" /> رمان عشق پروانه پارت آخر - رمان خونه ناول97 مرجع کامل خواندن رمان

رمان عشق پروانه پارت آخر

رمان عشق پروانه نوشته ناهیدگلکار

برای دسترسی به پارت اول تا اخر رمان عشق پروانه اثر ناهید گلکار وارد شوید

وقتی به طرف خونه ی مامان ارمغان می رفتم به مامان خودم زنگ زدم تا نگرانم نباشه ..
گفتم : سلام دارم میرم دنبال ارمغان خبر داشته باشین به بابا بگو ببخشید جبران می کنم …
مامان با تعجب پرسید : مگه پیداش کردی ؟
گفتم : یک آدرسی ازش گرفتم با عادل میرم ببینم چی میشه رفته شمال زندگی می کنه ..
گفت : عجب دخترِی کله شق و بی فکریه ؛؛ نمیگه یک عده ای رو نگران خودش می کنه ؟ این خود خواهی نیست ؟..
از قول من بهش بگو من برای گذشته اش شماتتش نکردم و به روی خودم نیاوردم ..ولی این کارش که جواب تلفن ما رو نداد رو نمی تونم ببخشم ..
بهش بگو من مادر شوهر تو بودم و احترامم واجب بود این کارت بی حرمتی به ما بود …
گفتم : مامان ؟ مامانم لطفا،، تازه خودمو قانع کردم برم سراغش دیگه یک چیزی نگین که دلم چرکین بشه ..
بزارین پیداش کنم بعد حرف می زنیم ..منم اینا رو می دونم ولی باید حرفای اونم گوش کنم ..گفت : برو به سلامت به منم خبر بده …
عادل رو بر داشتم و با هم راه افتادیم ..
آدرس توی یکی از مجتمع های ساحلی بود که که می تونستیم سر راست پیداش کنیم ..
تمام راه حرف می زدم اونم با عصبانیت ..و عادل به صورتم نگاه می کرد تا از حرکت لب های من بفهمه چی دارم میگم ..
دلم پر بود و اهمیتی نمی دادم که اون متوجه ی حرف من میشه یا نه ..اما باید یک طوری خودمو خالی می کردم ..
اونم هراز گاهی سرشو به علامت تایید تکون می داد …
جاده خلوت بود و ما ساعت دوازده و نیم رسیدیم …
هم بی قرار دیدنش بودم هم نمی دونستم چطوری باهاش مواجه بشم ..حتی به ریحانه هم فکر می کردم …
تعداد زیادی ویلا بود که اغلب شبیه هم بودن و مشرف به دریا ..پرسون ؛پرسون ویلا رو پیدا کردیم ….
و کنار راهروی سنگ فرشی که به ویلا می رسید نگه داشتم ..و پیاده شدیم ..

به عادل گفتم : با هم بریم می ترسم منو ببینه و درو باز نکنه ..
عادل گفت : ارمغان ؟ محاله ..اون از خدا می خواد تو رو ببینه …
پنجره ها دودی بودن و ارمغان می تونست ما رو ازتوی ویلا ببینه ولی وقتی زنگ زدیم ..
یک دختر بچه پرسید ؟ بله با کی کار دارین ؟ و لای درو باز کرد و سرشو آورد بیرون ..و با خوشحالی فریاد زد دایییی و پرید بغل عادل …
وای خدای من چقدر شکل ارمغان بود ..
بعد به من نگاه کرد و گفت : شما آقای ترابی هستین ؟ خانمتون رو نیاوردین ؟
گفتم : نه ترابی نیستم ..همینطور که دستهاشو به گردن عادل حلقه کرده بود به صورتم نگاه کرد و پرسید : پس شما کی هستی ؟
گفتم : من امیرم …مامانت کجاست ؟ از من بهت هیچی نگفته ؟
از بغل عادل اومد پایین و بلوزشو کشید پایین و صاف کرد درو بست و ..
گفت : مامانم رفته خرید کنه ما شام مهمون داریم ؛
آقای ترابی و خانمش می خوان بیان ..
یک دختر کوچولو هم دارن من می خوام باهاش بازی کنم …
دوباره پرسیدم : ریحانه خانم مامانت از من بهت چیزی نگفته ؟
گفت : تو شوهر مامانم هستی ؛؛چرا بهم گفته ….
فکر کنم به خاطر من قهر کردین ..
گفتم : کی بهت گفته به خاطر تو قهر کردیم همچین چیزی نیست ؟
گفت : کسی نگفته خودم می دونم …ولی تقصیر مامانم نیست بابام منو قایم کرده بود اجازه نمی داد مامانم رو ببینم ..
اولش بهم گفتن مامانت مرده ..بعد گفتن زنده است تو رو ول کرده ..همش بهم دروغ گفتن خوب مامانم چه تقصیری داره ؟
منو بهش ندادن ..که به شما نشون بده …حالا یواشکی گریه می کنه و می فهمم شما رو می خواد ..
شما هم که منو نمی خوای …پس قهرین دیگه…

گفتم : نه نه ..شما این فکر رو نکن اصلا به خاطر تو نبوده ..منم خیلی دلم می خواست تو رو ببینم ولی قبول داری دروغ کار بدیه ؟ ….
گفت : مامانم که دروغ نگفته منو بهش نداده بودن ..به خدا نداده بودن ….
گفتم : آره من اینو می دونم تو اصلا نگران نباش خودم بعدا برات توضیح میدم ….صدای ماشین اومد ..
چون می دونستم ارمغان ماشین منو می ببینه یک لحظه ترسیدم بره ..
گفتم : عادل اومد و فورا درو باز کردم رفتم بیرون ….
با عجله داشت پیاده می شد …بدون معطلی با سرعت دوید به طرفم و خودشو با شدت انداخت تو بغلم…
مشتاق تر از قبل بودم دیوونه وار دلم براش تنگ بود .. محکم گرفتمش نفسم داشت بند میومد آهسته گفتم : آه تو قلب منی روح منی …و اونم طبق عادت سرشو تو سینه ی من فشار داد ..قلبم داشت از جا کنده می شد ..اونقدر هیجان داشتم که عادل و ریحانه رو فراموش کردم و بوسیدمش ….
آهسته گفتم : دیوونه …بی فکر ؛؛ چرا تنهام گذاشتی ؟
ارمغان مثل یک جوجه می لرزید ..
کنترل بدنش دست خودش نبود ..منو و عادل چیزایی که خریده بود رو بردیم تو خونه …
با دستپاچگی گفت : پس اومدن ترابی نقشه ی تو بود ؟
گفتم : چیکارت کنم تو خودت اینطور خواستی ….باید باهات حرف بزنم ..
گفت : عادل جان مگه نمی خواستی بیشتر با ریحانه باشین ؟ یکم برین لب دریا هوا خیلی خوبه تا من ناهار درست کنم بیایم اونجا بخوریم …
ریحانه گفت : من می دونم می خواین آشتی کنین ..
ارمغان گفت : قهر نبودیم که دخترم ؛ برات قبلا توضیح دادم ..زود باش دست دایی رو بگیر و برو همه جا رو بهش نشون بده ….

وقتی اونا رفتن نشستم روی مبل و پرسیدم اینجا مال کیه ؟ گفت : خودم؛؛ خریدمش ..مبله بود و امن ، قیمتش هم مناسب..
گفتم : آفرین به تو ..خیلی عالی ؛؛ منو گذاشتی توی آتیش و خودت راحت زندگی می کنی ؟ …
تو واقعا با خودت چی فکر کردی؟ چطوری به خودت اجازه دادی با زندگی من بازی کنی ؟
گفت : امیر تو رو خدا اینطوری نگو من همچین قصدی نداشتم خودتم می دونی؛؛ بی انصاف نباش …
گفتم : قصدشو داشتی یا نداشتی این کار و کردی ؛؛مگه نکردی ؟ ..اصلا تو چطوری به خودت حق دادی بیای اینجا و برای خودت زندگی کنی ؟ مگه من شوهر تو نبودم ؟ همینطوری بی خبر بزاری بری و نگاه نکنی پشت سرت چه چیزایی رو خراب کردی ؟ به من بگو ؛؛ واقعا برام سئواله توی این مدت بارها با خودم کلنجار رفتم و فریاد زدم ارمغان کیه ؟
چطور شخصیتی داره ؟ آخه من کدوم روی تو رو ببینم ..بهم بگو تو کی هستی ؟ که به خودت اجازه دادی بعد از اون کاری که با من کردی دوباره یک ضربه ی دیگه به من بزنی ؟ …
گفت : امیر خواهش می کنم عصبانی نشو ..بیا درست حرف بزنیم ..حق با تو ولی چیکار باید می کردم ..فکر کردم اگر می خوای ولم کنی …

وسط حرفش رفتم و گفتم :آهان فهمیدم ؛؛
اگر می خوام ولت کنم ..تو پیش دستی کرده باشی و قبل از من این کارو بکنی ..واقعا که احسن به تو ارمغان یک ذره ؛؛
فقط یک سر سوزن به فکر احساس من نبودی ؟ می خوام اینو بدونم هیچ با خودت فکر نکردی ممکنه من چه حالی داشته باشم؟ ..
من یک مَردم ..زنم بعد از ازدواج اومده میگه یک دختر هشت ساله دارم ..خودت بگو منصفانه تو جای من بودی چیکار می کردی ؟
منه بدبخت که یک کلمه حرف نزدم ..نگاهت کردم ..تو هیچ لحظه ای به ذهم خطور نکرد ازت جدا بشم …
ولی توی این مدت که گذاشتی و رفتی ؛؛خیلی قضاوتت کردم ..یا تو خیلی زرنگی یا من خیلی احمق …
تو کاری کردی که اونقدر عاشق و بی قرارت بشم که نتونم ولت کنم بعد این مسئله رو بگی ؟ اینم در مورد تو باور ندارم …
واقعا موندم در مورد ت چطوری فکر کنم …دارم دیوونه میشم ..روزگارم رو سیاه و تیره و تار کردی …
تو ارمغان ..تو ؛؛ ..اصلا با خودت دوتا تا چهارتا نکردی ببینی چیکار داری می کنی ؟ همین طوری سرتو انداختی پایین بدون اینکه با من حرف بزنی رفتی ؟
به نظرت این خود خواهی نبود ؟ …

ارمغان سکوت کرده بود و در حالیکه هنوز دستش می لرزید با حلقه ای از اشک به من نگاه می کرد …
گفتم : ببین بازم سکوت می کنی ؛ چون مطمئنم حرفی برای گفتن نداری …
گفت : امیر جان ؛عزیزم ..حرف دارم خیلی بیشتر از اونی که تو فکر می کنی ..می خوام تو حرف هات بزنی و آروم بشی،
چون بهت حق میدم …اما تو یک طرف این ماجرا هستی و من طرف دیگه ..اون بارم بهت گفتم تو شرایط منو در نظر نمی گیری ..منم آدمم ؛؛غرور دارم نمی خواستم خودمو با یک بچه به تو تحمیل کنم ….
اصلا کار درستی نیست من نرفتم که ناز کنم .. فکر می کردم ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم ..اینو قبول کردم و رفتم …
توی این مدت خیلی فکر کردم و دنبال دلیلش گشتم که چرا من از اول به خودت نگفتم …من اشتباه کردم ..غلط کردم ..
هزاران بار ازت معذرت می خوام خیلی پشیمونم ..اگر کاری هست که می تونم جبران کنم بگو ..خودم چیزی به فکرم نمی رسه ….
باور کن اصلا خودمو در این مورد بی تقصیر نمی دونم ..من حتی از خجالتم نتونستم جواب تلفن مامان و بابا رو بدم می دونستم می خوان با من دعوا کنن ..حق دارن من چی می تونستم بهشون بگم ..
اتفاقا هر وقت زنگ زدن من تنها نبودم …ریحانه هم بود که خیلی حواسش به منه که چیکار می کنم و چی میگم ؟
و اونقدر با هوش هست که نمیشه چیزی رو ازش پنهون کرد …و هر وقت هم خودم خواستم زنگ بزنم..راستش ترسیدم ….
آره منم خیلی در این مورد فکر کردم ..؛؛ ترس؛؛ ..این همون چیزیه که تو وجود من رخنه کرده؛؛ ترس از دعوا …
ترسِ از دادن عزیز ..ترس از دست دادن موقعیت ….
امیر من آدم ترسویی هستم و حالا اینو می فهمم …از اینکه تو رو از دست بدم ترسیدم و برای همین به این و اون متوسل شدم که کمکم کنن ….

حتی همون شب آخر هم از پیمان خواهش کردم بیاد تا من جرات کنم حرفم رو بزنم ..
انگار احتیاج به یک سپر محافظ داشتم ..نه که فکر کنی از تو ترسیدم ..نه؛ به خاطر تو نبود ..
این سپر برای اون بود که شاید یک رابط بتونه منو به تو متصل نگه داره …. نزاره همه چیز بین ما تموم بشه …
منم اینطوریم دیگه ..می دونم اشکال دارم ؛؛ از دعوا می ترسم ؛؛ ..دلم نمی خواد کسی بهم حرف نامربوطی بزنه چون نمی تونم جواب بدم …
به نظر میاد من آدم سر و زبون داریم ..شایدم باشم ولی موقعی این ترس لعنتی میاد سراغم .. که ربط به گذشته ی من داره زبونم بند میاد ….
گفتم : ببین تو هر چی بگی قبول ولی نمی تونی منو توجیه کنی که به خاطر ترس جا و مکانت رو نگفتی و گذاشتی از تهران اومدی بیرون …تو می خواستی حرص منو در بیاری مثل یک لجبازی بود تا ترسیدن ….
گفت : نه؛؛ قسم می خورم نمی خواستم حرص تو رو در بیارم ..اول که از خونه اومدم بیرون فکر می کردم یکم تو رو تنها بزارم تا با خودت کنار بیای ..
وقتی ازت خبری نشد ..این فکر به سرم زد که نباید ازت همچین توقعی داشته باشم ..حالا که در حقت بدی کرده بودم بهترین راه اینو دیدم که زندگیت برم بیرون …و جلوی چشمت نباشم جامو ندونی تا نه من انتظار تو رو بکشم نه تو دیگه امیدی به پیدا کردنم داشته باشی …
می خواستم بدیی رو که بهت کردم با تنبیه کردن خودم جبران کنم …
اگر می موندم نمی تونستم ازت دور بمونم ..هر لحظه در انتظار تو بودن برای من یعنی با مرگ دست و پنجه نرم کردن ..

دیگه این طاقت رو نداشتیم ..الان چطوری پیدام کردی ؟ تو هر وقت می خواستی می تونستی این کارو بکنی ..اصلا برام پیام می دادی با یک چیزی غیر از تلفن تماس می گرفتی ….
من می دونم چرا نکردی ..چون منو نبخشیدی ….اون بار یادته که زنگ زدی ؟ جلوی ترابی چیزی نبود که به من نگفته باشی تا اون از جریان ما با خبر نشده باشه …
دلم نمی خواست ولی تو کردی و من بهت حق دادم چون این من بودم که تو رو به این حال و روز در آوردم …
آره امیر گاهی کارای ما و خطا های ما زیر سایه خطای دیگری صورت می گیره و شاید خطای دیگری هم از دیگری باشه …
من چند سال بیشتر نبود که حالم خوب شده بود ..دیگه به گذشته فکر نمی کردم و داشتم خودمو از دست اون سایه ها خلاص می کردم ..که تو پیدا شدی ..
نمی خواستم بر گردم به عقب ..نه اشتباه نکن نا خواسته بود عمدا نکردم …می ترسیدم ..
از بر خورد مامان و بابات ترس داشتم …از اینکه منو نپذیرن و یا به چشم دیگه ای بهم نگاه کنن عذاب می کشیدم ولی می دونم اینا همه دلیل کار من نمیشه ..
خودت بگو اگر از اول همه چیز رو می گفتم بهتر نبود ؟ نمی خوام از خودم دفاع کنم چون من گناهکارم اشتباه کردم ..
خطا کردم و الانم دارم برات توضیح میدم که چه احساسی داشتم فقط همین …
گفتم : ولی تو همه چیز رو نمی دونی , نیکی به مامانم از همون اول گفته بوده و اونم به بابا با هم مشورت کردن و به این نتیجه رسیدن که به روی تو نیارن و من ندونم بهتره حالا چرا نمی فهمم و همین بیشتر اعصابم رو خرد می کنه …
با تعجب پرسید : مامان و بابا از اول می دونستن ؟ واقعا …وای …وای ..خیلی بد شد .. خدا منو بکشه چقدر در حقم خوبی کردن و من نفهمیدم …
گفتم : تو حد اقل یک توضیح به مادرمن بدهکار بودی ..اما الان از دستت خیلی ناراحته و میگه نباید میرفتی ..
مخصوصا تلفنش رو هم جواب ندادی …

رفت تو فکر،، گفتم : حالا می خوای چیکار کنی ؟
گفت : همین که گفتم نمی خوام خودمو به تو تحمیل کنم ..ولی دیگه نمی خوام چیزی رو ازت مخفی کنم ..
گفتم : ببین ارمغان خانم …تو دیر به فکر افتادی ..وقتی ازت خواستگاری کردم و گفتی مشکلاتی داری اما نگفتی چی هست خودتو به من تحمیل کردی ..حالا تو شدی قسمتی از وجود من ..
دوباره اشتباه نکن که معذرت بخوای ..من دیگه به حرف تو گوش نمی کنم ..حتی شده با کتک می برمت چون از دعوا می ترسی …
دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنی ..ولی از الان اینو بهت میگم تلافی این کارت رو سرت در میارم یک زن جوون و تنها اومدی اینجا حتما صد تا چشم دنبالت بوده .. من عقل نداشتم ؛ غیرتم ندارم …؟
گفت : این چه حرفیه من تو رو عاقل ترین مرد دنیا می دونم …
من الان می فهمم که چرا هیچکدوم نتونستیم بهت بگیم ..به خاطر خوبی تو بود دلمون نمی خواست خاطرت آزرده بشه …
گفتم : ولی فاتحه ی روح و روانم رو خوندین ..چهار تایی با هم ..تو پاس دادی به نیکی …. با نیکی حرف زدم …ازش گله کردم ..اون پاس داد به مامان ..مامانم پاس داد به بابا ..و این وسط من موندم که چیکار کردم که همه در موردم اینطوری قضاوت می کنن …
بسه دیگه بی خودی بحث نکنیم ..چی داری بخوریم گرسنه شدم زن ..اینطوری از شوهرت پذیرایی می کنی ؟

پرسید : امیر تو مطمئنی می تونی ؟!منو بخشیدی ؟
گفتم : نه عزیزم به این راحتی نیست باید حالا حالا ها تقاص این کارت رو پس بدی ..چطوری می تونم فراموش کنم با من چیکار کردی …حالا برو یک چیزی درست کن بخورم من دستور میدم تو انجام میدی … که دلم برای دست پختت تنگ شده ..
گفت : چشم ارباب به شرط اینکه اول بهم بگی الان اگر بگم دوتا بچه ی منو قبول می کنی چی میگی ؟
گفتم : چی داری میگی ارمغان ؟ دوتا بچه چیه ؟ این دیگه از کجا در اومد ؟ من اعصاب ندارم ها
با یک لبخند گفت : امیر ؛؛چه اعصاب داشته باشی چه نداشته باشی ؛ من الان دوتا بچه دارم ….
یکی اینجاست توی شکمم و منتظر باباش بود که بیاد و از وجودش با خبر بشه .. اگرم نمی اومدی خودم میومدم بهت می گفتم …
درس عبرت گرفتم دیگه چیزی رو مخفی نمی کنم ….باور کن خودمم دیر فهمیدم …اونقدر ناراحت بودم که از خودم فراموشم شده بود …
یکم سر جام خشکم زد بهش نگاه کردم ..
دیدم خوشحاله و می خنده …
گفتم :ارمغان یکبار دیگه بگو ؟ ما بچه دار شدیم ؟ درست شنیدم ؟ ..
گفت : بله ..شما پدر شدین الان رفتم تو پنج ماه …
گفتم : وای عزیز دلم بیا اینجا ..بیا بغلم ..وای خدای من ..فکر می کردم این سختی و عذاب هرگز تموم نمیشه …
تو با این خبری که به من دادی دوباره غافلگیرم کردی ولی دیگه نمی تونم ازت دلگیر باشم ….
ای وای خدا ی من ؛؛ یعنی من الان دوتا بچه دارم ؟ باورم نمیشه …
اون روز کنار دریا چهار تایی غذا خوردیم و من و عادل و ریحانه کلی با ماسه ها بازی کردیم ..
می خواستم با اون بچه ارتباط بر قرار کنم ..و ظاهرا کار سختی نبود …چون من خوشحالترین بابای دنیا بودم..
اما ارمغان رو به دریا ایستاده بود و فکر می کرد ..
خیلی دوستش داشتم و می تونستم بفهمم که چقدر عذاب رو تحمل کرده ..

پایان

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن