" /> رمان حکم اجباری پارت1 - رمان خونه ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۱

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

مقدمه

عادی میشه!
عادت میکنی!

به همه چیز؛ به نبودنا،
عوض شدنا، جایِ خالیا، نخندیدنا، نخوابیدنا…
ولی مهم اینه چه جور عادت میکنی…
عادت میکنی بعد از هزار باری که صداش زدی و بعد یادت افتاده که دیگه نیست تا جوابتو بده…
عادت میکنی بعد از دوستت دارمی که گفتی و بغض کردی از اینکه از لباش دوستت دارم در نیومده مثلِ قبل…
عادت میکنی به صندلی خالی رو به روت، به شب بخیر نشنیدن،
به فاصله بین انگشتات که خالیه…
عادت میکنی به درد کردنِ خنده هات،
به یادِ حرفاش افتادن وسطِ گریه و کشیده شدنِ لبات و بیشتر شدنِ اشکات…
عادت میکنی به تا صبح زل زدن به سقف و
مرور کردنِ همه چیز از اول و نفهمیدن اینکه چیشد که تهش اینجور شد…
عادت میکنیم!

ولی به چه قیمتی؟؟

#پارت۱
دانای کل)سوم شخص(

به قبرها می نگرد. بی کسی و سردی گورستان، در نظرش چند برابر می شود .
با بهت، به تک تک مزارها خیره می شود. دختران و پسران ناکام. پیر و جوان. چقدر بی جان های عزیز روی دستش فراوان بود.
فکر ها هجوم آورده بودند. این که چرا و چگونه پس از مرگ، بدترین و خائن ترین افراد، عزیز و محترم می شوند.
کجای این همه سنگلاخ و سوال و جواب بود؟ چرا جایگاهش را نمی فهمید. چرا کسی او را نمی فهمید. چقدر گله داشت! چقدر بهت! چقدر نا آرامی!
هیچ کس به فکرش نبود! برای دیگران، چشم های خیانت دیده اش، کمترین اهمیت را دارا بود!
کمی دور تر ،یلدا هم بود! دوست و همراز. شاید… شاید که نه! حتما نزدیک تر از خواهر!
یلدا بود و هزاران فکر نارس در سرش. دل کوچکش طاقت نا مهربانی دنیا را نداشت. دلش برای دوستش پر می زد. برای دوستی که عشق و خیانت و مرگ را با هم تجربه کرده و از سر گذرانده بود!
ذهنش پر بود از سوالات بی جواب. دلش راه حلی می خواست برای آرام کردن دوستش اما هیچ چیزی یافت نمی شد.

#پارت۲
)یلدا(

صدای جیغ و گریه و زاری اطرافیانم، عصبی ام کرده بود.
– این پسر لیاقت گریه کردن شما رو داره؟
بالای قبرش ایستاده بودم و با خونسردی تمام، به اسم روی مزار زل زده بودم .
“مرحوم راشادمهران فر”.
مثلا من نامزدش بودم و کسی دیگه داشت خودش رو هلاک می کرد.

به قیافه ی پانید نگاهی انداختم.
صورت کشیده ای داشت با لب های برجسته و بینی کوچک.
موهاش بلوند و تقریبا تنها شباهت بینمون بود!

چقدر سخت بود باور این که دوست صمیمیت با نامزدت رابطه داشته باشه!
چقدر سخته باور این که، دوست صمیمیت عشق اول نامزدت بوده!

دوباره به قبرش نگاهی انداختم.

تمام خاطرات با هم هجوم آوردن به ذهنم:
– راشاد برات بمیره؛ نبینم ناراحت باشی! خودم سه سوته برات یه غذای خوشمزه درست می کنم.
– یلدا، عمرم، حاضرشو برات یه سورپرایز دارم.
– می دونستی خیلی دوست دارم؟ رفت لبه بام و با تمام نیروش فریاد کشید:یلدا عاشقتم!
– چی شدی راشاد؟ چرا زخمی شدی؟راشاد: به خاطر این که تو رو داشته باشم با خانوادم دعوام شد!

یعنی همش دروغ بود؟ کسی که می گفت دیوانه وار عاشقمه، حالا عاشق یکی دیگه شده بود؟ دوست چندسالم که می گفت دلم می خواد همیشه با راشاد خوشبخت باشی، باهاش درارتباط بوده؟

این ها همه آه از ته دل داره، گریه و داد و فریاد داره، پس چراساکتم؟ چرا انقدر خونسرد به قبرش زل زدم؟ با قرار گرفتن دستی روی شونم برگشتم.

لبخند بی جونی زدم که گفت:عزیزدلم، بیایکم تو ماشین من بشین استراحت کن. از صبح همین جوری سرپا ایستادی.

دستم روگذاشتم روی شونه اش وگفتم: “خوبم.”

قدرت حرف زدن هم نداشتم.
متینا:فشارت میوفته این جوری. ببین رنگ به روت نیست دختر.

لبخند دیگه ای زدم: دکی جون، خوبم بخدا!
اما آروم نگرفت و من رو برد و نشوند توی ماشینش.
با اومدن چند تا ون وماشینای ناشناسِ دیگه به روبه روم خیره شدم که…

#پارت۳

ماشین های روبه روم رو با کنجکاوی نگاه می کردم.

ازداخل ون چند زن و مرد پیاده شدن و گریه کنان به سمت مزار راشاد رفتن.
با خودم گفتم حتما از فامیل هاشون باشن.
من که حتی پدر و مادرش رو هم ندیدم.
سرم و به پشت صندلی تکیه دادم که بعد چند دقیقه ای صدای متینا رو شنیدم.
– یلدا، اون جا رو نگاه کن.

چشم هام رو باز و سمتی که صدای جیغ و داد می اومد رو نگاه کردم.

چند نفری که جلوم ایستاده بودن مانع دیدم می شدن . با کلافگی رو کردم به متینا
– چیزی نیست، فک و فامیل غربتیش دارن براش گریه می کنن.

– یلدا، صدای داد و فریاد پانیده. گریه چیه؟

پوفی کشیدم و با حرص رو برگردوندم.
– باشه، پاشو بریم ببینیم چی شده.

من خونسرد و متینا با هیجان از ماشین پیاده شد.

رفتیم جلو، به حدی که بتونم پانید رو ببینم.
پانید:یعنی چی؟ حق اینکار رو ندارین، اون عاشق من بود، نمی تونین این کاروبکنین!

اخم هام رو در هم کشیدم و با کنجکاوی به اطراف نگاهی انداختم.
پانید به محض دیدن من، به سمتم دوید. آستین مانتوم رو گرفت
– یلدا، حق دوستیو به جا بیار، تو یه چیزی بهشون بگو.

نتونستم خودم رو کنترل کنم و پوزخند صداداری زدم. پانید تنها نارفیق من بود.
– دوستی؟ ازچی حرف می زنی؟
به چشم های خالی از احساسم نگاهی انداخت و وقتی دیدکاری نمی کنم، به متینا که کنارم ایستاده بود، نزدیک شد.
– متینا، تو یه کاری کن. ما با هم خیلی وقته که دوستیم.

متینا به عقب هولش داد و انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید تکون داد.
– اگه یکبار دیگه دستای کثیفتو به من بزنی، حرمت جمعو نگه نمی دارم و میزنمت. برو گمشو اون ور!

صدای مردی اومد. از پانید چشم برداشتم و نگاهم رو به اون سمت کشیدم. کسی رو نمی دیدم.
– پانید خانوم، ایشون به اندازه کافی درگیر هستن. بهتره تلاش بی خودی نکنید.

صداش پر از جذبه بود. اخمام رو تو هم کردم .- کی بود؟ بیا بیرون ببینم چی می گی؟ چه درگیری؟

مردی از پشت جمع، که مثل مانع به هم چسبیده بودند، بیرون اومد.
کت و شلوار مشکی باپیراهن مشکی، پوشیده بود. کفش های مشکی واکس خورده، تیپش رو کامل کرده بود.

به صورتش نگاهی انداختم. در یک کلام جذاب!
جلو اومد. چشم هاش رو به من دوخت و صدای خش دارش توی گوشم پر شد.
– دفعه ی دیگه نبینم با من این طوری حرف بزنی. باشه خانوم کوچولو؟

دوباره پوزخندی زدم. دلم می خواست جلوی همین جماعتی که لال شده بودند، حالش رو جا بیارم.
– شما؟!

هیاهوی جمع رو شنیدم و کمی جمع شدنشون رو دیدم. نمی دونم، شاید هم ترسیده بودن!
اخم هام رو بیشتر به هم دوختم و رو به جمع صدام رو بلند کردم.
-مگه این کیه؟ قدمی به سمتم برداشت.
– شما باید همراه ما تشریف بیاری، دیگه جات این جا نیست.

دلم هری ریخت پایین. این مردک با من چه کار داشت؟
_چی می گی تو؟ اصلا کی هستی؟ یک قدم دیگه به سمتم برداشت.
– این که من کی هستم به تو ربطی نداره، وسایلتو جمع می کنی، شب میان می برنت به جایی که بهش تعلق داری.

حرفش رو زد و رفت. وا رفته و مبهوت به قدم هاش که دور تر می شد نگاهی انداختم. دلم گواهی بد می داد. خدایا… اطرافم چه خبره!؟

یه قدم به سمت جلو برداشتم که سرم گیج رفت. آخرین صدایی که شنیدم، جیغ متینا بود که اسمم رو صدا می کرد.

#پارت۴
)متینا(

یلدا بعد از شنیدن خبررنگش مثل گچ دیوار شد و تا خواست بیاد به سمت من از حال رفت.
به زور و زحمت بردیمش تو ماشین؛من و یلدا تقریبا ۳ساله باهمیم ولی تواین سه سال خیلی باهم صمیمی شدیم؛دیدن یلدا تو این وضع اشکم ودر آورد،خواستم به راننده بگم سریع تر بره که ماشین و نگه داشت.دو تا مرد که هیکلشون مثل فیل بود بعد از مرگ راشاد یک سره مواظب یلدان.
یکیشون درو برامون باز کرد و وارد بیمارستان شدیم.

پرسنل بیمارستان:خانم شایان اتفاقی افتاده؟

_مگه نمی بینی از حال رفته برو یه اتاق آماده کن ،بیمارو ببرین بهش سرم وصل کنید.

پرسنل:چشم خانم دکتر.
۲ساعت بعد…
وضعیت یلدا بهتر شده بود، ضربان قلبش منظم شده بود و فشارشم پایین اومده بود …بعد که از یلدا مطمعن شدم رفتم سراغ اون دو تا غول بیابونی.

رفتم جلو وای که چه قدراینا گنده ان ،اصلا کجاشون شبیه آدمه…
داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صدایی شنیدم:
خانم کار دارید بگید ما در خدمتیم.

_نه فقط…یه سؤال داشتم می شه بگین قضیه چیه؟چرا دوست من باید بره روستا برا زندگی
!؟مگه خودش اختیار نداره که بقیه واسش تصمیم می گیرن؟

غول بیابونی:خانم اگه اجازه بدین واستون توضیح می دم.
_بفرما!

غول:می دونین که زندگی تو روستا خیلی متفاوته با زندگی توی شهر…این جا قبیله ها به ناموسشون حساسن و اجازه نمی دن ناموسشون از جلوی چشمشون تکون بخوره
.دوست شما خانم یک خان بوده و الان با توجه به این که ایشون بیوه شدن اختیارشون دست خانواده راشاد خان خدا بیامرزه.

یه جوری می گه راشاد خان انگار همه جهان و فتح کرده…فقط یه عوضیه آشغال بوده که….با یاد این که مرده یه توبه ای کردم و سرم و انداختم پایین و رفتم سمت اتاق یلدا.
از کمد لباساش و برداشتم و خواستم برم طرفش که دیدم بهوش اومده و….

#پارت۵

)یلدا(
بااحساس اینکه به سرم دوتاوزنه ی صدکیلویی وصل کردن چشام وبه ارومی بازکردم.

نگاهی به اطراف انداختم.
من روی تخت بیمارستان بودم.
دستم واوردم بالاکه سوزش بدی پشت دستم احساس کردم.
نگاهی بهش انداختم که دیدم سرم وصل کردن بهم.
درهمین حین دراتاق بازشدپرستارداخل شد.
پرستارمشیری:خوبین خانوم سپهری؟

_بهترم,کی من و اورده این جا؟
پرستارمشیری:خانوم شایان اوردنتون ظاهرافشارتون افتاده بود.

_باشه ممنون عزیزم می تونی بری.
پرستار:چشم،کاری داشتین درخدمتم خانوم سپهری.
وبعدخارج شد.
خانوم مشیری یکی ازکاراموزهای متینابودکه دراین بیمارستان کارمی کرد.

نشستم وبه تخت تکیه دادم.
کم کم داشت همه چی برام تداعی می شد.
تقه ای به خوردومتیناداخل شد.
متینا:بهتری عزیزم؟
_خوبم،متینااین جاچه خبره؟فهمیدی منظوراون مرده چی بود؟

متینا:فهمیدن که فهمیدم،ولی….

_حرفت و بزن.
متینا:راستش ازاون بادیگاردایی که تورواسکورت می کردن پرسیدم گفتن که راشادخان بوده.

چشام زدبیرون وگفتم:چی بوده؟

لبه ی تخت نشست وگفت:راشادخان طایفه ی خودش بوده وچون بادختراون یکی طایفه که پانیده رابطه داشته،واوناهم که ناموس ازهرچیزی براشون مهم تربوده,راشادومی کشن وطبق قانون اونی که رابطه ی نامشروع داشته بایدتااخرعمرش توی همون روستابمونه واونیم که همسریانامزدکسی که به قتل رسیده هستش بایدتوروستابقیه ی عمرش روزندگی کنه.

حرصم گرفت وگفتم:نه بابا؟اون وقت من باپانیدچه فرقی دارم؟تروخشک باهم می سوزن؟اصلاکدوم خری این قانون وگذاشته؟

متیناباترس دستش و گذاشت جلوی دهنم و گفت:هیس،یلدااینامثل ماتهرانیابچه سوسول نیستن میان می زنن شل وپلت می کنن،خوب می دونی که چاره ای نداری دوتاطایفه بیرون این درمنتظرتوان,نه چاره داری نه راه فرار.

همه ی حس های بددرمن جمع شد.
حرص،عصبانیت،بغض،ناراحتی،تنفر،ترس…
همش باعث شدکه قطره اشکی ازگوشه ی چشمم بیرون بیاد.
_حالاواسه چی بادیگارد گذاشتن برام؟

ابروهاشوانداخت بالاوگفت:که فرارنکنی دیگه.

یکم باهم صحبت کردیم وسعی کردیم راه حلی پیداکنیم امااخرش به پوچی رسیدیم.

وقتی سرم وازدستم دراوردم ازاتاق خارج شدم که دوتامردتنومندجلوم دیدم.

حدس زدم ایناهمون بادیگاردایی هستن که متیناازشون حرف می زد.
اخماموکردم توی هم وگفتم:اون هیکل قناصت و بکش کنار.

ازجاش تکون نخوردکه کیفم و محکم زدم وسط سینش.
بازم تکون نخورد.
رفتم نزدیکش وگفتم:ببین پسرخوب،حواست باشه داری باکی درمیوفتی،من مثل طایفه ی شمابلدنیستم بکشم وگروگان بگیرم وغربت بازی دربیارم ولی بلدم حالت و بگیرم,این جااون روستای فکستنیه شمانیس تهرانه,اوکی؟

یک لحظه به چشام نگاه کردو وقتی مصمم بودن وتوی چشمام دیدرفت کنار.
اماپشت سرم میومدن.
بازتااین جاکه مثل اونانیس جای شکرداره.
متیناهم که مثل جاسویچی دنبالم میومد.
تواین لحظه قدردون مهربونیاش بودم.
وقتی ازبیمارستان خارج شدیم باسیل عظیم…

#پارت۶

باسیل عظیم قوم وقبیله ی راشادروبه روشدم.
خدایاچندباربگم غلط کردم که اینادست ازسرمن بردارن؟

یکی گفت:دخترم حالت خوبه؟
نفربعدی اجازه ی حرف زدن به من ندادوگفت:نمی بینی رنگ به روش نیست؟

چندنفردورترپچ پچ می کردن وهرازگاهی به من ومتینااشاره می کردن.
صدای یکی اومدکه گفت:رحمت به شیردخترای خودمون,نگاش کن توروخدا,چی پوشیده,خجالت داره والا.
بغلیش گفت:خودش کم بود،اون افریطه ی دیگه هم کنارشه.
منظورشون متینابود.
من ومتینابرگشتیم سمت هم وباحیرت وناراحتی بهم نگاه کردیم.
یعنی من می خوام توهم چین جایی که مردمش انقدربی فرهنگ وبی ادبن زندگی کنم؟ من؟منی که وقتی واردبیمارستان می شدم خانوم دکترسپهری اززبون هیچ کس نمی افتاد؟ منی که پدرومادرم هیچ وقت روی حرف من حرفی نزدن؟
منی که تایه چیزی خواستم سریع برام فراهم بود؟یامنی که تاکسی کوچیک ترین بی احترامی می کرداطرافیانم مقابله می کردن؟

همه ارزوهام وخاطراتم ودوست واشناروبزارم کناروبرم این روستا؟ راشادازت متنفرم,نه تنهاخودت و به کشتن دادی،بلکه منم بدبخت کردی.

توسن۲۳سالگی بایدقیدهمه چی و بزنم ومثل دخترای روستایی زندگی کنم.
کارم که عاشقش بودم وبزارم کنار.
خدایامن می تونم بااین حجم غم کناربیام؟

بادیگارداهرچه قدرم اصرارکردن که باماشین اونابرم قبول نکردم وسوارماشین متیناشدم وبه سمت خونه ی ماحرکت کردیم برای جمع کردن وسایلم.

توراه هیچ حرفی زده نمی شد.
متینادرک می کرد,می فهمیددختری توسن من چه قدرداره عذاب می کشه که سکوت کنه وچیزی نگه که دیگران وبرنجونه.
متیناخوب بود,اون لحظه ازته دلم براش دعاکردم که کسی واردزندگیش بشه که لیاقتش روداشته باشه.

بالاخره رسیدیم وبادست وپایی که توان حرکت نداشتن ازماشین پیاده شدم وداخل خونه شدیم.
بقیه بیرون منتظرموندن.
انگاردزدگرفتن که همه دنبالمونن.

بابازکردن در ورودی سالن مامان وباباهراسون…

#پارت۷

هراسون به سمتم اومدن ومحکم بغلم کردن.
اوناچه گناهی داشتن که بایدیدونه دخترشونوازدست می دادن؟

ازاغوششون دراومدم ودرحالی که اشکام و پاک می کردم گفتم:بیاین…بیاین بشینین بایدحرف بزنیم.
همه باهم روی کاناپه ی نزدیک درنشستیم ومتیناهم برای این که راحت باشیم رفت تاوسایل من و جمع کنه.

مامان:دخترم کجامی ری؟می خوای بری مسافرت؟

بابا:بزاربره خانوم مسافرت حالش و جامیاره.
_مسافرت نیست.
دوباره توی چشماشون دلهره وترس جاگرفت.

دستشون و گرفتم وگفتم:مامان،باباجون؛من به دلایلی بایدازتهران برم,یه مدتی می رم روستایی که خانواده ی راشادتوش زندگی می کنن,امابرمی گردم,شایدیکم دیربشه ولی میام,قول می دم.

مامان:چرابری دخترم؟
_عزیزدلم هرچه قدرکم تربدونی,کم ترهم عذاب می کشی,نخواه که بگم.

به احترام حرفم سکوت کردومن چه قدرممنونش بودم.
ازجام بلندشدم که برم دست وصورتم و بشورم که باباازپشت سرم دستم و گرفت وبرم گردوند.
بابا:مامانت طاقتش و نداره،ولی بایدبه من بگی,من پدرتم.

همه چی و ازسیرتاپیازگفتم براش.
ازرابطه ی پانیدوراشادبگیرتاقتل راشادوزندانی کردن من تواون روستا.

وقتی باباحرفام و شنیدگفت:نمی زارم بری.
_باباجون بهم اعتمادداری؟فقط یک کلمه اره یانه؟

توچشام نگاه کردوگفت:دارم دخترم…دارم.

_پس نگران نباشین,شماالان بایدلحظه به لحظه کنارمامان باشید,من باهاتون درارتباطم,قول می دم اتفاقی نیوفته وبرگردم.

پدرانه من و دراغوش کشید.
می دونستم ازشدت بغض نمی خوادچشمای اشکیش وببینم.
من هم ازاین اغوش گرم وپرامنیت استفاده کردم.
چنددقیقه بعدمن و ازخودش جداکردوبعدبوسیدن پیشونیم گفت:برودخترم خدابه همراهت.فقط بدون این جایه پدرومادرپیرداری که چشم انتظارتن.

دستاش وبوسیدم وبرای این که نبینه ازدوریشون ازالان عزاگرفتم خودم و انداختم داخل سرویس بهداشتی وچندبارپشت سرهم اب به صورتم پاشیدم تاشایدحالم بهترشه.

یکم اون جاموندم وبعداروم شدنم دست وصورتم وخشک کردم وازسرویس بیرون اومدم.

رفتم داخل اتاقم که دیدم متیناساکم و جمع کرده وروی تخت نشسته.
لبخندی زدم وکنارش نشستم.
چون پشتش به من بودمتوجه حضورمن نشد.
متینا:هرچی که لازمت می شدوبرات گذاشتم داخل ساک.
_خیلی ممنون متینا,امروزکمک بزرگی بهم کردی.

پارت بعدی

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن