" /> رمان دختر طلاق پارت5 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۵

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

میشا نیم چه لبخندی رو لبش بود زدم به پهلوش

_همیشه به خنده خانومی ، چه شده؟

با چشمای برق زده رو به روش رو نشونم داد زدم به پیشونیم

_میشا اگه یه روز اون دوستت نداشته باشه چی؟

لبخندش محو شد

_نه بابا برای من فرقی نمیکنه الانم همینجوری.. فقط ازش خوشم میاد همین .

_تو که راست میگی .

یه بار دوران ازدواجم به این خونه اومده بودم بعضی جاهاش و بلد بودم. 

 به سمت دستشویی کشیده شدم که بازوم چنان از پشت کشیده شد نفسم رفت _آخ. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

هق هقم اوج گرفتم ، طاهره خانوم دستاش از حرکت ایستاد ؛ انگار اونم شکه شده بود.  با هق هق گفتم

_  همه اینارو فکر میک…. ردمیه کاب… وس  خوابه که زود تموم میشه اما هم..ش واقعی  بود. 

میشا 

تلفنم و برداشتم و با ذوق شماره آهو رو گرفتم چقدر دلم میخواست باهاش حرف بزنم. 

بعد از هشت بوق که میخواستم قطع کنم با صدای خش داری مواجه شدم. 

_آهو؟

_سلام میشا جانم ؟

بینیش گرفته بود ، احسام نمیکردم مریض شده باشه چون صداش چندان شاد نبود. 

_چی شده ؟

_نگم بهتره. 

_یعنی چی ؟ چی شده آهو ؟ اتفاقی افتاده ؟ توروخدا بگو. 

_دارم طلاق میگیرم .

با بهت جیغ زدم

_چی ؟

صدای ننه از حیاط اومد 

_چه خبرته میشا .

ادامه دادم

_آهو شوخی نکن بگو چی شده ، آخه چرا ؟

_یکی دیگه رو دوست داشت ، چون پدر و مادرم طلاق گرفتن و رفتارام در شان و شخصیت خانواده شون نبودن امید تصمیم به طلاق گرفت . دوست ندارم بیشتر از این تو خانواده تحقیر شم میشا .

_میخوای چیکار کنی؟

_نمیدونم ، هیچی نمیدونم . شدم مثل آدمای نفرین شده که هر وقت یه بدبختی میاد سراغشون

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

سه روز  بعد 

رفتم از داخل کمد چمدونم و برداشتم ، این یکی دوروزم کلی اشتباه کردم که مونده بودم.

لاله دقیقا بعد از طلاق  همش اینجا پلاس بود ، اما نوع رفتار لاله و امید باهم آتیشم میزد .

بوسه های بی دلیل ، خنده های  الکی و…….

گاهی اوقات هم لاله رو پای امید مینشست و همچین باهم حرف میزدن ؛ که گاهی به خودم شک میکردم !

من زنش بودم؟ اونم شوهرم بود؟

مانتوم هام رو داشتم میذاشتم که بینشون متوجه لباسایی شدم که امید خریده بود.

تک تک از بین لباسام برداشتم و پرتشون کردم داخل کمد ، خودش که رفت ، وسایلایی که ازش به جا مونده برام و چرا همراهم داشته باشم؟.

نفسم رو با حرص فوت کردم بیرون .

در اتاق باز شد ، نگاه نکردم. 

_بابا دیگه زشته آهو خاتون ، طلاقم گرفتین از خونش نمیری بیرون ؟ مثل این که پولش خوب بهت حال داده بودا منتها من یکم زود وارد زندگیت شدم. 

خنده ی مسخره ای کرد ، که سر بلند کردم 

_برو بیرون .

_چی گفتی دختر دهاتی؟ یا دختر طلاق! 

عصبی گفتم

_گفتم برو بیرون خیلی بی شخصیتی .

_اه اه اه خفه ببینم دختر روستایی ، تو کی باشی که واسه من تعیین کنی ؟.

_آها من روستاییم ؟ پس بزار نشونت بدم که روستایی رو نباید عصبانی کنی.

رفتم جلو و از موهای دم اسبیش گرفتم و پیچوندم دوردستم ، محکم کشیدمش سمت در. 

_آخ ، آی دختره اُُمل داری چه غلطی میکنی ، نفهم ، ول کن موهام و آخ. 

در و باز کردم ، موهاش و از دور دستام باز کردم ، محکم بیرون هلش دادم. 

بادستش سرش و گرفته بود . بلند گفت

_حیوون .

پورخند زدم 

_صفتای خودتت و انقدر بهم نسبت نده . نمیدونم تو چه خانواده ای بزرگ شدی ، اما شعورت که پایینه هیچ ، گاهی اوقات فکر میکنم به چیت مینازی ؟ به شعور نداشتت؟ عقل نداشتت؟ یا بدنی که به همه مردا نشون داده شده؟

خواست حرفی بزنه که در اتاق و بهم کوبوندم . 

لباسارو تند تند جمع کردم و انداختم داخل چمدون  سریع رفتم مانتو شلوار قدیمیم رو تنم کردم. 

چمدون رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون .

_آهو؟

برگشتم با خودم گفتم ، حتما میخواد بگه ناراحت نباش و …. اما شنیدن حرفش فقط سکوت کردم. 

_این چه کاره زشتی بود ، موهای لاله مشت مشت ریخت. 

جوابی ندادم ، پشت کردم که برم گفت

_باتواما.

بازوم و از دستش کشیدم بیرون .

_دیگه نه تو شوهرمی نه من زنت که راحت بهم نزدیک میشی ، هر عملی هم عکس العملی داره ، از خودش بپرس چیکار کرده. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

طاهره خانوم خونه نبود ، آخ که چقدر دلم براش تنگ میشه . از در رفتم بیرون و بدون این که منتظر آسانسور باشم ، پله هارو یکی دوتا رفتم پایین .

میشا 

خیلی دل نگرون آهو بودم ، دوست نداشتم الان که مشکل داره به حال خودش رهاش کنم. 

از طرفی ننه کلثوم هم خبر نداشت مطمئنا اگه میدونست بهم اجازه میداد.

رفتم حیاط ننه داشت لباسارو طبق معمول از رو بند برمیداشت .

_ننه ننه. 

_چی شده ، چرا جیغ میزنی ؟.

رفتم نزدیک ننه از پشت بغلش کردم که قلقلکش گرفت و سبد از دستش افتاد ، برگشت سمتم به جای محبت زد پشتکمرم. 

_باز شروع کردی ؟ مگه نگفتم از این کار خوشم نمیاد .

در حالی که کمرم و ماساژ میدادم گفتم

_آخه ننه مگه جرم کردم ، اوف کمرم ، ننه چیزه .

با اخم گفت

_چیه ؟

_ننه چیزه برای آهو یه مشکلی پیش اومده. 

چنگ زد به صورتش 

_الهی بمیرم چیکار کرده با خودش ؟ میدونستم از فشار زندگی طاقت نمیاره ، چی شد دخترم ؟ با تعجب دستاش و گرفتم 

_ننه چی میگی آروم باش ، پوف ط.. طل.. از شوهرش طل… اق گرفته. 

ننه بلند گفت 

_چی ؟

_آره ننه،  ببین من میخوام برم پیشش .

_آره چرا که نه منم میام .

_ننه مشکل اینجاست دیگه ، منم نمیخوام شما بیاین ، اگه بیاین آهو دعوام میکنه ، که چرا همه باهم اومدیم پیشش

، باید اجازه بدین من برم گناه داره ننه. 

_نه نمیشه تنهایی کجا ؟

اخمی کردم و رفتم داخل خونه دم در گفتم

_ننه خود دانی اون دختر کلی به من و شما کمک کرده . ننه یه اخلاقی داشت ، تا یکی خوبیای طرف و یاد مینداخت همچین عذاب وجدان میگرفت خدا میدونست . تا توان داشت تلاشش رو برای کمک به طرف میکرد تا جبران کنه. 

البته الانم همین بود اما اگه اجازه میداد برم تهران عالی میشد .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🦋🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو 

نشسته بودم رو پیاده رو واقعا معلوم نبود باید چیکار کنم. 

موبایلم زنگ خورد

_بله؟

_آهو سلام.

میشا بود 

_حالت چطوره ؟ خوبی؟

_ممنون آهو حال خودت چطوره؟

_بد نیستم.

_بیرونی ؟

_آ… آره. 

مکث طولانی کرد و آروم گفت

_میخوام بیام پیشت .

چشمام درشت شد 

_من خودم جایی و ندارم تو بیای اینجا چی بشه میشا؟

_بلاخره ، امروز فردا میام .

_نه نه عزیزم تو بمون پیشه ننه . برای این که چیزی نگه تند گفتم 

_وای وای من برم  فعلا. 

تند گوشی و قطع کردم ، کجا میخواستم برم و نمیدونم اما در حد پیچوندن خوب بود . با دقت نگاه کردم به ترافیک تهران ، واقعا سرسام آور بود . 

به بچه فال فروشی نگاه کردم که کار می کرد ، چرا من کار نکنم ؟ 

ناخودآگاه یاد اون کارت افتادم ، نه جایی داشتم نه کاری ، اگه میرفتم روستا باید کلی حرف از زنای روستا میشنیدم.

بهترین کار همین بود هر چند که دلم رضا نبود. 

کارت و از کولم در آوردم و با دقت نگاه کردم ، دست بردم داخل جیبم .

دعا دعا میکردم پولی داشته باشم. 

از شانسم یه پنج هزاری کهنه تو جیبم بود همون و یه تاکسی گرفتم و کارت و دادم که از روی اون به آدرسی که دادم بره. 

نمیدونم این چه زندگی بود که داشتم ، تصمیماتم رو یدفعه و بدون فکر زیاد میگرفتم هرچند مگه بالاتر از سیاهی رنگیه؟ دیگه برام مهم نبود چون آب از سرم گذشته چه یک وجب چه صد وجب. 

 بمیرمم برام مهم نیست پس بهتره تمام کارایی که حداقل فکر میکنم مناسبن و انجان بدم.

شاید تاثیر بذارن تو زندگیم!

با صدای راننده به خودم اومدم. 

_مزون…… رو میخواستین؟

_بله. 

با انگشت اشاره گفت 

_اونجاست . کارت و داد بهم 

_چقدر میشه ؟

_قابل نداره 

_ممنون. 

_سه تومن. 

از جیبم همون پنجی رو درآوردم و از ماشین پیاده شدم ، باقی پول و گرفتم و با استرس به سمت مزون رفتم.  در و که باز کردم با خنکی خورد تو صورتم که غرق لذت شدم ، آهنگ لایتی پخش میشد راه رو مسقیم رفتم که یه قسمت پله میخورد و نیرفت پایین .

حدس زدم اون خانومی که اسمش تارا بود باید اینجا باشه ، پله هارو آروم رفتم پایین که دیدم با مانکن مشغول بود و همش قسمت کمر پارچه رو میگردوند .

آروم سلامی گفتم که ظرف از دستش افتاد پایین ، تمام سوزن ها روی زمین ریخت .

_وای .

با جدیت به من نگاه کرد 

_بلاخره اومدی ؟

با تعجب گفتم

_یعنی چی ؟

_هیچی ، هیچی . خوب چی شده ؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 سرم و انداختم پایین ، سوزن هارو جمع کرد و رفت پشت میز کارش نشست.  _خانوم منتظرما. 

سر آوردم بالا 

_من میخوام کار کنم . جایی هم ندارم زندگی کنم اگه اتاق کوچیکی داشته باشی در حد این که بتونم بخوابم برامکافیه اما جایی برای موندن ندارم ، نه خانواده ای نه فامیلی .

_با چقدر حقوق ؟

برام مهم نبود که چقدر حقوق بگیرم فقط این که بتونم شکمم و سیر کنم کافی بود. 

_مهم نیست .

ابروهاش رفت بالا . 

_همونطور که فکر میکردم دختر ساده ای هستی اما نمیفهمم چرا انقدر ساده ای تو ؟

_من فقط میخوام اینجا کار کنم. 

سر تکون داد. 

برگه ای سمتم گرفت و با ملایمت و مهربونی گفت

_فرم و پر کن . بعدش که تموم شد بیا بالا یکم باهم حرف بزنیم شرایط و بگم برات. 

یه خودکار داد دستم و خودش رفت سمت پله ها ، با دقت مشغول پر کردن فرم شدم ، وقتی که تکمیل شد با فرم و چمدونم رفتم بالا ، اوف کمرم شکست با این چمدون. 

پله هارو با سختی رفتم بالا ، یه دفتر کوچیکی بود که کلا دیوار و کف و میزش از چوب بود ، چراغای زرد رنگی نور دفتر رو پوشش میداد ، در و باز کردم ، رفتم داخل. 

فکر میکنم داشت قهوه یا چای میخورد ، در کل ژستش و قیافش ، نوع تیپش ، رفتار…… خیلی با کلاس بود. 

آروم اشاره کرد بشینم .

رو نزدیک ترین صندلی به میز نشستم نگاهی به فرم انداخت و  شروع کرد به صحبت کردن. 

_خوب  خانوم نوین ، شما باید صبح یک ساعت قبل از من حاضر باشی ، یعنی نیام ببینم آهو خانوم خوابه و  دو ساعت بگم بلند شد باید کار کنی ! .

 🌸

🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 وقتی رفت بیرون عصبی پرسید 

_اینجا چیکار میکنی؟

_آقای محترم اولا چایی نخوره پسرخاله نشید کشمش دم داره ممنون میشم مفرد صدا نکنید چون هرچی بوده برای گذشته بوده ، همونطور که قرارداد داشتین با مرون ما سفارش پارچه داشتم و از اینجا سفارش گرفته بودم.

نفس عمیقی کشید

_چه مزونی؟

رفتم رو یکی از صندلی ها نشستم پای چپم  رو روی پای راستم گذاشتم و با آرامش مطلق گفتم

_مزون ریما .

با لکنت گفت

_ت.. تارا کیان؟

لبخند ملیحی  زدم

_بله. 

ادامه دادم

_ببخشید شما همیشه عادت دارید از مشتری هاتون پذیرایی نکنید یا استثنا هستم؟!

انگار سرخ شده بود با اخم تلفن و برداشت و به منشی وصل کرد

_چی میل داری؟

لبخند مصنوعی زدم

_میل دارید آقا میل دارید گفتم انقدر راحت نباشید ، قهوه بی زحمت. 

به ساعتم نگاه کردم ساعت یک و نیم بود تارا گفت دو و نیم مزون باشم کلی هم کار داشتم. 

_آقای فرهمند ، من فقط چهل دقیقه دیگه وقت دارم ، پارچه هایی که سفارش دادم آماده اس یانه؟ 

خیر نگاهم میکرد انگار هنوزم باورش نمیشد

_آقای فرهمند ؟

به خودش اومد 

_بله خانوم نوین ، قهوه تون رو میل کنید میبرمتون از نزدیک پارچه هارو نشون میدم .

_تشکر. 

در زده شد و منشی اومد داخل قهوه رو روی میز گذاشت ؛ چند دقیقه به سکوت گذشته بود که آروم پرسید

_فقط به همین سوالم جواب بده.

_بفرمائید؟

_میخوای چیکار کنی هدفت چیه ؟

لبخندی زدم یه فنجون قهوه رو برداشتم و یه مقدار خوردم تو دلم کلی بهش خندیدم . فنجون و گذاشتم رو پیش دستی سرم و بلند کردم

_چه کاری؟ چه هدفی؟ دارم  زندگی عادی خودم رو ادامه میدم خیلی ترسناکه؟

_آهوی قبل نیستی.

_بعضیا نخواستن باشم منم خواستم براشون جبران کنم و ایشالله در آینده های نزدیک از خجالت این بعضی ها در بیام .

آب دهنش و قورت داد کلافه دستش و برد لای موهاش

_بلند شید بریم پارچه هارو نشونتون بدم خانوم نوین .

قشنگ معلوم بود که فکر ذهنش مشوش شده بود ، گاماس گاماس این که چیزی نیست امید ، اولشه. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🦋🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_تو از کجا پیدات شد؟ اینجا چیکار میکنی هان؟

نگاهی به لاله انداختم که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود

_یادم نبود باید به غریبه ها حساب پس بدم! 

بازوم و از دستش کشیدم بیرون ، اومد رو به روم و مانع رفتنم شد 

_خوب گوشات و باز کن ببین چی میگم….

ریلکس ادامه دادم

_از کسی دستور نمیگیرم .

از کنارش رد شدم که بلند گفت

_فقط ببینم به امید نزدیک شدی .

پوزخندی زدم و با خنده برگشتم سمتش 

_کاره خوبی میکنی بتونی ازم دور نگهش داری ، جلوی من نیا قد قد کن عزیزم برو پیش نامزدت بگو که بتونه جلوی خودش و بگیره . 

من کاری به کسی ندارم. 

سرش و تکون داد ، ابروهاش و داد بالا 

_عجب. 

بالا تا پایین نگاهم کرد و با دستش اشاره داد

_معلومه.!

_چی معلومه؟

اخم کرد

_تیپ و آرایش و بوی عطری که همین الانش تو این راه رو پخشه و طرز حرف زدن و ….. همه اینا و مهم تر از همه برگشتت. 

لبخندی زدم و بدون این که حرفی بزنم رفتم داخل سرویس بهداشتی اما صدای عصبیش به گوش می رسید .

تو آیینه به خودم نگاه کردم. 

خط چشمم یکم پخش شده بود با دستمال پاکش کردم ، شالم و رو سرم مرتب گذاشتم و اومدم بیرون .

همه داشتن وسط میرقصیدن ، عجیب بودن که ونوس خانوم و مامان لاله تو این جشن نبودن ، فکر کنم فقط برای جوونا بود .

هوا خیلی گرم بود احساس خفگی میکردم در اصلی باز کردم و رفتم حیاط چشمام و بستم هوا خنک بود و باد صورتم و نوازش میکرد .

همون لحظه یکی بازوم  و کشید ، واقعا بازوم درد گرفت و قیافم از درد جمع شد. 

چسبوندم به درخت دستش و رو شونم گذاشت  فکر میکردم لاله باشه اما دست دستای مردونه بود ، قلبم تند تو سینه کوبید با ترس اب دهنم و قورت دادم. 

نگاه انداختم نور کمی رو چهره اش افتاده بود کم مونده بود سکته کنم. 

صداش و کنار گوشم شنیدم

_چقدر خوبی تو چه عطری زدی شیطون .

کوبیدم رو سینش که بره اونور اما تکونی نخورد. 

دهن باز کردم تا جیغ بزنم که لبام و با لباش قفل کرد قطره های اشکم تند تند از گوشه چشمم می چکید ، همونطور خفه جیغ میزدم که بره کنار اما به هیچ وجه کنار نمی رفت و بوی گند الکلش بینیم و می سوزوند. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 داشتم نفس کم می آوردم  که همون لحظه پرت شد زمین و مشتای ممتدد که رو صورتش فرود میومد .

 اشکام بی وقفه میریخت ؛ یک لحظه به خودم اومدم سریع رفتم سمت مردی که  حسم میگفت امید بود.  دستم و گذاشتم رو شونش و ملتمسانه گفتم 

_توروخدا ولش کن خواهش میکنم ولش کن. 

وایستاد و شلوار خاکیش و پاک کرد . سرش و برگردوند و به من خیره شد 

_اینجا چیکار میکنی؟

_ه… هوای داخل خیلی گرم بود خوب ، من نمیدونستم اینطوری میشه .

و راه اشکام باز شد. 

با به یاد آوردن بوسیدن اون مرد محکم دستم و رو لبم کشیدم ، خدا لعنتش کنه. 

_برو بالا ، دیگه هم پایین نیا چون کسی نیست که بخواد کمکت کنه. 

با اخم  برگشتم سمتش 

_کمک کردین ممنون ، اما اگه دلتون نمی خواست اجباری نبود که الان منت بذارین جناب فرهمند.  دستش و روی صورتش کشید ، بی توجه بهش تند تند از پله ها رفتم بالا وقتی رفتم داخل خونه سریع به تارا و میشا گفتم بلند شن تا بریم .

کادوم که یه ادکلن مردونه بود رو گذاشتم روی میز بچه ها هم کادو هاشون و گذاشتن. 

آیسا اومد سمتمون

_اِ کجا تازه جشن شروع شده. 

لبخند زدم

_درسته عزیزم اما من سردرد گرفتم حالم زیاد خوب نیست .

ناراحت گفت

_خوب برو بالا استراحت کن این دو نفرم بمونن. 

سریع گفتم

_نه نه اصلا ، میشا و تارا اگه دوست دارن میتونن بمونن منتها من حالم خیلی بد شده. 

_اوف کیک نخوردین خوب. 

تارا به جای من گفت

_خیال برت نداره آیسا خانوم میام سهممون و فردا پس فردا میگیرم ازت نگه دار. 

با لبخند گفت

_چشم حتما ، آقای صبوری بگین شمارو برسونه ، تارا همون رانندمونا اگه یادت باشه مسخره اش میکردی .

گوشه لبش و دندون گرفت

_هنوز هست. 

آیسا با قه قه سرش و تکون داد. 

_وای نمیری دختر ما بریم خداحافظ. 

_برید به سلامت. 

درو باز کردیم رفتیم بیرون ، مرد جوونی جلوی در اصلی وایستاده بود تارا نزدیکش رفت

_سلام جناب صبوری .

خیلی جدی و خشک جواب داد. 

به بقیه صحبتاشون گوش نکردم و دور تا دور حیاط و نگاه کردم  که امید و دیدم کلافه قدم میزد سریع روم و برگردوندم 

 صدای تارا اومد

_برید بشینید بچه ها. 

رفتیم سمت ماشین و عقب نشستم ، تمام ذهنم و  اون لحظه ای که امید از دست اون پست فطرت نجاتم داد پر کرده بود. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🦋  🌸🌸

 🌸

 با تکون دادن میشا به خودم اومدم

_چته؟ تو خودتی .

سرم و دادم بالا

_رسیدیم میگم .

لبش و کج کرد و کنجکاو نگام کرد. 

بی توجه بهش سرم و تکیه دادم ، چشمام و آروم روی هم گذاشتم  ، چرا بعضی وقتا با دیدنش دلم یه جوری میشد؟ چرا نتونستم سرد باشم و نفرت داشته باشم ازش؟ چرا بهم نزدیک میشه؟

همه این سوالا به یه نحوی دست به دست هم داده بودن تا مغزم و مثل مته سوراخ کنن. 

امید 

تیشرتم و تنم دراوردم و با بالا تنه ی برهنه رو تخت دراز کشیدم فکر و ذهنم و آهو مشعول کرده بود. 

عجیب بود که با این حال هنوزم شال گذاشته بود و لباساش باز نبود. 

ساعدم و روی چشمام گذاشتم که در اتاق محکم باز شد. 

با قیافه ی عصبانی لاله مواجه شدم

_اتفاقی افتاده ؟

نگاه سرد بهم انداخت که باعث شد ابروهام برن بالا ، شالی که شونه هاش رو پوشونده بود رو باز کرد و پرت کرد رو تخت. 

_همه دختر دایی هام و دختر عمه هام راحت با لباس دلخواهشون بیان بعد من خودم و بسته بندی کنم بیام وسط

بی تفاوت نگاهش کرد

_عزیزم اون بسته بندی که تو میگی کل بالا تنت و نمایش میذاشت و متاسفانه من به اوج بی غیرتی هنوز نرسیدم .

_اِ چطور اون موقع که آهو زنت ب….

چشمام و بستم و غریدم

_لاله خفه میشی یا نه هی هیچی نمیگم فکر نکن چه خبره ، یه کدوم از اون لباسای بازت و نام ببر که اون آهویی که میگی پوشیده باشه ، من یادم نمیاد از این لباسای باز  پوشیده باشه تو مجلس.

_منظورم موهاشه ، تویی که غیرتی حداقل این و میدونم که آهو مطمئناََمطمئناَََ جلوی فامیلا ، پیش دوستات شال نمیذاشت حالا چرا واسه من اینطوری؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

🌸🌸 🌸 پوزخند صدا داری زدم

_اگه خونه دایی و میگی که بعدش آهو خودش رفت به خاطر حرف تو ، اون شب خودم به زور شال و از روی سرش برداشتم و حتی جلوی باقی فامیلا و دوستام شال و حجابش تکمیل بود. 

من به بقیه کاری ندارم. 

ادامه دادم 

_تو نامزد منی نه اون که ، من به نوع پوشش بقیه کاری ندارم وسلام ختم کلام باشه شال نزار آستین کوتاه بپوش اما لباس  یقه اش تا ناف  باز نباشه. 

متوجه ای که؟

چشم غره ای رفت ، این روزا خیلی تغییر کرده بود همش دیگران و می کشید وسط و غر میزد ، جوابای سر بالا میداد و مهم تر از همه اون تماسای مشکوکی که از همون اول شک داشتم. 

آهو 

_تارا یه قرص سردرد میدی به زحمت. 

چشمی گفت و بعد از چند دقیقه با قرص و لیوان آب برگشت 

با دقت نگاهم کرد و یدفعه چشماش درشت شد

_لبت چرا کبوده. 

با این حرف اشک تو چشمام حلقه زد ، میشا هم از تخت پرید و اومد کنارم 

_چت شد آهو ، تارا چی گفتی ؟

تارا شونش و داد بالا 

_گفتم لبت چرا کبود شده. 

یدفعه دستاش و کوبید

_بگو بیینم اون امید حیوون صفت به زور بوسیدتت ؟

سرم و دادم بالا و با اشک براشون توضیح دادم که تارا گفت

_خوب چرا دیگه گریه میکنی تو آخه؟

بینیم و کشیدم بالا

_تارا ببین من تا به حال نذاشتم مردی بیش از حد به من نزدیک بشه و امیدهم که بود همسرم بود که برام تفاوتی نداشت اما امشب واقعا کم مونده بود از ترس بمیرم.

 اگه امید نمیومد معلوم نبود اون پست فطرت میخواست باهام چیکار کنه. 

تارا لبخند یه وری زد

_که امید جنتلمن بازی درآورده نه؟

عصبی گفتم

_تازه طلبکارم شده بود

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 دوست دارم کف دفتر ، قسمت ورودی مزون از تمیزی برق بزنه  و بوی خوب بده . 

 اگه بتونی طبقه پایینم همینطور انجام بدی عالیه ، اما اگه فقط نخ و تیکه پارچه هارو هم جمع کنی کفاف میده .  سر تکون دادم

_چقدر حقوق؟

_ششصد ، چطوره. 

به نظرم خوب بود. 

_بله ممنون. 

_آها راستی ، شام و نهار هم خودم میخرم .

_ممنون. 

امید 

پشت گردنش و بوسیدم که از جا پرید 

_اِ امید .

_جونم ، قلقلکت اومد؟ 

_آره اگه آب میپرید گلوم چی ؟

_خدا نکنه. 

دستم و دور کمرش حلقه کردم ، طاهره خانوم خونه نبود و من خوب از موقعیت استفاده می کردم . چونم و روی شونه لاله گذاشتم 

_ الان خوبی ؟

_خوب نه عالی .

_دیدی که بخاطرت اونم فرستادم رد کارش. 

دستام و تو دستاش گرفت و گفت

_خیلی دوستت دارم امید .

از این حرفش غرق لذت شدم چسبوندمش به دیوار و خواستم لبای قرمزش رو ببوسم که با سرفه ی طاهره خانوم به خودمون اومدیم .

_سلام. 

لاله اخمی کرد وتند از آشپزخونه رفت بیرون ، رفتم پیشش .

_چی شد ؟

_اه امید من از این پیر زن بدم میاد  عمش مزاحمه ، دست پختشم بده ، اصلا هم با اخلاقش نمیتونم بسازم . حقم دارم چون ما سنمون بهم نمیخوره .

ابروهام رفتن بالا

_الان باید چیکار کنم ؟

_طاهره رو اخرج کنی دیگه هیچ نمیخوام .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_واقعا؟ 

 لبم و چرخوندم  _آره به خدا. 

به میشا نگاه انداختم 

_خانوم گل تو چیکارا کردی؟

ناراحت گفت

_اوف هیچ ، پسره اصلا نگاهمم نمیکنه .

لبخندی زدم

_هلو بپر تو گلو دیگه آره؟ صبر کن یکم .

سری تکون داد و مشغول پاک کردن صورتش شد. 

امید 

داشتم با حوله موهام و خشک میکردم که لاله با خنده وارد اتاق شد و مشغول صحبت کردن بود _آره عزیز دلم باشه چشم ، چشم . بای .

تلفن و گذاشت رو میز اومد نزدیکم

_عشقم ؟

_دیشب مگه خونتون نرفتی؟

ابرو انداخت بالا

_نه عزیزم تو اتاق آیسا خوابیدم .

پشت بندش گفت

_الان بگم یادم نره هفته دیگه پارتی دعوتیم .

با تعجب گفتم

_پارتی چی؟

_یکی از دوستام گرفته گفته ماهم بیایم خیلی خوش میگذره امید لطفا.

اخم کردم

_میشه نریم؟

دستش و انداخت دور گردنم و چونم و ریز بوسید با ناز گفت

_امیدم؟ 

چشم غره ای رفتم 

_باشه. 

محکم بغلم کرد و گفت

_عاشقتم امید خیلی خوبی . از اتاق رفت بیرون 

اصلا از پارتی خوشم نمیاد اللخصوص پارتی دوستای لاله همه از دم بی جنبه ان و دوستاش با دوست پسراشون کافیه یک ذده الکل بخورن اونوقته که مجلس تماشایی شه. 

و من از این مورد بیزار بودم ، بیزار .

گوشیم زنگ خورد جواب دادم

_بله؟

شاهین بود 

_سلام داداش ، چه خبر دادی میای ؟ 

_آره 

_اوکی زود بیا این خانوم وثوق مخم  و خورد به ولله. 

همون لحظه صدای خانوم وثوق و شنیدم

_من کِی حرف زدم با شما؟ 

صدای هیس شاهین اومد که بعدش با سختی شنیدم که گفت

_میخوام بگم که زود بیاد .

_الو؟

با کف دست زدم پیشونیم

_آخه بی تمدن من بیام چیکار برای چی داری حرف درست میکنی؟

_بی تمدن دومین عمه نداشتته داداشم اولا دوما این که دلم برات تنگ شده سوما همه بدبختیارو گذاشتی سره من یه روز زود بیا محض رضای خدا. 

خندیدم

_باشه دیگه ، سکته نکن دارم میام ، کاری نداری ؟

_نه تو فقط بیا .

_بای .

موبایل قطع کردم فکرم رفت سمت جشن دیشب گه گاه شاهین به دختری نگاه می کرد که بغل دست آهو بود ، دتتر بانمکی بود و مثل آهو جدی و اخمو نبود ، لبخند به لب داشت و الان که فکر میکنم یادم میاد که شاهین گاهی اوقات نگاهش به سمت اون دختر کشیده میشد .

و من اما…. 

نمیدونم دارم به چه راهی میرم! 

نمیدونم چرا اومد

اما با اومدنش بد کرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

آهو

بیکار بودم ، حوصله ام سر رفته بود  نشسته بودم الکی به آیینه نگاه میکردم . 

قیچی و برداشتم و جلوی موهام رو یکم کوتاه کردم ، موهای عقبم خیلی بلند شده بود خودم خیلی دلم میخواست کوتاه کنم یکم اما تارا هیچوقت نمیذاشت .

اما برای نوک گیری چرا ، بعد از چند دقیقه رفتم سراغ موهای که صدای بلند تارا اومد

_اِ داری چیکارمیکنی؟

با خنده گفتم

_نوک گیری نترس ، تارا؟

_جان؟

کارم تموم شد ، قیچی و روی میز گذاشتم

_دختر اعصابم خورد شد. 

_میگی چیکار کنم؟

_هوف هیچی .

دوباره به آیینه نگاه کردم حالم بهم خورد انقدر که به آیینه خیره شدم ، صدای دست تارا اومد

_بلند شو ، بلند شو حاضر شو بریم به میشا هم بگم حاضر شه. 

_چی ؟چرا؟

_بریم یکم بگردیم.

خوشحال از جام بلند شدم و به سمت کمد رفتم

امید 

گوشیم زنگ خورد

_بله؟

لحن لاله نشون دهنده این بود که باز درخواستی داره

_امید؟

_جانم بگو.

_امید زود بیا خونتون من منتظرم خوب؟ 

سوالی پرسیدم

_اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟

_نه بابا هیچی نشده فقط زود بیا من پیش مامان ونوس نشستیم گرم گفت و گوییم توام زود  بیا.

_خوب چیکار داری؟

_بریم برای  پارتی واسم لباس بخر .

نفسم و دادم بیرون

_خوب با آیسا برید .

با ناراحتی گفت

_من و شوت میکنی پیش یکی دیگه ، ازم زده شدی نکنه؟

 🌸

 🌸🌸

🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 چشمام و محکم فشار دادم

_کسی چنین حرفی زد؟. نه ای گفت که با تندی گفتم

_پس حرف دهن آدم نزار لاله زود میام بای .

بدون این که بزارم چیزی بگه قطع کردم ، در اتاق زده شد 

_بیا تو. 

_سگ گازت گرفته ؟

_حوصله ندارم شاهین .

_منم 

_کاری داری بگو. 

_نه بابا چیکار 

نشست رو صندلی پا روی پا انداخت تو فکر بود ، دستش و برد لای موهاش و به یه نقطه خیره شده بود همون لحظه برگشت سمتم 

_امید میگم این آهو…..

_آهو خانوم یا خانوم نوین .

با اخم چشم غره ای رفت

_من با اون کاری ندارم داداش من قشنگ معلومه بهش حس داری و منم جفت پا نمیام تو رواب…..

_لطفا چرندیات نگو کارت و بگو

_تو اسمش و بزار چرندیات ، خانوم نوین یکیش که اون تارا کیان بود پیشش اون یکی کی بود ؟

_کدوم همونی که چهرش مهربون میزد؟

_آره.

_همونی که اندام خوش فرم ، موهای خوش رنگی داشت دختر بامزه و  دلنشینی ب….

_این چه طرز حرف زدنشه امید .

لبخند پهنی زدم و اداش و دراوردم

_من با اون کاری ندارم داداش من قشنگ معلومه بهش حس داری منم جفت پا نمیام تو روابطتون. 

لبخند ملیح زد

_چرندیات نگو. 

_فکر میکنم اسمش میشا باشه و دوست آهو. حرفم و تکرار کرد

_میشا خانوم. 

چیزی نگفتم ، سری تکون داد

_ ممنون از اطلاعاتی که دادی .

از جاش بلند شد 

_حالا برای چی میپرسی

_همینطوری والله. 

لپ تابب و خاموش کردم ،کیفم و برداشتم رو به شاهین گفتم

_فکرت و درکیر نکن من برم. 

_کجا؟

_لاله میخواد لباس بگیره میخواد باهاش برم برای خرید .

_آها باشه به سلامت. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 نشوندمش رو مبل 

_طاهره خانوم با تو چیکار داره؟ چشم غره ای رفت

_امید؟ اِ . گوش کن من چی میگم ، بعدشم پیره این زن ، یه زن سی ، سی و پنج ساله بیار آدم بتونه پهلوش بچینه دوتا کلوم حرف بزنه ، این طاهره خانوم با نگاهش آدم و میخوره . 

سری تکون دادم ، یکم لوس و حساس بود ، اما همیناشم دوست داشتم. 

_چشم. 

آهو 

آخرای شب بود ، یه شام مفصلی هم همراه با تارا خوردم داشت آهنگ گوش میداد.

_نمیخوابی ؟

_من؟ الان ؟ اول باید ماسک بزارم صورتم و شست و شوی کامل بدم بعد. 

ابروهام رفت بالا

_اِ!

_نکنه تو انجام نمیدی؟ میدونی چقدر بده؟.

چیزی نگفتم. 

_آهو بیین ، اتاقت طبقه پایین ، راه رو مستقیم بری یه در هست اونجا اتاقته. 

لبخندی زدم و تشکری کردم از جام بلند شدم تا برم که گفت

_زیادم غمش و نخور عزیز من ، زمین گِِرده. 

نفسم و فوت کردم بیرون و از دفتر زدم بیرون ، پله هارو تند تند به سمت پایین حرکت کردم خیلی خوابم میومد .

قشنگ که به روبه رو نگاه کردم دسته  طلایی رنگ رو دیدم که فهمیدم دستگیره دره ، مسقبم رفتم ، در اتاق رو باز کردم. 

واقعا اتاق کوچیکی بود ، اما برای منی که نه خونه داشتم نه زندگی همینم زیاد بود! 

مانتوم رو درآوردم و همون گوشه انداختم با شلوار لیم رو تخت دراز کشیدم .

آخ که چقدر خسته بودم. 

تارا 

به نظرم دختره خوبی میومد ، هم ساده هم مهربون ، دوست داشتم بدونم برای چی شوهرش  طلاقش داده ، نتونستم اون روز قیافه ی نکبت شوهرش رو ببینم .

فقط صدای گفت و گو شون باهم رو میشنیدم ، که بعد دیدم آهو با ناراحتی و آخر هم با گریه دیدمش .

خیلی دلم خواست کمکش کنم. 

اما دعا دعا میکنم ، بتونم موفق بشم ، حداقل میتونم کمکش کنم به هدفش برسه ، به رسیدن به علاقش کمکش میکنم .

نمیدونم چرا ، دست خودم نبود اما خیلی دلم نیخواست که آهو رو کمک کنم. 

هر چند با اخلاق و رفتار ساده بایدم یکی روش کار کنه که درست بشه وگرنه هرکی از راه برسه ازش سوء استفاده میکنه !.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_من نمیدونم امید ، اول هم بهت گفتم ، یا میره بیرون یا من دیگه پام و تو این خ…..

_باشه ، باشه آروم باش. 

 نفسش و فوت کرد بیرون .

 آهو دو سه ساعت بعد با خستگی نشستم رو صندلی که صدای دست کسی رو شنیدم.

سر آوردم بالا 

_ایول خوب از پس کار بر اومدی ها. 

لبخندی زدم اما انگار ته چهره اش ناراحتی دیده می شد. 

_چیزی شده؟

بین گفتن و نگفتن مونده بود 

_بگو شاید از پسش بر اومدم! 

_چیزه بابا یه کار جدید گرفتم پیراهنه میخوام آستینش رو بدوزم اذیت میکنه ، این اولین باره اینجوری مشکل پیش میاد برام. 

_میشه بیینم .

سری تکون داد ، پشت سرش پله هارو بالا رفتم ، دفتر و رد کردیم که به اتاق  منتهی میشد . رفتیم داخل ، چرخ خیاطی و کلی پارچه دیده میشد.

به چرخ خیاطیش اشاره کرد.

رفتم رو صندلی نشستم مشغول کار کردن با چرخ خیاطی و پارچه شدم ، آخ که چقدر دلم برای کار با پارچه تنگ شده بود . همچنان مشغول بودم که بالا سرم صدای نه بابایی شنیدم

_چیزی شده؟

تارا با تعجب گفت

_مگه بلدی؟

_آ… آره بچه بودم کلاس خیاطی رفتم و رشتمم خیاطی ، سال آخر بودم که بخاظر ازدواج با امید خان همه چیز رو از دست دادم. 

بلند گفت

_خاک بر سرش. 

چشمام درشت شد 

_کی ؟

_بیخیال ، از خیر تمیز کاری گذشتم بیا همراه من اینجا لباس و مانتو و ….. بدوزیم . 

خیلی خوب میشه ، توام که بلدی و کلا عالیه .

خیلی ذوق کردم ، نمیدونستم چی بگم

_نکنه دوست نداری؟

_نه نه عالیه . مهشره. 

لبخندی زد ، بیا بریم نهار. 

 ***                            

امید 

شب شده بود رو تخت خوابیده بودم که دستی دور کمرم حلقه شد. 

_امید کِی نامزد میکنیم .

یکی از چشمام و باز کردم 

_چی؟

_کی نامزد میکنیم؟

خمیازه ای کشیدم 

_به زودی .

_کِی دیگه امید ، من فردا میرم دنبال کارامون. 

_چه کارایی؟

_اه جشن دیگه امید ، نه و اما و اگر نداریم حالا بخواب. 

پوفی کردم و چشمام رو بستم. 

_راستی ، خدمتکار و بیرون کنا ، جدید پیدا میکنم خودم. 

خیلی خوابم میومد این لاله هم نصفه شب من و گیر آورده بود ، عصبی  گفتم غریدم

_فردا صبحم هستا ، امید نمیمیره تا فردا ، بزار کپه مرگم و بزارم لاله. 

دستش و از دور کمرم باز کرد 

_ایش توام ، شب به خیر و خوشی

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن