" /> رمان ماهنی پارت7 میتوانید رمان ماه نی را به صورت در سایت ناول97 بخوانید

رمان ماهنی پارت۷

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

ماه بی بی فقط با افسوس بهم نگاه کرد و سری تکون داد ..
گفتم حرف بزنین واقعا همه چیز از بین رفته ؟ ..
بلند شد و گفت زود باش بچه رو بده فاطمه با هم بریم خونه ی آقا جان ..
گفتم : وای خدایا دیگه چیکار کنم؟ برم اونجا چی بگم چهارتا لیچار بارم کنن و بهم بگن همش تقصیر من بوده ؟
در واقع همینطورم هست ؛ آخه چرا به فرهاد اعتماد کردم ؟ حالا بریم خونه ی آقا جان پی بگیم؟ من مادر رو می شناسم فورا یک انگی به من می زنه و از فرهاد دفاع می کنه …
گفت : غلط می کنه من اونجام ازت دفاع می کنم…. می دونم الان فرهاد پناه برده به مادرش بریم اونجا تو حرف نزن من از پس اونا بر میام …
گفتم : ماه بی بی چی داری می گی ؟ مگه از پس فرهاد بر اومدی ؟ شما میگی دوساله می دونی داره چیکار می کنه ولی به من نگفتی ..
به نظرم شما هم اشتباه کردی گذاشتی وقتی همه چیز از بین رفت ,حالا اومدی چی بگی ؟ موقعی که دیگه فایده ای نداره ؟ …
من از رشید می ترسم می دونم که یک درد سری راه میندازه …فقط اینو بهم بگو الان چیکار می تونم بکنم که درست باشه ؟
گفت : به نظرم امضا نکن بگو بدون خبر تو کرده ..خودش می دونه با طلبکاراش گفتم : نه بابا ما زن و شوهریم فرهاد پدر بچه هامه نمی تونم آبرو ریزی راه بندازم اونم تو روستا که همه ما رو می شناسن ….
خودتون می دونین که هنوز به من میگن زن سالار .. شما برو حرفت رو بزن شب بیا اینجا ببینیم چیکار کردی؟من نمیام چون می دونم فایده نداره …
صبر می کنم فرهاد بیاد باهاش حرف می زنم …

گفت : امان از صبر تو ماهنی …من جای تو بودم الان دنیا رو زیر رو می کردم ….فکرکردم بیام به تو بگم حساب فرهاد رو می رسی ……
و همینطور که چادرشو سرش می کرد و از در بیرون می رفت ادامه داد …ای بابا آخه هر چیزی حدی داره ..
دختر جان اگر الان قد عَلَم نکنی فردا دیگه خیلی دیر میشه …والله منم اگر مرد بودم و شوهر تو؛ هر کاری دلم می خواست باهات می کردم ..
زن باید یکم خشونت مردونگی هم داشته باشه ..اینکه تو حتی صداتو هم بلند نمی کنی فرهاد به خودش اجازه داده که این غلط ها رو بکنه …
ترسویی …ترسویی دختر ….
تا دم در دنبالش رفتم و گفتم : الان بیاد من داد بزنم ؟ خودمو تیکه و پاره کنم ؟ ..فحش بدم ؟ چیزی درست میشه ؟
گفت : نه این درست نمیشه ولی بعدا ها حساب کار دستش میاد ….اینقدر مظلوم نباش ..دیگه به تو میگن تو سری خور ..یکم قوی باش نترس .؛؛ من میرم اگر اومد نزار جایی بره تا من بیام …
اون که رفت در رو بستم و برگشتیم از شدت ناراحتی صورتم داغ شده بود و از اینکه با ماه بی بی نرفته بودم پشیمون شدم ….
هنوز به ایوون نرسیده بودم که یکی کلید انداخت و در باز شد …
فرهاد بود انگار جایی همون طرفا منتظر بود ماه بی بی بره ..با ترس و لرز اومد تو ….

گفتم : دستت درد نکنه این بود نتیجه ی اعتماد من؟ ..
تو مگه نمی خواستی اموال برادرت رو نگه داری که دست کسی نیفته ؟ چی شد پس ؟ به زور منو وادار کردی زنت بشم که چی بشه ؟ حالا چرا فرار می کنی فرهاد ؟
حرف بزن ببینم برای چی زمین ها رو فروختی ؟ ..
یکم به من نگاه کرد و نشست لب حوض و چند تا مشت آب زد به صورتش …و همینطور که دستهاشو تکون می داد که آب ها بریزه ..
نشست لب ایوون و سرشو انداخت پایین وگفت : مگه من می خواستم اینطوری بشه ؟ خودم دارم دیوونه میشم …
گفتم : کی ؟تو دیوونه شده بودی من که ندیدم ؟عجیبه ؛؛ ندیدم تو حتی ناراحت باشی …
خوب می خوری,, راحت می خوابی ..با بچه ها بازی می کنی پیش مادرت میری براشون خرید می کنی ..تو به این کارا می گی دیوونه شدن ؟
همین بود آقا فرهاد مردونگی تو ؟ حالا بگی خودمم دارم دیوونه میشم ؟ جواب من این بود ؟
به من بگو زمین ها رو چرا فروختی؟ پولشو چیکار کردی ؟ اون همه ملک و املاک سالار دود شد رفت هوا؟
گفت : چرت و پرت نگو ..تو نمی دونی چی شده ؟ تو شکم تو بچه هات کردم …زَر زیادی می زنی بهت میگم نمی خواستم اینطوری بشه ……
باز هی سالار رو تو سر من بزن ..
گفتم : چه بخوای چه نخوای این زمین ها ارث پدر سالار نبود با زحمت و کار به دست آورده بود ..تو نباید از بین می بردی ..

(خواستم به حرف ماه بی بی گوش کنم و درست و حسابی حرف هام بزنم)…
با اعتراض دستم رو بلند کردم وگرفتم طرفش وبا تندی گفتم : من این حرفا حالیم نیست تو حق نداشتی بدون اجازه ی من زمین ها رو بفروشی …
بلند شد با حرص اومد طرف منو پشت گردنم رو گرفت و دستشو گذاشت روی دهنم و محکم فشار داد و با لحن خیلی بدی گفت : خفه شو …خفه شو ..من حمال تو نیستم که به من دستور بدی ..
نوکر باباتم نیستم ؛؛ خوبم حق داشتم مال داداشم بوده هر کاری دلم بخواد می کنم توام میای امضا می کنی صداتم در نمیاد و گرنه می زنم لت و پارت می کنم ..و پرتم کرد روی زمین ..
چنان با شدت افتادم که یک لحظه نفسم بند اومد …
انگشتش رو به من نشون داد و گفت : دیگه اگر از این غلطا بکنی من می دونم و تو …
و با عصبانیت از خونه بیرون رفت . و من همون طور که پرتم کرده بودم از جام تکون نخورم ….
دلم می خواست بمیرم ..حتی قدرت بلند شدن رو هم نداشتم …نمی دونم شاید اونجا اولین باری بود که میمُردم … که مردن فقط به نفس نکشیدن نیست وقتی روح آدم قدرت زندگی کردن نداشته باشه یکبار مردن رو تجربه می کنه…
فاطمه داشت منو نگاه می کرد و اشک میریخت …
اومد جلو و زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد و گفت :وای دور دهنت کبود شد … ول کن ماهنی بزار هر کاری می خواد بکنه نه اون زمین ها دست ما بود نه پولشو به شما می داد پس بزار هر کاری می خواد بکنه …
زیر لب گفتم : ماه بی بی همینو می خواستی ؟ این یک ذره احترامم از بین ما رو بره ؟

احساس در موندگی چیزی نبود که من باهاش آشنا نباشم .. خودمو مقصر می دونستم ..
باید بیشتر مقاومت می کردم ..چرا خودمو دادم دست فرهاد ..کاش تنها بودم و شش تا بچه نداشتم ..
حالا اسیر و برده ی اون شده بودم و نه راه پس داشتم نه راه پیش ….
اونشب ماه بی بی هم نیومد …و فرهاد هم نیمه های شب برگشت …
کنار اتاق زانو بغل گرفته بودم ..
آهسته اومد کنارم نشست ……معذرت خواهی کرد ؛التماس کرد و بالاخره به گریه افتاد و دست و پا مو بوسید …و گفت : بهم فرصت بده دوباره همه چیز رو از نو می سازم تو باید یار و یاور من باشی وقتی احساس میکنم کنارم نیستی و دلت با من نیست ..
از اینکه فکر کنم منو دوست نداری آتیش می گیرم ..من همون فرهادم که عاشق تو بودم و هستم ..
تو ماهنی منی جون و عمرمنی ,, نفسم به نفس تو بنده ..اگر خرج کردم می خواستم تو رو خوشحال کنم ..
تنهایی که جایی نرفتم با تو بچه ها بودم ….
گفتم : تو مثل اینکه حالیت نیست ؛؛ نباید زمین ها رو می فروختی اینا آینده ی بچه هامون بود ..
گفت : تو کار نداشته باش؛؛ من باید این زندگی رو بگردونم ..خودم فکرشو کردم نگران نباش خدا بزرگه …
قول میدم دوباره وضع مون از اولش هم بهتر میشه …یک بار دیگه بهم اعتماد کن ؛ تو رو مایوس نمی کنم …
خلاصه اونقدر گفت و گفت تا منو راضی کرد رفتم و قولنامه رو امضا کردم …
چون فهمیدم بودم که چاره ای دیگه ندارم …هنوز رشید نمی دونست و من باید یک طوری قبل از اینکه از کسی بشنوه بهش می گفتم …و منتظر فرصت بودم ..

تا یک روز داشتم یاشار رو می خوابوندم اومد کنارم نشست و گفت : ماهنی چرا عمو نمی زاره من برم روستا ؟ می خوام چند روز برم پیش ماه بی بی بمونم اصلا ببینم کارگر ها چطوری کار می کنن ..
عموخودش که نمیره هیچی ,,نمی زاره منم برم …
گفتم : خدا لعنت کنه اون کشاورزا ی اونجا رو ..بیچارمون کردن …عموت هم خیر و صلاح تو رو می خواد ..
می ترسه بری اونجا ناراحت بشی ….
پرسید : مگه چی شده ؟
گفتم : تو هوای عموت رو داشته باشه خیلی داره غصه می خوره ..با دوز و کلک زمین ها رو از دستش در آوردن ..
بر افروخته شد و پرسید : این یعنی چی ؟ به باد داد رفت پی کارش ؟ می دونستم ..می دونستم خیلی وقته بو گندش در اومده …….
حدس می زدم همچین کاری کرده باشه …
اومدم حرفی بزنم سرم داد زد ..
بسه دیگه ازش دفاع نکن بیشتر ناراحتم میشم …
چون تقصیر شما هم هست الان داری به من میگی اون داره غصه می خوره ..یعنی اینقدر خودتو دادی دست اون …
چرا عمو تو زندگی ما راه دادی ؟ ..ای لعنت به من که با شما زندگی می کنم ..به خدا می زارم میرم دیگه تحمل کارای عمو رو ندارم ..اگر اون فردا فرش زیر پای ما رو نبرد و نفروخت؟ ..هر چی خواستی به من بگو ….
شما بهش رو میدی وگرنه جرات نمی کرد زمین های بابای منو بفروشه ..می دونه شما عرضه نداری جلو کاراشو بگیری هر کار دلش می خواد می کنه …
حالا هر چی من سعی می کردم اونو آروم کنم بدتر حرصش در میومد …
و خوب اینم چیزی نبود که قابل دفاع باشه حق با رشید بود ….

از اون روز به بعد مدام خلق رشید تنگ بود ..
بد اخلاق تر از قبل شده بود چشم نداشت فرها د رو ببینه …
و با اینکه با اون در گیر نشد اما این وسط منه مادر می دونستم که بچه ام چی داره می کشه …
از حرص و غیظی که تو رفتارش بود و آرامش نداشت شعله ی آتیش رو می دیدم که از وجودش زبونه می کشه …. و هر آن منتظر یک جرقه بودم …
رشید تا می تونست بیرون از خونه می موند تا با فرهاد که خونه نشین شده بود روبرو نشه …
اون روز بارون تندی میومد و من پشت شیشه نگران و چشم براه رشید بودم …
و خودمم پا به پای اون بارون اشک می ریختم …
به درِ حیاط خیره مونده بودم و دعا می کردم بچه ام جایی نباشه که خیس بشه …..
فرهاد کت شو تنش کرد و چتر رو بر داشت و آهسته گفت…برو بشین دم بخاری ..من میرم دنبالش ..

بچه که نیست حتما یک جایی برای خودش پیدا می کنه که خیس نشه …
گفتم : مثلا کجا ؟ همه جا زنگ زدیم نبود …نه خونه مادر بود نه عمه اش و نه عموش ,,
ضیاء هم که خونه بود پس تنهاست کجا رفته بچه ام …( ضیاء پسر عموی رشید بود که با هم دوست بودن )
فاطمه که مثل من نگران بود گفت : عمو یک مغازه سر خیابون دوم تازه باز شده گاهی میره اونجا یک سر بزنین شاید پیداش کردین …
نیم ساعتی طول کشید که فرهاد برگشت ,
در حالیکه بازوی رشید رو که خیس شده بود و حاضر نبود بره زیر چتر اون گرفته بودو می کشید ..
اونم تقلا می کرد من دویدم تو حیاط و رشید با زور دستشو در آورد و ..سرم داد زد میشه دست از سر من بر دارین ؟
چیکار داری اینو می فرستی دنبال من؟ نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم و رفت تو اتاق و ما هم دنبالش ؛؛
دلهره داشتم و دست و پام می لرزید …
فرهاد گفت : اولا با ماهنی درست حرف بزن دوما من خودم اومدم چرا توی این بارون رفتی مغازه ی مردم وایستادی ؟ مگه تو خونه نداری ؟
گفت : عمو ولم کن به خاطر خدا کاری با من نداشته باش بزار به درد خودم بمیرم …
فرهاد عصبانی شده بود و فریادزد : معنی این حرفات چیه ؟ مرتیکه من برای تو کم گذاشتم ؟
مثل پدر بالای سرت نبودم ؟ این بود جواب خوبی های من ؟
رشید دیگه طاقت نیاورد و گفت : دیدم خوبی هاتم ,, اگر ما برات منفعت نداشتیم یک قدم جلو نمی اومدی ..
به زور و جبر ماهنی رو مجبور کردی زنت بشه از مرز ما رو برگردوندی …فکر کردم عموی مهربون منی ..
مادرمو عقد کردی گفتم عیب نداره می خواد بالای سر ما باشه …حالا می ببینم با نقشه جلو اومدی که اموال ما رو به تاراج بدی ..

فرهاد داد زد : برو پسر ی احمق , بیعشور تو می فهمی با کی داری حرف می زنی ؟ من عموی توام ..چه بخوای چه نخوای جای پدرت هستم ..
الاغ من اگر مال و اموال می خواستم چلاق نبودم می رفتم در میارودم نه که زندگیم رو به پای شما ها بریزم و تازه طلب کار هم باشین ….
پس بگو دردت چیه جوش مال و اموالت رو می زنی …
گفت : نه که شما و مادر و آقا جون جوش نمی زدین ؟ چقدر تو گوش مادر من خوندی که مال سالار نباید از بین بره ..بچه ی یتیم داره …..
پس چرا بردی ؟ چی شد اون همه زمین و گاو و گوسفند و تراکتور و وسیله هایی که بابام داشت ؟
شما بدون اینکه از دیوار ما بالا بیاین در زدی و اومدی تو و دزدی کردی ..
نفهمیدم کدومشون اول حمله کرد فقط یک مرتبه اونا رو گلاویز دیدم واقعا همدیگر رو می زدن ..
ولی زور رشید زیاد تر بود اونو زد زمین و نشست رو شکمش ….بچه ها گریه می کردن و صدای شیون طاهره و فاطمه بلند شده بود …
توانی نداشتم که حتی اونا رو جدا کنم …هنوز بارون میومد و من دیگه هیچی برام مهم نبود ..
برگشتم طرف پنجره …و به بیرون نگاه کردم …به بارونی که می خورد به شیشه ها و دل من می خواست مثل اون ببارم ….
شایدم از اینکه می دیدم رشید داره فرهاد رو می زنه بی تفاوت شده بودم ..یک حس خود خواهی و انتقام بهم دست داده بود ..
چون می دونستم باید این زندگی رو ادامه بدم و بقیه ی عمرم رو هم از دست فرهاد بکشم ..

انگار این بی تفاوتی من باعث شد اونا از هم جدا بشن ..رفتم طرف آشپز خونه و شروع کردم شام درست کردن تند و تند کار می کردم ..
با یک بغض و غمی که داشت سینه ی منو سوراخ می کرد .
وقتی با دخترا سفره رو پهن کردیم هر کدومشون یک طرف عزا گرفته بودن و هیچ کدوم شام نخوردن ..
منم حرفی نزدم ..ولی فاطمه برای رشید لقمه گرفت برد به اتاقش و موند تا بخوره ..
اما فرهاد گرسنه خوابید ..رشید پسر خیلی خوب و سر براهی بود نمراتش عالی بودن و اینطور که معلم هاش می گفتن یک جورایی نابغه بود و مثل خودم صلح جو …. و از اینکه فرهاد رو زده بود احساس خوبی نداشت …
برای همین صبح که می خواست بره مدرسه از فرهاد عذر خواهی کرد و رفت ..
و بطور ناگهانی فرهاد دنبال کار افتاده بود …
یک روز با یک عده ای شریک شد و کار ساختمونی کرد …
و با کلی بدهی اون کار ول کرد و رفت سراغ یک کار دیگه …
اونقدر تغییر شغل می داد که من دیگه نمی دونستم واقعا چیکار می کنه ولی طوری شد گاهی برای خریدن نون پول نداشتم … و توی سه سالی که اون این در و اون در می زد هر چی پس انداز و طلا داشتم فروختم خرج کردم …
دیگه هیچی نداشتم و از اعتراض کردن به فرهاد هم خسته شده بودم ..مدام سر هر کاری با هم جر و بحث داشتیم امروز داشت و فردا معلوم نبود چی می خواد بشه …
فکر کردم دستم رو بگیرم به زانوی خودم و بگم یا علی مدد ..این بود که تصمیم گرفتم خیاطی کنم و اقلا خرج خونه رو در بیارم ….

مرتب کردن اون خونه ی بزرگ که یادگار سالار بود و جمع و جور کردن بچه ها و رسیدگی به درس اونا و خیاطی همه افتاد به گردن من …..
اوایل فکر می کردم فرهاد پشتکار منو می ببینه و سر یک کاری موندگار می شه ولی نشد …
هر بارکاری رو شروع می کرد اولش پول در میاورد و در میون نا باوری من ولخرجی می کرد و اصلا به فکر فردای خودش نبود ..
نمی تونستم اینو تو سرش فرو کنم ..حریفش نمی شدم …
نمی دونم شاید خواست خدا بود که روز به روز بر تعداد مشتری هام اضافه می شدن …و در آمد خوبی پیدا کردم ..
دیگه نگران شکم بچه ها نبودم …
تا اینکه یک روز فرهاد اومد و به من گفت بیا می خوام ببرمت جایی …هر چی پرسیدم کجا ؟ می خندید و می گفت : می خوام خوشحالت کنم بیا …
مدتی بعد رسیدیم به زمین های بالای شاه گلی ..یک زمین هزار متری به من نشون داد و گفت : از اینجا شاه گلی رو تماشا کن …
می خوام برات خونه ی دو طبقه درست کنم تو توی ایوون اون بشینی و استراحت کنی …
گفتم این زمین رو خریدی ؟
گفت :هنوز نه ولی قولنامه شو نوشتم به نام تو ؛؛ اگر خونه ای که توش نشستیم رو بفروشیم اینجا رو می خریم و دو طبقه می سازم یکی مال رشید,, وقتی براش زن گرفتیم و یکی مال من و تو …
گفتم نمی دونم خوبه ولی من اجازه نمیدم پول خونه از بین بره ؛؛ اگر همین کارو می کنی موافقم ..
ولی اول رشید باید در جریان قرار بگیره …ببین فرهاد رو راست بگم ، من نمی تونم پول اون خونه از بین ببرم ..دیگه نه؛؛ اصلا ؛؛ ..
خواهش می کنم اگر نقشه ای چیزی کشیدی منصرف شو ما رو آواره نکن ….

گفت :به جون خودت به جون شش تا بچه ام می خوام تو رو خوشحال کنم …. اصلا خودت بیا و نظارت کن پولم دست من نده من فقط کار می کنم می خوام تو همچین خونه ای با تو زندگی کنم که وقتی از پنجره نگاه می کنی منظره ی شاه گلی رو ببینی …
بعد خستگی منم در میره ..به خدا عاشقتم ماهنی ..راه رفتن و ادا های تو رو می پرستم …باور کن چشمم به جز تو کسی رو نمی ببینه …
اون می گفت و من داشتم فکر می کردم حالا زن مرد با درایتی مثل سالار بودن که نمی تونست ابراز علاقه کنه بهتره یا زن مردی که روزی ده بار می گفت دوستم دارم ولی اونقدر بی مسئولیت بود که اعتبار نمی کردم پول بهش بدم نون بخره ….
شایدم این یک امتحان الهی برای من بود که هر دو رو تجربه کنم ….
و این همزمان شد با خبر قبولی رشید توی دانشگاه …
درست مثل این بود که خدا دنیا رو به من داده بود پسرم مهندسی معماری قبول شده بود ..
اونشب تو خونه ی ما جشن و شادی بر پا بود ….فرهاد براش یک موتو ر خرید ..نمی دونستم پولشو از کجا آورده برام مهم این بود که رشید خوشحال بشه و بدونه ما چقدر دوستش داریم …
همون شب وقتی ماجرا ی فروش خونه و اون زمین رو بهش گفتیم استقبال کرد و گفت : عمو منم کمک می کنم و تا آخرش هستم …
فرهاد گفت : معلومه پسرم تو باید باشی طبقه ی پایین رو برای تو می سازم

اون زمان من سی و سه سال بیشتر نداشتم جوون و سر حال بودم حالا فاطمه شانزده ساله یک دختر مو بور زیبا شده بود که وقتی راه میرفت منو یاد خودم مینداخت .. و طاهره نه سال و مریم هفت سال و سهند پنج ساله و یاشار سه ساله …
بچه ها یک آهنگ گذاشته بودن و می زدن و می رقصیدن …
اونشب با خنده های رشید امید تازه ای به دلم افتاده بود احساس می کردم روزگار داره به منم روی خوش نشون میده ….
حس اینکه نتیجه صبرم میوه ای شیرین برام داشته ؛ دلمو روشن کرد ..
با لاخره خونه رو فروختیم و زمین رو خریدیم ..
.و بالافاصله فرهاد و رشید افتادن دنیال کاراش , نقشه و جواز شهرداری به زودی حاضر شد …..
و چند شب بعد دوتایی اومدن پیش من که ماهنی ما یک فکری کردیم ..نمیشه پول تو حساب بمونه و ما فقط خرج کنیم …بیا با یک مقداریش مغازه باز کنیم و لبنیات بفروشیم تا از این پول در آمدی هم داشته باشیم .. که اگر پول کم آوردیم اون مغازه رو بفروشیم …
برای اولین بار بود که رشید و فرهاد با هم یک تصمیم رو گرفته بودن ….
به نظر عاقلانه میومد ….و چون پای رشید در میون بود فورا قبول کردم …
و همینطور که می ببینین الان تو این خونه اجاره ای هستیم و هنوز ساختمون تموم نشده ..عیب نداره منتظر روزی می مونم که از اینجا اثاثم رو ببرم تو اون خونه و از ایوون طبقه ی بالا شاه گلی رو تماشا کنم …

ماهنی حرفش تموم شد …..حالا می فهمیدم چرا روزا این همه کار می کنه تا ماست و کره و سر شیر درست کنه و آخر شب هم تا نزدیک صبح خیاطی می کنه ..
اون دلش می خواست زود تر اون خونه تموم بشه ..چیزی نگفت ولی من فهمیده بودم که پولشون تموم شده و کار مدتیه خوابیده …
اونشب وقتی بابا از مغازه اومد یک طور دیگه بهش نگاه می کردم اصلا ماهنی هم برام فرق کرده …
اون زمان بابا سی و دو سال داشت و اصلا بهش نمی اومد پسری مثل رشید داشته باشه ولی من هیچوقت شک نکردم …و تازه فهمیده بودم پدر رشید و فاطمه عموی من بوده ….
با خودم فکر می کردم آیا بابای من مرد بدیه ؟ ولی اون هنوز جوون بود و سنی نداشت پس می تونم مادر و آقا جانم رو مقصر بدونم ؟ که چرا زندگی ماهنی رو دادن دست بابام ,که فقط عاشق اون شده بود ….
ولی اخلاق بابا رو هم می دونستم …چیزی رو که می خواد حتی اگر نادرست تا به دست نیاره آروم نمی شینه و همون طور زود سیر میشه و از دست میده ..اونسال من تازه رفته بودم کلاس اول …
ولی با شنیدن قصه ی ماهنی دنیای من عوض شده بود مثل این بود که یکبار خودم زندگی کردم ..و بی اراده و نا خود آگاه از اون روز به بعد خودمم ناظر قصه ی ماهنی شدم ….
یک چیزی تو زندگی ماهنی بود که من سر در نمیاوردم ..من که یک روز تمام آرزوم این بود که شکل ماهنی باشم کارای اونو انجام بدم مثل اون رفتار متین و صبوری داشته باشم ..
حالا یک شک ناشناخته افکار کودکانه منو تحت تاثیر قرار داده بود …

ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن