" /> رمان ماهنی پارت9 میتوانید رمان ماه نی را به صورت در سایت ناول97 بخوانید

رمان ماهنی پارت۹

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

فاطمه خودش داشت از شدت ناراحتی گریه می کرد ولی با همون چشمان گریون ما رو دلداری می داد ..
اون روزا نمی دونم چرا هیچی رو از بچه ها پنهون نمی کردن و حتی یاشار که حالا پنج سالش بود با اضطراب ما گریه می کرد و از فاطمه می پرسید : من زن بابا رو بُکشم؟
فاطمه زود بغلش کرد و گفت : عزیز دلم ..زنی در کار نیست …زن بابا فقط ماهنیه ..
تو برو بازی کن, به فکر این چیزا نباش همه چیز درست میشه …اون بچه نه تنها قانع نشد بلکه تا موقعی که ماهنی برگشت یک گوشه با بغض نشسته بود …
اون خونه از روزی که واردش شده بودم جز غم و اندوه برامون چیزی نداشت ….
برف میومد و هوا تاریک شده بود و ما همه پشت پنجره منتظر بودیم ببینیم رفتن ماهنی چه نتیجه ای داره ….
بیشتر از دو ساعت طول کشید که نور چراغ یک ماشین رو از دور دیدیم …
و بعد جلوی خونه ایستاد فاطمه اومد پشت سر منو طاهره که کنار هم به بیرون نگاه می کردم ایستاد و دست انداخت دور گردن هر دوی ما و گفت : خواهرای قشنگم ..
لطفا از ماهنی چیزی نپرسین ..اگر خودش خواست میگه ..
انشاالله چیزی ندیدن و عمو جای بدی نرفته ..و امشب هم به خیرو خوشی میگذره ..
ولی اگر چیزی شده بود ..شما ها به روی ماهنی نیارین ..برین تو اتاق خودتون و درس بخونین ..باشه ؟

در باز شد و ماهنی مثل یک روح اومد تو در حالیکه رشید زیر بغلشو گرفته بود ….
اونقدر خراب بود که بفهمیم اونچه که نباید بشه شده …
فاطمه به ما اشاره کرد برین تو اتاق خودتون و به من گفت یاشار و سهند رو هم ببرین ….
ماهنی آهسته گفت : ولشون کن بچه ها رو؛؛ اذیتشون نکن …بزار راحت باشن …من خوبم …
رشید گفت : می کشمش ..بالاخره خونش افتاد گردن من ..می دونستم یک روز اینطوری میشه …
ماهنی در حالیکه نشست روی مبل و ما دورش جمع شده بودیم … گفت : هیچ کس؛ هیچ کاری نمی کنه ..من اگر لازم بدونم خودم این کارو می کنم ..شما ها حق دخالت ندارین …
مخصوصا تو رشید ..پسرم درد منو اضافه نکن نزار برای تو دلواپس باشم …
ولش کن اون چیزی که من دیدم ..فرهاد باید به این راه میرفت تا تقاص منو پس می داد .. جز این راه دیگه ای نبود …و من الان می خوام نماز بخونم …
خدا منو از دست اون خلاص کرد ..راحت شدم ..نمیگم تحملش آسونه … ولی راه حل خوبی بود برای اینکه از زندگیم بره بیرون,, دیگه راحت شدم …
دیگه بهم زور نمیگه ..دیگه کسی نیست که تا نزدیک صبح منتظرش باشم ….پس غصه ی منو نخورین …
اون می گفت ولی به پهنای صورتش اشک میریخت و گریه های اون به ما می گفت که راست نمیگه ..
هر چند ما هیچوقت نشنیده بودیم که ماهنی گفته باشه فرهاد رو دوست دارم ولی انگار بیشتر از اونی که فکرشو می کرد ناگوارش شده بود و حالا داشت خودشو و ما رو دلداری می داد ….

ماهنی آروم نماز خوند و دستهاشو به طرف آسمون بلند کرد و گفت : ای خدای بزرگ ..شکر .. برای اینکه منو از دست اون مرد راحت کردی شکر ..
هزاران بار به درگاهت شکر …
و دوتا قرص مسکن خورد و به فاطمه گفت بیدارم نکن ..تو شام بچه ها رو بده …
و رفت توی اتاقشو در رو بست ..
.ما بی حرکت به در اتاق نگاه می کردیم و همه تو چشممون یک حلقه اشک بود …
بعد صدای فریادی گنگ و ناله مانند به گوشمون رسید ..مثل کسی که می خواست داد بزنه ولی یکی جلوی دهنش رو گرفته بود ….
و اون ناله ها خنجری بود که بر روح و قلب ما وارد شد ..
فاطمه از رشید که از شدت ناراحتی سرشو گرفته بود بین دو دست و نشسته بود پرسید : رشید حرف بزن ببینم چه اتفاقی افتاد؟ ..شما ها چی دیدین؟…
رشید سرشو بلند کرد و دستهاشو گذاشت جلوی دهنش و آه بلندی کشید و گفت : نپرس خواهر ..نپرس که از یاد آوردی اون صحنه شرمم میاد …
طاهره سهند و یاشار رو برد تو اتاق و سرشون رو گرم کرد و بر گشت ..
رشید گفت : مرتیکه تو این برف و هوای سرد راه افتاده رفته خرید کرده ..
ما دنبالش بودیم می ترسیدم ما رو ببینه دورا دور مراقبش بودیم …
شیر مرغ و جون آدمیزاد رو خرید ..بعدا مثل عاشق ها یک دسته گل گرفت و رفت دریک خونه ی درست و حسابی و کلید انداخت و درو باز کرد …

ماهنی به من گفت : هیچ کاری نمی کنی تو فقط با من میای یک کلمه حرف بزنی نه من نه تو …
اصلا فکر نمی کردیم اونا رو برده باشه همچین جایی ..
فکر کردیم شاید خونه ی یکی از دوستاش رفته …ماهنی داشت پس میفتاد ..
می خواستم همون جا بزنمش ولی ملاحظه ی ماهنی رو کردم
بعد رفتیم در زدیم …مدتی بعد عمو خودش درو باز کرد پشت در یک راهرو بود ماهنی زد تخت سینه اش و رفتیم تو …
عمو اونقدر ترسیده بود که نمی تونست حرف بزنه …دست ماهنی رو گرفته بود التماس می کرد که از اونجا برن و بیان خونه تا اون توضیح بده ..
ماهنی دستشو کشید و با مشت زد تو سینه اش و گفت : گمشو برو کنار ..
بزار ببینم چه بلایی سر زندگی منو بچه هام آوردی …
عمو خواست جلوشو بگیره و می گفت : اون طوری که تو فکر می کنی نیست …تو برو خونه من میام توضیح میدم بیشتر از این خجالتم نده ….
ولی ماهنی رفت تو ..و عمو پا گذاشت به فرار ..سوار ماشینش شد و روشن کرد ..منم دنبال ماهنی رفتم …
دوتا زن اونجا بودن همون مادر و دختر …مادره یک پیرزن بود و دخترش یک بیوه زن سی و یکی دو ساله …
شاید همسن ماهنی..هر دو وسط اتاق ایستاده بودن و معلوم بود ترسیدن …
ماهنی پرسید …شما ها با شوهر من چیکار دارین ؟..چه نسبتی باهاش دارین که تو خونه ی خودتون راه میدین و اینطوری لباس پوشیدین ؟
اون زن جوون در حالیکه رنگ از روش پریده بود گفت : حاج آقا میاد به ما کمک می کنه ….

ماهنی نگاهی به دور و اطراف انداخت ..
.همه چیز نو بود و معلوم بود تازه خریده شده ماهنی گفت : شما به این چیزا میگین کمک ؟
چطوری وادارش می کنین که براتون این چیزا رو بخره ؟
مادر ه گفت : حالا چی خواین از جون ما ؟..برو از خود حاج آقا بپرس ..تن و جون ما رو هم نلرزون …
یک کاره بی اجازه اومده توی خونه ی ما زر زیادی می زنه …..همین که هست هررری ..بیرون …
ماهنی گفت : در واقع اینجا مال من و بچه های منه ,, می تونم شما ها رو بیرون کنم اینا از زندگی من اینجا اومده می تونم پس بگیرم …
پیرزنه حالت حمله به خودش گرفت و فریاد زد : برو زنیکه ی بیعشور چی رو پس می گیری دختر من زن شرعی حاج آقاس , آبستنم هست …
مثل تو که به زور زنش نشده حق و حقوقی داره ..
فکر کردی ما نمی دونیم بیوه بودی با دوتا بچه خودتو بهش قالب کردی ؟
بیچاره رو گیر انداختی ؟…حالا زنیکه ی هرزه از خونه ی ما برو بیرون تا نزدم لت و پارت نکردم ..
من دیگه طاقت نیاوردم ..
و داد زدم خفه شو نکبت زندگی ما رو خراب کردین تازه طلبکار شدین ؟
همچین می زنمت نتونی از جات بلند شی …ولی اون زن پررو تر و وقیح تراز اونی بود که فکرشو می کردیم واقعا حمله کرد به منو می زد تو سینه ام که از خونه بیرونم کنه ..و هر دو با هم جیخ می کشیدن و هوار می زدن فحش های رکیک می دادن ….
مردم کمک کنین اومدن ما رو تهدید می کنن …وای …واای منو زد ..منو زدن …
منه پیرزن رو کتک زدن …زن آبستن رو زدن اگر بچه اش بیفته کی جواب میده ..
مظلوم گیر آوردن ….. شما ها قاتلین …آدمکش ها بی شرف ها …..

وای بچه ها نمی دونین چیکار کردن ..چه فحش هایی به ما دادن …
ماهنی که اینطور چیزا در تصورش هم نمی گنجید با سر و صدای اون مادر و دختر دست منو گرفت و از خونه بیرون زدیم ..
عمو هنوز تو ماشین نشسته بود و منتظر بود ببینه چی میشه ..
فورا پیاده شد ماهنی نگاهی غضبناکی به عمو انداخت و دیگه نتونست جلوی گریه اش رو بگیره و داد زد خیلی نامردی ..
تو شرف نداری ..زندگی من و بچه ها رو به زندگی با این زن های غربتی فروختی ؟
کاش یک آدم درست و حسابی پیدا کرده بودی …. خدا ازت نگذره ..
اینو بدون نفرینت می کنم تا تقاص این کارایی رو که با من کردی پس بدی …دیگه ما سوار ماشین شدیم اومدیم خونه …
طاهره پرسید : بابا چیکار کرد ؟
گفت : نمی دونم تا ما اومدیم ؛همون جا هاج و واج وایستاده بود بعدش حتما رفته تو خونه ی اون زن ..
الان داره خوش میگذرونه ..چون غیرت نداره …
هنوز این حرف تو دهن رشید بود که در باز شد و بابا اومد ….
روی سرش کلی برف نشست بود ..
اول انگشتشو گرفت طرف ما و با تهدید گفت : خدا می دونه کسی اینجا برای من مدعی بشه پدرشو در میارم همه تون خفه بشین نفس نکشین …..
ماهنی …ماهنی کجایی ؟ تو رو خدا بیا باهات حرف بزنم ….و خودش رفت در اتاق خواب رو زد و گفت بیا بیرون تو رو خدا بیا بیرون …
غلط کردم هر چی تو بگی..به خدا گیرم انداختن خودت که دیدی مادره چطوریه ؛؛؛ منو به دام کشید ….
یک مرتبه گفت دخترش بارداره چیکار می کردم ؟ سر و صدا می کنه می خواست آبروی منو ببره ..
تهدیدم کرد به تو میگه ؟ به خدا از ترس اینکه تو رو از دست بدم عقدش کردم قراره وقتی زایید شناسنامه گرفتم طلاقش بدم ….

ماهنی از همون جا با صدایی که معلوم می شد خیلی گریه کرده گفت : دیگه هر کاری می خوای بکن به من ربطی نداره تو برای من تموم شدی …
مردی که یک زن اونطوری بتونه گولش بزنه و بچه ی نامشروع درست کنه به درد منو و بچه هام نمی خوره ..
تو آدم ضعیفی هستی ..حالا برو و دیگه دست از سرم بر دار …
من هم قد و کلاس اون زن ها نیستم نمی تونی این کارم با من بکنی ….
بابا همچنان می زد به در و می گفت باز کن باهات حرف بزنم …حتی می خواست درو بشکنه ولی ماهنی زیر بار نرفت و اون در باز نشد ..
بابا اومد رو مبل نشست و ما چهار تا با هم رفتیم به اتاق مون ..ولی سهند بهش حمله کرد و بغض بچه ترکید و با گریه در حالیکه با مشت های کوچیکش می کوبید به پای بابا داد می زد ..چرا زن گرفتی ؟
ازت بدم میاد ..تو دیگه بابای من نیستی ….. اونقدر اوضاع خونه خراب بود که بابا ترجیح داد دوباره اونجا رو ترک کنه …
و ما از رشید گرفته تا یاشار نگران هر دوشون بودیم ..
و شایدم نگران خودمون و شادی که توی اون خونه از بین رفته بود ….
من رفتم در اتاق ماهنی رو زدم و گفتم : تو رو خدا بیا بابا رفت ….
و ماهنی بالافاصله در باز کرد و اومد بیرون …
اول یکی یکی ما رو بغل کرد و عذر خواهی کرد ..
مدام می گفت ببخشید بچه های من معذرت می خوام …از روی شما خجالت می کشم …و نشست روی مبل ..

ما هم دورش جمع شده بودیم ..با چشمانی که از شدت گریه قرمز شده بودو پلکهاش ورم کرده بود ..
نگاهی به همه ی ما کرد و گفت : این زندگی تنها مال من نیست ..ما همه با هم یک راه رو میریم پس شما هم حق دارین نظرتون رو بگین ..
فردا ی روزگار از من گله نکنین کاش این کارو می کردی کاش نمی کردی …
باور کنین در تمام طول زندگیم همیشه سعی کردم کار درست رو انجام بدم ..اگر جایی از دستم در رفته این خصلت من بوده … و یادتون باشه که فقط دوازده سالم بود که شوهرم دادن ..
از اون به بعد نه مادر داشتم نه دلسوزی که راه و چاه رو نشونم بده …من می خوام بدون اینکه طلاق بگیرم و دوباره بگن بیوه شدی و هزار تا حرف یا مفت دیگه پشت سرم باشه بدون فرهاد زندگی کنم ..
ما همدیگر رو داریم و تازه اگر درست فکر کنیم یک غر غروی خود خواه از زندگیمون کم شده …
حالا که وضع مالیش خوبه باید خرج ما رو بده ..اون ثروت بی حساب برادرشو به باد فنا داد ..
حالا دلم نمی خواد به این راحتی دست از سرش بر دارم …می تونم کار کنم ..
اگر نداد و زیر بار نرفت لنگ نمی مونیم ..ولی نمی خوام این کارو بکنم ..
چون می دونم اگر بفهمه دیگه خودشو می کِشه کنار و هر چی داره اون زن ها ازش می گیرن …

رشید گفت : تصمیم شما هر چی باشه ما قبول داریم ..این فکر خوبه …
ماهنی گفت : می خوام فردا برم باکو پدرم رو بر دارم بیارم ..
رشید هم بالا رو تموم کنه خودمون میریم بالا و پایین رو درست می کنم برای رشید می خوام براش زن بگیرم ما یک خانواده ی خوب و خوشبخت میشیم بدون آقا بالا سر شایدم این خواست خدا بود که منو از دست اون خلاص کرد ، سالهاست که مدام نگران خرابکاری های اونم ..و شایدم از چنین روزی می ترسیدم ….
حالا دیگه تموم شد راحت شدیم ..امشب عزا داری کردیم و همه ی غصه ها رو خاک می کنیم ..
فاطمه گفت : پس حالا نرو تو این سرما نگرانت میشیم …
گفت : تا حالا هم دیر کردم می ترسم پدرم طوریش بشه ..
به خاطر کارای عموت مونده بودم ..با خودم می گفتم اگر برم فردا خودمو سر زنش می کنم که ولش کردم اینطوری شد …
دیگه برای چی صبر کنم ؟ می ترسم پدرم بهم احتیاج داشته باشه ..
رشید گفت : من باهاتون میام …
ماهنی گفت : نه تو درس و دانشگاه داری باید بالای سر بچه ها باشی …
گفت : برای آوردن پدر بزرگ به من احتیاج داری ..دانشگاه رو یک کاری می کنم ….
فاطمه گفت : از بچه ها خیالتون راحت باشه تا برگردین من مراقبشون هستم …
ماهنی همینطور که یاشار و سهند رو بغل گرفته و مدام به سر و صورتشون بوسه می زد گفت : خوب من امشب حوصله ی شام درست کردن ندارم دخترا برن و یک چیزی درست کنن و بشینیم دور هم بخوریم …
البته یکم بیشتردرست کنین که فردا تو راه غذا داشته باشیم …..
پاشین زود که همه گرسنه شدیم دیگه نبینم کسی اینجا اخم کرده باشه …..

اونشب بابا خونه نیومد و من شاهد بودم که ماهنی با وجود حرفایی که به من زده بود تا صبح نخوابید و گریه کرد ..
و منم پا به پای اون بیدار موندم و دلم برایش خون شد ..
بشدت از بابام کینه به دل گرفتم ..ولی توی همون حال آرزو می کردم برگرده و اونقدر به ماهنی اصرار کنه تا اونو ببخشه و ما دوباره یک خانواده بشیم …
وقتی خونه ی آدم خراب میشه یک نا باوری تو وجودش هست که نمی تونه اونو بپذیره و لحظاتِ سختِ قبول کردن این آوار و سازگاری با اون برای ما خیلی دشوار بود …
داشتن یک خانواده ی خوب و منسجم آرزوی همه ی ما بود برای همین ما بچه ها حتی رشید و فاطمه هم همینو می خواستن ..
بدون اینکه دردی رو که تو سینه ی ماهنی بود درک کنیم …
از ته قلب دلمون می خواست آشتی کنن …
ماهنی صبح به تنهایی راهی باکو شد و اصرار های رشید برای همراهی اون هیچ فایده ای نداشت …
اون گفت : هر چی فکر کردم دیدم الان وجود تو پیش بچه ها لازمه ..
من از اونجا زنگ می زنم ..اگر نیاز شد بهت میگم بیای که پدر رو با هم بیاریم ..ولی الان تو اینجا باشی خیالم راحت تره ….

و با یک چمدون کوچک کلی سفارش و دلی که پر از غم و درد بود راهی سفر شد …
رشید ماشین گرفت و تو اون برف ماهنی رو برد ..و ما سه خواهر ساعت ها مثل ابر بهار گریه کردیم …
مادر من خانم ترین زن دنیا بود …و ما عاشقانه دوستش داشتیم …
نمی تونستم تصور کنیم چطور می تونیم دوری اونو تحمل کنیم ….و یک وحشت عجیب به جونمون افتاده بود که: اگر بر نگرده ؟..اگر دیگه اونو نبینیم ؟
فاطمه ما رو دلداری می داد که ماهنی این کارو با ما نمی کنه ..
اون مادر ماست بچه ها شو ول نمی کنه …اما خودشم به این حرف اعتقادی نداشت و می ترسید…..
و اون روز بدترین روز عمر ما شد …خونه بدون ماهنی گرمی نداشت انگار هر چی بخاری رو زیاد می کردیم گرمایی تو خونه نبود ….همه چیز سرد و بی روح بود …
و ما از همون روز اول نمی دونستم یاشار رو پیش چه کسی بزاریم و بریم مدرسه ..
ماهنی اونقدر گیج بود که حتی سفارش اونو به من نکرد و نگفت بچه پیش کی بمونه …
بهم نگاه کردیم ..هیچ کدوم دلمون نمی خواست بریم مدرسه پس همه با هم خودمون رو تعطیل کردیم و موندیم خونه …
نزدیک ظهر سر و کله ی بابا پیدا شد ..دلم می خواست کاری رو که ماهنی باید باهاش می کرد من می کردم فحش می دادم؛؛ می زدمش ..و ازش می خواستم اون زن رو ترک کنه ..
ولی خوب اون بابای من بود و وقتی می دیدمش زبونم بند میومد ….

از در که اومد تو پرسید ..مدرسه ها تعطیل شده ؟ شما ها چرا نرفتین ؟
هیچکس حرفی نزد …
بِر و بِر نگاهش کردیم آهسته پرسید : ماهنی خوابه ؟
بازم هیچکس کلامی به زبون نیاورد …همه سرمون پایین و دلمون نمی خواست به صورتش نگاه کنیم …
بابا یک حس شرمندگی پیدا کرده بود وگرنه در مقابل ما کوتاه نمی اومد رفت در اتاق خواب رو باز کرد و دید ماهنی نیست ..
بقیه جا ها رو گشت ..نبود هراسون پرسید : کجاست ؟ جواب بدین مادرتون کجا رفته ؟ رشید کو ؟
سهند با غیظ گفت : ماهنی رفت باکو …
فریاد زد فاطمه این چی میگه ؟باکو برای چی ؟ یا امام زمان تو این سرما این زن دیوونه شده ….
فاطمه گفت : رفته به پدرش سر بزنه …بلند تر داد زد غلط کرد تو این سرما سر خود راه افتاده ..
کسی اونجا نیست از کجا می خواد تو این سرما اونا رو پیدا کنه ؟ مگه نرفتیم ندید که نبودن .. ای خدا ..کی رفته ؟
برم برگردونمش …
فاطمه گفت ..صبح زود رفته بهش نمی رسین … بعدام آدرس داشت پدرش مریض بود …
گفت : آدرس از کجا ؟ دروغ میگه ماهنی فرار کرد دیگه بر نمی گرده …
فاطمه گفت: عمو پس شما ماهنی رو نشناختی .. اون ما رو ول نمی کنه ..به خاطر بی وفایی شما از بچه هاش نمی گذره …
گفت : این غلطا به شما ها نیومده توام مثل اون موضوع رو بزرگ نکن …کاری نکردم که نتونم جبرانش کنم ..
خودم درستش می کنم …
طاهره گفت : شما عادت داری فورا دعوا می کنی و ما رو می ترسونی ..

ولی این زندگی ما هم هست تنها ماهنی نیست که داره غصه می خوره ..
همه ی ما رو ناراحت کردی به همین راحتی میگی بزرگش کردین ؟
گفت : خوب ,مادرتون پرو تون کرده انداخته به جون من …
حرف بزنین ببینم ماهنی آدرس از کجا آورده ؟ جاده خطرناکه سگ رو بزنی از خونه بیرون نمیره زن بی عقل من راه افتاده بره باکو …
فاطمه که از پرخاش بابا بغض کرده بود با گریه گفت : براش نامه اومده بود از باکو؛؛
پرسید: کی ؟ چرا به من نگفت ؟
فاطمه در حالیکه انگار خودشو برای همه چیز آماده کرده بود با عصبانیت گفت : برای چی بگه عمو ؟مگه براتون مهم بود ؟
می دونین چند وقته حتی به صورتش نگاه نکردین ؟ می دونین چند ماهه با شما قهر کرده و حتی تلاش نکردین آشتی کنین ؟حالا بگه که چی بشه ؟ …
عمو اگر این بچه ها یادشون نیست من یادمه که چقدر اصرار کردی ماهنی رو بگیری ..
چی شد پس ؟ چرا این بلا رو سر مون آوردی ؟ بابا گفت : عمو جون نمی خواستم به خدا شد دیگه .. حالا قول میدم ..خودم درستش می کنم …
تو مطمئنی ماهنی بر می گرده ؟ کاش اون رشید گردن کلفت باهاش میرفت …
اینطوری توی این سرما ,معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد …
بعد اومد و ما رو بغل کرد و بوسید و محبت کرد ..
زبون ریخت و بهمون قول داد همه چیز رو درست کنه گفت ..
خودم چند روز دیگه میرم و میارمش نگران نباشین من ماهنی رو خیلی دوست دارم ..هنوزم جز اون کسی رو نمی خوام ..شماها اقلا حرفم رو باور کنین …

ظاهرا بابا خیلی از رفتن ماهنی ناراحت شده بود ولی کمی بعد من دیدم نشسته و بی خیال داره میوه می خوره …
و این تصور برای من پیش اومد که بابا فقط می خواسته ما رو آروم کنه …
با اینکه رشید باهاش حرف نمی زد و ازش دوری می کرد بابا به روی خودش نمیاورد و مدام رشیدجان , رشید جان می کرد …..
و اصلا از خونه بیرون نمی رفت و این برای ما باعث دلگرمی شد …..
دو روز بعد تلفن زنگ خورد ..منم که فضول خونه بودم و باید از همه چیز سر در میاوردم و همیشه اولین نفری بودم که گوشی رو بر می داشتم ..و حالا که اینقدر همه نگران ماهنی بودیم جای خودشو داشت …
تا گفتم الو صدای ماهنی رو شنیدم که گفت : مریم جان عزیزم,, چطوری مادر ؟
فریاد زدم ماهنی الهی قربونت برم کجایی حالتون خوبه ؟ ..
در یک آن همه دورم جمع شدن و می خواستن گوشی رو ازم بگیرن ..
ماهنی گفت : من قربونت برم , شما ها خوبین ؟ گفتم :…آره ما همه خوبیم ..شما رسیدین ؟
گفت آره عزیزم من خوبم ..پدر بزرگت مریضه پیش اونم ..
گفتم: کی بر می گردی دلم برات تنگ شده بدون تو خیلی تنهایم ؟
گفت : الهی قربون اون صورتت بشم دختر خوبم ..تو درس ها تو خوب بخون مراقب یاشار و سهند باش منم انشاالله زود میام بازم زنگ می زنم عزیزم … حالا گوشی رو بده به رشید …
گفتم ؟ رشید رفته دانشگاه خونه نیست ؟ گفت:پس بده به فاطمه ..می بوسمت …

فاطمه با هیجان گوشی رو گرفت قبل از اینکه بتونه حرف بزنه گریه کرد و ..گفت سلام ماهنی ..چرا دیر زنگ زدی ؟ من که مُردم و زنده شدم ..
گفت : پدرم خیلی مریضه دعا کن زود خوب بشه .اونجا اوضاع روبراهه ؟ عموت اذیت نمی کنه …
گفت : نه به خدا از در خونه بیرون نمی ره داره بالا رو درست می کنه که تا شما برگشتی بریم بالا .. خودش می خواد بیاد دنبالت .. پشیمون شده خیلی هم به ما می رسه …
ماهنی مکثی کرد و گفت :مادر اون فرهادی که من میشناسم توبه اش مثل گرگ و چاره اش مرگه باور نکن چون باز دلت می شکنه ..
حالا بگو یاشار رو چیکار می کنین وقتی میرین مدرسه و دانشگاه ؟ گفت : پیش عمو می مونه .. ماهنی تو رو خدا گوش کن عمو تازه برامون ناهارم درست می کنه .. خیلی مهربون شده فکر کنم دیگه اون موضوع تموم شده …
گفت : باشه فهمیدم خدا رو شکر ولی به خودتون امید ندین ….
یک ضربه ی دیگه برای روح بچه ها اصلا خوب نیست ….و بعد با یکی یکی بچه ها حرف زد و قطع کرد ..
وقتی بابا اومد پایین و بهش گفتیم که ماهنی زنگ زده از دست ما عصبانی شدو گفت : چرا منو صدا نکردین ؟ ازش شماره نگرفتین ؟ حالا من چیکار کنم .. چقدر بچه های بدی هستین شما .. من باید با اون حرف می زدم …
فاطمه نگفت که دیگه نمیاد ..تو رو خدا بگو همین الان میرم میارمش …
فاطمه گفت : عمو بشین ماهنی همچین قصدی نداره .. پدرش مریضه باید مراقب اون باشه ..

از اون به بعد ماهنی که هیچکس نمی تونست جای خالی اونو برای ما پر کنه هر دو روز یکبار زنگ می زد .. و ما به امید بهبودی پدر بزرگ و بر گشتن ماهنی بودیم ..
ولی وقتی یکماه از رفتش گذشت دیگه تاب تحمل نداشتیم ..
بابا اوایل همون طور بی تاب بود و مدام سراغ ماهنی رو می گرفت و می گفت به عشق اون دارم زندگی می کنم ..ولی یک روز باز دیر اومد خونه و دستپاچه برای ما توضیح داد که چه کاری داشته ..
چیزی که ما تو عمرمون ندیده بودیم ..و روز بعد مدتش بیشتر و روز های بعد دیگه براش عادی شد و ما خواهر و برادرا همه حدس می زدیم که کجا میره و می دونستیم که عهدش رو شکسته …
تا یک روز بعد از ظهر که همه خونه بودیم ماهنی گریه کنون زنگ زد وگفت که پدرش فوت کرده و چند روز دیگه بر می گرده …
بابا همون جا بود فورا گوشی رو گرفت و با صدای بلند گفت عزیز دلم تسلیت میگم ….ولی ماهنی قطع کرده بود ..
فورا به رشید گفت : پاشو عمو جون من بهت پول میدم برو مادرت رو بیار شاید پدرش مرده احتیاج به پول داشته باشه ..
مدارکت رو بر دار زود باش راه بیفت رشید گفت : الان ؟ این وقت شب ؟ تازه تاریخ روادید منم گذشته
گفت : هنوز هوا تاریک نشده ..مادرت چطوری رفت تو از اون بی عرضه تری ؟ پول بده ردت می کنن ….
با ماشین من برو ..مادرت رو راحت بر دار بیار ..چی فکر کردی با اتوبوس که نگفتم ..
بهت پول میدم فاطمه زود براش یکم تو راهی درست کن ..هر چی زود تر ماهنی رو بیاره بهتره دیگه دق کردیم …اونم اونجا تنهاس خدا رو خوش نمیاد …
درست یادمه اون زمان چهار هزار تومن داد و اینطوری رشید راهی شد …
ما دخترا پدر بزرگ مون رو ندیده بودیم ولی می دونستیم تو دل ماهنی چی میگذره سه تایی چادر سرمون کردیم و در حالیکه اشک میریختیم برای پدرش ختم انعام گرفتیم ….
ولی بابا نه اینکه ناراحت نبود یک طواریی هم بشاش به نظر می رسید و ما احمقانه فکر کردیم چون ماهنی می خواد بر گرده اون نمی تونه جلوی خوشحالیشو بگیره ….

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن