" /> رمان حکم اجباری پارت6 ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۶

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

_باشه،بیا برای توام بمالم.برای پوستت خوبه،یکمم اعصابت و اروم می کنه.امتحان کن قول می دم مشتری بشی…

 

#پارت۴۵

)بردیا(

از اتاقم خارج شدم و به سمت سالن غذاخوری رفتم.زهره  خانوم و دیدم که در به در داره دنبال باران می گرده.اخمام و کردم توی هم و گفتم:زهره  خانوم مگه باران توی اتاقش نیست!؟ از ترس هین بلندی کشید و با تته پته گفت:ب…ببخشید خان،متوجه حضورتون نشدم.

_جواب من و بده.

زهره خانوم:نه اقا،راستش از کله ی صبح دارم دنبالشون می گردم اما انگار اب شدن رفتن توی زمین!

_یعنی چی؟من باران و به شما سپرده بودم.

بلافاصله داد زدم:امیرسام؟

هراسون از سرویس بهداشتی طبقه ی پایین دست به کمر بیرون اومد و در حالی که با جفت دستاش کمر شلوارش و گرفته بود که نیوفته،گفت:باز چی شده؟ازدست تو،توی مستراحم ادم ارامش نداره.

_باران و ندیدی؟

امیرسام:می گم بردیا از وقتی خان شدی کلا مخت و اجاره دادیا.من چه می دونم؛خواهر توعه ازمن می پرسی!؟

_اخه توعه فوضول دختر باز،همیشه امار دخترای جوون و داری.

   

امیرسام:می گم می خوای یکم دیگه فکرکن یه وقت خدایی نکرده چیزی رو از قلم ننداخته باشی بهت مدیون بشم.

_اه،برو گمشو خلات و برو.از تو ابی گرم نمی شه.

راهم و گرفتم برم که عجیب صدایی ازش در نمی یومد.

برگشتم ببینم کجاست که موندم بخندم یا جوری بزنمش که صدای بز بده؟

بایه دستش شلوارش و گرفته بود و کمرش و تاب می داد و بایه دستش هم متفکر داشت فکر می کرد.

_چیه؟برو دیگه.

امیرسام:دارم تلاش می کنم برات اب گرم کنم که مفید باشم ولی جون بردیا داخلی فقط یک مایع گرمی،اگر نرم دست به اب ازم سرازیر می شه.

باحرفی که زد دادبلندی سرش کشیدم که بلافاصله برگشت که بره دست شویی،که محکم خورد به در و دماغش و گرفت.

شلوارش هم افتاد.

دوباره دادزدم:امیرسام.

سریع شلوارش و گرفت و پرید توی دست شویی.

به محض این که در و بست منفجر شدم.

یواشکی در و باز کرد و گفت:خیالت راحت شد ریخت؟ یه لحظه مات موندم.این چی گفت؟چی ریخت!؟

   

فکرم و به زبون اوردم که گفت:شاشه ریخت لامصب.همش تقصیر توعه اگر شب ادراری بگیرم….

 

#پارت۴۶

امیرسام این و که گفت،یک دفعه صدای قهقهه شنیدم.برگشتم ببینم صدای کیه که باران و دیدم که دلش و گرفته و قهقهه می زنه.

از محدود دفعاتی بود که می دیدم باران از ته دل می خنده.

یه لحظه فراموش کردم که خان هستم و باران گم شده بوده.

رفتم جلو و سفت بغلش کردم.صداش قطع شد.می دونستم از تعجبه که چیزی نمی گه.یکم که گذشت و به خودم اومدم ولش کردم.

باتعجب ازم پرسید:چی شده داداش؟چرا این جوری بغلم کردی!؟

نمی خواستم غرورم رو بشکنم و بگم بخاطر لب خندت؛چون من خان بودم.

پس بحث و بازیرکی عوض کردم و بااخم پرسیدم:کجابودی؟ازصبح من و زهره  خانوم دنبالت گشتیم نبودی.

احساس کردم رنگش پرید و با تته پته گفت:دا…داداش کجا می…میخواستی برم؟همین جابودم دیگه.

یک تای ابروم و انداختم بالا و با پوزخند گفتم:برای همین لباس بیرون تنته؟

یه نفس عمیق کشید و بعد بالب خندی که سعی داشت ترسش و توش مخفی کنه گفت:رفته بودم بیرون هواخوری بعد اتفاقی یلدا و متینا رو دیدم.دیگه تابرسم دیر شد.

ان قدر عصبانی شدم که حد نداشت.

   

_تو بی جا کردی که رفتی بیرون.مگه نگفتم حق نداری با اون دوتا در ارتباط باشی؟حالا حکمش رو که اعلام کنم دیگه نمی تونی سرکشی کنی.

باران:داداش تو اون بردیایی که برادر من بود،نیستی.تو دقیقا شدی یکی مثل بابا،شک دارم که از اون بدتر نشده باشی.لااقل یه کاری بکن که بیان پیش من تا از تنهایی دربیام.گناه اون دختر چیه که خیانت دیده؟چه جوری وجدانت ان قدر راحت خوابیده؟هان!؟ازت متنفرم.

هیچ وقت باران و تااین حد عصبانی ندیده بودم.

باران همیشه طرف من بود و دوسم داشت.یه دختر کوچیک و اروم که باید مواظبش باشم اما شاید راست بگه؛ولی من خان هستم و نمی تونم بااحساسم تصمیم بگیرم.

ولی شاید…

 

#پارت۴۷

شاید بشه کاری کرد.یه سوالی ذهنم و حسابی به خودش مشغول کرده بود.این که چرا راشاد به یلدا خیانت کرد!؟

یلدایی که هم از پانید زیباتر بود و هم رفتار پسندیده تری داشت.

این سوال و فقط راشاد می تونست جواب بده و اونم که…

از فکر اومدم بیرون و به جای خالی باران چشم دوختم.واقعا تنها خواهرم بخاطر این دختر بامن قهر کرد!؟

معلومه حسابی مغزش رو شست و شو داده.رفتم سمت اتاق کارم و به زهرا خانم گفتم که به امیرسام هم بگه بیاد.

یکم برگه هایی که امیرسام باید امضا می کرد و بالاپایین کردم که صدای در اومد.

   

تنها به کلمه ی”بیا”اکتفا کردم و امیرسام داخل شد.

اول سرش و بعد بقیه ی بدنش داخل شد.

امیرسام:نمی دونستم ان قدر خوشگلم که خان خانان مجذوبم شده.

_چرت و پرت نگو.داشتم به خلقت تو فکر می کردم.

امیرسام:حسودی نکن،چی کارم داشتی حالا؟نکنه این دفعه یکی دیگه از فک و فامیلتو گم کردی؟

_میشینی زر بزنم یانه؟ نشست و گفت:زر بزن.

برگه هارو گرفتم سمتش و گفتم:بیا اینا رو امضا کن؛از فردا شرکت تو با کارخونه ی من ادغام می شه و می تونیم کارمون رو شروع کنیم.

برگه هارو از دستم گرفت و مشغول خط به خط خوندنش شد.

_نترس حکم اعدامت و ندادم.

امیرسام:از تو هر چیزی برمیاد.مگه اون دختر بیچاره رو نمی خوای بخاطر گناه نکرده مجازات کنی؟

 

چرا هنوز این دختر نیومده،باران و امیرسام طرفدارش شدن؟

درچند برخوردی که باهاش داشتم معلوم بود که دختر سرکش و گستاخیه.با این وجود باران دوستش داشت واین برای من خیلی عجیب بود.مشتاقم کرد که برخورد دیگه ای باهاش داشته باشم.

امیرسام برگه هارو امضا کرد و رفتیم که کار ها رو راست و ریس کنیم و…

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن