" /> رمان عروس سرخ16ساله پارت2 ناول97مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت۲

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

با چشمای شیطون به من زل زده -خوب الان چه کاری از دست من بر میاد -من نمیدونم من دلللللم دررررد میکنع از اوناهم ندارم -از چیا گریم بیشتر شد -من مامانمو میخوام با این حرفم اعصبانی شد گفت همینجا بشین تا برگردم لباسشو پوشید رفت بیرون هه معلومو مامانشو خیلی دوست داشته که هروقت اسم مامانم میاد اعصبانی میشه تو فکر بودم که چایی نباتو گرفتم جلوم بایه مشما مشکی ازش گرفتمو تشکر کردم چاییمو خوردمو بد رفتم دسشویی واومدم خوابیدم فردا صبح که بلند شدیم با بچه ها رفتیم دریا همه رفتن تو آب ولی من نرفتم آرشام و مهراب همه رو مینداختن تو آب آرشام اومد طرفم منو بندازه که مهراب نذاشت خلاصه سه روز تموم شدو اتفاق خاصی نیفتاد فقط دیگه دور و ور شروین نمیرفتم چون مهراب دعوام میکرد الان تو خونه نشستم ماهواره نگاه میکنم فیلمش خیلی قشنگ بود خونه خودمون مامانم نمیزاشت ببینم البته ناگفته نماند که این مهرابم یجورایی نمیزاره انقدر غرق فیلم بودم که ناهار درست نکرده بودم داشتم میدیم که مهراب اومد فوری شبکه رو عوض کردم بش سلام کردم جوابمو داد وگفت ناهار چی داریم یه دونه زدم رو سرمو گفتم یادم رفت یه پوزخند زدو گفت بایدم یادت بره اگه منم بودم دوساعت فیلمای آنچنانی میدیدم تایکی سر میرسید عوضش میکردمو. فکر میکردم اون خره همین میشد حالاهم زنگ بزن ناهار بیارن یه باشه گفتمو رفتم سر تلفن دوتا کوبیده سفارش دادم البته ناگفته نماند نظر مهراب رو پرسیدم غذا رو آوردند مهی رفت حساب کرد منم میزو چیدم غذا خوردیم ….

نظر لایک
معذرت بچها نمیتونم پارتارو بلند تر بنویسم

یه ماهی میشه تو خونه مهراب زندگی میکنم مدرسه ها هم شروع شده با یه دختره به نام فاطمه دوست شدم از ازدواج من خبر داره خونه هامون نزدیک به همه باهم میریمو باهم میایم مهرابم صبح میره شب میاد شباهم با یکی تلفنی صحبت میکنه دوسه روزهه با فاطمه گوشی میبریم مدرسه نمیفهمن ولی اگه بفهمن باید اولیا بیاریم وللش با مهم نیس توخونه بودم حوصلم سر رفته بود زنگ زدم به مهراب ازش اجازه بگیرم برم بیرون -الو سلام -چکار داری -حوصلم سر رفته میخوام برم بیرون میزاری؟-نع-ا چرا -همین که گفتم -بدرک تلفنو قطع کردم رفتم حاضر شدم برم بیرون لباس پوشیدم رفتم بیرون ساعت ۱ بود رفتم پاساژ خرید بکنم که یه مانتو لایی که رگها سفید داشت دیدم خیلی قشنگ بود رفتم تو مغازه فروشنده یه پسر جون بود خیلی بد نگاه میکرد گفتم میشه اون مانتو طلایی رو بیاریم -چشم شما جون بخواه محل ندادم مانتو رو آورد رفتم پوشیدم خیلی قشنگ بود فیت فیت بود درش اوردم اومدم بیرون مانتو رو گذاشتم رو میز گفتم چند میشه من این مانتو رو میبرم
-قابل نداره خانومی-ممنون میشه حساب کنی -۶۶۳ تومن حساب کردم اومدم بیرون خدارو شکر کارتم پر پول بود وگرنه مهراب که نمیده رفتم کافی شاپ یه قهوه و کیک خریدم خوردم)کوفتش منم میخوام بیشور مراعاتم نمیکنه خوبه ما روزه ایما
از پاساژ اومدم بیرون هوا کم کم رو به تاریکی میرفت ساعت هفت بود تصمیم گرفتم با تاکسی برم که به تاریکی نخورم کرایه تاکسی رو حساب کردم سرکوچه پیاده شدم داشتم میرفتم طرف خونه که یه ماشین پیچید تو کوچه اهمیت ندادم داشتم میرفتم که ماشین یه کم عقب تر از من ایستاد یه کم ترسیدم ولی با این فکر که همسایه ها هستند اروم شدم داشتم میرفتم که دستم از پشت کشیده شد اومدم دهنمو باز کنم که جیغ بزنم

که دسشو جلو دهنم گرفتو گفت به به خانوم کجا تشریف داشتن؟؟؟ باشنیدن صداش آروم شدم اما با فکر به اینکه یه طوفان در راهه دوباره ترس به وجودم سرازیر شد صداش درگوشم اومد باتواما دیگه کم کم داشتم خفه میشدم که دسشو گاز گرفتم دسشو برداشت یه داد محکم زد که گفتم الان همه همسایه ها میریزن تو کوچه برگشتم عقب که با چشمای قرمز شدهش مواجه شدم اشهدمو خوندم که گفت گمشو تو ماشین رفتم نشستم اونم اومد نشست درو محکم کوبیدو راه افتاد رسیدیم خونه از آسانسور رفتیم بالا درو باز کرد رفت رو مبل نشست منم اومدم تو درو بستم داشتم میرفتم طرف اتاقم که گفت کجا-اتاقم -نخیرم بیا اینجا بشین بگو با اجازه کی رفتی بیرون وتا این موقعه شب بیرون چکار میکردی-اوممم اجازه رو که اومدم از تو بگیرم که نذاشتی بعدیم گذر زمانو حس نکردم -کجابودی-پاساژ-با کی؟؟-تنها -منم باور کردم رفتم خریدامو اوردم گذاشتم جلوش گفتم بفرما رفت در یدونشو باز کنه که لباس زیر بود شیر جه زدم طرفشو گفتم اون نه پاکتو ازش گرفتم که با چشمای ریز شده نگام کردو اومد طرفم
-چی توشه؟
-هیچی
-بدش به من

-نه
هی من میرفتم عقب اون میومد جلو اخر سر خوردم به دیوار
-بدش من
-نه
-چرا؟؟
-خوب نمیشه نباید توشو ببینی
دساشو گذاشت دو طرفم پاکتو ازم به زور گرفت و توشو دید….

نظررر لایک

اشهدمو خوندم که گفت گمشو تو ماشین مهراب-

خیلی میخواستم تو پاکتو ببینم فکر میکردم تا الان با دوس پسرش بیرون بوده و اون براش کادو خریده به خاطر همین خیلی اعصبانی بودم اون خیلی بچس الان اکثر همسنا اون دوس پسرو دارن ولی مثل اینکه اون از این قاعده مثتسناعه ولی یدفعه یه فکر مثل برق از سرم رد شد که باعث شد با شک بش زل بزنم اخه من که به این پول ندادم پس پول اینا رو از کجا اورده
-از کجا پول آوردی؟
یه کارت عابر بانک گرفت جلوم
کارتو ازش گرفتم خوندمش روش نوشته بود رز راد کارتو گذاشتم تو جیبمو گفتم میتونی بری اتاقت -چی چیو برم کارتمو بده تو که بم خرجی نمیدی یدونه ایروهامو انداختم بالا و -انوقت چرا باید بت خرجی بدم؟؟
-چون شوهرمی و همه شوهرا به زناشون خرجی میدن
-عع زنو شوهرا خیلی کارا دیگم میکنن
-مثلا چکار
از این همه خنگیش خندم گرفت ولی قایمش کردم
فاصله بینمونو پر کردم بد لبامو گذاشتم رولباش یه دستمم به دیوار یه دستمم رو کمرش طولانی بوسیدمشو گفتم از اینکارا
سرشو انداخت پایین وسایلاشو برداشتو رفت تو اتاقش طعم لباش خیلی شیرین بود انگار عسل خورده باشی
من زیاد جی اف می اف داشتم ولی رز باهمه دخترا اطرافم متفاوت بود یه لحظه از فکر اینکه کس دیگه طعم این لبارو بچشه خشم وجودمو گرفت

رز–
بعد از اونروز دیگه هروز بیس تومن رو میز میزاشت منم بعد اون بوسه خنگ بازیایی که در اوردم خجالت کشیدم سعی میکردم زیاد جلوش افتابی نشم البته امتحانامونم شروع شده بودو غرق درسام بودمو کمتر میدیدمش

نظررررررررولااااااااااااااایکککککککک پلیییییییییزززززززز معذرت دوستان اگه کمی دیر میشه

یک ماه بعد

رز-
امروز خیلی خوشحال بودم اخه امتحانام تموم شده بود

با فاطمه برگشتم خونه اون وسط راه ازم جدا شد منم اومدم خونه ماشین مهراب نبود و این نشون میداد هنوز برنگشته یه لبخند رو لبم نشست به مناسبت تموم شدن امتحانام میخواستم غذا مورد علاقه مهرابو که قرمه سبزی بود درست کنم به لطف مامان اشپزیم خوب بود با یاد مامان یه لبخند غمگین رو لبم نشست ولی این افکار مزاحمو از خودم دور کردم خوب الان ساعت ۶۳است مهراب ساعت ۴میاد خوب تا اون موقعه خیلی وقت دارم غذامو بار گذاشتم رفتم خونه رو تمیز کردم ساعت ۶ بود که کارام تموم شد رفتم برنجو هم گذاشتم رفتم حموم کردم موهامو خشک کردم باز گذاشتم یه تاپ قرمز که روش یه قلب مشکی بود و تا روی زانو بود پوشیدم به یه ساپورت مشکی یه آرایش هم کردم خیلی ناز شده بودم رفتم میزو چیدم گلدونو با گلا رز قرمزی که امروز خریده بودم گذاشتم وسط میز پشت میز نشسته بودم منتظر اومدن مهراب بودم که درو زدن تعجب کردم اخه مهراب خودش کلید داشت رفتم مانتو با شالمو پوشیدم درو باز کردم که مهرابو با بیتا دیدم درحالی که خودشو چسبونده بود به مهراب و مهرابم دسش پشت کمرش بود بیتا-عشقم این قربتی کیه ؟؟ من-قربتی خودتی هرزه بیتا-عشششقم نگاش کن
مهراب-دهنتو ببند رز .خدمتکاره گلم
با حرفی که مهراب زد دلم شکست سرمو انداختم پایین از جلو در کنار رفتم اونا هم رفتن تو اتاق مهراب

لایک و نظر فراموش نشه د و
س ت و
ن د ا ر م

غذا ها رو خالی کردم تو سطل زباله و رفتم تو اتاقم تا میتونستیم گریه کردم مثل دیونه ها رفتم تو دسشویی آرایشمو پاک کردم طوری که صورتم قرمز شده بود لباسامو در آوردم ریختم تو سطل سطل زباله حموم رفتم زیر دوش با آب سرد دوش گرفتم اومدم بیرون بعد یه مدت که آروم شدم صدای خنده های بیتا و مهراب رو مخم بود فضا برام سنگین بود دیگه طاقت نداشتم به همین خاطر حاضر شدم یه مانتو جیییغ قرمز با ساپورت نازک قرمز انگار با مهراب لج کرده بودم موهامو یه وری ریختم یه شال حریر مشکی گذاشتم رو سرمو کیف و کفش پاشنه پونزده سانتی مشکیمم پوشیدم از اتاق اومدم بیرون که دیدم رو مبل نشستن و دارن لبا همو میبوسن با دیدن این صحنه انگار قلبم تیکه تیکه شد اشک تو چشمام جمع شد سرمو انداختم پایین داشتم میرفتم طرف در که با صدا مهراب متوقف شدم یه پوزخند نشست رولبم -کجا؟؟ میخواستم بگم به تو چه که خودمو نگه داشتمو -کارم تموم شد میرم ارباب از قصد اربابو کشیدم بهش مهلت حرف زدن ندادمو زود رفتم بیرون اولین تاکسیو گرفتم رفتم بهشت زهرا تو راه کلی گریه کردم سر قبر بابا کلی دردو دل کردم یه لحظه سنگینی نگاهیو رو حس کردم اما وقتی سرمو برگردوندم کسی نبود اهمیت ندادم
کم کم سرم گیج میرفت آخه هیچی نخورده بودمو کلی گریه کرده بودمو با آب سرد دوش گرفته بودم بیهوش شدم رو قبر بابام

چشمامو که باز کردم نور چشمامو زد اطرافو که نگاه کردم فهمیدم تو بیمارستانم با یاد اتفاقایی که برام افتاده بود چشمه اشکم شروع به باریدن کرد پرستار اومد تو -چرا گریه میکنی خانوم کوچلو ؟؟ بدون توجه به حرفش -من برا چی اینجام کی منو اورده اینجا؟؟-یکی یکی خانوم خانوما رفته بودی بهشت زهرا سر قبر یکی از اقوامتون که به خاطر گریه زیاد بدنت ضعیف شده و بیهوش شدی یه آقایی دیدتت به نگهبان گفته اونم زنگ زده اورژانس تا اینکه الان دوساعتی میشه که بیهوشیو اینجا …..

لایک و نظر پلیز ممنونم

با سلام خدمت دوستان عزیز بچه ها من یه مشکلی برام پیش اومده نمیتونم فعلا ادامشو بزارم مطمعن باشید تا رفع بشه یه پست طوولانی میزارم براتوت معذرت میخوام
باسلام خدمت دوستان گلم معذرت میخوام اگه این چند وقت نبودم و بین پستا وقفه افتاد هم برام یه مشکل خانوادگی پیش اومده بود و هم تایپ گوشیم خراب بود باید به عرضتون برسون که برنامه حذف شده بود و هرکاری کردم نتونستم وارد حساب قبلی بشم اینه که با اکانت جدید اومدم تا ادامه رمان رو بنویسم خدا کنه فقط ارسال بشه

اونم زنگ زده اورژانس الان یه دوساعتی هست که بیهوش هستی و اینجا
-سرمم کی تموم میشه ؟؟
-الان تموم شده
-میخوام برم میتونم؟کی مرخصم؟
-مرخص که مرخصی اما کسی نداری بیاد دنبالت دیر وقته
-مامانم هسش به اون زنگ میزنم بیاد
-باشه

گوشیو برداشتم و به مامان زنگ زدم قضیه رو با سانسور به طور خلاصه تعریف کردم و ازش خواستم به مهراب چیزی نگه اونم قبول کرد اومد دنبالم هزینه بیمارستان رو حساب کرد و کارای ترخیصو انجام داد باهم راهی خونه شدیم با ماشین مامان؛ مامان بعد اون ماجرا اعتماد به نفس خودشو از دست نداد خدا روشکر هنوزم رانندگی میکنه اما خیلی مقراراتی تر تو راه مامان گفت که مهراب زنگ زده که من کجام و اونجانیسمو تحدید و داد حوار راه انداخته و اینا ساعت دوازده بیس دیقه بود که رسیدیم خونه رفتیم تو رزا و نیما هم پیش مامان زندگی میکردند که تنها نباشه به رزا و نیما سلام کردم با رزیتا عزیز خاله که دو ماه و نیمش بود کمی بازی کردم و بد رفتم بالا تو اتاق خوابیدم صبح باصدای صر و صدا گریه کردنا و جیغ کشیدنا رزی بیدار شدم رفتم دسشویی دستو صورتمو شستم رفتم پایین مامان و رزا سر میز صبحانه بوند نیما هم سرکار بود سلام صبح بخیری گفتم و نشستم صبحانه خوردم کمک کردم ظرفا رو جمع کردم و رفتم بالا تو اتاقم به این اتفاقا اخیر به این تحول زندگیم به پدر نداشتم به مادر فداکارم به مهراب بداخلاق به رزا و نیما خوشبخت به بچشون به زندگی ارامی که آرزوشو داشتم اما بهش نرسیدم به همه چی فکر کردم اما ایا جان مامان ارزششو داشت که زندگیمو خراب کنم ؟اصلا چرا من چرا رزا نشد؟ چرا ؟ چرا؟ چرا؟ نه نه نه من نباید به این چیزا فکر کنم مادرم خیلی مهربونه تو این چندماه خیلی شکسته شده اون تو تمام زندگیم نزاشت درد بی پدری و حس کنم معلومه که ارزششو داشت یه نگا به ساعت کردم یک بود اوف چقد فکر کردم اصلا گذر زمانو حس نکردم روی تخت نشستم به اتاق بزرگم نگاه کردم داشتم اتاقمو انلیز میکردم که چشم به گوشیم که از دیروز تا حالا فقط چند دیقه روشنش کردم برای زنگ زدن به مامان افتاد رفتم طرفش ورداشتمش رو صندلی میز لب تاپم نشستم و روشنش کردم ۶۳تا تماس ۶۰اس ام اس از مهراب داشتم دو سه تا شو خوندم کجایی؟؟دومی چرا جواب نمیدی د جواب بده اون ماسماسکو سومی خونت حلالته رز تا شب خونه نباشی یه پوزخند زدمو رفتم حاضر شدم رفتم از اتاق بیرون مامان تا منو دید گفت
-میخوای بری رزم ؟
-رفتم جلو گونشو بوسیدم اره مامان جون باید برم تو خودت که مهرابو میشناسی دیوانس تا اینجاشم خیلی عصبانیه دوباره بتون سر میزنم
رزا هم بغل کردم و خداحافظی کردم اونم یه گریه کرد رزیتا هم بوس کردمو از خونه اومدم بیرون تا سرکوچه پیاده رفتم اونجا تاکسی گرفتم رفتم خونه

نظر و لایک بچه ها بازم معذرت میخوام امروز دوتا پارت شاید بزارم

اینم ادامش امیدوارم خوشتون بیاد بچها اگه کم مینویسم بخاطر اینکه باید کمی فکر کنم میخوام یه ماجرا قشنگ رخ بده معذرت میخوام

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن