" /> رمان حکم اجباری پارت4 ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۴

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

می دونستم داره تیکه می ندازه تا منو راضی کنه ،بردیا آدمیه که از نقطه ضعفات بر علیه خودت استفاده می کنه .ولی منم کم نیاوردم یه لبخندی زدم و گفتم: آره یه خانواده ۶ نفره؛ من ،الناز ،سمیرا ،عسل ،فرنوش ،دنیا…جون چه شود.

بردیا: تعارف نکن بگو می خوام حرم سرا درست کنم دیگه.
_هی گفتی بردی جون…اینا مگه همشون باهم تو یه خونه می سازن!؟

بردیا: خب خوبه حالا رویا نباف واسه خودت…بگو ببینم میای این جا یا نه!؟ امیر اگه به فکر آینده باشی و می خوای واقعا موفق باشی دوسال این جا دووم بیار فقط دو سال ،بعدش خودت میای دستم و می بوسی.

_خودم بیام ،کارخونه رو که نمی تونم بیارم.

بردیا: یه کارخونه هست که خیلی وقته دیگه کار نمی کنه، اون و دادم برات بازسازی کنن تا چندهفته دیگه ام آمادس. حالا چه بهانه ای داری؟فقط شرمنده این جا دختر بازیت و باید ببوسی بزاری کنار.

_داداش دمت گرم پس همه چی ردیفه …حالا چیزی که زیاده دختر.

بردیا: خوبه پس ایشالله که خیر باشه.من برم یکم استراحت کنم توام برو بخواب خسته ای تازه از راه رسیدی.

خودم و کش و قوسی دادم و با گفتن عصر بخیر به اتاق مهمان رفتم.نرسیده به تخت پلکام سنگین شد و….

#پارت۲۰
)یلدا(
پس ازطی کردن مسافتی طولانی،اونم باپای پیاده؛متیناباخستگی سرجاش ایستادو با درموندگی گفت:وای یلدا،این جایه تابلونداره ماالان بدونیم کجاییم؟
_نخیرخانوم،مکان توریستی که نیومدی،بعدشم تابلوداشته باشه مثلازیرش نوشته به عمارت خان نزدیک می شوید؟
متینا اخمی کردو وسط کوچه چهار زانو نشست.
_متینا اصلاحوصله ی غرغرا وبچه بازیاتوندارم،پاشوبریم بالاخره پیدا می کنیم دیگه.
متینا:چه جوری؟بانگاه کردن به خونه ها؟
کلافه گفتم:نه پس،برمی گردم ازاول برات بومی کشم؛د پاشو دیگه.
دریغ از کوچک ترین حرکتی.
رفتم سمتش ودستش و کشیدم تابزور تکونش بدم.
متینادرحالی که جیغ می زد گفت:ولم کن،مگه گوسفندداری می بری توی طویله که این جوری می کشی؟
_بلا نسبت گوسفند،یالاراه بیوفت من باید عمارت خان وپیدا کنم.

خلاصه دوباره به راه افتادیم.هر۱۰قدم من،مساوی بایک قدم متینا بودو نق زدناش دیگه دیوونم کرده بود.
تااین که کورسوی امیدی روبه روم دیدم.
لبخندگشادی زدم وباذوق بدون توجه به متینابدو بدو رفتم سمت کاخی که مقابلم بود.
لامصب فقط دم درش ده تاشایدم ازده تابیش تر،محافظ داشت.
که این طور،پس خانمون جون دوستم هست!متینادرحالی که پشت سرم مثل این بچه های چهارپنج ساله که مامانشون و می خوان اسمم وصدا می کرد،باتمام سرعتش سعی داشت که بهم برسه.
روبه روی یکی ازنگهبان ها ایستادم که با اخم فقط به جلوش نگاه می کرد.چندبار دستم وجلوی صورتش تکون دادم اما انگار که علاعم حیاتی نداشت.ازلابه لای نرده ها به داخل ویلا نگاهی انداختم.
چه قدر این ماشینی که نزدیک استخره برام اشناس.
صبرکن ببینم…
این همون ماشین اون پسره نیست که چندتاکوچه پایین ترمی خواست بهمون بزنه؟ ودقیقاهمین سوال من ومتینا به زبون اوردو ازشدت دویدن زیادبه نفس نفس افتاده بود.
دوباره مقابل محافظ جلوی درقرارگرفتم و…

#پارت۲۱

روبه روش ایستادم وگفتم:ببخشید،خونه ی خان این جاست؟
همین جوربا اخم به رو به روش نگاه می کرد.متیناهم ازاون یکی محافظ جلوی درمجددا سوال من وپرسید اما اون هم پاسخی نداد.ازاخرمتیناعصبی جلوی یکیشون و گرفت و گفت:الو؟صدام و داری؟چرامثل بز جلوت و نگاه می کنی؟یاد نداری حرف بزنی؟می زنم لت وپارت می
کنما.بادیگارده یه نگاه گذرا به متینا انداخت ودوباره به جلو خیره شد.اوف؛ازایناهم بخاری بلند نمی شه.رفتیم یکم دورتر ایستادیم وسرامون و اوردیم جلوتایه نقشه ی درست ودرمون بکشیم.
متینا:بیا ان قدر جیغ بزنیم تاخان بیاد دم در.
_فایده ای نداره،این جوری فقط حنجرت پاره می شه،وقتی بادیگارداش ایناهستن،خودش که دیگه هیچی.
متینا لپاش و باد کرد وگفت:پس چی کار کنیم؟
_اوم…یه فکری به ذهنم رسید.
بشکنی زدم وادامه دادم:تو حواسشون و پرت کن من برم داخل.
ازگوشه ی چشم نگاهم کردوگفت:باشه،منم می تونم حواس ده تامحافظ وپرت کنم؛حرفامیزنی یلداها.
دوباره به زمین چشم دوختیم تابه چیزای بهتری فکر کنیم.
کمی گذشت اما به نتیجه ای نرسیدیم.
_متیناگوش کن ببین چی می گم،تایه متریشون گاماس گاماس می ریم جلو؛وقتی نزدیک شدیم یهو سرعتت وزیاد کن وتاجایی که می تونی بدو تابتونیم از دروازه ی قلعه ی اژدها ردشیم.
متینا:بدفکریم نیس.
خم شدیم بندکفشامون و سفت کردیم،شالمون و دورسرمون گره دادیم واستینامونم زدیم بالا.
باهم یک،دو،سه ای گفتیم و…

#پارت۲۲

آهسته،آهسته به سمتشون قدم برمی داشتیم که متیناشروع کرد به سوت زدن و اسمون و نگاه کردن.زیرلب گفتم:متین نکن،ان قدر ضایع نباش.
متینا:متین وزهرمار،اگه یک بار دیگه بگی متین می رم همه چی و بهشون لومی دم.
_الهی لال شی من از دست تویکی راحت شم.فرصت نشدجواب من وبده چون تقریبابهشون نزدیک شدیم.بهم نگاهی انداختیم و…
باسرعت هرچه تمام تر بسمت داخل ویلامی دوییدیم.ازسدانسانی عبور کردیم و واردباغ ویلاشدیم.محافظاهمه پشت سرمون بودن و حتی یک نفرهم جلوی درنمونده بود.قدمهام و تند ترکردم تااین که وارد خونه شدیم وبادیگاردا دیگه نمی تونستن به حریم خصوصی خان وارد بشن.دستام و به زانوهام تکیه دادم وخم شدم تابهتربتونم نفس های ازدست رفتم وبرگردونم.
متیناهم تندتندنفس می کشید.تاکمرم وراست کردم باچهار،پنج تاخدمتکار روبه روشدم.
ماشالا،مگه چندنفرتوی این خونه زندگی می کنن که ان قدر خدمتکار و بادیگارد لازم دارن؟
_متیناچاره ای نیست،نقشه ی شماره ی یک.
باگیجی بهم نگاه کردکه شروع کردم به جیغ زدن.متینا هم منظورم وگرفت وتا جایی که می تونست جیغ می کشید.
خدمتکارها هم سعی در اروم کردن ما داشتن.دراین حین که دهن هرکدوممون،مثل اسب ابی بازبود،دخترزیبایی داشت با ارامش ازپله هایی که درست وسط سالن به طرف بالاپیچ می خوردن،پایین میومد.

ناخوداگاه جیغامون بادیدن دختره اروم ترشدو سپس به کلی قطع شد.دخترزیبا وظریفی بود.پوست سفیدی داشت؛درشتی چشماش وقرمزی لباش،جلوه ای خاص بهش داده بود.چندتاپله مونده بود که برسه پایین سرش گیج رفت وبامخ افتاد روی زمین.
خدمتکارها هرکدوم باترس وبسم الله سعی دربهوش اوردنش داشتن.
من ومتیناهم باعجله رفتیم بالای سرش تاببینیم چه اتفاقی براش افتاده.روی زمین کنارش نشستم که…

#پارت۲۳

کناردختره روی زمین نشستیم که بردیاخان باسرعت ازپله ها اومد پایین و چنان دادی سرخدمت کارها زدکه همه ی اونا ازکنار دختره بلندشدن و متفرق شدن.
خان:چی شده؟این جاچه خبره؟باران چش شده؟برین کنارببینم.
وقتی مستخدمین رفتن کنار تازه من و متینا رو دید وجا خورد.یعنی اون همه جیغ و داد ما رونشنید که الان از دیدن ما تعجب کرد؟حتما دیوارای این خونه عایقه.
روی زمین زانو زد و گفت:چی کارش کردین؟ گوشم کرشد از بس دادو فریاد کرد.
متینا:بله؟بله؟؟؟ماکاری نکردیم حاج خانوم یهو ولوشد کف زمین.
برگشتم وبا اخم وتاکیدگفتم:متینا؛الان وقتش نیست.
پوفی کشیدو کنار من ایستاد.

سریع پلک دختره که ظاهرا اسمش باران بود و کشیدم بالا.چشماش سفید شده بود.سرم وگذاشتم روی قلبش.ضربانش تند می زد.
یهوشروع کردبه لرزیدن وکف از دهنش خارج می شد.
بردیا داد زد:د یه کاری بکنین،ازدست رفت.
_بار اولشه؟
بردیا:سوال نپرس،نجاتش بده،نه سابقه نداشته.
_سریع یه چیزی بزاربین فک بالا و پایینش تابراثر تشنج فکش قفل نکنه.
کمربندش و دراورد و گذاشت توی دهن باران.
_تیغ می خوام.
بردیا:تیغ برای چی؟
باعصبانیت گفتم:الان وقت بی اعتمادی نیست نمی بینی وضعیتش اورژانسیه؟ازکشتن این دختر خیری بمن نمی رسه پس نگران نباش.
متینا دویید و رفت تا از خدمتکارها تیغ بگیره.
باسرعت رفت وباعجله برگشت.دقایق پر استرسی بود،امامن ومتینا برای همین لحظه ها اموزش دیده بودیم.
رگ عصبی باران وپیداکردم وهمون جارو که کف پاش بود و بریدم.
به محض بریدن کف پاش،لرزش بدنش متوقف شد و داد و بیداد بردیا اغازشد.
ازاون طرف هم اون پسره که می خواست مارو زیر کنه باقیافه ای خوابالود وباشتاب اومد سمت ماو….

#پارت۲۴
)متینا(
پسره باشتاب اومدسمت ماوپاش گیرکردتوی پاچه ی شلوارمامان دوزش و زرتی افتاد روی خان خانان بربری جون.
یعنی اون لحظه فقط دلم می خواست یه دوربین داشته باشم وفیلم می گرفتم ازقیافه هاشون.
یلداکه دهنش عین غارعلی صدرچمی دونم اهواز یا همدان،بازبود.بربری جونم که اصلامعلوم نبودچه شکلیه….
می رسیم به اون یکی بلدوزر که هنوزم متوجه موقعیتش نبود.
یلدا:فکرکنم الان بایدفرار و به قرار ترجیح بدیم،بدومتین.
_درد و متین،خداخفت کنه،نگومتین.
یلدا:ای باباحالا الان اون درخت بلندشه که مامی شیم کود زیر پاش،توفکرتلفظ اسمتی؟بدودختر.
_عه عه،راست می گی حالااین دفعه روبزرگواری می کنم ومی بخشم.تکرارنشه.
یلدا:ای خدا.
تا اومدیم به خودمون بجنبیم بربری جون ازپشت کوه هانمایان شد.)منظورم ازکوه هاباسن محترم اون کوره(.
یلدا:متینا این کیه؟چرا بنفشه؟
_اوه اوه،مگه فصل بادمجون چینی تموم نشده؟
یلدا:نمی دونم والا،مثل این که دهات اینا کلا فرق می کنه.

اومدم حرف بزنم که یهو با داد اون بربری؛تایم اوت به خودم دادم….

#پارت۲۵
)بردیا(
ازاسترس این که نکنه بلایی سرباران اومده باشه روی زمین کنارش نشسته بودم و مدام اسمش و زیرلب تکرار می کردم.
بعداز بریدن کف پاش،لرزش بدنش متوقف شد اما هنوزم بی هوش بود.باعصبانیت برگشتم سمت اون دختره ی لوس شهری و گفتم:چی کارش کردی؟چرا به هوش نمیاد؟
اخماش و کردتوی هم وتا اومدچیزی بگه،امیرسام باشتاب ازطبقه ی بالا اومد سمت ما و براثر خوابالودگی پاش پیچ خوردو محکم خوردبه منی که درست روبه روش ایستاده بودم.ضربه ان قدرناگهانی بودکه افتادم روی زمین.
صدای دخترا روکم وبیش می شنیدم.حرف اخرشون که گفتن”فرار”و واضح شنیدم وباعصبانیت غیرقابل توصیفی ازجام بلندشدم،امیرسام خنگ و هولش دادم اون طرف و رفتم سمت دخترا.یه چیزایی داشتن ازبادمجون و دهات زیرلب می گفتن.
باخشم وتندخویی گفتم:کجابه سلامتی؟یالا گندی روکه زدی ودرستش کن.باران چرا به هوش نمیاد؟
اون دختره نامزد راشاد که درطی تحقیقاتی فهمیده بودم اسمش یلداس؛گفت:نفهمیدم چی گفتی؟من گندزدم؟این دختر خانوم زرتی افتاد روی زمین وتشنج کرد،من کمکش کردم باید تشکرهم بکنی.واین که چرابه هوش نمیادخب بایدبگم….فشارش احتمالاپایینه،بایدبهش سرم تقویتی وصل کنی.
_خب منتظر چی هستی؟بیاوصل کن دیگه.

یلدادست به سینه وبه حالت خنثی من و نگاه کردوگفت:فندق،اولا که کف سالن جای سرم وصل کردن نیست.دوما من کف دستم و بو نکرده بودم که خانوم غش می کنه و بایدباخودم سرم بیارم.سوماببرش بیمارستان به من ربطی نداره.
دوستشم که عین بزنگاهش بین من و یلدا در نوسان بود.
امیرسامم که خدازیادش کنه،هنوزتوی هپروت وگیجی ناشی ازخواب بود.
نمی دونم راشاد دقیقا از چیه این دختره خوشش اومده؟
رفتم سمت باران،بغلش کردم وهمین جورکه به سمت طبقه ی بالا می رفتم گفتم:سریع همتون بالاباشین.این اطراف بیمارستان نیست.سرمم به بچه هامی گم ردیفش کنن.
منتظرعکس العمل اونا نموندم و…

#پارت۲۶

باران وبا احتیاط گذاشتم روی تختش و پیشونیش و بوسیدم.تنهادختری بود که بهش علاقه داشتم.اونم بیش از حد معمول.دخترا و امیرسام هم کمی بعد به من ملحق شدن.به زهره خانوم خدمت کارپیر این ویلا،گفتم که سریع بره داروخانه و سرم تقویتی بگیره.توضیحات لازم روهم درباره ی سرم،یلدابهش گفت.
_چرااین طوری شد؟سابقه نداشته غش کنه یا تشنج…
حرفم و ادامه ندادم و باناراحتی دوباره به باران خیره شدم.
یلدا:ببخشید برای این که راحت تر بتونیم صحبت کنیم؛اقای؟؟؟
_خان بگو.

پوزخندی زدوگفت:عادت ندارم کسی و به اسمی صدا کنم که لایقش نیست.
عصبی اومدم حرفی بزنم که امیرسام پیش دستی کرد و گفت:وای،چتونه شماها؟و روبه یلدا ادامه داد:ایشون اقای بردیاهنرمند هستن خوب شد؟
یهواون دختره ی ور وره جادو پقی زد زیرخنده ودلشو دودستی چسبید.ان قدر خندید که یلدا و امیرسام هم ازخندش،واداربه خندیدن شدن.باتعجب به این جمعیت منگل چشم دوختم.باکیا یک ملت و تشکیل دادیم.
دست به سینه همین جوربهشون نگاه می کردم تاشایداز رو برن اما…
بالاخره دوست یلدا دست از خنده کشیدو گفت:وای خدا،چه فامیل باحالی!هنرمند.
وبعدباز زد زیرخنده.اخمام و کردم توی هم و گفتم:هرهر،مودب باش.
امیرسام هم که جو گرفته بودش وبقول خودش دوتا داف دیده بود گفت:اره,تازه کجاش و دیدین.ماشالا ازهنرش یه انگشت می باره.
یلدامودب ومتین گفت:اقای محترم،ازهر انگشتش یه هنرمی باره نه اونی که شما گفتین.
امیرسام سرش و باگیجی خاروند و گفت:حالاهمون.
تاخواستم همشون و بندازم بیرون،زهره خانوم نفس زنان داخل اتاق شد و سرم وبهم تحویل داد.
زهره خانم:بفرمایین خان،امردیگه ای ندارین؟
_می تونی بری.
بارفتن زهره خانوم سرم وگرفتم سمت یلدا و اونم بی توجه به من ازم گرفتش.
رفتم سمت تخت باران تاببینم این دختره چی کارمی کنه و…

#پارت۲۷
)یلدا(
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد و نفهمیدم کی رفتیم به اتاق باران.به دیزاین اتاق نگاهی انداختم.وقت که نشد طبقه ی پایین فضولی کنیم حداقل این جا یه نگاهی به اطراف بندازم.
اتاق به رنگ صورتی بود.ملحفه،عسلی ومیز کنار اتاق هم صورتی بودن.دیوارا هم همین طور.
دوتاعکس ازباران بزرگ کرده بودن و به بالای دیوار تختش وصل کرده بود.تخت وسط اتاق بود و دوتاعسلی این ور و اون ور تخت قرارداشت.تراس جمع و جوری سمت چپ اتاق بود که بانسیم خنکی که می وزید پرده هابه حرکت در اومده بودن و جلوه ی زیبایی به اتاق بخشیده بود.
برخلاف رنگ اتاق،رنگ پرده هاروشن بود تانور بیشتری وارد اتاق بشه.بردیاپرید وسط افکارم و باگرفتن سرم به سمتم،من و متوجه موقعیتم کرد.سرم و ازش گرفتم و بی توجه به سمت باران رفتم.چه قدراین دختر ناز و ملوسه.
سوزن سرم و به ارومی پشت دستش فروکردم و سرمم به بالای تخت تکیه دادم.دراین مدت بردیا با دقت نظاره گرحرکات من بود تا مبادا بلایی سر باران جونش بیارم.بعداین که کارم تموم شد بهش گفتم:اقای هنرمند بهتره باران خانوم و به یک بیمارستان برای چکاپ ببرین.چون این تشنج هاممکنه ازبیماری خاصی نشأت گرفته باشه.با اجازه.

بامتینابه سمت خروجی رفتیم اما باحرف بردیا سرجام خشکم زد:بزودی حکم اصلیت اجرامی شه.

متیناجای من برگشت و گفت:اقای هنرمند فکرنکنین دوست من راضی شده به این جابیاد چون ضعیفه ویا در برابر حکم شما کوتاه اومده.نخیر؛بلکه اومده ببینه توی این روستا که بیش ترشبیه جمعه بازاره وهرکی واسه خودش یه حکمی می ده چه خبره.و هروقت که بخواد می تونه بره وکسی نه حقش و داره و نه می تونه جلوش و بگیره.درضمن یلدایک دختر تحصیل کرده است و مملکت قانون داره پس شمانمی تونید برای زندگی یک دختر تصمیم بگیرید و اجراش کنید.
بردیاخونسرد گفت:خانومای تحصیل کرده باید به عرضتون برسونم ازاین جابگیر تاهر شهری که شما فکرش و بکنید،دادگاه ها و دادسراها،وکیل و قاضی و…همه بامن هستن,پس تلاش نکنیدچون بی فایده اس.
باعصبانیت گفتم:بفرمابگو همرو خریدی دیگه.
جوابم و نداد و خیلی کوتاه و مختصرگفت:می تونین برین.
متینا:فعلا دور دور شماس اقای خان.
بعدش دست من و گرفت و از اتاق خارج شدیم و باراهنمایی یکی از خدمتکارها ازسالن بیرون رفتیم و به حیاط یابهتره بگم به باغ ویلا رسیدیم.
نگاهی به اطراف انداختم و…

#پارت۲۸

چشمم به استخر کنار ویلا افتاد.به قول متینا،استخرشون فقط به اندازه ی کل خونه ی ماست.
یک خونه ی کوچولو کنار باغچه بود.درست مثل کلبه های کوچکی که دربچگی داشتیم وباهم خاله بازی می کردیم.
بیش ترکه بهش دقت کردم متوجه واق واق سگ داخل خونه شدم.
ای توروحت خان.نگا…نگا…برای سگشونم احترام قاعل می شن.
ازحس وحال عاشقانم در اومدم.باغچه ی بزرگی یکم اون طرف تر از استخربود.

بزرگ تر از باغچه ی ویلای راشاد.توش پربود از گلهای رز،لاله،بنفشه و…تنوع رنگیش این باغچه رو خیلی زیباکرده بود.
دوطرف باغ درختای بزرگ و تنومندی بود که منظره ی زیبایی و به وجود اورده بود.
ازخونه تادر ورودی باسنگ های ریز و درشت،تزیین داده شده بود.
می رسیم به در ویلا.به حالت نرده ای بوداماخیلی بلند تر و ازجنس اهن.
متینامشتی به پهلوم زد که دست از دید زدن برداشتم.
متینا:هوی،نخوری ویلای مردم و.
ایشی گفتم و به راهمون ادامه دادیم.بادیگاردا مارو به سمت بیرون هدایت کردن.از ویلاخارج شدیم.
کمی بعد ان قدر دور شده بودیم که حتی بلندیه در هم به چشم نمی خورد.الحق ویلای زیبایی داشت اما برای این مردک زیادی بود.
به آسمون نگاه کردم.هوا تاریک شده بود.ساعت مچیم۸:۳۰دقیقه ی شب رو نشون می داد.
هین بلندی گفتم.
متینا:چی شده؟

_دیروقته،بدوبریم الان اهالیه اون یکی خونه جیغشون در میاد و پشت سرم صد تا حرف می زنن.
متینا:وای راست میگی زودباش بریم که اگه دیربرسیم حسابمون باکرام الکاتبینه.
بدو بدو سمت ویلارفتیم.درهمین حین رعدو برقی زد و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.
ان قدر بارونش با شدت به سرو صورتمون می کوبید که دست کمی از موش اب کشیده نداشتیم.

از لا به لای موهام اب می چکید و لباسام به تنم چسبیده بود.
توی این بلبشوی بارون و خیسی و ترس از دیر رسیدن،به متینانگاهی انداختم.
زدم زیرخنده.
متینا:درد،به چی می خندی؟
_وای متینا هزار بار بهت گفتم ریملت و عوض کن.صورتت مثل گورخر راه راه شده دختر.
باحرص خفه شویی نثارم کرد ولی از رو نرفتم و به خندیدنم ادامه دادم.
بالاخره کم اورد و اونم خندید.
درست مثل دوتا دیوونه توی بارون می خندیدیم و از سرما شل و ول راه می رفتیم.
بالاخره به ویلارسیدیم.وارد باغ شدیم و به ارومی…

#پارت۲۹

به ارومی قدم بر می داشتیم.فکنم این کندی قدم هامون ناشی از استرسی بود که در دل من ومتینا جا گرفته بود.اما هر چه قدرهم که اهسته قدم برداریم،بالاخره می رسیم…
وارد خونه شدیم.کسی توی سالن پذیرایی نبود.
نفسی ازسراسودگی کشیدم و تا اومدیم پاور چین پاور چین بریم سمت اتاق؛صدای مادر راشاد مارو متوقف کرد.متینا هم درجاکپ کرده بود و جرعت برگشتن نداشت.
مادر راشاد:تا این وقت شب کجابودین دخترم؟

من که ازترس زبونم چسبیده بود ته حلقم،اما متینا سریع به خودش مسلط شد.لبخندی زدو برگشت سمتشون و منم وادار به برگشتن کرد.با لحن شیطونی گفت:رفته بودیم لواسون.از اون ورم رفتیم اسکی روی یخ.حرفامی زنین مریم خانوما)اسم مادر راشاد(.کجامی خواستین بریم؟رفتیم یه دوری بزنیم که متوجه ساعت نشدیم.
مادربزرگ راشاد گفت:این چه سرو وضعیه واسه خودتون درست کردین؟مااین جا ابرو داریم.
_مثل شماباید دامنای گل گلی بپوشیم با لباسایی که ده برابرسایز خودمون بزرگتره تاحفظ ابروبشه؟حالاماشدیم ابرو بر؟
مادر راشاد گفت:دخترگلم حواستون به رفتارتون باشه این جا تهران نیست.
پوزخندی زدم و گفتم:باپنبه سر می برین؟خوب شد گفتین،منم یاد اوری می کنم این جا تهران نیست ومنم مثل دخترای این جاساده و احمق نیستم.
مادربزرگ چنان دادی زد که ازترس جفتمون بهم چسبیدیم.
مادربزرگ:برای راشادم متاسفم که از دختر بی حیایی مثل تو خوشش اومده.بی خود نیست که باپانید رفته.
دستام و مشت کردم و بهش زل زدم.
این طایفه نهایت وقاحت و به حدش رسونده بودن.
متینا باترس نگاهش بین من و مادربزرگ بود.
چیزی نگفتم که ادامه داد:می ری توی اتاقت بیرونم نمیای تامن بگم.
اگریک کلمه حرف می زدم اشکام بهم امون نمی دادو فقط از اینی که هستم کوچیک تر می شدم.
رفتم سمت اتاقم و متیناهم پشت سرم اومد.جوسنگینی بود.
وقتی داخل اتاق شدیم مادربزرگ کلید و برداشت ودر و ازبیرون قفل کرد.

متینایکم داد و فریاد کرد امانتیجه ای نداشت.رفتم گوشه ی اتاق نشستم.زانو هام و بغل کردم و سرم و گذاشتم روش.نفهمیدم متینا درچه حالیه.یکم احساس سرما می کردم اما اهمیتی ندادم.دیگه ازدست همشون خسته شدم.
یکم که گذشت…

#پارت۳۰
)متینا(
یه نگا به دور و برم کردم دیدم یلدا رفته بین تخت وپنجره نشسته گریه می کنه. ترجیح دادم تنهاش بذارم تااروم بشه .تجربه ثابت کرده تواین جورشرایط مثل بلانسبت سگ پاچم و می گیره.پس یه نگا به چپ ،یه نگا به راست یه دفعه یه نگابه ایینه. یا امام زاده اوسطوخدوس این گوریل انگوری کیه ؟؟؟؟؟
کوبذار یکم موهاش و بکشم ببینم خودمم ؟ایی؛ نه خودمم .خودمونیم چه چهره ی هنری پیدا کردما.بذار یه دوش بگیرم هم حمومشون و دیده باشم هم سرمانخورم فضولم نیستم به
فکرسلامتیمم. خب ،شلوار و بلوز که برداشتم.دوباره به یلدا نگاهی انداختم,دیدم توی حال وهوای خودشه.

رفتم داخل حمام. اولالا !چه حمامی یه پاهتله برای خودش.
لامصب زیاده واسه این داهاتیای بوگندوی زشته گری گوگوری. اوهوم ،اوهوم، یه نفس عمیق ارزش نداره خون الودم و کثیف ترکنم. خب کجا بودم؟ اها حالا می ریم واسه کنسرت زنده توسط متینا حنجره طلا ۳، ۲ ،۱: حالالالای لالای لالا لای لای یه امشب شب عشقه، همین امشب وداریم….

بی چاره هایده توگور لرزید.
بذار بیش تر ازاین نلرزونمش یکمم شناکنم تواین وانه استخرنما .حالا یکم کف سیبیلی. او پیریامم خوجله ها .خلاصه جونم براتون بگه ک بعدازیک ساعت طرف راستم من و کشوند سمت در؛ طرف چپم ب دوش چسبیده بود.
بالاخره اومدم بیرون و همون جور حوله پوش دور و برم و بررسی کردم.یه چیزی مشکوکه این وسط!چرا من زنده ام تاالان؟یلدا باید من و میکشتا.عجیبه.
عه نکنه هنوزم همون جاچسبیده؟؟؟؟؟؟؟ رفتم تکونش دادم که…
#پارت۳۱

رفتم تکونش دادم که تلپی از اون ور افتاد.درست مثل مجسمه ای یخ زده همون طور که تویخودش جمع شده بود،دقیقا همون طوری افتاد روی زمین.ازترس این که نکنه واقعا یخ زده باشه و یه وقتی بشکنه،اروم تکونش دادم اما حرکتی نکرد.بدو بدو رفتم سمت در تابه بقیه خبر بدم.من که این جا هیچ وسیله ی پزشکی نداشتم تا معالجش کنم،بایدسریع می بردمش بیمارستان.
چند بار دستگیره ی در و کشیدم اما در باز نشد.آخ،با کف دستم محکم زدم روی پیشونیم.چه قدر حواس پرت شدم.یادم رفته بود اونا در و از روی ما قفل کردن بی وجدان های پست فطرت.
این جمله رو ازتوی فیلما یاد گرفته بودم و بایدیه جایی به کار می بردم تایه وقتی عقده ای نشم.
حالاچی کارکنم؟؟؟باید داد و بیداد کنم تاعواطف و احساسات نداشتشون و قلقلک بدم.
تک سرفه ای کردم تا دوباره بشم متیناحنجره طلا.هم زمان با داد و فریادم؛بادست می کوبیدم به در و باپام لگد های پی در پی میزدم.

_اهای بیاین درو بازکنین.
صدایی نیومد.
دوباره دادزدم:باشماهام این دختره مرد.بیاین کمک.
گوشم و چسبوندم به در اما دریغ ازصدای بال زدن پشه ای.یا می شنیدن و خودشون و می زدن به نشنیدن یا واقعا خوابشون سنگین بود.که من احتمال و به گزینه ی اول می دادم.
رفتم بالای سر یلدا نشستم.ای دوست بد اقبال من.دستم و گذاشتم روی پیشونیش داغ داغ بود.دستاش و گرفتم توی دستم.
سرد بود.این دختره هم هیچیش به ادما نرفته.معلومه ازسرما بی هوش شده و تب داره.
رفتم سمت حموم و وان و پراز اب گرم کردم.دستام و گذاشتم زیر بغلش و بزور کشوندمش سمت حموم.بالاخره باهزارمکافات گذاشتمش داخل وان.
خودمم لبه ی وان نشستم و تندتند دستاش و ماساژ می دادم تابدنش از اون حالت یخ زدگیقبلی دربیاد.
کم کم بابی حالی چشماش و بازکرد و…

#پارت۳۲

بابی حالی چشماش و باز کرد و به من نگاه کرد.لبخندی زدم و گفتم:خوبی عزیزم؟باصدایی که از ته چاه درمیومد گفت:خوبم.

_الهی بمیرم برات…الهی ذلیل شن…الهی خودم کفنشون کنم…الهی شوهراشون بزارن برن بی شوهر بمونن…الهی….
بقیه ی حرفم و با نگاه تیز یلداقورت دادم.یلدا دوباره با صدای گرفتش گفت:کمکم کن پاشم.ماشالا نیست که همین جوریش خیلی سبکه،حالامریضم که هست کل هیکل قناصش میوفته روی من.بردمش و روی صندلی کنار اتاق نشوندمش.خودش موهاش و خشک کرد و لباساشم تعویض کرد.یکم بهم نگاه کردیم…یکمم به زمین چشم دوختیم تا این که خسته شدیم و کم کم خوابمون برد.
)مشغول صحبت بایلدا بودم که یکی از ویلاهایی که روبه روم قرارداشت فردی مدام پرده رو می داد کنار و به ما دونفر چشم می دوخت.همین جور که با یلدا حرف می زدم،چشمام سمت پنجره بود تا ببینم این کیه که از وقتی اومدیم به ماخیره شده.امافاصله دور بود و فقط می شد فهمید که یه دختره.یلدارو متوجه دخترپشت پرده کردم و وقتی نگاه یلدا با نگاه اون دختر تلاقی پیداکرد،صدای جیغ گوش خراشی اومد و به همراهش شیشه های اون خونه شروع به شکستن وبه بیرون پرتاب شدن کرد.دست یلدا رو گرفتم و تاجایی که می تونستیم دوییدیم.اما هرچه قدر می دوییدیم بازم برمی گشتیم سرجای اولمون.ترسیده بودیم و عرق سرد روی صورتمون
اشکاربود.یک دفعه برگشتیم که بازم راه دیگه ای و امتحان کنیم که دختره پشت پرده درست جلوی صورتمون قرارگرفت(.
جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم.یلدای بی چاره باهمون بی حالیش،هراسون اومد سمتم و گفت:خواب دیدی عزیزم چیزی نیست.
تندتند پشت سرهم می گفتم:عین واقعیت بود…اون…اون دختره….پانید…وای خدای من.
وزدم زیرگریه.یلدا اشفته گفت:متیناچی شده؟تعریف کن ببینم چی خواب دیدی؟ باهق هق ناشی از ترس شروع به توضیح دادن خوابم کردم….

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن