" /> رمان عشق پروانه پارت4 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل خواندن رمان

رمان عشق پروانه پارت۴

رمان عشق پروانه نوشته ناهیدگلکار

برای دسترسی به پارت اول تا اخر رمان عشق پروانه اثر ناهید گلکار وارد شوید

گفتم : وای این حرف رو نزن ..می خوای من ذوق مرگ بشم …
و شروع کرد با همون لباس عروسی قشنگش دور خودش چرخیدن و توی همون حال گفت : ..امیر… به خدا مثل رویا ست باورم نمیشه .. این منم که اینقدر خوشبختم ؟ … آییییی آیییی خدا یا شکر که امیر رو به من دادی .. خدایا … راسته که من زن امیرعلی کریمی شدم ؟…
.باید هر روز اسپند دود کنم می ترسم خودم خودمو چشم کنم …
منم ادای اونو در آوردم دور خودم چرخیدم و گفتم : خدایا باورم نمیشه من شوهر ارمغان سعیدی شدم ..
آییی مردم ارمغان مال من شد ..مال خود خودم …..و با اشتیاق همدیگر رو بغل کردیم…..
ارمغان اونقدر اونشب خوشحال و سر حال بود که فکر می کردم داره تظاهر می کنه …
اون خودش همه چیز تموم بود و در واقع من خوشبختی خودمو به اون مدیون بودم …
منو ارمغان به خاطر اینکه کار برج هنوز تموم نشده بود ماه عسل هم نرفتیم …و قرار شد عید بریم دبی …
کاراش دقیق و حساب شده بود و منطقی که برای هر کار داشت منو شگفت زده می کرد … مثلا از آخرین صورت وضعیتی که داده بود دو میلیارد تومن گرفت ..
مقداری به پیمان کار هاش بدهکار بود و داد ..بعد به من گفت : امیر جان تو در جریان باش من سیصد میلیون ریختم به حساب عادل که سود شو بگیره و با مامان خرج کنن ..
گفتم:عزیز دلم خودت می دونی ..چرا به من میگی ؟ پول ما ل خودته هر کاری دوست داری بکن …

گفت : می دونی امیر .. نمی خوام دیگه هر روز در گیر اونا باشم ماه به ماه سود پول رو می گیرن و خرج می کنن؛؛ به من دیگه کاری ندارن …
آخه زندگی من مال توام هست ..می ترسم اختلافی و یا دلخوری پیش بیاد …
گفتم : نه عزیزم من همچین آدمی نیستم که به پول تو چشم داشته باشم …از اولم می دونستم تو باید خرج مادر و برادرت رو بدی اگر تو نداشتی من خودم این کارو می کردم ..
نگران این چیزا نباش من هرگز مادر و برادر تو رو تنها نمی زارم .. …
گفت : نه اینطوری بهتر شد ..حالا خودشون می دونن با اون پول چیکار کنن ..البته که تا وقتی عادل درسش تموم بشه و بره سر یک کاری من باید مراقبشون باشم ….
سه ماه گذشت …
در حالیکه من دیوونه وار ارمغان رو دوست داشتم …حتی دفتر کارش رو آوردم توی دفتر خودم و یک اتاق با بهترین وسایل بهش اختصاص دادم …
تا بتونم موقع کارم ببینمش ..و توی کاراش بهش کمک کنم ..
و اون سخت کار می کرد و من می دیدم که چقدر خسته میشه ولی به محض اینکه می رسید خونه دوش می گرفت خودشو درست می کرد و لباس های قشنگ می پوشید و..بهترین میز های شام رو برای من می چید …
حتی مهمون داری می کرد و خم به ابرو نمیاورد ….
گاهی برام شعر می خوند ..و همیشه خنده روی لبش بود ….
تا بالاخره برج افتتاح شد ..
نمی تونم بگم چه سلیقه ای به کار برده بود و چقدر نکات ایمنی رو رعایت کرده بود ..اونقدر مورد تحسین و توجه قرار گرفت که من به جای اون ذوق می کردم …

حالا سیل پیشنهاد کار بطرفش سرازیر شد روزی نبود که چند نفر سراغش نیان و با خواهش و تمنا ازش می خواستن کار اونا رو قبول کنه ..
ولی ارمغان می گفت ..یک مدت می خوام با تو خوش باشم ….
این لحظات خوب دیگه برای ما بر نمی گرده … ولی کار همیشه هست …..و فقط دوتا کار ساده گرفته بود و مشغول کشیدن نقشه اون ساختمون ها بود …
تا یک شب خونه ی پیمان دعوت داشتیم …
من و پیمان کباب سیخ می کشیدیم و ارمغان سالاد درست می کرد و شقایق میز رو می چید…و همینطور به دلقک بازی های پیمان می خندیدم ….
که تلفن ارمغان زنگ خورد . یک نگاهی کرد و گفت : شماره رو نمیشناسم ..و جواب نداد ..
دوباره زنگ خورد ..
گفتم خوب حتما کارت دارن ببین کیه ؟ دستشو با دستمال خشک کرد و گوشی رو بر داشت و گفت بفرمایید سعیدی هستم …و یک مرتبه رنگ از روش پرید و گفت : یک لحظه گوشی ..و با سرعت رفت تو ایوون و درو بست ..
من توجه ام جلب شد از لای پرده نگاه می کردم …
خیلی زود مکالمه اش تموم شد و ..با دستپاچگی کیفش رو بر داشت و گفت : امیر جان سویچ رو بده …
یک کاری پیش اومده ..من زود بر می گردم …. می خواستم بگم صبر کن من باهات بیام ولی اون رفته بودو در بسته شده بود خواستم دنبالش برم ولی ترسیدم بهش نرسم …
فورا رفتم تو ایوون و از اون بالا نگاه کردم نگرانش بودم ….با سرعت سوار ماشین شد… چند تا گاز محکم داد و رفت …

پیمان همینطور که سیخ کباب تو دستش بود گفت : نگفت کی بر می گرده حالا من اینو چیکار کنم ؟ ..
کاش ذغال ها رو روشن نمی کردیم ..خاکستر میشه …
گفتم :اون سیخ رو بزار زمین .. اگر دیر اومد دوباره ذغال می ریزیم روشن می کنیم کاری نداره ..حالا بیا تخته بازی کنیم …
ارمغان بی خودی یک کاری رو نمی کنه من اونو میشناسم …حتما اتفاقی افتاده …
شقایق گفت : آره …حتما همین طوره ….ولی به نظرم ارمغان زیادی خوبه ..با همه چیز اوکی هست …
امیر یک چیزی بهت بگم ؟ اون کسانی که زیادی تظاهر به خوبی می کنن یک چیزی تو وجود خودشون کمه ….و یک جایی بالاخره از دستشون در میره ..
من امیدوارم ارمغان اونطوری نباشه …ولی اینکه اینقدر تو رو تر و خشک می کنه ..هر وقت به مادر خودش سر می زنه پیش مادر توام میره …
به کسی نه نمیگه خیلی برای من جالبه ..آخه لازم نیست یک آدم این همه به دیگران باج بده ..
خودش چیزی کم نداره که بخواد این کارا رو بکنه ..من نمی فهمم ….چرا با همه موافقه ؟ نظر خودش چی میشه ؟ ..
خوب من که راستش معذب میشم … ..نمی دونم الان از این کاری که می کنه خوشش میاد یا داره تظاهر می کنه ….
پیمان گفت : شقایق ؟؟ چی داری میگی ؟ به نظر من کسی که می تونه اینقدر تظاهر به خوبی بکنه ذاتا خوبه و مهربونی رو شناخته ….تو چند روز می تونی مثل ارمغان باشی ؟ …..

گفت : من خوب نمی خوام ..دوست ندارم خودمو قربونی یک نفر بکنم شخصیت من فرق می کنه …
ارمغان چهار روز دیگه از پا میفته ببین حالا کی گفتم …امیر به قران من دوستش دارم ولی به نظرم ارمغان زیادی از حد داره به ما باج میده …..
گفتم : آره ؛ می دونم منم گاهی از این همه خوبی اون تعجب می کنم …آخه ما از بس آدم خوب ندیدیم باورمون نمیشه یکی اینقدر خوب و صادق باشه …
من نزدیک یکسال و نیمه باهاشم؛ نباید یک جایی از دستش در میرفت ؟..بارها امتحانش کردم ولی باور کن اون همینه ..
در واقع می خواد همه رو از خودش راضی نگه داره ..و موفق هم هست ..آخه تو کارشم همین طوره برای همین تمام پیمانکاراش و مهندس ها با دل و جون براش کار می کنن …
من نمی دونم چطوری می تونه اینقدر خوب باشه ؛؛ تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که سعی کنم از خوبی اون سوء استفاده نکنم و مثل خودش باهاش راه بیام …
پیمان خندید و گفت : ولی امیر حالا که خودمونیم .. الان مشکوک می زد..توام خیلی خوش بینی این وقت شب بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه چه کاری بود که سراسیمه رفت ؟ ..
در حالیکه توی دل منم آشوب به پا شده بود گفتم : نه حالا میاد می بینی اگر یک دلیل قانع کننده نداشت ؟ … من دلم برای خودش شور می زنه …

اینو گفتم ولی خودم مدام میرفتم تو ایوون و از اون بالا نگاه می کردم و بر گشتم ..
بالاخره نیم ساعت که گذشت زنگ زدم ..جواب نداد ..دوباره زدم ..
دیگه واقعا نگران شدم و این از صورتم پیدا بود و شقایق هم پشت سر هم داشت توی گوشم می خوند …..و یک ربع بعد زنگ پایین به صدا در اومد و من از جا پریدم ..
وقتی رسید بالا ..خیلی عادی بود و با یک لبخند گفت : وای ببخشید تو رو خدا شب تون رو خراب کردم ..
کاش شما ها شام می خورین ..اگر واجب نبود نمی رفتم خیلی معذرت می خوام ..
دیگه پیش اومد ..و منو بغل کرد و گفت : امیر جان از تو بیشتر عذر می خوام ..
گفتم عزیزم باید توضیح می دادی چرا رفتی ما هم تکلیف خودمون رو می فهمیدیم …
گفت : آره ولی به نظرم بی ادبیه که آدم تو مهمونی از کار حرف بزنه ..دیدی که وقتی فهمیدم مربوط به کاره رفتم تو ایوون …
پیمان گفت : ولی تو رو خدا به ما بگو کجا رفتی اصلا کنجکاو شدیم یکساعته داریم پشت سرت حرف می زنیم ……
با خنده گفت : واقعا؟ بگم امیر اشکال نداره ؟ گفتم : آره بگو منتظریم ..

گفت :آخه من هر وقت می ببینم یکی توی مهمونی تلفن رو دستش می گیره از کار حرف می زنه ناراحت میشم ..
میگم چه لزومی داره دیگران به این حرفا گوش کنن …ولی چشم حالا که کنجکاو شدین میگم … از یکی از پیمانکارام یک پولی برای حسن انجام کار نگه داشته بودم ..
امشب رفته در خونه ی مهندس سر و صدا راه انداخته بود و می گفت پولمو بدین …
مهندس زنش مریضه ..من ترجیح دادم خودم برم و موضوع رو فیصله بدم ..اگر خونه ی خودمون بودیم می گفتم بیاد اونجا ولی صلاح ندونستم آدرس اینجا رو بدم کار درستی نبود ….
حالا منو جریمه کنین کباب رو من درست می کنم ..
پرسیدم :مهندس نیکزاد زنش مریضه ؟
گفت :نه عزیزم مهندس ترابی ..میگه زنش ناراحتی اعصاب داره تو به روش نیاری ها بد میشه ….
پیمان گفت : شما بشین خسته شدی من و امیر دندمون نرم میشه ؛ عرق ریزون پای منتقل وایمستیم و درست می کنیم …
شقایق گفت : خونه ی این مهندسه کجا بود ؟ چه زود برگشتی ؟ ارمغان خیلی خونسرد گفت : وای شقایق جان دور نبود وگرنه نمی رفتم …
بالاتر از میدون بود …احساس کردم شقایق داره به ارمغان که این روزا همه تحسینش می کردن و از خوبی هاش می گفتن حسودی می کنه ..
مخصوصا که پیمان خیلی قبولش داشت و بی ملاحظه کارای خوب اونو به رخ می کشید ….و من اینو طبیعی دیدم و ازش گذشتم …

اما اونشب که کنارم خوابیده بود احساس کردم خوابش نمی بره و وانمود می کنه که خوابه ..
حتی صداش کردم ازش بپرسم چیزی شده ولی جواب نداد …
به خیال اینکه من اشتباه کردم خوابیدم …ولی از فردا وقتی به صورتش نگاه می کردم یک استرس خاصی رو می دیدم که سابقه نداشت ..
روز بعد وقتی مهندس ترابی رو تو شرکت دیدم خواستم ازش بپرسم ولی فکر کردم هم برای خودم بد هست هم اگر ارمغان بفهمه ازم دلگیر میشه ..
این بود که بی خیال شدم ..ولی رفتار ارمغان فرق کرده بود وقتی میومد خونه زنگ تلفنش رو می بست و مدام چشمش به اون بود ..و چک می کرد …..
تا روز جمعه خونه ی مامانش دعوت داشتیم ..
برای اولین بار دیدم که کسل و غمگین شده و می گفت حوصله ندارم از خونه برم بیرون ..
ولی به عادل قول دادم ..بچه خیلی تنهاست به من احتیاج داره …
گفتم : تو اصلا نگران نباش بیا بریم من امروز حسابی با عادل خوش میگذرونیم ..تو پیش مامانت استراحت کن تا دوباره بشی همون ارمغان شاد و خوشحال من ..
ادامه دارد

قسمت هشتم : اینکه ارمغان اون روز کسل بود و بی حوصله چیز مهمی نبود هر آدمی ممکنه یک روزایی اینطوری بشه اما شکی که شقایق تو دل من انداخته بود باعث می شد تمام کارای اونو ببرم زیر ذره بین ..
هر حرکتی که می کرد دقیق می شدم ببینم برای چی بوده ….اصلا شایدم قبلا همینطور بود ولی حالا از دیدگاه شک و تردید بهش نگاه می کردم و دست خودم نبود …
هراسم از این بود که این خوشبختی که در کنار ارمغان داشتم پوشالی باشه .. می خواستم حتی اگر شده به خودم ثابت کنم که اون راست میگه …
و در یک جدال فکری افتاده بودم که مدام برای خودم دلیل و برهان میاوردم که شقایق اشتباه می کنه و در مورد ارمغان که تنها عشق زندگیم بود قضاوت نا بجا کرده …
عادل دم در منتظر ما بود ..و خوشحالی خودشو با دست و صورتش نشون می داد ..
نمی دونم به خاطر محبت هایی که من بهش می کردم یا اینکه چون شوهر ارمغان بودم خیلی به من علاقه داشت …
اومد جلو و با من دست داد و روبوسی کرد و گفت : خوش اومدین …دلمون براتون تنگ شده بود ..
ارمغان گفت : داداشی منم اینجام …
گفت : تو بی وفایی سه روزه نیومدی ..
گفت : خوب دیگه چشمت افتاد به امیر منو فراموش کردی ….
گفتم : عادل بگو خوب کردم چطوره که وقتی میریم خونه ی مامان من همه به تو توجه می کنن من حرفی نمی زنم …
عادل متوجه نشد من چی میگم ..به ارمغان نگاه کرد و اونم با زبان اشاره بهش گفت …
خندید و گفت : من شما رو دوست دارم ..

ارمغان در حالیکه می خندید رفت توی خونه ..ومن فکر می کردم چه خوب شد اومدیم و اون حالش بهتر شده …
مامانش برامون چایی آورد و عادل پذیرایی می کرد …وقتی زیر دستی جلوم گذاشت گفت : امروز مسابقه است ..با هم نگاه کنیم ؟
گفتم ساعت چنده ؟
گفت : دو ساعت دیگه شروع میشه …
گفتم می خوای بریم استادیوم ؟
گل از گلش شگفت و گفت : میشه ؟ واقعا ؟ با من میای بریم ؟
گفتم : اگر ارمغان اجازه بده ما امروز با هم بریم فوتبال تماشا کنیم …
مامان گفت : ناهار بخورین بعد برین …
گفتم : نه مزه اش به اینکه که اونجا یک چیزی بخریم و بخوریم سهم ما رو بزارین وقتی برگشتیم ….
ارمغان گفت : امیر عاشقتم ..
گفتم کاش زن ها رو راه می دادن توام میومدی ….
گفت : تو و عادل خوشحال باشین برای من کافیه ..منم یکم استراحت می کنم ..فکر می کنم سرما خوردم بدنم درد می کنه ….
گفتم : عادل ؛؛داداش زود باش حاضر شو دیر میشه ….
و با عجله راه افتادیم …..
مدتی این در و اون در دنبال بلیط گشتیم ..حتی بازار سیاه هم پیدا نکردیم …یک نفر اعلام می کرد بلیط سیصد نفر میریختن سرش …و این نه کار من بود نه عادل …
بازم مایوس نشدیم و فکر می کردیم لحظات آخر بالاخره یکی به ما بلیط بفروشه ..ولی نشد و عده ی زیادی پشت در موندن …
و از راه های مختلف خودشون رو میرسوندن تو و مامور ها مدام با زور و کتک اونا رو بر می گردوندن …

گفتم عادل جان بریم داداش اقلا از تلویزیون تماشا کنیم …..انشالله دفعه ی بعد زود تر یادم بنداز بلیط بخریم …
نمی دونم حرفمون رو فهمید یا نه ولی گفت : همینقدر هم خوب بود ..من داداش ندارم که با من بیاد ..تو داداشم شدی ..حس خوبی دارم ..
پرسیدم دوستی ؛کسی رو نداری باهاش بیای ؟
گفت دارم …ولی ..مشکلاتی برای ما هست ..آخه دوستم هم مثل من ناشنواست ..میگه ما که نمیشویم بریم چیکار …
ولی اشتباه می کنه من دوست دارم تماشا کنم و می فهمیم ..صدا نمی خواد …
گفتم همه مثل تو با هوش نیستن ….
سوار ماشین که شدیم زنگ زدم به ارمغان که بگم ما داریم میام خونه ..ولی جواب نداد ..فکر کردم خوابه ..
دیگه نزدم تا رسیدیم …
مادر اومد جلو و پرسید : چی شد برگشتین ؟
گفتم بلیط نبود ..کو ارمغان ..
گفت : نمی دونم والله یکی زنگ زد و فورا رفت انگار عجله هم داشت …
فقط به من گفت تا امیر بیاد من بر می گردم …
فورا زنگ زدم ..ولی جواب نداد ..
پیام دادم : عزیزم کجا رفتی حالت خوبه ..به من خبر بده نگرانت نشم …

مادر سفره پهن کرد و غذا خوردیم … نشستیم فوتبال تماشا کردیم ..ولی من یک حال بدی بودم ..
اتفاق مهمی نبود اگر تلفنش رو جواب می داد خیالم راحت میشد ..
با خودم گفتم شاید تو کیفش باشه و نشنیده …آخه روز جمعه کسی با کسی کاری نداره …
ثانیه ها برام طولانی و سخت شده بود ..
گوشم به در بود و حواسم دنبال ارمغان و نگاه سردم به تلویزیون …..
عادل و مادر سعی می کردن منو سر گرم کنن ولی فایده ای نداشت ….
بعد از بازی رفتم بالا تو اتاق قبلی ارمغان و روی تختش دراز کشیدم ..ولی فکر خیال به سرم زد از اون فکرای ناجور خیس غرق شدم و قلبم تند می زد از جام بلند شدم و برگشتم پایین ..
حالا مامان و عادل هم از ناراحتی من نگران شده بودن و مادر می گفت : آخه به منم یک کلمه نگفت کجا میره ..
چشم هم گذاشتم در زد بهم و رفت …
ومن منظره ی اون شب خونه ی پیمان رو جلوی چشمم مجسم کردم ….
و تنم داغ شد ..حرفی نزدم..ولی تا مرز جنون رفته بودم که زنگ در خونه به صدا در اومد ..
مادر دوید درو باز کرد و ارمغان اومد تو ..مقداری خرید کرده بود میوه و چیزای سوپری و کیسه ها رو به زحمت با خودش حمل می کرد …
فقط نگاهش کردم ..
گفت : الهی فدات بشم چی شده ؟ خوبی ؟ بازی رو تماشا کردین ؟
گفتم : تو کجا رفته بودی ؟
گفت : یک سر زدم سر ساختمون اشکال داشتن ولی زود تموم شد دیدم تو و عادل نیستین یکم قدم زدم …بعدم خرید کردم و اومدم ..چی شده مگه ؟

اونقدر این حرف رو قاطع و جدی گفت که من شرمنده ی فکرایی که در موردش کرده بودم شدم و گفتم : ارمغان جان تو این کارا نمی کردی بی خبر بری جایی تلفنت رو جواب ندی ..
کیسه ها رو داد به عادل و در حالیکه نفس نفس می زد گفت : آخ آخ زنگ زدی الهی بمیرم …
و گوشی رو از کیفش در آورد و نگاه کرد و ادامه داد ..
وای فدات بشم پیام هم دادی ..
ببین رو سایلت بود به خدا بعد از کار برج از صدای تلفن بدم میاد ..تو فکر کن صبح جمعه هم راحتم نمی زارن ..
مدام می خوان بپرسن اینو چیکار کنیم اونو چیکار کنیم …فکر نمی کردم تو زنگ بزنی …مامان چایی داریم ..
گفت : آره مادر بشین تازه دم کردم امیر جانم هنوز نخورده …
گفتم تقصیر خودته چرا جمعه ها رو تعطیل نمی کنی ؟
گفت : جمعه ها کار نمی کنیم بابا ..ترابی رفته بود برنامه ریزی کنه برای فردا ؛؛هم اینم که دارن جلوی ساختمون یک جایی موقتی برای کارگر ها درست می کنن ؛؛؛
هوا داره سرد میشه سر پناه داشته باشن …
من اشتباه کردم حق با توست باید خبر می دادم ..مثل اینکه مغزم خسته شده ..
بهت گفتم نمی خوام کار بزرگ بر دارم ..این یک ساختمون چهار طبقه ی هشت واحدیه ..ببین چقدر درد سر داره ……
ارمغان بر خلاف همیشه زیاد توضیح می داد ..و اونقدر حاشیه رفت که من متوجه شدم باید یک خبرایی باشه ..
اوقاتم تلخ بود ولی ارمغان به روی خودش نمیاورد..و خیلی زود آماده شد و گفت : امیر جان بریم به مامان و بابا هم یک سر بزنیم …

وقتی توی ماشین نشستیم اون همینطور مثل سابق حرف زد و شیرین زبونی کرد …
دیگه خونه ی مامان سنگ تموم گذاشت می گفت و با صدای بلند می خندید …
بعد با مامان ، سه تایی رفتیم استخر …
اون با مهارت فوق العاده ای شنا بلد بود … از این سر میرفت واونطرف و بر می گشت …
بهش نگاه می کردم ..خیلی دوستش داشتم …
اونقدر که حاضر نبودم برای چیزای بی خودی از دستش بدم ….
داشتم فکر می کردم..امیر چرا زندگیت رو برای این فکرای بی خوردی خراب می کنی ؟ من که می دونم زنم یک مهندس موفق و با استعداد هست چرا درکش نکنم و از لحظاتم لذت نبرم ؟….
مامان که خسته شد و رفت بالا من و ارمغان رفتیم تو سونا …
اونجا منو بغل کرد و گفت : منو بخشیدی ؟
گفتم : چیزی نبوده که ببخشم ..نگرانت میشم از بس دوستت دارم …
گفت : امیر من بینهایت عاشق توام ..توی دنیا زنی به اندازه ی من عاشق نبوده …بهم قول بده هیچوقت ترکم نکنی به هیچ دلیلی …

گفتم: مگه همچین قرار ی داریم معلومه که ترکت نمی کنم ..توام باید بهم قول بدی چیزی رو ازم مخفی نکنی ..
دوست ندارم وقتی بهت زنگ می زنم جواب ندی ..این کار یعنی چی ؟ تو که همه ی کارات روی اصول بود ..پس حالا چی شده ظرف یک هفته عوض شدی ؟..
اگر مشکلی داری من باهات هستم …اگر مشکلی تازه برات پیش اومده بازم هستم ..اونقدر از تو شناخت دارم و دوستت دارم که هر چی باشه ولی راست قبول می کنم و تا آخرش ازت حمایت می کنم .. ولی دروغ اگر بیاد تو زندگیمون همه چیز داغون میشه و کاریشم نمیشه کرد …
ارمغان اونوقت دیگه دست من نیست ..پس تو نزار ..اینطوری بشه ….
یکم اوقاتش تلخ شد و سرشو گذاشت روی سینه ی من ..و بعد کنار هم دراز کشیدیم سکوت کرده بود و حرف نمی زد ……
خواستم حال و هوامون عوض بشه ..گفتم : فردا می خوام بلیط دبی رو بگیرم کارامون رو بکنیم بریم …
می خوام بیست و ششم اونجا باشیم به نظرت خوبه ؟
دستشو گذاشت زیر سرشو و برگشت طرف من ..و به من خیره شد ..احساس کردم دلش می خواد گریه کنه …
صورت قشنگش از گرما گل انداخته بود…یک التماس تو نگاهش دیدم ..مثل آدمی که در مونده باشه …
فورا بغلش کردم و پرسیدم : ارمغان به من بگو چی شده ..تو داری چیزی رو ازم مخفی می کنی ؟ گفت : نه بابا امیر؟ چی داری میگی وقتی اون حرفا رو بهم زدی دلم گرفت من حتی نمی تونم جدایی از تو رو تصور کنم …
امیر تو رو خدا ولم نکن ..الان رو یادت باشه …این اولین و آخرین باریه که این تقاضا رو ازت می کنم …فراموش نکن …

فردا به محض اینکه مهندس ترابی رو تو راهرو دیدم ..نا خود آگاه رفتم جلو و باهاش گرم گرفتم و گفتم … چرا تو دفتر من نمیای یک چایی بخوریم …
گفت : ممنون ..خانم شما وقت سر خاروندن برامون نذاشته …
گفتم : جمعه ها رو هم میری سر کار ؟
گفت : نه بابا بمیرم هم این کارو نمی کنم ..دیگه زنم تو خونه راهم نمیده …
گفتم حالشون چطوره بهترن ؟
گفت : حالش خوبه ..چیزی نیست …
گفتم نمی دونم از کی شنیدم سرما خوردن …
با تردید منو نگاه کرد و گفت : نه خدا رو شکر سرما هم نخورده …
اونقدر از جواب هایی که ترابی به من داد ترسیده بودم که جرات نکردم بپرسم پیمانکار آدرس خونه ی تو رو از کجا گرفته … واضح بود که جوابش چی می تونه باشه ….
ارمغان دروغ می گفت و اون همه استرسش به خاطر این بود که داره چیزی رو از من مخفی می کنه ….
نتونستم به کار ادامه بدم …شک و بد بینی مثل خوره افتاده بود به جونم ..از واقعیتی می ترسیدم که ممکن بود زندگیم رو نابود کنه ..
من نمی خواستم ارمغان رو از دست بدم …با سرعت بدون اینکه به ارمغان بگم از شرکت زدم بیرون …
سوار ماشین شدم و به پیمان زنگ زدم و پرسیدم کجایی ..
گفت دارم میرم خونه ..
گفتم بیا خونه ی ما کارت دارم …
گفت : شقایق منتظرمه خیلی واجبه ؟..
داد زدم : اگر واجب نبود که بهت نمی گفتم ..بیا منتظرتم …
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن