" /> رمان عروس سرخ16ساله پارت3 ناول97مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت۳

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

مهراب
از دیروز که رز اونجوری با اون تیپ و قیافه و ارایشی که کرده بود از خونه بیرون رفت وشبم نیومد خیلی اعصابم خورده کلی به خودم فوش دادم با بیتا بیچاره هم دعوا کردم و بیرونش کردم همه جا رو که احتمال میدادم رفته باشه گشتم به مامانش زنگ زدم کلی داد و حوار براش راه انداختم وتحدیدش کردم اما اون خانوم تر از این حرفا بود با مهربونی جوابمو داد از بچگی منو پسرم صدا میکرد و خیلی مهربون بود باهام رزم که گوشیش خاموش بود دیشب تا صبح با فکر اینکه الان کجاس پیش کیه چکار میکنه خوابیدم صبح زود دوباره از خونه زدم بیرونو دنبالش گشتم اما نبود یه سر رفتم خونشون همه جارو گشتم اما نبود تو لحظه اخر از نازنین خانوم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایینو رفتم نا امیدانه با افکار پریشان برگشتم خونه کلیدو انداختم رفتم تو سرم پایین بود اصلا حواسم نبود که صدای تلویزیون میاد اخه منکه روشنش نکرده بودم سروو اوردم بالا که رزو دیدم با یه تاپ دامن مشکی رو مبل نشسته بود پاهای تراشیده و سفیدش و معلوم کرده بود توجهی نکردم تابشم بنداش از پشت گردن بسته میشد تا منو دید بلند شد رفت طرف اتاقش که صداش زدم
-کجا بودی از دیروز تاحالا
-قبرستون
-رز با من درست حرف بزنا من باید طلبکار باشم خانوم برا من طلبکاره میگم کجا بودی ؟؟
-هه منم میگم ق ب ر س ت و ن سرخاک باباممم

-توقو نداری که باور کنم از دیشب تا حالا اونجا بودی قبرستون حدش یکی دوساعت مابقیش کجا بودی؟ چرا دیشب خونه نیومدی ؟نکنه پیش بی افت بودی؟ هنو ز حرفم تموم نشده بود که برگشت طرفمو یه سیلی تو صورتم زد که صورتم به سمت راست چرخید
-اگه خودت هرزه ای اگه خودت لاس زنی حق نداری بقییه هم مثل خودت بدونی من تو این سنم هنوز یه دوس پسر نداشتم اگه مجبورمم نمیشدم ازدواجشم نمیکردم اونم با آقا وقتی حرفاش تموم شد رفت تو اتاقشو درم بست با حرفایی که زده بود اعصبانی بودم اعصبانی ترم شدم نشستم رو مبل سرمو بین دستام گرفتم سردرد گرفته بودم دیشبم نخوابیده بودم داشتم میرفتم آشپزخونه که قرصی چیزی بخورم که صدای زنگ گوشیم اومد بیتا بودش با فکر به دعوا و بیرون کردنش از خونه دلم براش سوخت گوشیو جواب دادمو گذاشتم رو بلندگو رفتم قرصو بخورم
-بله.
-الو سلام مهرابم منم بیتا
-شناختم شمارت سیوه خوبی ؟
-اومم میخوای خوب باشم عشقم تو دیروز منو بخاطر اون خدمتکارت دعوام کردی و از خونمون بیرون کردی
-خونمون؟ من کی خونه رو با تو شریک شدم؟
-عه اذیت نکن مهرابم ما که اخرش مال همیم حالا باید از دلم در بیاری مگه نه ؟
-با حرفای بیتا یه لبخند رولبم نشست گوشیو از بلندگو برداشتم گذاشتم در گوشم
-خوب من الان چجوری باید از دل خانوم در بیارم در بیارم
-اومم بیا بریم شهر بازی شبم بیا خونه من هوم؟؟ قبوله حاضر شو تا چند دیقه دیگه در خونتم
-واییی باشه عشخم بووس بای -بای

تلفنو قطع کردم رفتم در اتاق رزو رو زدم با کسب اجازه وارد شدم رز رو تخت دراز کشیده بود پتو هم کشیده بود رو سرش
-من میخوام با بیتا برم بیرون از دلش در بیارم شبم نیسم توهمبرو خونه مامانت
-نمیخوام
-با من جروبحث نکن پاشو سر راه میرسونمت
-تو برو من خونه میمونم
با داد -بهت میگم پاشو یعنی پاشو
-ببرم خونه بابات وگرنه نمیامبا این که تعجب کردم ولی قبول کردم بهتر از تنها موندن یه دختر تو خونه بزرگ تو یه شهر بزرگتره از اتاق رفتم بیرون گفتم زود حاضر شو

واییی دستم درد گرفت نظر و لایک خفه کردن مهراب پیگرد قانونی دارد باسلام به عشقولیا خودم اینم پارت جدید معذرت اگه دیر شد رز
وقتی با تلفن صحبت کردنش رو با بیتا شنیدم خورد شدم خیلی حالم بد بود جوری که اصلا قابل توصیف کردن نبودش ینی صدای شکستن خودم رو شنیدم ولی خیلی مقاوم بودم که اشکام سرازیر نشن اما چند قطره ای ریختم چون میدونستم بزودی میومد تو اتاقم رفتم رو تختم دراز کشیدم همونجور که به سقف خیره شده بودم رفتم تو فکر که چرا باید از دل اون یه دختر خیابونی در بیاره اما من که زنشم در نیاره هه تو فکر بودم که صدای در اومد
-میتونم بیام تو؟؟ پتو رو کشیدم روسرم
-بیا

با حرفایی که زد بیشتر خوردم کرد اما نمیدونستم چرا دلم نیومد مامانو بیش از این ناراحت کنم به خاطر همین گفتم ببرم خونه بابات معلوم بود تعجب کرده اما قبول کردو با یه زود حاضر. شو از اتاق رفت بیرون پاشدم رفتم صورتمو شستم یه کمی کرم زدم برای ماست مالی گریه ام با یه تیپ سرتا پا مشکی کمی لباسم برا راحتیم برداشتم رفتم از اتاق بیرون حاضر و آماده با یه تیپ اسپرتو یه تیشرت مشکی و یه شلوار لی سفید یه شال سفیدم دور گردنش بود رومبل نشسته بود وقتی منو دید بلند شد رفت طرف در منم به دنبالش مثل یه جوجه راه افتادم سوار ماشین شدیم راه زیادی نرفته بودیم که گفت
-به بابا گفتم تو شرکت یه کاری پیش اومده امشب خونه نیسم تو رو پیشش میزارم تو هم حق نداری الکی حرف مفت بزنی وگرنه من میدونم و تو اینم بدون بابا از ماجرا لوس بازی تو خبر نداره بش چیزی نمیگی فهممیدی؟ سرمو به نشونه اره تکون دادم
-نشنیدم
-اره
-خوبه
دیگه حرفی زده نشد تا رسیدیم خونه پیاده شدم زنگ درو زدم مهراب منتظر شد در باز شه بابا اومد پیشواز درم باز کرد مهراب وقتی بابا رو دید یه دست تکون دادو رفت
-سلام باباخوبی؟
-سلام دخترم ممنونم خوش اومدی بیا تو عزیزم
-ممنونم چشم …
وایی معذرت میخوام اه بازم دیر شد اینم پست جدید

رفتیم تو خونه کمی با بابا در مورد چیزهای نه چندان مهم صحبت کردمو بد فیلم دیدیم و خوابیدیم من تو اتاق مهراب اونم تو اتاق خودش تا صبح تو تخت مهراب گریه کردم دم دما صبح خوابم برد با زنگ گوشیم بلند شدم رفتم دستشویی بد از شستن دست و صورتم رفتم بیرون بابا تو اشپزخونه صبحانه رو آماده کرده بود رفتم تو آشپرخونه -سلام صبح بخیر بابا
-سلام به روی ماه نشستت صبح توهم بخیر بابا جون
-ع من الان صورتمو شستما
-خخخ اشکال نداره بیا صبحانتو بخور برسونمت مدرسه
-چشم
بعد از صبحانه حاضر شدم با بابا رفتیم مدرسه بد از مدرسه رفتم خونه که ای کاش نمیفرتم بیتا ومهراب تو خونه بودن داشتن جر و بحث میکردن اونم درباره بچه توشکم بیتا باشنیدن من درو باز کرده بودم جلودر وایستاده بودم که با چیز هایی که میشنیدم هر لحظه علاعم حیاطیمو از دست میدادم تا بیهوش شدم و جلو در خونه افتادم
نت نداشتم معذرت اگه دیر شد

رز وقتی چشمامو باز کردم تو اتاقم روتختم بودم با کمی فکر کردن یادم اومد چه بلایی بزرگ دیگه ای سرم اومده از مهراب متنفر بودم م ت ن ف ر با به ساعت رو میزی نگاه کردم ۶۳شبو نشون میداد ناهار نخورده بودم با دلضعفه ایی که داشتم رفتم چیزی بخورم چراغ های خاموش خونه نشون از این میداد که مهراب خونه نیسش یه لحظه از اینکه شاید شب باید تنها تو خونه باشم ترس و حراس برم داشت ولی با دلگرمی ایی که به خودم دادم آروم شدم رفتم کمی نون و پنیر خوردم نشستم رو کاناپه درمورد ظهر فکر کردم با یاد آوری حرفای بیتا اشک از چشمام جاری شد تو حال و هوای خودم بودم که نگام به ساعت خورد ساعت دوازده و نیم شب بود ترس و نگرانی وجودمو گرفت اما با فکر به اینکه الان پیش بیتا جونشه همه نگرانیام پر زدنو رفتن فقط کمی ترس داشتم رفتم تو اتاق در و قفل کردمو پنجره و در تراسو بستم رفتم تو تختم دراز کشیدم پتو رو کشیدم رو سرمو خوابیدم صبح که پاشدم رفتم تو اتاق مهراب اما نبودش و تمیز بودن تختشم از غیبتش خبر میداد حوصله مدرسه رو نداشتم رفتم کنج خونه نشستم و به این زندگی شومم فکر کردم …
یک ماه بعد رز
حدود یه ماهی میشه که مهراب شبا خونه نمیاد یا اگه میاد زود میره دیگه به تنهایی خوابیدن تو شبهام عادت کردم و هیچ ترسی ندارم زندگیم خیلی تکراری شده صبحا میرم مدرسه بدون صبحانه روزی سه چهار ساعت زوری درس میخونم دو سه ساعت گریه میکنم بدشم میخوابم صبح با زنگ ساعت بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم و حاضر شدم رفتم مدرسه چند روزی بودش که یه مزدا تیری مشکی دنبالم میکرد صبحا از دم خونه ظهرا از دم مدرسه تا خونه فقط دنبالم میکرد منم اوایل میترسیدم اما دیگه برام عادی شده بود رسیدم مدرسه طبق معمول جلوی درب اخمامو کردم تو همو رفتم تو صف تموم شده بود رفتم تو کلاس رو میز دو نفره ای که ته کلاس بودو فقط مال من نشستم تا معلم ریاضی اومد تو ریاضیو خیلی دوست داشتم تو این چند وقت فقط تنها چیزی که بم آرامش میداد این درس بودش طبق معمول داو طلب رفتم
پاتخته بعد از گرفتن نمره بیست نشستم تا آخرای زنگ اتفاقی نیافتاد زنگ که خورد راهی خونه شدم تو راه بودم که با صدای راننده مزدا تیریه که تا حالا نه دیده بودمش نه صداشو شنیده بودم برگشتم که نظر لایک
۴۲

برگشتم که یه پسره خوشتیپ که از ماشینش پیاده شده با یه تیشرت سرمه ای که روش شکل یه قلب بود که یه تیر از وسطش رد شده بود و دورش َپَرَ بودش با یه شلوار جین سرمه ای با چشمها وابروان مشکی در ڪل پسر جذابی بودش ڪل این ارز یابی ها چند ثانیه بیشتر طول نڪشید که با اخم بهش نگاه کردمو گفتم امرتون¿ نمیتونم اینجا بگم پس اصلا نگید
بدش رومو کردم اونورو رفتم طرف خونه اونم زیر لب یه بدرک گفت سوار ماشینش شد و رفتش وقتی رسیدم خونه طبق معمول سکوت همه جارو فرا گرفته بود گشنم نبودش رفتم رو تختم دراز کشیدم به اون پسره فکر کردم که چکارم داشت تو فکر بودم که خوابم برد

شب با صدای شکمم که نشون از گرسنگیم میداد بیدار شدم رفتم تو حال که تعجب کردم مهراب رو مبل نشسته بود و داشت فیلم میدید تعجب کردم اما بخاطر اون قضییه محلش ندادمو رفتم تو آشپز خونه که صداش اومد
-هرچی کفتت میکنی برا منم بیار
میخواستم بگم به من چه که با فکری که تو سرم اومد خفه شدمو گفتم
-هرچی¿
اونم با داد گفت
-هــــــــــــــرچـــے
-چشم عزیزم
شروع کردم به درست کردن غذایی که ازش متنفر بود

حدود یه ساعتی گذشت ڪه غذا حاضر شد میزو چیدم صداش کردم اومد تو آشپزخونه منم نشستم سر جام و زیر چشی حرکاتشو زیر نظر داشتم چشاش که به غذا خورد تغییر چهرشو برای یه لحظه حس کردم اما با این حال نشست سر میز منم براش غذا کشیدم به چه زیادی برا خودمم کشیدمو مشغول شدم اونم دو سه تا قاشق خورد و بعد شروع کرد به بازی کردن با غذاش
-چرا نمیخوری؟
با اخم نگام کردو یه قاشق خورد
-هه درسته به خوشمزه گی غذا های بیتا جونت نیست
-خفه شو
-جالا یه تمشبو بد بگذرون
-خــفه شو
-وا چرا خفه شم عزیزم مگه حرف بدیو میزنم
-خــــــــــــــــفه شـــــــــــــــو

با دادی که زد اشک تو چشام جمع شد اما نزاشتم بریزه
-حقیقت تلخه اما فڪر نکنم برا تو تلخ باشه

-رز با زبون خوش دارم بهت میگم دهنتو ببند
-اگه نبندم چه غلطی میخوای بکنی با سیلی ڪه تو گوشم زد اشکام جاری شد که ناخاسته این حرف از دهنم در رفت
-من طلاق میخو
هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی بعدیم زد و با داد گفت
-نبینمت گمشـــــــو تو اتاقـــت

کاور مهراب لایک و کامنت
تو اتاقم نیمدونم چجوری چرا اصلا برا چی اون حرف از دهنم در رفت من اگه بخوامم نمیتونم من یه عروس خون بستم من ٬من یه عروس سرخم اره من نمیتونم تا طلاق بگیرم من ن م ی ت و ن م آره ولی …

رفتم جلو آینه یه طرف صورتم زیر چشمام کبود شده بود ای الهی دستت بشکنه الهی بمیری با اون بیتا … رو تختم دراز کشیده بودم با گوشیم آهنگ گوش میدادم اینهمه ادم تو دنیا بود چرا من من که قلبم خیلی تنها بود چرا من
من دلم خونه خسته از عشقم بازم اوردی اشکو تو چشمم چرامن
………..
دل بریدم از یه دنیا خسته بودم گیج و تنها هم صدای بغض ابرا راه میرفتم تو خیابون دلشکسته خیلی داغون اشتباه بود قصه هامون
…….
اینهمه ادم تو دنیا بود چرا من
من که قلبم خیلی تنها بود چرا من
من دلم خونه خسته از عشقم چ بازم اوردی اشکو تو چشمم چرا من
…..
رسم دنیاس دلشکستن رسمش اینه بد شه بامن خیلی موندن خیلی رفتن خیلی خستم پس چرامن اسم نبرده توی شعرام واسه اینه خیلی تنهام هیچکسی نیس توی دنیام من همیشه خیسه چشمام
……
اینهمه ادم تو دنیا بود چرامن من که قلبم خیلی تنها بود چرا من من دلم خونه خسته از عشقم بازم اوردی اشکو تو چشمم چرامن

….
علی عبدلمالکی چرامن
و همینطور برای این سرنوشت و زندگی شومم برا بدبختیام برا سختیایی که تو سن کم میکشم گریه میکردم که خوابم برد
ساعت دو نصف شب بود که با صدای آهنگی که از موبایلم پخش میشد بیدار شدم اهنگ رو قطع کردم اومدم دوباره بخوابم که یاد امتحان فیزیک فردام افتادم با بی میلی بلند شدم کتابمو برداشتم تا ساعت چهار صبح بکوب خوندمو گوشیمو گذاشتم رو زنگ و خوابیدم صبح با چشای پوف آلود صورت کبود و خستگی و درد و ناراحتی از جام بلند شدم بعد از دست شویی رفتن بدون صبحانه از خونه زدم بیرون مهرابم دیشب بعد از اون ماجرا رفته بودش تو راه مزداهه رو ندیدم تعجب کردم شونه ای بالا انداختم و رفتم طرف مدرسه امتحانمو خوب دادم تا اواخر زنگ اتفاق خاصی نیافتاد وفتی زنگ و زدن من از همه دیر تر اومدم بیرون یه سوال از معلمم داشتم که طول کشید تو راه خونه بودم که دیدم یه ماشین هی بوق میزنه محل ندادم داشتم میرفتم که دیگه کلافه شدمو برگشتم که مزدا رو دیدم یه اخمی بهش کردمو گفتم کارتو بگو
بیا سوارشو اینجا نمیشه نمیخوام به راهم ادامه دادم که….

لایک کامنت

به راهم ادامه دادم که دوباره شروع کرد به بوق زدن و صدا کردن وقتی دید محلش نمیدم یه بدرک دیگه گفتو گازشو گرفت و رفت که خارج شدن اون از کوچه ماشین مهرابم وارد کوچه شد یه خدا رو شکر زیر لب گفتم که نبودش این ماجراها رو ببینه سرمو انداختم پایین خودمو زدم به اون راه که ندیدمش آخه باهاش قهر بودم نزدیکا ساختمون بودم که اومد رد شد رفت در رو باز کردم رفتم تو ساختمون داشتم میرفتم طرف آسانسور که اونم از ماشین پیاده شد اومد طرف آسانسور درو باز کردم رفتم تو اونم پشت سرم اومد طبقه هفده رو زد
-چرا انقدر دیر از مدرسه میای جوابشو ندادم
-باتواما حالا مثلا میخوای بگی قهری
-دوس داشتم این موقعه بیام

-تو خیلی غلط کردی که دوست داشتی چند قدم اومد نزدیک دسشو گذاشت یه طرف سرم اون یکی هم به حالت تهدید جلو چشمام گرفت
-خوب گوشاتو وا کن من عادت ندارم یه حرفو چند بار بزنم اگه خونه ننت ول بودی اینجا من عابرو دارم حق نداری پاتو کج بزاری وگرنه قلم پاتو خورد میکنم شیر فهم شد
آسانسور خیلی وقت بود که وایساده بود واقعا از اعصبانیتش میترسیدم به خاطر همین گفتم آره
رفتش طرف در واحد درو باز کرد رفت تو خونه منم پشت سرش داشتم میرفتم تو اتاقم که یه لحظه با خودم فکر کردم قضییه مزاحممه رو بش بگم که دوباره منصرف شدم حدش یه مدت میاد محلش نمیدم میره

یه هفته از اون ماجرا ها میگذره مهراب مثل قبل شده شبا نمیاد خونه مزداهه هم دیگه مزاحم نمیشه اما دو سه روز که یه مزاحم تلفنی پیدا کردم هی زنگ میزنه و اس میده اما اسهای بد نمیده یکی دوبار مهراب بیتا رو آورد خونه که من مثل کلفت ازش پذرایی کردم شکمش زیاد بزرگ نشده بود مثل اینکه بابا بیتا از قضییه با خبر شده یه صیغه شیش ماهه بینشون خونده قرار شیش ماه دیگه براشون عروسی بگیره وقتی اینا رو از لابه لای حرفای اونا فهمیدم خیلی خورد شدم کارم شده گریه و زاری

ساعت پنج بعد از ظهر بود تو خونه نشسته بودم تنها سرم از بس گریه کرده بودم درد گرفته بود تصمیم گرفتم برای اینکه یه بادی به سرم بخوره برم بیرون یه تیپ سرتا پا مشکی زدم رفتم اون امامزاده ای که برای مامان رفته بودم دعا کردم که اعدام نشه یاد اون روزا که افتادم اشک تو چشمام جمع شد و گریه دوباره از سر گرفتم رفتم تو سلام دادم چادر رنگی که جلو در برداشته بودم رو جلو تر کشیدم با قدمهای کوتاهم راهی شدم رفتم زیارت کردم یه گوشه نشستم زیارت آل یاسین و دو رکعت نماز حاجات و زیارت خوندم برا خودم نجات زندگیم برا مامانم برا رزا برا شفا بیمارا برا همه دعا کردم به ساعت که نگاه کردم ساعت هفت رو نشون میداد با عجله وسایلمو جمع کردم داشتم درب خارج میشدم که یه زمزمه ای به گوشم رسید
-پایان این سختیا یک زندگی آرام است پس تحمل کن برگشتم عقب که کسی ندیدم یه لبخند زدم و راهی خونه شدم

مهراب
تو خونه نشسته بودم تی وی میدیدم که زنگ خونه خوردش از آیفون نگاه کردم بیتا بودش که دسته گل و یه کاغذ دسش بود حوصلشو نداشتم اما با این حال درو زدم اومد بالا به ساعت نگاه کردم دوازده بودش رز ساعت یک میاد درو باز کردم اومد تو خونه پرید تو بغلم گونمو بوسید گلو گرفت طرفم -بزارش رو میز
-وا براتو اوردم خوبها بی احساس حالا اونو وللش یه خبر خوب برات دارم
-چی؟
باحرفایی که میزد هر لحظه دنیا دور سرم میچرخید اعصابم خورد تر میشد

-نه نه نه تو دروغ میگی این حقیقت نداره اصلا من کی این غلطو کردم نه من نکردم بیتا با گریه گفت
-تو خیلی بی معرفتی تو بی لیاقت به من منی که عاشقتم من که میپرستمت میگی هرزه تو با این کارت به من توهمت میزنی
بعد یه تنه به رز که نمیدونم از کی جلو در وایساده بود زد و رفت بیرون برگشتم به ساعت نگاه کردم که تعجب کرذم ساعت ۶.۴۳دیقه بود برگشتم طرف رز با چیزی که دیدم حمله بردم طرفش رز بی جون رو زمین افتاده بودو از هوش رفته بود بغلش کردم بردمش تو اتاقش یه کم آب به صورتش زدم که بهوش اومد اما دوباره خوابیدش بالا سرش نشستم نگاش کردم از دست خودم خیلی شاکی بودم رفتم تو حال برگه آزمایشو که برداشتم خیلی اعصابم خورد شد جواب مثبت بودش لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون تا صبح تو خیابونا بودم صبح رفتم شرکت
کارای شرکت هم بهم ریخته بود حوصله هیچی و نداشتم شبا خونه نمیرفتم فقط یه محافظ گذاشته بودم برا رز از شب تا صبح بعد میرفت اکثرا تو شرکت میخوابیدم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن