" /> رمان حکم اجباری پارت9 ناول 97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان حکم اجباری پارت۹

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

رفتم پیش باران؛با متینا داشت حرف می زد.
این دوتا رو نگاه کن،چه قدر صمیمی شدن باهم.
_سلام خانوما،می تونم بیام تو؟ باران:بیا خودت و لوس نکن.
کنارشون نشستم و یک راست سر اصل مطلب رفتم.
_باران اسم پدرت چیه؟ باران:بهادر.
_چرا این جا زندگی نمی کنه؟
باران:بردیا می گفت توی خونه ای که مامان یه زمانی توش زندگی می کرده نمیاد.
_اسم مامانت چیه؟
باران:مهرانه.
_اهان که این طور.
باران:چرا پرسیدی؟ _از سر کنجکاوی.
دوباره مشغول حرف زدن شدن و من داشتم به اون دفتر فکر می کردم.
همه ی راز های این خانواده توی اون دفتره.
بالاخره می فهمم.
امیرسام اومد صدامون کرد و گفت که بردیا داره به هوش میاد.

رفتیم بالای سرش و منتظر موندیم که چشماش و باز کنه.
با اخم چشماش و باز کرد و اهسته و خش دار گفت:من این جا چی کارمی کنم؟ امیرسام:فرشته ها اوردنت این جا،مرتیکه من اوردمت دیگه.ادا گیجا رو در نیار.
باران و متینا خندیدن و من…

#پارت۷۱

به زخمش نگاهی انداختم.
_باید ببریمش بیمارستان؛این زخم عفونت می کنه.
بردیا باصدایی که از درد گرفته بود گفت:نمی خواد،همه چیز رو به راهه؟هلما کجاست؟ همه بهم نگاه کردیم و با اشاره ی امیرسام،از اتاق بیرون رفتیم.
احتمالا می خواست نامه رو براش بخونه.
از گشنگی هممون سایلنت بودیم و کاری به کار هم نداشتیم.
به اشپزخونه رفتیم و غذایی که دیروز درست کرده بودیم و روی میز گذاشتیم و حمله کردیم سمتش.
متینا که هر چی می خورد و قورت می داد؛باران دوتا تو لپش بود،یکی دست راست و یکیم دست چپش بود.
بعد از بخور بخور خواستیم از اشپزخونه خارج بشیم که امیرسام اومد و گفت:بچه ها حاضر شین بردیا رو راضی کردم بریم بیمارستان.

با هیجان گفتم:یعنی می ریم تهران!؟
امیرسام:اره،این اطراف هیچ بیمارستانی نیست.

جیغ خفه ای کشیدم و پریدم بغل متینا.از شوق،توی پوست خودم نمی گنجیدم.
با سرعت پله ها رو دوتا یکی کردم تا به اتاقم رسیدم.
لباسام و عوض کردم و کیفم و برداشتم.به چیز دیگه ای احتیاج نداشتم چون قرار بود برگردیم.
از اتاق که خارج شدم،هم زمان متینا و باران هم بیرون اومدن.
_ببینم قرار با یه ماشین بریم؟ باران:اره،امیرسام که این جوری گفت. من،باران و متینا صندلی عقب جا گرفتیم و امیرسام،بردیا رو،روی صندلی کمک راننده نشوند و خودش هم سوار شد.
حس می کردم حالا که برای مدت کوتاهی از اون روستا خارج شدم،خوشبخت ترین دختر دنیام.
از ذوق این که قرار مامان و بابام و ببینم،نمی تونستم اروم سر جام بشینم.
امیرسام موزیک شادیplayکرد و خودش شروع کرد به حرکات موزون در اوردن.
هممون مرده بودیم از خنده.
بردیا اون قدر بی حال بود که نمی تونست کسی و سرزنش کنه و امیرسام هم از این موضوع سوءاستفاده می کرد.
به شهر که رسیدیم به امیرسام گفتم صدای اهنگ و کم تر کنه اما گوشش بدهکار نبود.

داشت همین جوری نشسته قر می داد که صدایی از توی بلندگو پخش شد:BMVمشکی بزن کنار.
دخترا ناخوداگاه دستاشون سمت شال هاشون رفت و جلو کشیدن.
امیرسامم که رنگش پرید.
امیرسام:بچه ها شما ساکت باشین،خودم درستش می کنم.
پلیس نزدیک ماشین اومد و…

#پارت۷۲

امیرسام شیشه رو پایین داد و گفت:سلام جناب،خسته نباشین.
پلیس:سلام،سلامت باشین؛چرا سرعتت ان قدر زیاده؟
امیرسام:شرمنده حواسم نبود.
پلیس:چرا صدای اهنگت این قدر بالاس؟ امیرسام:شیطون رفت تو جلدم،کمش می کنم.
پلیس:خانوما چه نسبتی باهاتون دارن؟ رنگ از رخسار همه پرید.
اش نخورده و دهن سوخته.
با حرفی که امیرسام زد؛فاتحه ی خودم و بقیه رو خوندم!
امیرسام:سمت چپیه)باران(خواهرمه،وسطیه)متینا(زنمه،کناریش هم)من(زن داداشمه،زن همین مرتیکه که این جا خوابیده.

پلیس:بسیار خوب،کارت شناسایی لطفا.
امیرسام:اقا ما اومدیم یه دوری توی شهر بزنیم،کارت مارت همراهمون نیست که!
پلیس:پس باید ماشین و بخوابونیم.
دیدم اگه هیچی نگم،کارمون به پاسگاه هم می رسه.
برای همین از ماشین پیاده شدم و گفتم:ببخشید جناب!؟ برگشت سمتم.
کارت پزشکیم و در اوردم و گفتم:من دکتر سپهری هستم ومریض دارم،هر چه زود تر باید ببرمش بیمارستان.
نگاهی به کارت انداخت و گفت:بسیار خب،اما باید ماشین و تحویل بدین.
_اما…
بردیا:مشکلی پیش اومده یلدا؟
از ماشین پیاده شده بود و درست پشت سرم ایستاده بود.
پلیس:ایشون چه نسبتی با شما دارن؟ اه،چه ادم پیله ایه.
خواستم راستش و بگم که بردیا پیش دستی کرد و گفت:ایشون زنمه،الانم باید بریم بیمارستان،کارت من دست شما باشه.در اسرء وقت ماشین و تحویل می دم.
کارت ویزیت بردیا رو گرفت و با کلی خواهش و التماس ما،گذاشت که بریم.
توی راه همه با امیرسام قهر بودیم و اون بیچاره هم پشیمون از شیطنتش،ساکت رانندگی می کرد.

به بیمارستان رسیدیم و چون همه من و متینا رو می شناختن،زود تر کارمون و راه انداختن.
چند تا از پرستارا و دکترا بالای سر بردیا بودن.
به باران گفتم توی این مدتی که بردیا بیمارستان،می رم سری به مامان و بابام بزنم و زود برگردم…

#پارت۷۳

با هیجان زنگ خونه رو زدم و مثل همیشه مامان بدون این که بپرسه کیه،در و باز کرد.
از حیاط گذشتم و داخل خونه شدم.
بوی غذاهای خوشمزه ی مامان میومد…
بوی زندگی و شادابی میومد…
بوی مامان و بابام میومد.
مامان:سلام خسته نباشی،برو لباسات و عوض کن غذا اماده اس.
صداش از داخل اشپزخونه میومد.
حتما فکر کرده که باباس!یواشکی از پشت بغلش کردم که جیغ کوتاهی کشید.
چند لحظه ساکت شد و بعد با حسرتی پنهان شده در عمق صداش گفت:بوی یلدام و می دی،تویی مادر!؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه.

برگشت سمتم و بعد این که یه دل سیر نگاهم کرد؛با تمام توانش من و در اغوش مادرانش کشید و باهم گریه کردیم.می دونستم که برای یه مادر چه قدر سخته که از بچه هاش جدا بشه،حالا چه مادری که ده تا فرزند داره و چه مادری که فقط یک فرزند داره.
همون جوری که گریه می کرد گفت:الهی فدات بشم مادر،اومدی بالاخره.اومدی که بمونی مگه نه؟دلم برات پر می کشید،هر روز با دراغوش کشیدن لباسات و بو کشیدن عطرت می خوابیدم.
و بلند تر از قبل گریست.دلم برای پدر و مادری که ناحق از فرزندشون جدا شدن،خون شد.
اتیش گرفتم وقتی که مادرم و از همیشه پیرتر و شکسته تر دیدم.
سوختم و به خاکستر تبدیل شدم وقتی پدر و از پنجره ی اشپزخونه دیدم که سکوت کرده و مارو تماشا می کنه…!
نفهمیدم کی از جام بلند شدم،کی از اغوش مادرم بیرون اومدم و کی خودم و در اغوش پدرم انداختم.
زمان به سرعت می گذشت و ما قصد جدایی از هم نداشتیم.
پدرم بر سر و صورتم بوسه می زد،انگار اولین و اخرین باری که قرار من و ببینه.
مادرم چشم از من بر نمی داشت طوری که قرار نیست بازهم برگردم!
متنفر شدم از همه ی کسانی که باعث شدن پدر و مادری با وجود زنده بودن فرزندشون،داغ فرزند و ببینن.

به خداوندی خدا یلدا نیستم اگه تلافی قطره قطره اشک پدر و مادرم و سرشون در نیارم.
هنوز از بودن باهاشون سیر نشده بودم که وقت رفتن شد.
با گریه ازشون جدا شدم و پشت سرم و نگاه نکردم که باعث نرفتنم بشه.

من باید می رفتم؛برای انتقام باید می رفتم…

#پارت۷۴

سوار تاکسی شدم و ادرس بیمارستان و دادم.
چند دقیقه بعد رسیدم و مستقیم به سمت اتاق بردیا رفتم.
نه امیرسام بود؛نه باران و نه متینا.
اهسته داخل شدم.بخاطر سرم ارام بخشی که بهش تزریق کرده بودن،به خواب رفته بود.
رفتم بالای سرش،بالشت کوچیکی که روی مبل کنار اتاق بود و برداشتم و بالای سر بردیا گرفتم.
به صورتش نگاه کردم.
لعنتی چرا دلم نمیاد این کار و بکنم؟اونم مقصر بود؛مقصر زندانی کردن من.
پس چرا نمی تونم؟
تقه ای به در خورد و پشت سرش بردیا تکون خفیفی خورد.
سریع بالشت و سر جاش گذاشتم و روی مبل نشستم.
امیرسام داخل شد.با دیدن من گفت:تو این جایی؟کی برگشتی؟
_چند دقیقه ای می شه،باران و متینا کجان؟
امیرسام:متینا رفت دیدن پدر و مادرش و باران هم به همراهش رفت.
_باشه.

پایین تخت بردیا نشست و بهش برادرانه خیره شد.
_خیلی دوسش داری؟
امیرسام:در شرایط سختی باهم اشنا شدیم و هم و تنها نمی زاریم؛اون از برادرم بهم نزدیک تره.همش امروز حواسم بهش بود که نکنه یه وقت بلایی سرش بیاد.
_الان حالش خوبه،نگرانش نباش.
امیرسام:تو خوش حالی؟
_بابت چی؟
امیرسام:این که بردیا حالش خوبه.
سرم و بالا اوردم؛چشم در چشم شدیم.
امیرسام پسر خوبی،من نمی تونستم بهش دروغ بگم.
_می رم قهوه بگیرم،حتما خیلی خسته ای.
اونم فهمید تفره می رم و بحث و ادامه نداد.
از خودم و احساساتی که در من شعله ور بود،متنفر بودم.
هنوز نمی دونستم با خودم چند چندم…!
نسبت به بردیا هیچ احساس تنفری نداشتم.اما چرا!؟
به کافی شاپ بیمارستان که رفتم،متینا و باران هم رسیدن و برای اونا هم قهوه گرفتم.
مطمعن بودم با به هوش اومدن بردیا،ما دیگه اون ازادی و احساس خوشبختی رو نداریم.
متینا خسته بود و از چهرش معلوم بود که گریه کرده.

دلم برای متینا سوخت که بخاطر من داره هم چین عذابی رو تحمل می کنه.
همه باهم دوباره به اتاق بردیا برگشتیم و…

#پارت۷۵

بردیا به هوش اومده بود و مشغول حرف زدن با امیرسام بود.به ارومی وارد اتاق شدیم و قهوه ای به امیرسام تعارف کردم.
تشکری کرد و کمی مزه مزه کرد.صورتش جمع شد و گفت:اه،چه قدر تلخه!
متینا پوزخندی زد و گفت:مثل این روزای من!
بردیا هم با همون بی حالیش پوزخندی زد و گفت:کسی مجبورت نکرده،بهتره دلیل موندنت و از دوستت بپرسی.
_شما دخالت نکنی بهتره.
متینا:راست می گه چرا باید باهات بیام؟
از درون شکستم…توقع نداشتم هم چین حرفی و پیش پسرا بزنه؛چون پوزخند بردیا عمیق تر شد.
می دونستم ناراحته و نمی فهمه چی می گه،اما مگه من مجبور به موندن کرده بودمش؟ من که بارها گفتم بره و نگران من نباشه.
سعی کردم خودم و خونسرد نشون بدم و گفتم:متینا بیا بریم بیرون حرف بزنیم.

باران هم از جاش بلند شد که با ما بیاد که گفتم:باران تو نیا،باید تنها حرف بزنیم.
باهم رفتیم توی سالن انتظار و روی صندلی کنار هم جا گرفتیم.
متینا:یلدا من معذرت می خوام،اون حرف ناخواسته از دهنم خارج شد.
_اشکال نداره عزیزم اما می خوام باهات حرف بزنم و تو روی حرفم نه نمیاری.
متینا:اما…
_هیس گوش کن؛ببین عزیزم تو تا این جا حق دوستی و به جا اوردی،دوست که نه،مثل خواهر بودی برام.اما تو این حق و نداری که به خانوادت این رنج و عذاب و تحمیل کنی،منم این حق و ندارم که تورو توی اون روستا نگه دارم.پس تو همین جا می مونی و من تنها بر می گردم،وسایلت هم برات می فرستم,هیچ حرفی هم نمی خوام بشنوم.پاشو برو دست و صورتت و بشور که باید با قیافه ای بشاش دیدن مامان و بابات بری عزیزم.
منتظر نموندم که چیزی بگه یا مخالفت کنه.
دوباره به اتاق بردیا برگشتم و گفتم:وضعیتت نرماله،الان کارای ترخیصت و انجام می دم که برگردیم.سری تکون داد و من بعد گرفتن مدارک لازم از امیرسام،رفتم بخش پذیرش تا کاراش و انجام بدم…

#پارت۷۶

توی این مدتی که بردیا بیمارستان بود،امیرسام ماشین و تحویل اداره ی پلیس داده بود و یه ماشین دیگه جور کرده بود که بتونیم برگردیم روستا.
باران:یلدا،متینا کجارفته؟

_متینا دیگه با ما نمیاد به اون روستا،همین جا می مونه.
نگاهم به چهره ی امیرسام افتاد.
دیگه هیچ برقی نداشت.یعنی بخاطر این که هم پای کل کل نداشت دپرس شده بود یا…
اه این فکرا چیه می کنی یلدا؟
سوار ماشین شدیم و مثل همیشه سکوت حکم فرما شد.
به بردیا نگاهی انداختم.مسلما وقتی گلوله به قسمتی از بدنت اصابت می کنه،دردش طاقت فرساست؛ولی این بشر خیلی صبر داشت.
اخم کرده بود و سخت توی فکر بود طوری که به اطرافیانش توجه نداشت.
چند ساعتی توی راه بودیم تا این که رسیدیم و دوباره در ویلای اجباری من مستقر شدیم.
یک راست به اتاقم رفتم.حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز و نداشتم.فکرم رفت سمت اون دفتر. باران اومد داخل و کنارم نشست.
_باران مادرت چه طور فوت شد؟
باران:وقتی مامان مرد من خیلی بچه بودم و چیزی یادم نمیاد؛اما بردیا می گفت که بخاطر سرطان مرد.
_اهان.
باران:چه قدر جای متینا خالیه.
_اره دیگه کسی نیست که بهش بخندیم.
یکم دیگه پیشم موند و با شب بخیری از اتاق خارج شد.

ان قدری خسته بودم که دیگه به چیزی فکر نکردم و به خواب رفتم…

#پارت۷۷

صدای وز وزی توی گوشم می پیچید.
چند بار دستم و توی هوا تکون دادم شاید اگه مگسی بود بره،اما صداها بیش تر شد.
با خستگی و خوابالودگی،یه چشمم و باز کردم که باران و بالای سرم دیدم.
_باران چرا صدای مگس در میاری؟
باران:یلدا جان یک ساعته دارم صدات می کنم اما مگه می شنوی؟
_حالا که بیدارم کردی،چی کار داشتی؟
باران:بردیا احضارت کرده.
_از دست داداشت من توی خوابم ارامش ندارم.
ریز خندید.
_به چی می خندی؟
باران:این حس و من و امیرسامم داریم.
خواهرش که بارانه،می دونه داداشش چه دهن سرویس کنیه.دیگه من و امیرسام که جای خود داریم.
بعد از مرتب کردن وضع ظاهریم،به اتاق بردیا رفتم و چند تقه به در زدم.

بردیا:بیا داخل.
اداش و در اوردم و داخل شدم.
_بامن کاری داشتین؟ بردیا:بشین.
بی حوصله نشستم و منتظر موندم که حرفش و بزنه.
بردیا:عصر خان جدید برای مذاکره میاد.
_به سلامتی،باید چی کار کنم؟ بردیا:وسط حرف من نپر و گوش کن.
_بفرمایین.
بردیا:میاد که با هزار جور دلیل و برهان تو رو از این جا ببره و من به دلایل شخصی،هرگز نمی زارم چیزی که مال منه رو از من بگیره.پس عصر به هیچ عنوان به اتاق من نمیای و باید بگم که دور برت نداره و فکر کنی که خیلی مهمی.
اه اه،چه قدر من از این بشر متنفر بودم.
_باشه حالا می تونم برم؟
بادستش به در اشاره کرد که یعنی برم.
اون زبون نیم مثقالیش و زورش میاد که تکون بده بی تربیت بی نزاکت.
کنجکاو شدم ببینم خان اون طایفه کیه که برای بردن من ان قدر پیله و سمجه!؟ برگشتم به اتاقم و با همراهیه باران صبحانه خوردیم.

امیرسام رو هم از صبح ندیده بودم!چه قدر همه عجیب رفتار می کردن…!
باران:یلدا من عصر می خوام برم یه دوری بیرون بزنم،توام میای؟
_نه عزیزم،آق داداشت سفارش کرده پام و از طبقه ی بالا جای دیگه ای نزارم،تو برو خوش بگذره.
باشه ای گفت و رفت که حاضر بشه.
به ساعت نگاه کردم:۴:۲۰دقیقه ی عصربود.
وای پس چه قدر من خوابیدم!
متینا هم که ازش خبری نبود!
نه زنگی و نه پیامی.
وسایلش و جمع کردم و با خودم گفتم که خان رفت،چمدونش براش به تهران بفرستم.
یکم دیگه به در و دیوارای اتاقم نگاه کردم،تا این که باران رفت و مهمون بردیا اومد.
یواشکی از لای در اتاقم به بیرون نگاهی انداختم.
احتمالا توی اتاق بردیا بودن.
یواشکی رفتم ته سالن،اون قسمتی که اتاق کار بردیا بود.
واردش شدم و یک راست به سمت اون دفتر رفتم که…

#پارت۷۸

دفتر و بازش کردم و از جایی که مونده بود،شروع کردم به خوندن.

لحظه ها به سرعت می گذشت و من غرق در اتفاقاتی بودم که در این دفتر با جزییات ذکر شده بود.
ببین چه اتفاقاتی افتاده که خیلیا بی خبرن.پس بردیا خان از تنها خواهرش خیلی چیزها پنهان کرده بود.
اقا بهادر هم همین طور!شیطونه می گفت همه چی و به باران بگم به تلافی تمام بلاهایی که سرم اوردن؛اما دلم براش سوخت.
چرا ازش پنهان کردن؟ مگه اون کیه!؟
توی دفتر نوشته بود که مادر بردیا با شخصی به اسم”سلیم”ارتباط داشته و می شه گفت که به بهادر خان خیانت کرده.بعدش که بهادر خان متوجه می شه،دعوای عظیمی بین این دونفر سر می گیره و حاصلش تیر خوردن به مهرانه خانم می شه.
اون این جوری می میره و بهادر خان سکته می کنه.پس بگو چرا به این خونه نمیاد!
چون همه ی حوادث توی این ویلا بوده.
این ویلای نحس…
دفتر و بستم و از اتاق خارج شدماز اتاق بردیا صدای داد و فریاد میومد.رفتم نزدیک تر…
بردیا از عمق وجودش فریاد می زد و به این خان تازه وارد بد و بی راه می گفت.
بردیا:این همه بلا سرمون اوردی بس نبود سلیم؟به خاک می شونمت.
دوباره فریاد زد:می فهمی؟باید از من بترسی،به خانوادم نزدیک بشی با زجر می کشمت.الانم از خونم گمشو بیرون.
بدو بدو به اتاقم رفتم و در و بستم.

پشت به در نشستم.خدای من چی می شنیدم؟سلیم!؟
یعنی این همون سلیمه؟صدای بردیا توی سرم اکو شد که گفت به دلایل شخصی هرگز نمی زاره چیزی که مال اونه رو ازش بگیره.
دلم براش سوخت.
چه قدر مرد بود که با وجود همه ی اتفاقات،بازم مقاوم و محکم بود و نمی زاشت خانوادش اذیت بشن.
اه،یلدا باز که داری چرت و پرت می گی!
متوجهی که داری از بردیا حرف می زنی؟اونم یکیه مثل پانید.
بی حوصله و کلافه از چیزایی که فهمیده بودم،طول و عرض اتاق و قدم رو می رفتم و باخودم حرف می زدم که…

#پارت۷۹
خیلی داشتم خودم و کنترل می کردم که از بردیا سوالی نپرسم.کنجکاوی داشت من و از درون می خورد.تند،تند راه می رفتم و در گیر افکارم بودم که در باشدت باز شد و قیافه ی برزخی بردیا،در چهار چوب در نمایان شد.
صاف سرجام ایستادم و گفتم:از اتاقم بیرون نرفتم.
چنان دادی زد که احساس کردم پرده ی گوشم پاره شد!

بردیا:چرا به اون اتاق رفتی؟
قیافش واقعا ترس ناک شده بود و من هیچ جوابی نداشتم که بدم.

باران و امیرسام هم نبودن که نجاتم بدن؛پس سکوت کردم تا جری تر نشه.
یه قدم اومد جلو.ان قدر ترسیده بودم که پاهام میخ شده بود و به کف زمین چسبیده بود.
بردیا:با اجازه ی کی اون دفتر و خوندی؟
اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و گفتم:من…من فقط…به هیچ کس نمی گم.
از عصبانیت قرمز شده بود و رگ کنار شقیقش،بر جسته شده بود.
دوباره داد زد:د لعنتی تو اصلا چی می دونی؟حالا واستا و تماشا کن که چه طور تاوان این فضولیت و می دی.
کلید و از روی در برداشت و رفت بیرون.
صدای چرخش کلید توی قفل در نشون می داد که در و قفل کرده.
دوییدم سمت در و با تمام توانم،به در مشت می زدم.
_بردیا لطفا در و باز کن.من به هیچ کس چیزی نمی گم،قول می دم.بردیا خواهش می کنم.

ان قدر به در مشت و لگد زدم و داد و فریاد کردم اما هیچ فایده ای نداشت.با ناتوانی پشت در نشستم و زانو هام و بغل گرفتم.
خدایا پس عدالتت کجاست!؟
ان قدر گریه کردم که سرم گیج رفت و از حال رفتم…

احساس کردم داره زلزله میاد!چشام و باز کردم.وای خدایا من چه قدر سرم درد می کنه.

به دستگیره ی در نگاه کردم؛بالا و پایین می شد.کم کم همه چیز یادم اومد.
صدای جیغ باران و داد امیرسام و شکستن چیزی،ملودیه روی اعصابی به وجود اورده بود.
باران می کوبید به در و می گفت:یلدا،یلدا در و بازکن.یلدا چرا حرف نمی زنی!؟ امیرسام هم مشخص بود که داره با بردیا دعوا می کنه.
امیرسام:انتقام چی و داری از این دختر می گیری؟هان؟دست از سرش بردار.
بردیا هم فریاد می زد و می گفت خفه شو،و هم زمان چند تا چیز می شکست.
افتضاحی شده بود و من هیچ حسی نداشتم.
نه به داد و فریاد های اونا توجه داشتم و نه به این که چه بلاهایی سرم اومده.
فقط دلم خواب می خواست.
یه خواب اروم…
روی زمین خوابیدم و ذهنم و خالب از سر و صداهای بیرون این در کردم…

#پارت۸۰
)امیرسام(
بخاطر این که قرار بود پدرم برای دیدن بردیا به اون ویلا بره،بردیا من و فرستاد شهر تا کارهای مربوط به افتتاحیه ی کارخونه رو اوکی کنم.
در واقع با این کارش مردونگی کرد چون دلم نمی خواست چشم توی چشم پست فطرت ترین شخص زندگیم بشم.

رفتن متینا هم تاثیر بدی توی روحیه ام گذاشته بود،چون یه جورایی بهش عادت کرده بودم و دلم می خواست که سر به سرش بزارم.
شب شد و هم زمان با باران رسیدم.
_سلام،کجا بودی؟
باران:سلام،حوصله ام سر رفته بود،رفته بودم این اطراف یه دوری بزنم.
_چرا یلدا باهات نیومد؟
باران:بردیا بهش گفته از اتاقش خارج نشه.
حدسش کار سختی نبود.حتما نمی خواسته سلیم خان بزرگ،برای خودش غنیمت جمع کنه.
داخل که رفتیم،صدای شکسته شدن چیزی از اشپزخونه میومد.
بردیا مثل ببری زخمی همه چی و داشت خراب می کرد.
یلدا هم که نبود.
با نگرانی گفتم:باران بجنب برو پیش یلدا،منم بردیا رو اروم می کنم.
سری تکون داد و با عجله به طبقه ی بالا رفت.طفلی یلدا تنها بود و معلوم نیست که بردیا چه طور عصبانیتش و سرش خالی کرده.
_بردیا اروم باش.داری چی کار می کنی؟ داد زد:لعنتی همه چیز و فهمید.می ره می گه.
_کی؟چی و فهمید؟
بردیا:اون دفتر و خوند,به باران می گه.
_دست از سر این دختر بردار,چی کارش داری؟ بردیا:باید تنبیه بشه.

_انتقام سال های از دست رفته تو از این دختر بی چاره نگیر،به خودت بیا!
گوش نکرد و به شکستن ادامه داد.
عصبی رفتم سمتش و به زور نگهش داشتم و گفتم:بس کن بردیا،تا کی می خوای بقیه رو مقصر اتفاقی بدونی که برات افتاده؟یالا به خودت بیا.
یکم اروم شد.
روی صندلی نشست و سرش و با دستاش گرفت.
باران گریه کنان داخل اشپزخونه شد و گفت:امیرسام،بردیا در و از روش قفل مرده و یلدا جواب نمی ده.
_بردیا کلید و بده،نکنه بلایی سر خودش اورده باشه؟ توجهی نکرد.
باران با صدای بلند تری به گریه کردنش ادامه داد.
جو متشنجی بود.
رفتم طبقه ی بالا و چند بار با لگد به در زدم تا شاید بشکنه اما نشد.
یلدا رو از پشت در صدا کردم جوابی نداد.
لعنتی بلندی گفتم و با خشم به سمت بردیا رفتم تا…

#پارت۸۱

به سمت بردیا رفتم تا کلید و ازش بگیرم.
_باران بازم برو تلاشت و بکن،منم الان میام بالا.
با چشمای گریون به طبقه ی بالا رفت تا شاید بتونه یلدا رو به حرف بیاره.
پایین پای بردیا نشستم و گفتم:اون بردیایی که من می شناختم کجا رفته؟ بردیا:اون مقصره.
_اونم مثل منه،مگه به خاطر گناه پدرم من و مجازات کردی؟مگه به خاطر اشتباه مادرمون،من و زجر دادی؟این دختر هم مثل ماست؛به اشتباه وارد این جریان شده و حالا باید اجباری از ترس و نا امیدی داشته باشه؟بیدار شو بردیا،داری اشتباه می کنی.زدی به کاه دون؛کلید و بده معلوم نیست اون دختر توی چه حالیه!لطفا.

به چشام نگاه کرد.نم اشک و می شد دید!بردیا مغرور بود،اما سنگدل نبود.
من برادرم و می شناختم.اره،بردیا برادر من بود.از یک مادر بودیم!این چیزیه که به تازگی متوجه شدم و باهاش کنار اومدم.
کلید و داد.
به سرعت از جام بلند شدم و به اتاق یلدا رفتم.باران هنوز هم صداش می کرد و به در می زد.
کلید و انداختم توی قفل در و بازش کردم.انگار یلدا کف اتاق به خواب رفته بود.
نشستیم بالای سرش و باران چند بار تکونش داد اما عکس العملی نشون نداد.
_باران کمک کن بلندش کنیم باید ببریمش بیمارستان.

با داد گفت:کدوم بیمارستان؟این جا هیچ بیمارستانی نیست.تا شهرم که برسیم دختر بی چاره هلاک شده.
فکری به سرم زد.
_باران شماره ی متینا رو داری؟ باران:اره واسه چی؟
_اونم دکتر بود،بجنب بهش زنگ بزن و وضعیت یلدا رو توضیح بده.شاید بتونه کمک کنه.
باشه ای گفت و سریع شماره ی متینا رو گرفت.
مشغول حرف زدن شدن.فقط یک ساعت طول کشید که باران،متینا رو از نگرانی در بیاره.
بعد خداحافظی از هم،باران گفت:متینا می گه توی این حالت که بی هوشه باید سرش در راستای بدنش قرار بگیره تا خون در همه جای بدنش جریان داشته باشه.بعد گفت یه شربت لیمو و عسل درست کنم و بهش بدم که فشارش تنظیم بشه.
_باشه پس برو شربت و درست کن.
باران رفت پایین و پشت سرش بردیا در چهارچوب در،ایستاده بود و خیره به یلدا نگاه می کرد.
_گندی که زدی و تحویل بگیر.
هیچ حرفی نزد.قیافش خیلی پریشون و شلخته بود.
_برو استراحت کن.نگران یلدا نباش.
بی حرف رفتش.
پوفی از سر کلافگی کشیدم و منتظر باران موندم.
طبق گفته ی متینا،زیر سر یلدا بالشت گذاشتم.

چند دقیقه ی بعد باران لیوان به دست داخل شد و با قاشق به خورد یلدا داد.
جفتمون بالای سرش نشسته بودیم و به صورتش زل زده بودیم که ببینیم به هوش میاد یا نه.
چند لحظه بعد از خوردن شربت،تک سرفه ای کرد و کم کم از حالت بی هوشی خارج شد…

#پارت۸۲
)بردیا(

حالم از خودم بهم می خورد.
چرا دارم با این دختر این کار و می کنم؟رفتم سمت کشوی میز و قوطی قرص و از داخلش در اوردم.
دوتا خوردم،من مریضم.
اره این رفتارم بخاطر اینه که من مریضم.
هم دارم زندگی یلدا رو خراب می کنم و هم بقیه رو.
به یلدا فکر کردم؛چه قدر مظلوم بود.
چه قدر اروم بود…
اگه بلایی که سر یلدا اومد،سر هر کس دیگه ای میومد،قطعا یه بلایی سر خودش میاورد.
نمونش پانید.
اما این دختر انگار دلش قرص بود.

اطمینان وجودی داشت.
خدا لعنتم کنه که ضعیف کشی می کنم.
چه قدر بهش فشار اومده بود که از حال رفته بود.
سرم و بین دستام گرفتم و محکم فشار دادم.
من نباید ادم بدی باشم.
خودم و اصلاح می کنم.
من هر کی و که دوسش دارم بهش اسیب می رسونم.
چی می گی بردیا؟یعنی یلدا رو دوست داری؟ نه اما…
خدای من یعنی عاشقش شدم؟
اخمام و کردم توی هم و چشام و بهم فشار دادم تا این افکار مزخرف،از ذهنم پر بکشه اما همش چهره ی بی روح و رنگ پریده ی یلدا توی ذهنم بود.

قیافه ی بهت زده،ترسیده و گریون باران،عصبانیت امیرسام…
من با اطرافیانم چی کار کردم؟ باید برم جایی که هیچ کس نباشه…
باید فکر کنم…
باید تصمیم بگیرم…

بفهمم عقلم چی می گه و احساسم به کجا می ره…!
من باید برم،از جام بلند شدم و…

#پارت۸۳
)متینا(

نه دیگه نمی تونستم طاقت بیارم.
دل شوره ی عجیبی داشتم!نباید یلدا رو تنها می زاشتم.
من غرورش و جلوی همه شکستم.
من دوست خوبی براش نبودم،اون روی من حساب کرده بود.
با عجله و مختصر به مامان قضیه رو توضیح دادم و اماده شدم که برم پیش یلدا و دیگه هرگز تنهاش نزارم.
این بار با خودم تجهیزات پزشکی و اوردم که بعدا به مشکل بر نخوریم.

توی راه همش بسم الله می گفتم و هر سوره ای که بلد بودم و می خوندم تا یلدا چیزیش نشده باشه…
سه ساعتی توی راه بودم تا این که رسیدم.
اولش بادیگارد های جلوی در سد راهم شدن،اما وقتی دندونام و نشونشون دادم؛ترسیدن و کنار رفتن.

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن