" /> رمان عروس سرخ16ساله پارت7ناول97مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت۷

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

مهراب یک ماه بعد

از اون روز و اتفاقاتی که افتاده یک ماهی میگذره مهران هنوز تو کما هسش همه نا امید شدن دلارا خیلی زن خوبیه اما تو این یه ماه و قبلش خیلی زجر کشیدن دلارا جریان گذشته مهران و برامون تعریف کرده اینکه مهراب اونروز که از خونه میزنه بیرون با یه ماشین برخورد میکنه که اون ماشین پدر دلارا بوده و فراموشی میگیره وقتی میبینن هیچ ردی از خانواده مهران نیسش اونو میبرن پیش خودشون با هم زندگی میکنن دلارا و با باباش تنها زندگی میکردن و هیچ کسیو نداشتن وضع مالی آنچنانی هم نداشتن چهارسالی میشد که مهران اونجا زندگی میکرد که بابا دلارا مردش ولی لحظه آخر مرگش گفت که دلارا و مهران باهم ازدواج کنن که اوناهم به خاطر عشقی که تو این چند سال گرفتارش شده بودند و به احترام حرف بابا دلارا باهم ازدواج میکنن دو سال بعد از زندگی مشترک مهران حافظشو به دست میاره اما هرچقدر دنبالما میگرده پیدامون نمیکنه تو این زمان خیلی سختی کشیده بودن واقعا دلم براشون میسوخت دلم میخواست داداشم فقط یه بار دیگه چشاشو باز کنه تو این زمان رز از دامون نگهداری میکرد خیلی به هم وابسته شده بودن چند شب پیش تو خونه نشسته بودیم که گوشی رز زنگ خورد جواب نداد دوسه بار رد تماس زد مشکوک شدم گفتم چرا جواب نمیدی که گفت مزاحم تلفنی گوشیو ازش گرفتم جواب دادم چندتا فوش به پسره دادم و با رزم به خاطر اینکه چرا زود تر بهم نگفته یه
دعوا کردمو یه سیلی خوابوندم تو گوشش که بام قهر کرد نمیدونم چرا اینکارو کردم اما دلم نمیخواست کسی ازم بگیرتش وقتی فهمیدم وقتی مدرسه هم میرفته مزاحمش میشده اون سیلی از دستم در رفت و خورد تو گوشش گفتم دیگه حق نداری بری مدرسه
اونم دست دامونو که با اخم وایساده بود و منو نگاه میکرد گرفتو رفت تو اتاقش اون لحظه فقط برای چند لحظه به دامون حسودیم شد که پیش رز میخوابه
تو شرکت بودم داشتم به این چیزا فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد ورداشتم که دیدم کامرانی

.
-الو سلام
-سلام هرجایی هستی خودتو زود برسون
-چرا چی شده
-زه .. زهرا
-زهرا خانم چی
-حالش .. خودتو برسون فقط
-باشه باشه اومدم شما آروم باشید تا چند دیقه دیگه اونجام

وقتی رسیدم زهرا خانمو دیدم که سرش رو پاهای محسن آقا رفتم جلو محسن آقا بغلش کرد گذاشتیمش تو ماشین وقتی رسیدیم بیمارستان دکترا گفتن تا چند روز دیگه بیشتر زنده نیسش اما اگه شیمی درمانی کنه یه چندوقت بیشتر زنده میکنه وقتی اقا محسن اینها رو شنید هر لحظه شکستنشو حس کردم اما با این حال گفت که باید هرچه سریعتر شیمی درمانی بشه و اونجا بودش که زهرا خانم فهمید چه بیماری ای داره باشنیدن این حرفها هم خوشحال شدم هم ناراحت خوشحال برای فسق سیغه ناراحت به خاطر زهرا خانم که تو این چند وقت واقعا مثل یه مادر بود برام تو فکر بودم که بیتا با چشمای گریون رسید با یه مانتو قرمز کوتاه و آرایش غلیظ که ریخته بود تو صورتش زشت ترش کرده بود و ساپورت تنگ و شال مشکی یه پوزخند بش زدم رفت سمت اتاق مادرش وقتی از ماجرا با خبر شد قش کردو یه سرم خوردش تا ساعت نه اونجا بودم قرار شد فردا زهرا خانمو شیمی درمانی کنند
بعد از اونجا رفتم بیمارستانی که مهران بستری بودش که اونجا هم خبر تازه ای نبودش فقط دلارا بود که هرچقدر اسرار کردم بره خونه من بمونم قبول نکرد گفت تو خونه کار مهم تری داری اون مزاحم تقصیر رز نبود برو از دلش در بیار
باشنیدن حرفاش یه کم آروم شدمو تشکر کردم و رفتم خونه

وقتی وارد شدم رز و دامون رو دیدم که دامون رو پاهاش خوابونده بود و مثل گهواره تکونش میداد تا منو دید دامونو بغل کرد بره تو اتاقش که گفتم نرو
توجهه ای نکرد که بازوشو گرفتم دامونو ازش گرفتم رفتم تو اتاق خودم خوابوندم و دست اونم گرفتم رفتم تو اتاق درم بستم

ای ام خماری
-چکار میکنی برو تو اتاق خودت

با حالت شیطونی یه ابرومو انداختم بالا گفتم
-اونوقت چرا
-خوب اینجا اتاقه منه
-عه نمیدونستم؟
-وا حالا بدون
-اما من فکر میکنم زنو شوهرا اتاقشون یکییه ها
-ما بقییه زنو شوهرا فرق میکنیم
-چه فرقی
-خوب ازدواج ما اجباری بود
-خوب ته این ازدواج اجباری چیه؟
-نمیدونم

بهش نزدیک شدم
-خوب اونایی که ازدواج اجباری میکنن تهش چکار میکنن؟

-اوممم خوب یا به زندگیشون ادامه میدن یا اینکه طلاق میگیرن
-و اینو هم میدونی که من دوست ندارم شناسنامم خط خطی شه ینی چی؟
-نمیدونم
پهلوشو فشار دادم سرمو بردم جلو صورتش
-ینی چی؟
-اومممم ینی طلاقم نمیدی
-اها افرین پس یه راه دیگه میمونه
-اما …

-اما و اگر نداریم بیتاهم تا چندوقت دیگه رد پاش از
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد دستمو از پهلوش برداشتم اما فاصلمو کم نکردم گوشیو از جیبم در اوردم
دیدم باباهه با نگرانی که از طرف مهران تو دلم افتاد گوشیو جواب دادم الو

الو مهراب بدبخت شدم مهراب داداشت رفت یاقمر
خودتو زود برسون
پاهام خم شد افتادم رو زمین اشک از چشمام جاری شد رز با نگرانی جلوم زانو زد با دستاش صورتمو قاب گرفت -چی شد مهراب
خودمو پرت کردم تو بغلش گفتم داداشیم رفت رز
واقعا نمیدونستم چکار کنم واقعا ناراحت شدم دلم برا دامون دلارا مهراب بابا برا همه میسوخت همونجور که مهراب تو بغلم داشت زار میزد منم گریه میکردمو میگفتم اروم باش انقدر شکه بودم که نمیتونستم بهش دلداری بدم
یکدفعه مهراب از جا بغلم اومد بیرون رفت سمت سویچش که رو میز بود برداشتشو از خونه زد بیرون گفت مواظب دامون باش نزار چیزی بفهمه همونجور که با اشک بش خیره بودم گفتم باشه و رفت

رز
سه روز از مرگ مهران میگذره دامون که فهمید رفت تو اتاق درو بست و شروع کرد به گریه کردن دلارا هم خیلی گریه میکنه تا الان سه چهار بار قش کرده خیلی نگرانش بودیم دامونم به غیر از اونروز اول دیگه گریه نکرد همش تو خودش بود اول قرار بود بش بگیم بابات رفته سفر اما خیلی باهوش تر از اینا بودش بابا هم یه بار از حال رفتش مهرابم که شبا صدا هق هقشو میشنوم اما خودمو میزنم به خواب که مبادا غرورش بشکنه اما یه شب خودش گفت که عذاب وجدان داره چون این اتفاق به خاطر محکم کاری نکردن ساختمونش و ابزاراش اتفاق افتاده الان مراسم سوم مهرانه که خونه بابا برگزار شده دلارا داشت گریه میکرد منم دلداریش میدادم که یهو از حال رفت زنا جمع شدن آب ریختیم تو صورتش تا به هوش اومد کمکش کردم بردمش بالا تو یکی از اتاقا خابوندمش یکی دو ساعت بعد مراسم تموم شد همه اومدن تسلیت گفتن رفتن مامانم اومده بود تو جمع خیلی شنیدم که درباره مامانم حرف میزنن که باعث مرگ مادر مهراب شده دلم خیلی گرفته بود اونا میگفتن من عروس خون بستم قدمم شومه مامان که داشت میرفت بغلش کردم تو بغلش یکم گریه کردم که اونم یکم گریه کرد و رفت طرف مهراب و گفت تسلیت میگم غم آخرتون باشه
که یدفعه مهراب خودشو پرت کرد تو بغل مامانم یکم بوش کرد مامانم هم بغلش کردو ازش خداحافظی کردو رفت شوکه رفتار مهراب بودم که برگشت طرفم یه لبخند کم جونی زد و یه چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم اما منم با این حال یه لبخند زدمو رفتم به تمیز کردن خونه برسم که مهرابم اومد کمکم دوتایی همه جا رو تمیز کردیم
که مهراب گفت برو دامونو بیار ببریمش پارکی جایی از این حالو هوا در بیاد نگرانشم منم قبول کردم رفتم بالا دامون تو نشیمن طبقه بالا رو یه مبل نشسته بودو به بیرون زل زده بود رفتم کنارش نشستم دستمو انداختم دور شونشو کشیدمش طرف خودم همونجور که شونشو ماساژ میدادم گفتم

دامون جان میدونم غم سختی هسش همه ما ناراحتیم تو حداقل تظاهر کن که حالت خوبه تا مامانت نگرانت نشه الانم پاشو بریم با عمو مهراب بریم یکم قدم بزنیم
-من نمیام چرا بیا دیگه
-نه
-جون من بیا دیگه
یکدفعه از جاش بلند شدو گفت دیگه جونتو قسم نخور و راه افتاد طرف پلها با دامون و مهراب رفتیم یکم قدم زدیمو بردیمش پارک اما اصلا بازی نکردش ولی با این حال یکم بهتر شده بود و کمی حرف میزد

مهراب
امروز هفت مهراب بود این چندوقته خیلی کار رو سرم ریخته بود همش دنبال کارای برگزاری ختم بودم داشتم سینی شربتو پخش میکردم که گوشیم زنگ خورد یکی از پسرای فامیلو صدا کردم اومد سینیو گرفت پخش کنه منم رفتم گوشیمو جواب بدم که دیدم کامرانیه جواب دادم که صدای زهرا خانم پیچید تو گوشی الو سلام پسرم خوبی سلام ممنونم شما خوبید

شکر بد نیستم زنگ زدم بگم که امروز منو شیمی درمانی میکنن
آخ آخ ببخشید واقعا پاک یادم رفت آخه این چند وقت درگیر ختم برادرم بودم ایشالا که خوب میشین
یه تک خنده تلخی کردو گفت
-نه پسرم من دیگه عمرم به دنیا نیست ع این چه حرفیه خدا نکنه
-حالا در هر حال زنگ زدم بگم که اگه سالم از اتاق عمل نیومدم بیرون مواظب دخترم باش
-چشم حتما
-ممنون پسرم
-خداحافظ
-خدانگهدار
وقتی قطع کردم دلم براش سوخت نمیدونم یعنی واقعا مواظب بیتا هستم ؟ با کلافگی سرمو تکون دادمو رفتم کمک

یک روز بعد

امروز قراره زهرا خانمو شیمی درمانی کنن وقتی برا رز ماجرا رو تعریف کردم خیلی ناراحت شد گفت فردا باید منم ببری بیمارستان
وقتی گفتم نمیشه ماجرا لو میره گفت به عنوان خواهرت منو معرفی کن آخرش اینقدر پیله کرد که الان دوتایی سوار ماشینیم داریم میریم اون بیمارستانی که زهرا خانم بستریه وقتی رسیدیم اقای کامرانی و بیتا رو دیدم که با یه تیپ خز اونجاهه وقتی منو با رز دید یه پوزخند زد و قتی رسیدیم اونجا آقای کامرانی که رو صندلی نشسته بود و با غم به رو به روش نگاه میکرد از جا بلند شد
بعد از سلام و علیک گفت معرفی نمیکنی مهراب جان
-خواهرم رز ه..
هنوز حرفم تموم نشده بود که با حرفی که بیتا شکه شدم

رز
رفتیم تو بیمارستان بیتا به یه مردی اونجا بودش که فکر کنم باباش باشه وقتی رسیدم بعد سلام و علیک مهراب منو به عنوان خواهرش معرفی کرد
که دلم گرفت اما با حرفی که بیتا زد هم تعجب کردم هم خوشحال شدم اقای کامرانی اول باتعجب به بیتا نگاه کرد بعد به طرف مهراب برگشت و گفت تو زن داری؟ مهراب بله
با جوابی که مهراب داد یه سیلی تو گوش مهراب زدو گفت

فکر میکردم پسر خوبی هستی آقایی مردی هسی برا خودت اما الان میبینم که..
ادامه حرفشو نزد و برگشت طرف بیتا گفت تو میدونستی که زن داره و اونوقت باهاش دوست بودی بیتا با غرور گفت
خوب به من چه که زن داره خودش میخواست بام دوست نشه میدونستی؟؟؟ اره
جواب بیتا مصادف شد با خوردن یه کشیده تو صورتش
تو تمام این مدت سرم پایین بودش که باحرفی که کامرانی داشت میزد سرمو اوردم بالا
-باید همین الان برید سیغه رو فسخ کنمیزد

مهراب گفت-اما زهراخانم گفت من مواظب بیتا باش…
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای یه خانمی از پشت سر اومد برگشتم که دیدم یه زن هسش که فکر کنم مادر بیتا باشه داشت از بینیش و دسش خون میومد انگار که سرمو از دسش در آورده گفت
مواظبش باش ام.. ا.ما به عن..عنوان خوا..خواهر.ت
حرفش که تموم شد افتاد زمین که آقای کامرانی دوید طرفش بیتا هم باجیغ دکترو صدا میزد منو مهرابم دویدیم طرفش دوتا پرستار اومدن یکیشون به بیتا تذکر داد اون یکیم نبض زهرا خانمو گرفت که….

مهراب
دو ماه از مرگ زهرا خانم میگذره هیچ وقت روز خاکسپاریشو یادم نمیره از اونروز بودش که بیتا چادری شد هیچ وقت یادم نمیره که وقتی با چادر دیدمش چقدر تعجب کردم تازه تعجبم وقتی بیشتر شد که به من گفت ث و به رز گفت زن داداش تو بغلم گریه کرد از اون روز آقای کامرانی خیلی شکسته شد اما خوب شدن بیتا براش امید تازه ای بودش باعث شد که از حال بدش بکاهد اما بازم عزیزشو از دست داده غم بزرگی هسش
از اون روز که مهراب مرده دلارا حالش خیلی بد شده بودش بابا
هم خیلی نگرانش بودش دامون هم اکثر اوقات پیش رز بودش اما به مامانشم سر میزد امروز بابا قراره دلارا رو ببره پاریس تا یه آب و هوایی عوض کنه اونجا یه مشاور هم داره که دلارا رو ببره پیشش دامون هم قراره پیش ما بمونه حاضر و اماده با دامون به تو پارکینگ تکیه داده بودیم منتظر رز بودیم دامون یه تیپ اسپورت مشکی زده بود و یه ژستی هم گرفته بود که دل من براش قش میرفت بعد ده دیقه اومد راه افتادیم به طرف فرودگاه بعد یه رب رسیدیم همین که ماشین و پارک کردیم رفتیم تو صدای یه زن از میکروفون به صدا در اومد

پرواز ۱۳۶ که پاریس تا چند لحظه پیش رهی پاریس شد سفر خوشیو براشون ارزو داریم تا اینو شنیدیم منو دامون به طرف رز برگشتیم که اونم تا قیافه ای ترسیده داد زد گفت غ.. غل.. غلطططط کردم و پا به فرار گذاشت
خیلی از دسش حرصی بودم با دامون افتادیم دنبالش که یه لحظه برگشت پشت سرشو نگاه کنه که رفت تو بغل یه بچه سوسول …..

رز
واقعا قیافه هاشون ترسناک شده بود
فرار و بر قرار ترجیح دادم شروع کردم به دویدن یه لحظه برگشتم عقب ببینم در چه حالند که خوردم به یه نفر نزدیک بود بیافتم دستام رو هوا بود که دستی دور کمرم حلقه شد و مانع از افتادنم شدش دستمو گذاشتم روسینش سرمو آوردم بالا که معذرت خواهی کنم که غرق چشماش شدم باورم نمیشد اون همون مزاحمه بودش همونجوری تو افکار خودم زل زده بودم به چشماش اونم نگام میکرد که حس کردم بازوم داره از جا کنده میشه مهراب با اعصبانیت کشیدم کنار و رفت طرف پسره که بزنتش دسشو برد بالا بکوبه تو صورتش که رو هوا متوقف شد نگاه به مزاحمه کردم که دیدم دسشو رو هوا گرفت تو یه حرکت آنی

مهرابو کشید تو بغلشو گفت چطوری مهراب
مهراب از بغلش اومد بیرونو با اخم بهش نگاه کردو گفت منو از کجا میشناسی ؟
منم سامیار دوست دوران بچگیت
با این حرف اخمای مهراب وا شد و یه لبخند نشست رو لبش همدیگه رو بغل کردنو بعد از چند دیقه مهراب گفت شمارتو بده که باهم در تماس باشیم اولش سامیار یکم من من کردو بعد شمارشو داد که با دیدن شماره اخمای مهراب هر لحظه بیشتر تو هم میرفت
-مهراب داداش برات توضیح میدم
نمیخوام صد سال سیاه توضیح بدی بعدش بازو منو گرفت روبه دامونم گفت که بیاد مهراب
خیلی اعصابم خورد بودش صدای سامیار تو سالن پیچیده بود که صدام میکرد اما توجهی نمیکردم حتی فکرشم نمیتونستم بکنم که سامیار که مثل داداشم بودش به ناموس من چشم داشته از یه طرفم رز با اینکه میدونسته این همون مزاحمه هسش دوساعت رفته تو بغلش به چشاش زل زده با این فکر اعصبانیتم شعله ور شد رز رو کشیدم طرف خودم و فشار دستامو زیاد کردمو سرعت قدمامو بیشتر وقتی رسیدیم به ماشین پرتش کردم رو صندلی جلو که اعتراض دامون بلند شد که من میخوام جلو بشینم با دادم خفه شدو رفت عقب نشست تو راه رز به شیشه تکیه داده بودو گریه میکرد دامون هم با قیافه اخمو بیرونو نگا میکرد

رسیدیم ماشینو پارک کردیم پیاده شدم رفتم سوار اسانسور شیم که دیدم داره میره طبقه بالا حوصله نداشتم صبر کنم دست رز و دامونو کشیدم از پلها رفتیم بالا رز نفسش بند اومده بود با نگاه ترسیده نگام کرد یه چشم غره بش رفتم طبقه دهم بودیم که سوار اسانسور شدیم وقتی اسانسور وایساد در خونه رو باز کردم اول دامون رفت بعد رز بعد من رفتم تو درو که بستم شروع کردم به دعوا کردن
حالا کارت بجایی رسیده واسه من مانتو تنگ میپوشی ارایش میکنی میری تو بغل پسر مردم همونجور میرفتم جلو اونم میرفت عقب که خورد به دیوار تو چشاش خیره میشی همونجور که باترس بهم خیره شده بود گفت اتفا.. هنو حرفش تموم نشده بود دستمو اوردم بلا که بزنمش که یه جیغ زد و از زیر دستم فرار کرد رفتم دنیالش بگیرمش که گلدون رو میز و برداشت گفت بیای جلو پرتش میکنم تو فقط پرتش کن ببین چکارت میکنم داد زد نیا جلو یدفعه گلدونو پرت کرد جاخالی دادم خورد به میز تی وی اول گلدون شکست بعد میز وبعد هم تی وی افتاد پایینو خورد خاکشیر شد دیگه اعصبانیتم به اوج رسید دویدم طرفش که یه جیغ زد رفت تو اتاق اومد درو ببنده که پامو گذاشتم لا در
و حول دادم رفتم تو اتاق همونجور عقب میرفتو میگفت غلط کردم هرکاری بگی میکنم گ..ه هرچی بگی قبوله فقط منو نکش
رفتم جلوش وایستادم سرمو بردم جلو تو فاصله دومیلیمتری صورتش گفتم هرچی و هرکاری دیگه؟ آره اره
بایه صدای اروم گفتم باشه بعد صدامو بلند کردمو گفتم دامووون تو اتاقت درم ببند خوب دیگه هرچی و هرکاری؟ اوهوم
خیلی سریع گفتم بخواب رو تخت چییییییی؟؟؟؟؟؟

لایک کامنت

رز خیلی ترسیده بودم اعصبانیت مهرابو دیده بودم اما نه دیگه در این حدش وقتی گلدونو پرت کردم میز که خوردش کم مونده بود قش کنم اونجا بود که فهمیدم اعصبانیتش به اوج خودش رسیده وقتی تو اتاق گفت دامون برو تو اتاقت درمم ببند بش شک کردم اما وقتی اون حرفو زد از تعجب نمیدونستم چکار کنم که گفتم چیییی؟
-چی نداره خودت گفتی که هرچیزیو هرکاری؟ اما منظور من این نبود
-من به منظورت کاری ندارم اما
البته نیازی به اجازه گرفتن نیسش چون زنمیی و من قبلانم گفتم طلاقت نمیدم سرشو اورد نزدیک ترو لبامو بوسید

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن