" /> رمان دختر طلاق پارت20 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۲۰

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

با چشمای درشت  آروم گفتم 

_نه کجا میخواد بره . 

_ کجا میخوای بری ؟ من با اون کاری ندارم اوم چیزه .

_چی ؟ 

با مکث طولانی جواب داد

_الو ؟ هستی ؟

نفس عمیقی کشید

_ دارم برات پول میارم .

_ن … نمی .. نمیخوام .

ابروهاش پریدن بالا

_نمیخوای که  داداشت شبا با شکم گرسنه بخوابه و مامانت از نداشتن دارو بمیره ؟

چیزی نگفت. 

_لوکیشن بفرست منتظرم. 

آهو

_لوکیشن و بفرست وقتی که فهمیدی دارن میان و کاری ندارن فرار کن سیمکارتتم بندار دور. 

اخمی کرد

_چی میگی ؟

پوزخندی زدم

_اون لاله به هیچ وجه بی دلیل پول نمیده ، چی شده دایه بهتر از مادر شده ؟ در ضمن اگر یکم دقت میکردی صدای مردونه رو میشنیدی ؛ ممنون که رو اسپیکر گذاشتی چون میدونستم همین روزا این اتفاق میوفته . 

رنگش پرید

_پیدام میکنن .

چشم غره ای رفتم 

_پوف از چی میترسی تو ؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

جوابی نداد 

بعد از چند دقیقه کار کردن با گوشی عصبی به اطراف حرکت کرد . 

حدود یک ساعتی گذشته بود که صدای بلند مردونه ای و به گوشم رسید 

_وای خودشه. 

سریع گفتم

_کی ؟ 

_اومد اومدن. 

قلبم تند تند تو سینه میکوبید انقدر خوشحال بودم که خدا میدونست . 

_برو از اینجا برو. 

با چشمای تر گفت

_خوبیت و فراموش نمیکنم حلالم کن . 

چشمام و بستم و چیزی نگفتم. 

وقتی که از کلبه رفت بیرون پشت سرش منم بیرون رفتم و با تمام وجودم اسمش و صدا زدم 

چند ثانیه نگذشته بود که صدای گرمش و نزدیکم احساس کردم. 

برگشتم که با چشمای پرش مواجه شدم. 

 لبخندی زدم و اشکام بی وقفه روی صورتم میریخت محو صورتی شده بودم که شکسته تر از قبل شده بود . 

شقیقه هایی که سفیدیش نشون از غم و غصه ای که خورده بود میداد .

هنوز باورم نشده بود که واقعا مردم جلوی رومه دستم و روی صورتش کشیدم آره خودش بود ؛ امید بود. 

بغلش کردم و عطرش و بو کشیدم .

دستش و محکم دور کمرم حلقه و  کنار گوشم زمزمه کرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ عروسک من دیگه جات امنه . 

نفسای عمیق کشید و ادامه داد

_آخ که چقدر دلم برای یه لحظه بغل کردنت تنگ شده بود . 

اشکام شونه اش و خیس کرده بود اومد عقب و پیشونیش و به پیشونیم چسبوند 

_الهی قریون چشمات بشم ، برای چی گریه میکنی ؟

_د… دلم بر .. برات تنگشده بود. 

دستاش و قاب صورتم کرد ، بوسه های ریزش مستم کرده بود احساس میکردم تو آسمونام قلبم بی قرار تو سینه میکوبید . 

این تپشا! 

خیلی وقت بود که هیچ خبری از این تپشا نبود  چقدر دلتنگش بودم. 

قلبی که بدون اون یه مرده بود و الان دوباره زندش کرد ، دوباره اون عشق و به هردومون بخشید.

داغی روی لبام حس کردم ، تب دار می بوسید و اینبار با علاقه قلبی که بهش داشتم همراهیش کردم . 

هردو مثل تشنه ای بودیم که صدها سال تو بیابون بود و به چشمه ای رسیده بود. 

دستم و روی سینه ستبرش گذاشتم قلبش بی محابا تو سینه میکوبید .

چند ثانیه بعد گه هردو نفس کم آورده بودیم لبای داغش و از روی لبام برداشت و گفت

_شرمنده اما به این دارو نیاز داشتم. 

لبخندی زدم رو پنجه وایستادم و پیشونیش و عمیق بوسیدم .

_سلام 

صدای آشنای کسی باعث شد سریع برگردم ، در کمال تعجب لاله بود . با لبخند محدی به هردومون نگاه میکرد 

_چقدر دلم برای دیدن عشق واقعی تنگ شده بود. 

چونش لرزید .

_ من هیچوقت لایق این عشق نبودم ، نمیدونستم این همه دیوونه همید

 🌸

 🌸??

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 کمی شک زده بودم این حرف و این قیافه آشفته از لاله بعید بود. 

 با بغض اومد نزدیکم که رفتم عقب. 

_ب .. بله ؟

خم شد و موچ پام و گرفت ، با گریه گفت

_ آهو التماست میکنم من و ببخش ، قول میدم از اینجا برم هیچ کاری به کارتون نداشته باشم . لطفا. 

شونه هاش و گرفتم و بلندش کردم اینبار که نزدیک تر بود با گوشه لبش که زخمی بود و گونش که زخم بود مواجه شدم 

_ تو از من میخوای ببخشمت ؟

با چشمای تر جواب داد

_ لطفا ، خواهش میکنم لطفا آهو . 

سرد گفتم

_به یه شرط 

آب دهنش و قورت داد با مکث کوتاهی گفت

_چ .. چی ؟ هرچی تو بگی .

نفس عمیقی کشیدم

_باید بری به پلیس اعتراف کنی به آدم ربایی که کردی . 

رنگش پرید ، با شک گفت

_چ .. چی ؟

ابروهام و دادم بالا

_مگه نمیخوای ببخشمت. 

چونش لرزید ، چشماش و بست و سرشو تکون داد .  به امید نگاه کردم. 

نیمچه لبخندی زد ، دستم و گرفت حرکت کردیم . لاله تو فکر بود و پشت سرمون حرکت میکرد .

_فکر نمیکردم این و حرف و بزنی .

همونطور که تند تند قدم میزدیم جواب دادم

_کم عذاب نکشیدم .

بعد از مکث کوتاه گفتم

_ و این رفتارات برام عجیبه .

با بغض جواب داد

_باور کن اون آدم قبل نیستم ع…. 

_منم نمیتونم به این راحتی ببخشم لاله باید مجازات بشی تو ، تو از وضع مالی چند نفر سوء استفاده کردی ؟ چند نفر و خریدی ؟ 

جوابی نشنیدم . به ماشین رسیدیم که امید به لاله اشاره کرد که بشینه .

وقتی نشست گفتم

_چطور آوردیش ؟ چرا فرار نکرد ؟ چرا زود واکنش منفی نشون نداد ؟ انگار قبول کرد. 

_حتما قبول کرد ، چون اگه قبول نمیکرد باید مرگ و انتخاب میکرد . 

 با چشمای درشت نگاه کردم که گفت

_بشین اونجوری نگاه نکن

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

میشا 

چشمام و باز کردم که صدای شاهین و شنیدم

_میشا ، دختر خوب چی شد ؟

بلند شدم 

_چی چی شد ؟

که پشت بندش گفتم 

_خواب دیدم شاهین آهو بر…. 

_سلام دوست بی جنبه خودم تو که اینطوری نبودی .

نفسای بلند کشیدم

_آ.. آهو تو زنده ای ؟ 

با لبخند تند تند سرش و تکون داد بی اختیار بلند زدم زیر گریه و با دو پریدم بغلش اون میخندید و من گریه میکردم

_دیوونه این بازیا چی بود ؟ به خدا تا مرز سکته رفتم . 

با خنده جواب داد

_ بسه دیگه آب دماغتو کم فین کن رفیق قدیمی .

با حیرت گفتم

_تو همه چی یادته . 

اوهومی گفت که تو بغلم فشارش دادم 

_ای قوربونت بشم من چند روز نبودنت به یه درد خورد. 

با مشت به کمرم زد ولی من خندیدم

با صدای تارا به خودم اومدم

_بسه خفه اش کردی میشا .

_دلم براش پر کشیده بود. 

صدای امید و شنیدم

_من که منم انقدر محکم بغلش نکردم ولش کن زنمو. 

با لبخند دندون نمایی از بغلش اومدم بیرون به صورتش نگاه کردم زیر چشماش گودی افتاده بود  چهره اش خوب نشون میدا که چقدر عذاب  کشیده .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🦋🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 تارا با لبخند کمرنگی گفت

_از اون موقعی که اومده یه سره این بغل اون بغله.  صدای  عصبی و پر غصب  امید باعث شد  که جدی بشیم

_دخترا ، شاهین برید پایین بگین اون پرده های سیاه و بنر و … هر کوفتی که حالم و بد میکنه رو جمع کنید فضای خونه باید بشه فضای قبلی که بود . 

در همین حال کنار گوش آهو گفتم

_باید همه چی و از سیر تا پیاز برام تعریف کنی و قسمت مهم واکنش ونوس خانوم. 

لبخند ریزی رو لبش اومد و چشمکی زد سریع با بقیه از اتاق رفتن بیرون و اینبار باز با امید تنها شدم. 

نشستم رو تخت و با تاجش تکیه دادم  با چشمای ریز شیطون نگاهم کرد و اومد نزدیکم رو تخت دراز کشید سرش و روی زانوهام گذاشت. 

به چشماش نگاه کردم که میخندیدن 

_چرا انقدر قرمزن حالا. 

در حالی که دستم و تو دستش گرفته بود گفت

_از کسی که یک ماه درست و حسابی نخوابیده باشه توقع بیشتر داری .

خم شدم و پیشونیش و بوسیدم 

_امشب هردو با آرامش میخوابیم . 

با حالت زاری گفت

_ننه مگه میزاره ؟ 

بلند زدم زیر خنده ، ادامه داد

_ بیشتر از همه برات گریه کرد صدای جیغ و دادش هنوز تو گوشمه. 

لبخند تلخی زدم 

_میدونم خیلیا تو این ماجرا سختی کشیدن انا همه چی تموم شد. 

_آهو ؟

_جونم ؟

بی مقدمه گفت

_از فردا میریم دنبال کارای عروسی .

چشمام درشت شد

_چی ؟

تخس نگام کرد

_من نمیدونم دیگه ام اصلا تحمل ندارم میخوام تا این هفته ازدواج کنیم .

_امید عج….

بی توجه به حرفم گفت

_دوستم داری یا نه ؟

ابروهام و دادم بالا

_خودت میدونی یه چیزی بیشتر از دوست داشتن. 

لبخند مغروری زد

_پس حرف نباشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 *****                             

_اِ کجا میری بیا این طرف. 

میشا غرولند گفت

_آخه عروسی سه نفری ؟ 

با چشم غره ای که رفتم لبخند دندون نمایی زد که تارا با خشم گفت _میشا ناراحتی ؟ واقعا که ، همه آرزوشونه همچین اتفاقی برای خودشون و دوستاشون بیوفته باهم. 

آروم گفت

_خوب اخه خسته شدم چقدر بگردین برای یه لباس عروس. 

نفس بلندی کشیدم

_ یدونه دیگه انتخاب کنیم حله. 

با دیدن به لباس عروس مدل ماهی که زیر زانو تنگ و پایین به بعدش حالت پف داشت ،  آستین توری بلند که سرشونه هاش خالی بودن و روش کلی کار شده بود با ذوق گفتم

_اون عالیه .

دست دو تاشون و کشیدم که خانومی اومد سمتمون و منم زود انتخابم و گفتم . تارا و میشا از انتخابم خیلی راضی بودن. 

با سختی لباس عروس و تنم کردم آستیناش چون تورش کشی نبود یکم اذیتم کرد اما راحت پوشیدم .  زیپ و چون دستم نمیرسید نبستم 

در اتاق و باز کردم که مسئول اونجا با نگاه تحسین آمیزی گفت

_برای خودت ساخته شده عالیه مهشره دخترم. 

میشا جیغ خفه ای کشید

_وای چه ناز ، خیلی بهت میاد .

تارا چشمکی زد

_به نظرم که این و بگیر چون واقعا به تنت نشسته واقعا دیدنی و جذاب ، عالی عالی .

لبخند دندون نما و چرخی زدم

_با این تعریفی که کردید مگه میشه نظرتون و رد کرد؟ 

_بدو سریع لباسات و بپوش آقایون کافی شاپ منتظرنا آهو. 

لبم دندون گرفتم

_خوب شد گفتی میشا الان عصبی میشن چهار ساعته اونجان وای .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸 🌸🌸

 🌸

تارا 

از گریه های مادر آهو حالم دگرگون میشد خیلی بد بود ، حتی اگه مادر واقعیشم  نباشه بازم بزرگش کرده بود. 

صدای میشارو کنارم شنیدم

_وای امید چرا دیروز انقدر از لاله شکار بود ؟ حتی خونه ام نیومد ، یعنی چی شده ؟

ابروهام و دادم بالا

_والله این و باید از ونوس خانوم بپرسیم  ؛ ونوس خانوم نفت و امید آتیشه . خیلیم دوست داره انگار شدت این آتیش و بیشتر کنه. 

گوشیش و برداشت و شماره امید و گرفت

_چرا داری زنگ میزنی ؟

نفس عمیقی کشید

_این بدبخت دو شبه نیست هیچکسی ام یه زنگ نزد حتی شاهین ، آدم دلش میگیره به خدا. 

همون لحظه شاهین اومد که میشا گوشی و داد دست من  بعد از یه بوق صدای شادش به گوشم خورد

_س .. سلام کجایی برادر من همه نگرانیم .

_نه دارم میام نگران نباشید .

با اخم گفتم

_ ببخشیدا اما حداقل داری با من حرف میزنی انقدر شاد نباش ، چون فکر میکنم خیلی با اون خانوم مثلا محترم خوش گذشته. 

با جدیت گفت

_دیگه این حرف و نشنوم تارا بخاطر احترامی که برات قائلم چیزی نمیگم الان میام خونه میفهمی همه چی و. 

و قطع کرد ، وا حرفم انقدر تلخ بود والله که نبود نذاشت چهل دختر بشه بعد بره خوش گذرونی با لاله بعد میگه دیگه نشنوم . 

از جام بلند شدم و رفتم پیشمیشا بعد از توضیح دادن اشکتو چشماش حلقه زد

_چی شده ؟ 

_نذاشت  چند روز دیگه بگذره بعد بره غلطاش و بکنه ؟ بیچاره آهو که فکر کرد آدمه. 

سری تکون دادم

_حالا بزار بیاد میفهمیم چه خبره قضاوتم نکنیم .

با صدای نیمه بلند گفت

_دیگه چی تارا خدا نگذره ازش. 

خواستم چیزی بگم که در خونه باز شد . در کمال تعجب با چهره رنگ پرید و  پریشون لاله مواجه شدیم . کم مونده بود چشمام از حدقه بزنه بیرون . بی هیچ سلامی از پله ها رفت بالا .  این چرا اینطوری شده بود ؟ 

_وای تارا دیدی ؟ 

گیج جواب دادم

_آره یه خبرایی هست. 

به سمت در رفتیم 

_بزار برم حیاط من صبر ن…..

با دیدن دختر رو به روم  تو جام خشک شدم . چشمام و بستم  و یه بار باز کردم . نه صحنه رو به روم بودن سکوت بزرگی خونه رو احاطه کرده بود . 

میشا بعد از دو دقیقه از شدت شک و ترس قش کرد که شاهین و یکی از فامیلاشون برای بهوش آوردنش کمک کردن ولی من میخکوب شده بودم. 

صدای گوش نوازش باعث شد بغض کنم 

_تارا ؟ نمیخوای بغلم کنی ؟ 

دستاش و باز کرد . چونم لرزید رفتم نزدیکش و محکم بغلش کردم 

_آهو کجا بودی ؟ به خدا تو شوکم باورم نمیشه واقعیه این اتفاق . وای وای دختر  یعنی همش نقشه بود. 

_قضیه داره. 

_آهو دخترم. 

اومدم عقب اینبار با دیدن این صحنه نتونستم حودم و کنترل کنم اشکم تند تند میریخت فرشته خانوم با گریه سر آهو رو نوازش میکرد و صورتش و میبوسید . 

آهو ام معلوم بود بغض کرده . 

صدای امید و کنارم شنیدم

_قضاوتت برطرف شد ؟ 

نگاهش کردم

_واقعا عاشق واقعی تویی ، حتی اگه آهو ام زنده میبود هیچوقت فکر پیدا کردنش به ذهنم خطور نمیکرد با این برنامه ها . هیچی نمیتونم بگم جز تشکر .

لبخندی زد 

_اینبار میبخشمت .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

در رو بستم اما هنوز از ذوقمم کم نشده بود بلکه بیشترم شده بود ؛ زود لباسم و عوض کردم . رفتم بیرون .

دلم نیخواست لباس عروسم و بخرم چون خرید و اجاره اش فقط چهارصد تومن اختلاف بود . 

با مشورت تارا و میشا تصمیمم و قطعی کردم ، بهترین لباس عمرم و خریدم .

داشتیم قدم میزدیم کهتارا لب از لب باز کرد

_خیلی روزای خوبی و دارم میگذرونم به نظرم بهترین روزای عمرمن. 

میشا با لبخند کوچیکی گفت

_دقیقا میدونی خیلی روزای دوست داشتنی ان  اما…. 

_اما چی ؟

_این روزارو پنجاه درصد تا هفتاد درصد مدیون توهستیم .

با چشمای درشت نگامون کرد 

_من ؟ چرا ؟

میشا ادامه داد

_تو آهو رو به زندگی برگردوندی آهو و تو باعث شدین من شاهین و پیدا کنم . 

تارا ریز نگاهمون کرد

_شما دوتا ام راستین و بهم برگردونید . 

آروم کفتم

_بازم ازت ممنونیم تارا. 

_همچنین دوستای خوب و همیشگی .

همون لحظه گوشیم زنگ خورد . امید بود سریع جواب دادم

_جانم داریم میایم .

_کجایید فسیل شدیم اینجا .

تک خنده ای کردم

_نزدیکیم دیونه .

_زود  زود. 

باشه ای گفتم و قطع کردم . چند ثانیه ای تو سکوت قدم میزدیم میشا با کنجکاوی گفت

_راستی ونوس خانوم و نگفتیا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 ??🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸🦋🌸

 🌸🌸

 🌸

 پوزخندی زدم 

_دلش نمیخواست اما با اجبار امید ناچار بغلم  کرد و براش خیلی عجیب بودم انگار . فرداشم که امید خیلی خوب

تمام ناراحتیام و از مامانش جبران کرد

_چطور ؟

عینکم آفتابیم و زدم رو چشمم

_یا زنم و قبول میکنی یا منم فراموش میکنی از این به بعد از گل نازکتر بشنوم ازش دور من و باید خط بکشی مامان

 .

تارا و میشا خنده بلند کردن صدام و از حالت مردونه دراوردم و زدم زیر خنده

_البته البته اونم بزرگتره بازن هرچی باشه مادر شوهره دیگه بچه ها یکم باید سخت بگیره یه مقدارم ناراحت شدم. 

ماشینی کنارمون نگه داشت بدون این که نگاه کنم گفتم

_برنگردید  زود بریم خجالتم نمیکشن . 

تند تند راه میرفتم و تارا و میشا هم پشت سرم ، یارو رسما ول کن نبود بعد از پنج دقیقه با حرص وایستادم . تند برگشتم و یه سنگ از زمین برداشتم که پرت کنم صدای داد امید به گوشم خورد

_اِ آهو عشقم نکن منم. 

با غضب رفتم سمتش 

_امید یعنی چی این کارا مگه بچه ای مرد گنده ؟

ابرو داد بالا

_یه ماچ بده خوشکلم مرد گنده چیه من الان روحم نوزاده. 

زدم رو تخت سینش و هلش دادم داخل ماشین و در حالی که در صندلی عقب و باز میکردم گفتم

_خجالت بکش یه نفر دیگه پیشت نشسته. 

با شیطنت برگشت سمتم ، میشا و تارا هم کنارم نشسته بودن و من وسط بودم 

_ اونم خودش بدتر از منه منتها. 

برگشت سمت شاهین

_این خانوما تازگیا سرسخت شدن هرکی و دیدیم اینطور بود نه. 

_اره به خدا داداش. 

میشا صداش دراومد

_چشمم روشن  با کیا بودی ؟ من پیاده میشم .

صدای خنده شاهین ماشین و لرزوند

_قربون غیرتت بشین عزیزم شوخی کردم

تارا با تعجب گفت

_بابا دعا کنید شما راستین قوربونش بشم که انگار اصلا هیچ کسی وجود نداره معلوم نیست کجاست.  امید ماشین و روشن کرد و در همون حال گفت

_خونه رفت زود ، گفت ببرمت اونجا کار داشت وگرنه میخواست بیاد . 

_خیر باشه اتفاقی که نیوفتاده ؟ واقعا…. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🦋🌸

 🌸🌸

 🌸

_نه بابا. 

بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه تارا رسوندیم و از اون طرف یک ربع طول کشید تا میشا و شاهین و برسونیم .

فردا روز مهمی برای هممون بود. 

_امید جون نذاشتی برامون ، یک هفته رو تمان وقتمون رفت برای عروسی .

بهم اشاره کرد بشینم جلو. 

بلند شدم و پام دراز کردم سمت صندلی شاگرد و بعد از کلی جون دادن نشستم. 

چشمام و بستم و محکم نفس عمیق کشیدم که گونم داغ شد . لبخند کوچیکی زدم 

_شیطون شدیا .

_نه فقط یکم بیشتر از حد معمول خوشحالم ۰ 

 **                            

با ذوق در آرایشگاه و باز کردم و رفتم بیرون . حیرت زده خیره شده و بهم یه جورایی محو بود که فیلم بردار تک سرفه ای کرد با نگاه تحسین آمیزی اومد نزدیکم و دستم و بوسید

_قربون خانوم خوشکلم بشم. 

_سلام خوشتیپ .

لبخند ریزی زد دستم و گرفت و آروم و با ناز سمت ماشین حرکت کردم . امید انقدر ناهماهنگ بود که چند بار تکرار کردیم و اخرا اعصابش ریخت بهم . 

دنباله  لباس عروسم و داخل ماشین گذاشت و خودش نشست. ماشین خیلی زیبا با رز قرمز به شکل قلب کار شده بود و توش پر بود خیلی قشنگ شده بود. 

_ خانومم خیلی خیلی مهشر شدی  . حق میدی امشب شیطونی کنم دیگه؟

 

دخِتر

_ا امید .

لپام گل انداخت ، گوشه ای نگه داشت و لبام خیره شد

_ این آرایشگر فکر کرده این لعنتی پر رنگ تر باشه من عاشق تر میشم خبر نداره عاشق خانوم بودنتم اینارو که همه دارن . نگاه چه جیگری ام زده

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

دستی و روی بازوم حس کردم

_امید بیا یه لیوان آب بخور. 

لیوان و از دستش گرفتم ، یه قورت خوردم و به دیوار رو به روم خیره شدم با عصبانیتی که ناشی از حرفای شاهین بود گفتم

_شاهین برو بیرون .

_باشه باشه. 

برق و خاموش کرد و رفت بیرون .

آهو 

با همون گریه فریاد زدم

_فکر کردی باور میکنه ؟ خیلی احمقی .

خنده بلندی کرد

نخند لعنتی نخند خنده هات برام حکم بغض ، زجر ، عذاب و داره. 

_میدونی حالم ازت بهم میخوره ، با دیدن چهرت عقم میگیره ، کثیفی و حیوون صفتی ازت میباره .

بیخیال گفت

_هرکی یه جوره من به طرز دیدت کاری ندارم 

با مکث کوتاه گفت

_خانومم. 

کوبیدم رو دیوار چوبی 

_من هیچوقت خانوم تو نیستم میشنویی ، میشنوی عوضی .

نفس نفس میزدم و اشک میریختم که گفت

_آهو خانوم پرونده شما برای همیشه بسته شد. 

ابروهام رفت بالا

_اونوقت کی گفته اینو؟

مجددا خنده ای کرد که با غضب چشم تو چشمش نگاه کردم.

_عزیزم بزار بگم تا دیگه گریه های الکی نکنی و امید واهی نداشته باشی . یه دختر و پیدا کردن که چهرش تا حدودی شبیه تو هست و مرده . صورتشم زخمی کنن چیزی مشخص نمیشه که میشه ؟ نا سلامتی افتادی تو دره! و دو روز دیگه مردم حلوات و میخورن .

دنیا رو سرم خراب شد ؟ چی میشنیدم؟ مگه ممکنه ؟ با تعجب ، ترس ، ناراحتی زمزمه کردم

_چی میگی ؟

پشت کرد بهم و قدم زنان گفت

_حالا باز میتونی باز گریه کنی! 

با صدایی که به سختی شنیده می شد گفتم

_چرا دروغ میگی ؟ اون دختر مگه خانواده نداره ؟ چی میگی ؟ اون و بزنن جای من ؟ مگه همچین چیزی میشه ؟ مگه اون بیمارستان مسئول نداره ؟ چرا رو هوا حرف میزنی .

ابروهاش و داد بالا

_عزیزم چرا انقدر ساده ای ؟ پول خیلی مهمه سر دسته اصلی که باعث برگردوندن تو به منه همه چیز و با پول خرید

 .

چونم لرزید

با مظلومیت نگاش کردم

_راست میگی ؟

 دلم برای خودم سوخت ، برای این وضعی که سرنوشت برام ساخته بود .

انگار تلنگری خورد ، جلوم نشست

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸??🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸  🌸🌸

 🌸

_چرا گریه میکنی آخه. 

با چندشی ازش فاصله گرفتم

_دور شو ازم. 

امید 

اون کار تصادفم کار لاله بی همه چیز بود پسر ، چرا شک میکنی که کاره اونه ؟ آره آره میکشمت دختره ی بیشرف .

یک ساعتی بود که صدایی نمیومد و نشون از خواب بودن بقیه بود . در و باز کردم و خیلی سریع از خونه رفتم بیرون . نمیتونستم منتظر آسانسور باشم برای همین تند تند پله هارو رفتم پایین . 

بعد از دو دقیقه بلاخره به ماشین رسیدم و سریع از پارکینگ  خارج شدم و با سرعت زیادی به سمت خونه عمه حرکت کردم ؛ راه نیم ساعته رو توی ده دقیقه رسیدم .

بدون این که ماشین و خاموش کنم پیاده شدم ، دستم و ممتدد روی زنگ گذاشتم که صدای خودش و شنیدم

_ چته مگ…. اِ امید تویی ؟

با صدای نیمه بلند گفتم

_باز کن. 

فکر کردخبریه با خوشحالی گفت

_چشم. 

در که بازشد با دو پریدم داخل ، تند تند حیاط و رد کردم و پله هارو رفتم بالا که در بازشد. 

هلش دادم داخل

_خوبی عزیزم ؟ 

به خونه نگاه کردم کسی نبود

_دنبال مامان اینایی ؟ نیستن رفتی استرالیا .

ابروهام رفتن بالا

_اِ نیستن چرا ؟ چرا نیستن که ببینن میخوام دخترشون و بکشم.

خواست حرفی بزنه که باتمام وجودم زدم تو گوشش ، پرت شد زمین .

بازم فرصت ندادم و طرف دیگه صورتش و با سیلی سوزوندم . زد زیر گریه 

_چیکار میکنی وحشی .

از گوشه لبش خون اومده بود دلم یکم خنک شد ، دست بردم سمت گلوش

_کجاست ؟ آهو رو کجا قایم کردی هان ؟ دنیا دنیا بگن مرده باور نمیکنم چون من با تو بزرگ شدم ذاتت و میشناسم . برای بدست اوردن چیزی دست به هرکاری میزنه حتی به قیمت از دست دادن پدر و مادرت. 

چشماش درشت شدن

_چی میگی ؟ 

فشار دستم و دور گلوش بیشتر کردم

_از کشتنت ترسی ندارم بلکه ذوقم میکنم یا بمیر یا بگو  با آهو چیکار کردی .

 ترس و تعجب و تو چشماش میخوندم داشت نگام میکرد و چیزی نمیگفت ، صورتش رو به کبودی میرفت که

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

🌸🌸 🌸 دستم از پشت کشیده شد 

_داداش خفه اش کردی ولش کن. 

با غضب هلش دارم 

_تو از کجا پیدات شد ؟ هان ؟ برای چی اومدی ؟ 

ناراحت نگام کرد

_امید باور کن با این کارا عذاب خودت و بیشتر میکنی . 

دندون قروچه ای کردم که صدای داد لاله رو شنیدم

_این حیوون چشه ؟ چرا من و میزنه ؟ من و بگو که میخواستم برگردم پیشش کمکش کنم آرومش کنم. 

خیز برداشتم سمتش و با فشار چونش و گرفتم

_توی لجن من و میخوای آروم کنی ؟ نه بابا دیگه چی ؟ پات و از گلیمت دراز تر نکن تا همینجاشم با دم شیر بازی کردی اونم بدجور امروز شاهین اومد اما منتظر باش لاله منتظر باش. 

مظلوم اشک میریخت ، دلم سوخت و باعث شد بیام عقب . دستم و از زیر چونش برداشتم . علامت انگشتم مونده .

شاید واقعا کاری نکرده بود و من داشتم الکی آزارش میدادم .

به سوئیچم که روی زمین افتاده بود چنگ زدم بی توجه به حرفای شاهین رفتم بیرون .

_کجا ؟ 

بازوم و از دستش کشیدم بیرون 

_یکبار دیگه من و دنبال کنی شاهین به اون خدا قسم نه من نه تو. 

ماشینی جلوی در نبود و نشون میداد بدون ماشین اومده ، هوف واقعا نمیخواستم دهن به دهن شم با شاهین . 

پشت فرمون نشستم و خیلی تیز کنارم نشست

_ببین امید هرچی ام باشه بدون مدرک نباید تهمت زد ، حالا اگه خیلی مطمئنی کاره اینه .

جوابی ندادم

_جواب بده خاموش نباش خوشم نمیاد .

با اخم نگاهش کردم

_خوب ، کی چی ؟ چیکار کنم . مدرک ندارم ، به درک حداقل میتونم بکشمش راحت شم که از این بغضم کم بشه که ها؟ 

با چشمای درشت نگام کرد

_چی میگی تو مگه دیوانه ای

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

یاد مادر و پدرم افتادم ، یعنی چقدر نگرانم شدن ؟ اصلا نگرانم شدن ؟  تک خنده ای کردم شایدم خوشحال بوده باشن که شرم کم شد از این دنیا . 

امید 

با اخم به لاله نگام کردم

_میشه دور فرار و خط قرمز بکشی ؟ سری بعد بدون تعارف از همون سیلی های قشنگ میزنم .

بغض کرد

_ خوب ، باشه. 

هلش دادم سمت در 

_یالا کفشات و بپوش . وای به حالت دور بزنی آدرس اش… 

سرش و آورد بالا

_اه بسه دیگه باشه گفتم که باشه. 

بعد از این که کفشش و پوشید فرصت نداد چیزی بگم و رفت داخل آسانسور. 

با دقت نگاهش کردم ، چطور جواب شوهر عمه رو میده ؟

_میدونی که به خانوادتم میگم .

ملتمسانه نگام کرد

_نه بابام. 

ابروهام و دادم بالا

_تو هرکه هردفعه بعد از هرمشکلی پشتوانه ات شوهر عمه بود ، اونم فهمیده همین قدر عوضی و مار تو آستینش پرورش داده ؟ 

سرش پایین بود و چیزی نگفت . بعد از رسیدن به پارکینگ زودتر از من رفت بیرون و داخل ماشین نشست . دیروز و امروز به اندازه تمام روزایی که گند میزد به زندگی بقیه تاوان داده بود. 

چون تا به دیروز هیچوقت ،  هیچ احدی حق نداشت بالاتر از گل به این خانوم بگه. 

البته شاید شوهر عمه بابت این کتکا شاکی بشه اما مطمئنم منطقی برخورد میکنه و میدونه دخترش مستحقه چنین چیزی هست. 

داخل ماشین نشستم و از پارکینگ رفتم بیرون .

_زنگ بزن بهش بزار رو اسپیکر .

بدون هیچ حرفی کاری که گفتم و انجام داد ، صدای مردونه ای به گوشم خورد

_بله ؟

_ س.. سلام آدرس جایی که هستی و برام بفرست. 

مکثی کرد و گفت

_چرا چیزی شده ؟ ببین بیای بیوفتی گردن من ، من میدونم و تو . من نه به کسی چیزی گفتم ن.. 

 .

آروم گفتم ازش بپرسه با اهو چیکار کرده 

_من مثل بقیه آدمات حیوون نیستم هرکاری داری خودت بیا انجام بده من باهاش هیچ کاری ندارم ، اص … اصلا فراریش میدم دستتم بهش نرسه چون مثل شماها نیست .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

سری به تایید تکون دادم . 

مامان و بابا اومدن نزدیکمون ، همراه با ننه گلسوم و چند نفر از فامیلای نزدیکمون باهم به اتاقی رفتیم که عاقد خطبه رو میخوند . 

یکی از آرزوهام قندساییدن عروسی دوستان بود و برآورده شده بود. 

عاقد یکم تعجب کرده بود که من و تارا که خودمون عروسیم شاهد  عقد میشا و یا همدیگه باشیم . نیمچه لبخندی زد

_پس امشب سه تا عروس و شادوماد داریم ؟

امید با متانت جواب داد

_بله حاج آقا. 

_انشالله مبارکا باشه. 

ننه و مامان پارچه ساتن سفید رو نگه داشتن من و تارا کله قندارو میساییدم .

بعد از سه بار تکرار بلاخره با شوق بله رو داد همه با شادی  دست زدیم و بعد از امضا و …. نوبت تارا بود تاراهم به همین منوال  اما من…. 

وقتی نشستم دقیقا یاد روزی که با امید ازدواج کردم افتادم 

* دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم آهو نوین

آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای امید فرهمند به صِدِاق و مهریه ٔ : یک جلد کلام الله مجید

یک جام آینه، یک جفت شمعدان

یک شاخه نبات

و مهریه معین ضمن العقد و بقیه به تعداد ۱۰۰۰۰ سکه ٔ  طلای تمام بهار آزادی رایج در جمهوری اسلامی ایرانکه تماماً به ذِِمه ٔ  زوج مُکرَّّم دِِین ثابت است و عنِدَالمُطالبِِِه به سرکار عالی تسلیم خواهند داشت.

و شروطی که مورد توافق طرفین بوده در آورم.

آیا بنده وکیلم؟

 جوابی ندادم 

_عروس رفته گل بچینه .

_  سرکار خانم آهو نوین

برای بار دوم عرض میکنم آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای امید فرهمند به صِدِاق  در آورم. 

آیا بنده وکیلم؟

_عروس زیر لفظی میخواد.

ونوس خانوم با یه گردنبند که روش یه دست سنگای کبود کار شده بود نزدیکم اومد. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_میخوای پاک میکنم الان خوب چرا غر میزنی . 

لبخند زد

_خوب بزار با یه تیر دو نشون بزنم. 

نرم و آروم بوسه ای که شیرین ترین بوسه شب میتونه باشه رو لبام زد و اومد عقب . چشمکی زد

_ سیر نشدم ازت ولی خوب حداقل لبت کمرنگ شد و خیالم راحت تر . 

خندیدم

_ اِ اذیتم نکن ، امید دیر شد به خدا بریم . 

_هرچی شما امر کنید .

خیلی زود رفتیم برای عکاسی و بعد از کلی ژستای سخت و دشوار تمام تلاشم کردم که عکاس بیخیال شه تا بریم چون الان تارا و میشا ام منتظر بودن که عکاس اجازه داد . 

بعد از گذشت حدود یک ساعت به باغ رسیدیم صدای کل ، دست ، سوت و جیغ کر کننده بود . 

خیلی دوست داشتم بدونم میشا و تارا چه شکلی شدن چون پیشنهاد تارا این بود که هم و نبینیم . 

ننه کلسوم اومد نزدیکمون و اسفندی دود کرد . 

از کلافگی امید میخندیدم

روی سرش سکه میریختن و این اعصابش و میریخت بهم. 

فیلم بردار اشاره داد که کم کم وارد تالار بشیم و اروم حرکت کنیم . امید کنار گوشم غر زد

_این دیوونم کرد آهو. 

از خنده لبام و روهم فشار دادم و چیزی نگفتم 

_میخندی باشه دیگه بخند. 

_چی بگم آخه ، همه عروسیا همین کارو میکنن دیگه این بدبختا ام هرچی بگن حق دارن سه نفرشون و گرفتیم گفتیم تا ورودی جدا باشه بعدش دیگه هر سه عروس و دوماد باشیم برای فیلم کارشون و سنگین کردیم . خسته میشن .

چپ چپ نگام کرد

_ خوشکل بامزه ، ما پولشون و دادیم دیگه این هرچی ما بگیم حقه والله. 

_مغرور. 

رفتم داخل تالار و بین مهمونا رفتیم  همه تقریبا آشنا بودن و همه رو میشناختیم . بعد از سلام و احوالپرسی  با ذوق رفتم سمت دوتا عروس نازی که دوستای من بودن . 

امید دستم و فشاری داد

_هرکاری داشتی بهم بگیا من رفتم. 

با لبخند گونش و بوسیدم و باشه ای گفتم . رفتم نزدیک بچه ها باورم نمیشد عروسی سه نفره گرفته بودیم! 

هردو خیلی دیدنی شده بودن و واقعا زیبا . موهای من شینیون باز و بسته بود و از پشت یکم باز و لخت ریخته بود دورم اما تارا میشا شینیون بسته .  آرایششونم کاملا کمرنگ و ملیح بود . 

آرایش منم تقریبا همونطور بود اما با فرق این که رژ من روشن تر بود . 

_دختر استرس گرفتم. 

تارا با خنده جواب داد

_برای من و آهو کاملا عادیه هیچ استرسیم نداریم انگار خودمون عروسی دعوتیتم .

با این حرفش پقی زدم زیر خنده. 

_حق دارین خوب. 

سریع گفتم

_دیوونه مام بدتر از توایم فرقی نداره که مخصوصا من میترسم همین الان یه اتفاقی بیوفته انقدر که کشیدم .

لبخند تلخی زد

_عوضش قوی شدی اما… 

تارا با غضب پرید وسط حرف میشا

_بسه بابا شب عروسیمونه ها این حرفا چیه ؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸  🌸🌸

 🌸

الحق که خیلی تو این موارد خوش سلیقه بود . 

امید گردنبند به گردنم بست و کنار گوشم زمزمه کرد

_از دستای سردت میشه فهمید یاد چه روزایی افتادی اما مطمئن باش خوشبختت میکنم .

_سرکار خانم آهو نوین

برای بار سوم عرض میکنم آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای امید فرهمند به صِِداق  در آورم. 

آیا بنده وکیلم؟

مکث طولانی کردم ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم

_با اجازه بزرگترا بله. 

امید فشار کوچیکی به دستم وارد کرد از چشماش میشد شادی و خوند. 

 بعد از جواب مثبا امید اینبار باز سوت و جیغ کر کننده ای بود که فقط چند نفره باعث این فضای شاد میشدن . «به مبارکی و میمنت و در پناه عنایات خاص امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پیوند آسمانی عقد ازدواج دائم و همیشگی ، بین دوشیزه محترمه سرکار خانم آهو نوین و آقای امید فرهمند  اجرا و منعقد می گردد. .

با هیجان بلند شدمامید با دستاش صورتم و قاب گرفت  و پیشونیم و بوسید .

_امشب خوشحال باش نمیخوام ناراحت ببینمت . 

لبخند کوچیکی زدم و چیزی نگفتم . 

تارا و میشا دست من ، راستین و شاهین هم دست امید و گرفتن . 

تالار چون مختلط نبود هرکدوم از  هم جدا شدیم . 

شادی و خوشحالی تو چهره میشا بی داد میکرد تارا هم تقریبا مثل میشا  . 

  منم خیلی خوشحال بودم اما میترسیدم که باز برام مشکلایی پیش بیاد و نتونم باهاشون دست و پنجه نرم کنم. 

تک تک فامیلا میومدن و با ما عکس مینداختن و خیلی لذت میبردم از این عروسی سه نفره. 

 وسط انقدر شلوغ بود که شک میکردم اینا مهمونای جدیدن شاید ؟ هیچ انرژیشون و از دست نمیدادن .

سه ساعت همه بی وقفه میرقصیدن  و ما هم سه دور رقصیدیم . تو این سه دور همه دورمون حلقه زدن. 

  کلی با میشا و تارا خندیدیم . بهترین شب عمرم بود . 

آخر شب بود هر سه نفر راهمون از هم جدا شد . با گریه از میشا و تارا ،  جلوی در خونه با اشک و بغض از مامان و بابا خداحافظی کردم. 

حالم خیلی زار بود احساس میکردم یه تیکه از تنم جدا شده بود. 

دلم برای روزای قبلم از همین امشب تنگ شده بود . 

تاجم و از روی سرم برداشتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن