" /> رمان ماهنی پارت2 میتوانید رمان ماه نی را به صورت در سایت ناول97 بخوانید

رمان ماهنی پارت۲

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

و حرف سالار برای من حجت بود و بدون چون چرا انجام میدادم ..می خواستم زن خوبی باشم ..
شوهرم دوستم داشته باشه….اینطوری بزرگ شده بودم با احساس و عاشق پیشه و فکر می کردم تنها از خوب بودن و حرف شنوی می تونم به این خواسته ی خودم برسم …..
ولی هر روز به زور گویی هاش اضافه شد ..بدون اینکه کلامی محبت آمیزی از دهنش در بیاد یا تشکری ازم بکنه …
اصلا نمی دونستم که منو دوست داره یا نه !
گاهی فکر می کردم حتما به اصرار ماه بی بی منو گرفته …یکبار با خجالت از ماه بی بی پرسیدم …
خندید و گفت : وا ؟ دختر جون مگه میشه مردی زنش رو دوست نداشته باشه و باهاش زندگی کنه ؟ چرا به خودت شک داری ؟
خوشگلی ,خوش قد و بالایی ….خاطرت جمع,, تو رو می خواسته که گرفته ….و منه ساده دل تا چند روز به این حرف دلم خوش بود ….
سالار دوتا برادر داشت و یک خواهر که با پدر و مادرش همشون منو خیلی دوست داشتن ….
و همه با هم توی یک خونه ی بزرگ زندگی می کردیم …ولی منو سالار بیشتر روستا بودیم و یک خونه ی کوچیک نزدیک ماه بی بی گرفته بودیم تا بیشتر به کارمون برسیم ..
و فصلی که سرما بود و کشت و کاری نبود میرفتیم تبریز..و همیشه اول منو می برد خونه ی مادرم یک شام یا ناهار اونجا می موندیم بعد میرفتیم خونه ی خودمون ….
سالار همه جا منو با خودش می برد و گاهی هم بی دلیل این کارو می کرد ..و می خواست همراهش باشم …..
طوری که صدای مادرشوهرم در اومده بودو ازش ایراد می گرفت …..

و ماه بی بی زنی بود که دستور می داد و شوهرش ازش فرمون می برد ..
اون حتی به بیشتر مردایی که دور برش بودن امر و نهی می کرد ؛؛ کسی رو حرفش حرف نمی زد حتی سالار ازش حساب می برد ولی من نمی تونستم مثل اون باشم ….
ظرف دو سال سالار زمین های زیادی خرید و برد زیر کشت ومحصول خوبی هم بدست آورد و تونست هم تراکتور بخره ..
که اون زمان سال سی و چهار شاید اولین تراکتوری بود که به اون منطقه آورده شدو هم یک خونه ی خوب توی تبریز خرید و اونو به اسم من کرد …..
هنوز سنی نداشتم که بفهمم معنی این کار چیه و اصلا برام مهم نبود …
وقتی تراکتور سر زمین رسید عده ی زیادی زن و مرد جمع شده بودن تا تماشاش کنن ..
ماه بی بی اسپند دود کنان دعا می خوند و فوت می کرد و دور تراکتور راه میرفت …سالار نشست پشت اونو و روشنش کرد یک دود غلیظ و سیاه از لوله ای که به طول یک متر ونیم پشت تراکتور رو به هوا بود خارج شد …
و همه بی اختیار دست زدن ….تراکتور راه افتاد..و از پشتش صدای نق و نق بلند می شد …
سرعتش از راه رفتن یک انسان کمتر بود ..ولی ذوق و شوق سالار خان بی اندازه زیاد …
منم همنیطور,,خیلی خوشحال بودم و فکر می کردیم بزرگترین گنج دنیا مال ما شده ….
اون زمان دوتا اسب ماده داشتیم که بسته بودیم به یک گاری و با همون تو سرما و گرما میرفتیم تبریز و بر می گشتیم باید صبح زود راه میفتادیم تا حدود چهار بعد از ظهر می رسیدیم ….

یک غروب تابستون که تو روستا بودیم من داشتم فانوس ها رو روشن می کردم که احساس کردم حالم بد شده ….و چشمم سیاهی میره …
با همون حال شام درست کردم ….خوب نبودم و نمی دونستم چم شده …. تا سالار از سر کار اومد .
سلام کردم و فورا فیتله ی سماور رو کشیدم بالا ….
پارچ رو بر داشتم که رو دستش آب بریزم ..می دونستم الان می خواد وضو بگیره ….
همین طور که اون دو زانو نشسته بود و من خم شده بودم حالم بهم خورد و دوباره عق زدم …
فورا حوله رو بر داشت و کشید به صورتش و با نگرانی پرسید ..چی شدی حالت بده ؟
گفتم نه خوبم و حوله رو از دستش با عجله گرفتم و رفتم بیرون تا نفس بکشم احساس می کردم هوای اتاق حالم رو بهم می زنه اما وانمود کردم دارم کاری انجام میدم …
وقتی برگشتم سالار نشسته بود بالای اتاق و پرسید ؟ می خوای ببرمت تبریز ؟ گفتم : نه بابا کار داریم یکم حالم بهم خورد چیزیم نیست حتما سردیم کرده ماست خیک خوردم …
داشتم چایی میریختم که سالار از جاش بلند شد. نگاه کردم داشت میرفت خونه ی ماه بی بی ….
منتظر شدم نیومد ….رفتم به غذا سر بزنم و همینکه در قابلمه رو باز کردم دوباره حالم بهم خورد این بار بد جوری حال تهوع داشتم ..
سالار با ماه بی بی اومدن …من داشتم عق می زدم …
ماه بی بی با خوشحالی گفت : چه عجب ؟ بالا خره ,, چشمون روشن شد سالار بچه دار شدی …..
خوب زن و شوهر خوشحال باشین که اجاق تون کور نبود من که دیگه نا امید شده بودم ….

سالار اونشب نمی تونست جلوی خوشحالیشو بگیره و مدام سرشو تکون می داد و می خندید ..
ولی من هیچ حسی نداشتم …
راستش دلم نمی خواست بچه داشته باشم …..و صبح اول وقت منو سوار گاری کرد و برد تبریز تا از پدر شدنش مطمئن بشه …
تو راه حالم بهم خورد و برای اولین بار بعد از دو سال وچند ماه تونستم توجه سالار رو به خودم جلب کنم ….
دستپاچه شده بود و نمی دونست چیکار کنه ..
چنان به اسب ها شلاق می زد و می تاخت که چند ساعت زود تر رسیدیم تبریز و حال من بدتر شده بود مرتب بالا میاوردم یکراست منو برد خونه ی مادر شوهرم قابله آوردن و تایید کردن که من آبستنم ..
سالار اونجا هم نتونست خوشحالی خودشو نشون نده ..و من از تغییر حالت و مهربونی اون بود که از بچه دار شدنم راضی شدم ….
ولی دیگه همون بود . از فردا ی اون روز نه کلامی نه تبریکی و نه محبتی ….
انگار نه انگار که من با ردارم تو مزرعه همچنان دوش به دوش اون کار می کردم کارای خونه درست کردن ماست و پنیر و کشک و سر شیر و کره همه به عهده ی من بود ..
دیگه هر وقت حالم بد می شد قیافه ی سالار تغییری نمی کرد و به روی خودش نمیاورد …..
اونقدر مغرور بودم که گدایی محبت نکنم …دلم می خواست خودش به من توجه کنه …
در حالیکه که هر کجا میرفتم چشم زن و مرد به من بود ..تحسینم می کردن ولی برای سالار ظاهرا با فرش توی خونه فرقی نداشتم ……….

چند ماه بیشتر از بار داریم نگذشته بود که پدرم راهی باکو شد و مادر و برادرام رو با خودش برد …
سه شبانه روز گریه می کردم …
دیگه دلم نمی خواست کار کنم ..یک طوری شده بودم,, غمگین و افسرده …دلم نمی خواست بخندم …
تنها این نبود,, دلم می خواست مدام گریه کنم …از اینکه مردی که باهاش زندگی می کردم یک کلمه حرف محبت آمیز از دهنش در نمی اومد خسته شده بودم …
مکالمه ما در مورد کشت و کار و حرفای روز مره بود …و من بشدت احساساتی و عاطفی … و حاملگی و رفتن پدر و مادرم منو حساس تر کرده بودو توجه ام به این کمبود بیشتر شده بود …
دلم باکو رو می خواست سر زمین تپه های سر سبز و پر درخت و رود خانه های خروشان …
یادم میومد با اینکه سه سال داشتم مهاجرت کرده بودیم اونجا مردمانی شاد و سر زنده داشت … سر زمین موسیقی و ترانه بود …
مردم به هر بهانه ای دور هم جمع می شدن با صدای موسیقی های محلی می رقصیدن …
ساده و مهربون در کنار هم خوش بودن … یادم می اومد همه ی برنامه هاشون رو دور هم انجام می دادن …
با رقص وآواز و موسیقی …و باز یادم اومد اطراف ما پر بود از رود های پر آب …
وقتی زمستون بود روی آب یخ می زد و موقع بهار می شد ..
یخ های کوه تکه تکه توی آب بالا و پایین می رفتن وبا انعکاس نور خورشید روی اون بلور های غوطه ور در آب به وجد میاوردم و ساعت ها بهش خیره می شدم ….
که مادرم گاهی به زور و با گریه از اونجا دورم می کرد …و یاد رنگین کمانی که بیشتر بهار و تابستون بالای کوه سمت شمال مثل تابلوی نقاشی جلوی چشمون بود می افتادم و گریه می کردم ..
و وقتی سردی رفتار سالار رو می دیدم فقط به یک چیز فکر می کردم ..فرار کنم و خودمو برسونم به باکو ….
و این فکر روز به روز تو ذهنم قوت پیدا کرد …

تا اواخر پاییز حالا یکماهی می شد که پدرم رفته بود ولی من هنوز نتونسته بودم با دوری اونا کنار بیایم …
و بیشتر وقت ها اوقاتم تلخ بود ..
شکمم یکم بزرگ شده بود اونقدر که فقط خودم می فهمیدم ….یک دختر پانزده ساله بودم و تنها رشد اون بچه و بزرگ شدنش به من امید زندگی می داد ….
سالار از روستا اومده بود و مقدار زیادی کشمش و آلو و لواشک و نون تنوری که ماه بی بی داده بود با خودش آورده بود ..
و من یک چایی برای سالار ریختم و رفتم که چیزایی که آورده بود رو جا بجا کنم ..
ولی مثل اینکه قندون رو فراموش کرده بودم کنار سینی بزارم ….سالار صدا زد ماهنی ؟ بیا اینجا …فورا رفتم و گفتم بله ؟
گفت : کو ؟ …
گفتم :چی کو ؟
گفت کوری ؟ کو قندون؟ .. روز به روز سر به هوا تر میشی …
گفتم :حالا مگه چی شده ؟ الان میارم ,, چرا زور میگی خوب یادم رفت ……
استکان و نعلبکی رو بر داشت و پرت کرد طرف من ..
خودمم کشیدم کنار و با دیوار بر خورد کرد و خورد شد ..
عصبانی از جاش بلند شد که منو بزنه این اولین باری بود که رو حرفش حرف می زدم و اصلا توقع نداشت …
دستم رو گذاشتم روی سرم و خودمو جمع کردم و فریاد زدم نزن بچه ام میفته …..
مشتش رو هوا موند گفت : الله اکبر خدا یا صبر بده ……و رفت کفشش و پوشید و در حیاط رو زد بهم و رفت ….

حتی گریه ام نمی اومد احساس می کردم دارم یک راه بیهوده میرم ..
ادامه ی این زندگی همین بود و امیدی برای درست شدنش هم نبود ..
کافی بود فقط یکبار ..به من بگه دوستم داره یا دست نوازشی به سرم بکشه .. اونوقت من با تمام وجود دوستش داشتم و بهش عشق می دادم …
ولی همینو ازم دریغ می کرد … چون سالار فکر می کرد بهترین زندگی رو برای من فراهم کرده …
گاهی باد به گلو مینداخت و می گفت : خدا رو شکر همه چیز خوبه و کم و کسری نداریم….
به محض اینکه تنها شدم به فکر رفتن به باکو افتادم با خود گفتم چرا نرم ؟ برای چی اینجا موندم ؟ که کارای سالار رو بکنم و همخوابه اون باشم ؟ اون به گاو هاش و زمینش بیشتر از من محبت داره…. آره باید برم ….
اینجا ماهنی سکوت کرد ..
منو طاهره و فاطمه به صورتش خیره شده بودیم منتظر بودم و با اشتیاق می خواستیم بفهمیم اون چیکار کرد ..
اما ساکت به یک جا خیره موند نگاهش پر از غم و درد بود …
گفتم : ماهنی بگو دیگه چی شد ؟
گفت : باشه برای بعد,, الان خسته شدم یک روز دیگه دنبالشو تعریف می کنم …و بلند شد و رفت …
اون روزا که قصه ی مادرم رو می شنیدم خیلی کوچک بودم …
فقط به عنوان یک داستان گوش می کردم و دلم برای ماهنی می سوخت …ولی مثل نقشی رو روی سنگ در ذهن من حک شد … و بعدها زندگی منو متحول کرد؛؛ و من دست خوش موج غم های اون و تجزیه و تحلیل رفتار های ماهنی زندگیم رو ساختم ….
ماهنی یک روز دیگه وقتی دلش از روزگار پر بود و کسی رو نداشت باهاش درد دل کنه و ما دخترهاشو دور خودش جمع دید …
تعریف کرد ….

من دیگه بزرگ شده بودم می فهمیدم که عمرم داره بدون اینکه عشقی از کسی بگیرم تلف میشه …
برای زندگی کردن خوردن و خوابیدن کافی نیست آدم ها بدون دوست داشتن عشق با حیوون فرقی ندارن …
این بود که یک بقچه ای از هرچیزی که فکر می کردم احتیاجم میشه بستم ..
همه ی پول هامو و طلا هام رو بستم تو یک دستمال و کردم زیر لباسم کلید خونه ی پدرم رو که هنوز خالی بود بر داشتم و چادرمو سرم انداختم و رو بنده رو کشیدم تو صورتم و از خونه بیرون زدم …
هوا سرد بود و من از بس عجله کرده داشتم یادم رفته بود لباس گرمی بپوشم ..
تند تند قدم بر می داشتم ..سرما خیلی زود همه ی وجودم رو گرفت …
تا خونه ی پدر راه زیادی نبود اما سوز سردی که به صورتم می خورد راه رو برام طولانی کرد …
طوری که وقتی رسیدم قدرت نداشتم کلید رو تو قفل بچرخونم …
دستم رو بردم جلوی دهنم و ؛ها ؛ کردم تونستم به زحمت در و باز کنم ، غافل از اینکه اون خونه خالیه و سرد و با بیرون فرقی نداره ….
وارد شدم و رفتم به یکی از اتاق ها غم عالم به دلم نشست ..یکبار دیگه با دیدن اون خونه ی خالی از پدر و مادر و برادرام قلبم به درد اومد و تازه گریه ام گرفت ..
اشک گرم تو صورتم می ریخت و بیشتر احساس سرما می کردم ….
برق خونه قطع بود و همه جا تاریک و تنها نوری که از یکی از تیر های چراغ برق قسمتی از حیاط رو روشن می کردکمک کرد برم بالا …..
چشمم درست نمی دید بدون فکر راه افتاده بودم حساب هیچی رو نکردم کاش یک کبریت با خودم میاوردم …
بشدت ترسیدم کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد توی یکی از اتاق ها چند تا تیکه گلیم پیدا کردم که باز مونده اثاثیه ی مادرم بود …

درو پنجره ها رو بستم و یکی از اون گلیم های پاره رو چهار تا کردم و انداختم زیرم و یکی دیگه رو پیچیدم دورم و روش نشستم تا صبح بشه و راه بیفتم بطرف باکو …
با خودم برنامه ریزی می کردم …می دونستم پدر و مادرم از کجا و چطوری رفتن باکو این بود که راه و چاه رو بلد بودم ….
از سرما می لرزیدم ولی دلم قرار گرفته بود که به زودی میرم پیش پدر و مادرم ….
نمی دونم چی شد که چشمم گرم شد و خوابم برد و با صدای ضربات محکم در از جام پریدم …
بازم خامی کرده بودم ؛؛ این خونه تنها جایی بود که من می تونستم بهش پناه بیارم و سالار هم اولین حدسی که می تونست بزنه همین جا بود ..
و از نوع در زدن معلوم بود که کسی جز اون نمی تونه باشه ….
با خودم فکر کردم اگر در بزنه و من باز نکنم میره ….ولی قلبم تند می زد و از اینکه سالار پیدام کنه وحشت کرده بودم و مثل بید می لرزیدم …..
بعد ساکت شد گوش می دادم و دعا می کردم رفته باشه ..ولی یک سر و صداهایی میومد ..و یک مرتبه مثل اینکه یک چیزی با زمین بر خورد کرد …
سرمو رو زانوم گذاشتم و چشمم رو بستم …. و صدای پا ..و باز شدن در به من می گفت کارم تمومه …احساس کردم اتاق روشن شد سرمو بلند کردم و سالار رو فانوس به دست جلوی در دیدم …
از ترس نمی دونستم چیکار کنم دوباره سرمو گذاشتم رو پام …
فانوس رو زمین گذاشت و اومد جلو گلیم رو با یک ضرب کشید و پرت کرد وبا دو دست بازوی منو گرفت و از جام بلند کرد …و با یک دست بازوی منو گرفت بود و با دست دیگه چپ و راست کوبید تو صورتم ..
هیچ مقاومتی نکردم ….
بعد منو کوبید به دیوار و فریاد زد چرا ؟..چرا این کارو کردی ؟
سکوت کردم ..دوباره فریاد زد : بهت میگم چرا ..حرف بزن لعنتی …چی برات کم گذاشتم ؟ کجای زندگیت بد بود؟ ..با یک کلمه حرف زن از خونه قهر می کنه ؟
نباید اشکال کارت رو بگم تا درست بشی ؟ ….
خودمو رو دیوار کشیدم و ولو شدم روی زمین سالار هم روبروی من کنار در دو زانو نشست ..

احساس کردم خیلی ناراحته ..و ممکنه با هر کلام من بیشتر عصبانی بشه ..
بعد از یک سکوت کوتاه ..به آرومی گفت : می خواستی اینجا زندگی کنی ؟ حرف بزن بگو می خواستی چیکار کنی ؟
مگه من باهات چیکار کردم ؟ یک کلام گفتم چرا قندون رو نیاوردی این جواب منه ؟
این جواب خوبی های من به تو بود ؟ …..
و وقتی دید بازم سکوت کردم ..ادامه داد …پاشو بریم خونه …پاشو بریم همون جا حرف بزنیم ..الان سرما می خوردی …
گفتم نمیام ..من دیگه به اون خونه بر نمی گردم ..
می خوام برم باکو پیش پدر و مادرم ….
گفت: تو غلط می کنی گنده تر از دهنت حرف می زنی …الله اکبر خدایا توبه …پاشو حرف زیادی نزن …
گفتم : نمیام امشب منو به زور ببری فردا این کارو می کنم وتصمیمم رو گرفتم …
گفت : آخه برای چی ؟ چته ؟ چیت کمه ؟ گله ات از چیه ؟
به خاطر اینکه گفتم بالای چشمت ابروست ؟ پاشو تا اون روی منو بالا نیاوردی ؛؛
در حالیکه بغض کرده بودم گفتم : من چمه ؟ گاو توام ؟ یا اون تراکتور ؟ یک اون زمین هات ؟ یا فرش خونه ات که روش پا می زنی ؟ من چی توام ؟ …
گفت : ماهنی ؟؟ چی داری میگی احمق ؟چرا چرند میگی ؟
کی زیر پات نشسته داری تکرار می کنی ؟
گفتم :یعنی تو میگی من عقل ندارم ؟ احمقم نمی فهمم که منو دوست نداری ..فقط باهام زندگی می کنی ..ازم کار می کشی رخت و لباست رو می شورم ..
برات غذا درست می کنم …و مثل گاوت که بهش آذوقه میدی برای منم میاری ..
مثل تراکتورت که توش گازوئیل می ریزی تا کار کنه ..احساس ندارم ؟ ….
با تعجب گفت : بسه دیگه,, زن سالم از این حرفا نمی زنه …دهنت رو ببند؛؛
من تو رو می خوام که باهات زندگی می کنم ….

گفتم : واقعا ؟ اونوقت من ازکجا باید بدونم ؟
خودت می دونی که این اولین حرف مثلا محبت آمیز تو بوده که به من زدی ؟
سالار سیرم از اون زندگی می خوام برگردم پیش پدرم ..اونجا هر کس هر احساسی داشته باشه به زبون میاره ..محبتی که تو دل آدم باشه به درد هیچ کس نمی خوره …
تو منو تنها گذاشتی و با خودت زندگی کردی …
با اعتراض گفت : نمی فهمم تو چی می خوای ؟ من که هر چی داشتم به اسم تو کردم تمام زندگی زیر دست توست همه ی سعی خودم رو کردم که خواسته ها ی تو رو بر آورده کنم این دست مزد منه ؟
به سرم می زنی بهم کمک کردی ؟ ..
بغضم ترکید و گفتم : من اینو نمی خوام ..خواسته ی من چیز دیگه ای ؛؛؛
می خوام دوستم داشته باشی مثل کارگرت با من رفتار نکنی ..
گفت: ای زن بیشعور ؛ ای زن بی عقل .. زنی دیگه؛؛
نفهم ..برای همین بهانه گیری می کنی …
گفتم : آره من زنم ولی بی عقل نیستم ..تو نمی فهمی که زنت ازت چی می خواد.. ..
من دلم محبت می خواد دلم می خواد بهم بگی اگر دوستم داری می خوام یکبار از من تعریف کنی …وقتی سرمو شونه می کنم و لباس خوب می پوشم تو منو ببینی و بهم بگی که خوب شدم ……
می خوام ازت بشنوم اگر تو به من نگی پس کی باید بگه ..
نه یک روز بلکه هر روز و هر ساعت بهش نیاز دارم مثل آب که آدم زود به زود تشنه میشه منم تشنه ی محبت هستم ..اینطوری بزرگ شدم ..
پدر من همیشه از مادرم تعریف می کرد و جلوی دوست و آشنا می گفت دوستش داره ..ولی من چی؟ من چی سالار ؟ …
می دونستی گاهی به تراکتورت که داری تمیزش می کنی و بهش می رسی حسودی می کنم ..خودت بگو چرا ؟ چرا من اینطوری شدم؟ ..
بگو کی و کجا یک بار ازمن تعریف کردی ؟..اصلا گاهی حس می کنم زشتم ..و هیچکس تو این دنیا منو نمی خواد ….
گفت : نمی تونم به زبون بیارم منم اینجوری بزرگ شدم ندیدم پدرم از این حرفا به مادرم زده باشه می خواستم از کی یاد بگیرم …ولی مادرم هیچوقت شکایتی نداشت ….

گفتم : من ماهنی هستم ..تو نمی فهمی که آدم ها با هم فرق دارن ؟..
من مادر تو نیستم خواسته ی من با اون فرق داره تو نمی تونی کاری که پدرت با مادرت کرد با من بکنی ..زیر بار نمیرم ..
گفت : باشه ..باشه حالا پاشو بریم خونه اونجا حرف می زنیم ..
منم سعی می کنم کاری رو که تو ازم می خوای انجام بدم …..
و دستشو دراز کرد که دستم رو بگیره …
گفتم : نمیام ..تو نفهمیدی من ازت چی می خوام .. فقط می خوای منو با خودت ببری ؟
گفت : فهمیدم …پاشو دیگه عزیز …
گفتم : تا نفهمم که منو دوست داری پا تو ی اون خونه نمی زارم …
گفت : ای بابا گفتم دیگه …چی بگم ؟
پاشو بهانه نگیر خجالت می کشم عادت ندارم زن پاشو بریم …….رومو برگردوندم و ساکت نشستم …
گفت: ماهنی اذیتم نکن سرده دارم می لرزم ..پاشو بریم خونه لجبازی نکن …خودت که می دونی چقدر خاطرت رو می خوام داری ناز می کنی؟ ….
این حرفش رو که شنیدم احساس کردم قدم بزرگی تو زندگیم بر داشتم دستم رو بلند کردم اونم فورا با محبت گرفت و کمک کرد از جام بلندشم ..
کتشو در آورد و انداخت رو شونه های من و در حالیکه من قوز کرده بودم و اون منو گرفته بود فانوس رو بر داشت و از اونجا برگشتیم خونه …
و به محض اینکه جای گرمی پیدا کردم خوابم گرفت …
تو اون حال برای اولین بار اومد جلو و بوسه ای روی گونه ی من گذاشت و رفت ….
صبح با حال بهتری از خواب بیدار شدم ..
نور خورشید از پنجره می تابید ..و حالا احساس می کردم وجود دارم ، وجودم برای کسی ارزش داره که شوهر منه …
یک خمیازه کشیدم و از جام بلند شدم ….اون روز زندگی تازه ای رو تجربه می کردم ..
اخمهای سالار تو هم نبود ..وقتی چایی رو جلوش می ذاشتم تشکر می کرد …
و موقعی که باهام حرف می زد به صورتم نگاه می کرد که تا اون زمان ندیده بودم …

پر و بال گرفتم راه میرفتم و تو خونه می خوندم ..و سالار برای اولین بار صدای منو می شنید..
من پرنده ای بودم که بالم شکسته بود و با کوچیکترین مرهمی دوباره جون گرفته بودم …
حالا کارای خونه رو با رقص و آواز انجام می داد و احساس می کردم سالار هم اینو دوست داره ……
وقتی می دیدم اون اخلاقش خوب شد باز من شروع کردم به فرمون بردن ..می خواستم دلشو بیشتر بدست بارم …ولی بازم اشتباه کردم ..
چون کم کم دوباره برگشت سر جای اولش …
نمی دونم چرا بلد نبودم از کسی سوء استفاده کنم ..دلم نمی خواست کسی رو از خودم برنجونم …..
ماهنی یک آه عمیق از سینه بیرون داد و دستشو کشید به سر ما و نوازش مون کرد و گفت : دخترای من اینا رو بهتون میگم تا درس بگیرین اشتباهات منو تکرار نکنین …
خشت اول رو من و پدرم کج گذاشته بودیم …اون منو زد و من ترسیدم ؛؛ سالار نا خود آگاه فهمید من زنی هستم ترسو ؛؛و با خشم اون فرمان بردار میشم …
شاید خودشم نمی دونست که چرا اون همه به من بی توجهی می کرد ..و خشت دوم رو خودم با اطاعت کور کورانه و برده مانند کج گذاشتم …
هیچوقت با تمام وجود برای کسی نباشین حتی بچه ی خودتون ..انگار آدما این خصلت رو دارن که وقتی خاطرشون از داشتن یکی جمع شد دیگه اهمیت اون شخص براشون کم میشه ..
ترس از دست دادنه که آدم رو به خودش میاره و مراقبت می کنه تا چیزی روکه دوست داره داشته باشه ……

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن