" /> رمان حکم اجباری پارت آخر ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت آخر

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

شیرجه زدم روی گوشیم و پیام و باز کردم:اگه رنگ اتاق اذیتت می کنه،تو بیا توی اتاق من و منم می رم اتاق تو.
خواستم یکم اذیتش کنم برای همین سریع تایپ کردم:باشه الان میام.و فرستادم.

از هیجان دستام سرد شده بودن.
دوباره موهام و بافتم و شالم و به سرم کشیدم.
از اتاق که خارج شدم،بردیا رو توی راه رو دیدم که یه پاش و به دیوار تکیه داده بود.
وقتی متوجه حضور من شد،پاش و انداخت و رو به روم ایستاد.
بردیا:تعارف اومد نیومد داره ها.
_تو که می دونستی نباید پیشنهاد می دادی.
بردیا:چون تویی پیشنهاد دادم.
در اون تاریکی چشماش برقی زد و من از حس درونم،دلم می خواست که فریاد بزنم و تخلیه اش کنم.
_خب دیگه تو برو،منم برم بخوابم؛شب بخیر.
بردیا:باشه،شب تو هم…

ادامه ی حرفش با جیغ باران نصفه موند.
ترسیده گفتم:صدای باران بود.
به طرف اتاق باران دویید که گفتم:بردیا صدا از توی اتاقش نبود،از بیرون بود.

بردیا:تو همین جا بمون.
با عجله به اتاقش رفت و با اسلحه برگشت.
_بردیا می خوای چی کار کنی؟ بردیا:همین جا بمون.
به حیاط رفت که دلم طاقت نیاورد و منم به دنبالش راه رفتم.
یه عده افراد مسلح،باران و گرفته بودن و سعی در ساکت کردنش داشتن.
بردیا عربده ای کشید که…

#پارت۹۷

با عربده ای که بردیا کشید،به طور خودکار دستام و روی گوشام گذاشتم که یه وقتی کر نشم.
بردیا:شما کی هستین؟ولش کنین.
و تیر هوایی زد.
همه برگشتن سمت بردیا و یکی از بینشون که باران و به زور نگه داشته بود،گفت:پانید خانم سلام رسوندن،اگه بخوای سمت ما تیراندازی کنی،خواهرت سالم نمی مونه.
بردیا هاج و واج مونده بود و نمی دونست دقیقا باید چه غلطی بکنه.
حق باران این نبود که به خاطر ما وارد این بازی کثیف بشه،اون هنوز خیلی جوون بود.
برای همین دوییدم سمت باران که یکی از اون ها،بزور منم گرفت و با خودشون برد.
هدفم این بود که حداقل بتونم با سپر بلا قرار دادن خودم،از باران محافظت کنم.

بردیا دادی زد و اسمم و به زبون اورد اما دیگه دیر شده بود.
سوار ون شدیم و باران و در اغوش گرفتم و زیر گوشش پچ پچ وار گفتم:اروم باش
عزیزم،مطمعن باش پانید به تو آسیبی نمی رسونه.فقط می خواد داداشت و بترسونه و الان که منم همراهت اومدم،عصبانیت و حرصش و سر من خالی می کنه؛پس لزومی نداره که نگران باشی،من پیشتم.

راستش و بخواین بلانسبت خودمم مثل چی ترسیده بودم اما نباید می زاشتم که باران از این حسم با خبر بشه.
نمی دونم پانید چی از جون خان طایفه ها می خواد!
اول راشاد و الانم بردیا!
مطمعن بودم که بردیا میاد و نجاتمون می ده.
باز خوبه متینا نفهمید وگرنه حس رابین هودیش می گفت که خودش و بندازه وسط.
جلوی خونه ای قدیمی توقف کردیم و ما رو پیاده کردن.
درش زنگ زده بود و حیاط کوچیکش،از برگ و کثیفی پر شده بود.
سکوت این خونه از همه ترس ناک ترش کرده بود.
بر خلاف تصورم به داخل خونه نرفتیم و بردنمون پشت خونه،و در انبار کوچکی زندانیمون کردن.
یه انبار سه متری که پنجره هم نداشت!
گریه های مکرر باران،اعصابم و بهم ریخته بود و نمی تونستم درست فکر کنم.
چند لحظه بعد،در انباری باز شد و پانید به همراه یکی دیگه داخل شد.

با دیدن شخص دوم،دهنم از تعجب باز موند و اسمش و به زبون اوردم:هلما!؟ پوزخندی زد و…

#پارت۹۸

پوزخندی زد و گفت:چیه؟توقع نداشتی من و این جا ببینی؟ روش و کرد سمت باران و گفت:چه طوری باران کوچولو؟ باران:خیلی اشغال و کثیفی.
قهقهه ی ترسناکی سر داد و گفت:حالا کجاش و دیدی عزیزم.
پانید گوشیش و در اورد و گفت:بزار به خان جذابمون زنگ بزنم و یه حالی بکنیم.
روی اسپیکر گذاشت.
با اولین بوق صدای توی گوشی پیچید:پانید خیلی حیوونی،پیدات کنم زندت نمی زارم زنیکه ی…
پانید:یواش تر عزیزم،تو در جایگاهی نیستی که من و تهدید کنی.اگر خواهرت و می خوای باید شرطم و قبول کنی.
بردیا:من هیچ شرطی و قبول نمی کنم کثافت.
پانید:باشه خود دانی،فردا پس فردا،جنازه ی ابجی کوچولوتو تحویل بگیر.
بردیا:باشه باشه،قطع نکن،چه شرطی؟
پانید:حکم من و عوض می کنی و یلدا رو می سپاری به من.

در دلم پوزخندی به ساده لوحیش زدم.
بردیا:باشه،حکمت و همین فردا عوض می کنم،باران و پس بده.
پانید:تیکه ی اخر حرفم و نشنیدی؟
بردیا:چرا،یلدا هم مال تو،فقط بلایی سر باران نیار.
تمام اعتماد بنفسم یک باره اوار شد بر سرم.
با دیدن نیش خند هلما و پانید،احساس حقارت کردم.
چه طور تونست این حرف و بزنه؟ دروغ گفت؟ خواست بازیم بده؟
خدای من،چه قدر احمق بودم که باور کردم و دل به هم چین ادمی دادم.
همه ی احساس چند ساعت پیشم،پتکی شد و بر سرم کوبید.
باران نگاهم کرد.
توی چشماش می شد حیرت و شرمندگی رو خوند.
دلم نمی خواست کسی برای بار هزارم شکستنم و ببینه.
برای همین زورکی لب خندی زدم و گفتم:دیدی گفتم نجاتت می ده؟ حالم بد بود، خیلی بد…
چه قدر کودکانه دل بسته بودم.

احساس می کردم که یه شبه پیر و پژمرده شدم اما خودم و نباختم و لب خند اجباریم و حفظ کردم.
زندگی من،سر تا سر اجبار بود.
این سرنوشت منه؛نباید گله ای داشت…

#پارت۹۹

چند ساعتی گذشته بود و من به اجبار،باید به قیافه ی کابوس زندگیم یعنی پانید نگاه می کردم.
پانید:می دونی چیه؟من می دونستم که تو میای،و قرار اتفاقات جالبی بین من و تو بیوفته.
خون سرد گفتم:همیشه طبل تو خالی بودی و به خاطر این اعتماد بنفس کاذبت،مورد تمسخر قرار می گرفتی.چرا نمی گی دردت اینه که به من حسودیت می شه؟
قیافش از حالت خون سردی در اومد و با پرخاش گری گفت:تو چی؟فکر کردی همه ی چیز های خوب برای توعه؟دیدی که راشاد خام من شد.
پوزخندی زدم و گفتم:اونم یه کثافتی بود مثل تو.همیشه دوست داشتی روی چیزای دست دوم،دست بزاری.
عصبی اومد سمتم و لگدی بهم زد.
بی نهایت دردم اومد،مخصوصا این که با کفش پاشنه بلند ضربه زد.
باران جیغ کوتاهی کشید که گفتم:چیزی نیست عزیزم،خوبم.
و به طرف پانید برگشتم و گفتم:دوست داری مثل یک حیوون رفتار کنی نه؟چرا حرصت می گیره لگد می پرونی؟

هلما:بسه دیگه،پانید بیا بریم الان بردیا می رسه.
پانید با دست برام خط و نشون کشید و با هلما از انباری رفتن.
دستم و روی شکمم گذاشتم.
خیلی درد می کرد.
خدا لعنتت کنه دختره ی دراز بی قواره،با اون قدش کفش پاشنه بلندم پاش می کنه.
باران:یلدا خوبی؟
_از این بهتر نمی شم.باران از این جا رفتی بهم قول بده حواست به متینا باشه دیوونه بازی در نیاره؛بگو من حالم خوبه،باشه؟ ناراحت سرش و به زیر انداخت.
_باشه عزیزم؟
سرش و تکون داد.
یکم هوای انباری سرد بود و باران لباس نازکی به تن داشت.
بغلش کردم که کم تر سرما رو احساس کنه.
باران:من زیاد مادرم و نشناختم چون خیلی کوچیک بودم که ازدستش دادم،اما یلدا تو برام مثل یک مادر یا شاید خواهر بزرگ تری.هر روز خداروشکر می کنم که تورو سر راه من قرار داد.
بوسه ای روی موهاش زدم و سکوت کردم.
به اندازه ی دردهای خودم و تنهایی باران ،بغض داشتم و اگر حرفی می زدم،می شکست…
کم کم چشمام گرم شد و بین خواب و بیداری بودم که در انباری باز شد و هلما داخل شد.
هلما:باران بلند شو بامن بیا،داداشت اومده.

با هیجان از جاش بلند شد و پشت سر هلما رفت.
بین راه برگشت و گفت:یلدا،پس تو چی؟
لب خند بی جونی زدم و گفتم:تو برو،یادت باشه بهت چی گفتم.
سرش و تکون داد و خارج شد.
لحظه ی اخر که هلما خواست در و ببنده،از پشت سرش بردیا رو دیدم و ثانیه ای،چشم توی چشم شدیم.
در انباری بسته شد و من در بدبختی هام غرق شدم…

#پارت۱۰۰
)بردیا(
وقتی یلدا رو با خودشون بردن،از ترس مثل ساختمونی شده بودم که در حال فرو ریختنه.
نمی دونستم استرس باران وداشته باشم یا یلدا!؟
متینا و امیرسام هراسون اومدن و مات و مبهوت به حیاط خالی و قیافه ی شکست خورده ی من خیره شدن.
متینا:ی…یلدا…کجاست؟ امیرسام:متینا لطفا اروم باش.
جیغ زد و گفت:بردیا تو چه جور ادمی هستی؟این همه بادیگارد به درد لای درز دیوارم نمی خوره،تو عرضه نداری از خانوادت مواظبت کنی،بعد این اهالی اسمت و گذاشتن خان!؟ سر افکنده به داخل رفتم که گوشیم زنگ خورد.

شماره ی پانید بی همه چیز،روی گوشیم خودنمایی می کرد.
برداشتم و هرچی به دهنم رسید و بهش گفتم.
تهدید کرد که اگر حکمش و عوض نکنم و یلدا رو بهش تحویل ندم،باران و می کشه.برای همین،هرچی که گفت و قبول کردم تا به موقعش حالش و بگیرم.
این دختر دیگه زیادی داشت پا روی دم من می زاشت.
وقتی گوشی و قطع کردم،متینا باز پرید و گفت:دیگه جون یلدا برات مهم نیست؟ای دغل باز دروغ گو.
عصبی سرش داد زدم:متینا دهنت و ببند باشه؟چاره ای نداشتم و اگه قبول نمی کردم جفتشون و به کشتن می داد.
این جوری وقت خریدم که یلدا رو نجات بدم.پانید زرنگه،نباید به صحت کلامم شک می کرد.
کوتاه اومد و روی کاناپه نشست.
لحنم و ملایم تر کردم.
این طفلی فقط نگران دوستش بود و کاملا بهش حق می دادم.
_متینا بهت قول می دم که دوستت و سالم بهت تحویل بدم.
متینا:مرده و قولش.
سری تکون دادم و اماده شدم تا به ادرسی که پانید برام مسیج کرده بود برم.
دعا می کردم که یلدا نظرش نسبت به من عوض نشده باشه و بتونه وخیم بودن وضعیت و درک کنه…

#پارت۱۰۱

به ادرسی که برام مسیج کرده بود،رفتم.
خونه ی قدیمی ای بود.
بارانم و اورده بود این جا؟
بردیا ان قدر خودخواه نباش،یلدا به خاطر این که تو نگران باران نباشی خودش و انداخت وسط.بعد تو نگران بارانی؟
مطمعن باش اگر کسی هم قرار بلایی سرش بیاد،اون یلداست که خودش و سپر بلا کرده.
از ماشین بی هیچ سلاحی پیاده شدم و نوچه های پانید،من و به پشت خونه باغ،راهنمایی کردن.
اون جا علاوه بر قیافه ی کذایی پانید،چهره ی شوم دیگه ای رو هم دیدم و اون هلما بود.
که این طور،پس دستشون تو یه کاسه اس!
در انباری رو باز کرد و باران و بیرون اورد.
لحظه ی اخر که خواست در و ببنده،با چهره ی گرفته ی یلدا،رو به روشدم که نصف در تاریکی بود و نصف در روشنایی و با چشماش انگار که داشت کلمات و به سمتم پرت می کرد.
پس حدسم درست بود؛اون فکر کرده که من بازیش دادم.
به روی موهای باران بوسه ای زدم و مسیر برگشت و پیش گرفتیم.
پانید از پشت سرم داد زد:قرارمون یادت نره.
به راهم ادامه دادم و بدون این که برگردم،گفتم:فردا منتظر حکمت باش.
و در دلم پوزخندی به زرنگی های توخالیش زدم.

به محض ورودمون به ویلا،متینا پرید بغل باران و بی وقفه گفت:طوریت که نشد؟یلدا کجاست؟حالش خوبه؟اون جا هوا گرم بود یا سرد؟از منم چیزی گفت؟تو…
امیرسام به میان حرفش اومد و گفت:متینا اروم باش،خواهش می کنم.
به خودش اومد و منتظر به باران نگاه کرد.
ناراحت و گرفته گفت:نمی تونم به قولی که به یلدا دادم عمل کنم،متینا اون انباری خیلی جای افتضاحیه.یلدا خیلی تاکید کرد که بهت چیزی نگم تا دیوونه بازی در نیاری اما باید بگم.
این دختر فرشته اس،زدنش هیچی نگفت که من نترسم،گریه کردم سکوت کرد که بغضش نشکنه و هوایی تر نشم؛هوا سرد بود در اغوشم گرفت که گرم بشم،لب خند از روی لبش پاک نشد که احساس تنهایی نکنم.بردیا خیلی نامردی،نبودی ببینی با حرفی که زدی،یلدا چه طور شکست و دم نزد.
به خدا حق این دختر این همه ظلم نیست…

#پارت۱۰۲

دست باران و گرفتم و با این کار،به ارامش دعوتش کردم.
_باران همه می دونن یلدا چه طور دختریه،من اگر با خواسته ی پانید مخالفت می کردم،جفتتون و از دست می دادم.اون من و به یه چالش دعوت کرد و حالا می بینه که چه طور جوابش و می دم.
فقط ازتون می خوام ارامش خودتونو حفظ کنید و برای سلامتی یلدا دعا کنید.

مستقیم به اتاقم رفتم و با دادستان تهران،مکالمه ی نسبتا طولانی داشتم و پرونده ی پانید و به جریان انداختم.

حکم سنگ سار روی شاخشه.
حالا که با من در افتادی،باید ببینی که چه کار هایی ازم برمیاد.
یلدا از فکرم بیرون نمی رفت!
چرا این دختر ان قدر ساده و مهربون بود؟
گاهی اوقات احساس می کردم که من لیاقت این دختر و ندارم.
نه تنها من؛بلکه هیچ کس.
همه ی کار ها رو راست و ریس کردم و بی صبرانه منتظر دیدن قیافه ی پانید بودم.
برای هلما هم نقشه های خوبی دارم.
چند تا از بادیگارد هام و اطراف خونه ای که یلدا توش زندانی بود،گذاشته بودم تا اگه اتفاقی افتاد خبرم کنن.
تنها نگرانی من این بود که نکنه یلدا دیگه نتونه بهم اعتماد کنه؟…

#پارت۱۰۳

بالاخره روزی که منتظرش بودم فرا رسید.
پانید زنگ زد و از حکمش پرسید،و من گفتم که باید بیاد وازم بگیرش،البته همراه با یلدا.
به باران و متینا و امیرسام هم گفتم که هیچ کار عجولانه ای نکنن،چون ممکنه به ضرر یلدا تموم بشه.

تو یه مکان بی طرف و خارج از روستا قرار گذاشتیم و من به دادستان از قبل محل و گفته بودم.
فقط من بودم،پانید و یلدا.
سوار ماشین که شدم،متینا به سمت پنجره ی ماشین خم شد و گفت:بردیا خواهش می کنم با یلدا برگرد.
چشام و باز و بسته کردم و بهش اطمینان دادم.
حدود نیم ساعت بعد،رسیدم و منتظرشون موندم.
به برگه ی خالیه توی دستم خیره شدم؛امیدوارم دادستان زود خودش و برسونه و همه چی به خوبی تموم بشه.
از رو به رو ماشینی دیدم که با فاصله از من توقف کرد و وقتی پانید پیاده شد،من هم،هم راه با برگه ی حکم پیاده شدم.
از همون فاصله داد زد:حکم و اوردی؟
آخ که چه قدر این دختر چندش و غیرقابل تحمل بود.
منم به تبعیت از اون داد زدم:اره،اما اول باید یلدا رو تحویل بدی.
پانید:مگه قرار نشد یلدا برای من باشه؟
_مطمعن باش من نقشه های بهتری براش دارم.
لب خند مرموزی زد و یلدا رو از ماشین بیرون اورد.
برای لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد و همه چی و فراموش کردم،انگار که زمان توقف کرده و فقط من و یلداییم.
نزدیک بود از حالت چهرم همه چی و لو بدم.
سریع به حالت قبلی برگشتم و با اخم گفتم:بفرستش پیش من.

یلدا رو هول داد به طرفم.
چند قدم جلو رفتم تا زودتر مسیر بینمون و طی کنم.
با نفرت بهم نگاه می کرد و من فرصت این و نداشتم که با چشمام بهش بفهمونم داره اشتباه می کنه.
وقتی رخ به رخ من شد،بدون این که اجازه بدم حرفی بزنه،گفتم:سریع برو پشت فرمون بشین و در و هم قفل کن.
با علامت سوال بهم نگاه کرد که گفتم:بعدا توضیح می دم،عجله کن.
یلدا رفت و من هم مسیرم و به سمت پانید ادامه دادم…

#پارت۱۰۴

برگه رو گرفتم سمتش و گفتم:اینم حکمت،حالا راهت و بکش و برو.
برگه رو ازدستم گرفت و درنگ نکردم و راه رفته رو برگشتم.
وسط راه بودم که پانید فریاد زد:من و بازی می دی اره؟ سوتی زد که چند تا از نوچه هاش از ماشین پیاده شدن.
چرا متوجه اینا نشده بودم؟
پا تند کردم و با همه ی سرعتی که از خودم انتظار داشتم،دوییدم.
پس این دادستان لعنتی کجاست؟چند تاشون زود به من رسیدن و با هم در گیر شدیم.

کثافتا زخمم و دیدن و سعی می کردن که به اون قسمت ضربه بزنن.
تعدادشون بیش تر از اون چیزی بود که بتونم از پسشون بر بیام.
یکیشون لگدی از پشت به کمرم زد که باعث شد خم بشم؛بقیه از این فرصت استفاده کردن و مشت ها و لگد های پی در پی می زدن،تا این که طاقتم تموم شد و روی زمین افتادم.
صدای جیغ یلدا رو شنیدم که اسمم و صدا می کرد و به پانید فحش می داد.
اون نباید از ماشین پیاده می شد.
به طرف من اومد و با مشت های کوچیکش به این حیوونا می زد و می گفت:ولش کنین اشغالا،چی از جونش می خواین؟ هولش دادن که افتاد زمین.
چشمم به یلدا بود که طوریش نشه.
لحظه های اخری که چشام رو به تاریکی می رفتن،صدای ترمز چند تا ماشین اومد.
پس رسیدن…
پانید و نوچه هاش پا به فرار گذاشتن اما بی نتیجه بود و دستگیر شدن.
یلدا کنارم نشست و سرم و روی پاش گذاشت.
همون جور که گریه می کرد،گفت:ببخشید تقصیر من شد،من بهت نگفتم که بادیگارد های پانید اومدن.فکر می کردم که با این کارم تلافی می کنم اما…
گریه امونش نداد.
با صدای خش داری گفتم:عیبی نداره،بالاخره همه چی تموم شد.حق داشتی،خودت و مقصر ندون…

#پارت۱۰۵

دادستان بهم اطمینان خاطر داد که پانید به جزای کارش می رسه.
با کمک یلدا،سوار ماشین شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم.
توی راه،همه چی و براش تعریف کردم.
از سلیم و مادر و پدرم تا قضیه ی خودش و در اخر هم مریضی من.
یلدا:بردیا وقتی این قرصا رو مصرف می کنی حالت بهتر می شه؟ _نه،راستش بیش تر کلافم می کنه و کنترلی روی خشمم ندارم.
یلدا:کی برات تجویز کرده؟
_با هلما رفتیم دکتر و از اون طرف اون رفت داروخونه و…
یهو برگشتم سمتش و گفتم:نگو که کار اون بوده!؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:من روانشناس نیستم اما قرص های ضد افسردگی و رواندرمانی،معمولا خواب اور و ارام بخش و این قرصا روی تو برعکس عمل می کنه.پس دو حالت داره؛یا دوز قرصات باید بالاتر باشه و یا کلا بیمار نیستی.
با حرفی که زد،فکرم و حسابی به خودش مشغول کرد.
یعنی این همه مدت الکی قرص می خوردم و به خاطر این بیماری کوفتی عذاب می کشیدم؟ بقیه ی مسیر و سکوت کردیم تا رسیدیم.
باران و متینا از دیدن یلدا خیلی خوش حال شدن و یک لحظه هم تنهاش نمی زاشتن.
با امیرسام توی اتاق کار بودیم و درباره ی همه چی حرف زدیم.

قرار شد به باران هم بگیم که امیرسام برادرشه،با پدرم حرف بزنیم که دست از کینه و لجبازی چند سالش برداره و بساط عروسی متینا و امیرسام و راه بندازیم.
یه فکرایی هم برای یلدا و این روستا داشتم.
شب شده بود و ما هم چنان مشغول صحبت بودیم.
به یلدا پیام دادم که با باران بحث امیرسام و پیش بکشن و بفهمن که جواب متینا چیه؟ همشون داخل اتاق یلدا جمع شده بودن و صداشون در نمیومد!
به روانشناسم زنگ زدم و قضیه ی قرصا رو گفتم و…

#پارت۱۰۶

و اونم گفت که هم چین قرصایی رو تجویز نکرده.
پس حدس یلدا درست بود؛هلما با این کارش می خواست من و دیوونه کنه و با ازدواج با من ،مال و اموالم و بالا بکشه.
هلما خانم توهم به موقعش حالت و می گیرم.
یلدا پیام داد که با هزار بدبختی از زیر زبون متینا کشیدن و فهمیدن که متینا هم نسبت به امیرسام بی میل نیست.
زهراخانم برگشته بود و بعد مدت ها تونستیم یه غذای خوشمزه بخوریم.
دورهم جمع بودیم که به یلدا و باران چشمک زدم و سر بحث و باز کردیم.
_امیرسام سنت داره می ره بالا،دیگه باید برات زن بگیریم.

متینا:کی به این زن می ده اخه؟
امیرسام:همون معلول ذهنی که تو رو می گیره.
دخترا ریز ریز خندیدن.
طفلیا نمی دونستن که دارن به خودشون فحش می دن.
یلدا:متینا مامانت چند وقت پیش به من گفت که یه اقا پسری و برات زیر سر داره.
قیافه ی متینا حالت برق گرفته ها شد و بلافاصله به امیرسام زل زد.
امیرسام هم که فکر می کرد بحث جدیه گفت:یعنی چی؟پسره کیه؟

یلدا یه ابروشو بالا انداخت و گفت:پسر خوبیه.
امیرسام:می گم کیه؟
یلدا:اشناس.
جفتشون کلافه بهم نگاه کردن که این بار،به روی لبای هر سه مون لبخندی جا گرفت.
فردا پس فردا بود که باید برای امیرسام می رفتیم خاستگاری.
شام و خوردیم و هر کدوم با شب بخیری از هم جدا شدیم و به اتاق هامون رفتیم…

#پارت۱۰۷
)یلدا(
وقتی توی اون انباری کوفتی زندانی شده بودم،فکر می کردم که دنیام تیره و تاریکه.

بردیا رو مقصر می دونستم.
اما وقتی دادستان،پانید و دستگیر کرد،فهمیدم که بردیا من و فراموش نکرده.
با اون کار بچگانم و لو ندادن محافظ های پانید،احساس شرمندگی می کردم.
همه چی داشت روی روال عادی زندگی بر می گشت و من از این بابت بی نهایت خوشحال بودم.
به زودی متینا هم از جمع ما می رفت و با امیرسام ازدواج می کرد.برای اون دوتا هم خوشحال بودم چون لیاقت بهترین ها رو داشتن.
به مامان متینا زنگ زدم و همه چی و براشون تعریف کردم و خاطرشون و از بابت داماد ایندشون جمع کردم.
مادر متینا هم با ارزوی خوشحالی و خوشبختی تنها فرزندش،اوکی و داد.
عصر بود و من و باران هر جور شده،متینا رو پیچوندیم تا از اتفاقی که قرار بیوفته بویی نبره.
یک دست لباس زیبا براش انتخاب کردم و بعد ارایش ملایمی،از اتاقش خارج شدم تا اماده بشه. متینا فکر می کرد که می خوایم بریم تهران و دور هم یه شام دوستانه بخوریم.
ناگفته نماند که کلی غر زد و من و حسابی کلافه کرد.
بردیا هم امیرسام و اماده کرده بود.
وقتی از اتاقش خارج شد و به سمت ما اومد،اولین چیزی که از خدا خواستم این بود که همیشه متینا رو شاد و خوشبخت نگه داره.
متینا:شما چرا اماده نیستین؟
باران:راستش بردیا گفتش که با اون بیایم و تو با امیرسام بری،اخه می دونی دیگه قضیه چیه؟ و به من اشاره کرد.
متینا هم لب خند مرموزی زد و باشه ای گفت و حرکت کرد.

خدایا مارو ببخش که متینا رو سر کار گذاشتیم.
امیدوار بودم که با خبر های خوبی برگردن…

#پارت۱۰۸
)بردیا(

همه از استرس این که چه اتفاقاتی بین متینا و امیرسام افتاده،در سالن قدم رو می رفتن.
باران ناخن هاش و می جوید و یلدا مدام انگشت هاش و بهم فشار می داد و صدای تیک تیکشون،توی سالن می پیچید.
ساعت از هفت گذشته بود و ما هم چنان استرس داشتیم.
گوشیم زنگ خورد که توجه باران و یلدا رو به خودش جلب کرد.
امیرسام بود!
جواب دادم:بله؟
امیرسام:داداش،بله رو گفت.
لب خندی زدم و گفتم:پس مبارکه.
دخترا جیغی زدن و هم در اغوش گرفتن.
امیرسام گفت که شب نمیان و فردا صبح می رن محضر و رسمی می کنن.
توی این چند روز،اجازه ندادم که یلدا بره بیرون.

یعنی نامحسوس از بیرون رفتن منصرفش می کردم؛چون داشتم طرحی رو اجرا می کردم که مطمعنا یلدا رو خوشحال می کنه.
به هلما زنگ زدم و همه چی و گفتم؛و برای این که تلافیش و سرش در نیارم،پیشنهاد دادم که با سلیم کار کنه و گفتم که اون پول دار تر از منه و هلما هم برای سلیم دام پهن کرد.
با یه تیر دو نشون زدم و شر سلیم و هلما هم کم شد.
با پدرم صحبت کردم و از قضیه ی یلدا مطلعش کردم.
از اول تا جایی که فهمیدم بهش حس دارم و براش تعریف کردم.
در جواب همه ی این حرف ها،پدرم گفت که من و یلدا اون و به یاد جوونی هاش میندازیم و پا قدم یلدا باعث شد که دست از لجبازی دیرینش برداره.
خداروشکر همه چی داشت خوب پیش می رفت و از این بابت احساس خوبی داشتم.
فقط مونده بود به باران بگیم که امیرسام برادرشه…

#پارت۱۰۹
)متینا(

به طرز مشکوکی بچه ها من و دست به سر کردن و گفتن که با ماشین امیرسام برم.
وقتی سوار شدم با یه چهره ی متفاوت رو به رو شدم!
یه تای ابروم و بالا دادم و گفتم:فقط می خوایم دور هم شام بخوریم،خبر دیگه ای هست؟ اونم یه تای ابروش و داد بالا و گفت:یه نگاه به خودت بندازی بد نیست.

راست می گفت؛منم ارایش تکمیلی کرده بودم.
خلاصه راه افتادیم و با سرعتی که امیرسام داشت،یک و ساعت و نیم بعد به تهران رسیدیم.
_چرا خبری از یلدا اینا نیست؟
رنگش پرید و با هول گفت:میان حالا،تا ما بریم شام و سفارش بدیم رسیدن.
به یه رستوران شیک رفتیم و بعد سفارش غذا،بهم خیره شدیم.
امیرسام:چرا این جوری نگام می کنی؟
_منتظرم بگی چه خبره که همتون دارین من و می پیچونین!
امیرسام:راستش می خواستم یه در خواستی بکنم.
_می شنوم.
امیرسام:ببین متینا،داریم مثل دو تا ادم عاقل و بالغ با هم صحبت می کنیم.پس خواهش می کنم وسط حرفم نپر و عجولانه تصمیم نگیر.
سرم و تکون دادم که ادامه داد:راستش ما هماهنگ کردیم که من و تو بیایم تهران تا راحت تر باهم صحبت کنیم.
چند وقتیه من از احساسم به تو مطمعن شدم و خواستم از یه راه درست قدم بردارم و گفتم که بهترین کار اینه که اول با خودت صحبت کنم.ممم…می خواستم…می خواستم ازت خاستگاری کنم.متینا من پسر۱۸ساله نیستم که امروز پیشنهاد بدم و فردا بزنم زیرش؛وقتی یه حرفی بزنم تا اخر پاش میمونم.حالا جوابت چیه؟
با کمی تعلل گفتم:فرصتی برای فکر کردن دارم؟ ابروهاش و انداخت بالا.

_پس بزار بعد شام جواب می دم.
از جوابی که می خواستم بهش بدم مطمعن بودم،اما می خواستم کمی سر به سرش بزارم…

#پارت۱۱۰

شام و در کمال ارامش خوردم و اون همش به من نگاه می کرد.
فکر کنم هیچی از غذا خوردنش نفهمید.
وقتی شام تموم شد،با کلافگی و استرس گفت:خب جوابت چیه؟
_دسر نمی خوریم؟
امیرسام:اذیتم نکن بگو دیگه.
خنده ی کوتاهی کردم و گفتم:باشه،جوابم مثبته.
نگاهش ستاره بارون شدو گفت:مرگ امیرسام راست می گی؟سر به سرم نمی زاری؟
_به مرگ تو راست می گم.
از هیجان اولین کاری که کرد به بردیا زنگ زد و گفت که من جواب مثبت دادم.
صدای جیغ دخترا میومد.
یلدا بهترین دوستی بود که یک نفر می تونه داشته باشه.
خیلی ممنونشم.
قرار شد شب و توی هتل و در دو اتاق مجزا از هم بمونیم و صبحش بریم محضر.

با پدر و مادرمم هماهنگ کرده بودن و اوناهم میومدن محضر.
شب زیبایی بود و از ته دل برای دوست خوبم یلدا دعا کردم که بهترین ها سر راهش سبز بشن.
اون لیاقت یه زندگی اروم و بی دقدقه رو داره.
از رستوران خارج شدیم و به دیوونه بازیامون ادامه دادیم.
توی پارک قدم زدیم،بستنی خوردیم،شهربازی و بام رفتیم و کلی کارهای دیگه.
خوشبختی این جاست…
دستای گرم تو خوشبختی منه…

#پارت۱۱۱
)یلدا(

از هیجان و شوق دیدن متینا،نفهمیدم چه طوری حاضر شدم.
وقتی همه سوار ماشین شدیم،بردیا یک لحظه هم چشم از من بر نمی داشت.

راستش یکم خجالت کشیدم و سرخ و سفید شدم.اروم به باران زدم و گفتم:باران من زشت شدم؟ارایشم زیاد نیست؟
باران:چی میگی دختر؟فوق العاده شدی.
نفس راحتی کشیدم و تا رسیدن مشغول خوش و بش با باران شدم.

به عنوان کادو براش گردنبندم و اماده کرده بودم.این گردنبند و مادربزرگم بهم هدیه داده بود و گفت که هرزمان که احساس کردم کسی و از ته دل دوست دارم و براش خوشحالم،بهش کادو بدم.
چه کسی بهتر از متینا؟ بالاخره رسیدیم.
یکم دیر شده بود برای همین با عجله از پله های محضر بالا رفتم و باز کردن در هم زمان شد با بله گفتن متینا.
به سمتش رفتم و خواهرانه در اغوش کشیدمش.
_مبارکت باشه عزیز دلم،ایشالا همیشه خوشبخت باشی و زندگی ارومی داشته باشی.
گونه ام رو بوسید و گفت:مرسی یلدا جونم،اگه تو نبودی صفحه ی جدیدی از دفتر زندگیم برام باز نمی شد.
اولین نفری بودم که بهش هدیه دادم.
وقتی گردنبند و دید،گفت:اما یلدا این برای تو خیلی با ارزشه.
_توهم برام با ارزشی.مراقبش باش.
از متینا جدا شدم و به امیرسام هم تبریک گفتم.
به ترتیب روبوسی کردم تا رسیدم به پدر و مادرم…
لحظه ای بهم چشم دوختیم و بعد با تمام عشق و دلتنگی که نسبت بهشون داشتم،در اغوش کشیدمشون.
بردیا نزدیک ما شد و به پدرم گفت:ببخشید اقای سپهری،عرضی داشتم باشما.
پدر با ابهت گفت:بفرمایین.

بردیا:اگه می شه خصوصی صحبت کنیم.
از ما جدا شدن و در گوشه ای از محضر،مشغول گفت و گو شدن…

#پارت۱۱۲

مدتی بعد هر دوشون به جمع ما ملحق شدن و پدرم با لب خندی معنادار من و زیر نظر داشت.
معلوم نبود این بردیا خان باز چه کلکی سوار کرده که بابا به من این جوری نگاه می کنه.
طفلی امیرسام توی این روز مهم تنها بود.
اما بردیا هم براش پدر بود و هم برادر،خیلی کمکش کرد و هیچ وقت تنهاش نزاشت.
شب هممون به رستورانی رفتیم و مهمون امیرسام،شام خوردیم.
متینا عجیب عاشق شده بود و شیطنت های قبلش و نداشت.
بردیا کادوش و توی رستوران بهشون داد.
سویچ ماشین برای امیرسام و قول داد که هدیه ی عروسیشون بزرگ تر ازماشین باشه.
همه به معنی واقعی کلمه خوشحال بودیم.
یاد خاطرات تلخم افتادم.ناخوداگاه قیافم پکر شد و با غذام بازی می کردم.
خدایا یعنی این من بودم که این همه سختی و تحمل کردم؟
وقتی شکنجه های روحی مامان راشاد یادم میاد،از اون روستا متنفر می شم.

خاطرات خوبم با راشاد و خیانتش.
اشک توی چشمام حلقه بست.
نه،من نباید بهترین شب زندگی دوستم و خراب می کردم.
با یه ببخشید سریع،به سرویس بهداشتی رفتم و چندمشت اب به صورتم پاشیدم اما ظاهرا قصد بند اومدن نداشتن.
مدتی بعد باران وارد شد و با هول گفت:یلدا چی شده؟بردیا چیزی بهت گفته؟چرا داری گریه می کنی عزیزم؟
وقتی براش تعریف کردم در جوابم گفت:یلدا جونم خاطرات تلخ گذشتت و فراموش
کن.فراموش که نه،بهشون فکر نکن.بردیا از اول زیر چشمی تورو نگاه می کرد و وقتی به بهانه ی دستشویی رفتی،به من گفت که بیام ببینم چه اتفاقی برات افتاده.بی چاره الانم پشت در ایستاده.
بهش گفتم بره بگه که من خوبم.
یکم گذشت و قیافم از قرمزی در اومد.
نفس عمیقی کشیدم و ناراحتیام و به گوشه ترین قسمت ذهنم فرستادم…

#پارت۱۱۳

شب خوبی بود و به درخواست فوق العاده عجیب بردیا،من تهران موندم.
همه از هم خداحافظی کردیم و باران و بردیا راهی شدن.
شب اصلا خوابم نمی برد و در فکر اتفاقات اخیر بودم.

صحبت مشکوک بابا و بردیا و الانم که موندن من در تهران!
خوشحال بودم از این که در کنار خانوادم هستم و ناراحت از این که دیگه بردیا رو نمی بینم.
بالاخره با هر زور و بدبختی که بود،شبم رو صبح کردم…
در حال چیدن میز صبحانه بودم که متوجه شدم تماسی از باران دارم.
جواب دادم که صدای گرفته و ناراحتش توی گوشی پیچید:یلدا می شه بیام پیشت؟
_اره عزیزم،چیزی شده؟
باران:وقتی رسیدم توضیح می دم.
_باشه پس الان ادرس و برات می فرستم.
قطع کرد و فکر من و به خودش مشغول کرد.
یعنی چی شده!؟
یه حدسایی می زدم اما تا باران نیاد نمی فهمم قضیه چیه؟ فکر کنم بردیا قضیه ی امیرسام و بهش گفته.
این متینا هم که از وقتی ازدواج کرده یه زنگ نمی زنه.
چی میگی یلدا؟هنوز از دیشب تا حالا نصف روز هم نشده!
صبحانه رو با مامان و بابا خوردیم و من از اومدن باران،مطلعشون کردم.
نیم ساعت بعد از مکالمه ی من با باران،رسید و با خوش امد گویی پدر و مادرم،به سمت اتاقم هدایتش کردم.
از قیافش ناراحتی معلوم بود و من نمی دونستم چه طوری باید ارومش کنم…

#پارت۱۱۴

سر صحبت و باز کردم و گفتم:خوش اومدی عزیزم،خوبی؟چیز جان خوبه؟ تک خنده ای کرد و گفت:بردیا رو می گی دیگه؟
سرم و انداختم پایین که گفت:اره خوبه،نمی خواد خجالت بکشی زن داداش ایندم.
چشام زد بیرون و گفتم:باران تب نداری؟ زهرخندی کرد و گفت:ندارم ولی دیوونه شدم.
_چی شده عزیزم؟
باران:یه اتفاقاتی افتاده،یعنی یه چیزایی و تازه فهمیدم.
ناراحت سر به زیر شد و با گوشه ی شالش مشغول بازی شد.
_حرف بزن باهام،این بهتر از سکوته.
حدسم درست بود؛بردیا به باران گفته بود که امیرسام برادرشه و باران ناراحت از این همه سال از دست رفتش بود.
_بارانم دیشب گفتی گذشته ها رو فراموش کنم. تو هم این کار و بکن و زندگی جدیدت و در کنار خانواده ی جدیدت رقم بزن.
این ناراحتی نداره،باید خوشحال باشی که یه برادر مغرور و غد داری و یه برادر شوخ و بامزه.
لبخندی زد که بغلش کردم و…

#پارت۱۱۵

و به صحبت های متفرقه ادامه دادیم.
_می گم باران داداشت یکم مشکوک نیست؟ باران:چه طور؟
_اخه دیشب گفت من تهران بمونم!
باران:حتما محبتش قلمبه کرده.
خندیدم که گوشیم زنگ خورد.
بردیا بود!
با معذرت خواهی از باران،جواب دادم:بله؟
از پشت خط صدایی نمیومد.
_بفرمایین؟
بازم سکوت…وا،این چرا هم چین می کنه؟
از اتاق خارج شدم و دهنم و به قسمت پایینی گوشی نزدیک کردم و اروم گفتم:بردیا؟ نفس عمیقی کشید و گفت:جانم؟
برای ثانیه ای چشام و بستم و تک تک سلول هام سرشار از خوشی شد.
_کاری داشتی؟
به حالت استرسی گفت:اره،اره،باران…باران نیست.نگرانش شدم.

_نگران نباش پیش منه،اومده تهران.بهش فرصت بده فکرکنه خودش بر می گرده.
بردیا:پس اون جاست.
_اوهوم.
و باز هم سکوت…
_کاری نداری؟ بردیا:نه،فقط…
منتظر بقیه ی حرفش موندم که کلافه گفت:مواظب خودتون باشین و بوق ممتد…
ذوق زده بشکنی زدم.
منم یواش یواش دارم قاطی مرغا می شم.
عه،یلدا اون حیا و نجابتت کجا رفته پس؟
خجالت بکش.
دوباره نیشم باز شد و با خودم گفتم:ولی خودمونیما یلدا خانم،چه کردی.الان باید به فکر باران باشی که داره میترشه.
اگه باران بفهمه با خودم چه فکری کردم،مو به سرم نمی زاره.
خلاصه خوشحال و خندون داخل اتاق رفتم و قرار شد یه سری به متینا بزنیم…

#پارت۱۱۶

حاضر شدیم و با خط۱۱به خونه ی متینا رفتیم.
بهش خبر ندادیم چون می خواستیم سورپرایزش کنیم.
چون هوا گرم بود و پیاده رفتیم،بعد چهل و پنج دقیقه ی طاقت فرسا رسیدیم.
زنگ اپارتمانش و زدم و منتظر موندم.
صدای جیغ و دادش میومد که می گفت:الهی کفنت کنم دراز بد قیافه،چرا ان قدر کثیفی اخه؟ به باران نگاهی انداختم و پقی زدیم زیر خنده.
گفتم از متینا بعیده با متانت رفتار کنه!
اون خانومیه دیروزشم بخاطر شب عقد بود که پسره نپره.
والا،تو این دوره زمونه کو شوهر؟
در و که باز کرد،جا خورد و به تته پته افتاد:س…سلام…شما…این…این جا چی کار می کنین؟ _علیک سلام،جای مهمون نوازیته؟ هول شد و تعارف کرد که داخل شیم.
خونه رو کرده بودن باغ وحش!
مامان و باباش هم که نبودن.
امیرسام:عه،شما این جایین؟ باران:بله خان داداش.
امیرسام اول با حیرت نگاهش کرد و رفته رفته لباش به لب خند برادرانه ای باز شد و باران و در اغوش گرفت.

متینا:این جا چه خبره؟ _امیرسام برادر بارانه.
متینا:جان من؟
_اره،هیس باش این صحنه ی احساسی و نباید از دست داد…

#پارت۱۱۷

دقایق نفس گیر و زیبایی بود.
از این لحظه برای بردیا فیلم گرفتم و فرستادم تا اون هم از دیدن خواهر و برادرش در کنار هم،لذت ببره.
دور هم نشسته بودیم و به مزه پرونی های متینا و امیرسام می خندیدم.
پیامی از طرف بردیا اومد.
بازش کردم که نوشته بود:چه رنگی دوست داری؟ ای خدا چرا این بشر ان قدر مشکوکه!؟ تایپ کردم:چرا می پرسی؟
چند ثانیه بعد جواب داد:حوصلم سر رفته گفتم با یکی حرف بزنم،بی خیال خوش بگذره فعلا.
چه زودم ناراحت می شه!
تایپ کردم:یاسی.
اما دیگه جوابی نداد.

نکنه واقعا ناراحت شد؟
بی خیالش شدم و به صحبت های بقیه گوش دادم.
دو ساعتی اون جا بودیم و کم کم رفع زحمت کردیم و اونا هم از خدا خواسته مخالفتی نکردن.
دوباره پیاده برگشتیم خونه ی ما که وقتی وارد شدیم،با چند تا چمدون مواجه شدم!
با تعجب مامان و صدا کردم.
مامان:بله عزیزم؟
_این ساک و چمدون برای چیه؟
مامان:بابات براش یه سفر کاری پیش اومده،گفتم منم باهاش برم که تنها نباشه.
_ولی بابا که همیشه تنها می رفت!
رنگش پرید و گفت:خب دخترم خسته شدم از بس توی خونه موندم،منم برم یه هوایی عوض کنم.
_باشه پس خوش بگذره بهتون.
اما هیچ جوره با عقل جور در نمیومد که مامان با بابا بره مسافرت،اونم از نوع کاریش!
این روزا همه مشکوک شده بودن.
با مامان و بابا خداحافظی کردیم و من موندم و باران.
_می گم باران همه یه طوری رفتار نمی کنن؟ باران:مثلا چه طوری؟

دوباره از اول گفتم:بردیا به من گفت تهران بمونم،مکالمه ی مشکوک پدرم با بردیا،پیام مرموز بردیا،متینا ما رو یه جوری دست به سر کرد و الانم سفر مامان و بابام!
باران:حساس شدی عزیزم.
شونه ای بالا انداختم.
شاید واقعا حساس شدم…

#پارت۱۱۸

بی کاری بهم فشار اورده بود.
حرفامونم با باران دیگه تموم شده بود.
من عادت نداشتم بی کار بشینم،حالا چی کار کنم؟
_باران به امیرسام زنگ بزن بگو بیان این جا.
باران:ولشون کن،بزار راحت باشن.
_می گم حوصلم سر رفته،زنگ بزن.
اهمیتی نداد و دوباره سرش و کرد توی گوشیش.
خودم بلند شدم و به متینا زنگ زدم اما جواب نداد.
اگه یه خبرایی نباشه،اسمم و عوض می کنم.
چرا همه این قدر مرموز شدن؟بارانم خیلی بی خیال و خونسرد رفتار می کرد.
یعنی واقعا زیادی جنایی فکر می کنم؟

نه امکان نداره،من مطمعنم که یه اتفاقایی داره میوفته.
_این طوری نمیشه،باران پاشو بریم خونه ی متینا.
باران:متینا رو ولش کن،تو نمی خوای من و ببری بیرون؟از وقتی اومدم فقط رفتیم خونه ی متینا.
راست میگه طفلی؛ان قدر در گیر این فکر و خیالات مسخره شده بودم که به کلی باران و فراموش کردم.
_باشه پس حاضر شو بریم یه دوری بزنیم.
به اژانس زنگ زدم و بعد حاضر شدنمون،رفتیم پایین و سوار شدیم.
قرارشد بریم بام.
با این ترافیک سنگین،یک ساعتی معطل شدیم تا این که رسیدیم.
ان قدر گفتیم و خندیدیم که فراموش کردم لحظاتی قبل به چی فکر می کردم.
نصفه شب شده بود که تصمیم به برگشتن گرفتیم.
توی راه باران گفت:یلدا فردا بریم روستا؟ _چی شد یهو فیلت یاد هندستون کرد؟
باران:همین جوری،بریم که وسایل تو رو هم بیاریم.
_باشه فکر خوبیه.
خلاصه از شدت خستگی،به محض رسیدنمون،هر کدوم روی کاناپه ای به خواب رفتیم…

#پارت۱۱۹

ساعت۱۰:۳۰صبح بود که از خواب بیدار شدم.
باران نبود!
به سمت اتاقم رفتم که متوجه شدم با صدای ارومی داره با یکی حرف می زنه.
باران:باشه پس همه چی حله؟مطمعن باشم؟ با کی داشت حرف می زد!؟
در و با شتاب باز کردم و صدام و انداختم به سرم:با کی داری حرف می زنی؟ جیغی از ترس کشید و گوشی از دستش افتاد.
باران:یلدا ترسوندیم،با امیرسام حرف می زدم.یه بحثی با متینا داشتن که الان رفع شده و من خواستم مطمعن بشم.
اهان کشداری گفتم.
صبحانه خوردیم و هر کدوم مشغول حاضر شدن شدیم که به روستا بریم.
اضطراب و هیجان داشتم.
یعنی به خاطر دیدن بردیا بود؟یلدا به خودت مسلط باش ناسلامتی دکتر این مملکتی.
مانتوی کرم رنگی پوشیدم با شال و شلوار زرشکی.
ارایش مختصری کردم و نگاهی به سر تاپای خودم انداختم.
چون همیشه مشکی می پوشیدم،این چهره برای خودم هم تازگی داشت.
باران هم تیپ معرکه ای زد و به راه افتادیم.

تاکسی کرایه کردیم که تا روستا ما رو برسونه.
_کاش متینا هم با ما میومد.
لب خندی زد و گفت:اره کاش…
رفتارش مثل خوره به جونم افتاده بود.
چند ساعت بعد به ویلا رسیدیم.
دلم برای این ویلا تنگ شده بود.
حتما می گین این دختره دیوونست؛اره شاید دیوونه ام،اما امروز ویلا برام جلوه ی خاصی داشت.
بعد حساب کرایه تاکسی داخل شدیم.
باران کلید و انداخت توی قفل در و بازش کرد.
بردیا با یه تیپ و قیافه ی کاملا متفاوت و خاص،جلومون ظاهر شد.
از دیدن دوبارش لب خندی زدم که اونم لبخند زیبایی و مهمون لباش کرد.
به همراه باران رفتیم طبقه ی بالا که من وسایلم و جمع کنم.
به محض باز کردن در اتاق،دهنم از حیرت باز موند.
خدای من!
سر تا سر اتاقم یاسی رنگ شده بود و وسایل جدید با دیزاین به روزی چیده شده بودن.
با شدت سرم و به عقب برگردوندم و…

#پارت۱۲۰

و به بردیا چشم دوختم.
مردونه گفت:خوشت اومد؟
_پس…پس برای همین رنگ مورد علاقم و پرسیدی.
بردیا:اگه دلیلش و می گفتم که دیگه هیجانی نداشت.
_خیلی ازت ممنونم،محشر شده،اما…من که دیگه این جا نمی مونم؛یعنی خودت گفتی که…
پرید وسط حرفم و گفت:بریم پایین حرف می زنیم.
از اتاق زیبایم دل کندم و به طبقه ی پایین رفتم که…
شوک بعدی جلوی روم بود.
مامان و بابا،پدر بردیا،متینا و امیرسام…همه اون جا بودن!
با حیرت گفتم:شما این جا چی کار می کنین؟ متینا:سورپرایز.
از خوشحالی و تعجب،دستام و روی دهنم گذاشتم و به بردیا خیره شدم.
جلوی پام زانو زد که رسما سکته کردم!
بردیا:همه ی کسایی که این جا هستن،به من کمک کردن که حرف دلم و بتونم بزنم.یلدا…با من ازدواج می کنی؟
قطره اشکی بخاطر این جمله ی کلیشه ای و زیبا به روی گونم چکید.
واقعا شوکه شده بودم.

باران:زودباش یلدا،داداشم منتظره.
به مامان و بابا نگاه کردم که برق اعتماد به بردیا در چشمانشون خودنمایی می کرد.
دوباره به قشنگ ترین اتفاق زندگیم چشم دوختم.
_با اجازه ی جمع،بله.
همه شروع کردن به دست زدن.
متینا هلهله می کشید و امیرسام سوت می زد.
حلقه رو دستم کرد و همه با در اغوش گرفتنم،برام ارزوی خوشبختی کردن.
ارزویی که هیچ وقت فکر نمی کردم به حقیقت تبدیل بشه.
پدر بردیا رو به روم ایستاد و گفت:امیدوارم همیشه همین طوری بمونین،بردیا خوشبختش کن.
تشکری کردم و خواستم بشینم که عاقد اومد.
باورم نمی شد!یه سورپرایز و نقشه ی تمام عیار.
برای بار دوم بله رو گفتم و بردیا پیشونیم و بوسید.
از اولین تماسمون،احساس قشنگی بهم دست داد که قابل توصیف نبود.
من خوشبخت بودم،این و از ته قلبم احساس می کردم.
بردیا:با من بیا.
دستم و گرفت و به دنبالش از ویلا خارج شدیم.
یکم جلوتر با ساختمون بزرگی مواجه شدم که سر درش تابلوی بزرگی داشت که روش نوشته شده بود:بیمارستان سپهری.

جیغی زدم و گفتم:بردیا،باورم نمی شه.تو…
کلمات هم برای نشون دادن عشق و محبتم کم اورده بودن.
با تمام وجود در اغوش کشیدمش و ممنون این حکم اجباری بودم…
) قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند

سهراب سپهری( پایان

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن