رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

نویسنده:ناهیدگلکار

قسمتی از رمان در انتهای ابرها:

تاکسی جلوی پای زن نگه داشت ..صبح زود بود و برفی که از ساعتی قبل می بارید حالا مقداری از زمین رو سفید کرده بود ..
یک خانم چادری نسبتا چاق و مسن که روسری آبی رنگی به سر داشت و موهای سفیدش از زیر اون بیرون اومده بود ..
کنار پیاده رو منتظر ایستاده بود در حالیکه یک ساک و یک کیسه رو روی زمین گذاشته بود و کیف مشکی رنگ نسبتا بزرگی رو روی دستش انداخته بود…..
..
زن طوری ایستاده بود که انگار نه انگار برف میاد ..و یا هوا سرده …در ماشین رو باز کرد و همین طور که سوار می شد ..با لهجه ی شیرینی گفت : چرا اینقدر دیر اومدی مادر ,بیا این ساک رو بزار تو ماشین …
یکم دیگه طولش داده بودی خشک شده بودم از سرما ..
راننده گفت : ببخشید هوا رو که می ببینن وقتی برف میاد زمین ها سُر میشن و سرعت ما هم کم میشه حالا کجا می خواین برین ؟ ..
یک کاغذ طرف راننده دراز کرد و گفت : درد سرت ندم این آدرس بگیر و منو یک راست ببر اینجا …
راننده تاکسی وقتی ساک و کیسه رو عقب ماشین گذاشت و راه افتاد گفت : مادر گرم شدین ؟
گفت : گرمم میشم ..سرما که غصه نداره …..
راننده هر از گاهی از توی آیینه به زنی که عقب نشسته بود نگاه می کرد ….اون آدرس خانه ی سالمندان رو داده بود و داشت تنهایی خودش میرفت اونجا ..
صورتی آروم و دوست داشتی داشت ..
نه اضطرابی نه ناراحتی تو چهره ی اون دیده نمی شد …
راننده پرسید : مادر ؟ برای چی می خوای بری خانه ی سالمندان ؟
زن خندید ؛؛طوری که بدنش تکون خورد .

گفت : میرم از دست بچه هام راحت بشم …و خودش غش و ریسه رفت ..
راننده خودشم نفهمید چرا داره پا به پای اون زن می خنده ..و از جواب اونم سر در نیاورد ..
با همون خنده ای که روی لبش اومده بود یک نگاه به جلو و یک نگاه توی آینه پرسید : بچه ها اذیتتون کردن ؟
گفت : نه مادر؛؛ شوخی می کنم ..اونا کی باشن که منو اذیت کنن ….
و ساکت شد …
راننده با کنجکاوی دوباره پرسید : می خواین برین اونجا زندگی کنین ؟برای چی ؟ ..
زن بازم خندید ..و تو چشم راننده که از آینه بهش نگاه می کرد خیره شد و گفت : فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره ..
پسر جان من اگر بخوام برات تعریف کنم تا صبح قیامت طول میشه ..تو به این زودی نمی تونی سر از کار من در بیاری …
نمیدونم والله شاید خودمم سر از کار خودم در نیاوردم ..به تو چی بگم آخه ؟
راننده ساکت شد ولی هنوز نمی تونست جلوی خودشو بگیره و پرسید : مادر چرا تنها اومدی خوب حد اقل می گفتی یکی باهاتون بیاد …
گفت : ای دم بریده خوب رگ فضولیت گل کرده ها ؛؛ انگار تا از قضیه سر در نیاری می خوای مغز منو بخوری …
جوابت اینه اونا کی باشن منو جایی برسونن مگه خودم کور و شلم ؟ یا عقلم کار نمی کنه ؟
منو می بینی صد تا مثل تو رو می برم لب چشمه و تشنه بر می گردونم …خودم اومدم اینجا جا رزرو کردم و الانم اثاثم رو آوردم ..اگر حالت بهتره ، ساکت شو تا اونجا یک چرتی بزنم که رسیدم سر حال باشم فکر نکنن من پیر زنم ….

چند دقیقه بعد که راننده تو آینه نگاه کرد زن گردنش کج شده بود و معلوم بود واقعا خوابش برده ..
بالاخره جلوی در بزرگ نرده ای سبز رنگ آسایشگاه نگه داشت ..
زن بیدار شد و به اطراف نگاه کرد ..با صدای بلند پرسید رسیدیم ؟
راننده گفت : بله مادر بزار ببینم اجازه میدن بری تو یا نه ؟ ….و بوق زد ..
یک مرد از اتاقک نگهبانی اومد بیرون و پرسید کجا ؟ با کی کار دارین ؟
زن شیشه ی ماشین رو داد پایین و گفت : مهمون نیستم اومدم صاحبخونه باشم ..بزار بریم تا دم ساختمون …
پرسید : تازه واردی ؟ اسمتو بگو زنگ بزنم سئوال کنم …
زن گفت : ماه پری شاهوردی برو بپرس زود بیا …
کمی بعد در باز شد و تاکسی رفت تا جلوی ساختمون …
یک خانم میون سال قد کوتاه و ریز نقش داشت میومد به استقبالش …
آهسته که از روی پله لیز نخوره رفت پایین و درِ تاکسی رو باز کرد و گفت : مامان پری ؟ خوش اومدین فکر نمی کردم صبح به این زودی بیاین ..
ولی اتاقتون آماده است ..
من عامری هستم معاون آسایشگاه …..زن داشت توی کیفش دنبال پول می گشت ..به راننده که دستشو گذاشته بود روی صندلی و به عقب نگاه می کرد گفت : به چی نگاه می کنی فضول باشی ؟
برو مادر پایین این ساک منو ببر تو بزار توی اتاقم .. خدا خیرت بده ..صبر کن ؛ صبر کن اینم پولت بگیرپسرم … باقیشم مال خودت ..
راننده پولو گرفت و گفت : به روی چشمم مادر جون الان برات می برم ..دستتم درد نکنه ..

مامان پری همینطور که پیاده می شد گفت : که گفتی خانم عامری هستی ..برو مادر من خودم میام ؛؛
کمک نمی خوام ..تو برو اتاقم رو نشونش بده وسایلم رو ببره اونجا….
و پیاده شد ..
نگاهی به ساختمون کرد و نگاهی به دور واطراف که همه جا سفید شده بود ..
عامری گفت : نمی خواین کمکتون کنم زمین نخورین ؟
گفت : نه بابا کلوخ که از آسمون نیومده یکم برف اومده اونم به چه قشنگی ؛؛به به،، چه روز خوبی ؛؛ همه چیز روشن و براق شده …..
برو دختر جون معطل من نشو ..
بعد خودش آروم در ماشین رو بست و کیفشو انداخت رو دستش و دو طرف چادرشو گرفت و آهسته از اون سه تا پله رفت بالا .. و وارد ساختمون شد …
با دقت به همه جا نگاه می کرد ..از دور عامری و راننده دید و دنبالشون راه افتاد …
راننده ساک رو گذشت روی میزی که اونجا بود و گفت : مادر کاری ندارین ؟
مامان پری خنده ی صدا داری کرد و به شوخی گفت : تو چی فضول ؟ تو سئوالی نداری؟ ..
راننده هم خندید و گفت : دارم ؛؛شما جواب میدی ؟
گفت : نه ..تا تو یاد بگیری اینقدر به کار کسی مداخله نکنی …
شوخی کردم پسرم ..برو به امید خدا دستتم درد نکنه مادر خیر پیش …

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن