" /> رمان حکم اجباری پارت5 ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۵

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

دراین حین که من داشتم خوابم و برای یلدا تعریف می کردم،تمام حرکات چهرش و هم زیر نظر داشتم.رفته رفته اخمای یلدا توی هم گره خورد و دراخر با نام بردن اسم پانید یادر واقع همون دختر ترسناک پشت پرده،علاوه بر اخمای توی همش دهنش هم بازمونده بود.
_یلدا این یه هشدار یاشایدم یه نشونه است من مطمعنم.
یلدا:عزیزم توی این چند روز که این اتفاقات افتاده پریشون شدی.این یه خواب بوده فقط.نگران نباش هرچه زودتر می فرستمت تهران،خیلی این چند وقت اذیت شدی.
_نه من تنهات نمی زارم.
یلدا:متینا تا این جاش هم خیلی کمکم کردی ازت ممنونم ولی بایدبری.این حکم منه نمی تونم بزارم شخص دیگه ای درگیرش بشه.لطفا!
ان قدرعاجزانه و مصمم گفت که نتونستم حرفی روی حرفش بزنم.
یکم دیگه هم حرف زدیم ودوباره چشامون گرم شدو بخواب رفتیم….
صبح باسرو صداهای یلدا ازخواب بیدارشدم.بابدخولقی گفتم:اه،یلداچراسر و صدامی کنی سرصبح؟
باحالت طلبکارانه ای گفت:خانوم خانوماصبح نیست لنگه ظهره.پاشوحوصلم سر رفت.
_مگه ساعت چنده؟ یلدا:از۱۲گذشته.
سریع سرجام نشستم و گفتم:شوخی نکن.
دست به سینه گفت:مگه من باتوشوخی دارم؟

به چهرش نگاه کردم.هنوز بخاطر سرماخوردگیش اون بی حالی توی صورتش نمایان بود و زیرچشماش گود افتاده بود.
نخواستم بیش تراز این اذیتش کنم.همین جوریشم باوجود این همه مشکلات به خاطرمن سرپامونده بود و شوخی می کرد.
بعدازشستن دست و صورتم،حاضر شدیم تابریم یه دوری بزنیم.
_یلدادر قفله که.
یلدا:نگران نباش یه فکرخوب دارم.
بالبخندی خبیث رفت سمت تراس که…

#پارت۳۴
سمت تراس رفتیم.ازفکری که توی سرم بود،ازترس چشام گشاد شده بود و ابروهام چسبیده بودبه موهام.
_یلداچی تو فکرته؟
خنده ی ریزی کرد و گفت:قراره ازاین جابریم بیرون.
باهول گفتم:یلدا…یلدامن…من ازاین جانمیام.منتظرمی مونم تادر و بازکنن.
یلدا:چرامیای.خوبشم میای.
پرده ی اتاقش و کنده بود و از وسط جرجرش کرده بود.تیکه های پاره شده روباهم گره داده بود و به نرده ی تراس محکم بسته بودش واماده بودتا طناب و بگیریم وبریم پایین.
_یلدامی گم نمیام.

یلدا:میل خودته.من که می خوام برم بیرون.
طناب و گرفت و با احتیاط به سمت پایین رفت.از تراس اویزون بودم و باوحشت به یلدا نگاه می کردم که خدایی نکرده نیوفته فدای سر زنده هابشه.
دقایق پراسترسی برای من بودتا این که پاش به زمین رسید واز اون فاصله شصتش وبهم نشون داد.
داد زدم:ای بی تربیت.خودتی.
یلدا:این به معنی اوکیه،چرابه منظور می گیری منحرف؟بپرپایین.
یه دودوتا چهارتاکردم دیدم اگه این جا تنهابمونم یا ازگشنگی می میرم یااین قوم الظالمین من و سربه نیست می کنن.برای همین بسم اللهی زیرلب گفتم و به طناب اویزون شدم.
یلداهم تمام حواسش و جمع من کرده بود و…

#پارت۳۵

دانای کل)سوم شخص(

هنگامی که متینا ازطناب خودرا اویزان کرد،باخودگفت:”خدایاقول می دم دیگه کسی واذیت نکنم؛دیگه پسرای مردم و سرکار نزارم؛به حرف یلدا گوش کنم…فقط یه کاری کن که سالم برسم پایین.”

یلداهم ازپایین نظاره گرترس و وحشت متینا از ارتفاع بود.یلدانیز درفکر فرورفته بود و باخودنیز چنین می گفت:”متینانمی تونه این جاطاقت بیاره،بایدبهانه ای پیداکنم و بفرستمش تهران.نبایدبخاطر من خودش وتوی چاه بندازه.”
دخترها هرکدام به فکر دیگری بودند وبخاطر این که دوستیشان پایداربماند،حاضربه انجام هرکاری بودند!
یلدابا وجود تمام مشکلات سدراهش سعی درشادنگه داشتن متینا داشت ومتیناکه دختری ازجنس بی خیالی بود،هرکاری می کرد تادراین راه به یلداکمک کندوبه عنوان تکیه گاهی مطمعن درکنارش گام بردارد.
بالاخره دخترک به زمین رسیدوباخودگفت:”خداجونم چاکرتیم هرچی اون بالاگفتم دروغ بود.”
بعدازقلع و قمح کردن طناب)تکه های پرده ی بهم گره خورده.(پاورچین پاورچین ازقصرخان بزرگ)راشاد(فرارکردند.
هردوگویی از زندان رهایی یافته بودند و زیرنورخورشید نفس های عمیقی می کشیدند.
آه…ان ها از اینده خبرنداشتند وکودکانه شادی می کردند.دراین روستاچه خبراست؟کسی می داند؟ایا این حکم اجباری فقط دامن گیر یلدامی شود؟پس متینا،بردیا وامیرسام چه؟ باید دیدکه حکم هرکدام، ان هارابه کدام سمت هدایت می کند!؟
به مغازه ی ان مردپیر یابه قولی دوست پسرمتینارسیدندو بعداز دلی ازعزا دراوردن،رفتندتاگشتی درکوچه پس کوچه های این روستای خوفناک بزنند.
برای این دو دوست روستاخوفناک به نظرمی رسیداما در واقع روستایی درجنوب تهران بودکه زیبایی هاوچشم اندازهای بی نظیری داشت.
اماخب چه می شه کرد؟یلدافکرمی کرد که اورا باغل و زنجیر به روستابسته اندو متیناخودرا وابسته به دوست سه ساله اش می دانست.
دربین راه متوجه…

#پارت۳۶
)یلدا(
خلاصه غرغراو جیغ و دادهای متیناتموم شدوبه سلامت از ویلا خارج شدیم.ازگشنگی حالت تهوع گرفته بودم وسرم گیج می رفت.متیناهم دست کمی ازمن نداشت.فکری به ذهنم
رسید.رفتیم سمت مغازه ی اون پیرمرد مهربون و بعدخوردن بیسکوییت،ابمیوه،کیک وسایر مواد لازم،ازحاج اقاتشکرکردیم وگفتیم بنویسه به حساب.اون هم بادعای خیرخالصانش بدرقمون کرد.
همین طوراین طرف واون طرف پرسه می زدیم که یهومتوجه دختر وپسر روبه روم شدم.اولالا…ببین کی این جاست!؟
خان خانان هم اره؟دختری به دیوارتکیه داده بود و بردیایک دستش و کنارصورت دختره گذاشته بود و مشغول خوش وبش بودن.
یواشکی رفتیم نزدیک ترو رادارهامونم فعال کردیم تاببینیم چی میگن.
دختره بالحن کش داری گفت:بردیا همین که گفتم.من میام اون جا.
بردیا:عزیزم الان موقعیتش نیست.امیرسام و باران هستن.
دختره:خب باشن.من به اوناچی کاردارم؟ بردیا:هلماگفتم الان نه،یه وقت دیگه می برمت.
آی آی…پس اقابردیاهم اره!
دختره هم قهرکرد و راهش وکشیدورفت.متیناپچ پچ وارگفت:میگم یلدا به این بربری نمی خوره ان قدر زن ذلیل باشه ها.اومدم جوابش وبدم که صدایی ازپشت سرم اومد:بربری کیه اون وقت؟

ای که هم خاک برسرت متینا.حالاچه جوری جمعش کنیم؟
اون منتظر ماوایساده بود و ماهم پشتمون بهش بود.عجب اوضاعی شده بود.برگشتم سمتش وگفتم:مفتشی؟
شونه ای بالاانداخت وگفت:نه،فقط یادت باشه پنج روزدیگه حکمت صادرمیشه.
_چه حکمی؟ بردیا:مفتشی؟
متینا لجش گرفت واداش و دراورد.اماخوشبختانه ندید.
ازکنارش ردشدم وتنه ای بهش زدم اماجای این که اون تکون بخوره؛خودم پرت شدم اون طرف.
متیناهم طبق معمول بلندبلندخندید.
بردیاپوزخندی زدو سوارماشینش شدو رفت.باحرص به متینانگاه کردم که…

#پارت۳۷
وقتی نگاه برزخیم ودید متوجه عمق فاجعه شدو خندش وقورت داد.اومد سمت من وکمکم کرد که ازجام بلندشم.
لباسام وتکوندم وبا اخم به راهمون ادامه دادیم.
اه…این جاهم هیچی نداره که ادم دلش وبهش خوش کنه.ان قدر رفتیم ورفتیم تا این که یه جایی شبیه به پارک پیدا کردیم.میگم شبیه چون فقط یه تاب داشت ویه سرسره ی زنگ زده.زمینشم خاکی بود.

اماباهمون خالی بودنش بچه های کوچیک باشوق وذوق کودکانه ای بازی می کردن که انگار وسط شهربازی ان.مردشور این خان وببرن که فقط بلده جنگ طایفه ای راه بندازه واهمیتی به تمیزی روستاورفاه مردمش نمی ده.یه صندلی خالی پیداکردیم وروش نشستیم.من محوبازی بچه هابودم ومتینامثل این ادم های وسواسی هرچندوقت یک بار،خودش وتکون می دادتاجک وجونوری سمتش نره.
یک ربعی به همون حالت نشسته بودیم که باقرارگرفتن دستی روی شونم برگشتم ویک بار دیگه غرق در زیباییش شدم.
باران:سلام خانوما،فکرکنم هم ومی شناسیم.
لب خند دل نشینی روی صورتش جا گرفته بودو بامهربونی خالص بهمون چشم دوخته بود.یکم رفتم اون طرف تر تا اونم بتونه کنارما بشینه.
_سلام،بله قبلاهم ودیدیم.
کنارم نشست وگفت:یه تشکربهتون بدهکارم بابت نجات دادن جونم.
_خواهش می کنم.وظیفه بود.
باران:من بارانم وشما؟؟؟دستش وبه سمت من درازکرد.
فشردمش وگفتم:من هم یلداهستم.
بعدش دستش وسمت متیناگرفت ومتیناهم گفت:من هم متیناهستم دوست یلدا.
باشادی گفت:خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شماپیدا کردم.راستش این روستاومردمش ادم ودیوونه می کنه.اماشمامثل اونانیستید.
_نه،ما اهل تهران هستیم وبایدبگم باهات موافقم.این روستا اصلابرای من ومتیناهم جالب نیست.
وزیرلب گفتم:مخصوصاخان طایفه ها.

گرم گفت وگوبودیم که…

#پارت۳۸

مشغول حرف زدن بودیم که یه نفرداد زد:باران نمی خوای بیای؟زیرپام علف سبزشد.
این صدا هم خیلی برام اشنابود.
باران:ببخشیدامیرسام یکمی کم صبره.
متینا:امیرسام کیه؟ باران:دوست برادرمه.
_برادرت کیه؟
باران:وا،مگه شمابردیا رونمی شناسین!؟
باتعجب وهم زمان بامتیناگفتیم:بردیابرادر توعه؟؟؟ باران هم از این هماهنگی زد زیرخنده وسرش وتکون داد.
_اصلاشبیه هم نیستید.
متینا:اه اه،اون برادرتوعه اخه؟
بااخم به متینانگاه کردم که باران خندیدوگفت:اشکالی نداره،حق داره.بردیا ادم بدی نیست.اونم اسیر این روستاوقوانینش شده.
متینا:یعنی چی؟مگه اون خان نیست؟هرکاری بخواد که می تونه بکنه.

خواست جواب بده که امیرسام دوباره داد زد:باران دیگه نمی یارمت.
باران:ببخشیدمن بایدبرم وگرنه دیگه نمی تونم توی روستادور بزنم وازهم نشینی باشما لذت ببرم.یه روزهم وببینیم تاهمه چی وبراتون تعریف کنم.شمارم وگرفت وباعجله ازمون خداحافظی کرد.خوشحال بودم که یه دوست دیگه پیداکردم.

برگشتیم ببینیم کی این جوری داشت داد وفریادمی کرد،که همون پسرخنگه ی توی ویلارو دیدیم.
اولین دیدارمون همون تصادف بودو دومی هم توی ویلای بردیاخان والان هم داشتم می دیدم که داره به باران بی چاره غرمی زنه.بهش نمی خورد پسربدی باشه.

یکم دیگه موندیم وبعدش به سمت ویلاحرکت کردیم که تاهواتاریک وشب نشده برگردیم واونامتوجه غیبت مانشن.فکرکنم از وقتی اومدم روستاچندکیلویی لاغرکردم.
نه ناهار می دادن نه شام.صبحانه روهم که زهرمون می کردن وجدیدا اونم ازلیست حذف کرده بودن.

به ویلارسیدیم و…

#پارت۳۹

ازتوی باغ به سمت اتاق من حرکت کردیم و اون طنابی که با زحمات فراوان درستش کرده بودم و ازتوی باغچه ی پایین تراس اتاقم برش داشتم ودرست مثل این اسب سوارها طناب وچند بار توی هوا چرخوندم وپرتش کردم لبه ی دیواره ی تراس.
متیناچند ضربه ی اروم به سرم زد و گفت:عقل کل این پارچه اس حس گرفتتت این جوری پرتش می کنی.الان چه جوری بریم بالا؟این طناب ویکی باید ازبالا گره بزنه.
_راست می گیا.به این جاش فکرنکرده بودم.حالا چی کارکنیم؟نه راه پس داریم نه راه پیش.

ناچارا وقتی دیدیم کاری از دستمون برنمیاد،سربه زیر رفتیم جای ورودیه ویلاو چندتقه به در زدم.
خودمون واماده ی هربلای اسمونی کرده بودیم.
بازشدن درهمانا و سیلی خوردن منم همانا.
مریم خانم:دختره ی خیرسر کجارفته بودین؟حقته راهت ندم توی خونه تا درس عبرت بشه واست.
در دلم پوزخندی به این حیله گریش زدم.نه به روزای اول که عزیزم وگلم نقل ونبات دهنش بود؛نه به الان که اون روی دیگش ونشون داد.
دیدحرفی نمی زنیم،موهای هردومون و ازروی شال گرفت وبه قولی پرتمون کرد داخل.
انگاراسیرگرفتن.
درست مثل این فیلمایی شده بودکه طرف خدمت کارخونه است وبقیه بهش زور میگن.
ازسر جام بلند شدم ومستقیم به چشماش نگاه کردم.دوباره سیلی زد.
هیچی نگفتم.

یکی دیگه…
صورتم ازشدت سیلی بی حس شده بود و این به نفع من بود تاسکوت کنم و حرصش دربیاد.
دادزد:گم شین توی اتاق چشمم به چشمتون نیوفته.راستی…فرداخان جدید میاد،دلم می خواد دست از پاخطا کنین تادمار از روزگارتون دربیارم.فهمیدین؟ متینا:اره فهمیدیم فیوناخانوم.
بعدش دست من و گرفت و د برو که رفتی.با سرعت خودمون و انداختیم توی اتاق و در و قفل کردیم.
ازخنده روده برشده بودم.لقب فیونا واقعابهش میومد.چاق بی خاصیت.فقط بلده زور بگه.
رفتم جلوی ایینه نشستم وبه صورتم نگاه کردم.قرمزیش روبه کبودی می رفت.یه مشت اب سرد به صورتم زدم واز خستگی خودم و روی تخت انداختم.توی فکر بودم چه طورمتینا رو بفرستم تهران و…

#پارت۴۰

به این فکر می کردم چه طوری راضیش کنم که بره تهران و دیگه به این روستا بر نگرده؟
متینا همه ی این اتفاقات و مثل یک بازی می دید و ازمقابل هر چیزی با شوخی و خونسردی می گذشت.
اما من که همه ی زندگیم رو ازدست داده بودم،این چیزا رو شوخی نمی گرفتم.
باید از حالا به بعدشادی،خنده و یا حتی تفریحات کوچیکم هم بزارم کنار و با این مسعله بر خورد جدی تری داشته باشم.

به یاد اتفاقات شیرینی که باخانواده و دوستانم درتهران داشتم افتادم.اگر وضعیت الانم و درنظر بگیریم،مثل نوشابه ای شده بودم که رفته رفته گازش می ره، مثل شیرینی خامه ای که بعد از خوردن بیش از حدش دلت و می زنه،
مثل پوست کنار ناخنی که هر روز از بودنش رنج می کشی و نمی تونی ازخودت جداش کنی، مثل عطری که عاشقشی و شیشه اش جلوت می شکنه وتو باتمام وجود سعی می کنی بوش واستشمام کنی و به خاطر بسپاری…
تمام چیز هایی که درآن واحد هم خوبن هم بد.
من هم چین حسی داشتم!
لبه ی پرت گاهم وهیچ کاری از دستم بر نمیاد تابتونم خودم و نجات بدم و این…این یعنی اخرکار.
این یعنی درسن ۲۳سالگی رسیدم به ته خط.
حس رسیدن به ته خط مثل این می مونه که از ترافیک و شلوغی،به یه خیابون خلوت برسی.
رهایی مطلق…
اما…امامن هنوز کسانی و داشتم که برای من می جنگیدن.پدرم،مادرم،متینا…
نمی تونم از اون ها ساده بگذرم.
اگربی خیال خودم و این زندگی نکبتیم بشم،نمی تونم از کنار عزیزانم به راحتی عبور کنم.باید یه کاری بکنم.
اره،همینه…

#پارت۴۱

شب و باهر بدبختی که بود به پایان رسوندیم و صبح زود بعد ازطلوع خورشید،باصدای زنگ موبایلم از خواب پریدم.
به صفحه نگاه کردم.شماره ناشناس بود.
جواب دادم:بله؟
باران:سلام یلدا،منم باران شناختی؟
_اره عزیزم،چی شده؟
باران:ببخشید این وقت صبح زنگ زدم.راستش حوصلم سر رفته بود و خوابم نمی برد،می شه بریم بیرون؟الان بردیا و امیرسام خوابن بهترین فرصته که بتونم ببینمت.
_باشه الان راه میوفتیم،بیاهمون پارکی که دیروز هم و دیدیم.
باران:باشه فعلا.
گوشی وقطع کردم و به ساعت نگاهی انداختم.۵:۳۰دقیقه ی صبح ونشون می داد.یادم رفت بگم نبخشیدمش.این دختره هم دیوونه اس.صبح به این زودی زنگ زده میگه بریم بیرون.باکوفتگی از جام بلند شدم.همه ی بدنم گرفته بود و درد می کرد.دهنم و باز کردم که متینارو صداکنم.درد بدی از ناحیه ی صورتم به کل بدنم پخش شد.
به ایینه ی روبه روم نگاه کردم.به به!دستت درست مریم خانم چه کردی.
سمت راست صورتم یه بادجون بزرگ کاشته بود.
سعی کردم دهنم و زیاد کج و کوله نکنم تادرد نگیره.
اروم گفتم:متینا؟متینا؟پیس پیس…باتوام.

تکون خفیفی خورد و این صدا از دهنش خارج شد:هوم؟ _هوم و مرض.پاشو باید بریم بیرون.پاشو باران منتظره.
چشماش و باز کرد و گفت:باز دلت کتک می خواد؟بگیر بخواب بابا.اصلا ساعت و دیدی؟
_اره دیدم،می گم پاشو تا کسی نفهمیده بریم و برگردیم.
متینا:اوف ازدست تو.باشه بابا بلند شدم.
سریع دست و صورتمون و شستیم و با تعویض لباسامون،طناب و گره زدیم و اماده شدیم که بریم پایین.
اول من پایین رفتم و بعدش متینا با احتیاط اومد پایین.
به صورت نمایشی دستاش و بهم زد تا خاکش بریزه.
متینا:حال کردی چه قدر حرفه ای شدم؟
_اره خوب تعلیم دیدی،ایشالا تمرین بعدی باشه سر دزدی.
متینا:بامزه.
از ویلا خارج شدیم و با عجله به سمت پارک رفتیم.
به ساعتم نگاهی انداختم.۶:۱۰دقیقه رو نشون می داد.به پارک رسیدیم و روی صندلی نشستیم تا باران هم بیاد.
کم کم اونم پیداش شد و از دور دستی برامون تکون داد.وقتی رسید بهمون گفت:سلام.خیلی ببخشید که این وقت صبح کشوندمتون این جا،خیلی حوصلم سر رفته بود.
متینا:باران جان ما که اسباب بازی نیستیم هر وقت حوصلت سر رفت جلوت حاضر بشیم.
باران با ناراحتی سرش و پایین انداخت.
چشم غره ای به متینا رفتم و دست باران وگرفتم.

نشوندمش کنار خودم و گفتم:بیا بشین این جا،این متینا یکم غر غرو و ازدماغ فیل افتادس وگرنه دختر خیلی خوبیه.هنوز با اخلاقش اشنا نشدی.یه مدت که بگذره طبیعی می شه برات و عادت می کنی.
مثل بچه ها خیلی زود یادش رفت که ناراحته و با خنده شروع کرد به تعریف کردن از خانوادش.تمام این مدت متینا با اخم نگاهش می کرد که…

#پارت۴۲
)متینا(
از این دختره باران خیلی حرصم می گرفت.هنوز نیومده با یلدا خودمونی شده.
مثل همون داداش از خود مچکرشه.هنوز از راه نرسیده داره توجه یلدا رو به خودش جلب می کنه.اگه یلدا من و فراموش کنه چی؟نه،اون این کار و نمی کنه.یلدا فقط به حرفش گوش می ده که دلش و نشکونه.اه،اصلا این فکرا چیه که من با خودم می کنم؟زیادی حساس شدم.شاید بخاطر اینه که یلدا از مادرم بهم نزدیک تره و خیلی حواسش بهم هست؛چون یلدا برام خیلی عزیز و قابل ستایشه این جوری دارم مثل مته روی اعصاب خودم می رم.
ازفکرش اومدم بیرون و حواسم و به حرفای باران دادم.
باران:ما یه خانواده ی چهارنفره بودیم.مادرم خیلی وقت پیش فوت کردن و یه پدر پیر و مستبد دارم که باید اسمش و شنیده باشین.اون خان این طایفه بود و تاقبل این که سکته کرد،همه رو زیر پرچم بی رحمی ها و زور گیری هاش اورده بود.بعدش طبق اداب و رسوم بردیا خان این طایفه شد و راه پدرم رو پیش گرفت.من فقط یه برادر دارم که صمیمانه عاشقشم.
بردیا بدجنس و دیکتاتور نیس،فقط نمی دونه به عنوان یک خان باید چه طور بامردمش برخورد کنه تاسرش سوارنشن.

یلدا:حکم من و برادرت داد یاپدرت؟
باران:موقعی که اقای مهران فر فوت کردن،پدر من سکته کرده بود.اما حکم اول و پدرم داد.حکمی که قرار این هفته برات بزارن و بردیا می ده.بعد یهو ساکت شد و لب خندش تبدیل به اخم شد.
باران:چرا صورتت کبوده؟
یلدا:چیزی نیست،ازپله ها افتادم پایین.
باران:یلدامن بچه نیستم.این جای دسته.
دیگه سکوت و جایز ندونستم و گفتم:تقصیر پدر و برادر شماست باران خانوم.اگه این حکم مسخره رو به میون نمی یاوردین،یلدا مجبور نبود بین یه مشت ادم از خدا بی خبر زندگی کنه و نتونه درمقابل بی احترامی ها و سیلی هاشون چیزی بگه.به برادرت بگو یلدا چه گناهی
داشت؟تنها گناهش این بود که بااون راشاد عوضی نامزد بود.الان پانید خانوم داره عشق این دنیا رو می کنه و یلدا باید زجر بکشه.حکم و قانونتون فقط برای یلداس؟یعنی این قوانین فقط برای مظلوم ترین و بی دفاع ترین افراده!؟ افرین به بردیا خان بزرگ.
یلدا برای این که ناراحتیش و نشون نده،سرش پایین بود پ باگوشه ی شالش بازی می کرد…

#پارت۴۳

باران با لحنی امیخته به ناراحتی گفت:می دونم متینا،همه ی اینارو می دونم.اما شما که در این جریانات دخیل هستین کاری نمی تونین بکنین،بنظرت ازدست من کاری بر میاد؟چون من خواهر بردیا هستم دلیل بر این نمیشه که با کارهاش موافقم.نه…من بارهابه بردیا یا حتی پدرم گفتم اونی که باید مجازات بشه پانیده،نه یلدا،نه تو.اما حرف من برای اون کوچکترین اهمیتی نداره.منم دارم از ناراحتی شما دونفر از خجالت اب می شم.اما متینا من دشمن شما نیستم.هیچ خصومتی هم باشما ندارم.من از هر ده کلمه حرفم،نه تاش یلدا و متیناس بخاطرهمین بردیا بیرون رفتن من و ممنوع کرده.اون روز هم امیرسام لطف کرد و من و پارک اورد.دور ازچشم بردیا و پدرم.من…من نمی دونم چی بگم.واقعا شرمندتون هستم.

یلدا دستش و گرفت و گفت:باران ما از دست تو ناراحت نیستیم.اما تحمل این حجم غم برای من،وبه بار کشیدن این اسارت برای متینا سخته.توقع ندارم بخاطر حرفای متینا ناراحت نشی،اما لطفا درک کن.یک بارهم که شده خودت و توی موقعیت ما بزار می فهمی چه رنجی می کشیم و اخم به ابرومون نمی یاریم.
باران یکم دیگه نشست و باکلی عذر خواهی از ماجدا شد و رفت.سر صبحی یلدا حسابی دپرس شده بود.من هم از حرفایی که به باران زدم پشیمون نشدم اما برای ناراحتیش،ناراحت شدم.
یکم زیاده روی کرده بودم اما باید می دونست یلدا سپهری بودن یعنی چی؟
نیم ساعت بعد از رفتن باران ماهم راهیه ویلا شدیم.طبق معمول اهسته به سمت اتاق یلدارفتیم؛این دفعه طناب و از دیواره ی بالکن جدا نکردیم تابتونیم ازش بالابریم.
باهر بدبختی که بود رفتیم و ناگفته نماند که دربین مسیر بالا رفتنمون،طناب چند بار و ازچند ناحیه ی مختلف جرخوردگی پیدا کرد.من مثل سامورایی ها به طناب چنگ زده بودم و لنگام و هم به دیوار تکیه داده بودم،یلداهم مثل مرد عنکبوتی بادستاش طناب وگرفته بود و پاهاش اویزون بود.
هر از چند گاهی هم یه جهش ملخی می زد.جونم براتون بگه که بعد ازتلاش های فراوان و بی وقفه ی من و دوست عزیزم،بالاخره به تراس رسیدیم.
به محض رسیدنمون گفتم:یلدا یه فکر دیگه بکن.دل و رودم اومد توی حلقم.
یلدا:از سرتم زیاده،حرف مفت نزن.میخوای برات سفارش نردبون برقی بدم؟

_توام که زود جبهه بگیر.
مامان یلدا همون موقع بهش زنگ زد و مشغول حرف زدن شد…

#پارت۴۴
یلدا سعی داشت خاله و عمو رو قانع کنه که این جا راحته و نگران نباشن.بعد از یک ربع صحبت های پی درپی یلدا با خانوادش برای راضی کردنشون،گوشی رو قطع کرد و نفس راحتی کشید.
_چی می گفتن؟
یلدا:مامان همش می گفت دلم آشوبه و بابات نگرانته.تابهش بفهمونم اتفاقی نیوفتاده و همه چی خوبه،یک ربعی طول کشید.
_پدر و مادرن دیگه نگران بچشونن.
بلافاصله فکری در ذهنم جرقه زد و گفتم:میگم یلدانکنه واقعا قرار اتفاق بدی بیوفته؟
یلدا:خب بیوفته. دیگه از این اتفاقات اخیر که بدتر نیست.فوقش فاجعه میشه حکم من که اونم مسعله ای نیست.
_بیا،ان قدر به من می گفتی خونسرد توام به درد من مبتلاشدی!
یلدا:اره بیماریت واگیر داره.راستی؟
_چیه؟
یلدا:توام پاش و جل و پلاست و جمع کن برو دیگه.
_یه لحظه نفهمیدم چیشد؟

برگشتم سمتش و ادامه دادم:چی گفتی؟ یلدا:گفتم برو دیگه.

_ببند اون خندق بلاتو که فقط سنگ ریزه هاش قسمت من بدبخت میشه.
یلدا:عزیزم،دوست خوبم مرسی که تا این جا باهام بودی.ولی نمی تونم دیگه بیش تر از این تو رو درگیر این ماجرا کنم بفهم.
_جان من چه قدر فسفر سوزوندی تا این جوری سخنرانی کنی؟ یلدا:متینا خر نشو دیگه که اصلا نمی تونم بیدارت کنم.
_دوست گلم اون خرسه نه خر!
یلدا:حالا هرچی.
_خب منم برای اطلاعات عمومیت گفتم.
یلدا:الان من چی کار کنم تو پاشی بری؟
_زیاد به مغز فندقیت فشار نیار.من تا شوهرای اینارو از راه به در نکنم نمی رم.خودم ماموریت جدا دارم.

یلدا:نمی ری دیگه؟
_فکنم داشتم یاسین می خوندم نه؟ولی خودمونیم یلداها درجه ی خریتت رفته بالا.یه دام پزشکی برو،این جاهم که ماشالا دام پزشک که هیچی،ولی از دام هاشونم بپرسی کارت راه میوفته.
یلدا:هر گلی که تاحالا نمالیدی برو بمال.

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن