" /> رمان عروس سرخ16ساله پارت8 ناول97مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت۸

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

البته نیازی به اجازه گرفتن نیسش چون زنمیی و من قبلانم گفتم طلاقت نمیدم سرشو اورد نزدیک ترو لبامو بوسید
بعد از چند دقیقه لباسشو در اورد انداخت یه گوشه و منو پرتم کرد رو تخت و خودشم …

صبح که پاشدم خودمو با بدنی لخت تو بغل مهراب دیدم تکون خوردم که از بغلش بیام بیرون که یه چششو وا کرد نگام کرد دسشو برداشت بلند شدم برم حموم که زیر دلم درد گرفت یه ای گفتم البته مهراب نشنیدش

بعد که اومدم بیرون مهراب بلند شد رفت تو حموم لباسامو پوشیدم رفتم بیرون از اتاق دامونو دیدم که یه گوشه تو حال بغ کرده نشسته رفتم طرفش بغلش کردم داشتم باش حرف میزدم که چشع گفت دلش برا مامان و باباش تنگ شده خیلی براش ناراحت شدم داشتم دلداریش میدادم که مهراب اومد از اتاق بیرون وقتی دید دامون تو بغلمه با اخم اومد دامونو گرفت و گفت تو با این وضعت نباید دامونو بغل کنی خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین که

معذرت اگه کوتاهه خوابم میاد
…….رز……
سرمو انداختم پایین

که مهراب دامون و گذاشت رو اپن رفت طرف گاز کتری و روشن کنه صبحونه درست کنه رفتم طرفش گفتم خودم درست میکنم که گفت نمیخواد نشستم روصندلی منتظر شدم تا صبحونه رو حاضر کنه یه ده دقیقه طول کشید وقتی حاضر شد صبحونه رو خوردیم ظرفا هم مهراب جمع کرد و شست رفتم تو اتاق خوابیدم مهرابم دامونو بردش پارک که حال و هواش عوض شه همینجور داشتم فکر میکردم به این که از کارهای مهراب چقدر خجالت کشیدم من تو این چند وقت فهمیده بودم که عاشقش شدم اما اگه اون منو از روی حوس بخواد چی… که خوابم برد

مهراب
خیلی اعصبام خورد بودش اما تو این چند وقت فهمیده بودم که دوسش دارم اما غرور لعنتی نمیذاشت که اعتراف کنم وقتی اونو تو بغل سامیار دیدیم ترس از دست دادانش تو دلم افتاد شب هم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم از دست خودم کلافه بودم که چرا رز و اذیت کردم چرا دامونو دعوا کردم وقتی رز رفت استراحت کنه برا اینکه از دل دامون در بیارم گفتم بریم پارک که اونم با خوشحالی قبول کرد تصمیم داشتیم بریم پیاده بریم پارکی که نزدیک خونه بودش وقتی رسیدیم دامون رفت طرف بازیها منم رفتم طرف دکه ای که تو پارک بود دوتا بستنی مگنو گرفتم داشتم برمیگشتم پیش پیش دامون که گوشیم زنگ خورد بابا بودش گفتش که امروز رفتن پیش روانشناس حال دلارا داره خوب میشه تا چند وقت دیگه برمیگردن ایران منم قضییه دیروز و که دیر رسیدیم فرودگاه برا بدرقشون رو البته با سانسور اون قسمتهایی که باعث اعصاب خوردیم شد رو تعریف کردم بعد از باتلفن صحبت کردن رفتم پیش دامون که با چیزی که دیدم خشکم زد
وای خدا نمیدونستم چی بگم دهنم از تعجب وا شده بود دامون یه گوشه پرت پارک اما نه زیاد پرت داشت یه دختر هم سنو سال خودشو میبوسید یدفعه به خودم اومدم رفتم جلو دستشو با اعصبانیت کشیدم بردمش خونش که اومد دستشو بکشه که محکم تر گرفتمش که گفت اه خوب دوست داشتم بوسش کنم چرا تو دیشب داشتی زنعمو بوس میکردی ؟؟ با حرفی که زد سرجام وایستادم برگشتم طرفش گفتم مگه تو نرفتی تو اتاقت
-سرشو انداخت پایین گفت ببخشید
چند دیقه با اخم نگاش کردم چشاشو مظلوم کردو گفت بریم؟؟

دلم براش سوخت دسشو گرفتم به راهمون ادامه دادم که سر کوچه بودم که دیدم یه ماشین زانتیا سفید سرکوچه وایستاده محل ندادم رفتم که صدای بسته شدن درش اومد بعدش صدای کسی که گفت مهراب برگشتم عقب که سامیار رو دیدم بااعصبانیت دست دامونو ول کردم رفتم طرفش یغشو گرفتم
-تو کصافط اینجا چه گ..ی میخو..
که صدای پیچدن یه خودرو تو کوچه و بعدش برخوردش با دامون که وسط کوچه بود
….

شکه بودم که ماشین فرار کردش وقتی فرار کرد سامیار دوید دنبالش منم پیش دامون که افتاده بود زمین با بدنی خونی بغلش کردم گذاشتمش صندلی عقب خودمم بغلش نشستم سرشو گذاشتم رو پاهام سامیارم نشست پشت فرمون
-لعنتی فرار کرد
-نتونستی پلاکشو برداری
-نه

-لعنتی برو بیمارستان باشه
وقتی رسیدیم درو باز کردمو دویدم تو بیمارستان حالم خیلی بد بودش هی داد میزدم که دوتا برانکارد اوردن دامونو گذاشتم
روشو بردنش تو یه اتاق دکتر رفت معاینش کرد یه بیس دیقه ای تو راه رو معطل بودیم که دکتر اومد بیرون با سامیار حمله کردیم طرفش گفتم
اقای دکتر پسرم حالش چطوره -بیایین تو اتاقم تا براتون بگم ی باشه گفتیمو با سامی رفتیم تو اتاق بشینین اقایون خیلی سریع نشستم
-اقا دکتر زود بگید چقدر حولی جوان
اون بچه داداشمه امانته دستم تورو خدا زود
سامیار -اروم باش مهراب اقای دکتر خواهشا زود بگید چشم شما خونسردی خودتون رو حفظ کنین
دیگه واقعا از دکتر حرصم گرفته بود که شروع کرد به حرف زدن
طبق معاینه هایی که کردیم اتفاق خاصی نیافتاده فقط سمت راست سرشون یکم شکافت
برداشته که شش تا بخیه خورده ودست راستشون هم شکسته که ما براشون گچ گرفتیم فقط

فقط برای اینکه مطمعن باشیم ضربه ای که به سرشون خورده واقعا جدی نیسش دو روز تو بیمارستان باید بستری باشند
باحرفای دکتر یه نفس راحت کشیدم خیالم راحت شد که ایندفعه دامونمو عزیز دلمو از دست نمیدم پاشدم باسامیار بیاییم بیرون سامیار ازش تشکر کرد اما من ازش حرصی بودم هیچی نگفتم وقتی رفتیم بیرون تو سالن نشستیم که گوشیم زنگ خورد دیدم رز هسش
-الو سلام خانومی با کمی مکث جواب داد -الو سلام آقایی کجایید چرا دیر کردید
-آخه چیزه یعنی چیزه
-اه بگو دیگه جون بلبم کردی
-اخه … به دامون ماشین زد اوردیمش بیمارستان
انقدر سریع گفتم که از اونور رز یه جیغ زد که گوشم کر شد از این ورم سامیار محکم زد پشت کلمو گفت خاک تو سرت با این خبر دادنت
-کدووم بیمارستانید
-رز خونسردیتو حفظ کن چیزیش نشده
-کدوم بیمارستااان؟؟

-بیمارستان امام خمینی
بدون جواب دادن قطع کرد با تعجب به گوشیم نگاه میکردم که سامیار دسشو گذاشت رو شونمو گفت
ببخش داداش اگه به ناموست چشم داشتم بخدا من نمیدونستم شوهر داره اما اینو بدون اون حتی تو این مدت اصلا محلم نمیداد خیلی دختر خوبیه خوشبخت بشی
سرم پایین بودو به حرفای سامیار گوش میدادم دیگه بخشیدمش خیلی برام زحمت کشیده بود دستمو بردم جلو کشیدمش تو بغلم بخشیدمت داداش

…….سامیار…..
خیلی خوشحال شدم که مهراب بخشیدم همونجور تو بغل هم بودیم که با صدای جیغ دو تا زن از هم جدا شدیمو به عقب برگشتیم که رز رو با یه دختر چادری و یه پیرمرد و یه پیر زن دیدیم

رز تا مارو دید گریش بیشتر شدو سراغ دامونو گرفت که مهراب جوابشو داد
-نگران نباش اتفاق خاصتی نیفتاده
-چطور اتفاقی نیفتاده اون عزیز دلمه چرا مراقبش نبودی مگه اون چندسالشه
همینجور داشت بهونه گیری میکرد که مهراب دسشو گرفت برد تو اتاقی که دامون بستری بودش منم شروع کردم با بقییه که حالا فهمیده بودم مادر رز و پدر و دختر یکی از اشنایان مهراب بودند اشنا شدم البته نفهمیدم دقیقا چه نصبتی با مهراب دارند بیتا
وقتی رز بهم خبر داد که دامون چه اتفاقی براش افتاده خیلی ناراحت شدم با بابا که تازگیا تو شرکت مهراب کار میکردو یه ماشین سمند se خریده بود راهی خونه رز شدیم که مادر رز هم اونجا بودش متوچه نگاه های پدرم به نازنین خانوم شدم که خیلی خانوم مهربونی بودش یه لحظه از فکر اینکه بابام و نازنین خانوم باهم ازدواج کنن یه لبخند اومد رو لبم که با فکر به مامان زهرام اخم جایگزینش شد
خیلی سریع با هم راه افتادیم به بیمارستان من عقب نشستم تا رز رو دلداری بدم نازنین خانومم به اجبار جلو نشست از بیتابی های رز و اینکه چقدر دامونو دوست داره اشک از چشمام جاری شدش وقتی رسیدیم بابام رفت طرف پذیرش و گفت دامون جهانی کدوم اتاق بستری که گفت …
وقتی رسیدیم مهراب و بایه پسر دیگه دیدم که تو بغل هم بودند وقتی صدا گریه های مارو شنیدن به طرفمون برگشتن که وقتی چشام به دو گویی که صاحبشو نمیشناختم اما بهم خیره شده بود تموم نگرانی هام پر کشید و گریم بند اومد و یه حس ارامش تو وجودم سرازیر شد اونجا بود که فهمیدم دلم لرزید

…..سامیار…..
دامون دو روز بود که تو که بستری هسش یک ساعت دیگه بعد از معاینه های دکتر مرخص میشه تو این چند روز فهمیدم از بیتا خوشم اومده واین خوش اومدن با بقییه خوش اومدنا قبلیم فرق میکنه اما ترسی تو دلمه که مانع از گفتنش میشه و اونم مهرابه چون اگه بیتا هم نخواد منو من مجبورش میکنم پس مجبوره که بخوادم اما مهراب چی ؟ میترسم فکر کنه به ناموسش چشم دارم همینجور تو حیاتا بودم داشتم فکر میکردم که بیتا رو دیدم یه گوشه زیر درخت وایستاده و با ترس زل زده به صفحه گوشیش یه لحظه کنجکاو شدم از اینکه با کسی داره چت میکنه یا ..
با خشم به طرفش رفتم متوجه من نشد جلو روش با اخم و چشایی که مطمعن بودم ازش خون میباره زل زدم بهش سرشو اورد بالا وقتی فهمید منم اول یه لبخند محو رو لباش دیدم که بعد وقتی به خشمم پی برد لبخندش جاشو به ترس داد تو تجزیه و تحلیل بیتا بودم که گوشیش تو دستاش لرزید و یه sms براش اومد نگاشو با ترس ازم گرفت زل زد به گوشیش که تو یه حرکت از دسش کشیدم بیرون
-چکار میکنی گوشیمو بده
وهمینطور که اعتراض میکرد دست و پا میزد که گوشیش و بگیره مچ دستاشو گرفتم کشیدمش تو بغلم صفحه گوشیشو روشن کردم دیدم پین داره
-رمزش چنده ؟
-نمیگم ولم کن گوشیمو بده
-خفه شو رمزش
انگار که از لحنم ترسیده باشه دستو پا زدناش کمتر شد اما با چیزی که شنیدم اعصابم خورد تر شد

-بتوچه
-فشار دستامو بیشتر کردم تو یه حرکت آنی حولش دادم با کمر رفت تو درخت که یه آخ زیر لب گفت با اینکه دوست نداشتم دردشو ببینم اما اونموقعه تو اوج اعصبانیت بودم
فاصله مو باش کم کردمو کاملا چسبیدم بهش سرمو بردم بغل گوششو گفتم اگه به من چه پس به کی چه؟ هااان؟ فکر میکردم چون چادری و محجبه هستی با حیات بیشتر باشه وبعد ولش کردم گوشیو انداختم تو جیبم اونم از کنار درخت لیز خورد نشست رو زمین
-گوشیت پیش من میمونه تا تکلیفت روشن شه داشتم ازش دور میشدم که
-رمزش بتوچه هسش

همینجور که تو دسشویی داشتم به کارم میرسیدم که یه دفعه یه دونه زدم تو سرم امروز باید دامونو ببریم گچ دستو پاشو باز کنه چند وقتیه با مهی قهرم اما الان بخاطر دامون باید برم منت کشی وقتی از دسشویی اومدم بیرون موهامو شونه کردم دمب اسبی بالای سرم بستم یه تیشرت سبز لجنی با یه شلوار مشکی پوشیدم رفتم بیرون از اتاق مهراب تو حال نبودش رفتم طرف اتاقش دو دل بودم در بزنم یا نزنم که اخر درو بدون اجازه باز کردم رفتم تو وهمینجور گفتم
-سلام مهراب جون صب ..
با صحنه ای که جلوم دیدم دهنم باز موندو فوری رومو کردم انورو گفتم زود لباستو بپوش
-تویله نیستا در داره
-نمیدونم شاید باشه حالا زود بپوش

-خودت حیونی خوب حالا چرا روتو اونور کردی مثلا شوهرتما
-پوشیدددددی؟؟؟
-اه اول صبحی اینهمه جیغ جیغ نکن کر شدم اره برگرد
-برگشتم که دیدم شلوار پاش کرده اما لباس نه
-چرا لباس نپوشیدی
-عه رز گیر نده دیگه و رفت روتخت دراز کشید
سعی کردم چشامو از اون بدن شیش تیکش بگیرم رفتم کنارش رو تخت نشستم
-خانوم قهر قهرو چی شده اومده پیش من؟
-وا منکه قهر نبودم عزیزم یه چشمک بش زدم
-عع که قهر نبودی عزیزم؟
یدفعه دستو گرفت کشید که افتادم تو بغلش
-ع نکن الان دامون میاد
-نمیخوام تو دامونو بیشتر از من دوست داری
-چییییییی؟تو خودتو با دامون مقایسه میکنی؟ اخم کردو گفت -چکارم داری؟ با رفتارش بم بر خورد بغض کردم
-امروز دامون و باید ببریم گچ دستو پاشو باز کنیم دکتر سرشم ببینه اگه خوب شده بخییه هاشو بکشه

-خوب به من چه
-خودتو لوس نکن پاشو بریم دیگه
-من نمیام
دیگه داشت گریم در میومد باصدای بغض داری گفتم
-مهراب
-نمیام حالا هم پاشو برو
با حرفش یه اشک سمج از چشمم پایین اومد که از چشم مهراب دور نبود اومدم از بلند شم که دستم توسط مهراب کشیده شد
-ببینمت
به طرفش برگشتم که
مهراب
این چند وقت که رز باهام سرسنگین شده بود خیلی حالم گرفته بودو به طور خیلی عجیبی به دامون حسودیم میشد صبح که بلند شدم میدونستم امروز باید گچ دست و پا دامون باز شه بخاطر همین بلند شدم یه دوش گرفتم اومدم از حموم بیرون لباس بپوشم برم رز و اینا رو هم بیدار کنم که در اتاقم یه دفعه باز شد هنوجور با تن پوشی که جلو باز بود روبه در وایستاده بودم که رز اومد تو تا منو تو اون وضع دید روشو برگردوند خندم گرفته بود اما برای اینکه منت کشی کنه خودمو زدم به قهر وقتی چشای گریونشو دیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد دسشو کشیدم افتاد تو بغلم گونشو بوسیدمو گفتم برو حاضر شید بریم اونم که خیلی خوشحال شده بود تو یه حرکت گونمو بوسیدو رفت بیرون از اتاق رز

الان تو ماشینیم داریم میریم بیمارستان دامون پشت دراز کشیده و غر غر میکنه که میترسه و اینا منم جلو نشستم سرمو به شیشه تکیه دادمو به آهنگی که داره پخش میشه گوش میدم مهرابم مثل من آرنجشو گذاشته دم شیشه ومشتشو تکیه گاه سرش کرده وهمونطور که به اهنگ گوش میده یه لبخند محوم رو صورتشه و توفکر ه

……………………………….

آهنگ از محسن یگانه

♫♫ گذشتم از جلوی چشمام ، دارن رد میشن آهسته

تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی منم رفتمو پی کارم تو هم دنبال خوشبختی گذشتم از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم

تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد کی بوده اینقدر ، اینقدره راحت ، باعثش بود که خاطراتمو برد چی شده حالا ،
که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای چجوری میشه ، چجوری میتونی ، میتونی با خودت کنار بیای کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد کی بوده اینقدر ، اینقدره راحت ، باعثش بود که خاطراتمو برد چی شده حالا ،
که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای چجوری میشه ، چجوری میتونی ، میتونی با خودت کنار بیای یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه

خزونه رفتنت انگار داره برگاشو میریزه یه جوری گریه میکردم که بارون بینشون گم بود کاش این رویا از آغازش فقط خوابو توهم بود یه جوری گریه میکردم که بارون بینشون گم بود کاش این رویا از آغازش فقط خوابو توهم بود کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد کی بوده اینقدر ، اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه ، چجوری میتونی ، میتونی با خودت کنار بیای کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد کی بوده اینقدر ، اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد چی شده حالا که

از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای چجوری میشه ، چجوری میتونی ، میتونی با خودت کنار بیای
♫♫

……………………………..نکرد
رسیدیم به بیمارستان مهراب دامون غر غرو بغل کرد و باهم رفتیم تو بعد از ده دقیقه معطلی وارد اتاق دکتر شدیم که بخییه های دامون و نگاه کرد بعد گفت دیگه سرش خوب شده میتونه بخییه هارو بکشه
وقتی بخییه هارو کشیدیم دامونو بغل کردم بریم تو اتاق مخصوص تا گچ دست و پاشم وا کنیم که مهراب بهم غرغر کرد که سنگینه درسته راست میگفت با اون گچا وزنش بیشترم شده بود اما بخاطر دلداری دادن دامون من بغلش کردم وقتی رفتیم تو اتاق دستگاه هارو که دید گریش بیشتر شد اما به هر سختی ای بود گچ پاشو باز کردیم وقتی کارمون تموم شد مهراب رفت حساب کرد بعد از اون رفتیم سوار ماشین شدیم بریم خونه که مهراب گفت
-نظرتون چیه بریم رستوران
من موافقت کردم اما دامون گفتش نه میخواد بره حموم کثیفه
به همین رستوران رفتنم منتفی شد رسیدیم خونه مهراب سفارش سه پرس کوبیده دادش اصلانم مارو آدم حساب نکرد
-یه سوال میکردی ازمون بد نبودا
-دوست نداشتم
-ینی چی

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. مشخصه نویسندش یه بچه بوده
    چرت و پرته همش
    فک کنم بچه هه دوسه تا رمان ازدواج اجباری خونده بوده جوگیر شده اینو نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن