" /> رمان دختر طلاق پارت4 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۴

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

 امید 

 با تعجب رفتم پیش مامان

_مامان داری چیکار میکنی ؟ با ابرو های بالا رفته گفت

_من دارم عروسم و یه مقدار تعلیم میدم که چی؟ 

پوفی کردم

_مامان داری دیوونم میکنیا ، اِ بسه دیگه .

اخمی کرد و با چشمای درشت گفت

_نفهمیدم ، چی گفتی ؟ من بس کنم. 

آروم تر ادامه داد

_همونطور که گفتم یا طلاقش میدی یا خودم یه کاری میکنم فرار کنه . اگر  مانع من بشی یا طلاق نگیری از ارث و اون کارخونه و …. همه چی محرومی . دارم قسم میخورم .

_مامان مطمئن باش نمیبخشت که داری رسما گند میزنی به زندگیم .

بلند شدم برم که یادم افتاد آهوم هم خونه اس ، رفتم اتاق دیدم دستش زیر چونشه و زیر لب با خودش حرف میزنه . _آهو. 

شک زده سرش و آورد بالا 

_ب.. بله 

_زود حاضر شو زود .  

سوالی نگام کرد که گفتم

_هیچی نپرس ، حاضر شو . من جلوی دراتاق منتظرم. 

از اتاق رفتم بیرون اما اصلا کوچک ترین توجهی به مامان نکردم یکم فکر کردم  من که به آهو علاقه مند نبودم. 

لاله رو دوست داشتم 

بلاخره که باید آهو رو طلاق میدادم ! اون دختر طلاقه تو حیطه کاریمم برام مشکله که بگن فرهمند همچین زنی داره. 

اما لاله  هم زیباییش هم لوندیش و هم خانواده و فرهنگش در سطح ما بود. 

طلاق شاید کار رو بهتر میکرد .

در اتاق باز شد که از فکر خارج شدم رو به آهو گفتم 

_بریم بیرون یکم دور بزنیم حرفم بزنم باهات. 

باشه ای گفت و جلو تر حرکت کرد به مامان نگاه کردم که لبخندی از سر پیروزی رو لبش بود ، بلاخره مادر بود دیگه شاید به فکر منه! 

چجوری به آهو میگفتم ؟ خدایا کمکم کن. 

از در رفتم بیرون منتظرم بود ، در آسانسور و باز کردم و رفتم داخل پارکینگ و زدم 

_کجا میخوایم بریم؟

_شاید پارکشاید کافی شاپ. 

_چرا میخوایم بریم ؟

_حالا میگم بهت. 

سری تکون داد ، در آسانسور و فشار دادم و رفتیم بیرون .

ونوس 

از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم ، سریع زنگ زدم به لاله. 

_سلام دخترم. 

_سلام زندایی خانوم ، چه خبر. 

_خبرای خوب. 

_نگید که موفق شدید آهو رو از اون خونه بیرون کنید ؟

لبخند پهنی زدم

_بیرونکه نه ، اما امید مثل این که میخواد قضیه طلاق رو باهاش در جریان بزار.  صدای جیغ کوتاهش رو پشت تلفن شنیدم 

_میدونستم زندایی میدونستم . خداروشکر. 

_آره عزیزم . کاری نداری ؟

_دیگه چیکار میتونم داشته باشه زندایی ج..

_دیگه زندایی نه مامان صدام کن. 

صدای خنده اش پشت تلفن پیچید 

_بله مامان جون کاری ندارم. 

_خدانگهدار. 

_بای

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو

 زنگ درو زدم که بلافاصله در باز شد طبق معمول طاهره خانوم ، که کمی باعث دلخوشیم بود.  _سلام دخترم چرا رنگ به رو نداری ؟ 

انگار منتظر همین حرف بودم ، بغضم ترکید و با صدای بلند زدم زیر گریه که طاهره خانوم وحشت زده بهم نگاه کرد

 .

_آهو ؟ آهو دخترم ؟.

نمیتونستم حرف بزنم ، بغلم کرد و کمکم کرد رو مبل بشینم ، همچنان گریه میکردم ، طاهره خانوم رفت آشپزخونه و چند دقیقه بعد با لیوان آب اومد نزدیکم .

_بیا ، آب بخور یکم آروم بگیر بعد تعریف کن. 

اشکام رو پاک کردم و یه کم از آب خوردم چند دقیقه ای حرفی نزدم که طاهره خانوم گفت. 

_آهو چی شده. 

بی مقدمه گفتم 

_امید میخواد ازم طلاق بگیره .

با صدای نیمه بلندی گفت

_چی ؟!

جوابی ندادم که ادامه داد

_مگه یچه بازیه ؟ تا همین چند ساعت  پیش که همه چیز خوب بود ، یدفعه ای چی شد؟ نمیفهمم .

پوزخندی زدم. 

_چه خیال خوشی دارین طاهره خانوم ، همش از روی ترحم بود اگه هرچی بود ، من ، من نه خانواده پول داری داشتم و دارم ، نه دختر زیبا و در حد امیدم ، نه مدل حرف زدن و رفتارم خوبه ، نه در سطح فرهنگ و خانواده امیدم اما برعکس من مثل این که دختر عموی امید همه چیز تمومه ، به نظرم امید لاله رو دوست داره طاهره خانوم ، چرا بذارم از هم دور باشن؟ 

این وسط مانع منم و من ، جرا مزاحمشون باشم طاهره خانوم؟

میرم حتما از زندگیش میرم ، چون به گفته خودش نه تو حیطه کاریش نه تو خانواده کسی نبوده که در سطح فرهنگشون نباشه و مورد دار باشه. 

بلند گفتم 

_آخه میدونید طاهره خانوم ؟ من دختر طلاقم باعث از بین رفتن آبروی امید میشم ، آخه باعث کسر شان که بدونن زنش دختره طلاقه. 

خندیدم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸  🌸🌸

 🌸

_ آخه از کجا معلوم که زنش خراب نبوده که مامان باباشم طلاق گرفتن ؟ همه خوبن فقط منی که خر و ساده ام چون مامان و بابام بخاطر اختلاف زیادشون طلاق گرفتن ، یه دختر پستم یه دختر کثیف نه؟

طاهره خانوم اشک تو چشماش حلقه زده بود 

_گریه چرا ؟ نه اشک نریز طاهره خانوم ، میدونید این دنیا ماله ما مورد دارا نیست ؛ نه من دلم برای همه دخترایی میسوزه که وضع من و دارن و… 

هق هق امون نداد ، با سختی ادامه دادم 

_هرروز خدا قضاوت بی جا بشیم ، نمیگذرم ، نمیگذرم از این روزا ، از کسایی که باعثن من گریه کنم ، از کسایی که باعث شدن این لقب روم بیاد، از کسایی که هزار جور فکر کثیف در موردم دارن. 

 طاهره خانوم اشک هاش بی محابا رو گونه هاش می ریخت تو آینه کوچیکی که روی میز بود به خودم نگاه کردم ، تقریبا دیگه چشمه اشکم خشک شده بود اما ، چشمای پف کرده و صورت قرمزم نشون دهنده حال خرابم بود. 

سرفه ای کردم ، طاهره خانوم همینطور اشک می ریخت . 

لبخندی زدم . چقدر مهربون بود !  فرشته بود ، یادم نمیاد روزی مادرم برام گریه کرده باشه یا غمم و بخوره. 

اما طاهره خانوم مثل مادر بود که همیشه با محبتش و مهربونیاش دل من و شاد میکرد .

ازجام بلند شدم و اشکاش رو از روی صورتش پاک کردم 

_گریه نکن توروخدا ، من نگفتم که گریه کنی خواستم خودم و خالی کنم فقط.  

با دستای سفید و چروکیده اش سرم و نوازش کرد و آروم گفت 

_نمیدونم خدا برات چه سرنوشتی رقم زده اما هرچی که هست انشالله خیره دخترم ، حیف دل پاکت که همه دارن میشکننش .

پوزخندی زدم 

_دیگه چه خیری طاهره خانوم ، زندگیم تباه شده شما میگین خیره؟

_نه ، اینطوری نگو دخترم ، پایان شب سیه سپید است . همیشه اینطور نمیگذره .

نفس عمیقی کشیدم 

_برای من فقط شبه سیاهه طاهره خانوم. 

 با لبخند گفت

_تموم میشه مطمئن باش ، برو یکم استراحت کن حتما خسته ای .

 سری تکون دادم و با قدمای بی حال به سمت اتاق رفتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

چشمام و بستم و محکم رو هم فشار دادم که بلافاصله کشیده شدم. 

چشم باز کردم ، همون دختری بود که تو ایستگاه دیدمش .

با عصبانیت گفتم 

_چیزی شده ؟

نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و با اخم گفت

_تو احمقی ؟ برای چی میخوای خودت و بکشی؟ نمیدونم چرا بعضی از جنسای مونث ضعیفن ؟ به خودت بیا این خنگ بازیا چیه ؟ گرگ باش زرنگ باش این چه کاریه ؟ تو اگه با خدایی باید بدونی خدا بنده اش رو بابت خوآزاری و کشتن نمیبخشه .

با حرص دستم و از دستش کشیدم بیرون گفتم

_اصلا من همه اینام ، که چی ؟ تو مگه از زندگی من خبر داری؟ من بدبخت تر از همه ام…. 

پوزخندی صداداری زد 

_مگه تو رفتی زندگی دیگران و دیدی ؟ اگه اینطوریه هیچکسی هم زندگی من و نداشته ، اِ حرف نزن دیگه همه بدبختی دارن مال یکی کم مال یکی زیاد .

دستش و داخل کیفش برد و کارتی درآورد. 

_بگیر این و اگه کاری ، درد و دلی چیزی داشتی بیا پیش خودم شمارمم هست مزونم هم میتونی بیای اما غالبا اونجا تنهایی و بیشتر دوست دارم اما ، تو میتونی بیای . 

با تعجب گفتم

_چرا من ؟ 

شونه هاش و داد بالا 

_نمیدونم شاید چون دختر خوب و ساده ای هستی دوست دارم باهات دوست باشم .

آروم گفتم

_اسمت؟

_تارا.

لبخندی زدم 

_اسم قشنگیه اسم منم آهو. 

لبخندی زد و دستی به معنای خداحافظی تکون داد و رفت ، چقدر عجیب بود ؟  هم رفتارش هم حرفاش. 

نفسم رو فوت کردم بیرون به سمت خونه کذایی حرکت کردم واقعا از این به بعد اون خونه برام جهنمه شایدم بدتر. 

امید 

نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ، نمیدونستم باید جشن بگیرم  یا عزا . شادیم بخاطر آزاد شدن دوباره ام و رابطه جدیدم که دوباره میخوام با لاله شروع کنم. 

غمی هم که داشتم بخاطر آهو بود که دلش رو شکستم و تقریبا عذاب وجدان میشه گفت! 

تلفنم زنگ خورد 

بدون توجه به اسم جواب دادم 

_بله؟

مامان بود 

_خوبی پسرم ؟ کجایی ؟چی شد؟

آروم گفتم 

_همونی که میخواستی ؟ بهش گفتم طلاق بگیریم ، الان خیالت راحته؟

صدای بهت زده اش رو از پشت تلفن هم میشد تشخیص داد. 

_واقعا؟ آفرین پسرم آفرین به کار درستت همیشه بهترین راه رو انتخاب میکردی .

با پوزخند گفتم

_آره دیگه مجبورم از بد و بدتر یکی و انتخاب کنم. 

جواب نداد بعد از چند دقیقه گفت 

_البته من از علاقه بین تو و لاله با خبرم برای همین به ضررتم نشده. 

_آره همه اینا درست اما بازی با زندگی و احساس اون دختره بدبخت درسته؟

_خودش خواست اینطور شه؟ حتی اگه پدر مادرش هم طلاق گرفته بودن اگه رفتارش مناسب بود قبول میکردم .

وقتی خونه  عمت رفتیم دسر میز قاشق چنگال و که بر عکس گرفته بود ، طرز خوردنشم اصلا مناسب نبود و مهم تر از همه تلفن جواب دادنش سر میز ، نظم شام رو بهم ری…

_کافیه مامان سردرد دارم من ، بعدا حرف میزنیم قطع میکنم .

_باشه پسر گلم برو . خدانگهدار

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

زیر لب آروم گفتم:

-سرما بخورم نخورم بمیرم زنده بمونم مگه برای کسی مهمه؟ رو به طاهره خانوم گفتم

-نه طاهره خانوم من عادت دارم از بچگی گرما رو دوست نداشتم. 

-اما اگه سرما بخوری من میدونم با تو سرم رو تکون دادم

-نه طاهره خانوم سرما نمیخورم ناراحت نباشید الان هم میخوام بخوام

طاهره خانوم نفسش رو صدا دار بیرون داد و گفت -باشه من میرم ولی اگه کاری داشتی صدام بزن اما بازم ناراحتی ته چشمای طاهره خانوم بود  از اتاق رفت بیرون . 

انگار واقعا داشتم سرما میخوردم ولی اصلا مهم نیست زیر لب آروم گفتم: -سرما بخورم نخورم بمیرم زنده بمونم  مگه برای کسی مهمه؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

داخل کافه نشسته بودیم ، رو به آهو که همچنان به اطرفش نگاه میکرد گفتم 

_سفارش بده. 

نگام کرد

_چی؟ من جیزی نمیخورم

باشه ای گفتم و حرفی نزدم آهنگ لایتی که تو کافه پخش میشد سکوت بینمون رو میشکست بعد از دو دقیقه آهو گفت

_امید میشه لطفا بگی برای چی اومدیم؟

صدام و صاف کردم نفس عمیقی کشیدم تا از استرسم کمتر بشه. 

_ببین آهو ، من به یه نتیجه ای رسیدم .

_چه نتیجه ای ؟

آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم طوری حرفم رو بگم که زیاد دلخور نشه. 

وای خدا خیلی سخته گفتن این حرفا که هرچند واقعیت محضن. 

_آهو من … من عاشق تو نیستم آهو اما نه این که عاشق نباشم اما خوب ، دوستت دارم ولی اون علاقه قلبی که باید نسبت بهت ندارم. 

فشردن دندوناش رو روی هم احساس کردم .سرم و انداختم پایین

_تو خانواده و حیطه کاریم کسایی رو نمیشناسم که خانواده شون مورد داشته باشن ، همسراشون اکثرا در سطح و فرهنگ خودشونن…. 

ابروهاش رفتن بالا با پوزخندی گفت

_خوب ، خوب کافیه انقدر مقدمه چینی و تحقیر برای چیه؟ بگو. 

چیزی نگفتم سکوت کردم اما بعد از یک دقیقه لب زدم 

_میخوام طلاق بگیرم ازت. 

نگاهش کردم لبخندی زد ، لبخندش به خنده تبدیل شد ، همونطور که چشماش از اشک پر بود گفت 

_شوخی میکنی دیگه ؟

نمیتونستم حرفی بزنم و ناچار سرم رو به نشانه نه چپ و راست کردم . 

 از روی صندلی بلند شد به میز خیره بودم که قطره اشکی رو میز افتاد و پشت بندش صدای حلقه اش روی میز پرت کرد که باعث جلب توجه ام شد . 

سرم رو آوردم بالا که با جای خالی آهو روبه رو شدم. 

لعنت ، لعنت ، لعنت  با مشت کوبیدم روی میز که صدای بدی پخش شد اما من عصبی بودم که با احساس و زندگی یه دختر بازی شده بود. 

آهو 

باورمنمیشد ، خدای من مگه وجود داره همچیم آدمایی ؟ در کافی شاپ و باز کردم ، با سختی خودم رو کشیدم بیرون .

قدمم سست بود پاهام یاری نمیکرد ، خیلی حال و روز بدی داشتم چشمم خورد به یه ایستگاه اتوبوس خودم رو رسوندم ، دستم رو  جلوی دهنم نگه داشتم و زار میزدم برای زندگی وقیحی که داشتم. 

چی دارم من ؟ واقعا من چی تو زندگیم دارم؟ به امید چی باید ادامه میدادم ؟ با دوتا دستام صورتم و پوشوندم شدت گریه ام هر لحظه بدتر میشد . 

دستی روی شونه ام حس کردم که با ترس نگاه کردم ، یه دختر جوون نگاهم کرد . با لبخند گفت 

_عزیزم ؟ چیزی شده ؟ میتونم کمکت کنم ؟.

بین اشک ، لبخند محوی زدم 

_نه نه ، نه اصلا ممنونم. 

از جام بلند شدم رو به همون دختر گفتم 

_ببخشید انگار گریم شمارو اذیت کرد شرمنده. 

_ن ….

_منظوری نداشتم. 

چیزی نگفت ، رفتم پیاده رو قدم میزدم ، قطره ای روی صورتم چکید سر بلند کردم 

_بارون! 

نفس عمیقی کشیدم و چشمام و روی هم فشار دادم که اشکام چیکید . شاید ، شاید مرگ بهترین حالت بود برای من.

از سمت پیاده رو به خیابون نگاه کردم ، ماشینی به سرعت داشت حرکت میکرد ، خدایا ببخشید ، معذرت میخوام خداجونم اما دیگه بریدم ، دوست ندارم دنیات و خدا .

پا تند کردم و از پیاده رو گذشتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 چشمام گرم خواب شدن.

                            *** جیغ زدم

_نه ولم کن. 

امید عصبانی محکم خوابوند تو گوشم که مرت شدم زمین ، قلبم تند تند میزد .

کمربندش و باز کرد برد بالا تا محکم باهاش بزنتم  که با جیغ خفه ای از خواب بلند شدم. 

عرق سردی از پیشونیم میریخت 

با شنیدن صدایی آشنا کنارم ، دستم رو روی قلبم گذاشتم 

_آهو ، چی شده ؟

نگاه کردم امید بود ،! یکم ترسیده رفتم عقب . یاد حرفایی که بهم زد افتادم سریع از رو تخت به بالش و پتویی که رو تخت بود چنگ زدم 

تند از اتاق رفتم بیرون ، چقدر از این اتاق و وجود امید حس خفگی و بغض بهم دست میداد! .

در اتاق و تند باز کردم و رفتم حال بالش و گذاشتم رو مبل و دراز کشیدم 

در اتاق باز شد  توجهی نکردم صداش رو بالای سرم شنیدم

_چرا اینجا خوابیدی ؟

بدون این که نگاهش کنم گفتم

_راحت ترم. 

با عصبانیت گفت

_یعنی وجود من اذیتت میکنه ؟

آروم گفتم

_نمیدونم شاید ، شاید آره. 

پوزخندش رو شنیدم و گفت

_همون ، این زندگی و بدبختیات حقته ، احمق. 

شکه شدم داشت به سمت اتاق میرفت که با بغض گفتم _خیلی پستی !.

جوابی نداد و رفت داخل اتاق . شونه هام از اشک میلرزیدن ، اشکام تند تند رو گونه هام میریختن ، خدایا  تا چه حد بنده ات میتونه پست باشه. 

لیوانی که رو میر بود رو با عصبانیت فشار دادم که تو دستم شکست.

حالیم نبود دارم چیکار میکنم فقط باید یه جوری عصبانیم رو خالی میکردم . اشکام میریخت رو دستم ، درد شدیدی رو حس کردم.

باعث که دستم و باز کنم 

انگار چشمه خون تو دستم بود از زیرش آروم چکه های خون میریخت .

من از درد و غم اشک میریختم ، از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. 

که صدای پایی رو شنیدم ، دستم و که میشستم دردم بدتر میشد ، خورده های شیشه تو گوشت دستم فرو رفته بود حالم خیلی بد بود. 

لیز خودم و نشستم کف دستشویی .

گریه امتمومی نداشت

 🌸

 🌸??

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

حالم زیاد خوب نبود اصلا آرامش نداشتم.

 هر ثانیه با فکر کردن به اون لحظه که امید داشت من رو تحقیر می کرد اعصابم بهم می ریخت.

گوشه اتاق نشستم  یکم با خودم با فکر کردم قراره آینده ام چی بشه؟ باید چیکار کنم؟ من میتونم تحمل کنم؟ اصلا امکانش هست؟ مرگ برای من بهترین چیزه یاد اون دختر توی خیابون افتادم بهم گفت آدمای بدبخت تر از تو وجود داره. 

شاید راست می گفت

شاید آدمای مثل من یا بدتر از من هم توی این دنیا هستن. 

در اتاق زده شد و لحظه ای بعد در باز شد.

سرم رو بلند کردم و با چهره چروکیده طاهره خانوم مواجه شدم.

رو به من با لبخندی از ترحم گفت:

-دخترم، چرا نمیخوابی؟چرا گوشه ی اتاق نشستی؟

سعی کردم به زور لبخند بزنم، نباید طاهره خانوم رو زیاد ناراحت کنم.

نباید اون رو درگیر زندگی خودم می کردم.

باید خودم ، زندگیم رو جمع و جور می کردم.

آروم گفتم:

-داشتم فکر می کردم طاهره خانوم. شما نگران نباشیدکاری نمیکنم.

با نگرانی گفت:

-آخه ترسیدم ، بعضی از دخترا تازگی ها کارای عجیب می کنن تیغ میکشن رو دستشون

لبخندی زدم

-مگه دیونه ام طاهره خانوم؟این چه حرفیه؟

سعی کردم از نگرانی درش بیارم

-نگران نباشید طاهره خانوم من اگه میخواستم خود کشی کنم اصلا پام به خونه امید باز نمیشد.

طاهره خانوم با ناراحتی گفت:

-دخترم بخدا نمیخوام ناراحتیت رو ببینم

باور کن اگه کاری از دستم بر میومد برات انجام میدادم

-نه طاهره خانوم تا الان هم برام کلی زحمت کشیدیدامیدوارم بتونم جبران کنم.

طاهره خانوم نگاه عمیقی بهم انداخت و بدون زدن حرفی از اتاق بیرون رفت.

از جام بلند شدم نگاهی به خودم انداختم چشمام پف کرده بود.

دوست داشتم برم حموم دوش بگیرم و سبک بشم.

لباس برداشتم و رفتم داخل حموم.

بعد از دوش گرفتن یکم آروم تر شدم.

اما باز هم اون فکر و خیال های لعنتی تمام ذهنم رو مشفول می کرد چرا اینجوری شد؟چرا؟

این حق من نیست

چرا مامان بابا از اول زندگی با هم دعوا داشتن؟ چرا من ازدواج کردم؟ چرا بابا و مامان طلاق گرفتن؟

حقم نبود از مادرشوهرم نیش و کنایه بشنوم.

سعی کردم به جنبه مثبت طلاقم فکر کنم.

حداقل از شنیدن کنایه ها راحت میشم

حداقلش دیگه کسی نیست که بخوام برم خونه و دعواهاشون رو ببینم و بخوام بهشون تذکر بدم.

حداقل میتونم دیگه مستقل باشم. 

میتونم بدون استرس کارایی که ازشون لذت می برم رو انجام بدم.

با خودم گفتم:

_آهو این همه غصه خوردی

چرا تا حالا به جنبه مثبتش فکر نکرده بودی؟ سرم زو تکون دادم یه صدایی درونم گفت خیلی خوش خیالی آهو تو یه بدبختی دوباره زدم زیر گریه

سعی کردم آروم گریه کنم تا صدام به گوش طاهره خانوم نرسه.

تا آروم می شدم این فکر و خیال های لعنتی تمام ذهنم رو پر می کرد

نیم ساعت به همین منوال گذشت چشمام قرمز شده بود رگه های خونی سفیدی چشمام رو پوشونده بود پوفی کردم

زندگیت همینه آهو فقط بدبختی نگاهی به بالا انداختم

خدایا واقعا هدفت از خلقت من چی بوده حوله رو برداشتم و خودم رو خشک کردم لباسام رو تند تند پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.

حوله رو دور موهام پیچوندم و به طرف تخت رفتم روی تخت دراز کشیدم و به جای خالی امید نگاه کردم نمیدونم چرا ولی احساس میکردم هنوز هم دوسش دارم

ولی وقتی یادم به حرفاش میفتاد دلم میخواست تو صورتش تف بندازم چرا امید با من همچین کاری کرد

من این همه دوستش داشتم بهش تکیه کرده بودم توقع نداشتم پسم بزنه. 

بهم میگه تو در سطح ما نیستی تو مورد داری

من به جز امید کسی رو نداشتم نه خواهری نه مادری نه پدری

امید تنها تکیه گاهم بود  اما…

حداقل یه چیزی بهم ثابت شد حتی به بهترین آدم ها هم نمیشه اعتماد کرد اونا هم یه روزی بد میشن  هیچ کس خوب نیست .

پوزخندی زدم چی فکر می کردم چی شد چه حرفای به میشا زده بودم با هم خوشبخت می شیم

حالا اگه مغروره به خاطر جَذََبشه بالاخره عاشقم میشه پولداره زندگیمون خوب میشه همش پوچ هه آب دهنم رو قورت دادم احساس می کردم گلوم میسوزه نگاهی به پنجره انداختم باز بود

سردم شده بوددوباره در اتاق باز شد باز هم طاهره خانوم بود نگاهی بهم انداخت و با صدای نیمه بلندی گفت

-آهوچرا موهات خیسه؟چرا اینجوری خوابیدی چرا موهاتو سشوار نکردی؟

لبخند محوی زدم

-طاهره خانوم شما چرا انقدر نگران منی من راحتم

اخمی کرد

-پنجره که بازه هوا هم سرد ، موهاتو همینجوری خیس پیچیدی لای یه حوله نازک سرما میخوری دختر. 

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

دست ظریفی رو زوی شونه هام حس کردم بازم طاهره خانوم. 

سر آوردم بالا و نگاهش کردم با بغض گفت

_چیکار کردی با خودت ؟

سریع از دستشویی رفت بیرون و فکر کنم با تلفن تماس گرفت ، حتما کسی زنگ زده بود و طاهره خانوم داشت جواب میداد! 

همینجوری خون از دستم  فوران میکرد ، یه ربع بعد طاهره خانوم من و از دستشویی بلندم کردم و بیرون برد که با آقای میانسالی رو به رو شدم

_س.. سلام.

شالی که رو شونم بود رو با دست سالمم روی سرم گذاشتم . که باعث تعجبش شد. 

رو مبل نشستم که با یه سری وسایل اومد نزدیکم با دقت به کف دستم نگاه کرد. 

اولین و بزرگ ترین تیکه شیشه که به وضوع تو کف دستم نمایان بود رو از دستم کشید بیرون  با درآوردنش از کف دستم جیغ آرومی کشیدم .

قطره اشکی از گوشه چشمم کشید .

_چیکار کردی با خودت دختر خوب.!

یکم معذب بودم جلوش اما مهم ترین چیز الان دستم بود که در آوردن شیشه ها برام زجر آور بود . تند تند شیشه های ریز و در می آورد که در اتاق باز شد. 

اون مرد با دیدن امید لبخند زد و رو به طاهره خانوم گفت. 

_طاهره خانوم شما که باند پیچی رو بلدید آروم ببندید به دستش. 

طاهره خانوم چشمی و گفت و اون مرد رفت سمت . 

امید

با صدای جیغ خفه ی آهو دوباره از اتاق رفتم بیرون باز کردن در همانا و دیدن راستین باعث تعجبم شد. 

لبخندی زد و نزدیکم اومد ، باهم سلام احوالپرسی کردیم و داخل اتاق هدایتم کرد آروم گفت

_زنت اینه؟

_آره چطور؟

سری تکون داد 

_این و میخوای طلاق بدی؟

_آره چطور؟

نچ نچی کرد و گفت

_یه دختر کاملا پاک و معصوم و میخوای طلاق بدی بری پیش کسی که شر و شرارت ازش میباره ؟

_راستین حوصله این حرفارو ندارم ، بگو ببینم نصفه شبی چی شده ؟

پوزخندی زد

_این و من باید بپرسم! تو چیکار کردی با اون دختر که از عصبانیت شیشه شکسته و تمام خورده هاش رفته تودستش. 

ابروهام رفتن بالا خواستم برم بیرون که راستین گفت 

_ولش کن الان عصبانی میشه ، فشار روشه بیخیال باش تا فردا. 

پوفی کردم و تخت نشستم راستین گفت

_امید به عنوان برادر دارم بهت میگم بهتر از این برات عمرا پیدا شه ، این دختر فرشته اس. 

راستین دوست دوران بچگیم بود که تقریبا یکسال  از من بزرگتر بود و شقیقه هاش یه مقدار سفید بود و چهره پخته و جذابی داشت ، یادم میاد که قدیما وقتی کافی شاپ میرفتیم اکثر نگاه ها رو راستین بود وقتی  از در کافی شاپ میزدیم بیرون کلی میخندید بابت نگاه خیره دخترا ، که چقدر با شوق نگاه میکزدن بهش. 

_امید؟

_بله؟ چی بگم ؟ واقعا چی بگم ؟

مکثی کرد و با تحکم گفت

_تو که لیاقت همچین دختری رو نداری ، از الان بهت بگم یا مثل مروارید تو صدف ازش نگه داری میکنی یا خودم تمام زندگیم و به پاش میریزم!

یه مقدار از این حرف شکه شدم ، چشما از تعجب درشت شده بود

_چی میگی؟

_چیزه عجیبی نگفتم من سال هاست دنبال همچین دختری بودم و هستم و تو قدرش رو نمیدونی و پسش میزنی ، پس خودم میزارمش روی سرم.

من که لالا رو میخواستم پس به آهو چیکار داشتم؟ چند دقیقه بعد  با آرامش گفتم 

_هرکاری انجام میدی بده به من چه ؟!

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو 

 صبح با خستگی چشم از خواب باز کردم  یکم تجزیه و تحلیل کردم 

کجام؟ چرا؟ چی شده ؟

بعد از چند ثانیه متوجه شدم که کجام و چه خبره ، زود به ساعت نگاه کردم ، اتفاقا زود هم بلند شده بودم.

از اتاق زدم بیرون .

سریع مانتو و شلوار به درد نخوری که کم تنم می کردم رو پوشیدم ، جارو و خاک انداز و برداشتم ، همراه با یک سطل آب. 

شروع کردم جارو کشیدن ، کم کم سرفه ام شروع شد و آخرش کم مونده بود خفه شم. 

رفتم پنجره رو سریع باز کردم گرد و خاکی که راه افتاده بود بره بیرون .

بعد از تقریبا یک ربع ده دقیقه از دست خاک و سرفه ای که یدفعه راه افتاده بود راحت شدم.  

_ اوه اوه چیکار کرده. 

نگاه کردم تارا بود . جلوی دهنش رو گرفته بود. 

_صبح به خیر .

لبخندی زدم 

_صبح به خیر

_ نیم ساعت دیگه اومدم اینطوری نباشه ها ! آدم احساس میکنه اینجا گرد باد اومده بدتر. 

_حتما نگران نباش. 

یکی از ابروهاش رفت بالا

_تا ببینیم .

پله هارو رفت بالا ،  با تلاس بیشتری مشغول شدم ، نباید اول کاری آتو دست تارا میدادم.

امید 

نشستیم رو صندلی و مشغول خوردن صبحانه شدیم .

سرم پایین بود که با صدای نیمه بلند لاله مواجه شدم.

_مگه نمیبینی ؟

یکم که دقت کردم متوجه شدم با طاهره خانومه . که دستش افتاد و شکر ریخت رو میز ، یکم رو لباس آهو. 

_ببخشید اما چ…..

لاله عصبی تر از قبل گفت

_واقعا که طاهره خانوم ! به نظر من شما دیگه پیر شدین .

به درد کار نمیخورید …….

طاهره خانوم بهت زده گفت

_این چه طرز حرف زدن با بزرگتره. 

لاله ابروهاش و برد بالا

_همینی که هست خانوم ، بی زحمت کم کم جمع کن وسایلت و خدمتکار جدید میگیریم .

طاهره خانوم اخمی کرد و طاقت نیاورد 

_هرچی هیچی نمیگم فکر نکن کی هستی دختری وقیح ! مطمئن باش با این احمق بازیای خودت سرت رو به باد میدی .

از آشمزخونه رفت بیرون که لاله قه قه زد زیر خنده اما من اصلا نمیتونستم بخندم. 

_لاله واقعا مشکلت با طاهره خانوم چی بود ؟ فکر نمیکنم زن بدی بوده باشه! 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

پست سرش راه افتادم ، همینطور داشت به سمت اتاقی میرفت 

_چرا اینجا میریم؟

_پارچه های آماده رو اینجا میزاریم ، کنارشونم اسم مشتریامون که امروز قرار بود خانوم کیان بیاد  مکثی کرد

_نه خانوم نوین .

ریلکس گفتم

_دیگه اینطوری شد جناب فرهمند ، ببخشد کدوم یکی هست ؟

با دست به ردیف بالا طاقه قرمز نگین کاری شده رو نشونم داد الحق که سلیقه تارا سلیقه اس. 

سری تکون دادم 

_درسته  کیِ میارن مزون؟ 

_پارچه بعدی فعلا داره روش کار میشه فردا اگه خدا بخواد میگم بیارن .

عینکم رو به چشمام زدم. 

دستم و بردم جلو ، با جدیت گفتم

_پس تا بعد خدانگهدار. 

دستای مردونش و رو تو دستم حس کردم اما باز نفرتم از نه تنها کم نمیشد بلکه بیشتر میشد . دستم و از دستش کشیدم بیرون . از اتاق خارج شدم و به طرف در اصلی حرکت کردم. 

با صدای گوشیم از فکر در اومدم . 

تارا بود ، جواب دادم

_جانم ؟

صدای میشا اومد

_اِ کجایی خانوم خوشکله بیا جلو در این جناب آقای نامحترم فرهمند منتظریم .

_چی؟!.

_پیچ پیچی ، بدو بیا خواهر بدو که ساندویچم گرفتیم بوش داره دیوونم میکنه ها. 

لبخند زدم

_باشه باشه. 

از در رفتم بیرون که ماشین تارا رو دیدم . قطع کردم تند تند رفتم سمت ماشین وقتی رسیدم در و تند باز کردم و سمت شاگرد نشستم

_سلام. 

تارا لبخند یه وری رو لبش بود

_سلام خانوم ، فقط عکس و العمل و برام توصیف کن.

میشا بشکنی زد

_بله. 

آب دهنم و قورت دادم 

_نمیدونید که اولش کپ کرده بود……….. 

از سیر تا پیاز قضیه رو توضیح دادم  

_عالیه ، سوتی موتی ندادی که ؟

_نه خداروشکر. 

امید 

با مشت کوبیدم رو میز اه لعنت 

شاهین با تعجب گفت

_تو این و طلاق دادی احمق؟

با صدای نمیه بلند گفتم

_ندونسته حرف نزن شاهین معلوم نیست چه نقشه ای برام چیده این زنی که الان دیدی با اونی که اون موقع همسرم بود زمین تا آسمون فرقه ؛ این دختر خوش هیکل ، خوشتیپ ، خوش لحن و صدا کجا و اون دختر بد تیپ و بی آرایش که تند تند بدون هیچ نازی حرف میزد کجا نمیدونم داره چیکار میکنه و میخواد چیکار کنه.!

حرف لاله تو گوشم پیچید 

_داشتم میگفتم دوست تارا چه ربطی به ما داره ؟

اون صبحی که از بیمارستان برای آهو برگشتم خونه لاله گفت دوست تارا چرا دقت نکرده بودم؟! 

نفسم و عصبی فوت کردم بیرون

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 راستین  گفت _آروم باش برادر من حالا مگه چی شده؟

یه لحظه با خودم فکر کردم واقعا مگه چی شده ؟ دستم و به صورتم کشیدم ؛ سعی کردم اون عصبانیت و از خودم دور کنم

_راست میگی ، چیزه خاصی نشده واقعا اما برای چی یدفعه….

_خوب حالا اتفاقی شده. 

چشمان و ریز کردم

_اگه اتفاقی بود اونم مثل من شکه میشد ، برنامه ریزی شده اس منتها نمیدونم چه نقشه ای داره. 

شاهین خندید

_چقدر باحال خوبه که! اشکال نداره یکم تغییر تحول تو زندگیت رخ میده .

با تحکم گفتم

_شاهین .

صداش و نازک کرد

_جونش. 

راستین زد به بازوش 

_الان وقت مزه ریختن نیست بلند شو برو برای رفیقات یه چایی بیار .

_مگه منشی افلیجه؟ به اون بگو.

راستین نیم چه لبخندی گوشه لبش اومد

_پاشو برو چایی های تو دلچسب تره. 

با قیافه جمع از جاش بلند شد و رفت بیرون ؛ راستین جای شاهین نشست. 

_خوب؟ 

_خوب که خوب دیگه هیچی .

آهو 

رو تخت درحالی که داشتم با شیر پاک کن صورتم و پاک میکردم گفتم

_میشا جونم خبر دارم دسته اول فقط مخصوص تو. 

بی خیال گفت 

_چی ؟

_در مورد اون پسر خوشکله اس ها همونی که ازش خوشت اومد. 

سرجاش وایستاد تند برگشت سمتم و با دو کنارم رو تخت نشست. 

_چی بگو ببینم؟

جدی گفتم

_نه تو که بیخیالی نمیگم .

بازوم و گرفت

_توروخدا. 

با لبخند گفتم

_یکی از دوستای نزدیک امیده .

جیغ خفه ای زد

_واقعا؟

_بله نمیری از ذوق بلا

 🌸

🌸🌸  🌸🌸🌸  🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 لباش و رو هم فشار داد چشماش و درشت کرد ، یدفعه برگشت سمتم

_ پس یعنی میتونم ببینمش دیگه .

سرم تکون دادم 

صدای تارا باعث شد نگاهم رو از میشا بگیرم

_جانم؟

سرش و کج کرد

_چی شده میشا خانوم داره بال بال میزنه .

خندیدم

_میشا خودت بگو من خوابم میاد .

رو تخت دراز کشیدم و چشمام گرم خواب شده بودن که صدای بلند تارا رو بالا سرم شنیدم

_نخواب ، نخواب یه چیز بگم بعد بخواب

چی ؟

_فردا تولد امیده ، لاله دعوت کرده مارو. 

_نه!

_متاسفانه یا خوشبختانه آره.  

_چیکار کنیم.؟

_هیچی خواستم فقط اطلاع بدم. 

نالیدم

_من و میشا نیایم آخه تورو دعوت کردن! 

اخمی کرد

_نه اصلا این حرف و نزن من بدون شماها از این به بعد جایی نمیرم ، اوکی؟ _اوکی ، چی بپوشیم؟

چشمکی زد

_اون دیگه اختیاریه جونم ، دیگه یه خانوم خوش سلیقه و انتخابی .

امید 

در اتاق باز شد مامان بود

_چه خبر پسرم ؟

_هیچی چیزی شده مامان کاری داری؟

_نه پسرم ؛ خواستم ببینمت فقط فردا چقدر کار داری؟

_فکر کنم کارام زود تموم شه. 

_باشه زود بیا بریم بیرون .

 سری تکون دادم

_حتما باید بیام ؟

 محکم گفت

_حتما باید بیای پسرم.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

_تارا من واقعا فکر نمیکنم که بودنم اونجا لازم باشه. 

میشا تند گفت

_آره والله تارا تو خودت بری بهتره. 

تارا ناراحت گفت

_نه بچه ها من تنها برم ک…

نذاشتن ادامه بده 

_به یه شرط تارا اولا رسمی بریم ؛ اصلا دلم نمیخواد پیراهن و …. اینا بپوشم و این که بعد از نیم ساعت چهل و پنج دقیقه برگردیم.

لبخندی زد

_عالیه منم همین و میخوام خوب . بریم حاضر شیم .

سمت کمد رفتم و درش و باز کردم ، یه کت و شلوار ساده مشکی برداشتم . 

نشستم جلوی آینه  موهام رو اتو کشیدم .

حوصله آرایش نداشتم ، رژ کمرنگ قهوه ای زدم و خط چشم کشیدم ، یه مقدار رژ گونه هلویی به گونه هام زدم. 

موهام رو از بالا محکم دم اسبی بستم . سمت کت و شلوارم رفتم و پوشیدم جلوی ایینه با دقت خودم و نگاه کردم آستینای کتم یه مقدار بالا بود و مچ دستم خالی .

در جعبه جواهرت تارا رو باز کردم که بعضی از گوشواره ها و دستبندهام و …. داخل این جعبه بود ؛ یکی از دستبند های نگین دار سفیدم که زیر نور برق میزد رو برداشتم و گوشواره های ستش رو گوشم کردم. 

  شلوارم چون راسته بود کفش پاشنه بلند مناسب هست همون لحظه تارا با دو تا کفش جلوم ظاهر شد.

_بابا خوشتیپ ، میدونستم دنبال اینایی ، پا بزن عزیزم که خیلی عالی شدی .

لبخندی به روش زدم تارا هم طبق معمول با وقار و شیک لباس پوشیده بود . شال حریرم رو شل رو سرم گذاشتم منتظر بودم تا میشا هم بیاد .

امید 

از ماشین که پیاده شدم صدای استخونام رو شنیدم ؛ خیلی خسته بودم ، مگه به مامان میتونستم بگم نریم خرید؟

در و باز کردم 

همه جا تاریک بود ، یه لحظه استرس گرفتم

_مامان ، آیسا .

جوابی نشنیدم ، نفسم رو فوت کردم بیرون و کلید برق و که زدم صدای بلند شعر تولد اومد که یه قدم رفتم عقب.  همون لحظه برف شادی تو صورتم خالی شد نگاه کردم شاهین بود

_شاهین !

برف شادی و  کشید کنار

_تو مشغله فکری داری و خودت و یادت میره دلیل نیست بقیه هم فراموشت کنن که. 

بغلم کرد ، آیسا که پیراهن آبی دخترونه پوشیده بود اومد نزدیکم 

_اِ شاهین داداشم و ول کن ؛ داداشی برو بالا لباسات و عوض کن که تا شب باید وسط برقصی .

_نه لطفا. 

اخم کرد

_برو بالا لباسات و عوض کن داداش لاله انتخاب کرده بالا هم منتظرته. 

سری تکون دادم و پله هارو رفتم بالا

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 در اتاق و باز کردم که چشم تو چشم لاله قرار گرفتم. اومد نزدیکم و دستش و دور گردنم حلقه کرد

_سلام عزیزم تولدت مبارک. 

بوسه ای رو گونم کاشت ، نگاهش کردم نمیدونم چرا اون حسی و که باید تو چشماش چند وقت بود که پیدا نمی شد انگار همه حرفاش الکی بود. 

چشمم به لباسش افتاد وسط سینه اش کاملا باز بود خودم و کشیدم عقب و سریع گفتم

_شال بنداز دورت. 

اخمی کرد

_برای چی؟

اخمی بدتر از اون کردم

_برای این که لباست بازه. 

_مگه امُُُلم ؟ باز هست که هست. 

به سمت حموم رفتم

_از کِی تا حالا نمایان کردن هم شده کار پسندیده و غیر اُمُُلی ؟ اگه امُُُلی به این چیزاس همیشه پیش من و بقیه و زندگی شخصیت اُمُُل باش ؛ لباست و عوض کن وگرنه بعد از حموم ببینم وضع همین آشه از اتاق بیرون نمیام!

رفتم داخل حموم اما متوجه ناراحتیش شدم ، نباید اینطور برخورد میکردم اما خیلی داره سرخود میشه و باید یه جوری جلوی این کاراش و بگیرم .

آهو 

حالم زیاد خوب نبود و سرم درد میکرد در و که باز کردن رفتیم داخل ، صدای موزیک از تو حیاطم شنیده میشد و کر کننده بود. 

در اصلی و باز کردم و رفتیم داخل ، خواهرش آیسارو دیدم ، جدی دستم رو بلند کردم سلامی دادم. 

_چقدر فیست آشناس. 

یدفعه محکم بغلم کرد که تعجب کردم

_خیلی بدی آهو اشتباه کردی به خدا زود وا دادی دختر خیلی زود ، منم شاید اول باهات موافق نبودم اما بعد از رفتنت فهمیدم چه راه بی راهیه رو داداشم داره طی میکنه که تهش چاهه اشتباه کردی آهو.  

اومدعقب و ادامه داد 

_ هرجور سعی کردم مامان و داداش و راهنمایی کنم که ازدواج با لاله اشتباهه گیر کردن رو سطح مالی و خانواده. 

مامانم که طرز فکری که ادعاشه روشن فکره!

داداشمم که عاشقش بوده و به زودی به چشم باید شاهده خیانت لاله ی مزخرف بشم. 

با میشا و تارا سلام و احوال پرسی کرد ؛ تند دستم و گرفت به سمت میز اشاره کرد

_لباساتون و میخ….

سریع گفتم

_نه نه ممنون اینجوری راحت ترم. 

اومد کنار گوشم گفت

_ هرجور باشی هنوزم همون آهوی معصومی ، به امید اون روزی که دوباره شما دوتارو باهم ببینم .

سرم و انداختم پایین و مشعول بازی کردن با ناخنام شدم. 

صدای سوت و دست و جیغ اومد به پله ها نگاه کردم امید و لاله داشتن پایین میومدن همون لحظه دست امید رو روی شونه های لاله دیدم که داشت شالی که لاله شونه ها و بالا تنش و پوشونده بود مرتب میکرد .

اوهوم به به نه بابا ، غیرتی بودنم بلده؟ نم اشکی از گوشه چشمم چکید .

دستم و گذاشتم رو قلبم زیر لب زمزمه کردم

_آروم بگیر لعنتی .

سنگینی نگاهی رو حس کردم سر اوردم بالا که با دوتا تیله مشکی مواجه شدم . 

نگاهم رو ازش گرفتم و به جای دیگه خیره شدم. 

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن