" /> رمان حکم اجباری پارت10 ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۱۰

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

به در ورودی لگد زدم و داخل شدم.
امیرسام و باران سراسیمه پایین اومدن و با دیدن من گل از گلشون شکفت.
اخمام و کردم توی هم و گفتم:یلدا کجاست؟ باران:خوش اومدی،طبقه ی بالا توی اتاقشه.
به طبقه ی بالا رفتم.
یلدا مثل مرده ها روی تخت خوابیده بود و چشماش رو به سقف بود.
نشستم کنارش و دستش و گرفتم.
_الهی متینا فدات بشه،چی کار کردی با خودت دختر؟یلدایی اومدم پیشت،نمی خوای جواب بدی؟
حتی پلک هم نزد!چند بار اروم زدم توی صورتش تا از شوک خارج بشه،اما بازم تکون نخورد. با نگرانی رفتم پیش باران و گفتم:باران چرا یلدا حرکتی نمی کنه؟ باران:نمی دونم،منم نگرانش شدم.
عصبانی گفتم:همش تقصیر اون داداش گاو از خود راضیته.کجاست؟زده در رفته؟ باران هم می دونست که حق بامنه و سکوت کرد و سرش و پایین انداخت.
امیرسام:متینا،بردیا مقصر…
پریدم وسط حرفش و گفتم:اولا خودمونی نشو،ثانیا بردیا چی؟مقصر نیست؟ جیغ زدم:مقصر همه ی اینا بردیاست،اون پانید کثافته.حالیتونه یا نه؟ امیرسام:داد نزن.

_دلم می خواد،نکنه برای اینم حکم تعیین می کنین؟خدا لعنتتون کنه.ببینین باهاش چی کار کردین؟این یلدایی نیست که من می شناختم.پانید بس نبود،ابن مرتیکه ی زورگوی عوضی هم پیداش شد؟
باران:متینا باور کن اگه بردیا الان این جا بود،خودم به حسابش می رسیدم.
_از اون موقع تا حالا که من اومدم چی کار کردی؟اون موقع که داداشت بود.لطفا تظاهر به ناراحتی نکنین.من یلدا رو با خودم می برم.حالا ببینم کی می خواد جلوم و بگیره.

دوباره به اتاق یلدا رفتم.
در واقع یه زری زدم و مثل خر تو گل گیر کردم.اخه دختره ی خل و چل بردیا بفهمه پشت سرش این جوری سخن رانی کردی،ریز ریزت می کنه.
یلدا رو تکون دادم اما…
#پارت۸۴

اصلا نه پلک می زد و نه حرکتی می کرد.
_یلدا جدی جدی دارم نگرانت می شم ها.چرا هیچی نمی گی؟ قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید.
چه قدر داره عذاب می کشه.
چرا حرف نمی زنه؟واقعا نگرانش شدم.

خدایا نذر می کنم وقتی یلدا خوب بشه و این ماجرا ها رو به خیر بگذرونیم،تا مشهد پیاده می رم.می رم حرم و طلب استغفار می کنم.
با امیرسام و باران تصمیم گرفتیم که هر چیزی که یلدا رو خوشحال می کنه فراهم کنیم تا از این وضعیت خارج بشه.

هیچ کدومشون دل و دماغ این و نداشتن که به چشمای یلدا زل بزنن و بخندوننش.
_بچه ها دیگه ناراحتی نداریم،الان ماموریت ما اینه که بتونیم یلدا رو به حالت عادی برگردونیم.
کم کم اخماشون باز شد و صورتشون به لب خند گشوده شد.
هممون پذیرایی رو درست کردیم و رفتیم بالا که یلدا رو ببریم پایین.
با باران یک،دو،سه ای کردیم و از جاش بلندش کردیم.
یک دستش روی شونه ی من بود،یک دستشم روی شونه ی باران.
امیرسام هم معلوم نبود که توی حیاط،داره شماره ی کی وهی می گیره.
هممون نشستیم و من فلشم و توی دستگاه گذاشتم.
عکسا رد می شدن اما هیچ عکس العملی در چهره ی یلدا مشاهده نمی شد…

#پارت۸۵

چند تا عکس مال دوران دانشگاه بود.
موقعی که با بچه ها کلاس و پیچوندیم و کوه رفتیم.

چند تاشون برای زمانی بود که برف شدیدی اومده بود و دخترا یک طرف کوچه،وپسرا طرف دیگه ایستاده بودن و بهم برف پرتاب می کردیم.
بعضیاش عکس تولد یلدا بود که هممون سورپرایزش کرده بودیم.
چندتاشون محبت مریض های یلدا به یلدا بود.و و و…
من این عکسارو گذاشتم که دوباره به هیجان بیاد،اما انگار نه انگار!
با ناراحتی گفتم:یلدا چته؟اخه بردیا چه بلایی سرت اورده؟ بازهم هیچ و سکوت…
امیرسام داخل شد.
_به کی زنگ می زدی؟
امیرسام:به بردیا،نگرانش شدم,نیستش.
_بهتر،رفته به درک.
باران:امیرسام،یلدا با این عکس ها هم تحریک به حرکت نشد.
امیرسام:چی کار کنیم حالا؟ باران:بچه ها یه لحظه بیاین.
یلدا رو روی کاناپه تنها گذاشتیم و هممون به اشپزخونه رفتیم.
امیرسام:چی شده؟ باران:من یک فکری دارم.
_چه فکری؟

باران:باید با عزیزانش بهش شوک وارد کنیم؛یه شوک خیلی بزرگ.
امیرسام:مثلا چه جور شوکی؟
باران:مثلا یه جوری صحنه سازی کنیم انگار متینا یه اتفاق بدی براش افتاده یا مرده.
_خودت بمیری.
باران:مثلا دارم می گم.
_باورش نمی شه،تازه بفهمه من یه اتفاقی برام افتاده خوشحالم می شه.یه فکر دیگه بکن.
امیرسام:صبر کنین،پدر و مادرش چی؟
_دور مامان و باباش و خط بکش که زنده زنده قورتت می ده.
امیرسام:بابا نمی خوام که بیارمشون این جا،ولی می تونیم با پدر و مادرش تحریکش کنیم.
_اصلا فکر خوبی نیست،طفلی اگه سکته کرد چی؟بی خیال یه فکر دیگه می کنیم.
باشه ای گفت و دوباره همه به سالن پذیرایی برگشتیم.

روز ها می گذشت و هیچ تغییری در وضعیت یلدا ایجاد نشده بود.
حتی غذاهم به زور دهنش می کردیم.
زیر چشماش گود افتاده بود و صورتش با ماست تفاوتی نداشت.
مامان و باباش هم هر باری که زنگ می زدن،دست به سرشون می کردم اما خیلی نگران یلدا بودم.
اگه تا اخر عمرش همین جوری بمونه چی؟زبونت لال متینا.این چه حرفیه که می زنی؟ دقیقا۱۲روز از اومدن من به این روستا می گذشت و برای یلدا نتونستم کاری بکنم.

الان تنها امیدمون معجزه بود.
خدایا دیگه بسه،ان قدر به این دختر معصوم عذاب نده.به خدا حقش نیست.
داشتم سوپ درست می کردم که به خورد یلدا بدم.
باران هم کمکم می کرد و امیرسام کانال های تلویزیون و بالا و پایین می کرد.
در باز شد و قامت خسته و خمیده ی بردیا ظاهر شد!
از ترسم بسم اللهی گفتم و باران هم شوکه،ملاقه از دستش افتاد.
این پسر چرا این ریختیه؟رفتم تو کف انالیز و…

#پارت۸۶

کف گیر به دست داشتم به تیپش نگاه می کردم.
پیراهنش از شلوارش بیرون زده بود.
موهاش پریشون روی پیشونیش ریخته بود و در یک کلام،می تونم بگم که شلخته بود.
اومد داخل و مستقیم به طبقه ی بالا رفت.
مشکوک هممون پشت سرش راه افتادیم،چون متوجه حضور هیچ کدوممون نشد.
یه نگاه به اتاق یلدا انداخت و مسیرش و عوض کرد و به سمت اتاق یلدا رفت.
با تمام سرعت دوییدم و سد راهش شدم.
با اخم گفتم:کجا کجا؟

بردیا:تو این جا چی کار می کنی؟
_چیه؟کرک و پرت ریخت؟انتظار نداشتی بیام نه؟یه قدم دیگه پات و بزار جلو،با همین کف گیر هم چین می زنم فرق سرت که تا یه هفته اسم من و ریپیت)تکرار(کنی.حالیته؟ بردیا:باشه.
سرش و انداخت پایین و برگشت.
منم داشتم می رفتم پایین که بردیا دویید و قبل این که بتونم بهش برسم،وارد اتاق شد و در و قفل کرد.
صدام و انداختم به سرم و گفتم:در و بازکن،اگه خودم باز کنم وای به حالته ها.
اما اهمیتی نداد.
یلدا هم که قوربونش برم لال شده بود و نمی دونستم داره چی کار می کنه.
باران و امیرسام هم که گم و گور شده بودن!
بدو بدو پایین رفتم و گفتم:بردیا رفت توی اتاق یلدا،حالا چی کار کنیم؟
باران از روی ترس،دستش و روی دهنش گذاشت و امیرسام با استرس رفت طبقه ی بالا.
خدایا ارامش ما۱۲روز بود؟ دمت گرم…
امیرسام هم هر چه قدر داد و فریاد کرد،فایده ای نداشت.
هممون گوشامون و به در چسبونده بودیم که ببینیم چی می گه…

#پارت۸۷

)بردیا(

من باید با یلدا حرف می زدم.
وقتی داخل اتاقش شدم،اولین چیزی که به چشمم خورد،رنگ تیره ی این اتاق بود.
من می خواستم انتقام چی و از این دختر بگیرم که اتاقش و به این روز در اوردم!؟ سمت تختش رفتم.
روی تخت دراز کشیده بود و نگاهش به سقف بود.
خدای من،چی دارم می بینم؟ یلدا…یلدا چرا این جوری شده؟
احساس می کردم دارم یک مرده رو تماشا می کنم.
کسی که روح از بدنش خارج شده.
لبه ی تخت نشستم و به ارومی صداش کردم:یلدا؟ با تمام حسرت،عشق،ناچاری و بی پناهی صداش کردم…
اما هیچ حرکتی نکرد!
_یلدا،با من حرف نمی زنی؟می دونم چه قدر رنجوندمت،عذابت دادم،اذیتت کردم اما…یلدا…
خدایا چرا نمی تونم حرف بزنم؟ چرا یلدا حرفی نمی زنه؟ چی به روزش اوردم؟

پایین تخت زانو زدم و با التماس گفتم:یلدا نگاهم کن،ببین چه قدر خوار و پست شدم؛یلدا من شکستم.تو اون دفتر و خوندی و می دونی چه سختی هایی رو تحمل کردم که باران طوریش نشه.که خانوادم اسیب نبینن.من…من خیلی اون روز عصبی بودم بخاطر راز هایی که سال ها پنهانش کردم و برای یکی دیگه فاش شد.حرصم و سر تو خالی کردم.خواهش می کنم باهام حرف بزن،پاشو بزن توی صورتم؛جیغ بزن.هر کار می خوای بکن فقط تو رو خدا یه چیزی بگو.
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش چکید…
اما باز هم هیچ حرکتی نکرد.
با تمام غرور مردونم،به ارومی شکستم و گریه کردم…!
گریه ی یه مرد از روی ناتوانیشه،من نتونستم.
ادم درستی نبودم.
_یلدا من مریضم،این و هیچ کس نمی دونه.نه پدرم،نه باران و نه امیرسام.
دارم به تو می گم؛من نمی تونم خودم و کنترل کنم،حالا که…یلدا من تو رو…
صورتم و با دستام پوشوندم.
من نمی تونم بگم…
ملحفه ای که روش کشیده بود و بوسیدم و باتمام وجودم بو کشیدم.
باید همه ی این ها یادم می موند.
_یلدا من می رم،به خاطر همه چیز معذرت می خوام،لطفا من و ببخش.
در و باز کردم که امیر سام و باران و متینا،پرت شدن داخل.
بی توجه به اونا از وسطشون رد شدم و به اتاقم رفتم…

#پارت۸۸

دیگه از زندگیم هیچی نمی خواستم.
وقتی مادرم این مریضی لعنتی و پستی رو برام به یادگار گذاشت،دیگه نباید از کسی توقع داشته باشم.من برگشته بودم که برای یلدا توضیح بدم.زندگیم و،حالم و،دلیل بودنم و…
اما با کاری که کرده بودم،حتی حاضر نبود بهم نگاه کنه.
نه تنها به من،بلکه به هیچ کس.
وسایلم و جمع کردم.خاطراتم و،عزیزانم و همه چیز هایی که براش زنده بودم و زندگی می کردم و گذاشتم و رفتم.
رفتم که دیگه بر نگردم.
بزار بگن خان کم اورد،خان ترسو بود.
اره،ترسو بودم،کم اوردم…
از ویلا خارج شدم که از پشت یکی بازوم و گرفت.
همون بازویی که تیر خورده بود.
اخمام و توی هم کشیدم و برگشتم ببینم کیه؟با باران،امیرسام و متینا مواجه شدم.
از جونم چی می خواستن؟بازم تحقیر؟می خواستن تلافی زجر هایی که کشیده بودن و سرم در بیارن؟

بردیا تو حق دل خوری و نظر دادن و نداری.می فهمی؟تو بودی که زندگیشون و تباه کردی.

تو با راشاد،سلیم و مادرت هیچ تفاوتی نداری.
_باران ولم کن.
باران:بردیا کجا می ری؟تو که تازه اومدی!
امیرسام:بردیا کارت اشتباهه،با رفتن دردی دوا نمی شه.
متینا:اره بزار برو.نه…کار تو رفتن نیست فرارکردنه.تو مرد نیستی؛اگه بودی گندی رو که بالا اوردی رو جمع می کردی.
_یلدا با من حرف نمی زنه،چه طوری درستش کنم؟
متینا:تلاش کردی؟۱۲روزه ما هم داریم سعی می کنیم که به حرفش بیاریم،اما مثل تو جا نزدیم.به تلاشمون هم چنان ادامه می دیم.
_من نمی دونم چی کار کنم؟
متینا رو به امیرسام گفت:وقتشه اخرین نقشمونم اجرا کنیم.
امیرسام:چه نقشه ای؟
متینا:از طریق پدر و مادرش وارد می شیم.فقط باید خیلی جدی نقش بازی کنیم که باورش بشه.
_مطمعنی کار سازه؟
باران:امتحانش ضرری نداره.متینا تو از همه بهتر نقش بازی می کنی,اول تو برو.
متینا:تعریف بود یا توهین؟

کلافه دوباره به داخل ویلا رفتم…

#پارت۸۹

پشت سرم،اره و اوره و شمسی کوره هم اومدن.
متینا:باران بزن توی صورتم یکم طبیعی بشه.
کشیده ی ارومی زد که متینا گفت:نگفتم نازم کن دخمل خوب،بزن.
باران:خب این جوری دردت می گیره که.
متینا:ای خدا از دست تو،اشکال نداره…خواست ادامه ی حرفش و بگه که امیرسام کشیده ی محکمی به متینا زد.
طوری که صداش توی سالن پیچید.
متینا با حیرت برگشت سمت امیرسام و گفت:مرتیکه ی احمق روانی،مگه با تو بودم؟عقده ای چرا ان قدر محکم زدی؟الهی ننت به عزات بشینه که دختر مردم و این جوری نزنی.

امیرسام:خیلی معذرت می خوام،دردت گرفت؟به خدا نمی خواستم ان قدر محکم بزنم.
متینا:منم خر بیا عرعر.
بعدش یک پیاز برداشت و بوش کرد.
بلافاصله بعدش،پشت سر هم اشکاش جاری شد.
این دختر خیلی فیلمه.افرین داره به مولا.

متینا:بچه ها شما هم برین تو فاز غم،بردیا تو بالا نیا که تو رو می بینم تمرکزم بهم می خوره.
باشه ای گفتم و عملیات بچه ها شروع شد.
داشتم دعا می کردم که یلدا به حالت عادی برگرده اون وقت سور و سات عروسی متینا و امیرسام و به راه می کنم.
چشام و بستم و منتظر موندم که صدای جیغ و گریه ی یلدا اومد!
خدای من،این یلداس؟ نوکرتم به مولا.
از شوق و هیجان،پله ها رو چهار تا یکی طی کردم تا به اتاق یلدا رسیدم.
متینا و باران،سعی در اروم کردنش داشتن اما این گریه ها و شیون ها برای من،دنیا دنیا می ارزید.
ان قدر جیغ زده بود و گریه کرده بود که صورتش گل انداخته بود.
اشکاش همین جوری پشت سر هم جریان داشتن و مثل ابی بودن که مدت ها پشت سدی زندانی شده بودن.
با لذت بهش چشم دوخته بودم.
هرکی می دید فکر می کرد یه ادم روانیم که از گریه و ناراحتیه دیگران،شاد می شم.اما این برای من یه معجزه بود.
یه شروع دوباره…

#پارت۹۰
)متینا(

خدا نکشه این پسره ی بی عقل و.
نگا نگا چه جوری زد صورت خوشگلم و ناقص کرد!
مطمعن بودم که جاش کبود می شه اما برای این که بتونم یلدا رو به خودش بیارم،می ارزید.
توی حس رفتم و با گریه در اتاق یلدا رو باز کردم.
ان قدر حرفه ای نقش بازی کردم که خودم یه لحظه،زبونم لال،باورم شد برای پدر و مادر یلدا اتفاقی افتاده.
_یلدا…یلدایی بدبخت شدیم.تنها امیدتم رفت،دیگه به کی دل خوش کنی؟یلدا…
بعدش با صدای بلند زدم زیر گریه.
باران هم زور زد و دوتا قطره اشک ریخت و امیرسام هم تیریپ افسردگی و ناراحتی گرفته بود. مردمک چشمش تکون خورد اما خودش حرکتی نکرد.
ادامه دادم:مامانت،بابات،وای یلدا بی چاره شدیم.اونا…تصادف…تصادف کردن و…
دوباره گریه کردم.
سرش به سمت من خم شد.
وای ایول داره عمل می کنه.
_یلدا پدر و مادرت فوت…فوت کردن.
و سرم و روی تخت گذاشتم و زار زار گریه کردم.
کم کم متوجه شدم یکی دیگه ام داره با من گریه می کنه…!

اول فکر کردم بارانه،اما دیدم نه صدا از بیخ گوشم میاد.
با حیرت سرم و بالا اوردم و به یلدای رو به روم زل زدم.
مثل ابر بهار گریه می کرد و کلمات مبهم و نامعلومی به زبون میاورد!
خواستم بپرم بغلش اما چنان جیغی زد که نکیر و منکر و جلوم دیدم.
جیغ می زد و گریه می کرد.
سرجاش نشسته بود و صورتش و با دستاش پوشونده بود.
_یلدا غلط کردم،دروغ گفتم.الهی این امیرسام و اون یارو دوستش بمیرن با این نقشه هاشون.یلدا به خدا شوخی بود.
اما دست بر دار نبود.
انگار که نمی شنید دارم چی می گم.
بردیا هم به جمع ما اضافه شد و با لذت به منظره ی رو به روش خیره شد.
استغفراللهی زیر لب گفتم که نرم بزنم اش و لاشش کنم.
نگاه چه جوری داره نگاه می کنه؟ دوباره رفتم سمت یلداو…

#پارت۹۱
)یلدا(

هفته ها بود هیچ احساسی نداشتم.
نه حس گرسنگی و تشنگی،نه حس غم و شادی!
فکر می کردم که مردم؛روح از بدنم خارج شده و من قدرت حرکت ندارم.
صداها برام گنگ و مبهم بود.نمی دونم چه بلایی سرم اومده بود اما فکر می کردم که فلج شدم،طوری که حتی قدرت تکلم و تکون دادن مردمک چشمم رو هم نداشتم!
عذاب می کشیدم وقتی متینا و باران باهام حرف می زدن و من نمی تونستم چیزی بگم.
وقتی بردیا توی اتاقم اومد،ان قدر زجر اور بود که همه ی حسم در قطره اشکی جمع شد.
شده بودم مثل ماهی که از اب بیرون افتاده،
فضانوردی که ماسک اکسیژنش و فراموش کرده و پرنده ای که در قفس زندانی شده…
خیلی سخته بخوای حرف بزنی اما نتونی…
حضور بردیا یک جور عذاب بود،حرف هاش جور دیگه و سایلنت بودن من هم قوز بالا قوز!
از این وضعیت خسته شده بودم.
اخرین بار متینا به اتاقم اومد.ان قدر گریه کرده بود که می شد صدای گرفتش رو تشخیص داد.
اون گفت که مامان و بابام فوت کردن.
در اون ثانیه،به حدی وحشت کردم که ناگهان همه چی سر جاش برگشت.
تونستم گریه کنم،جیغ بزنم از خوش حالی برای حرف زدنم و از ناراحتی برای پدر و مادرم.
دست ها و پاهام و حرکت بدم.

خدایا این چه سرنوشتی بود که یک شادی و می دی و اون یکی و می گیری؟ زیرلب حرف هایی می زدم که خودم قادر به فهمیدنشون نبودم.
صدای متینا رو شنیدم که مدام می گفت غلط کردم…دروغ گفتم.

اما دست بردار این عزاداری شاد غم انگیز نبودم…
صورتم و با دستام پوشوندم.
دلم نمی خواست نه به متینا و نه باران گوش بدم اما…
کسی اسمم و صدا کرد که باعث شد صورتم و از پشت دستام بیرون بیارم و بهش خیره بشم.
چه قدر شیرین و دل نشین می گفت یلدا!…
اما من لیلی نبودم که از اعماق وجود،جان دلم بگویم.
با چشماش می رقصید و به سمتم میومد…

#پارت۹۲

به طرز وحشت ناکی همه چیز یادم اومد.
خیانت راشاد و پانید،توهین های مادر راشاد،جدایی از پدر و مادرم،طعمه قرار دادنم توسط بردیا،و بعدم قضاوت و تحقیر شدنم…
حرکاتم دست خودم نبود.بالشتم و برداشتم و با تمام قدرتی که از خودم انتظار داشتم،به طرف بردیا پرتاب کردم.
زودتر دست به کار شد و دستاش و به حالت ضرب در،جلوش گرفت.

کوتاه نیومدم و لیوان روی عسلی و برداشتم و پرت کردم.
جاخالی داد.
بیش تر حرصم گرفت.
نمی دونم باران و متینا و امیرسام کجا غیب شدن!؟
دمپایی هام و در اوردم و یکی پس از دیگری پرت کردم و اونا هم به در اتاق بر خورد کرد.
لجم گرفت.
جیغ بلندی کشیدم،خدایا فکر کنم دارم دیوونه می شم.
این کارا چیه که می کنم!؟
بردیا ساعت و گوشیش و گرفت سمتم و گفت:اینا رو هم بگیر و پرت کن سمتم،این جوری حرصت خالی می شه.
بدون درنگ گرفتم و پرت کردم.
ساعت بهش نخورد،اما گوشیش به وسط سینش اصابت کرد.
نمی دونم چرا اول از خوش حالی این که تیرم به هدف خورده لب خند زدم،و بعدش با نگرانی گفتم:چی شدی؟
لب خند پهنی زد و گفت:بالاخره حرف زدی.
تازه دوباره یادم افتاد.
بازم جیغ زدم.
ان قدر جیغ زدم و به بردیا مشت و لگد پرت کردم که خودم خسته شدم و روی زمین نشستم.

بردیا هم رو به روم جا گرفت و بازم بهم خیره زل زد!
پس همه ی اون کارا برای این بود که من به حرف بیام.
دارم برات متینا خانم که از جون مامان و بابام مایه می زاری.
حرف هایی که بردیا قبلا زد یادم اومد و باعث شد از خجالت گر بگیرم و سرخ بشم.
سرم و پایین انداختم که…

#پارت۹۳

سر به زیر توی فکر بودم.
بردیا:یلدا نگاهم کن.
سرم و بالا نیاوردم.
بردیا:یلدا جان با شمام،نگاهم کن.
مثل دخترای خجالتی سرم و بالا اوردم و بهش نگاه کردم.
بردیا:ان قدر حرف دارم که نمی دونم کدومش و بگم.
_می تونی از معذرت خواهی از من شروع کنی.
لب خندی زد که دلم پیشش جا موند.
بردیا:من که معذرت خواستم،بازم چشم؛عذر می خوام,حالا می بخشی؟
_اره ولی اون حرفات…

بردیا:پس می شنیدی!
_کر که نشده بودم.
بردیا:دور از جون،حرفایی که زدم راسته.راست کمه…عین واقعیته.
توی دلم کیلو کیلو قند اب می کردن.
_چه قدر خوش اشتهایی،من و هلماو…
اخماش رفت توی هم و گفت:حرف اون و نزن،من با هلما رابطه ی احساسی نداشتم.
_با این حرفت خیلی چیزا می شه برداشت کرد.
هول شد و گفت:نه نه،منظورم اینه که برای یه قرار داد کاری مجبور بودم که تحملش کنم.
_مثل توی رمان ها؟
خندید و گفت:مثل توی رمان ها.
_همه چی و بهم توضیح می دی؟بردیا:مو به موش و،فقط…
_فقط؟
بردیا:اگر تو یار من شوی،چنین کنم چنان کنم.
پقی زدم زیر خنده و گفتم:خیلی بامزه بود.
بردیا:جدی گفتم.
بیش تر خندیدم.
بردیا:می خوام زنم بشی.

نیشم جمع شد و چشمام مثل وزغ زد بیرون!
_جانم؟چی فرمودین!؟
بردیا:جانت بی بلا،همین که شنیدی.
_شوخیه بامزه ای بود،من برم پایین.
به سمت در حرکت کردم که با حرفش،لحظه ای متوقفم کرد.
بردیا:بهت فرصت می دم که فکر کنی.هنوز خیلی حرف ها هست که بهت بگم،اما اول باید دلم از بابتت قرص شه.
خدایا چه قدر این بشر پرروعه.
برنگشتم جوابش و بدم و از اتاق خارج شدم.
حس دل چسبی داشتم.
حالا وقتش بود که من اذیتش کنم…!
لب خند خبیثی زدم و…

#پارت۹۴
به سمت سالن پذیرایی رفتم.
متینا و باران و امیرسام اون جا جمع شده بودن و میز گرد تشکیل داده بودن.
متینا:به نظرتون چی دارن بهم می گن؟ باران:کاش فرار نمی کردیم.

امیرسام:فرار نمی کردیم که ترکشاشون بخوره به ما؟
دیگه گوش واینستادم و گفتم:اگه یکم از اون قوه ی تخیل و فضولیتون کم کنید،مطمعن باشین که به نفعتونه.متینا خانوم با شما کار دارم.
دست پیش گرفت و پرید بغلم و گفت:وای یلدا چه قدر دلم برات تنگ شده بود.دل تنگ اون صدای نحست بودم،اون چشمای باباقوریت،اون دهن گشادت… زدم پس کلش و گفتم:اینا که صفات توعه،باز تو پررو شدی؟ متینا:تقصیر منه که به خاطر تو سیلی خوردم.
اخمام رفت توی هم و گفتم:یعنی چی؟کی زده؟ متینا:ایناهاش،همین پسره.
امیرسام به حالت نمایشی،موبایلش و دم گوشش گرفت و الو الو کنان از سالن خارج شد.
بردیا:مقصر امیرسام نبود،خودت گفتی بزنت.
برگشتیم و به بردیا نگاه کردیم.
با حضورش قلبم به تاپ تاپ در اومد.
طوری که احساس می کردم صدای ضربانش و همه دارن می شنون!
اون هم خیره به من نگاه می کرد.
متینا:اوه اوه،هوا پسه،باران بزن به چاک.
دست هم و گرفتن و در رفتن.
به محض خروجشون از سالن،باهم خندیدیم.
بردیا:متینا دوست خوبیه.

_اوهوم و خیلی شر و شیطونه.
بردیا:امیرسام هم همین طوره.
با نگاهی شیطون و خبیث بهش گفتم:نگو که…
بردیا:دقیقا.
بشکنی زدم و یه دور،دور خودم چرخیدم.
بردیا:اول کار این دوتا رو اوکی کنیم.
_با کمال میل.
می دونستم امیرسام پسرخوبیه و لیاقت متینا رو داره.
برای همین…

#پارت۹۵

برای همین با بردیا قرار گذاشتیم که نقشه ای بکشیم و دست این دو تا عاشق و رو کنیم.
شب بود و هممون دور هم می گفتیم و می خندیدیم.
یکم که گذشت،ما دخترا رفتیم که شام درست کنیم و پسرا هم درباره ی کار حرف می زدن.
بردیا هم که فکرکنم،زهرا خانم و کلا مرخص کرده بود!
یه شام حاضری و مختصر درست کردیم و بعد چیدن میز،اقایون و صدا کردیم.
امیرسام:به به،چه کردین!!!

متینا:بهتره بگی چه کردم.
باران:عه،متینا ما هم کمک کردیم دیگه.
_راست می گه،ما هم زحمت کشیدیم.
متینا:اره راست می گن،میز و چیدن دستشون درد نکنه.
همیشه وقتیم که دانشجو بودیم،متینا زحمت غذا درست کردن و می کشید چون اصلا من بلد نبودم.
تنها غذایی که به صورت یه اشپز حرفه ای عمل می کردم،همین خوراک بندری بود.
مشغول خوردن شام شدیم که زیر چشمی متینا و امیرسام و می پاییدم.
هر از گاهی نگاهشون به هم میوفتاد و سریع از هم رو بر می گردوندن.
چون کنار بردیا نشسته بودم،اروم ضربه ای به پاش زدم و متوجه اون دوتا کردمش.
_بعضیا هم دیگر و نخورن.
متینا:با من که نیست.
باران:با منم نیست.
امیرسام:با منم که عمرا نبود.
حالا فکر کنین همشون هول شده بودن و با هیجان می گفتن.
_باران تو چرا به خودت می گیری؟ و غش غش زدم زیر خنده.
باران:به تو و بردیا نگاه می کردم،خیلی بهم میاین.

بردیا که داشت نوشابه می خورد،پرید توی گلوش و به سرفه کردن افتاد.
تند تند پشتش ضربه می زدم،اما نمی دونم چرا هی قرمز تر می شد!
متینا:یلدا ولش کن،بدبخت و کشتیش.
دست از ضربه زدن بر داشتم و سرفه ی بردیا هم بند اومد.
بردیا:داشتم خفه می شدم.
امیرسام:ما از این شانسا نداریم.
_به خیر گذشت.
بردیا اخماش و کرد توی هم و با جدیت گفت:باران خانم شما به این چیزا فکر نکن.
داداش غیرتی شده بود.
خلاصه…

#پارت۹۶

خلاصه شام و در کمال صلح،شوخی و خنده خوردیم.
تازه اون روی خوش زندگیم داشت خودش و نشون می داد.
بعد از صرف شام،هر کدوم با خستگی به اتاق هامون رفتیم.
داشتم بافت موهام و باز می کردم که پیام اومد.

شیرجه زدم روی گوشیم و پیام و باز کردم:اگه رنگ اتاق اذیتت می کنه،تو بیا توی اتاق من و منم می رم اتاق تو.
خواستم یکم اذیتش کنم برای همین سریع تایپ کردم:باشه الان میام.و فرستادم.

از هیجان دستام سرد شده بودن.
دوباره موهام و بافتم و شالم و به سرم کشیدم.
از اتاق که خارج شدم،بردیا رو توی راه رو دیدم که یه پاش و به دیوار تکیه داده بود.
وقتی متوجه حضور من شد،پاش و انداخت و رو به روم ایستاد.
بردیا:تعارف اومد نیومد داره ها.

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن