" /> رمان عشق پروانه پارت6 - رمان خونه ناول97 مرجع کامل خواندن رمان

رمان عشق پروانه پارت۶

رمان عشق پروانه نوشته ناهیدگلکار

برای دسترسی به پارت اول تا اخر رمان عشق پروانه اثر ناهید گلکار وارد شوید

گفتم : ببینم شقایق هم در جریانه ؟برای همین اون حرفا رو به من زد ؟ گفت : نه بابا بچه شدی ؟من به هیچ کس نگفتم ..اونم به شقایق ؛؛ همینطوری شماره ی ارمغان رو روی تلفن دید حسابی بهم ریخته بود ..خلاصه یک چیزی سر هم کردم بهش گفتم ولی واقعیت رو نمی دونه …برای همین میگم به حرفای اون توجه نکن ارمغان گناهی نداره اول به حرفاش گوش کن …گفتم : چرا به تو اعتماد کرده و حرفشو به من نزده ؟ گفت : امیر مجبور شد می فهمی ؟ مجبور شد؛؛ داداشم چون من بطور تصادفی از جریان با خبر شدم …اصلا چرا نمی زاری خودش از اول برات بگه ؟ ..بیا بریم من درستش می کنم دیگه طاقت ندارم شما ها رو توی یک عذاب بی جهت ببینم ..گفتم : یکم صبر کن عجله نکن ارمغان الان حالش خوب نیست …گفت : ..مگه نمی خوای بفهمی جریان چیه ؟..خوب این کارو من امشب تمومش می کنم بسه دیگه صبر کردیم ….و رفت ..سرم داغ شده بود خدایا این چه سر نوشتی شد فکر می کردم یک ازدواج بی عیب و نقص انجام دادم و یک مرتبه همه چیز رو سرم خراب شده بود نمی تونستم تصمیم درستی بگیرم چیزایی که می شنیدم باور کردنی نبود ..ارمغان مثل یک حریر نرم اومد تو زندگی من ،،و ازش همون انتظار رو داشتم و حالا مثل کسی که غافلگیر شده باشه متعجب مونده بودم ..و اختیارم از دستم خارج شده بود …
چایی رو دم کردم و دنبال پیمان از آشپز خونه اومدم بیرون ارمغان از دور ما رو نگاه می کرد و شاید حدس زده بود که در مورد چی یواشکی حرف می زدیم ..به نظرم آروم تر شده بود …پیمان کنار شقایق نشست و رو به ارمغان گفت : من با اجازه ی تو به امیر گفتم که در جریان زندگی تو هستم ..حالا تو باید همه چیز رو تعریف کنی خودت بهتر از من می دونی که این وضع قابل دوام نیست ….اینطوری آرامش ندارین هر دو تون دارین اذیت میشین …

ارمغان پتو رو از روش کنار زد و پاشو گذاشت روی زمین و گفت : پس یکم بهم فرصت بدین تا حالم بهتر بشه …پیمان گفت : آره ..همین کارو می کنیم ..امیر یک چیزی سفارش بده که بخوریم ..شقایق توام برو چند تا چایی بیار …شقایق گفت : نمی فهمم موضوع چیه منم تو جریان بزارین ….گفتم : نگران نباش منم در جریان نیستم ظاهرا نتونستم اعتماد زنم رو جلب کنم ….پیمان گفت : میشه زود قضاوت نکنی و اول حرف های ارمغان رو بشنوی ؟با توام هستم شقایق هیچی نمی پرسی راحتش بزارین هر وقت خواست حرف می زنه ….
من که نه قدرتی برای سفارش دادنِ غذا داشتم نه دلم می خواست حرف بزنم ..از اون چیزی که قرار بود ارمغان بگه می ترسیدم ..چون اون قبلا گفته بود اگر بگم تو دیگه منو دوست نداری ..پس نباید مطلب خوشایندی برای من باشه ..که این طور ارمغان رو آشفته کرده …پیمان خودش شماره رو گرفت و زنگ زد پیتزا بیارن …شقایق در حالیکه شکل علامت سئوال شده بود چهار تا چایی ریخت و آورد و پیمان سعی می کرد جو رو عادی جلوه بده ….
ارمغان سکوت کرده بود و فکر می کرد؛؛ در حالیکه من به اون خیره شده بودم و رفتار هاشو ارزش یابی می کردم اون به زمین نگاه می کرد و توی فکر بود ..بعد از جاش بلند شد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: یکم بهم اجازه بدین الان بر می گردم ….

وقتی اون رفت توی اتاق خواب و درو بست پیمان سیگارشو روشن کرد و گفت : امیر داداشم لطفا بهش سخت نگیر درکش کن ..گفتم : آره حتما من اونقدر دلم می خواد بدونم این راز چیه که به چیز دیگه ای فکر نمی کنم …
تا بالاخره ارمغان از اتاق اومد بیرون ..لباس پوشیده بود و مثل این بود که می خواد بره بیرون …ولی محکم و قاطع به نظر می رسید ..لیوان چاییشو بر داشت و رفت گرمش کرد و برگشت و نشست ..و در حالیکه لیوان رو بین دو دستش گرفته بود گفت : امیر جان من از اول میگم …اونوقت دلیل اینکه تا حالا بهت نگفتم رو بهتر می فهمی ….
و یک نفس عمیق کشید و گفت : بر می گردم به زمانی که شونزده سال داشتم ..تا سن ده سالگی تنها بچه ی پدر و مادرم بودم ..تا خدا عادل رو به ما داد که نعمتی بزرگ برای ما محسوب می شد ..از همین اول که دیدمش بشدت دوستش داشتم و ازش مراقبت می کردم … و اولین کسی که متوجه شد اون نمیشنوه من بودم ..یک روز که مامان اونو دست من سپرده بود در حین بازی صداش کردم ولی واکنشی نشون نمی داد ..و به عقل خودم چند ضربه بالای سرش زدم ..حتی پلک هم نزد ..این باعث شد که بیشتر امتحان کنم ..و به محض اینکه مامان اومد بهش گفتم و اینطوری فهمیدیم که عادل ناشنواست …این اولین رنج زندگی من بود ..نمی تونستم بپذیرم ..عادل برادرم بود خیلی براش غصه می خوردم …و تنها کاری که ازم بر میومد این بود که بهش بیشتر محبت کنم ..و همین باعث رشته ی محکمی شد بین ما و به دست و پای پیچید …

تا عادل شش سالش شد ..من با هزاران آرزو درس می خونم و می خواستم برای خودم کسی بشم …..
پدرم که توی کار تولید پوشاک بود و اقلا سیصد نفر از کنارش نون می خوردن ورشکست شد وبرای نجات خودش از اون گرفتاری رو آورد به نزول خوار….و اون بدهی که داشت تصاعدی بالا می رفت..به رقم وحشتناکی رسید .. مثل عنکبوت روی زندگیمون تار بست و ما بین اون تار ها گیر افتادیم ..اون آدم های خدا نشناس که نه وجدان داشتن نه شرف ..اونقدر بهش فشار آوردن و تهدیدش کردن که روزگارمون رو سیاه کردن …تا جاییکه مجبور شد برای اینکه به زندان نیفته هر چی داشت به جز خونه ای که توی شریعتی داشتیم و توش نشسته بودیم همه چیز رو فروخت …اما آدم هایی که پول سود بهش داده بودن دهنشون گنده تر از این حرفا بود …و رحم و مروت سرشون نمی شد …اگر بخوام بگم که چه کارایی با ما کردن از بحث خارج میشم …فقط اینو بگم که.. دوماه بعد دوباره صداشون در اومد و مامور آوردن در خونه ..در حالیکه تا اون زمان چندین برابر پولشون رو گرفته بودن ….خوشبختانه اون روز بابا نبود ..و وقتی فهمید دیگه از ترس زندان خونه نیومد …اون مهربون ترین و انسان ترین آدمی بود که تا حالا شناختم …در یک چشم بر هم زدن اون همه دوست و آشنا و فامیل شدن غریبه ….خاله قسم می خورد گرفتاره و هزار تا بدبختی داره ..عموم بابا رو سر زنش می کرد و مقصر می دونست و علنا گفت روی من حساب نکن حالا که ندونم بکاری کردی خودت پای کارت بمون ….دایی داشتم که یکسره خونه ی ما با زن و بچه اش پلاس بود و آبجی جون آبجی جون می کرد ولی وقتی مامان شروع کرد از گرفتاری هامون بگه پیش دستی کرد و ده برابر خودشو بدبخت نشون داد و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد …

بابا یک دوست و همکار داشت به اسم آقای منصوری ..کسی نبود که باهاش رفت و آمد داشته باشیم ما حتی زن و بچه های اونم ندیده بودیم ..گاهی که با بابام کار داشت میومد خونه ی ما؛؛ و یاالله گویان میرفت تو پذیرایی و از اونجام میرفت …مردی بود کوتاه قد و چاق شکمش به اندازه ای بزرگ بود که همیشه دکمه هاش کشیده می شد موهای سرشو رنگ می کرد و زمستون و تابستون خیس عرق بود …که من همیشه از دیدن اون چندشم می شد …
ولی در اوج گرفتاری ما تنها اون بود که به دادمون رسید …و ما که در حال غرق شدن بودیم .. هر تخته پاره ای رو به امید نجات می گرفتیم …و بابا از ترس زندان و گرفتاری چند روزی رو توی خونه ی منصوری گذروند ..و راه نجات رو همون منصوری تعیین کرد ..که خونه رو بفروشین و بیاین توی دوتا اتاق ما زندگی کنین …وقتی بابا این خبر رو به ما داد غوغایی به پا شد ..مامان از یک طرف و من که تا اون زمان تو ناز و نعمت بزرگ شده بودم و ناز دونه ی بابام بودم از طرف دیگه امونش رو بریدیم ….و بعد از یک جدال چند روزه شکستن غرور بابا رضایت دادیم ..من دلم برای بابام سوخت ..نمی خواستم بیشتر از این به ما التماس کنه …پس رضایت دادم ولی مامان همچنان گریه و زاری می کرد و دلش نمی خواست اون خونه و اون زندگی رو نا بود ببینه …

درد سرتون ندم …با کمک منصوری که مشتری پیدا کرده … خونه خیلی زیر قیمت به فروش رفت و ما می فهمیدم حسابی سرمون کلاه رفته ..ولی چاره ای نداشتیم …بابام مرد نا زرنگی نبود ولی وقتی توی این گرفتاری ها افتاد گیج شده بود و کارایی می کرد که ازش انتظار نداشتیم ….
خلاصه اون روز رسید که ما باید اون خونه رو ترک می کردیم بابا می گفت : ما زیاد خونه ی منصوری نمی مونیم به زودی وضعم درست میشه و براتون خونه میگیرم …..اثاث اضافی رو مامانم بسته بندی کرد و توی انبار منصوری یک گوشه گذاشتن ..مثل ویترین هاو اشیاء لوکس مبل و میز ناهار خوری و لوستر ها و ظرف های لوکسی که توی دوتا اتاق به کارمون نمی اومد …و با یک مقدار وسیله ی رفع احتیاج وارد خونه ی منصوری شدیم …یک خونه نزدیک بازار؛؛ قدیمی و بزرگ بود من و مامان دم در بغض کرده بودیم و اونجا اولین باری بود که توی زندگی طعم نا توانی رو چشیدم ..و با خودم عهد بستم کاری کنم که هرگز توی زندگیم به اینجا نرسم …
منیره خانم همسر منصوری در حالیکه شکمش از جلو و باسنش از عقب خیلی تو چشم میومد و چادری که به سر داشت رو دورش بسته بود با اشتیاق اومد به استقبال ما ..پشت سرشم منصوری و دوتا دختربچه و پسرش که بیست وسه چهار ساله نشون می داد و بی اندازه شکل پدرش بود اومدن جلو …با گرمی ما رو به خونه خودشون پذیرفتن …پذیرایی کردن و بهمون ناهار دادن و بعد کمک کردن اثاث ما رو که گوشه حیاط بود بردیم توی ساختمون سمت چپ …وای ..تصورش خیلی سخت نیست که بدونین چی داشت به ما می گذشت ..

درحیاط که باز می شد سه تا پله می خورد و می رفت توی حیاط ..روبرو و سمت چپِ در ساختمون بود.. که سر تا سرِ ساختمون روبرو زیر زمین داشت که با دو ردیف پله نرده دار از زمین بالاتر بود ولی ساختمون سمت چپ همکف حیاط بود و دوتا اتاق کوچک مثل انباری ..و یک راهرو وسط داشت …همین و همین …مامان پرسید : اینجا حموم نداره دستشویی نداره ..حتی ظرفشویی هم نداره …اینجا کجاست ما رو اوردی من با دوتا بچه اینجا چیکار کنم …دختر جوون من بره تو حیاط دستشویی ؟ تو خجالت نمی کشی مرد ..آخه من از دست تو چیکار کنم ..کجا بچه هام رو ببرم حموم ؟ و دیگه بغضش ترکید و های و های گریه کرد … بابا هم شوکه شده بود و فکر نمی کرد وضع تا این حد تحقیر کننده باشه …به ما گفت : چند روز بیشتر طول نمی کشه از فردا میرم دنبال خونه اصلا غصه نخورین …. یک دستشویی کنار حیاط هست فقط چند روز تحمل کنین ..اونا به ما لطف کردن و کرایه هم نمی گیرن نمی تونم حرفی بزنم …منصوری به من نگفته بود کجا رو می خواد بده ..منم دیدم خونه بزرگه برای همه جا داره ..اصلا فکر نمی کردم اینطوری باشه ….مامان گفت : تو دیگه عقلت کار نمی کنه برای چی ما رو بر داشتی آوردی اینجا ؟ بچه های تو گناه ندارن ؟
شرایط ما معلوم بود ..و سختی که توی اون خونه کشیدیم قابل توصیف نیست …از همه بدتر من از مدرسه ای که خیلی دوست داشتم اومده بودم به جایی که حتی نمی تونستم با دخترای اونجا ارتباط بر قرار کنم ..و هر شب در حالیکه گریه می کردم روی کتابم خوابم می برد و بابا هر روز برای پیدا کردن کار میرفت ..ولی دیگه اون بالا ها راهش نبود و اون پایین ها جاش نبود و شرمنده تر و نا توان تر از روز قبل بر می گشت .

منصوری مدام تو گوش بابا می خوند که بیا برای من کار کن …حتی گاهی به ما کمک مالی می کرد …و بابا می گفت : بعد از یک عمر آقایی نمی تونم پادوی منصوری بشم …….و از همه بدتر برای ما این بود که در کمال شرمندگی منیره خانم ته مونده ی غذای خودشون رو می فرستاد برای ما که مامان همه رو با غیظ میریخت تو سطل آشغال ولی نمی تونستیم از حیثیت خودمون دفاع کنیم …..
نزدیک نُه ماه توی اون خونه عذاب کشیدیم و غصه خوردیم ..حالا اول مهر شده بود و عادل باید مدرسه ی مخصوص میرفت …هیچ پولی برامون نمونده بود طلا های من و مامانم تموم شد ..و دیگه راهی برای قرض گرفتن از کسانی که بابا می تونست بهشون رو بندازه نداشتیم ….
تو اوج این گرفتاری منصوری به بابا پیشنهاد کرد که من یک کار گاه می زنم با سرمایه ی خودم کارم از تو سودشم نصف می کنیم …برای توام یک خونه می گیریم و دیگه خودت می تونی اجاره بدی …پول پیشم اگر خواستن من میدم …اونشب نور امیدی تو دلمون افتاده بود که فردا ی اون شب تبدیل شد به یک کابوس ..منصوری منو برای پسرش می خواست ..پسری که درست شکل خودش بود نفرت انگیز و بد چشم ….اون گفت پول رهن خونه رو شیر بهای دخترت می کنم …

مامان با شنیدن این حرف اونقدر اعصابش بهم ریخته بود که همینطور که فحش می داد شروع کرد به جمع کردن اثاث و می گفت یک مدت میریم خونه ی خواهرم ..اصلا خودم دنبال خونه می گردم تو که عرضه نداری ما رو از این وضع نجات بدی ….بابا گفت : نگران نباش من جواب رد دادم ..محاله ارمغان رو بدم به اون پسره …خودتو ناراحت نکن …نمی دونم چه طوری ولی باید از اینجا بریم ..پسره چشمش دنبال ارمغانه ..دیگه صلاح نیست اینجا بمونیم ….
من از اینکه هر دوی اونا بشدت مخالف بودن یکم آروم شدم و دیگه حرفی نداشتم بزنم ..ولی دلم شور افتاده بود …زندگی من در مقابل تموم شدن این وضع که دیگه برای هیچ کدوم ما قابل تحمل نبود ….ولی نمی تونستم خودمو فدا کنم …و این اولین باری بود که اینطور احساس مسئولیت می کردم ….فردای صبح مامان به من گفت ..حاضر شو بریم خونه ی خاله ات ..اگر شده بهش التماس می کنم یک مدت پیش اون می مونیم ..تا یک فکر ی بکنم ….
خاله ی مهربونی که تا اون زمان برای من مثل مادر بود و مدت ها بود ندیده بودیمش از ما به سردی استقبال کرد و می گفت سرما خوردم و حتی با ما رو بوسی هم نکرد …یکم نشستیم و برامون چایی آورد ..و از گرفتاری و بی پولی و اینکه همه چیز گرون شده و زندگی سخته ..گفت و گفت..ولی مامان چاره ای نداشت ..در حالیکه من حلقه ی اشک بی پناهی اونو می دیدم با خجالت گفت : خواهر جون ..اجازه بده یک مدت ، موقتی بیایم اینجا ..سر سفره تو نمی شینیم ..سر بارت نمیشیم ولی اگر نیایم ارمغان بدبخت میشه …گفت : الهی ذلیل بمیره اون شوهرت،، که تو رو به این روز انداخت نمی دونی چقدر دلم از دستش پره .. که ذلیل هم شده ….دیگه از این ذلیل تر به کی میگن ..خاک بر سرش کنن بی عرضه ی بی لیاقت ببین دختر دسته ی گل ِشو به چه حال و روزی انداخته …من یکی که چشم ندارم ببینمش حق نداره پاش تو خونه ی من بزاره ..مرتیکه الدنگ با بی شعوری خودش زندگی همه ی شما رو تباه کرد ….

مامان دست عادل رو گرفت و به من گفت : بریم ..بلند شدم خاله گفت : خواهر به خدا …مامان نذاشت حرفش تموم بشه ..داد زد خفه شو به من نگو خواهر ..درد و بلای شوهر من بخور تو سرت ..من فقط ازت خواستم چند روز مهمونت باشم ..همینم از من دریغ کردی ..دیگه شناختمت …تو دیگه خواهر من نیستی ..برای همیشه از زندگیم بیرونت کردم خواهری در حقم نکردی یادتت نره …
و همون طور که اون دنبال ما می دوید و توضیح می داد از در خونه بیرون رفتیم …
و همون جا تاکسی گرفت و رفتیم خونه ی عموم …بر خورد اونا بهتر از خاله نبود و قبل از اینکه بتونن بهمون توهین کنن اونجا رو هم ترک کردیم …
من از این تجربه های تلخ خیلی چیزا یاد گرفتم …و اولیش این بود که تو زندگی نمیشه به کسی تکیه کرد و فهمیدم در شرایط بد همه پشتت رو خالی می کنن ….و از خدا خواستم که روزی بتونم تکیه گاه کسانی باشم که به درد ما مبتلا شدن ….
یکماه گذشت در حالیکه من از در اتاق بیرون نمی رفتم فریدون پسر منصوری مدام اطراف اتاق ما می پلکید …و این رنج ما رو بیشتر می کرد …کشیک می کشید تا من از اتاق برم بیرون فورا خودشو یک طوری می رسوند تا با من حرف بزنه ….گاهی هم یک چیزایی می گفت ولی من گوش نمی کردم با سرعت فرار می کردم ..

بابا بار ها و بارها از منصوری خواست که کلید انبار رو بده تا اثاث مون رو بفروشیم و با پولش خونه اجاره کنیم …ولی زیر بار نمی رفت و هر بار بهانه ای می تراشید و شونه خالی می کرد …
بابا حاضر شده بود دم یک مغازه کار کنه ؛؛ و خرج روزانه ی ما رو در میاورد ..ولی این دردی از ما دوا نمی کرد …تا یک روز وقتی بابا نبود منصوری اومدو به مامانم گفت: متاسفانه خونه رو فروختم و باید ظرف یک هفته اینجا رو خالی کنین …اون موقع نمی دونستیم که راست میگه یا دروغ به هر حال خونه ی خودش بود و اختیارشو داشت و زبون بابا به خاطر دینی که به اون احساس می کرد کوتاه بود …تمام شب رو سه تایی بالای سر عادل که معصومانه خوابیده بود نشستیم ..و بهم نگاه کردیم ..می فهمیدم که پدر و مادرم با وجود عشقی که به من داشتن توی تنگنای بدی قرار گرفته بودن ..و حالا این من بودم که باید تصمیم می گرفتم …
اینجا ارمغان ساکت شد و بدون اینکه گریه کنه چند قطره اشک از گوشه ی چشمش اومد پایین …با دست پاک کرد …. در حالیکه نمی دونست چقدر حال من بده و چطور به جای اون می سوزم ..از شنیدن اون حرفا پشتم درد گرفته بود و باورم نمی شد …

بعد از مدتی سکوت ادامه داد : خلاصه می کنم ..مجبور شدم برای نجات خانواده ام به خصوص عادل که نمی تونست بشنوه و صداش از گلوش در نمی اومد کاری بکنم ..با خودم فکر می کردم ..در مقابل زندگی خودم پدر و مادر و برادرم رو نجات میدم …قبول کردم …در حالیکه مدام اشک میریختم …و بال بال می زدم ..قلبم درد می کرد ..من هنوز هفده سالم بود …پس تنها شرطی که گذاشتم این بود که درسم رو بخونم و برم دانشگاه بعد عروسی کنم …
منصوری برای ما توی همون حوالی یک خونه ی کوچیک اجاره کرد ….و قبل از اینکه ما اثاث مون رو از انبار منصوری بیاریم اومدن خواستگاری و فورا قرار عقد گذاشتن ..و در حالیکه سعی می کرد موضوع رو عادی جلوه بده شرط اینکه کارگاه رو راه بندازه رو عقد رسمی منو پسرش گذاشت …چیزی که این وسط نمی دونست تنفر من از فریدون بود ….شبانه روز نقشه می کشیدم که چطوری از این ازدواج نفرت انگیز خودمو خلاص کنم ..ولی منصوری همه ی راه ها رو به روی ما بسته بود …حتی از اینکه بابا بره و اثاث مون رو بیاره طفره میرفت و امروز و فردا می کرد ..و ما به خاطر کارایی که برامون کرده بود نمی تونستیم حرف بزنیم …

یک هفته بعد عاقد آوردن و توی خونه منو به عقد فریدون در آوردن بدون اینکه من بله رو بگم عاقد صیغه رو جاری کرد چون تمام مدت گریه می کردم ..و منیره خانم مدام از لطفی که به ما کرده و خوبی های پسرش می گفت و اینکه به خاطر خدا و اصرار های پسرش این وصلت رو قبول کرده … تا ما رو از این فلاکت نجات بده ..و این حرف ها برای ما خیلی سنگین تموم می شد …بعد از عقد من گریه کنون رفتم توی یک اتاق و درو بستم …و تا اونا نرفته بودن بیرون نیومدم ….
با اینکه عقد شده بودم ؛؛ هنوز امید داشتم و منتظر معجزه ای الهی بودم که از اون وضع خلاص بشم …اما کلامی به زبون نمی آوردم ….چون با چشم خودم دیدم که ظرف یک هفته تمام موهای سرِبابام مثل پنبه سفید شد و به صورتش که نگاه می کردم می دیدم بیست سال پیرتر شده ….موی سفید اون دل منو واقعا به درد میاورد…
توی این فاصله شنیدیم منصوری و خانواده اش از اون خونه رفتن و فکر کردیم راست می گفته و واقعا خونه رو فروخته ..ولی ما هنوز نمی دونستیم کجا رفتن ….فریدون تقریبا هر روز میومد در خونه ی ما و مامان رغبت نمی کرد دعوتش کنه .. ..با این حال پر رو تر از اونی بود که دست از سر من بر داره …
یک هفته گذشت و من هنوز با فریدون هم کلام نشده بودم ….چون واقعا ازش بدم میومد ..و به خاطر اصرارش برای ازدواج با خودم ازش بیشترمنتفر شده بودم …

تا یک روز منصوری بی موقع اومد خونه ی ما ..سر صحبت باز شد و بابا دوباره ازش خواهش کرد کلید انبار رو بده که بریم اثاث مون رو بیاریم …گفت : چشم …چشم همین روزا ..در ضمن می خواستم یک خبر خوش بهت بدم ..من خونه ی قبلی شما رو خریدم و رفتیم اونجا حالا هر وقت دلت تنگ شد می تونی خونه ات رو ببینی ما دیگه فامیل شدیم دختر تو عروس منه …..بابا سکوت کرد ..و علنا دستش می لرزید …عصبانی بود و داشت از کوره در میرفت ….اونقدر که منصوری دستپاچه شد و رفت و پشت سرشم بابا کتشو بر داشت و با عجله از خونه زد بیرون …و تا فردا بعد از ظهر نیومد ..من و مامان با دلشوره منتظرش مونده بودیم حتی من مدرسه هم نرفتم و چشم براهش موندم ….. وقتی برگشت ..اونقدر خراب بود که نمی شد اونو شناخت …تا رسید خونه داد زد و مامانم رو صدا کرد و گفت : همین فردا طلاق ارمغان رو می گیرم….من دویدم تو حیاط ..سر و صورت بابا زخمی بود و معلوم بود دعوا کرده …مامان پرسید : چی شده چرا دعوا کردی …گفت : باورتون نمیشه همه چیز زیر سر منصوری بود اون بود که ما رو بیچاره کرد … مامان گفت : وا خدا مرگم بده چرا ؟ گفت : …خونه رو اون با دوز و کلک از چنگمون در آورده ..رفتم پیش اون نزول خورا می گفتن پول در اصل مال منصوری بوده ..و منه احمقِ بی شعور طمعه ی خوبی برای اون شدم ..هر کاری گفت کردم و آخرم جگر گوشه ام رو دادم به اون پسر بی شرف و بی لیاقت اون ..مگر من مرده باشم که بزارم دستش به تو بخوره ….الان رفتم در خونه ی قبلی خودمون ..نامرد اونجا رو با زبون بازی از چنگم مفت در آورد ..تا می خورد زدمش ..فرار کرد وگرنه می کشتمش …ولی به پسرشو و منیره خانم گفتم ..باید فردا بیان و تو رو طلاق بدن ..حالا حساب بقیه کاراشو بعدا ازش پس می گیرم ..

من دیگه چیزی نمی فهمیدم ..شروع کردم با صدای بلند گریه کردن ..خدایا این چه دنیای بدیه ..چرا اینقدر یکی می تونه ظالم باشه ..چطور تونستن با ما این کارو به خاطر پول بکنن …. بابا تو چیکار کردی ؟ الان باید می فهمیدی ؟..چرا بهش اعتماد کردی ؟ چرا ما رو بدبخت کردی ؟ چرا اینقدر خوبی که نفهمی دارن چه بلایی سرت میارن …..همش تقصیر شما بود باید حواست رو جمع می کردی ……مامان فریاد می زد و زبون گرفته بود و من گریه می کردم ….
دیگه ما افتادیم دنبال کار طلاق و اصرار ها و التماس فریدون که هر روز در خونه ی ما بود …و حاضر نبود منو طلاق بده …و اینطوری شش ماه گذشت ..بابا رفته بود توی یک کارخونه کار می کرد ومنم بعد از ظهر ها توی یک خیاط خونه شاگردی می کردم و حقوق کمی می گرفتم به زحمت زندگی می کردیم ….روزگارمون خوب نبود ولی همینقدر که به موقع دست منصوری رو شده بود خوشحال بودم …
مامان هر روز عادل رو می برد مدرسه و بر می گردوند ..راه زیادی رو باید طی می کرد و حدود ساعت یک و نیم می رسید خونه من که سال آخر بودم میومدم و غذا رو گرم می کردم و سفره رو آماده ؛؛ و منتظر اونا می شدم …
یک روز که کلید انداختم و رفتم توی خونه یکی دستم رو گرفت و کشید و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم جلوی دهنم رو گرفت و بکش بکش منو برد توی اتاق …فریدون بود ……

ارمغان سکوت کرد و من تا مرز جنون رفته بودم اونقدر حالم بد بود که دلم می خواست داد بزنم …اما همه ساکت بودیم ..چیزی برای گفتن نبود ..اون هنوز لیوان چایی تو دستش بود و با اینکه سرد شده بود یکم ازش خورد ..و من دیدم که باز دندون هاش بهم می خوره و به زحمت چایی رو قورت داد ..شاید نمی تونستم درد بیش از اندازه ی اونو بفهمم ولی بی نهایت دلم براش می سوخت …و دلم می خواست اون مرد رو بکشم ….بالاخره به حرف اومد و گفت : وقتی می خواست از خونه فرار کنه بابا از راه رسید ..و جلوی در روبرو شدن ..در حالیکه نمی دونست چه اتفاقی افتاده ..فریاد زد تو اینجا چی می خوای مرتیکه ی الدنگ ..و فریدون از در زد بیرون و با سرعت رفت ..بابا اومد تو اتاق و با یک نگاه به من فهمید چی شده ..دو دستی زد تو سر خودشو و منو بغل کرد و برد بیمارستان و فورا از اونا شکایت کرد ….
برای اینکه بیشتر اذیت تون نکنم خلاصه میگم که شکایت ما به جایی نرسید و قاضی گفت اون شوهرت بوده تجاوز به حساب نمیاد …ولی تونستم با گریه و زاری قاضی رو وادار کنیم حکم طلاق منو صادر کنه و اینطوری من از اون نامرد جدا شدم …
دیگه حالم خوب نبود و حتی به زحمت درس می خوندم ..مدام با خودم تکرار می کردم ..ضعف نشون نده ..دنیا جایی نیست که کسی به کسی رحم کنه و چون زنده ای باید زندگی کنی …من زندگی خوب می خواستم …..در حالیکه لبخند فراموشم شده بود و حس می کردم خوشحالی هرگز به سراغم نمیاد ….

دیگه فکر می کردم همه ی آدم ها بَدَن ..به هیچ کس اعتماد نداشتم و از سایه ی خودم می ترسیدم …
مدام صحنه ای که فریدون به من حمله کرده بود جلوی چشمم میومد و فریاد می زدم و گریه می کردم …
نمی تونستم اون کابوس تلخ رو فراموش کنم …حتی عادل هم حال روحی خوبی نداشت و از اون همه غمی که روی زندگی ما سایه انداخته بود رنج می برد ..
زرد و لاغر و ضعیف شده بود …. و مامان مدام به یک جا خیره می شد و حرف نمی زد …
ارتباط ما با منصوری قطع شده بود و حکم طلاق از طرف دادگاه به دستشون رسید ..
ولی جرات نمی کردن سراغ ما بیان ….. بابا مدام در فکر انتقام بود …کلافه و بی قرار میرفت و میومد و روز به روز عصبی تر و پیر تر می شد ..
اما با تمام نا توانی که توی روح و جسمم احساس می کردم برای گذران زندگی ، صبح ها میرفتم مدرسه که عقب نمونم و بعد از ظهر ها پیش زینت خانم خیاطی می کردم . ..
و این کار رو با رنج و عذاب انجام می دادم ..و همیشه مامان همراهم بود ..
اونم دیگه می ترسید یک لحظه تنهام بزاره ..فقط زمانی که منو می سپرد به زینت خانم خیالش راحت میشد …
اون زن مهربونی بود…. با اینکه من دیگه باور نداشتم کسی بدون چشم داشت به کسی خوبی کنه ..با دلسوزی بهمون کمک می کرد ..و پای درد دل مامان می نشست …
همراه اون گریه می کرد …اما من باورش نداشتم ..

تا یک روز صاحبخونه اومد و گفت: آقای منصوری اجاره نامه رو فسخ کرده و یک هفته به ما مهلت داد که خونه رو خالی کنیم ..
بابا که اینو شنید دیگه طاقت نیاورد یک چاقو بر داشت و با عجله می خواست از در بره بیرون سراغ منصوری ..
من و مامان دنبالش دویدیم که جلوشو بگیریم تا کار از این هم که هست خرابتر نشه ، اما بابا یک مرتبه وسط حیاط نشست ..حالش خیلی بد بود و ما نفهمیدیم که سکته کرده ..
اون از ته دلش فریاد می زد ..چیکار کنم ..نمی تونم انتقام بگیرم؛؛ آدم این کار نبودم و نیستم ..خداااا ؛؛ خدااا چرا من بی عرضه ترین مردی هستم که تو آفریدی؟
من می خواستم منصوری رو بکشم ولی قاتل نبودم ..می خواستم اون پسرِ بی ناموس شو زجر کش کنم ولی نتونستم به کسی صدمه بزنم ..
خدایااا جوابم رو بده این سزای خوبی من بود؟ یا سزای بی عرضگیم ؟ به من بگو تو این دنیای بی رحم من چیکار باید می کردم ؟
باید بد می شدم ؟ بگوووو خدایاااا بهم بگووو ..بگو ..بگو ..و سرشو گذاشت روی زمین ..
در حالیکه ما هم پا به پاش گریه می کردیم فورا نشستم و سرشو گرفتم تو دامنم ..به من نگاه کرد ..التماس و بیچارگی که تو نگاهش بود هرگز فراموش نمی کنم ..
آروم گفت : بابا منو ببخش و چشمش رو برای همیشه بست ..
وقتی بابام رفت ما به معنای واقعی کلمه یتیم شدیم ..
شیون کردیم شام غریبان گرفتیم ولی من می فهمیدم که با این چیزا کار ما درست نمیشه ..باید سر پا می شدیم ..باید حقمون رو از این دنیا می گرفتیم ..

توی خیاط خونه ی زنیت خانم یک اتاق اضافه بود که خورده پارچه ها و آشغال هاشو اونجا جمع می کرد ..وقتی دید که راه به جایی نداریم ..اون اتاق رو به ما داد ..
با هزاران درد و غصه ای که توی سینه داشتیم خونه رو خالی کردیم و به اون یک اتاق قناعت ..
من تو کار خیاطی و مامان به کارای تمیز کردن و مرتب نگه داشتن اونجا سعی داشتیم محبت اونو جبران کنیم ..
در حالیکه من نمی تونستم باور کنم توی این دنیا آدم هایی خوب هم وجود دارن ..
هنوز با شک و تردید به اون زن نگاه می کردم ..و حتی گاهی فکر می کردم اونم به خاطر سود جویی خودش ما رو آورده اونجا ..ولی می دیدم که از هیچ کمکی به ما دریغ نمی کنه و در واقع راه موفقیتم رو در زندگیم اون برام باز کرد ..
از اون روزی که ما وارد خیاط خونه ی زینت خانم شدیم مثل یک حامی طوری که به غرورمون بر نخوره ازمون مراقبت می کرد ..
من که اصلا از خودم غافل شده بودم ..یک مرتبه فهمیدم سه ماهه بار دارم ..و دنیا به معنای واقعی کلمه رو سرم خراب شد .اصلا باورم نمی شد وقتی حکم طلاق رو صادر کردن آزمایش داده بودم منفی بود و حالابا نفرت از اون مرد و نفرت از نوع باردار شدنم دلم می خواست بمیرم؛
توی دستشویی روی زمین پشت به در نشستم و خودمو زدم ..اونقدر تو صورت و پا هام کوبیدم که داشت نفسم بند میومد …
و مامان و زینت خانم پشت در گریه می کردن ..نمی تونستم دیگه این یکی رو تحمل کنم ..
و تنها فکری که به ذهنم رسید خود کشی بود ..من بچه ی اون کثافت رو نمی خواستم ..

بالاخره منو آوردن بیرون و نصیحتم کردن ..ولی گوش من از این حرف ها پر بود , نمی شنید ..زینت خانم می گفت : تو از حکمت خدا خبر نداری ..شاید این بچه آینده ی تو باشه ؟ تقدیر توام اینطوری بوده ..ناشکری نکن امیدت به خدا باشه ..داد زدم برای من از حکمت و تقدیر نگین ..به من از ایمان و خوبی نگین ..من دیگه به چیزی اعتقاد ندارم ..ظالم موندگار و مظلوم محکوم به فناست …قبول ندارم ..دیگه هیچ چیزی رو قبول ندارم ..این بچه باید از بین بره ..
مامانم هم دلش می خواست من بچه رو بندازم ..ولی زینت خانم نذاشت وگفت : این موجود زنده است تو حق نداری توی کار خدا دخالت کنی ..اصلا تو اونو به دنیا بیار بده به من ..من ازش مراقبت می کنم و خودم براش شناسنامه می گیرم …
و بالاخره به هر نحوی بود اون بچه رشد کرد ..و باز زینت خانم بود که وادارم کرد برم و کنکور بدم ..هیچ امیدی به قبولی نداشتم ..نه زیاد درس خونده بودم و نه حضور ذهنی برام مونده بود …مثل یک مرده ی متحرک اینور و اونور می رفتم …و هر چی به آینده نگاه می کردم جز سیاهی چیزی نمی دیدم …..
شبانه روز خیاطی می کردم طرح های جدیدی می دادم و کم کم تمام مشتری ها برای انتخاب مدل لباس شون از من یاری می خواستن ….تا یک روز زینت خانم اومد و به من گفت : یک دوستی دارم که مزون لباس عروس داره …. نیروی جدید می خواد که با استعداد و خلاق باشه منم تو رو معرفی کردم ..تو اینجا حیف میشی …برو اونجا و خودتو نشون بده ……قبول کردم که مدتی برم تا ببینم از عهده اش بر میام یا نه …

درست یادمه اولین روزی که به اون مزون رفتم روزی که سرنوشت من عوض شد ….مزون توی یکی خیابون بالای شهر بود و فاصله ی زیادی با خیاطی زینت خانم داشت ….شکمم تازه داشت بزرگ می شد ..چون تو ماه هفت بودم ..ولی با پوشیدن یک مانتوی گشاد اونو پنهون کردم …اما تا وارد شدم یک خانم خوش رو و خوش آب و رنگ که حسابی به خودش رسیده بود اومد جلو و گفت : ارمغان ؟ گفتم : بله منم ..با یک لبخند گفت : به به خوش اومدی ..من سهیلا عظیمی هستم ..خیلی زیاد خوش اومدی ..زینت جان خیلی ازت تعریف کرده ..شنیدم باردارم هستی ،، ..گفتم : ممنونم خوب بله متاسفانه …گفت : فعلا مدتی اینجا کار می کنی ..مثلا یکماه ..اگر همدیگر رو پسندیدیم ؛؛بعد با هم قرارداد می بندیم ..تو رو بیمه می کنم ..غیر از حقوقت پور سانت هم میدم ..ولی ماه اول برای اینه که هم تو بدونی می خوای با من کار کنی و هم من بدونم تو به درد من می خوری یا نه ..قبول ؟ گفتم : قبول ….گفت : مظلومی یا خجالتی ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ گفتم : چی بگم ؟ اصلا خودمم نمی دونم چی هستم ؟ گفت : اینطوری اخم نکن تو رو خدا من حوصله ی آدم های عبوس رو ندارم …و چنان بلند و با صدا خندید که همه ی دندون هاش نمایان شد و گفت : بخند تا دنیا بهت بخنده …گفتم : گاهی زندگی چنان سیلی محکمی به آدم می زنه که نه تنها خنده از یادش میره بلکه سرش ده دور دور کله اش می چرخه ..سر منم در حال چرخیدنه ..اگر از من توقع خنده دارین ..پس جای من اینجا نیست ..گفت : شوخی کردم ..بیا بهت بگم چه کاری ازت می خوام با من بیا عزیز دلم …. اگر موافقی شروع کن ؟ دنبالش راه افتادم …اونجا پر از لباس عروس بود ..منو با خودش برد به اتاق پشتی که کار گاه خیاطی بود …چند تا خانم دور یک نفر جمع شده بودن ..سهیلا داد زد بله ؟ بله ؟ چشمم روشن ..مهمونی گرفتین ..خانما ؟ چه خبره ؟ یکی گفت : سهیلا جون نتیجه ی کنکور رو دادن ..داریم نگاه می کنیم ببینیم رتبه ی ساناز چند شده …گفت : جون من اذیت نکنین برین سر کارتون خودش نگاه می کنه به شما ها میگه …ساناز ؟ معرکه رو تعطیل کن …

با اینکه هیچ امیدی نداشتم ..رفتم جلو و به اون دختری که پای کامپیوتر بود گفتم : من ارمغان سعیدیم ..میشه مال منم نگاه کنین ؟ …
و رتبه من دو رقمی بود …. معجزه ای که من در انتظارش بودم …اونقدر شوکه شدم و از این رتبه متعجب؛؛ که خندم گرفت و بی هدف به همه نگاه می کردم ..سهیلا ..با این که منو نمی شناخت خوشحال شده بود و اولین نفری بود که بهم تبریک گفت ..و منو به همه معرفی کرد و اون خانم ها با اینکه تا اون موقع منو ندیده بودن با روی باز ازم استقبال کردن و بهم تبریک گفتن ..و بعد از مدت ها احساس خوبی داشتم و نور امیدی تو زندگیم پیدا شد …..و به من نشون داد خدا هست وجودشو حس کردم ..دستشو دیدم که چطور بلندم کرد …و فهمیدم این صبر ماست که در مقابل اون یکتای بی همتا خیلی نا چیزه؛؛ ….
انتخاب رشته ی من معماری ارشد بود و به راحتی قبول شدم …در حالیکه با ذوق و شوق توی اون مزون کار می کردم و نشون دادم می تونم توی طراحی لباس عروس حرفی برای گفتن داشته باشم …که تا باز شدن دانشگاه ..سهیلا به هیچ وجه حاضر نبود منو از دست بده ..و همه جوره با من راه میومد …
بیست و هفتم آبان یک روز سرد پاییزی که از دانشگاه یکراست میرفتم به طرف مزون توی تاکسی زود تر از موقع معین ..دردم گرفت …و راننده منو رسوند بیمارستان …
در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم به فکر سلامتی بچه ام افتادم ؛؛می ترسیدم بلایی سرش بیاد ..بار اولی بود که دلم براش لرزید ..و احساس مادری کردم …..و قبل از اینکه مامانم برسه من دختری به دنیا آوردم که قرار بود سر پرستی اونو زینت خانم به عهده بگیره …بچه فقط دو کیلو و پانصد گرم بود …
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن