و دادم به مامان

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آروم صدا زدم 

_امید؟

سرش و آورد بالا ، با نگاه خبیثی گفت 

_تپلی اما به دل میشنی .

چشم غره ای رفتم که صدای ونوس خانوم و پشتم شنیدم 

_سلام پسرم کجا بودی ؟

_هیچی چمدون خانم و اوردم . 

سریع چمدون رو از دستش گرفتم ، بردم داخل اتاق مشعول باز کردن زیپش شدم ، هوف یه لباس درست و درمون پیدا کنم . سریع یکی از تیشرت و شلوار ورزشی رو از چمدون برداشتم ، با لباس قبلی عوض کردم. 

صدای گفت و گوی ونوس خانم با آیسا رو شنیدم 

_وای مامان اینم شد عروس ؟ خوب دوست خودم بد بود؟ به اون خوبی و خوشکلی این چیه اخه ؟ بریم جلو فامیل بگیم این عروسمونه ؟ هیکلش اصلا خوب نیست ، صورتشم که عادیه به خدا داداشم حیف شد حیف ! 

_بلاخره بی سر و زبون مهم اینه .

_اوف مامان کلاست کجا رفت ؟ این دختر تمام کلاس و شان و شخصیت مارو میاره پایین .

_درستش میکنیم سخته اما درستش میکنیم .

_دور من و خط بکش مامان. 

و صدای کفشای پاشنه بلندش پخش شد. 

تکیه دادم به دیوار ؛ چرا اینجوری می گفتن ؟ واقعا اینا چه جور آدمایی بودن ؟ باید تحمل می کردم شده به زور اما باید .

در اتاق باز شد نگاه کردم ، امید بود

_پوشیدی ؟ 

با نگاه تاسف بار لب زد 

_امروز عصر بریم فروشگاه چند لباس بخرم. 

آروم سر تکون دادم 

بازوم و گرفت و هدایتم کرد بیرون ، همینطور که هلم میداد گفت

_آهو خاتون بریم صبحانه. 

لبخند محوی زدم همون لحظه مادرش گفت 

_ما دیگه میریم بچه ها ، خدانگهدار. 

سوالم شد ، برای چی اومده بودن دیگه؟

 ??

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_میشه اونجوری نگاه نکنی؟ _چجوری؟

_همینجوری ، انگار خیلی مشتاقی .

_آره خوب خیلی مشتاقم ، ببین انگار تا به حال تو عمرت رابطه زن و شوهری ندیدی ، بگو بیینم مامانت جلوی بابات با چادر میگذشته لابد ؟ هوم؟

حرصم گرفت عصبی شدم اخمی کردم ، بی توجه به حرفش هم تیشرت و هم شلوارم رو بدون این که نگاهش کنم درآوردم پشت کردم بهش خجالت میکشیدم اومد لباس خواب رو تنم کنم که دستم و کشید ، من رو انداخت روی تخت .چشمام و بسته بودم خواستم بلند شم که روم خیمه زد. 

_همینجورس هم به نظرم خوبی .

سرش و آورد نزدیک صورتم و مشغول بوسیدن لبام شد اما من بی حرکت بودم و نمیدونستم چیکار کنم. 

اما اگر کاری هم نمیکردم خیلی ضایع می شد . دستم رو دور گردنش حلقه و همراهیش کردم . هر لحظه انگار حریص تر از قبل می شد. 

کم کم دستش به سمت لباس زیرم رفت و…. 

  • ••••

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ملحفه رو درم پیچیدم و گوشیم رو از میز برداشتم. 

_بله؟

میشا بود 

_سلام خوبی ؟ عروس شدی و به من نگفتی نامرد ؟  و صدای فین فینش رو شنیدم 

_به خدا قسم یدفعه شد منم خیلی اعصابم خراب شده بود یادم رفت بهت بگم . 

_اشکال نداره فقط آدرس بده ببینمت یه روز ، الان حالت چطوره؟

_چشم ، خوبم تو خوبی؟

_خداروشکر ،آره آهو جونم . من برم. 

_برو به ننه سلام برسون. 

_چشم خدانگهدارت .

_خدانگهدار. 

پام رو روی سرامیک گذاشته بودم که خیلی خنک بود و راه رفتن با پای برهنه روش خیلی لذت داشت اما با درد که زیر دلم حس کردم نفسم گرفت. 

همونطور که پاشدم افتادم رو تخت پاهامم جمع کردم ، نگاهم افتاد به آیینه رو به رو با دیدن صورتم و گردنم کم مونده بود سکته کنم 

لبم کبود شده بود ، گردنمم همینطور ، خدای من این مرد چقدر وحشیه .

دستی دور کمرم حلقه شد ، سرش رو شونم گذاشت که آخم دراومد . 

یدفعه از جا بلند شد 

_اه چته ؟

با اخم نشستم رو تخت و درحالی که با دستم زیر دلم و ماساژ میدادم گفتم 

_این و من باید بپرسم ، نگاه کن باهام چیکار کردی ؟

به شونه ، گردن و لبم اشاره کردم  لبخند پهنی زد 

_والله به من که دیشب خیلی خوش گذشت به تو چی ؟

چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم 

_حالت بده ؟خوبه؟چیه؟

_خوب میشم .

سری تکون داد و رفت حموم . اومد دست منم  بگیره و همراه خودش ببره حموم که گفتم 

_نه لطفا 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

حدود چند ساعت بعد همه باهم به سمت سالن غذاخوری رفتیم . وقتی که میز رو دیدم یکم تعجب کردم ، از انواع اقسام غذای های مختلف به چشم میخورد . 

یه سری هارو هم اصلا نخورده بودم رو یکی از صندلی هاکنار امید نشستم. 

آقا داریوش گفت 

_خوب بفرمائید ، تعارف نکنید لطفا. 

مکثی کرد و نگاهش رو از روی ونوس خانم کشید روی من 

_مخصوصا تو دختر گلم تازه اومدی ، شاید یکم خجالت بکشی اما اصلا خودت رو اذیت نکن ، راحت باش. 

لبخندی زدم

_ممنون. 

امید گفت

_میگو میخوری ؟ 

_نمیدونم باشه. 

برداشت و  تو یکی از بشقاب ها ریخت و چنگال رو داد  دستم . 

یکی گذاشتم دهنم زیاد به مزاجم خوش نیومد ، زوری دوتا دیگه هم خوردم یه مقدار نوشابه ؛ بهنوش خانوم و لاله یه جوری غذا میخوردن که اصلا با من قابل قیاس نبود . نه تنها اون دو بلکه ونوس خانوم و آیسا هم همینطور بودن .

گوشیم زنگ خورد که جواب دادم  میشا بود 

سعی  کردم آروم حرف بزنم 

_سلام آهو چه خبر ؟

_سلام خوبی عزیزم ؟

_مرسی ممنون ، چیکار ها میکنی ؟

_هیچ کار.  

خنده ای کرد ، نگاهی به افراد انداختم به جز آقا داریوش بقیه یه جوری نگاه میکردن .

_میشا بعدا بهت زنگ میزنم . 

گوشی رو قطع کردم که بهنوش خانوم سرفه مصلحتی کرد و سعی کرد با نیمه لبخندی که به زور نشون میداد حرف بزنه 

_عزیزم شما نمیدونی سر میز کسی نباید با تلفن حرف بزنه یا اگه صحبتی هست باید از جا بلند شی بلکه همه راحت شام رو میل کنن. 

بغض کردم.

_ب… بله ، من سیر شدم ممنون ، خیلی خوب بود. 

پشت کردم که قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ، راهم رو به اتاق تغییر دادم . در اتاق رو بستم و سعی کردم خودم رو با گریه خالی کنم. 

اینچه برخوردی بود ؟ 

واقعا تحمل نکردم امشب برای چی اینطوری میکنن ؟

در اتاق باز شد که امید رو دیدم .

_گریه میکنی ؟ 

پشت کردم بهش و چشمام رو پاک کردم برگستم سمتش 

_نه ، نه نه اصلا. 

_من رو که سیاه نکن خودم یه عمره زغال فروشم ، اونقد ر نفهمم که ندونم گریه کردی یا نه ؟

_همچین حرفی نزدم.

_از حرف عمه ناراحت شدی ؟

_امید واقعا نمیتونم ، من ناراحت میشم از این برخورد های بد ، من تا به حال با اینطور خانواده هایی معاشرت نداشتم ، به  تو میگم اما من نمیدونم ، نمیدونم ، نمیدونم . نمیدونم چطور رفتار کنم. 

همینطور که اشکام روی گونه هام میلغزیدن اومد نزدیکم و با انگشت شصتش اشکام رو از گونه هام پاک کرد و در آغوشم گرفت. 

_گریه نکن تپُُُل من. 

اخمی کردم ، من تپل نیستم فقط یک مقداری شکم داشتم . خواستم از بغلش بیام بیرون اجازه نداد 

_امید من کجام چاقه ؟

خندید 

_منم نگفتم چاق گفتم تپل

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

با امید رفتیم جلوی در و خداحافظی کردیم ، به میز نهار خوری نگاه کردم که طاهره خانوم از همه چیز چیده بود 

_ به به طاهره خانوم به نظرم خیلی صبحانه خوشمزه ای هست این  صبحانه ، نه امید ؟

سری تکون داد 

_آره 

طاهره خانوم لبخند محوی زد 

_آقا ، خانوم خجالت ندیدن کاری نکردم ، بفرمائید میل کنید من برممزاحم نمیشم .

امید دستش و از پشت کمرم برداشت و تند رفت روی صندلی نشست 

_طاهری خانوم؟ پس شما چی؟

با محبت دستش کشید رو صورتم آروم گفت 

_هرچقدر که تو فرشته ای و مهربون ، خانواده آقا نه نیستن ، غم داره چشمات میفهمم اما باید عادت کنی . برو صبحانه بخور من خوردم عزیزم .

وقتی که رفت گنگ بودم ؛ یعنی چی ؟ مگه چندین ساله اینجاست ؟ بهتره هرچه زودتر از طاهره خانوم سوالام رو بپرسم وقتی از خانواده امید میدونه . 

با صدای امید به خودم اومدم 

_تا شب بمون اونجا ، خوب ؟ بیا دیگه همه رو خوردما.  

لبخند محوی زدم و کنارش رو صندلی نشستم 

ونوس 

واقعا دوست نداشتم همچین عروسی داشته باشم هرچقدر هم آفتاب مهتاب ندیده  باشه اما اصلا در درجه ما نیست باید درستش می کردیم والله. 

تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم 

_بله بفرمائید 

_سلام ونوس جان خوبی ؟

_مرسی بهنوش خانوم شما خوبی ؟ آقا داریوش لاله جان خوبن؟

_ممنون عزیزم سلام دارن ، راستش ونوس جان از اون زمانی که آقا امین خدابیامرز به رحمت خدا رفتن دیگه شمارو ندیدیم ؛ دلم تنگ شده بود  مخصوصا لاله ، خواستم بگم امشب با آیسا بیاین اینجا عروس و پسر گلتم بیار زیارتشون کنیم تبریک بگیم .

_راستش م..

_نه نیار که قبول نمیکنم ونوس ، چون کلی برنامه ریختم برای امشب ، با بچه ها حتما میای فقط  عروستون رو فراموش نکنیا . خدانگهدار گلم. 

آروم خداحافظی کردم 

صدای آیسارو از اتاق شنیدیم 

_مامان کی بود؟

_عمه جانت ، برای شب باید بریم اونجا. 

از اتاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میومد پایین گفت

_خوب ، خوبه که مگه چیه .

_آره عالیه منتها هر سوتی که آهو بده ما باید آب شیم . 

_مامان خیلی غیر معقولی ها ، خودت خواستی همچین عروسی رو ، در ضمن نگران نباش خودم مراقبش میشم .

_من که دیگه مغزم کار نمیکنه زنگ بزن به داداشت بگو برای شب باید آماده شن. 

_چشم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو

در که بازشد با نگاه متعجب دخترعمه اش لاله فکر کنم و عمه اش رو به رو شدم ، امید کم و بیش از خانواده عمه اش برام گفته بود 

بهنوش خانوم با لبخند بغلم کرد و خوش آمد گویی کرد  لاله اومد نزدیک امید و رو بوسی کرد ، وا این چه کاری بود. 

با لبخند زوری نگاهم کرد و سرد دستی داد. 

جانم؟! 

فکر کنم چشماش  بر عکس می دید ، به جای این که با من رو بوسی کنه به امید دست بده برعکس انجام میداد .

رفتیم داخل زیر چشمی به امید نگاه کردم دست لاله روشونش بود . دم گوش امید انقدر آروم حرف میزد که با زور شنیده می شد. 

_امید  این دختر و لایق خودت میدونیستی ؟ هوم؟ منی که بخاطر تو همه پسرارو پس زدم حقم بود عزیزم ؟ راستش و بگو عاشق منی هنوز؟

با چشمای درشت سر آوردم بالا الله و اکبر این چرا اینطوری بود ، یا خدا مگه آدم این همه بی حیا میشه . بلند سرفه کردم که همه نگاه ها برگشت سمتم. 

لبخند که بیشتر شبیه به پوزخند بود زدم 

_امید جان میری یه لیوان آب بیاری ، گلوم خیلی خشک شده حالمم عجیب از بی حیایی بعضیا و به لاله نگاه کردم .

دیگه نباید مثل ماست یه گوشه مینشستم حداقل برای نگه داشتن امید .

لاله چشم غره ای رفت و امید لبخند زد ، لاله رو مبل نشست و من منتظر بودم امید بیاد  بهنوش خانوم گفت 

_آهو جان میتونی بری اتاق لباسات رو عوض کنی .

_بله امید بیاد الان میرم .

_راحت باش گلم ، امید  مثل پسرمه توام مثل دخترم. 

_ممنون لطف دارید .

صدای پای امید رو شنیدم ، با تشکر لیوان آب رو ازش گرفتم همینطور که آب رو سر میکشیدم، دیدم نگاهش رو یه جا میخ شده.

رد نگاهش رو دنبال کردم که به چاک دامن لاله ختم میشد و پاهای سفید و خوش تراشش بیرون.

باورم نمی شد این دیگه چه وضعیه ؟ 

به امید نگاه کردم که هنوز با خیرگی به پای لاله نگاه میکرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸??🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو

 ساعت شش شده بود،همینطور که روی مبل نشسته بودم گوشیم زنگ خورد،دستم و به سمتش بردم و از روی عسلی برداشتم،دکمه رو زدم و جواب دادم:

_بله

_آهوآماده ای؟

_ای وای نه الان حاضرمیشم

_باشه زودباش؛جلوی درم

سریع گوشی و قطع کردم.ازصندلی بلندشدم ؛داخل اتاق رفتم ویکی از مانتوهای ساده مشکیم ، شلوارسفیدم رو پوشیدم، شالم رو روی سرمگذاشتم و  کوله مشکیم رو برداشتم ، همراه گوشیم از خونه زدم بیرون؛ بادیدن ماشین امیدبه سمتش رفتم؛درو باز کردم،روی صندلی شاگرد نشستم

_سلام

_سلام،چه زود اومدی؟!

_چطور؟بایددیر میومدم؟

_نه اما…هیچی بیخیال ، بریم؟

_آره بریم

چند دقیقه ای گذشت که ماشین و جلوی یکی از پاساژها نگه داشت

_پیاده شو

درو باز کردم،منتظر امید موندم؛ بعداز پارک کردن ماشین دستش وگرفتم وباهم داخل پاساژرفتیم؛بادقت به لباسانگاه کردم همشون رنگاوارنگ بودباصدای امید سرم و بلند کردم:

_یعنی از هیچکدوم خوشت نیومد؟

_چراخوشم نیادولی خوب….حالابزار یکم ببینیم .

_باشه

نیم ساعتی گذشت که به سمت یه فروشگاه رفتیم،تیشرت ساده قهوه ای توجه ام رو جلب کرد روبه امید گفتم:

_امید من از اون خوشم اومده

بادیدن تیشرت حس کردم قیافش جمع شد

_نه…این خوب نیست!

با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم

_باشه

همون لحظه گوشی امید زنگ خورد ،  جواب داد بی توجه بهش مشغول دیدن لباس ها ومانتوهای گرون قیمت شدم .

چند دقیقه بعد صداش رو کنار گوشم شنیدم

_امشب خونه عمم دعوتیم؛ساعت هشت باید اونجا باشیم

_باشه،ولی اگه خرید لباس من از زمان کم میکنه بریم خونه. 

_ نه نمیخواد،خودم واست یه لباس خوشگل و خوب انتخاب می کنم. 

_امید یعنی من نمیتونم؟!

_نه اینکه تو نتونی،اما انتخاب های تو ساده کوچیکه!انتخاب و بزار به عهده من؛نگران نباش بد سلیقه نیستم.حداقل سلیقم بهتر از تو هست! 

چشم غره ای براش رفتم، خنده ای کرد،دستم  رو گرفت ، داخل یکی از مغازه ها برد. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

همونطور که تو بغلش بود ، در اتاق یکدفعه باز شد . 

صدای عصبی لاله به گوش خورد 

_ببخشید مزاحمتون شدم 

از بغل امید اومدم بیرون ، امید چشمکی زد که لبخند محوی زدم . لاله آروم گفت 

_امید جان میتونم تنهایی باهات حرف بزنم ؟

امید پشت به لاله بود و در نتیجه منم تو دید لاله ، اما نتونستم ناراحتیم رو کنترل کنم آرام طوری خودش بشنوه لب زدم 

_امید ؟

مثل خودم جواب دادم 

_برو آهو. 

نفس عصبیم رو فوت کردم بیرون ، به نظرم لاله سعی داشت امید رو از من دور کنه ، دوست نداشتم قضاوت کنم ، دوست هم نداشتم خودم رو گول بزنم . 

دندونام رو روی هم فشردم. 

در حالی که از کنارش می گذشتم نگهم داشت کنار گوشم با صدایی که خنده توش موج میزد گفت

_هر فکری کردی درسته عزیزم متاسفم. 

با حرص دستش رو پس زدم و از اتاق زدم بیرون . 

امید 

وقتی که آهو رفت لاله دستش رو دور گردنم حلقه کرد. 

_عشق من ، آخه چرا اشتباه کردی ؟ ها ؟

عصبی شدم 

_لاله برو اونور ، دیگه هر چی شده تموم شد. 

اومد نزدیکتر و چونم رو بوسید و پایین تر تا روی گردن که نفسام تند شد ، آب دهنم رو قورت دادم 

_لاله بس کن ، من دیگه منه قبل نیستم ، توام دیگه لاله قبل نیستی هردو راهمون جداست. 

حلقه دستش و دور گردنم محکم تر کرد

_چرا عزیزم ؟ اتفاقا راه زیاده امیدم .

سوالی نگاهش کردم 

گردنش رو کج کرد و با عشوه گفت 

_نمیدونم عصبی بشی یا نه اما قبل از اون باید بگم هیچ دختری مثل من عمرا برات باشه امید ! ما خیلی به هم میایم

، هم خوشتیپ هم خوشکل عمرا باعث کسر شانت شم اخلاقمون هم باهم جوره. 

_راه حلت و بگو ، انجام نمیدم فقط میخوام بدو…

انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت 

_الان میگی نه اما بعدا مجبور میشی ، مکثی کرد و ادامه داد

_عشقم. 

_بگو 

_با طلاق دادن آهو

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

اخمی کردم ، واقعا تحمل نگاه خیره رو نه فقط روی پای لاله بلکه نگاهشون به هم رو دوست نداشتم. 

دست امید رو گرفتم که به خودش اومد 

باهم رفتیم داخل اتاق 

_امید ؟

_بله؟

_تو قبلا با لاله رابطه ای غیر از دختر عمه پسردایی داشتید ؟

اخمی کرد و آروم گفت 

_یعنی چی ؟

سعی کردم یه طوری بگم که عصبی نشه 

_همینطوری میپرسم ، یعنی قبلا مثلا هم رو دوست داشتید ؟

کلافه دستش و برد لای موهاش که آشفته شدم 

_آره ؟

_نه ، کی بهت گفته این و آخه ؟

_ آره امید ؟

تیز نگاهم کرد که خفه شدم 

مانتوم رو  عوض کردم ، لباسم پسراهن سفید بود که روش جلیقه زرشکی میخورد با شلوارم هم ست بود ، تیپم به سلقه امید بود و به نظر خوب میومد اما هرچی بود بهتر از لاله بود خداروشکر 

زودتر از امید از اتاق رفتم بیرون و روی یکی از مبل ها نشستم . 

صدای آیسارو کنارم شنیدم 

_سلام ، چرا با امید نیومدی بیرون ؟

_چطور؟

_پوف دختر خدایی باید از ریشه روت کار کنیما ! دوست داری از عمم اینا تیکه بشنوی ؟ دوست داری حرف بخوری

؟ نیش بزنن بهت ؟

با تعجب آروم گفتم

_وا ، معلومه که نه. 

_خوب پس سعی کن مثل خانومای با کلاس رقتار کنی یه جوری برخورد کنی که انگار عاشق همین ، الان تو اومدی امید تو اتاقه هرکی ندونه میگه دعوا کردید . 

صدای بهنوش خانوم رو شنیدم .

_زن زنیه که بتونه شوهرش رو نگه داره ، آهو جان مشکلی بینتون هست ؟

با تعجب لب زدم 

_نه … نه نه ،  اصلا . 

سعی کردم جمع و جور ترش کنم لبخند محوی زدم 

_و این که امید خودش بهم گفت که بیام پیشتون و یکم بیشتر با شما آشنا شم ، خودش یه مشکلی براش پیش اومد

 .

صدای امید رو که شنیدم خوشحال شدم 

_آره ، این شاهین زنگ میزنه هردقیقه مگه میتونم دیگه موبایل و  قطع کنم ؟

زنگ در زده شد ، لاله با ناز گفت 

_حتما بابا داریوشه . 

در باز شد که با مرد میانسال که شقیقه هاش سفی بود ، چهره مهربون و دلنشینی داشت رو به رو شدم ، شاید نگاهم اشتباه این حس رو بهم القا میکرد اما فکر نمیکنم که اخلاقش با خانواده اش یکی باشه. 

من و امید از جامون بلند شدیم 

_سلام شوهر عمه جان. 

لبخند ی زد 

_ پسرم دوماد شد ، حتما هم این دخترمون عروس خانومه. 

یکم خجالت کشیدم 

_بله. 

دست آورد بالا و سر هردومون رو نوازش کرد 

_ ایشالله خوشبخت بشید . 

بهنوش خانوم بلند گفت 

_وای داریوش باز امید رو دیدی بقیه رو یادت رفت. 

لبخند محوی رو به هردومون زد و رو کرد طرف آیسا . اما من غرق مهربونی و  حس خونگرمی آقا داریوش شدم. 

_دیدی چه مهربون بود  ؟

به امید نگاه کردم 

_خیلی بیشتر از خیلی ، واقعا بامحبت بود. 

_بعد از بابام شوهرعمه ام رو شدیدا دوست داشتم و وابسته اش بودم مثل پدرم میمونه .

_معلوم هست کاملا دوست داره. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

اروم لب زدم

_امید چرا اومدیم اینجا؟!

_هیس

 روبه فروشنده گفت:

_اقالطفاجدیدترین لباس هاومانتوهاتون بیارین .

_توچه رنج قیمتی میخوایین؟

_فرقی نداره!

همینطورمنتظر ایستاده بودیم که فروشنده با دست پر برگشت:

_بفرمائید جدیدترین لباس هاو مانتوهامون. 

به امید نگاه کردم،واسه خودش همینطوری لباس هارو کنار میزد ؛یهو یکی از مانتو هارو برداشت. 

به طرفم برگشت و گفت : 

_این خوبه!لطفا برو پرو کن. 

پوفی کردم وازدستش گرفتم؛داخل اتاق پرو رفتم ، مانتوم رو دراوردم ، مانتوی سفید رو تنم کردم مشغول بستن دکمه هاش شدم .ازتو آیینه به خودم نگاه کردم.خوب بودالبته از نظرمن،باصدای در دست از تجزیه تحلیل برداشتم.قفل و باز کردم.امید بادیدنم سوتی زدو گفت:

_آهان حالاشد؛به این میگن تیپ!

لبخندی زدم

_بیابیرون؛چندتامانتو،تیشرت وشلوارانتخاب کردم برات،فکر نکنم نیازی به پرو باشه!بقیه روخونه میپوشی 

بانگاه تشکر امیزی گفتم:

_واقعا ممنون!

_خواهش میکنم

بارفتن امیددکمه های مانتو رو باز کردم،اوف خدا چقدر هواش خفه بود!بدجور گرمم شده بود.سریع مانتوی خودم رو پوشیدم ، با دستم عرق های روی پیشونیم روپاک کردم؛همراه مانتو سفیده از اتاق بیرون زدم،به طرف امید رفتم؛ بادیدن مانتو تو دستم روبه فروشنده گفت:

_اقا این رو هم حساب کنید!

_چشم

چند دقیقه ای منتظرموندیم؛باشنیدن قیمت لباس ها گوشام سوت کشید؛هفتصد هزارتومن!باچشمای درشت به امید نگاه کردم،بی خیال کارت و به فروشنده داد و بعداز حساب کردن از مغازه بیرون اومدیم اروم زیر گوش امید گفتم:

_ببخشید!

باچشمایی که تعجب توش موج میزد نگاهم کرد،خندم گرفت:

_چرا اونطوری نگاه میکنی؟

_چی رو ببخشم آهو؟

_پول لباس ها خیلی شد!

_واسه این میگی ببخشید؟

_خب آره

باتک خنده ای که توی صداش موج میزد گفت:

_فدای سرت

_وا امید مگه جک گفتم؟

_نه کی گفت جک گفتی؟

_پس چرا میخندی؟!

_الکی

باحرص ازش رو برگردوندم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 عصبی گفتم

_چی میگی دیوونه شدی ؟ لبخند محوی زد با ناز گفت 

_برای رسیدن ما دوتا به هم آره هر دیوونگی میکنم ، تو نخوای بعد ها مجبور میشی امید .

_لاله ساکت شو لطفا. 

خواستم پسش بزنم که دستام رو گرفت ، خیر به چشمام بود روم رو کردم طرف دیگه ای 

_امید مگه تو من رو دوست نداری ؟

جوابی ندادم. 

_امید ؟

دستش رو زیر چونم حس کردم ، صورتم رو برگردوند طرف خودش. 

_امید باتوام. بگو ، حرف دلت رو بگو. 

_خوب ، که چی ؟ نسبت به آهو آره اما اونم تو دلم کم کم جا باز میکنه .

پوزخند صدا داری زد 

_اوه ببین چی میگه جا باز میکنه ! چی میگی امید؟ عمرا بتونی بیشتر از یکی دو ماه باهاش دووم بیاری نا سلامتی پنج ساله اخلاقت دستمه. 

_د آخه دیوونه ای تو ، من برمآهو رو طلاق بدم ؟

آهو 

یه مقدار نگران شدم با استرس از رو مبل بلند شدم که بهنوش خانوم با چشمای ریز شده گفت 

_کجا دختر ؟

_دارم میرم اتاق. 

_نترس دیگه ، الان میاد  .

دوست نداشتم لاله با امید تنها باشه مادر لاله هم انگار بی میل نبود به این ماجرا ، با جدیت گفتم. 

_نه امید که با من کار نداره ، خودم باهاش کار دارم در نتیجه خودم باید برم در جریانش بزارم. 

خواست حرفی بزنه که مجال ندادم

_با اجازه. 

تند رفتم سمت اتاق داشتم در رو باز می کردم که با شنیدن حرفی که از دهن امید اومد بیرون خشک موندم  فقط به مکالمه هاشون گوش دادم 

_د آخه دیوونه ای تو من برم آهو رو طلاق بدم ؟

_عزیزم تو که من رودوست داری پس چرا بهونه میاری ؟

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید 

_ اصلا آره به گیرم که آره ، اما طلاق نمیتونم آبروم چی ؟ اون دختر بیچاره چی ؟

_تو اون رو برای رابطه ای بیش نمیخوای از چشمات میخونم ، برای من دروغ نباف. 

تحمل نکردم چشمام پر بود ، شاید جلوی اون لاله ی لعنتی کوچیک میشدم اما حداقلش امید خجالت میکشید . در رو باز کردم رفتم داخل. 

امید با دیدنم شکه گفت 

_آهو. 

رفتم از کمد مانتوم رو تنم کردم ، شالم رو شل گذاشتم روی سرم. 

_آهو کجا. 

_ولم کن. 

لاله با پوزخند گفت 

_خوبه حداقل شنیدی ، فهمیدی فقط برای رابطه ای دیگه .

تحمل نکردم اشکام رو گونه ام چکید ، دست بردم بالا یه سیلی زدم به صورتش. 

_اگه تو انقدر برای خودت و جنس خودت کم ارزش قائلی من مثل تو نیستم ، پست نیستم با تاکید گفتم 

_هرزه نیستم .

به کیفم که روی میز بود چنگ زدم  و از در رفتم بیرون

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🦋🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

به صدای امید پشت سرم توجه نکردم 

دور از چشم خانواده اش از در اصلی رفتم بیرون ، سریع کفشام رو پام کردم ، پله هارو یکی دوتا رفتم پایین .

تند تند با عصبانیت قدم برمی داشتم 

نم نم بارون رو روی صورتم حس کردم همراهش اشکام رو صورتم جاری شد  اینم شد زندگی برای من ؟

داشتم از خیابون رد میشدم و به اطرافم نگاهی ننداختم با صدای بوق ماشین ، ترسیده سر بلند کردم و تند دویدم طرف مختلف که خوردم زدم  از سر درد آخ بلندی گفتم. 

شدیدا زانوم درد می کرد نگاهی انداختم شلوارم پاره شده بود خونریزی می کرد ، روی عابر نشستم وضعیتم کاملا مثل اسیرا بود اما دلم به حال خودم سوخت. 

دستم رو روی زانو سالمم گذاشتم سرم رو هم روش آروم گریه کردم ، قطرات اشکم باهم مسابقه گذاشته بودن یکی پس از دیگری ، خوب خدای من اگه من و میبینی چرا میزاری زندگیم همینطوری تباه شه ؟

طلاق خانواده ام کم بود ، حالا خودمم طلاق بگیرم ، دیگه همه چیز برای بدبخت شدنم تکمیل شده! هم دختر طلاقم هم خودم مطلقه ام. 

فقط نمیدونم خدا برای چی گذاشتی پا به این دنیای بی رحم بذارم ؟

بینیم رو کشیدم بالا که یدفعه صدای ترمز ماشینی رو نزدیکم حس کردم ، سرم رو آوردم بالا . دیدم تار بود اما با شنیدن صداش فهمیدم خودشه. 

_چرا اومدی ؟ برو به لاله ات برس دیگه ؟ قشر ما که تو چشم شما پَستِِه . 

_آهو ساکت شو ایت چه خزعبلاتی میگی ؟ 

دستم و گرفتم که از دستش کشیدم بیرون ، بی رمق از رو عابر بلند شدم و سعی کردم لنگ لنگان ازش دور شم. 

دستم از پشت کشیده شد. 

_پات چی شده. 

با صدای نیمه بلند گفتم

_ولم کن. 

 دستم رو روی زخم زانوم کشید که جیغ خفه ای کشیدم . خواستم راهم رو بکشم برم که احساس کردم رو هوام . 

_حتما باید به زور بغلت کنم بلکه توجه ای به ادم کنی .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🦋

 🌸🌸

 🌸

با صدای بغض دار گفتم 

_آخرش چی ؟ ها؟ واقعا با چه هدفی با من ازدواج کردی امید ؟

جوابی نداد در ماشین و باز کرد و من و داخلش نشوند ، اما طوری در و محکم بست که از جا پریدم .

خودش هم نشست داخل ماشین 

_چه مرگت شد تو یدفعه ؟ ها؟ 

_اون چه حرفایی بود که من شنیدم ؟

_آهو بس کن مگه قراره اون هرچی بگه من انجام بدم؟

_آره میدونی چرا ؟

مکثی کردم و ادامه دادم

_چون تو اون و دوست داری !.

اخم و دندون قروچه ای کرد 

_باز که گفتی ؛ هر چی هم بود برای گذشته بوده انقدر تکرار نکن. 

سرم رو انداختم مایین و مشغول بازی کردن با انگشتای دستم شدم ، دوست نداشتم ببینم امید همسر من ، چشم و گوشش دنبال یکی دیگه باشه . عصبانیت حقم نبود؟

ناخودآگاه اشکام دونه دونه چیکه کردن ، دست خودم نبود نمیتونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم .

امید دستش و زیر چونم گذاشت و سرم رو آورد بالا. 

_دِ آخه چرا گریه میکنی تو ؟

هق هقم اوج گرفت آروم بغلم کرد ، گفت

_من فقط تورو دوست دارم عزیزم .

اومد عقب اشکام رو پاک کرد صورتم رو با دستاش قاب گرفت. 

_نبینم دیگه گریه کنی ها! 

به چشماش نگاه کردم ، اما اون حسی که میخواستم رو توش نمیدیم ، چشمایی نبود که علاقه و عشقی رو ازش ببینم.

شاید داشتم باز تند میرفتم . خواستم حرفی بزنم که لبام داغ شد. 

دستش و گذاشته بود پشت گردنم و با ولع میبوسید ، با دست آزادش من رو به خودش نزد یک کرد. 

اومدم عقب 

_چرا همراهی نمیکنی ؟

_امید الان کجاییم؟ 

_هرچی حالا ، شیشه ها دودیه . 

_نه من اینطوری معذبم. 

_مهم نیست من یه دلی از عذا در اوردم. 

با اخم رو ازش گرفتم. 

_منظورم این بود دلم نیومد از اون لبای خوشکل قلوه ای دست بکشم زنم و نبوسم کی و ببوسم ؟

داشت ماست مالی میکرد که تا حدودی هم موفق شد . لبخند محوی از حرفش زدم. 

_دیگه نه قضاوت کن نه گریه ، خوب ؟

_باشه.

_نشنیدم .

بلند تر گفتم 

_باشه 

_نچ نشنیدم .

زدم به بازوش 

_اِ امید دیوونه شدما . سمعک بخرم برات ؟

تک خنده ای کرد 

_خواستم اذیتت کنم. 

چشم غره ای رفتم براش که یاد میشا افتادم. 

_امید آدرس خونه رو میگی دقیق برای دوستم میخوام ، دلش برام تنگ شده منم متقابلا ، میخواد بیاد ببینمش .

_باشه بعدا برات اس میکنم .

_ممنون. 

لاله 

رو به مامان که کنار زندایی ونوس نشسته بود گفتم 

_عروس ، عروسی که میگفتین این بود ؟

بابا ، با اخم گفت

_چطور؟

_به نظرم که هر کی هم سطح خودش این دختر اصلا به ما نمیخوره ! نه آداب معاشرت نه طرز حرف زدن نه…… 

بابا عصبی نگاهم کرد 

_برو اتاقت این چیز ها به تو ربطی نداره دختر ، تو هنوز کوچیکی . آروم طوری که بشنوم گفت

_حداقلش عاقل تر از توهست

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 با اخم از جام بلند شدم و رفتم داخل اتاق ، حالا انگار اون دهاتی تحفه اس. 

با لبخند به سمت موبایلم رفتم 

یواش یواش امید ، یواش یواش میگرمت تو دستم. 

شماره اش رو گرفتم بعد از پنج بوق بلاخره صداش پیچید 

_سلام 

با عشوه گفتم 

_سلام جان دل ، رفتی دنبالش چی نصیبت شد؟ 

_لاله ، ببین دوست ندارم الان آهو بفهمه دارم باهات حرف میزنم و ناراحت شه خوب ؟ من نمیخوام این رابطه رو. 

_ببین امید حرفون نصفه موند ، بگم که از اون دختر هیچی بهت نمیرسه بعد ها. 

_منم نمیخوام چیزی برسه ، آرامشم کافیه .

_آرامشت هم گرفته میشه امید ، از من گفتن از تو شنیدن .

_خداحافظ. 

_بای .

گوشی رو پرت کردم رو صندلی ، اشکال نداره امید جونم بعدا ثابت میشه بهت ، نیاز نیست من کاری کنم .

تو آیینه به خودم چشمکی زدم. 

آهو

رو تخت دراز کشیده بودم ، امید پشت به من خوابیده بود. 

یعنی از دست من ناراحت بود ؟

آروم گفتم 

_امید

_هوم. 

با ناراحتی ادامه دادم 

_از دست من ناراحتی ؟

_نه بابا. 

_پس چرا پشت کردی ؟ از چیزی ناراحتی ؟

با لبخند برگشت رو به من 

_الان خوب شد. 

_آ .. آره. 

دستش رو دراز کرد و به بازوش اشاره کرد 

_سرت و بزار اینجا . 

نزدیک تر شدم و سرم رو روی بازوش گذاشتم ، به نقطه ای خیره بود 

_امید تو فکره چی هستی ؟

_هیچی . میگما 

_چی ؟

با چشمای ریز شده گفت 

_نظرت چیه بریم دبی ؟ هوم ؟

_من تا به حال خارج از کشور نرفتم. 

_حله پس ، یکمم میبینی چطوره ، خوب میشه .

لبخندی محوی رو لبم شکل گرفت

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 میشا 

 صبح با صدای ننه کلثوم از خواب بلند شدم . ای خدا. 

_بلند شو دیگه  دختر ، برو امروز این امتحان آخر رو بده تموم شه بره.  خمیازه ی بلند کشیدم و بی رمق از تشک بلند شدم با دیدن تخم مرغ روی گاز ذوق زده گفتم 

_ننه امروز خوب میخوای بهم انرژی بدیا آفرین هرروز اینطوری باشی خوبه ننه. 

با جاریی که دستش بود زد به کمرم 

_کم وراجی کن دختر ، در عوض ظهر استراحت ممنوعه اومدی باید نون درست کنی

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن