" /> رمان دختر طلاق پارت8 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل دانلود رمان

رمان دختر طلاق پارت۸

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

 صدای ننه اومد  _ای وای باز این سه تفنگدار اومدن ، مگه بیرون نبودین؟ دو دقیقه اومدم بخوابم. 

تارا با تعجب گفت

_ننه دخترات و میندازی بیرون حالا؟

تک خنده ای کرد و گفت 

_مگه عاشق غر زدنام نیستی عزیزم؟

محکم زدم رو پیشونیم ، لابد بقیه حرفارو هم شنیده دیگه ، داشتم با خودم همینطور حرف میزدم که با چشمای ریز شده به من نگاه کرد 

_لباس و بپوش ببینم چیه که خودتونم میگفتید  ننه ببینه تشویق میکنه .

تارا و میشا زدن زیر خنده و خلاصه همه لباسامون و پوشیدیم اما ننه انگاری خوشش اومده بود ، با نگاه تحسین آمیز برامداز میکرد که باعث شد تو دلم بگم خداروشکر. 

ولی نسبت به قبل خیلی خیلی تغییر کرده بود ، کم گیر میداد و بیشتر خودش و سعی میکرد با ما وقف بده تا ما احساس معذب بودن بهمون دست نده قبلا اینطور نبود. 

یه زن سختگیر بد اخلاق 

نمیدونم شاید ، شاید به احترام تارا یا بخاطر دل من که به اندازه شکسته و تحملم کم شده که زود بابت هرچیز غصه میخورم یا بخاطر میشا که نوه  اش هست و دوست داره شادیش و ببینه .

 *************************     

سه روز از سفرمون گذشته بود ، ننه صبحانه خورده بود و فقط ما نخورده بودیم که مارو تنها گذاشت رفت بالا. 

همون لحظه لاله رو دیدم که با ناز و عشوه داشت با امید حرف میزد اما تعجبم از این بود که انید اهمیتی نمیداد! 

نگاهم و سمت بچه ها چرخوندم سعی کردم دیگه بهشون توجه نکنم ؛ تارا که از پنجره به بیرون خیره بود و جرعه جرعه قهوه تلخش رو میچشید یدفعه برگشت سمتم. 

_اِ یه چیزی .

میشا بی حوصله و خواب آلود گفت

_بگو بگو. 

تارا خندید

_خشم میاد تو همه بحثا و حرفا اونی که اول از همه عکس العمل نشون میده تویی حتی زمان خستگی .

مکثی کرد و ادامه داد

_شب بریم دیسکو؟

میشا گفت

_چی چی کو؟

_دیسکو ، بزن و برقصه اونواع نوشیدنی و….. 

نگاهش کردم

_خوب بریم چیکار ؟

تارا نالید

_اه چقدر شل و ول دوست ندارین یه ذره شاد باشید ؟

میشا سریع اوکی داد اما برای من زیاد جالب نبود ، بخاطر همین گفتم

_هرجور راحتی تارا اگه میخوایم بریم بریم من مشکلی ندارم. 

تارا بی حوصله گفت

_وللش نمیریم .

دستش و گرفتم

_میرم دستشویی میام حرف میزنیم ناراحت میشی چرا؟

از جام بلند شدم برم دستشویی که صدای امید و شنیدم .

_شاهین دیسکو هتل ما بیا  ، آدرسم که میدونی .

سریع تغییر مکان دادم ، نمیدونم چرا ناخوآگاه دلم خواست که امشب با تارا حتما بریم رفتم سر میزمون  _میگم تارا؟ 

_هوم؟

_شب میریم  دیگه؟

میشا آروم گفت

_نه.

_اِ بریم باید بریم من دلم میخواد بریم

تارا با اخم گفت

_میشه بدونم چرا؟

_همینجوری.

با چشمای ریز نگاه کرد

_بگویار دیرین داره میاد اونجا توام دلت قیلی ویلی .

جوابی ندادم ، میشا دستاش و زد به هم

_وای خدا دوستش چی؟

سریع گفتم

_اونطور که شنیدم اونم میاد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 ??🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 چپ چپ نگام کرد

_پس کرم از درخته. 

_اِ تارا ، اوکیه دیگه؟ 

 میشا به جاش جواب داد

_آره بابا. 

نفسم و فوت کردم از اونجا دور شدم داشتم از پله ها می رفتم بالا که چشمم به بیرون  هتل افتاد ، انگاری هوای خوب بود و باد میزد .

مسیر رفته رو عقب گرد کردم و به بیرون رفتم آروم آروم به سمت نیمکت چوبی حرکت کردم ، نشستم روش.

باد خنکی میزد که خیلی آرومم میکرد ، چشمام و بسته بودم که صدای آشنای دختری و کنار گوشم شنیدم

_ خوشکل دوست داشتنی.

چشمام و باز کردم که آیسا رو دیدم ، لبخند پهنی زدم و  بغلشکردم. 

_توام اینجایی که. 

_آره ، با تارا اومدین؟

سرم و تکون دادم 

_که اینطور چه خبر؟

به رو به رو خیره شدم آروم گفتم

_سلامتی

سرم و گردوندم و به چشمای آیسا نگاه کردم ، قشنگ معلوم بود حال خوبی نداره و این از چشماش معلوم بود.

چقدر حالش من و یاد زمانی می انداخت که از طرف همه طرد شده بودم! 

دستم و روی دستش گذاشتم

_اگه دلت میخواد بگو. 

سرش و انداخت پایین و لبش و دندون گرفت احساس خیسی روی دستم کردم ، نگاه انداختم که دیدم قطره اشکش بود که می ریخت .

_از برادری بگم که گول دختری و خورد که هم با زندگی من بازی کرد همبرادرم؟ یا از بچه ای که نا خواسته تو وجودم شکل گرفت ؟ یا از مادری که فقط شان و طبقات براش مهم بود نه عشق و صداقت تو زندگی نه لطافت و مهربونی؟

دلم انقدر گرفت که خدا میدونه ، ناخودآگاه بغضی گلوم و گرفت  . با ناراحتی گفتم

_چی شده؟

آروم با هق هق گفت

_اون شب جشن شبیه پارتی بود بهم قول داده بود کاری نمیکنه ، منم عاشقش بودم اما دیگه شد دیگه کاری که گذشت اما بهم گفت نگران نباش فقط همین .

مکثی کرد و با لبخند ادامه داد

_فهمیدم حامله ام یه کوچولوی دوست داشتنی تو شکمم داره رشد میکنه .

تعجب کردم واقعا ، باورم نمیشد آیسا همچین اتفاقاتی براش افتاده باشه 

_خلاصه زیادش نکنم یه شب با امید رفتیم مهمونی که دیدم لاله حیوون صفت با اون کسی که فکر میکردم عشقمه دوستم داره رابطه داره . 

دوباره با لبخند دستش و روی شکمش کشید

_این فرشته نجات مامان و داییشه ، چون هم داییش و از منجلاب میکشه بیرون هم باباییش و . 

با گفتن کلمه آخر لبخند از روی لبش رفت نگاهم کرد و گفت

_لاله فهمید همه چی و میدونم و بهش گفتم زود از زندگی امید پاش و بکشه بیرون ، خواهش میکنم برگرد آهو نا امیدم نکن ؛ از این به بعدش با خوده توعه نمیخوام امید بدبخت شه و حس میکنم تو میتونی بهترین آدم   برای زندگی شخصی و مشکلاتش باشی ، از مادرمم ترسی نداشته باش چون به نظرم…. 

لبخند شبطونی زد 

_ اگه لطف کنی که برگردی امید اجازه نمیده مامان کلمه ای حرفی بزنه بهت که باعث ناراحتیت شه ، اون داداشی که من میشناسم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸??🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

گیج بودم ، اومدم جوابی بدم که از دیدممحوشد تو دلم نالیدم 

_ای خدا چرا همه جی داره به هم میپیچه ؟ من چجوری برم دوباره پیشش ؟ یاده اون کاراش چطور میخواد اجازه بده؟

با دست زدم رو پاهام که صداش و بالا سرم شنیدم

_کم حرص بخور.

با اخم سرم و آوردم بالا

_بفرمائید؟

دستش و تو جیبش فرو کرد و بادی به غب غب انداخت . گفت

_هیچ یه خانوم کوچولو رو دیدم که داشت حرص میخورد گفتم بزار بگم زیاد حرص نخوره چون این عصبانیت ادامه داره ، اگه تحمل نکنه که پیر میش….

با تتدی گفتم

_جناب فرهمند یعنی چی که این عصبانیت ادامه داره؟ ببخشید سورپرایز بعدیتون چیه؟

_چه سورپرایزی مگه من چیزی گفتم؟ شونه داد بالا

_فعلا روز خوش. 

وقتی که رفت نفسم و عصبی فوت کردم قصدش انگار فقط این بود که همش حرصم بده! . 

 ^^^^^^^^^^^                         

ساعت حدودا هشت شب بود حوصله ام داشت سر میرفت ، لابد تارا بلیط نگرفته دیگه . ننه نشسته بود داشت چایی میخورد و میشای تنبلم که طبق معمول خواب. 

خمیازه ای کشیدم ، بلند شدم برم رو تخت دراز بکشم که صدای در اومد. 

امیدوار برگشتم و تارارو دیدم . سعی کردم ضایع بازی درنیارم خوابیدم رو تخت. 

_سلام ننه. 

ننه با لبخند سلامی داد ، لباساش و با تاپ و شلوارک عوض کرد.

رو تخت لم داد ، ناراحت تو دلم نالیدم

_وا یعنی اوکی نکرده؟ اگه میکرد که میگفت .

هوف پتو رو کشیدم بالا. 

یکی دوساعتی داشتم تو جام وول میخوردم  نگاه انداختم همه خواب بودن. 

وا تازه سره شبه که! ننه ام تا میبینه همه خوابن خودشم میخوابه همرنگ جماعت میکنه خودش و . میشا و تارا هم که پتو  رو سرشون بود چه آرومم خوابیده بودن.

تعجب کرده بودم. 

اومدم دوباره بخوابم که طرف دیگه ام دوتاسایه حس کردم. 

نگاه انداختم خواستم جیغ بکشم که دست ظریف یکیشون رو دهنم قرار گرفت . آروم گفت

_ماییم اِ. 

چشمام درشت شد ، دستم و کشیدن و داخل اتاق کوچیک بردن که فقط چمدون و وسایلامون و میذاشتیم اونجا. 

با دیدن تیپاشون دهنم باز موند 

_کجا میرید؟

تارا با اخم گفت

_میرید نه میریم ، همونجایی که میخواستی .

 یه تاپ دکلته سفید همراه شلوار دمپا سفید نشوندم رو زمین و وسایل آرایش و برداشتن

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

افتادن به جونم

_چیکار میکنید؟ یعنی واقعا میریم.

تارا ادام و درآورد که میشا پقی زد زیر خنده 

_میخوای نریم ژیگول نازنازو؟

اخم کردم

_اِ تارا. 

با دست آزادش به مچ پای میشا زد

_نمیشه نخندی؟ به زور ننه رو خوابونیدم حالا لطف کن راحت بیدارش کن گل من . 

تارا تند تند پد و …. روی صورتم پخش میکرد حدود نیم ساعتی گذشته بود که نالیدم _غلط کردم نریم چرا انقدر طول کشید تارا وای .

چشم غره ای رفت و رژ قرمزی که تو دستش بود و روی لبم کشید ، هیی نیمه بلندی گفتم

_تارا جان این رژ! خیلی پر رنگ بود. 

ابروهاش و داد بالا

_مگه چیه ترکیب آرایشت به تیپت خیلی ام میاد حرف نزن، بیا آیینه رو بگیر خودت و نگاه کن. 

تو آینه به خودم نگاه کردم ، مژه های بلند پر که با ریمل پر رنگ شده بودن ، خط چشم نازک ، پشت پلکم و سایه هایلایتر زده بود که تو همین تاریکی براقیتش معلوم بود ، کل صورتمم با گریمی که انجام داده بود اثری از لکای کوچیک روی صورتم نبود و اما در آخر رژ قرمزم که تقریبا مخالف بودم اما تارا موافق. 

الان اگه یه چیز میگفتم میتوپید بهم ، بیخیال شدم که گفت 

_بشین .

تو این چند دقیقه که تارا داشت آرایشم میکرد ، میشا با ملایمت موهام و اتو زده بود اما تارا محکم از بالا  جمع کرد و دوتا تار از بغل ریخت به میشا گفت  فر کنه. 

انقدر موهام و محکم بست که سرم درد گرفت

_تارا آخ موهام. 

با ترس گفت

_نه نه توروخدا کاری نکن موهات تمیز در اومده دست نزن اِ. 

حدود یک ربع بعد که از اتاق خارج شده بودیم به سمت لابی رفتیم و بعد از اون پشت سر تارا مثل جوجه اردک حرکت کردیم . 

چند دقیقه بعد صدای دوپس دوپس به گوشم خورد وقتی رفتیم داخل لیزرای رنگی به چشم میخورد و قشنگ بود اما نور ثابت تک رنگ و بیشتر دوست داشتم تا این  چشمم داشت درد میگرفت! 

روی یکی از میز و صندلی ها نشستیم و گارسون اومد که تارا جوابش و داد . 

_بچه ها نوشیدنی از اوناش میخورید ؟ 

من و میشا هردو گفتیم 

_نه. 

سری تکون داد چیزی به گارسون گفت که تو اون سرو صدا سخت شنیده میشد .

در گوشش پرسیدم

_چیزی سفارش دادی ؟

سر تکون داد

_اوهوم آبجو.

اخمی کردم

_نخور اِ. 

_هر از گاهی بد نیست آهو امشب من میخوام از یه خانوم متشخص بشم یه دختر شیطان .

صدای آشنای چند نفر باعث شد سر بگردونم. 

_سلام. 

به راستین و شاهین و امید نگاه کردم که لاله طبق معمول بهش چسبیده بود. 

به همه دست دادم اومدم دستم و از دست امید بکشم بیرون نگاهش انداختم که محوم شده بود ، دستم و کشیدم بیرون آب دهنم و قورت دادم و سرجام نشستم . دلم قیلی ویلی رفت انگار بعد از حرفای آیسا روم باز تر شده بود نمیدونم چرا دلم میخواست نظر آیسا رو رد نکنم و کمک کنم. 

با دیدن تارا تعجب کردم که تا چند دقیقه پیش لبخند رو لبش بود و الان چشماش پر ، رد نگاهش و دنبال کردم که با راستین مواجه شدم. 

قطره اشک از چشم تارا چکید راهش و کشید رفت ، دنبالش رفتم

_تارا ، تارا. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

انقدر تند از میون جمعیت میرفت که گمش کردم و بعد از دو دقیقه چشم چرخوندن نگاهم به دستشویی افتاد. 

رفتم داخل که دیدمش ، قطره های اشکش مظلومانه از چشماش میچکید نزدیکش رفتم

_تارا؟

با دیدنم شدت گریش بیشتر شد. 

با ترس و تعجب رفتم نزدیکش 

_تارا چی شده آخه عزیزم؟ چرا اینطور گریه میکنی؟ تارا؟ 

با دستم اشکاش و بغلش کردم

_آروم باش هیچی نشده ، خوب؟ هیچ چیزی نباید باعث ناراحتید شه عزیزم .

بعد از چند ثانیه انگار آروم شده بود گفت.

_فعلا که دلیل اصلی حال خرابم تو این مجلسه ، یادته از زندگیم برات گفته بودم ، از شوهر حیوون صفتی که داشتم

 .

سری تکون دادم

_خوب؟

با صدای لرزون و پر بغض گفت

_همون راستینیه که دیدی .

با حیرت گفتم

_چی؟!

میشا 

گوشه نشسته بودم و حوصلم سر رفته بود نفس عمیقی کشیدم.

معلوم نیست کجا رفتن نگفتن یه نفرم اینجا هست ، همینطور که سرم پایین بود و با پوست دور ناخنم و میکندم صدای مردونه ای رو نزدیکم شنیدم

_سلام. 

نگاه کردم قلبم شروع کرد به تپیدن ، یا خدا چرا یهویی اومد . نیمچه لبخندی زدم که نمیزدم بهتر بود

_سلام. 

_میشناسیم؟

سریع گفتم

_وا آره دیگه چند بار دیدمت یعنی دیدمتون شما من و ندیدی یعنی؟ 

لبخند دندون نمایی زد و با چشمای شیطون گفت 

_خوب بابا چرا حالا انقدر هل میشی؟.

با تعجب نگاهش کردم و بعد اخم ، دستش و روی دستم گذاشت

_داری چیکار میکنی خون آوردی انگشتت و.

نگاه کردم ، انقدر با ناخن پوست دور انگشتم کشیده بودم خون اومده بود. 

عرق سردی رو پیشونیم نشست  ، نگاهش کردم

_ببخشید من برم میام .

دستم و از دستش کشیدم بیرون از جان بلند شدم و تا جایی که تونستم از اون قسمت دور شدم که چشمم به دستشویی افتاد ، تا الان صدبار آرایشمم ریخته بهم انقدر که از خجالت لبم و گاز گرفتم و عرق کردم. 

رفتم داخل که چشمم با تارا و آهو افتاد 

 

دخِتر_ا اینجایین؟ تارا؟ گریه کردی؟ .

 آهو نفسش و فوت کرد بیرون و بعد از چند ثانیه صورتم و با دقت نگاه کرد

_چته؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸??

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_وایی این پسره شاهین اومد نزدیکم باهام حرف زد منم استرس گرفتم دیگه .

آهو و تارا بهم نگاه کردن زدن زیر خنده 

_وا چرا میخندین .

تارا همونطور که چشماش تر بود گفت

_بیا پیشونیت و خشک کن با دستمال آرایشت خراب میشه .

با ناراحتی گفتم

_برا همین اومدم دیگه .

آهو در حالی که میخندید گفت

_عرق شرمه ناراحت نباش. 

سوالی نگاهشون کردم

_شما کجایین آخه ؟ تارا تو برای چی گریه کردی؟

با حرفایی که زده بودن کم مونده بود قش کنم ، با ابروهای بالا رفته گفتم

_الکی میگید!

آهو چپ چپ نگاهم کرد

_منم همین و گفتم اما واقعیته خواهر من. 

بیخیال گفتم

_جمع کنید بریم ، اونقدر برات مهمه تارا؟ که از شادیت میگذری؟ 

دندوناش و رو هم کشید 

_دقیقا ، بیا بریم آهو. 

دستش و گرفت و سه نفری باهم رفتن سمت میزمون .

آهو 

 با چشم دنبال امید بودم که دیدم تنها یه گوشه دست به سینه وایستاده بود و تو فکر بود. 

سریع نگاهم و گردوندم و به جای دیگه خیره شدم. 

همینطور بی حوصله به دور و اطراف نگاه میکردم و صدای بلند موزیک مخم و داشت سوراخ میکرد از نوراهم که کم کم داشتم سردرد میگرفتم .

نگاهی به تارا انداختم که دیدم تا الان سه تا لیوان آبجو رو خورده بود و یه لیوان دیگه که نمیدونم محتواش چی بود با تعجب گفتم

_تارا چه خبره؟ نخور بسه. 

خنده ی نیمه بلندی کرد 

_بیخیال آهو امشب انگار تمام دردام و جلوی چشمم دیدم و دارم گیبینم البته . امشب من و ول کن دوستم. 

چشمام و محکم روی هم فشار دادم

_تارا…

اخمی کرد

_مراقب خودم هستم جنبه اشم دارم نگرانم نباش لطفا!. 

عصبی هوفی گفتم خواستم از اونجا برم بیرون صدا و لیزرا خیلی رو مخم بودن ، بهتر بود تارا رو هم یکم تنها بزارم چون اگر میموندم شاید همش خرف میزدم و اذیتش میکردم . همینطور که راه میرفتم تقریبا از اون قسمت دور شده بودم که دستم کشیده شد. 

هیی بلندی کشیدم . چسبوندم به دیوار 

_قصدت چیه آهو. 

آب دهنم و قورت دادم 

_چی چیه؟

 چشمام و بست و سرش به سمت گردنم برد نفس عمیقی کشید

_داری  باهام چیکار میکنی لعنتی.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_امید برو اونور. 

اومدم پسش بزنم که دوتا دستم و با یه دستش گرفت و از پشت قفل کرد صورتش و مقابل صورتم نگه داشت. 

_آهو. 

تو چشماش  نگاه کردم یه لحظه قلبم وایستاد ، چند وقت بود که اینطور به این چشما نگاه نکرده بودم لبخند ملیحی زد 

_لوند شدی و هوس انگیز طوری که نمیشه ازت دست کشید .

داغی لباش و کنارگوشم حس کردم. 

_میخوای با این کارات نابودم کنی؟ . نفسش تند شد 

تارا 

کسی کنارم نشست حتما آهو بود دیگه ، نالیدم 

_آهو برو یکم برقص با میشا بزار من خوش باشم. 

صدای گرم رساش پیچید تو گوشم 

_راستینم ، تار….

نگاهی بدی بهش  انداختم 

_لیاقت این و نداری که اسمتم کنم. 

دستم و رو بازوش گذاشتم لبخندی زدم

_جناب پست فطرت خان لطف میکنی از جلوم گم شی؟ لطفا ؟ یا خودم برم ؟ تکونی نخورد که از جام بلند شدم و به سمت در خروجی حرکت کردم که انگار آهو رو دیدم ، آره خودش بود ، صورت هردوشون هم نزدیک هم فاصلشون یه میل هم نمیشد . بهتر بود خلوتشون و بهم نزنم حتما از آهو در مورد این وضعیت میپرسم .

راه خروجی دیگه ای هم داشتم زیپ کیفم و باز کردم که دیدم کارت تو کیفمه ، رفتم بیرون تند تند حرکت میکردم که دستم کشیده شد  با صدای نیمه بلند گفتم

_ولم کن حیوون میفهمی ولم کن. 

بی اهمیت به حرفم دستم و کشید از هتلم به بیرون هدایتم کرد همون لحظه در ماشین مدل بالایی و باز کرد و رسما پرتم کرد داخل . قبل از این که خودش سوار شه اومدم پیاده شم که در و قفل زد. 

با بغض گفتم

_چی میخوای ازم ؟ ها؟ چرا اونجوری نگام میکنی ؟ دهنت و باز کن مثل اون روز فحشم بده کتکم بزن ، چرا کاری نمیکنی؟ 

تو اون بغض که داشت خفه ام میکرد قه قه زدم زیر خنده حالم دست خودم نبود.

_لابد میخوای دوباره یکی و بیاری که کاراش و انجام بدم نه ؟ 

خنده از روی لبم محو شد ابروهام و دادم بالا

_لابد الان بچه ام داری و زندگی خوش. 

سریع گفتم

_برای من اصلا مهم نیستا اما چهره تو فقط روزای تلخم و یادآوره ، بهتره از من دست بکشی و بری پیش همونی که سال ها پیش تارا رو بهش فروختی .

دست بردم در و باز کنم ، قفل بود اه بلند گفتم 

_قفل این لعنتی و رو باز کن میخوام پیاده شم. 

نگاهی بهش انداختم هنوزم همونطور داشت نگام میکرد که جیغ زدم

_چرا اونجوری نگاه میکنی ها؟  میگم در و باز کن. 

دستم و بردم سمت دستش تا سوئیچ و بگیرم ازش که  دستم و کشید ،  من و تو آغوشش گرفت . 

بغل کردنش همانا و ریختن اشکام همانا. 

انگار بغض اشک تمام این سالا جمع شده بود و امشب ترکید .

با بغض و اشک همونطور که تو بغلش بودم گفتم

_چرا اومدی دوباره ؟ خودت خوب میدونی نمیبخشمت .

_تارا ، به خدا از اون موقعی که رفتی عذاب وجدان شب و روز ولم نمیکنه تا امشب که دیدمت .

یاد اون لحظه افتادم که گفت از این به بعد اگه میخوای پیش من باشی باید خدمتکار عشقم نیایشم باشی .

با هق هق گفتم

_ولم کن ، ولم کن هیچوقت اون حرفات یادم نمیره اون لحظه آخر که بهم گفتی باید خدمتکار زنیکه بشم یادت میاد چقدر خارم کردی؟ 

بینیم و کشیدم بالا 

_ولم کن راستین توروخدا ولم کن.  

من و آورد عقب با دستاش صورتم و قاب گرفت به چشماش نگاه کردم که تر بود و صورتش خیس از اشک. 

_الهی فدای راستین گفتنت بشم ، میدونی چقدر تو حسرت گفتن این اسم از زبون تو بودم؟ من الان نه زنی دارم نه بچه ای فقط شبام با خیال تو میگذشت نفسم ، گریه نکن عزیزم  .

اومدم چیزی بگم که لبام داغ شدن ، آروم و نرم میبوسید قلبم تاپتاپ تو سینه ام میکوبید ، همونطور که میبوسید دستم و روی شونش گذاشت با دست دیگش دستم و نوازش کرد. 

بی اراده همراهیش کردم. به خودم قبلا گفته بودم که اگه دیدم بزارم حسرتم و بخوره اما الان نمیدونم چم شده بود

 ….

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

میشا 

با چشمای درشت با شاهین نگاه کردم

_چتون شده؟

چشمکی زد . آروم گفت

_چشمات دیوونم کرد از اولشم. 

ابروش و داد بالا 

_اونطوری نگاه نکن. 

قطره های عرق و حتی رو کمرم حس میکردم نفس عمیقی کشیدم و فوت کردم با استرس آب دهنم و قورت دادم ، درحالی که قلبم از هیجان و کمی هم ترس میزد گفتم

_جان؟

تار موم که جلوی چشمام اومده بود  کنار زد  ، یه دستمال کاغذی از روی میز برداشت . کمرم و که کاملا خم شده بودم از نزدیکیش گرفت و کشیدتم بالا .

مجددا نفس عمیقی کشیدم 

گونم و نوازش کرد ، تکونی نخوردم فقط به گونم نگاه کردم. وای خدا چرا همچین میکنه الان  قش میکنم .

_چرا سرخ شدن .؟

لکنت گرفته بودم

_ن… نم… نمیدونم .

لبخند مصنوعی زدم که صورتش و اورد نزدیک چون کمرم و گرفته بود نمیتونستم کاری کنم . چشماش بین لب و چشمام در نواسان بود چشمام و بستم که وسط پیشونیم گرمی لباش و احساس کردم . 

انقدر حس خوبی بهم القا شده بود خدا میدونست . اما هنوز هیجان داشتم. 

پیشونیش و به پیشونیم چسبوند. 

_میخوام یه چیزی بگم. 

تو اون فاصله کم به چشماش خیره شدم 

_دوست  دارم. 

یه لحظه احساس کردم اشتباه شنیدم پام و نیشکون گرفتم اما دیدم نه واقعا این اتفاقا واقعیت داشت. 

چی میگفتم بهش؟ حتما مست بود شنیده بودم زمانایی که مستن واقعیتارو میگن بعد چیزیم یادشون نمیمونه . پس امشب هرچی بگم و انجام بدم یادش نمیمونه پرسیدم

_تو مستی دیگه؟ 

چشماش و ریز کرد و بعد از چند ثانیه گفت

_آره. 

حالش زیاد به مستا نمیخورد اما خوب حرفایی که زده بود واقعا باعث تعجبم شد . بخاطر این که چیزی یادش نمیموند گفتم

_منم. 

_توام؟

_منم همچنین .

لبخند پهنی زد 

_چرانمیگی؟

_چیو؟

ابروهاش و داد بالا

_جملت و کامل بگو. 

نفس عصبی کشیدم طرف دیگه ای رو نگاه کردم

_منم دو…. ست دارم. 

_نگام کن بگو. 

نالیدم

_وای .

نگاهش کردم

_دوست دارم. 

سرم و انداختم پایین که خنده بلندش و بین اون صدا ها شنیدم . کیفم و برداشت و دستم و گرفت . 

از اونجا رفتیم بیرون 

_کجا میریم؟

_دور دور. 

از هتل رفتیم بیرون ، همینطور قدم میزدیم که گفت

_یه اعتراف کنم؟

نگاهی انداختم 

_بگو.

_من مست نیستم اصلا. 

چشمام از تعجب کم مونده بود بیوفتن زمین 

_چی؟ 

خندید

_اخبار و یه بار میگن .

لبم و دندون گرفتم

_وای خاک بر سرم. 

با دستم صورتم و گرفتم وای میشا خاک تو سرت مثل این بی حیا ها گفتی دوست دارم . وای الان آب میشم از خجالت. 

_میشا .

جوابی ندادم 

_میشا؟

بازم جواب ندادم که وایستاد 

_چی شده؟. 

همونطور که سرم پایین بود گفتم

_خدا نکشتت باعث شدی مثل دخترای بی حیا ابراز علاقه کنم رو در رو اصلا چرا گفتی مست نیستی میذاشتی تو خیال باطلم بمونم. 

خندید

_عشق ساده من کدوم مستی انقدر سرحال قدم میزنه؟

ناراحت زل زدم به چشماش 

_من چیکار کنم ؟ فکر نمیکردم یه روز بهم بگی دوسم داری تعجب کردم گفتم لابد مستی و راستی دیگه ، همسر آهو ام که با چشم دیدم از این چیزا میخورن ، چرا تو نخورده باشی از این مشروب کوفتیا .

از پشت بغلم کرد که گفتم

_هیی زشته ، بیا اینور .

اومد کنارم

_چرا؟

_اولا خیابونیم، دوما امشب خیلی نزدیکم بودی بیا خواستگاری محرم شیم بعد سوما چطور شد امشب گفتی؟

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

با صدای ظریفی برگشتیم سمت در. 

_ببخشید مسئول اینجا کیه؟

تارا با تعجب گفت

_بفرمائید .؟

دختره با لبخند روش و برگردوند 

_فکر کنم ایشونن مامان ، زن پیری اومد کنار اون دختر با دیدن تارا لبخند دندون نمایی زد ، باهم داخل اومدن. 

_سلام دخترم خوبی .

تارا با شوق گفت

_سلام ، صبا خاتون ، از لباس راضی بودی ؟

_محشر بود دختر محشر ، برای همین اومدن یه سفارش دیگه دارم. 

تارا نگاه ریزی به من انداخت 

_نظرتون چیه این سری بدیم به همکارم ، چون ایشونم حرفه این شایدم بهتر از من باشن!

_خیلی عالیه دخترم ، حتما . فقط سه روز دیگه میام برای اندازه گیری و طبق معمول برای هفته بعدش اماده میخوام لباس رو الان عجله دارم باید برم. 

_اهان چشم چشم ، اسمتون رو یاد داشت میکنم .

انگاری با من کاری نداشتن ، رفتم سمت کمد به پارچه ها نگاه کردم هرکدوم زیبایی خودشون و داشتن ، مخصوصا اون پارچه های کارشده که واقعا چشم گیر بودن ، کاش بتونم یه روزی برای خودم با این پارچه های خوشکل لباس بدوزم ، تا به حال از این پارچه برای دوخت لباسم نداشتم. 

با صدای خداحافظی به خودم اومدم . برگشتم و با لبخند گفتم.

_خدانگهدار ، سه روز دیگه منتظریم .

وقتی رفتم تارا برگشت سمتم و جیغ خفه ای کشید 

_وای وای وای وای وای ، این زن عالیه اهو یعنی یه چیز میگم یه چیز میشنوی ، سعی کن تو مشتت نگه داریشا ، پول توپی میده بابت دوختت ، اگه کارت خوب باشه خودتم که الحمدلله دختر خوبی هستی . خلاصه که نونت تو روغنه. 

با تعجب گفتم

_مگه چقدر میده ؟

_نگم برات ، به من کا یک و دویست داده. 

_چی؟

_اره به خدا ، چون دوخت فوری و تمیز میخواد اگه توپ تحویلش بدی پولتم باحال میده پس چی میگم الان بهت گلم ؟ برای همین میگم مشتریت و خوب نگه دار دیگه .

_اوه خیلیه ، یک و دویست !

_اره بابا پس چی ، حالا من یه پیراهن تا سر زانو واسش دوخته بودم پارچشم جنسش خوب بود قیمت کل هم سر جمع خیلی میشد ششصد و پنجاه اینا اما این بدون این که بپرسه پول و داد هرچی گفتم زیاده گفت نه که نه.

پوزخندی زدم

_عزیزم اینا اینجور پولا براشون پول خورده چرا باید ماتم بگیرن واسش؟ اونی که باید واسه  چندر غاز پول باید سگ دو بزنه ماییم .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

تو دفتر نشسته بودم رو به راستین گفتم

_قهوه ات رو بخور راستین سرد شد. 

طلبکار نگاهم میکرد ، دستم و رو هوا تکون دادم و با اخم گفتم

_چته مثل گرگ نگاه میکنی آخه. 

_بلاخره طلاق گرفتین نه؟

_چیه میخوای بری باهاش ازدواج کنی؟

چشم غره ای رفت و روش و برگردوند ، چند ثانیه بعد بلند گفت

_احمقی دیگه من اون حرف رو زدم که به غیرتت بر بخوره نگهش داری ، غلطی که من کردم و نکنی ، اما دقیقا راه من و پیش گرفتی . دلم برات میسوزه .

سرش و تکون داد ، عصبی گفتم

_چرا ؟ الان اتفاقا وضعمم خوبه تو نمیخواد نگران باشی راستین .

_دلم برای روزی میسوزه که تنها بشی اونوقته که هزار بار خودت و برای روزی که زنت و طلاق دادی لعنت کنی .

مثل من که راحت فرشته ای که دوستم داشت و پسش زدم و شیطانی که عشقش هوس بود و قبول کردم . نگاه کن خوب نگاه کن ؛ آره من پولم و دارم ، مطب بزرگی دارم اما اون آرامشی که باید داشته باشم و تو گذشته بخاطر هوس لعنتیم از دست دادم. 

هنوزم که هنوزه نتونستم پیداش کنم هرچند پیدام بشه دیگه عمرا برگرده ، اما پشیمون میشی امید این و تضمین میدم بهت. 

پوزخندی زدم

_مگه فقط همین دوتا رو زمینن ، ولمون کن توروخدا. 

سرش رو تاسف بار تکون داد 

_بدیش اینجاست مثل اینا نظیرش نیست ، همه به فکر منافع خودشونن دیگه عشقشون عشق نیست کشکه برادر من ، باشه من دارم چرت میگم خوب ، صبر کن بعدا میای میگی چه حرفی زدی راستین .

در باز شد 

حدس زدم که شاهین که خودش بود ، با دست زدم رو میز 

_آخه پسر خوب میمیری در بزنی ؟ ها؟

_آره چیه حالا مگه ، بیخیال بابا . رو کرد طرف راستین 

_در مورد چی میگین ؟

نفس عمیقی کشید 

_در مورد  بدترین اشتباه امید .

شاهین قیافش و جمع کرد و رو یکی از صندلی ها نشست. 

_والله راستین داداش این و ول کن شیرینی عز

عروسیش و نداد به ما خسیس ، حالا همه اینا به کنار بابا از کجا معلوم این اخلاقش گند بوده دختره هم گفته فرار کنم برم دیگه والله. 

بسته دستمال کاغذی و پرت کردم سمتش . صداش در اومد

_اِ خوب راست میگم .

دوتا دستاش و کوبید بهم و وایستاد 

_اما شما دوتا. 

رفت سمت در 

_باز ازدواج کردید تجربه زندگی داشتید اما من چی ؟ هیچی ! هرچند از شما انتظاری نمیره منم دو روز بمونم پیشتون پرتم میکنید بیرون ، هر چی آدم مهربون تر ، خوشکل تر ، آروم تر باشه شما برعکسش ، آخی الان خانوماتون هزار بار لعنتتون کردن……. 

طبق معمول میخواست وراجی کنه ، به راستین نگاه کردم اونم کلافه شده بود باهم  بلند گفتیم

_شاهین .

از در رفت بیرون اما صدای خنده اش شنیده میشد . 

_این پسر دیوونه اس واقعا. 

راستین با ابروهای بالا رفته گفت

_اِ اما هرچی باشه مطمئنم زندگیش و نگه میداره .

برو بابایی گفتم و  لپ تابم و روشن کردم. 

آهو 

پشت میز نشستم ، میشا با دقت اطرافش رو نگاه میکرد 

_آهو دختره ، کلاهبرداری چیزی نباشه. 

با دقت نگاهش کردم ، که گفت

_چیه؟

_میشا جان ببخشیدا ما الان چند میلیارد تو حسابمونه؟

ریز خندید 

_خوب صحیح اما کلاهبردار فقیر و پولدار نمیشناسه که. 

با آرامش رو به میشا گفتم

_اولا اون وضع من و میدونه کم و بیش دوما من الان چند وقته پیششم میدونم این کارو نمیکنه، هیچوقته هیچوقت سوما درسته نمیدونم دلیل کاراش برای چیه اما حتما خیره هرچیه من دلم از تارا روشنه میدونم کاری نمیکنه به ضررمون باشه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸??🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

تارا 

شب شده بود خسته و کوفته دراز کشیده بودم رو تخت بلند طوری که صدام به آهو برسه گفتم

_آهو انگشتت بهتر شد؟

بلند تر از من گفت

_آره. 

خندیدم

_زهره مار چرا جیغ میزنی .

صدای خنده اش اومد و چیزی نگفت ، داشت یه تیکه از لباسش که پاره شده بود و میدوخت معلوم نبود تو کدوم باغی بود که سوزن خیلی عمیق رفت تو گوشتش انگشتش. 

به ساعت نگاه کردم تازه نه شب بود اما انگار برای من دو بامداد بود انقدر که خوابم میومد . انگار چیزی به پنجره کوبیده میشد .

خیلی تنبلیم میشد از جام بلند شم برای همین اهمیتی ندادم اما بعد از چند دقیقه متوجه بارش بارون شدم. 

عاشق باریدن بارون و بوی خاک نم زده بودم پنجره باز بود و باد خنکی می وزید. 

گرم شدن چشمام همانا و پریدنم همانا به دور و ورم نگاه انداختم دیدم آهو و میشا قه قه دارن میخندن .

عصبی گفتم

_ مسخره های بی مزه خودتون خوابتون نمیاد خواب یکی دیگه رو نپرونید اه. 

پشت کردم بهشون و دوباره خوابیدم اما اومدن نزدیکم و جام بلندم کردن

_وا چتونه. 

میشا با شیطنت گفت

_بابا کلک یاد مام بده دیگه چیکار کرده انقدر شفتته. 

همینطور که به سمت تراس می بردنم و سعی داشتم بازوم و از دستشون بکشم بیرون گفتم

_یعنی چی؟ چی میگی آخه ؟ چتونه شما ؟ اه بزارید بخوابم جنی شدن سر شب. 

آهو ناراحت با دست خیابون و از تراس اشاره داد و گفت

_حق بده جنی شیم خوب . 

نگاه انداختم انگار راستین بود

_کیه؟ 

میشا با خنده گفت

_تو که بهتر میشناسی .

با این حرف میشا مطمئن شدم خودشه چشمام درشت شد زیر بارون چیکار میکرد آخه. 

_وا اینجا چیکار میکنه؟ .

آهو گفت

_اینارو بیخیال دستش و نگاه کن. 

یه دست گل رز قرمز بود بلند گفت

_تارا. 

میشا و آهو زدن زیر خنده آهو همونطور ادامه داد

_خودش و کشت انقدر سنگ زد به پنجره. 

دسته گل و آورد بالا

_برای تو گرفتم. 

همونطور بلند ادامه داد

_ دیگه بوی خاک نم زده رو دوست نداری؟ بیا پایین ، بیا قدم بزنیم . چشم غره ای رفتم و از اون قسمت رفتم کنار و رو تخت دراز کشیدم میشا گفت

_اِ تارا گناه داره بدبخت ، موش آب کشیده شده اینطوری میکنی؟ 

با عصبانیت بهش نگاه کردم

_آهو شاید بتونه درکم کنه میشا اما تو اصلااون شبم یه اشتباه بود اما خداروشکر نذاشتمم خیال  خوش کنه ، پس لطفا اینطور نگو.

پشت بهشون رو تخت دراز کشیدم و با بغضی که مثل یه سیب تو گلوم گیر کرده بود به خواب رفتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید

عصبی از رو تخت بلند شدم و سریع آماده شدم زنگ زدم شاهین

_چی شد؟ 

اما اون آروم گفت

_داداش نگران نباش بابا چه شکایتی اون کاری نمیتونه انجام بده که میخواد بترسونه. 

در و باز کردم رفتم بیرون نشستم داخل ماشین

_از این متنفرم که کسی من و تهدید کنه بگو صبر کنه دارم میام . فقط مراقب باشه به جای من اون مرتکب جرم خودش نشده باشه و در آخر حبس چند ماهه . 

_باشه عصبی نباش امید گفتم بهت کاری نمیکنه چون هرچی باشه تقصیر اونه. 

_اوکی .

قطع کردم و انداختن رو صندلی شاگرد پامو رو پدال گذاشتم و تا تونستم سرعت و زیاد کردم تا زودتر برسم. 

راه نیم ساعته رو ده دقیقه ای رسیدم در کارخونه رو باز کردم و تند رفتم داخل که شاهین و دیدم .

با دیدنم قه قه زد زیر خنده اخم غلیظی کردم

_ببینم نکنه باز از این شوخیای خرکی کردی؟

دستش و بالا برد 

_پس چه مرگته. 

دوباره زد زیر خنده که فقط نگاهش کردم سعی کرد آروم بگیره

_ام ..ید همیشه عصبانی باش. 

ابروهام رفت بالا

_چرا؟

_صدات رو اسپیکر بود سعی کرد ترسش و نشون نده زود فرار کرد ، رنگش شد گچ 

نیمچه لبخندی گوشه لبم اومد رفتم داخل اتاق و روی صندلی نشستم . 

دیدم مِِن مِِن  میکنه .

_بگو. 

نفس عمیقی کشید 

_امید من که کسی و ندارم که توام مثل داداشمی یه زحمتی داشتم برات. 

سوالی نگاهش کردم

_بیا به عنوان داداشم برای من بریم خواستگاری ، تنها کسی که دارم تویی .

یه لحظه دلم گرفت از پشت میز اومدم کنار و نزدیکش رفتم بغلش کردم

_حالا اون زن خوشبخت کیه؟

_میشا .

چشمام درشت شد. 

_از کِی جرئتش و پیدا کردی؟

لبخندی زد

_بابا اون سفری که رفتیم اونجا دیدمش دیگه دل و زدم دریا اعتراف کردم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن