" /> رمان ماهنی پارت1 میتوانید رمان ماه نی را به صورت در سایت ناول97 بخوانید

رمان ماهنی پارت۱

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

تابستون بود و ما همه کارمون رو تو حیاط انجام می دادیم …
زیر سایه ی یک درخت توت تنومند …که روی قسمت زیادی از حیاط سایه می انداخت و شاخه هاش تا روی پشت بوم کشیده شده بود و وقتی که توت های درشت و آبدارو شیرینش می رسید ، ما به راحتی به سر شاخه های اون دسترسی داشتیم ….
و اونقدر می خوردیم که ماهنی رو نگران می کردیم … و اون همیشه یک پارچ دوغ آماده داشت و به زور بعد از خوردن کلی توت به خورد ما می داد …
ماهنی حواسش به همه چیز بود..حتی اگر یکی از ما بی خودی سرفه می کرد چشمهای اون نگران می شد وتا دونه های بِه رو خیس نمی کرد به خوردش نمی داد راحت نمیشد …
دوغ همیشه تو خونه ی ما بود ، چون اون روزا کار بابا و ماهنی همین بود …
تابستون گرمی بود همه زیر درخت توت که دیگه میوه ای نداشت جمع شده بودیم ….
ماهنی یک سفره ی پارچه ای پهن کرده بود و با فاطمه و طاهره ..دوتا خواهر بزرگم نشسته بودن کشک درست می کردن ..
اونا با سر دو انگشت یک تیکه از ماست کیسه ای رو بر می داشتن وکف دودست می مالید و با چند حرکت ماهرانه اونو بشکل فرفره در میاردن و میذاشتن توی سینی که بعدا بزارن توی آفتاب تا خشک بشه ..
من کنار حیاط و با یک سنگ صاف و یک مستطیل هشت قسمتی با دو تا برادر کوچک ترم لی لی بازی می کردیم …

ماهنی مادرم بود ..پدرش اهل باکو بود و وقتی ماهنی سه سال داشت اومده بودن به تبریز …و چند سال بعد از ازدواج اون بر می گردن باکو و در واقع اون تنها میشه …
من تا جایی که یادم بود همه اونو همینطور صدا می کردن؛؛ ماهنی؛؛ ( به معنای ترانه و موسیقی ) ….
مخصوصا بابام ..که با لحن های مختلف… ماهنی از زبونش نمی افتاد ..
یک موقع عصبانی بود بلند و محکم ..و یک موقع هم با مهربون یک ماهنی کشدار می گفت و ما می فهمیدم که حال بابا خوبه …
اون روز سر ساعت همیشگی صدای ماشین اومد که دم در نگه داشت ..وبعد صدای بهم خوردن در,,, و باز شدن در خونه ..
و بابا که با همون اخم همیشگی فریاد می زد ماهنی ..ماهنی …
این یعنی بیا شیر آوردم …
از این به بعد ماهنی وظیفه ی خودشو می دونست …
با کمک برادر بزرگم رشید که همراه بابا اومده بود .. دوتا سطلِ سنگینِ پر از شیر رو بر داشت و در حالیکه به زحمت اونا رو با خودش می ببرد..
به فاطمه گفت : پاشو کمک کن …

موقع برگشت دو تا لیوان شربت سکنجبین دستش بود …
بابا لیوان رو بر داشت و یکسر تا ته سر کشید ..و بدون اینکه حرفی بزنه لیوانشو داد دست ماهنی و رفت تو اتاق ..بقیه ی شیر ها رو ماهنی و رشید و فاطمه بردن تو آشپز خونه …و مثل هر روز کار اون زن شروع شد ..
رشید دنبال ماهنی رفت و یواشکی زیر گوشش یک چیزایی گفت …..
من با زرنگی خاص خودم می دونستم باز داره از بابا شکایت می کنه ..
رفتم جلو تر داشت می گفت ..یا خودت یک چیزی به عمو بگو یا من میگم ..
ماهنی به خدا صبرم تموم شده …شورشو در آورده …
ماهنی لبشو گاز گرفت و با هراس دستشو گرفت و گفت هیس ..هیس .. فدات بشم آروم باش ..چشم پسرم میگم ..
خودت که اخلاقشو می دونی منظوری نداره به خدا ..خسته میشه ..
رشید با اعتراض گفت : چرا این کارو می کنی ؟چرا ازش دفاع می کنی ؟ ..,,
شما خسته میشی یا اون؟ ..مگه چیکار می کنه ؟ رفته شیر آورده تازه از ماشین پیاده نشد منو فرستاد….
همه ی شیر ها رو من گذاشتم تو ماشین ..
به خدا خودت خرابش کردی برای چی اینقدر بهش رو میدی؟ مگه اون کیه ؟ ..
ماهنی صورتش سرخ شده بود و می ترسید بابا بشنوه و دعوا راه بیفته گفت : الهی قربونت برم فدات بشه مادر آروم باش ,, آروم باش پسرم , چیکار کردم مگه ؟
داریم زندگی می کنیم ..من راضیم ..
گفت : نمی فهمی چی میگم ؟..
ماهنی با التماس گفت : باشه ,, باشه بزار بره ,حرف می زنیم …..
رشید با اوقاتی تلخ از خونه رفت بیرون و درو محکم زد بهم …

بابا دست و صورتشو شسته بود و داشت با حوله خشک میکرد اومد تو حیاط ..و رفتنِ رشید رو دید بلند گفت : ؛؛ باز این پسره چش شده ؟ چرا با غیظ رفت ؟
ماهنی اومد و حوله رو از بابا گرفت و خونسرد گفت: چیزی نیست آقا فرهاد؛؛ از من ناراحت شد .
مادر و پسریم دیگه, شما کار نداشته باش …
بابا نشست رو زمین زیر سایه ی درخت توت و سیگارشو روشن کرد و چوب کبریتشو پرت کرد تو باغچه و گفت: برو یک بالش بیار یکم اینجا دراز بکشم ..
ماهنی گفت : چشم الان براتون میارم ..شما استراحت کن …
از اون به بعد ما دیگه اجازه نداشتیم بازی کنیم تا بابا از خواب بیدار بشه…
این کار هر روز ما بود … می رفتیم تو آشپز خونه و ماهنی رو تماشا می کردیم که به کمک خواهرام شیر ها رو جوش میاوردن .. و ماست و سر شیر و پنیر و درست می کردن …
بابا نیم ساعت بعد بیدار می شد و دوباره کار ما در میومد همه با هم سطل های ماست و ظرف های سر شیر و پنیر و خامه ای که روز قبل ماهنی درست کرده بود رو می بردیم عقب ماشین میذاشتیم و بابا با خودش می برد مغازه و تا آخر شب با رشید می فروختن …..
ماهنی زنی بود که همه دوستش داشتن مهربون بود و خونگرم هیچ وقت حرف بدی از دهنش در نمیومد و ما رو دعوا نمی کرد همیشه در مقابل خطا های ما سکوت می کرد و یا با مهربونی بهمون تذکر می داد …..
مثل نسیم ملایم بود ..قد بلند و لاغر اندام وخیلی خوش ادا و خوش زبون …
صداش هیچوقت از حد معمول بالاتر نمی رفت . اون تمام عشق من تو زندگی بود اونقدر دوستش داشتم که هر جا میرفت منم دنبالش بودم …
یک روسری بزرگ داشت که موقع کار بشکل قشنگی به سرش می بست ..
تو عالم بچگی بارها ازش پرسیده بودم وقتی مُردی و من بزرگ شدم این روسری رو میدی به من ؟ و اون می خندید و می گفت : برات قشنگ ترشو می خرم خانم خانما …..

بابا هم مرد بدی نبود خیلی دوستش داشت ولی بشدت بد اخلاق و بد رفتار بود . و شایدم از خوبی زیاد ماهنی سوءاستفاده می کرد و زور می گفت …
و تنها کسی که نمی تونست این رفتار بابا رو تحمل کنه رشید بود … که از همه ی ما بزرگتر بود ..اون با عشقی که به ماهنی داشت نمی تونست زور گویی های بابا رو تحمل کنه …
قصه ی مادر من ماهنی از سالها پیش شروع شده بود …
گاهی که دل تنگ بود به گوشه ای خیره می شد و از گذشته ی خودش تعریف می کرد …
ماهنی می گفت : …دوازده سیزده سالم بود ..ولی قد بلندی داشتم و خیلی خوش هیکل بودم و سنم بیشتر نشون می داد.. ..
اون زمان با همون سن کمی که داشتم هزار تا خواستگار برام پیدا شده بود …
هر کس منو می دید برای پسرش در نظر می گرفت ..اونقدر این حرف تو گوش من تکرار شده بود که واقعا فکر می کردم باید شوهر کنم ..
تازه ششم ابتدایی رو گرفته بودم که تو یک تابستون به دعوت یکی از دوستان پدرم رفته بودیم به یکی از روستا های اطراف تبریز ….
یادم میاد بعد از ظهر بود و همه خواب بودن حوصله ام سر رفت, آهسته کفشم رو پوشیدم و راه افتادم بطرف رود خونه ای که پایین روستا قرار داشت ..
با شور و نشاطی که تو وجودم بود لای درخت ها می دویدم و با خودم می خوندم ..چرخ می زدم و بلند می خندیدم …
تا رسیدم کنار آب ..من که عاشق آب و رود خونه بودم … وسوسه شدم پامو بزارم توی آب ….

کفشم رو در آوردم و بی پروا خودمو به آب زدم ..
روی سنگ های کف رود خونه پا می کوبیدم و آب رو با دست بلند می کرد می ریختم رو هوا اونقدر این کارو کردم تا خیس ِخیس شدم ….
جریان آب تند بود ولی با لذتی که از این کار می بردم … نمی فهمیدم ممکنه خطر ناک باشه ..
یکم جلوتر ..و یکم دیگه ..بعد هوس کردم توی آب بشینم ؛؛ …و همین کارو کردم ….
آب سرد بود طوری که دندون هام بهم می خورد ..ولی دوست داشتم بازم بمونم ….
و یک مرتبه سنگی که روش نشسته بودم حرکت کرد …. تعادلم رو از دست دادم پاهام رفت بطرف بالا نفهمیدم چی شد که آب منو با خودش برد ..
فقط تونستم یک بار فریاد بزنم و دیگه اسیر جریان آب,,بالا و پایین میرفتم و گاهی بدنم می خورد به سنگ های کف رود خونه ..و هیچ فرصتی بهم نمی داد که بتونم خودمو نگه دارم ….
ترسی که از تنهایی و مردن تو دلم افتاده بود باعث می شد سعی کنم خودمو نجات بدم چون هیچ کس نمی دونست من کجا رفتم و چه بلایی سرم اومده در حالیکه هیچ اراده ای از خودم نداشتم ….
تقلا می کردم خودمو نجات بدم ..

دستم به هر چیزی می خورد سعی می کردم بگیرمش ..ولی سرعت آب این امکان رو ازم می گرفت ..
دیگه نفسم داشت بند میومد و امیدم قطع شده بود …ولی هراز گاهی صدایی از اطراف می شنیدم که درست برام مفهوم نبود ..
تا بالاخره با شدت با یک جسم سخت بر خورد کردم …یک تنه ی درخت ,, که افتاده بود توی رودخونه ..
با ته مونده قوای بدنم اونو گرفتم و چسبیدم بهش ..هنوز آب با شدت می خواست منو با خودش ببره با تمام وجود مقاومت می کردم ..
سر و صداهایی از دور می شنیدم ..چند نفر بطرفم میومدن …
اینو می فهمیدم در حالیکه چشمم بسته بود …دلم گرم شد به اینکه یکی منو دیده ..
پس محکمتر درخت رو گرفتم و منتظر شدم دیگه رمقی تو تنم نبود ..
صدا ها هر چی نزدیک تر می شد من بیشتر یقین پیدا می کردم که دارم نجات پیدا می کنم …
تا اینکه دونفر مرد خودشون رو به آب زدن …و در حالیکه هوای همدیگر رو داشتن یکی شون منو بغل کرد .
از رود خونه بردن بیرون ..فورا گذاشتم روی زمین ..
یکی پرسید زنده است ؟
جواب داد : آره نفس می کشه اووو می دونی از کجا دنبالشیم خیلی وقته تو آبه …
فکر کنم یک کیلومتر آب اینو با خودش برده فکر نمی کردم زنده بمونه …
کسی تا حالا این دختر رو این طرفا دیده ؟…
همه گفتن نه ..برای اولین باره می بینمش …
لباسشم شهریه ..پس نباید مال این طرفا باشه …
یکی دیگه گفت : سالار عمو جان بغلش کن ببرش پیش ماه بی بی …
حالا اگه از رود خونه نجات پیدا کرده از سرما سینه پهلو می کنه می میره ….
اول ماه بی بی تیمارش کنه بعدا صاحبش پیدا میشه ….
می خواستم چشمم رو باز کنم ولی نه رمقی داشتم نه درست می تونستم نفس بکشم ..و حس می کردم هنوز تو آبم و دارم خفه میشم …
دوباره یک مرد منو بغل کرد ..و با عجله بردن به یک خونه ی روستایی ,,,

توی راه حال عجیبی داشتم چرا نمی تونستم نفس بکشم ؟ …
صدای یک زن رو شنیدم …
با هراس گفت : وای خدا مرگم بده افتاده بود تو رود خونه ؟ بزارینش اینجا …زود باش …
چقدر شما مردا نادونین داره خفه میشه شکمش پر از آبه …
نمی ببینین داره صورتش کبود میشه ؟و با اعتراض فریاد زد نه اونطوری نه …رو شکم …رو شکم بخوابونش
و اون زن با چند تا فشار به پشت من باعث شد آب زیادی از گلوم بیرون بیاد و به سرفه بیفتم و بتونم نفس بکشم ….
کم کم حالم بهتر شد ..
تازه از ترس مُردن شروع کردم به گریه کردن ….
بین اون آدم های غریبه خجالت هم کشیدم …
ماه بی بی فورا منو با خودش برد تو خونه و لباسم رو عوض کرد و روم یک پتو کشید و پرسید ..
ازکجا میای دختر جون ؟ مال این طرفا که نباید باشی ,, .. مهمون داش قلی نیستی ؟
گفتم :نمی دونم …اسم آقاهه رو بلد نیستم …
ولی شاید ..دوست بابامه ..میشه برم؟ خودم پیداشون می کنم ..
گفت : نه ,, کجا بری حالا تازه اومدی … بخواب ..استراحت کن گرم بشی ما خبرشون می کنیم تو حالت خوب نیست ..
و از اتاق رفت بیرون و گفت : یکی بره خونه ی داش قلی پرس و جو کنه,, اونا دیشب از تبریز مهمون داشتن شاید پدر و مادر این دختر باشن …
لهجه اش مال باکو اون طرفاست ، نباید تبریزی باشه …
یک نفر گفت :ماه بی بی من از اونجا میام کسی دنبال دختر نمی گشت ماه بی بی گفت : حالا برین ضرر نداره …
تا اونجا راهی نیست تنبلی نکنین …

یک مرد جوون گفت : من میرم ..
ماه بی بی دستشو بلند کرد رو به بالا و گفت : بازم تو سالار زود برگرد ..
بعد اومد توی اتاق و همینطور که برای من یک چایی می ریخت گفت : اینو بخوری تنت گرم میشه …..
بخور که شاید تا چند روز چیزی از گلوت پایین نره ..
صد البته که تو سرما رو خوردی …خدا کنه سینه پهلو نکنی ….
قیافه اش مهربون بود و قابل اعتماد …
این بود با میل چایی رو ازش گرفتم و دو حبه قند بر داشتم .. یکیشو زدم تو چایی و گذاشتم دهنم و چایی رو سر کشیدم ..
از داغی اون خیلی خوشم اومد راست می گفت ولی تنم درد داشت ..
گفتم : بدنم درد می کنه ..
خندید و گفت : واقعا ؟ برای چی ؟
و قاه قاه خندید و ادامه داد ..دختر جون میگن یک کیلو متر آب تو رو برده می دونی یعنی چی ؟ همینکه زنده ای خدا رو شکر کن ..
زمستونی یک پسر افتاد تو آب..برررردش و دیگه پیداش نکردیم که نکردیم … خدا بهت رحم کرده ..یعنی به پدر و مادرت بد بختت رحم کرده,,
تو که میمردی و تموم اونا عزای تو رو می گرفتن و تا قیام قیامت غصه می خوردن…..
بدن درد که چیزی نیست ؛ خوب میشه ..تو الان باید همه ی استخوون هات شکسته باشه …چند روز ه آب زیاد شده اگر کمتر بود از سنگ های کف رود خونه جون سالم به در نمی بردی …..
اسمت چیه ناز پری ؟

گفتم : ماهنی …
اعضا صورتشو جمع کرد و با حیرت پرسید چی ؟ ماهنی ؟
گفتم : بله ..
گفت : تو اهل کجایی …
گفتم : باکو ..ولی تبریز زندگی می کنیم …
گفت : حدس زده بودم گفتم مال این طرفا نیستی ..از اول فهمیدم یه اشکالی تو حرف زدن داری …
مادر و پدرم سراسیمه با داش قلی اومدن سراغم …
مادرم منو بغل کرده بود گریه می کرد و مدام می گفت خدا رو شکر…خدا رو شکر …
ماه بی بی گفت : بله واقعا جای شکر داره تا حالا نشده کسی بیفته تو این رود خونه و نجات پیدا کنه …
بشینین براتون چایی بریزم هول کردین …
بابا سر زنشم می کرد و اگر روش می شد منو می زد ….که چرا بی خبر از خونه رفته بودم ….و ماه بی بی مهربون با چایی و انگور ازشون پذیرایی کرد و آرومش کرد
و..مرتب می گفت توش خیر بوده ..خیر باشه ..مبارک باشه انشاالله ….
من وقتی برگشتم خونه لرز شدیدی کردم و بعدم تب چهل منو به بستر انداخت … و همین باعث شد که چند روزی رفتن ما به تبریز عقب افتاد و مجبور شدیم خونه ی داش قلی بمونیم …
هنوز تب داشتم که توی یک بعد از ظهر ماه بی بی اومد برای عیادت …
کلوچه درست کرده بود و توی یک رو سری بسته بود گذاشت جلوی زن داش قلی …

خوش مشرب و خوش زبون بود یکساعتی نشست و مقدمه چینی کرد و بالاخره منو برای پسر برادر شوهرش سالار خواستگاری کرد …..
سالار همون کسی بود که منو از آب گرفته بود و مدتی بود که از تبریز اومده بود اونجا و زمین خریده بود و کشاورزی می کرد ..
همه ازش تعریف می کردن و می گفتن آدم قابل اعتمادیه ولی بابا می گفت: من یک دونه دختردارم و قصد ندارم به این زودی شوهرش بدم ….
اما من دلم می خواست شوهر کنم ..
برام جالب بود عروس شدن ..گل به سر زدن ..نقل و نبات پخش کردن به خاطر من … گردنبد طلا انداختن …و کفش پاشنه بلند پوشیدن ..
اینا چیزایی بود که می خواستم …هر عروسی می دیدم دلم ضعف میرفت و آرزو داشتم یک روز منم اون لباس سفید رو بپوشم ….
ولی جرات حرف زدن نداشتم انتخاب با من نبود …
بالاخره ما راهی تبریز شدیم و موضوع فراموش شد …
اون زمان تو تبریز دوتا دبیرستان بود و پدرم اصرار داشت من درس بخونم ….

ولی شش ماه بیشتر نرفتم چون نمی دونم به اصرار خود سالار بود یا ماه بی بی دوباره سر کله ی اونا پیدا شد و این بار سالار با ماه بی بی و پدر و مادر خواهرش به خواستگاری اومده بود …
و اونقدر اصرار کردن و پیشکش آوردن تا بابا رضایت داد ..و منو به عقد سالار در آوردن …
در حالیکه من اصلا اونو ندیده بودم …نه عقلم می رسید و نه برام مهم بود که یک بار قبل از عقد مردی رو که قراره باهاش زندگی کنم ببینم ..
اصلا این حرفا رسم نبود …فقط می گفتن همونی بوده که تو رو از آب گرفته…
تا مراسم بند اندازون و حنا بندون و عروسی بود من خوشحال بودم ..
انگار دنیا مال من شده بود …برام می خریدن می پوشیدم و بهم می گفتن عروس خانم ..
از شنیدن این کلمه باغ ,باغ دلم باز می شد …
تا منو به اتاقی فرستادن که جز من و سالار هیچ کس نبود و درو بستن ..
من هنوز با خجالت سرم پایین بود و صورت اونو ندیده بودم …. اومد جلو وبا مهربونی ازم پرسید : آب می خوری ؟
لبمو گاز گرفتم ..و تند و تند با گردنبند طلام ور رفتم ..این از من چی می خواد ؟
گفتم : نه مرسی …
گفت : بیا بشین اینجا حرف بزنیم ….
سرمو بلند کردم نگاهش کردم …اون زمان سالار جوونی بود بیست و چهار ساله ..خوش رو و مهربون ..
یک لبخند رضایت مند روی لبم نقش بست …
ولی تا بازومو گرفت خودمو کشیدم کنار و اخم کردم …
از تماس دستش چندشم شد و ترسیدم …رابطه ای که هنوز آمادگی اونو نداشتم و ازش سر در نمیاوردم …
و وقتی اصرار کرد فریاد زنان از اتاق دویدم بیرون ….
و شروع کردم به گریه کردن…

زن های فامیل دهنم رو بستن و گفتن بی صدا باش آبرو ریزی نکن .. زن خوب نیست ازاول زندگی این کارا رو بکنه مردت ازت زده میشه باید مطیع شوهرت باشی …
برو ما منتظریم …..و تازه فهمیدم که این اون چیزی نیست که می خواستم …
تصمیم گرفتم هر طوری هست خودمو نجات بدم …دوباره منو کردن تو اتاق و درو بستن …
یک گوشه گز کردم نشستم ..سالار با من حرف زد و خاطرمو جمع کرد که کاری با من نداره …
ولی زن های فامیل از دو طرف عروس و داماد بیرون در منتظر بودن و من نمی دونستم منتظر چی؟
فکر می کردم وقتی صبح بشه این انتظار تموم میشه …اما صبح اول وقت کتک مفصلی از بابا خوردم و فهمیدم که باید تمکین کنم ….
از سالار بدم نمی اومد ولی از رابطه ای که ازم می خواست متنفر بودم و آزار می دیدم … و صدای ناله و اعتراضم همون جا تو گلوم خفه شد ..
کم کم با خاطری بدی که داشتم با موضوع کنار اومدم …..
سا لار روز به روز وضع مالیش خوب میشد و اینو از پا قدم و برکت وجود من می دونست …
ترکی بشدت متعصب بود,, من اجازه نداشتم بدون اون جایی برم حتی خونه ی پدرم ..
نه با کسی حرف بزنم ..مدام مراقب بود خطایی از من سر نزنه …
و من در عین نارضایتی هر چی می گفت گوش می کردم …..
ادامه دارد

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن