" /> رمان حکم اجباری پارت7 ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۷

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

#پارت۴۸
دانای کل)سوم شخص(
روز ها به سرعت برق و باد طی می شد و یلدا استرسی نافرجام داشت بخاطر این حکم لعنتی که اورا گرفتار کرده بود و به اسارت این ظالمان از خدابی خبر در اورده بود.
از ان طرف،خانی بود که هم پای قدرت و اقتدار خانانه اش وسط بود؛هم پای خواهش خواهرانه ی بارانی که تابه امروز کسی نبوده که دست رد به سینه ی این بانوی زیبا و خواستنی بزند!
حال او باید چه می کرد؟قدرتش را به رخ خواهرش می کشید،یا تسلیم خواسته ی او می شد؟ دوراهی سختی بود…
یا باید راهی را انتخاب می کرد که تنها تابلوی ان بی وجدانی و قدرت طلبی بود،و یا راهی که قدم به قدم ان دوستانش به یاریش می امدند.
به راستی او کدام یک را انتخاب می کرد؟
دوست شفیق بردیا و دوست مهربان و فداکار یلدا،نیز در این راه به کدام یک کمک خواهند کرد؟ایا سرنوشت مسیر زندگی انان را در یک جاده قرار می دهد؛یا همانند بردیا و یلدا باید مسیری جدا ازهم و پر از چاله و پستی و بلندی را طی کنند؟ بالاخره ان روز فرا رسید.
روزی که حکم تنها فرد بی گناه این ماجرا،صادر می شد.
حکمی که زندگی هایی را متلاشی و خیلی هارا به هم وصل می کرد.
دخترک بیچاره از اضطراب و ترس از خان دیکتاتوری که باران برایشان تعریف کرده بود،نمی دانست چه کند!

به کجا می رفتند؟
برای صدور حکم او به کدامین زندان یا سیاه چال قصد کوچ داشتند؟ باید دید که آیا این چهار گره ی کور باز می شوند؟
باید دید که به سوی روشنایی باهم،هم سفر می شوند یا هر کدام راه خود را پیش می گیرند؟
همه چیز به دست بردیایی بود که عجیب خود را در این راه گم کرده بود و قصد خارج شدن از ان را نداشت.
بلکه به دنبال کور سوی روشنایی می گشت که…

#پارت۴۹
)یلدا(

بالاخره سختی های این چند روز باقی مانده تا صدور حکمم روهم تحمل کردم تا این که روزی فرارسید که حکم من صادر می شد.
حکمی که ازش بی خبرم،قرار زندگی من و به کدوم سمت ببره؟وقرار به کجا برسم؟ تنها چیزی که می دونم اینه که این حکم قطعا به نفع من نیست.
با استرس داشتم طول و عرض اتاق و متر می کردم و حواسم به زمان و حضور متینا نبود.
ان قدر رفتم و برگشتم که متینا خسته شد و کفرش در اومد.
اومد سمتم و یکی زد فرق سرم.طوری با حرص و محکم کوبید که انگار ارث نداشته ی باباش و خوردم!

باحرص گفتم:چته وحشی؟چرا می زنی؟
دستش و زد به کمرش و انگار که داره باخودش حرف می زنه گفت:عه عه،نگا توروخدا یک ساعته دارم صداش می کنم تازه خانوم از هپروت درومده میگه لیلی زن بود یامرد؟
بعد روبه من ادامه داد:بابا سرم گیج رفت،چه قدر فکر می کنی تو.اگه یک درصد در لابه لای افکارت این بوده که من و دک کنی برم،کور خوندی.من از این جا تکون بخور نیستم.
سپس دستاش و توی هم گره زد ونشست روی صندلی گوشه ی اتاق.
کلافه گفتم:وای متین من که به رفتن تو فکر نمی کردم.البته بگم که رفتن توهم یک موضوع مهمه اما در حال حاضر،به این فکر می کردم خان جدیدی که قرار جای راشاد و بگیره کیه و برادر باران چه حکمی برای من می خواد بده؟از استرس دارم می میرم.از صبح نه جواب زنگ های گاه و بی گاه مامان و بابا رو دادم،نه کار دیگه ای کردم.
متینا:نترس یلدا جونم این بربری هیچ غلطی نمی تونه بکنه.خودم تا تهش باهاتم.

نگاه عاقل اندرسفیه ای بهش انداختم و گفتم:دمت گرم متینا،اخه دختر بودن تو چه فرقی به حال من می کنه؟مثلا حکم عوض می شه؟فقط این اجبار لعنتی دامن گیر توهم می شه.قصد برگشتن نداری؟
متینا:نوچ اصلا فکرشم نکن که تنهات بزارم.فوق فوقش همون جا دوتا حرکت می زنیم،از اون حرکات پانید؛دوتا پسر حوری گوگولی بگولی رو هم تور می کنیم که ارزو به دل نمونیم.
عصبی شدم و…

#پارت۵۰

عصبی داد زدم:متینا من به چی فکر می کنم و تو در چه دنیایی داری سیر می کنی؟دختر می فهمی من تو چه بدبختی ای دارم دست و پا می زنم یا نه؟

متینا:باشه باشه فهمیدم،ولی من بازم امیدم و از دست نمی دم.
_منظورت چیه؟
متینا:امروز دوتا از خدمت کار ها داشتن درباره ی این یارو،همین خان جدید حرف می زدن.یکم فکر کن قطعا این خان کنار بردیا نیست.بلکه روبه رو و مخالفشه.ممکنه با حکم تو هم مخالفت کنه و از این مخمصه نجاتت بده.اون ننه ی راشادم که چند روز پیش گفت قرار خان بیاد.باید بشینیم دعا کنیم که این حکم به ضرر ما نشه.

_بد فکریم نیست.اما متینا در نظر بگیر که اینم یک خان و ممکنه جلوی بربری ازم دفاع کنه،اما مثل مریم خانوم خونمون و توی شیشه می کنه.کی میاد حالا؟ متینا:از دخترا شنیدم که قرار امروز بیاد خان زاده.
برق شادی دوباره بر گشت توی چشمام و متینا رو سفت در اغوش گرفتم.
_متین بالاخره این فضولیات یه جا بدرد خورد.
هولم داد اون طرف و گفت:بمیری که خوشحالیاتم مثل ادما نیست.این هزار بار نگو متین.
بوسی حوالش کردم و روی تخت نشستم.
یکم گذشت و دوباره رفتم توی هپروت و متوجه نبود متینا نشدم…
#پارت۵۱

باقهقهه ی بلندی که متینا سر داد،چون توی فکر بودم ترسیدم و سیخ سر جام نشستم.
به اطراف نگاه کردم نبود!
باد پرده ی جلوی تراس و زد بالا و متینا رو دیدم که توی بالکن ایستاده بود و دلش و از خنده گرفته بود.
کنجکاو شدم ببینم به چی داره می خنده!
رفتم کنارش ایستادم و گفتم:به چی می خندی؟ ازشدت خنده تیکه تیکه حرف می زد.
متینا:یلدا…این…این دختره…وای…
_خودت فهمیدی چی گفتی؟درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
متینا:این خدمت کاره رو ببین.
انگشتش رو گرفت به طرف حیاط.
خم شدم و پایین و نگاه کردم.ناخود اگاه پقی زدم زیر خنده.نمی دونم قرار بود چه اتفاقی بیوفته که خدمت کار ها با هول و ولا به این طرف و اون طرف می رفتن.دوتاشون بر اثر سرعت زیاد به هم بر خورد کرده بودن و روی زمین افتاده بودن.
مریم خانمم بالای سرشون ایستاده بود و غر می زد.
درست مثل رژه های نظامی شده بود.وقتی خندیدم،مریم خانوم به طبقه ی بالا نگاه کرد و با اخم به سمت ورودی ویلا رفت.اوه اوه،خدا به خیر کنه.
الان میاد همه جامون و به هم می جنبونه.

متینا:یلدا حالت تدافعی بگیر که گاو وحشی اومد.
بعد این حرف متینا؛هم چین در از جا کنده شد که ناخود اگاه به هم چسبیدیم.
مریم خانم:کارتون به جایی رسیده که به من می خندین اره؟ مظلومانه سرامون و به نشونه ی اره،بالا و پایین کردیم.
اولش مات و مبهوت به ما خیره شد اما بعدش رفت توی جلد جادوگر بدجنس و باز رم کرد.
مریم خانم:سریع حاضر شین ده دقیقه ی دیگه پایین منتظرتونم.
متینا:واسه چی فیونا خانوم؟
متوجه حرفش شد و باجفت دستاش کوبید توی دهنش و گفت:ببخشید مریم خانوم.
باعصبانیت یه قدم به سمتمون برداشت که باز متینا گفت:من و نخور.
دیگه از متینا ناامید شدم.فقط گند می زنه.
به علامت تهدید یه دستش و بالا اورد و گفت:بعدا به خدمتتون می رسم،وقتی برگشتیم.حاضر شین باید بریم خونه ی بردیا خان تا حکم تو چشم سفید و بده.
لبخند مرموزی زد و از اتاق خارج شد…

#پارت۵۲
دوباره اشفتگی و استرس های چند لحظه پیش،هجوم اوردن و با نهایت بیچارگی وسط اتاق نشستم.
متینا:یلدانترس،هر چه قدر محکم تر باشی بیش تر می تونی در برابر اینا مقاومت کنی.تونباید به این زودی شکست و بپذیری.پاشو باید حاضر شیم.

خدایا لطفا تنهام نزار.
طبق معمول همیشه دوباره یک دست لباس مشکی به تن کردم.بدون هیچ ارایشی!
گوشیم و گذاشتم توی جیب مانتوم و باقدم های سست،به طبقه ی پایین رفتم.
متینا دستم و گرفته بود و مدام بهم دل گرمی می داد.
تقریبا ارومم کرده بود.
چند دقیقه بعد مریم خانوم و دار و دستش هم اومدن و همگی عزم رفتن به سمت کاخ سرنوشت من کردیم.
توی مسیر سرم و به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و به اتفاقات این چند روز فکر می کردم.
به زندگیم در تهران فکر کردم که چه قدر خوشحال و خوشبخت بودم.اما حالا…
باید سکوت کنم تابقیه برای زندگیم تصمیم بگیرن.
خدایا فقط این بار کمکم کن.
لطفا!…
بادیگاردا در و برامون باز کردن و از ماشین پیاده شدیم.
باهر یک قدمی که جلو می رفتم؛استرسم بیش تراز پیش می شدو دستام سرد شده بودن و می لرزیدن.
وارد ویلا شدیم.
برام اشنا بود چون بار اولی نبود که به این ویلا میام.
اما…اما یه چیزی باعث می شد که فکر کنم این جا بهتر از ویلای راشاده.

نمی دونم چه فکری بود.فقط حسم این و می گفت…!
باران و زهرا خانم به سمت ما اومدن و مشغول خوش امد گویی شدن.
بمن که رسید لبخندش از بین رفت و گفت:یلداجونم چی شدی؟چرا رنگت پریده؟ متینا:یلدا اروم باش.
نیمچه لبخندی زدم و گفتم:باران خیلی زیبا شدی.
سعی کرد بخنده اما نگرانی در چشماش بیداد می کرد.
متینا دست راست و باران دست چپم رو گرفت و همگی به اتاق خان رفتیم.
هرکی در جایی نشست و…

#پارت۵۳
سکوت عذاب اوری حکم فرما بود تا این که بردیا خان با همون گیرایی و اقتداری که همون روز اول هم،در وجودش هویدا بود وارد شد.
پشت میزش نشست و تک سرفه ای کرد.
بردیا:همتون این جا جمع شدین تا درباره ی خان طایفتون وخانم کوچیک این طایفه حکمی صادر کنیم.
قلبم داشت میومد توی دهنم.
بردیا:یه بار از اول به صورت خلاصه جریان و توضیح می دم تا سوالی پیش نیاد.
از دلهره به گوشه ی مانتوم چنگ انداختم و توی مشتم فشردمش.

بردیا:راشاد مهران فر خان طایفه ی شما بااین که نامزدی در تهران داشت،با پانید کیانی که دختر کدخدای طایفه ی ماست،رابطه برقرار کرد.
حضار به سر و صدا در اومدن و همه پچ پچ در گوش هم صحبت می کردن.
زیر نگاهاشون داشتم ذوب می شدم.
بردیا:ساکت.
و دستش و محکم روی میز کوبید.
صداها قطع شد.
بردیا:کدخدای ما به رسم قوانین و اداب و رسوم این روستا،جواب ناموس دزدی رو با قتل راشاد خان داد.حالا ما این جا جمع شدیم تا حکم یلدا سپهری نامزد راشاد مهران فر و پانید کیانی،معشوقه ی راشاد خان و صادر کنیم.
سرم حسابی گیج می رفت و بردیایی که رو به روم نشسته بود و چندتا می دیدم.
بردیا:خانوم کیانی شما به دلیل داشتن ارتباط نامشروع؛بقیه ی عمرت و در همین روستا سپری می کنی و حق خروج از این جا رو نداری.
پانید جیغ گوش خراشی کشید و گفت:حق نداری این کار و بکنی؛اصلا تو کی هستی؟پس باید مجازات یلدا هم مثل من باشه.
متینا از جاش بلند شد و باحرص توأم با عصبانیت گفت:ببند دهنت و دختره ی بی حیا.یلدا رو قاطی کثافت کاری های خودت نکن که هم چین با پشت دستم می خوابونم توی دهنت که ننه بابات و جلوی چشمات ببینی.
پانید:جرعت داری بیا بزن؛می گم سگای بابام تیکه پارت کنن.

متینا استیناش و زد بالا و گفت:قبل این که اون دهن گشادت و باز کنی وبگی،بزار من برات یه حرکت بیام.
حمله کرد سمتش و موهاش و گرفت و کشید.
بزور از هم جداشون کردن.
ان قدر حالم بد بود که نمی تونستم از جام بلند شم و جلوی متینا رو بگیرم.
با بی حالی و چشمایی که به زور باز نگه داشته بودم،به بردیا خیره شدم تا ادامه ی حرفش و بگه.
باران سمت متینا رفت و اون و به ارامش دعوت کرد.
وقتی جمع دوباره به حالت اول برگشت…

#پارت۵۴

جمع که به حالت قبلی برگشت،بردیا گفت:و حکم خانوم سپهری اینه که…
نگاه گذرایی به من و سپس به باران انداخت.
باسستی از جام بلند شدم و منتظر موندم.
بردیا:خانوم سپهری از این پس در طایفه ی ما زندگی خواهند کرد و با کسب اجازه از طرف من،می تونن از روستا خارج بشن.اون هم برای کوتاه مدت.
چی!؟
باید چی کار کنم!؟ این جا زندگی کنم؟ پیش پانید؟

باگیجی و لکنت گفتم:ی…یعنی…چی؟م…من…
نتونستم حرفم و کامل کنم.همه چی دور سرم می چرخید.پاهام تحمل وزنم و نداشت و سیاهی مطلق…

……………………………………….
سر و صداهای اطرافم باعث شد که چشام و به ارومی باز کنم.چهره ها همه جلوی روم بود و هر کدوم چیزی می گفتن اما صداها برام گنگ بود.
چشام و بستم و دوباره باز کردم.
متینا:یلدا،یلدا…خوبی عزیزم؟یلدا توروخدا یه چیزی بگو.
باران:یلدایی توروخدا حرف بزن.
هیچ کس نبود.همه رفته بودن و فقط ما پنج نفر بودیم.
باران حمله کرد سمت بردیا و با مشت های پیاپی به سینه ی بردیا می زد.
باران:تو چه جور ادمی هستی؟خدالعنتت کنه.ببین دختره رو چی کار کردی؟ امیرسام از پشت باران و گرفت و کشیدش عقب.
امیرسام:باران اروم باش،فقط فشارش افتاده همین.ببین بردیا بخاطر تو این حکم و داد.می فهمی؟؟؟بخاطر تو!
باران:یعنی…یعنی چی؟

امیرسام:یعنی حکم خانوم سپهری یه چیز دیگه بود؛اما برای این که تو تنها نباشی حکم یلدا خانوم و عوض کرد.

خدای من چی می شنوم؟یعنی بردیا با این کارش به من لطف کرد؟یکم فکر کردم دیدم هم چین بدم نشد.
حداقل از حقارت و توهین و سیلی،خبری نبود.
تازه این جا طرفدارای بیش تری هم داشتم.
با کمک متینا از جام بلند شدم و این باعث شد که باران،بردیا و امیرسام دست از جدل بردارن.
باران دویید سمتم و کنار من و متینا ایستاد.
بردیا:وسایلت و جمع کن شب امیرسام میاد دنبالت.
صدام و صاف کردم و گفتم:ممنون می شم بگین خانوم سپهری.
وبعد به همراه متینا سالن و ترک کردم و پیاده به سمت ویلا رفتیم و اماده ی جنگ داخل ویلا شدیم…

#پارت۵۵
بی سر و صدا داخل شدیم و یک راست به اتاقم رفتیم.خداروشکر کسی در سالن پذیرایی نبود که بخواد جلومون رو بگیره و دوباره شکنجه ی روحی بده.
تندتند هرچی دم دستم بود و انداختم توی ساک و وسایل متینا رو هم با کمک خودش جمع کردیم.باران اس ام اس داد که تا ده دقیقه ی دیگه دنبالمون میاد.
به ساعت نگاه کردم،۷:۴۰دقیقه ی شب و نشون می داد.

متینا:با در و دیوارای این جا خداحافظی کن،داریم می ریم.
_اون جا خیلی بهتر از این ویلا نیست.
متینا:حداقل یکی از اون طایفه طرف ماست.
از باران ممنون بودم که بخاطر ما،با برادرش بحث کرد.خوب می دونستم که بردیا رو خیلی دوست داره.تا قبل از رفتنمون به اون ویلا برای صدور حکم،فکر می کردم که هیچ امیدی نیست و من تا اخر عمرم در این تاریکی و تنهایی می مونم؛اما حالا دیدگاهم نسبت به زندگی عوض شده بود.
با تک زنگ باران از جام بلند شدم و با متینا از اتاق خارج شدیم.این دفعه بر خلاف موقع ورودمون،همه جمعشون جمع بود!
مریم خانم با دیدن من گفت:دختره ی نحس داری می ری دیگه؟معلوم نیست باز تو چه فکری هستی که می ری اون جا!راشادم و کشتی که به بردیا خان برسی؟
متینا:نفرمایین!توی این جور کار ها که پسر شما حرف اول رو می زنه.زحمت و کم می کنیم،عزت زیاد.
دستم و گرفت و از اون جا خارج شدیم.
خونه ای که شاید قرار بود روزی توش عاشقانه زندگی کنم،اما هیچی اون جوری نیست که ما فکر می کنیم.
امیرسام با دیدن ما که چمدون به دست بودیم،از ماشین پیاده شد و ساک هارو از دستمون گرفت.سلام کوتاهی کردم و با متینا در صندلی عقب جا گرفتیم.
باران:سلام ابجی های خودم،خوبین؟
لب خندی زدم و گفتم:خوبیم عزیزم به لطف تو.
متینا:دمت گرم باران،لطف بزرگی در حقمون کردی.
باران:این چه حرفیه؟شما دو تا بهترین دوستای من هستین.

امیرسام:هرکار می خواین بکنین که وقتی وارد ویلای بردیا بشیم،حکومت نظامی اعلام می شه.
هممون ریز ریز خندیدیم.
توی راه با مزه پرونی های امیرسام به متینا،و جواب های دندون شکن متینا بهش،کلی خندیدیم.
خیلی نگذشته بود که به ویلا رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم.
بعد از راهنمایی زهرا خانوم،هر کدوم در اتاقی مستقر شدیم.
اتاق بزرگی بود به رنگ مشکی.تخت مشکی،دیوارای مشکی،کمد و حتی زمینش هم مشکی رنگ بود.یعنی هدفش از دادن این اتاق به من چی بود؟
تقه ای به در خورد و کله ی متینا داخل شد.با نیش باز گفت:می تونم بیام تو ماد مازل؟ با لبخندم بهش فهموندم که بیاد.
پشت سرش هم باران اومد داخل و متحیر به اطراف…

#پارت۵۶
متحیر به اطراف چشم دوخت.
_چی شده باران؟
باران:این جا چرا این ریختی شده؟ متینا:چه ریختی شده؟
باران:این اتاق که این رنگی نبود.
پوزخندی زدم و گفتم:بخاطر حضور من این رنگی شده،کار داداشته.حدسش کار سختی نیست.

باران:چرا این کار و می کنه؟چه خصومتی باتو داره؟
متینا:این یک نوع بیماریه حاده که هنوز متخصصین دارن روش کار می کنن اما به نتیجه ی مطلوبی نرسیدن.
هممون خندیدیم و بیخیال دیزاین قدیمی و رنگ اتاق شدیم.مشغول صحبت بودیم که امیرسام با کسب اجازه از ما داخل شد.
امیرسام:می بینم که خانوما دور هم جمع شدن.
متینا:بیا شما هم بشین که جمعمون کامل بشه.
من و باران سرمون و انداختیم پایین تا لبخند گشادمون و امیرسام نبینه.
امیرسام:شما خودت و قاطی حرف زدن بزرگ ترا نکن.
متینا:به نکته ی ظریفی اشاره کردی،حرفای ما بدرد زیر دوسال نمی خوره؛بفرما بیرون.
امیرسام:شناسنامت و همین دیروز با پدر محترم رفتیم گرفتیم،شما که”دو روزه ای”چی می گی این وسط؟
من و باران بهم نگاهی انداختیم.
اگر سکوت می کردیم کار به جایی می رسید که هم و تیکه پاره می کردن.
_کاری داشتین؟
امیرسام:راحت باش بگو امیرسام.
بعد صداش و اروم کرد و گفت:فعلا که بردیا نیست همه راحت باشین.
به محض تموم شدن حرفش،در باشدت باز شد و چون پشتش به در بود و با فاصله ی کمی ازش ایستاده بود،پرتاب شد سمت ما.

به موقع جاخالی دادیم و افتاد روی تخت.با حرص برگشت سمت کسی که در و این جوری باز کرده و گفت:کدوم خری در و این جوری…
با دیدن بردیا پشت باران قایم شد و حرفش و نصفه رها کرد.
بردیا:باز تو دو تا دختر دیدی جو گرفتت؟غلط کردی پشت در ایستادی که به این حال و روز بیوفتی.
امیرسام دور از چشم بردیا و یواشکی پشت ما گفت:جنه مرتیکه،تااسمش و اوردم پیداش شد.
بردیا:اون جا پچ پچ نکن.بیا بیرون ببینم.
امیرسام:نمیام،اگر بیام از وسط دو شقم می کنی.
بردیا:نمیای دیگه اره؟
امیرسام:اوه اوه،عصبانی شد.اگه نرم همین جا هممون و باهم عقد می کنه.دعا کنین برام.
باران و متینا ترکیدن از خنده و منم لبخندی زدم.
بردیا یه نگاه تند به هممون کرد که همون لبخندم هم جمع شد.
گوش امیرسام و گرفت و از اتاق بیرون رفتن…

#پارت۵۷

صدای امیرسام میومد که مثل دخترا جیغ جیغ می کرد و بردیا رو به باد فحش و نفرین گرفته بود.
معلوم نیست داره بدبخت و چی کار می کنه!

باران:بچه ها شام حاضره بریم پایین.
_باران نمیشه ما همین جا بخوریم؟
باران:بردیا روی این چیزا خیلی حساسه،کسی به موقع سر میز شام حاضر نشه عصبی می شه.
متینا:یلدا پاشو بریم این چند روز که فقط گشنه پلوخوردیم،حداقل یه حالی به این معده ی بدبختمون بدیم.
همه خندیدیم و به سمت سالن غذاخوری رفتیم.
بردیا و امیرسام سرمیز نشسته بودن.
چه قدر عجیب بود که صدایی از امیرسام در نمیومد!
امیرسام کنار بردیا نشسته بود و باران هم صندلی بغل امیرسام جاگرفت.
روبه روی امیرسام متینا نشست،و کنارش من نشستم.
با چشم و ابرو به امیرسام گفتم که چرا ساکته؟اونم هی به بردیا اشاره می کرد.
ازدست این پسر.غذا سرو شد.زهره خانوم قورمه سبزی درست کرده بود.
یکم برنج کشیدم اما اصلا اشتها نداشتم؛یا بهتره بگم با وجود بردیا غذا از گلوم پایین نمی رفت.
متینا:باران پدرت شام نمیاد؟
باران چشماش ودرشت کرد و بردیا گفت:کسی سر میز غذا حرفی نزنه.
متینا درگوشم گفت:این یارو با من بود؟
_ساکت باش جلوی این حرفی نزن،بعدا از باران می پرسیم.
مشغول خوردن شدیم.

سرم پایین بود و با غذام بازی می کردم.
متوجه شدم که خیلی داره صدای قاشق و چنگال میاد.
سرم و اوردم بالا که دیدم متینا و امیرسام،توی ظرف خورش دارن قاشق و چنگالشون و بهم می زنن.
_چی کار می کنین؟ متینا:بکش بیرون.مال منه.
امیرسام:مممم…
متینا:چیه؟الحمدالله لال شدی؟ _متینا چرا داری این جوری می کنی؟ متینا:گوشت منه،دستت و بکش اون ور. امیرسام:بردیا دیگه نمی تونم حرف نزنم.
بعدش دادزد:مال منه،برو اون ور.
_عه،بسه دیگه.متینا تو یه گوشت دیگه بردار.
متینا:فقط همین و می خوام.
صحبت فایده نداشت.
از جام بلندشدم،ظرف خورش و برداشتم و کنار خودم گذاشتم.
هر دو با حسرت وقیافه های پکر شده به گوشت خیره شدن.
_هیچ کدومتون گوشت نمی خورین.این بچه بازیا چیه؟بشینین سر جاتون.

بخاطر تحرک زیادی که داشتن،نیم خیز شده بودن.
با غصه ی از دست دادن گوشت،سرجاشون نشستن.
چه قدر حیرت انگیز بود که بردیا نه چیزی گفت،و نه کاری کرد.
خونسرد داشت شامش و می خورد…

#پارت۵۸
بعد خوردن شام،اولین نفری که بلند شد بردیا بود.
چند ضربه به شونه ی امیرسام زد و اون و هم وادار به بلند شدن کرد.
میز و باکمک زهره خانم و چند نفر دیگه جمع کردیم و بعد تشکر ازش بخاطر شام خوشمزه ای که درست کرده بود؛شب بخیری گفتیم و به اتاق هامون رفتیم.
قبل خواب به مامانم زنگ زدم و از بابت خودم،خیالش و راحت کردم و با خستگی به خواب رفتم…

نصفه شب بود که یکی تندتند،به در اتاق می کوبید.ترسیده از جام بلندشدم.
لباسم پوشیده بود و فقط یه شال انداختم روی سرم.
در و باز کردم.
باران ترسیده و با هول گفت:یلدا زهره خانم حالش بده،متینا گفت بیام تورو صداکنم.
وقت و تلف نکردم و با عجله به سمت اشپزخونه رفتیم.

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن