" /> رمان ویدیا فصل دوم - رمان خونه

رمان ویدیا فصل دوم

#پارت_۱۳۷

 

_برو از خانواده ات بپرس، من چیزی نمی دونم.

 

چرخیدم تااز اتاق بیرون بیام.

 

_باشه پس اینطوریه.

 

فقط نگاهش کردم و از اتاق بیرون اومدم.

 

رفتم پیش مونس خانم.

 

_مونس خانم ملاحفه تمیز برا اتاق آقا بهراد می خوام.

 

_میرم میارم.

 

بعد از چند دقیقه با ملاحفه تمیز اومد.

 

ملاحفه از دستش گرفتم و رفتم طبقه بالا، دیدم در اتاقمون بازه آروم رفتم سمت اتاقمون.

 

بهراد پشت به من روبه روی عکس ساشا ایستاده بود

 

_اینجایی؟

 

چرخید طرفم.

 

_دلم برای ساشا تنگ شده.

 

سرمو پایین انداختم.

 

_مگه نمی دونست من میام که با آقابزرگ رفتن مسافرت.

 

_ حتما کار خیلی مهمه بوده که رفته

 

نفسشو داد بیرون .

 

_می دونم حس خوبی به این مسافرتی که می گید ندادم.

 

ساشا برات تعریف نکرد؟

 

_چی رو؟

 

_این که من و  چقدر دوست داره.

 

خندیدم.

 

اخم مصنوعی کرد.

 

_چیه باورت نمیشه؟ حسودی نکنیا

 

ساشا هم برام پدر بود وهم مادر.

 

_لبمو به دندون گرفتم سرمو تکون دادم گفتم:

 

_برات ملاحفه تمیز  آوردم.

 

_دستت درد نکنه، توهم مثل ساشا مهربونی آخه زن اونی دیگه.

 

لبخندی زدم.

 

ملاحفه رو از دستم گرفت.

 

با رفتن بهراد روی تخت نشستم و  قاب عکس ساشا رو از میز عسلی کنار تخت برداشتم.

 

دستی به چهره خندونش کشیدم.

 

قطره اشکی چکید روی قاب شیشه ایی.

 

دلم فریاد می خواست از این همه ظلم و ستم .

 

دستی به قاب عکس کشیدم.

 

_زود خوب شو خواهش می کنم.

 

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۸

 

دو روز از اومدن بهراد می گذشت.

 

 و هنوز چیزی بهش نگفته بودن.

 

توی اتاقم بودم که با داد و بیدادی از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.

 

رفتم سمت طبقه پایین

 

بهراد وسط سالن ایستاده بود و شاهو رو به روش

 

داد زد.

 

_چرا بهم نگفته بودی آقابزرگ مرده؟ چرا انقدر خودخواهی؟ حتما بلایی هم سر ساشا اومده،

 

 مگه من یکی از آدمای این خونه نیستم؟

 

مگه من برادرتون نیستم؟ چرا کاری می کنید که حس غریبه بودن بکنم.

 

نگاهی به خانم بزرگ انداخت ..

 

خانم بزرگ تو چرا؟

 

خانم بزرگ اومد سمتش.

 

_پسرم ما به خاطر خودت چیزی بهت نگفتیم، نخواستیم نیومده ناراحت بشی.

 

_این حرفا آخه یعنی چی؟ خانم بزرگ غم و شادی شما به منم مربوط میشه.

 

اون  از ازدواج ساشا و شاهو که به من نگفتین؛ حالا هم مرگ آقابزرگم.

 

می خوام برم سر خا‌کش همین الان.

 

شاهو کلافه دستی به گردنش  کشید‌‌.

 

_باشه

 

صدای زنگ تلفن خونه بلند شد.

 

شاهو داد زد.

 

_مونس اون بی صاحاب بردار ببین کیه

 

_چشم آقا

 

بعد از چند لحظه گفت:

 

_آقا از بیمارستانه

 

گوشام تیز شد و از پله ها اومدم پایین.

 

_شاهو با چند گام بلند رفت سمت تلفن

 

_بله… چی بهوش اومده!

 

چیزی تو دلم تکون خورد یعنی ساشا بهوش اومده.

 

_الان میام.

 

شاهو تلفن قطع کرد.

 

بهراد گفت:

 

_کی به هوش اومده؟ چرا چیزی به من نمی گید؟

 

شاهو دست بهراد گرفت.

 

_بیا تو راه بهت می گم.

 

خانم بزرگ با عجله گفت:

 

_منم میام.

 

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت۱۳۹

 

بهراد کلافه گفت:

_موضوع چیه؟ کی بیمارستانه؟ اینجا چه خبره؟

 

شاهو داد زد: بریم تو راه برات توضیح میدم ، پس دیگه انقدر سوال و جواب نکن

 

دل و زدم به دریا

_منم میام

 

شاهو یهو سرش رو بلند کرد و نگاهی به سرتا پام انداخت… پوزخندی زد

 

_برو تو اشپزخونه کارتو بکن

 

و از سالن بیرون رفت…

 

 بهراد نگاهی بهم انداخت و به دنبال شاهو رفت

 

روی پله نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم…

 

از اینکه ساشا بهوش اومده بود خیلی خوشحال بودم خیلی…

 

شاید این همه حقارت پایان پیدا میکرد

سرگردان توی سالن راه میرفتم…

 

 هنوز هیچ خبری از ساشا نداشتم

 

نازیلا و شهلا رفته بودن خونه ی پدریشون و کسی تو سالن نبود

روی مبل نشسته بودم و با پام ضرب گرفته بودم که در سالن باز شد و شاهو تو چارچوب در نمایان شد

 

از جام بلند شدم که به طرفم اومد

 

از چهره ش نمیشد فهمید درونش چه خبره…

 

اما از این مرد عجیب می ترسیدم توی دو قدمیم ایستاد

 

لب زدم

 

-ساشا حالش خوبه؟

 

با تمسخر گفت:

_اوخی نگران شوهر عزیزتی؟

 

_نباشم؟ اون همسرمه

 

یهو چونه م رو محکم توی دستش گرفت

 

_بدبخت اون چه شوهری برای تو داره؟ ها؟ نکنه دلت خوشه به یه اسم تو شناسنامه؟

 

اینو تو گوشت فرو کن جوری طلاقت رو از ساشا میگیرم که حتی خودشم نفهمه

 

با شوک نگاهش کردم

 

_اونطوری به من نگاه نکن ساشای عزیزت حافظه ش رو از دست داده و هیچکس و نمیشناسه…

 

 پس الان دور دوره منه..ِ

 

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۴۰

 

احساس کردم خونه رو سرم چرخید. باورم نمی شد ساشا حافظش و از دست داده باشه.

 

_چیه باورت نمی شه؟

 

چونه ام و بیشتر فشار داد.

 

_تو مسئول مرگ آقابزرگ هستی، توباعث شدی ساشا از اون بالا پرت بشه پایین. تو مقصر همه ی این اتفاقاتی.

 

 

_توهم یک ادم عوضی، دروغ گو و…

 

دستمو محکم فشار داد.

 

_تو باید دوباره زنم بشی فهمیدی؟

خوشحال شدی آره؟ ولی با این تفاوت  فقط زیر خوابم بشی نه اینکه زنی که همه بدونن.

 

پرتم کرد، افتادم روی مبل.

 

انگشت اشارشو سمتم گرفت.

 

_دیگه دور بر بهراد نبینمت. فهمیدی؟

 

از سالن بیرون رفت.

 

دستامو مشت کردم.

 

_خدایا این چه سرنوشتی هست که برای من رقم زدی؟

 

دلم برای ساشا سوخت یعنی الان هیچکدوم مارو نمی شناسه؟

 

سری تکون دادم.

 

باورم نمیشه

 

رفتم بالا و مشغول تمیز کردن اتاقم شدم.

 

تازه کارم تموم شده بود.

 

که در اتاق با ضرب باز شد. و بهراد عصبی وارد اتاق شد.

 

متعجب بهش نگاهی انداختم.

 

_چیزی شده؟ باورم نمیشه پشت این چهره مظلوم یه گرگ درنده باشه.

 

_چی داری میگی؟!

 

_چی دارم میگم بگو پس چرا ساشا هول دادی؟

 

شاهو میگه تو باعث مرگ آقابزرگ شدی

 

تو باعث حال خراب ساشایی.

 

سری تکون داد.

 

_آخه چرا… بگو چرا خانواده ام از تو نفرت دارن پس حق دارن.

 

_نمی خوای حداقل حرفای منم بشنویی؟

 

چرخید.

 

_هر چند گفتن حقیقت بی فایده هست. تو حرف خانوادت رو بیشتر قبول داری تا حرف یک غریبه ی تازه وارد رو.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۳]

#پارت_۱۴۱

 

پاشو توی اتاق گذاشت و در پشت سرش بست.

 

دست به سینه شد.

 

_می شنوم، بگو جریان چیه؟

 

_مگه خانواده ات بهت نگفتن که من مقصر مرگ آقابزرگم،  من باعث این حال ساشام ؟

 

_من به خانوادم کاری ندارم می خوام از دهن خودت کل جریان بشنوم.

 

_چی می خوای بدونی؟

 

_همه چیز و همه چیز

 

کلافه روی تخت نشستم. سرمو پایین انداختم.

 

_شما می دونید که ساشا چه مریضی داره؟

 

روی کاناپه نشست.

 

_نه مگه ساشا بیماره؟!

 

سرمو بالا کردم وپوزخندی زدم

 

_چطور خانوادتون بهتون نگفتن؟

 

_من و بیشتر از این سر در گم و کلافه  نکن

 

بگو بیماری ساشا چیه؟

 

_واقعا شما نمیدونید که ساشا ناتوانی جنسی داره؟

 

_چی؟!

 

_بله همینی که شنیدی. یعنی اون توانایی برقراری رابطه جنسی نداره.

 

_پس تو چطور زنش شدی؟

 

_لابد اینم خانوادت بهت نگفته بودن که من قبل از این که زن ساشا بشم همسر اول شاهو بودم.

 

تند از جاش بلند شد.

 

_امکان نداره؛ پس چطور الان همسر ساشا هستی؟

 

تمام ماجرا براش تعریف کردم.

 

بااینکه برام سخت بود اما گفتم ،حرفام  تموم شد.

 

بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.

 

 

دو روزی می شد که ساشا بهوش اومده بود و کسی رو نمی شناخت.

 

اجازه ی دیدنش و نداشتم.

 

بلآخره امروز قرار بود از بیمارستان مرخص بشه و بیارنش خونه.

 

دل تو دلم نبود تا ببینمش.

 

بهترین لباسم و پوشیدم و آرایش کردم.

 

با صدای لاستیک ماشین تند رفتم سمت در سالن و باز کردم و اومدم بیرون.

 

بهراد از ماشین پیاده شد.

 

لحظه ای نگذشت که ساشا به کمک بهراد از ماشین پیاده شد.

 

با دیدنش قلبم شروع به تند زدن کرد.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۳]

#پارت_۱۴۲

 

چقدر ضعیف شده بود.

 

از چند پله باقی مونده پایین اومدم.

 

بوی دود اسپند پیچید توی دماغم و قصاب گوسفندی جلوی پای ساشا زد زمین.

 

خانم بزرگ ‌کنار ساشا ایستاد.

 

دلم میخواست  منم می رفتم کنارش ولی  می ترسیدم از نشناخته شدن، پس زده شدن.

 

ساشا با سر در گمی به اطرافش نگاه می کرد.

 

دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمتشون.

 

روبه روی ساشا ایستادم

 

سوالی به من نگاهی کرد و بعد رو به بهراد کرد.

 

_سلام ساشا

 

 + من شما رو می شناسم؟

 

_سری تکون دادم.

 

_ویدیام

 

با دستش هولم داد عقب و از کنارم رد شد

 

و با بهراد هم قدم شد سر خورده و ناراحت سر جام ایستادم.

 

کسی زد رو شونه ام، سرموبلند کردم که با نگاه تحقیرآمیز شاهو روبه رو شدم.

 

_می بینی حتی حالام  پست می زنه با اینکه نمی شناستت.

 

تنی بهم زد و رفت

 

نفسم و با حرص بیرون دادم وارد سالن شدم.

 

نگاهی به سالن انداختم.

 

اما ساشا نبود.

 

بهراد از پله ها پایین اومد.

 

سوالی نگاهش کردم گفت:

 

_بردم اتاقتون برای استراحت.

اب میوه و قرصاشو ببر که الان وقت خوردن داروهاشه.

 

سری  تکون دادم و رفتم سمت آشپزخونه،  لیوان آب پرتقال تازه برداشتم و از پله ها رفتم بالا؛ هرچی به اتاق نزدیک تر می شدم استرسم بیشتر می شد.

 

آروم در و  باز کردم و وارد اتاق شدم.

 

ساشا روی تخت دراز کشیده بود.

 

رفتم سمتش و لیوان روی میز عسلی کنار داروهاش گذاشتم.

 

چشمش و باز کرد، نگاهم به چشم های سبز عسلیش افتاد.

 

لبخندی زدم.

 

_باید داروهاتو بخوری.

 

_تو ندیمه منی؟

 

نمی دونستم چی بگم، فقط سری تکون دادم.

 

_می خوام حموم برم.

 

_الان وان برات آماده می کنم

 

و از جام بلند شدم…..

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۳]

#پارت_۱۴۳

 

وان پر از آب کردم.

 

_حموم آماده است.

 

خواست بلند بشه تند رفتم سمتش بذار کمکت کنم.

 

با تردید دستش و گذاشت توی دستم.

 

دستاش هنوزم گرمی قبل و  داشت. حسی ته قلبم و زیر رو کرد.

 

بازوش و گرفتم و تا حمام راهنمایش کردم.

 

خواستم بیام بیرون که دستم و محکم گرفت.

 

سوالی نگاهش کردم.

 

_مگه تو ندیمه ام نیستی پس باید حمومم کنی.

 

_من؟!

 

_آره تو، نکنه می خوای سر پیچی کنی یا به برادرم بگم دنبال یک ندیمه دیگه برام باشه؟

 

_نه نه کمکت می کنم.

 

دکمه های پیراهن مردونه اش رو باز کردم و آروم از تنش درآوردم.

 

انداختم تو سبد گوشه ی حمام.

 

از نزدیکی زیاد گونه هام گل انداخته بود، قلبم انگار داشت میومد تو دهنم.

 

دستم آروم‌ رفت پایین و کمر بندش و باز کردم.

 

نگاهم و به  پشت سرش بود و با دستم دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم.

 

خم شدم و شلوارش و  از پاش درآوردم.

 

حالا فقط یه لباس زیر تنش بود.

 

هیکلش کمی آب رفته بود ولاغرتر شده بود.

 

توی وان دراز کشید.

 

چشماش و بست و گفت:

 

_فکر کنم زیاد توی بیمارستان بودم  بدنم کثیفه تمیز لیف بکش.

 

لیف کفی کردم و از گردن تا سر انگشتاش کشیدم.

 

آروم روی سینه مردانه اش کفی کردم.

 

کمی کف به دستام زدم و روی صورتش که حالا ته ریش هم داشت مالیدم.

 

از پیشونی تا زیر چونه اش، وقتی خوب کف زدم. آب باز کردم.

 

چشماش و باز کرد.

 

فاصلمون کم بود صورتم روی صورتش خم بود.

 

نگاهش دو دو می زد.

 

زبونم و  روی لبم کشیدم.

 

_ته ریشتم بزنم؟

 

بی توجه به حرفم  گفت:

 

_لباسات خیس شدن.

 

خواستم به لباسم نگاهی بندازم که نگاهم به یقه ی بازم افتاد.

 

دستم و روش گذاشتم.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۳]

#پارت_۱۴۴

 

_نترس نمی خورمت.

 

حرفی نزدم.

 

وسایل اصلاح رو آوردم وصورتش و اصلاح کردم.

 

روی موهاش به آرومی آب گرفتم.

 

از جام بلند شدم.

 

_تا تو دوش بگیری  حوله ات رو میارم.

 

از حموم بیرون اومدم.

 

حوله تن پوش ساشا رو برداشتم.

 

دو تا تق به در زدم و دستم و به داخل بردم.

 

_حوله ات رو آوردم.

 

با لمس دستش که دستمو گرفت حوله رو  ول کردم.

 

نگاهی به لباسای خیسم انداختم.

 

از این که کمکش کرده بودم  تا حموم کنه حس خوبی داشتم.

 

نمی دونم چه کشش عجیبی نسبت به این مرد دارم یه حس عجیب.

 

با باز شدن در حموم از خیالات بیرون اومدم.

 

رنگش پریده بود.

 

می دونستم ضعف داره، رفتم سمتش و بازوشو گرفتم.

 

_بیا موهاتو سشوار بکشم.

 

روی صندلی روبرو دراور نشست.

 

سشوار و به برق زدم و آروم موهاشو سشوار کشیدم.

 

دلم کمی شیطنت می خواست

 

اروم دستام و از پشت روی حوله ای تن پوشش گذاشتم و اروم حوله رو عقب دادم

 

متعجب به کارام نگاه می کرد

 

که لبخندی زدم و دستم و روی سینه ای برهنه اش کشیدم

 

 اروم دوباره دستم و بالا اوردم و لای موهاش بردم

 

قفسه ای سینه اش تند بالا و پاین می شد

 

لحظه ای یادم اومد ساشا توانی برقراری رابطه رو نداره و دوباره سرخورده میشه

 

عصبی از این شیطنته بی جام ازش فاصله گرفتم

 

لحظه ای پوزخند گوشه ای لبش رو دیدم

رفتم سمت

 

بلوز و شلوار خونگی که براش آماده کرده بودم روی تخت گذاشتم.

 

_من تا لباسم و عوض میکنم تو هم لباساتو بپوش.

 

سری تکون داد.

 

لباسامو برداشتم تو رختکن حموم لباسم و عوض کردم.

 

هنوزم گرمای تنش رو زیر کف دست هام احساس می کردم

 

از حموم بیرون اومدم .

 

ساشا روی تخت دراز کشیده بود.

 

_داروهاتو بخور بعد استراحت کن.

 

کمی تو جاش جا به جا شد.

 

دارو هاشو دادم.

 

_چیزی به یاد نداری؟

 

_به نظرت انقدر دیوانه ام که خودم رو به نشناختن بزنم.

 

سری تکون دادم.

 

دستش رو توی دستم گرفتم.

 

_نه… نه… من منظوری نداشتم.

 

استراحت کن.

 

پشت بهم به پهلو دراز کشید.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]

#پارت_۱۴۵

 

از جام بلند شدم.

 

از اتاق بیرون اومدم.

 

به طبقه پایین رفتم، همه دور هم نشسته بودن.

 

بهراد با دیدنم گفت:

 

_داروهاش و دادی؟

 

_آره، حموم رفت کمی هم سرش درد می کنه

 

سری تکون داد.

 

_طبیعیه فعلا

 

شاهو پوزخندی زد. گفت:

 

_بهتره بفهمه کی این بلا رو سرش آورده.

 

متقابلا پوزخندی زدم

 

_آره بهتره بفهمه.

 

خانم بزرگ خیلی جدی روبه هر دومون  کرد.

 

_الآن وقت این حرفا نیست، سلامتی ساشا الان از هر چیزی مهمتره.

 

تو هم بهتره مثل یک خدمتکار خب حواست به ساشا باشه.

 

و هر چی خواست در اختیارش قرار میدی فهمیدی؟

 

فقط سری تکون دادم.

 

باید صبر می کردم تا میدیدم حال ساشا بهتر میشه یانه.

 

شب غذاشو بردم تو اتاقش.

 

کنارش روی تخت نشستم.

 

_برات غذا آوردم.

 

_میل ندارم.

 

_باهم بخوریم؟

 

نگاهم کرد که سرمو کج کردم و چشمکی زدم

 

_با من غذا خوردن خیلی خوشمزه هست.

 

پوزخندی زد.

 

_چطور؟

 

_لبامو غنچه کردم.

 

_حالا

 

قاشق پر از برنج کردم. بردم سمت دهنش.

 

سرش و اونور کرد.

 

گفت:

 

_میل ندارم.

 

به این بچه بازیاش خندیدم و قاشق کامل توی دهنم کردم.

 

با صدا شروع به خوردن کردم.

 

_اوووم چه خوشمزه هست، وای عالیه

 

و قاشق بعدی خوردم.

 

ساشا با تعجب فقط بهم نگاه می کرد.

 

ابرومو بالا انداختم و قاشق بعدی خواستم تو دهنم بزارم که یهو ساشا جلو اومد و قاشق تو دهنش کرد.

 

لبخندی زدم.

 

قاشق بعدی رو  خورد.

 

خواستم بلند بشم که سینی رو گرفت گذاشت روی میز عسلی و مچ دستم و گرفت.

 

با صدای بمی گفت:

 

فکر کنم لباتم…

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]

#پارت_۱۴۶

 

 

_طعم لباتم فکر کنم خوشمزه باشه.

 

_چی؟

 

 

هولم داد روی تخت و خودش روم خیمه زد و گفت:

 

مگه ندیمه من نیستی پس باید همه جوره من و ساپورت کنی.

 

من الآن طعم لبات و می خوام.

 

با چشم های از حدقه بیرون زده نگاهی کردم.

 

لبخند دندون نمایی زد.

 

_دختر شیرینی هستی.

 

و سرش خم شد.

 

قلبم تند می زد و حس گرما می کردم.

 

گونه اش رو آروم رو گونه ام کشید.

 

گرمای تنش رو از نزدیک حس می کردم.

 

لبام خشک شده بود.

 

نمی دونستم چه حرکتی بکنم.

 

لباش که زیر لاله ی گوشم نشست.

 

قلبم از حرکت ایستاد.

 

هر لحظه منتظر بودم ببینم چیکار می کنه.

 

که از روم بلند شد.

 

دستش و به شقیقه اش گرفت.

 

از جام بلند شدم.

 

_حالت خوبه؟

 

_سرم درد می کنه.

 

_بزار داروهاتو بدم.

 

قرصاشو دادم.

 

سینی از رو میز برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

 

لحظه ی آخر نگاهم به نگاه ساشا افتاد چیزی تو نگاهش بود که قلبمو لرزوند.

 

دستی به زیر لاله گوشم کشیدم.

 

این مرد عجیب برام دلنشین بود. حس بودن، گرمای وجودش.

 

سری تکون دادم و لبخندی زدم.

 

سینی به آشپزخونه بردم.

 

بهراد با دیدنم ابرو بالا انداخت.

 

_خورد؟!

 

_پس چی.

 

_آفرین خیلی خوبه. مراقبش باش و حواست بهش باشه.

 

_حواسم بهش هست خیالت راحت.

 

دوباره به اتاق برگشتم.

 

یک هفته می شد که ساشا رو خونه آورده بودیم.

 

تمام وقت کنارش بودم و گاهی توی باغ قدم می زدیم.

 

داشتیم توی باغ راه می رفتیم که پرسید.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]

#پارت_۱۴۷

 

 

_من زنم داشتم؟

 

سر جام ایستادم و نگاهی بهش انداختم.

 

ساشا هم ایستاد و سوالی نگاهم کرد

 

هول شدم.

 

_چطور؟

 

شونه ای بالا انداخت.

 

 

_به نظرت چطور داره؟

 

سری تکون دادم.

 

_نه منظورم اینه چطور یهو این سوال رو کردی؟

 

_همینطور تو ذهنم اومد پرسیدم. حالا داشتم یا نه؟

 

نمی دونستم چی بگم.

 

_از وقتی من تو این عمارت اومدم نداشتی.

 

نفسی کشید و یهو بغلم‌کرد.

 

متعجب از این کارش،گفتم:

 

_چیکار می کنی؟

 

حلقه ی دستاش و محکم تر کرد. کنار گوشم لب زد :

 

_خوبه که زن ندارم.

 

_چرا؟

 

_اووم، چون دلم می خواد تو رو بگیرم.

 

قلبم با شنیدن این حرفش شروع به تپیدن کرد.

 

با صدای بمی گفت:

 

_خوشمزه و بغلی هستی.

 

نمی دونستم خنده کنم یا گریه.

 

گشتی توی باغ زدیم و به عمارت برگشتیم.

 

ساشا کنار خانم بزرگ نشست.

 

شاهو و بهزاد وارد سالن شدن.

 

ساشا لبخندی زد و گفت:

 

_خانم جون برام زن بگیر.

 

خانم بزرگ نگاه متعجبی به من و بعد به ساشا انداخت.

 

شاهو قهقه ای زد و گفت:

 

_ساشا چی شد یهو یادت افتاد زن بگیری.

 

از استرس گوشه ی لبم و به دندون کشیدم.

 

ساشا نگاهی بهم انداخت، گفت:

 

می خوام با ویدیا ازدواج کنم.

 

یهو شاهو اخمی کرد و گفت:

 

_با این؟!

 

و انگشتش رو  طرفم نشونه گرفت.

 

ساشا تو جاش جا به جا شد. گفت:

 

_آره، مگه چیه؟

 

شاهو عصبی شروع به قدم زدن کرد.

 

_می پرسی چیه؟ تو می دونی این کیه؟

 

مسبب تمام بدبختی های ما، مسبب مرگ آقابزرگ.

 

_یعنی چی؟

 

_یعنی چی نداره، این حتی  مسبب حال الان تو هست.

 

بعد اینو می خوای؟ می دونی این…

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]

#پارت_۱۴۸

 

 

حرفش و ادامه نداد و با پوزخند نگاهش و بهم دوخت.

 

می دونستم این مرد می خواد خرابم کنه، پس خودم پیش دستی کردم و گفتم:

 

_ساشا من زنتم.

 

ساشا یهو از جاش بلند شد گفت:

 

_اگه زنم هستی پس چرا روز اول نگفتی؟

 

_من…

 

شاهو نذاشت ادامه بدم گفت:

 

چون روش نمی شد، ساشا تو از خیلی چیزا خبر نداری.

 

ساشا دستش و به شقیقه اش گرفت.

 

 

_یکی بگه اینجا چه خبره؟

 

خانم بزرگ عصبی گفت:

 

_بس کنید.

 

 

ساشا دستش و بالا آورد، نه خانم بزرگ من باید بدونم تو این عمارت چه خبره.

 

این دختری که هر شب از من مراقبت میکنه یعنی زن منه؟

 

رفتم جلو و رو به روش ایستادم .

 

 

_ساشا من بی تقصیرم.

 

ساشا سرش و بلند کرد و با اون چشم های عسلیش نگاهی بهم انداخت.

 

_چرا همون روز اول راستشو نگفتی؟

 

شاهو پوزخند صداداری زد

می خواستی چی بگه؟ بگه تو دعوای زن و شوهری هولت دادم از پله ها افتادی  اینطوری شدی؟

 

به آقابزرگ دروغ گفتم و باعث مرگش شدم؟

 

از جام بلند شدم عصبی سمت شاهو رفتم.

 

_چرا دروغ میگی؟

 

شاهو خونسرد دست به سینه شد گفت:

 

_اگه من دروغ میگم پس بقیه چی حتما اینا هم دروغ میگن؟

 

سری تکون دادم.

 

_یه روز تقاص تمام این کاراتو پس میدی.

 

 

_هه تو باید تقاص این کاراتو بدی.

 

من میگم ساشا همچین زنی برات خطرناکه بهتره طلاقش بدی.

 

چرخیدم و نگاهم به ساشا گره خورد.

 

از جاش بلند شد، قدم به قدم اومد سمتم

 

+ باور نمی شه، پس همه ی کارات از روی کلک بود تا منو خام خودت کنی.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]

#پارت_۱۴۹

 

_همین ک دیدی حافظه مو از دست دادم شروع به سواستفاده کردن از موقعیت جدیدم کردی.

 

_ساشا به خدا…

 

+ هیس نمی خوام چیزی بشنوم.

 

رفت سمت پله ها.

 

بلا تکلیف وسط سالن موندم.

 

نگاهم رو به مردی دوختم که دیگه هیچ امیدی بهش نداشتم.

 

ساشا حرفای شاهو رو باور کرده و شاهو داره به خواسته اش میرسه.

 

با صدای خانم بزرگ به خودم اومدم.

 

_بهتره تو اتاق پایین بمونی تا تکلیفت مشخص بشه.

 

حرفی نزدم و به سمت اتاق ته راهرو رفتم.

 

لحظه ی آخر نگاهم به نگاه پیروز مندانه ی شاهو افتاد.

 

همیشه یک قدم ازم‌جلوتر بود.

 

با نا امیدی سمت اتاق ته راه رو رفتم

 

بهراد معلوم ‌نبود کجاست.

 

زانوهامو بغل کردم.

 

_چرا تقدیر من این شد خانواده ام طردم کردن، شاهو ازم نفرت داره، ساشا هیچی به خاطر نداره.

 

نیمه های شب احساس کردم چیزی شکست  تند روی تخت نشستم.

 

صدا انگار از بالا بود.

 

پا برهنه از اتاق بیرون اومدم.

 

یه حسی بهم میگفت برای ساشا اتفاقی افتاده

 

فقط آباژور توی سالن روشن بود.

 

به حالت دو از پله ها بالا رفتم، دلم شور می زد.

 

رفتم سمت اتاق ساشا تند در باز کردم.

 

 

با دیدن خرده شیشه های مشروب، شکه شدم

 

 باورم نمی شد دوباره مشروب خورده باشه.

 

با دیدنم سرش و بلند کرد.

 

تو تاریک روشن اتاق نگاه مغرورانشو دیدم و دوباره همون حس ناشناس بهم دست داد.

 

چیزی تو دلم زیر رو شد.

 

با احتیاط پا تو اتاق گذاشتم.

 

و آروم رفتم سمتش، نگاهم به خون توی دستش افتاد.

 

سریع رفتم ‌سمت کمد و جعبه کمک های اولیه رو  آوردم و کنارش روی میز نشستم.

 

دستم رو آروم‌بردم جلو و دستش رو گرفتم.

#پارت_۱۵۰

 

دستش سرد بود.

 

با صدای گرفته ای گفت:

 

برای چی اومدی بالا؟

 

همین طور که داشتم دستشو بتادین می زدم گفتم:

 

صدای شکستن اومد، نگران شدم اومدم بالا.

 

_هه تو مگه نگران هم میشی؟

 

_ساشا اونطور که تو فکر می کنی نیست.

 

شیشه ی مشروب و یهو بالا کشید.

 

_برام مهم نیست، یه روز شاید این حافظه لعنتی من برگرده.

 

دستشو پانسمان کردم.

 

_بزار کمکت کنم.

 

_نمی خواد، از اتاقم‌برو بیرون.

 

_اما…

 

_گفتم برو بیرون.

 

از جام بلند شدم قدمی برداشتم.

 

که چیزی توی پام فرو رفت.

 

_آخی گفتم و نشستم.

 

شیشه ی بزرگی کف پام فرو رفته بود.

 

یهو مچ پام گرم شد.

 

سرم و بلند کردم که نگاهم به ساشا افتاد.

 

_چرا حواست و  جمع نمی کنی؟ اصلا برای چی اومدی اتاق من؟

 

_نگرانت شدم.

 

با این حرفم سرش و بلند کرد و نگاهش و به نگاهم دوخت.

 

خیره ی نگاهش بودم‌ که سرش و پایین انداخت.

 

نگاهی به کف پام انداخت.

 

دستی به شیشه زد که آهی کشیدم و دستم روی دستش گذاشتم.

 

_درد داره نکن.

 

_داره ازت خون میره باید شیشه رو  درش بیارم.

 

_نه

_ یعنی چی نه ؟؟

 ببینم سایزت چنده؟

 

_سایز چیم؟

 

اشاره ای به بالا تنه ام کرد.

 

خجالت کشیده سرم و پایین انداختم.

 

که با سوزش پام جیغ خفیفی کشیدم.

 

ساشا شیشه از پام درآورد و انداخت گوشه ی اتاق، پام و محکم بست.

 

_الان با این پات چطور می خوای از پله ها پایین بری؟

 

_وای مگه پایین میرم؟

 

_نه بغل من می خوابی.

 

پوزخندی زد.

 

_اگه بغلم بخوابی خودم می فهمم که سایزت چنده.

 

نگاهش و به نگاهم دوخت.

 

ضربان قلبم بالا رفته بود.

 

احساس کردم‌ گونه ها گل انداخته.

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۱

 

 یهو دستش و زیر پام انداخت و یه دستش و پشت کمرم، از زمین بلندم کرد.

 

_دستت درد می کنه؟

 

_تو نگران دست من نباش.

 

روی تخت گذاشتم و اومد کنارم اونور تخت دراز کشید.

 

کمی احساس معذب بودن می کردم.

 

فاصله بینمون کم کرد و دستش رو دور کمرم حلقه شد.

 

سرم کنار سرش بود و هرم نفس های داغش به صورتم می خورد.

 

چشم هام و بستم نمی دونستم فردا و فرداها چه قراره پیش بیاد.

 

کم کم چشم هام گرم شد و خوابم رفتم .

 

با صدای در چشم هامو باز کردم.

 

ساشا هنوز کنارم خواب بود و یه دستش دور کمرم بود و با پاهاش پام و تو پاهاش قفل کرد بود .

 

با گیجی نگاهی به در باز شده انداختم.

 

شاهو عصبی توی چهارچوب در ایستاده بود.

 

پوزخندی زد و گفت:

 

_به خان داداش.

 

ساشا چشم هاش و باز کرد.

 

گیج به من و بعد نگاهی به شاهو انداخت.

 

با صدای بمی گفت:

 

_چیزی شده؟

 

_نه، ولی من باید ازت بپرسم این تو اتاقت کنار تو چیکار می کنه؟

 

تو نمی فهمی ساشا باعث و بانی تمام این اتفاقات فقط اینه.

 

بعد تو تخت اونم تو بغل تو می خوابه.

 

 

_برو بیرون شاهو، چرا بدون این که در بزنی وارد اتاقم شدی؟

 

پوزخندی زد و گفت:

 

_هه

 

در محکم ‌کوبید و رفت.

 

ساشا لبه ی تخت نشست.

 

_فکر کنم پات بهتر شده دیگه می تونی بری.

 

 

واقعا تو کارای ساشا مونده بودم.

 

انگار چند شخصیته هست.

 

آروم از تخت پایین اومدم و لنگان لنگان رفتم سمت در.

 

از اتاق بیرون اومدم.

 

همونطور پا برهنه سمت اتاق خودم رفتم.

 

خواستم در اتاق ببندم که چیزی مانع اش شد.

 

برگشتم که شاهو توی چارچوب در نمایان شد.

 

از ترس هین کشیدم.

 

پوزخندی زد و وارد اتاق شد.

در و پشت سرش بست و ….

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت۱۵۱

 

 

_برای چی اومدی تو اتاق من؟

 

قدمی جلو اومد

 

پوزخندی از روی حرص زد گفت:

 

_برای چی اومدم؟

 

_آره برای چی اومدی؟

 

یهو یقم و گرفت و کوبوندم به دیوار

 

عصبی غرید:

 

_بهت گفته بودم دور و بر ساشا نباش

الکی دلبری نکن

اما تو انگار حرف حساب سرت نمیشه

 

_ببین آقای مثلا برادر اون شوهر منه و دوستم داره

بهتره پاتو از زندگی ما بیرون بکشی

 

سری تکون داد و خیره ی نگاهم شد

 

_باشه میکشم بیرون

 

دستی به صورتم کشید

 

_امروز و یادت باشه دختر خانوم

 

چرخید و پشت بهم از اتاق بیرون رفت

 

نفسم و بیرون دادم

 

این مردک کی میخواد دست از سرم برداره؟

 

دستی به پای باند پیچی شدم کشیدم

 

با یادداوری حرف ساشا خنده ای روی لبام نشست

 

بخاطر اینکه هواس منو پرت کنه چه سوالی پرسید

 

گونه هام داغ کردن

 

کنار این مرد بودن چقدر حس خوبی بهم میده

 

تا شب ساشارو ندیدم

 

همه سر میز شام جمع بودیم

 

ساشا بعد از خوردن غذاش گفت:

 

_ویدیا بیا اتاقم

 

انقدر جدی و محکم این حرف و زد که جای هیچ سوالی برای بقیه نذاشت

 

شاهو عصبی قاشقش و پرت کرد توی ظرف غذاش

 

بعراد  لبخندی زد

 

از جام بلند شدم و از دنبال ساشا به طبقه ی بالا رفتم

 

وارد اتاق شدم

 

_با من کار داشتین؟

 

_حموم و آماده کن میخوام حموم برم

 

سری تکون دادم

 

وان و پر از آب کردم

 

حوله اش و توی رختکن گذاشتم

 

خواستم از حموم بیام بیرون که گفت:

 

_کجا بودی حالا

 

سرم و بلند کردم و نگاهی بهش انداختم

 

لباساش و درآورد و رفت سمت وان

 

_چرا وایستادی؟بیا

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت۱۵۲

 

 

قدمی برداشتم و رفتم سمتش

 

کنار وان ایستادم

 

نگاهی به سرتا پام انداخت

 

_الان دیگه زنمی پس فکر نکنم مشکلی باشه

بدنم و لیف بکش

 

خندم گرفته بود

 

موهام و بالای سرم جمع کردم

 

کنار وان نشستم

 

لیف و برداشتم و کفی کردم

 

شیطنتم گل کرد

 

این روزا روزگارم خیلی سخت میگذره یه امشب و بیخیال غم شدم

 

و با ناز دستم و روی سینه ی مردونش کشیدم

 

کمی خم شدم روش

 

نفس های گرمش به گردن و صورتم میخورد

 

آب و باز کردم و دستم و لای موهاش سر دادم

 

یهو کشیدم سمت خودش

تعادلمو از دست دادم افتادم روش  توی وان

 

_خیس شدم

 

_عیب نداره الان درشون میاری

 

متعجب سرم و بلند کردم

 

که ابرویی بالا انداخت

 

_میخوای با لباس باهام باشی؟!

 

_چی؟

 

دستشو دورم حلقه کرد

 

_چی نداره

میخوام زنم و لمس کنم

 

و دستش اومد سمت دکمه های لباسم

 

مسخ شده نگاهش کردم

 

ساشا که نمیدونست نمیتونه تا آخر ادامه بده

 

اگه بفهمه…

 

سری تکون دادم

 

باید کاری میکردم

 

ساشا دکمه های لباسم و دونه دونه باز کرد

 

از تنم در آورد

 

دستم و روی بالا تنم گذاشتم

 

که یهو خیس شدم

 

سرم و بلند کردم

 

ساشا دوباره آب پاشید روم

 

خجالت و گذاشتم کنار و منم آب پاشیدم روش

 

کشیدم تو بغلش

 

حالا که چیزی تنم نبود گرمی تنش و به وضوع احساس میکردم

 

دستش و دور شکمم قفل کرد و کنار گوشم گفت:

 

_تو چرا انقدر بغلی هستی؟

 

از این حرفش دوباره چیزی تو دلم تکون خورد

 

و گونه هام گل انداخت

 

یه دستش و کمی روی گردنم کشید

 

چنان با آرامش این کار و میکرد که از لذت چشم هام و بستم…..

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۳

 

دست کفیش رو تا زیر کتفم آورد.

 

حالم دست خودم نبود، بوسه اش که به روی گردنم نشست؛ دستم را روی دستش گذاشتم.

 

با صدای مرتعشی گفت:

 

_تا حالا باهات رابطه داشتم؟

 

 

از این حرفش شوک زده شدم، نمی دونستم چی بگم.

 

آب گلومو قورت دادم و چرخیدم تا صورتش و  ببینم.

 

نگاهم و به چشم های نم دارش دوختم.

 

خیره ی نگاهم شد لب زد.

 

_چشم ها تو دوست دارم.

 

بغض نشست تو گلوم.

 

این‌مرد داشت با من و احساساتم چیکار می کرد.

 

سرش اومد جلو که سرم بردم عقب و ناگهان  هولم داد پرت شدم کف وان.

 

خنده ای کرد و اومد روم.

 

دستم را روی سینه اش گذاشتم.

 

_برو اونور

 

_نخوام برم چی؟

 

خندیدم.

 

_باشه پس من میرم.

 

خواستم خودمو بکشم که سنگینیشو انداخت روم.

 

 

لحظه ای نفسم رفت.

 

دستامو با دو تا دستش گرفت بالای سرم.

 

جام خفه و تنگ بود.

 

سرش اومد جلو.

 

نباید می ذاشتم بفهمه که مشکل داره. اما نمی دونستم که چیکار کنم.

 

یهویی گفتم:

 

_ساشا روی کتفت چیه ببین؟

 

دستمو ول کرد.

 

از فرصت استفاده کردم و با دستام قلقلکش دادم.

 

خندید گفت:

 

_حالا سر منو شیره میمالی؟

 

_با خنده از زیر دستش بیرون اومدم.

 

از جاش بلند شد و دستمو کشید.

 

_دوش بگیریم و بریم بیرون.

 

سری تکون داد و با هم زیر دوش وایسادیم‌.

 

ساشا موهام و کفی کرد.

 

_چه موهای بلندی داری.

 

دستامو به موهاش رسوندم و لای موهاش لغزوندم.

 

کمی روی پنجه پا بلند شدم.

 

بوسه ای روی سیبک گلوش زدم و با چشمکی  ازش فاصله گرفتم

 

 به سمت رخت کن رفتم.

 

ساشا هنوز زیر دوش بود.

 

حوله برداشتم و دورم پیچیدم.

 

از حموم بیرون اومدم….

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۴

 

داشتم لباسمو می پوشیدم که ساشا از حموم بیرون اومد.

 

با دیدنش لبخندی زدم.

 

رفت سمت آینه، قطرات آب هنوز روی پوست تنش بود.

 

حوله کوچکی برداشتم  و رفتم کنارش، پشت سرش ایستادم.

 

حوله رو بالا آوردم و وسط دو کتفش  گذاشتم و آروم آروم خشکش کردم.

 

کنار گوشش لب زدم.

 

_لباستا بپوش

 

ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت تخت.

 

گوشه تخت دراز کشیدم.

 

بعد از چند دقیقه لامپ اتاق خاموش کرد و اومدکنارم  دراز کشید.

 

_ساشا؟

 

_جانم

 

چنان با محبت جانم گفت که حرفم یادم رفت.

 

_چیزی میخواستی بپرسی؟

 

چرخیدم و رو به ساشا دراز کشیدم.

 

به پهلو شد و چشم هاشو به چشمام دوخت.

 

_چی می خواستی بگی؟

 

زبونمو دور لبام کشیدم گفتم:

 

تو چطور باور کردی که من هولت ندادم؟

 

دستش و  روی لبم گذاشت و آروم کشید تا گوشه لبم و گفت:

 

_هیس دوست ندارم تا برگشتن حافظه ام راجب این موضوع صحبت کنیم.

 

چشم هامو باز و بسته کردم و دیگه حرفی  نزدم .

 

چند روزی بود که همه جا امن و امان بود و کمتر شاهو رو می دیدم.

 

شب بعد از شام شاهو گفت:

 

_برا فردا شب یه مهمونی قراره بدم، شاید تو هم حالت بهتر شد و چیزی یادت اومد.

 

ساشا سری تکون داد.

 

شاهو دستش زیر لبش کشید و نگاه خیره ای بهم انداخت.

 

نمیدونم چرا از حالت نگاهش بهم استرس دست داد.

 

به دلشوره افتادم.

 

از صبح همه در حال تکاپو بودن.

 

کت و شلوار خوش دوختی برا ساشا آماده کردم.

 

کت و شلوار بهراد هم اتو کردم و رفتم سمت اتاقش.

 

دو تا تق به در زدم.

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۵

 

با صدای بهراد وارد اتاق شدم.

 

پشت میزش نشسته بود، با دیدنم لبخندی زد و گفت:

 

_چرا خودت و به زحمت انداختی.

 

_کاری نکردم.

 

لباساش و روی تخت گذاشتم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهراد گفت:

 

_ویدیا حالت خوبه؟

 

_آره، چطور؟

 

_اما نگران به نظر میای.

 

_نه چیزی نیست خوبم.

 

از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت اتاق خودمون تا آماده بشم.

 

وارد اتاق شدم، ساشا توی اتاق نبود از فرصت استفاده کردم.

 

لباسمو در آوردم و فقط لباس زیرهام موندن

 

روبه روی آینه ایستادم و دستی زیر موهای بلند مشکیم کشیدم و پخششون کردم.

یهو

در اتاق باز شد.

 

ترسیده و بهت زده دستمو روی بدن لختم گذاشتم.

 

ساشا در اتاق بست و نگاهی به سر تا پام کرد.

 

اومد جلو. هول شده بودم.

 

با ته ته پته گفتم

 

_می خواستم لباسمو بپوشم.

 

رفتم سمت کمد که دستم و کشید پرت شدم توی بغلش.

 

دستش و روی کمر لختم گذاشت پنج های گرمش که کمر لختم رو لمس کرد حالم یه جوری شد و

 

قلبم شروع به تند زدن کرد.

 

 آروم دستشو نوازش گونه کشید و تا زیر کتفم بالا اومد.

 

حالم دست خودم نبود.

 

فشاری به پهلوش آورد .

 

نفس های ساشا هم تند شده بود‌.

 

 خم شد و زیر گردنمو بوسید، گرمی لباش روی پوست گردنم نشست.

 

حالم بدتر شد.

 

یهو دست انداخت زیر پام و از زمین بلندم کرد.

 

جیغ خفه ای کشیدم.

 

_ساشا بزارم پایین

 

ساشا ابروی بالا انداخت

 

_نه دیگه نشد این همه مدت ازم فرار کردی امشب دیگه نمی تونی.

 

_اما ساشا الان مهمونا میان بزارم پایین.

 

استرس گرفتم.

 

_اگه بفهمه چی خدایا…

 

گذاشتم روی تخت و روم خیمه زد.

 

چشم هام و به چشماش دوختم.

 

دستش اومد سمت بدنم.

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۶

 

دستش و آروم زیر گردنم کشید و اومد پایین تر. مسخ شده، فقط لبم و گاز می گرفتم.

 

سرش روی صورتم خم شد و پیشونیم و بوسید و لبش رفت پایین و کنار لبم مکثی کرد.

 

یهو از جاش بلند شد.

 

دستش و به سرش گرفت.

 

_حالت خوبه ساشا؟

 

سرش و بلند کرد نگاهش و به نگاهم دوخت با صدایی که انگار ترس و غم هردو با هم داشت  گفت:

 

_چرا نمی تونم بهت نزدیک بشم ویدیا چرا؟

 

تا میام لمست کنم تمام حس هام می پره؟

 

چرا حال من اینه؟ چرا؟

 

_آروم باش ساشا خوب میشی مطمئنم

 

پوزخندی زد.

 

_خوب میشم.

 

از جاش بلند شد.

 

_لعنتی نمی فهمی برای با تو بودن دارم له له می زنم اما نمی تونم.

 

نمی دونستم که چی باید بگم تا آروم بشه.

 

اومد طرفم و خم شد روی صورتم.

 

_ویدیا ما قبلا باهم رابطه داشتیم یا نه؟

 

فقط نگاهش کردم.

 

دستش و به موهاش کشید.

 

_من این سکوت چی تعبیر کنم؟

 

عجز و ترس تو صدا و نگاهش  می دیدم.

 

عصبی فریاد زد:

 

_چرا هیچی یادم نمیاد؟ چرا نمی دونم کیم؟

 

چرا … توی لعنتی هم چیزی نمیگی؟ چرا هیچکس از   حقیقت حرف نمیزنه؟

 

از جام بلند شدم و رفتم سمتش. دستامو دورش حلقه کردم.

 

_ساشا آروم باش. تو حالت خوب میشه من میدونم.

 

بازوهامو گرفت، چشم هاشو به چشمام دوخت.

 

لب زد:

 

روزی بفهمم تمام حرفایی که راجبت میزنن راسته لحظه ای نمیذارم تو این شهر زندگی کنی.

 

_ساشا.

 

_هیس

 

ازم فاصله گرفت.

 

_بهتره آماده بشی بریم پایین.

 

رفت سمت لباساش.

 

سر خورده و غمگین لباس هام و  پوشیدم.

 

دستی به صورتم کشیدم نگاهی به کت و شلوار تنم انداختم.

 

راضی از ظاهرم، دستم به دور بازوی ساشا حلقه کردم

 

اما دل تو دلم نبود کاش ساشا زودتر حافظه اش رو به دست بیاره …

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۸

 

خدمتکار شروع به تعارف لیوان های مشروب کرد.

 

پام و  رو پام انداختم.

 

ساشا لیوانی برداشت. لیوان اولی رو نخورده بود که لیوان دومی رو برداشت.

 

_ساشا

 

سرشو برگردوند و نگاهی بهم انداخت.

 

_امکان داره که دیگه نخوری؟ آخه برات ضرر داره.

 

_نه نمی تونم.

 

پوف کلافه ای کشیدم.

 

بهراد سری تکون داد. به معنی این که کاری بهش نداشته باش بزار راحت باشه.

 

اما من نگران بودم. نمی خواستم ساشا دوباره مست کنه.

 

از جام بلند شدم.

 

همه مشغول بگو بخند بودن رفتم سمت آشپزخونه.

 

یک لیوان آب سرد خوردم، حالم خوب نبود در تراس و باز کردم و رو به حیاط عمارت ایستادم.

 

سوز سردی می وزید.

 

لحظه ای از سردی هوا بدنم مور مور شد.

 

دستامو دورم حلقه کردم و به سیاهی شب چشم دوختم.

 

محو تاریکی باغ بودم که دستی دور کمرم نشست.

 

ترسیده برگشتم که نگاهم به لبخند خبیث روی لب های شاهو افتاد.

 

اما اون بی توجه  من و  کشید توی بغلش.

 

عصبی غریدم.

 

_داری چیکار می کنی؟

 

پوزخندی زد.

 

_دارم از زندگی برادرم محوت می کنم.

 

_هه چطوری اونوقت؟

 

_به زودی خودت می فهمی.

 

سرش و آورد پایین نگاهش و به چشمام دوخت.

 

هر کی ما رو تو این وضعیت می دید فکر می کرد در حال لب گرفتن هستیم.

 

_برو اونور ببینم.

 

_هیس خفه شو

 

تکونی خوردم که گفت:

 

_دختر عوضی تو داری بهم پیشنهاد هم خوابگی رو میدی؟

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۷

 

ساشا نگاهی به من بعد به دست حلقه شده ام انداخت.

 

بدون حرفی باهم ازاتاق بیرون اومدیم.

 

با قدم های آروم و هماهنگ از پله ها پایین اومدیم.

 

تعداد کمی زن و مرد اومده بودن.

 

عکس بزرگی از اقا بزرگ روی دیواری که به همه ی خونه دید داشت نصب بود.

 

نگاهم و به اون مرد مقتدر انداختم.

 

چند وقت یا چند ماه بود که از بین ما رفته بود و نوه هاش در تکاپوی میراث بودن.

 

مرد میانسالی با لبخند اومد سمتمون، روبه روی ساشا ایستاد.

 

ساشا نگاه گنگی بهش انداخت.

 

که مرد دستشو جلو آورد گفت:

 

_سلام‌ پسرم. ایمانی هستم وکیل پدر بزرگت.

 

ساشا دستش و فشرد.

 

_سلام آقای ایمانی

 

_از شاهو شنیدم تو اسب سواری افتادید و حافظتون از دست دادید.

 

پوزخندی زدم و تو دلم‌گفتم:

 

چقد این مرد میتونه پست باشه.

 

ساشا فقط سری تکون داد.

 

ایمانی با لبخندی ازمون فاصله گرفت.

 

شاهو پوزخندی زد و گفت:

 

_ چطوری؟

 

و به پشت ساشا زد.

 

_میبینی که خوبم، راستی چرا به آقای ایمانی دروغ گفتی؟

 

_ساده ای بردار چی به آقای ایمانی میگفتم هان؟ برم بگم که زنش از پله ها پرتش کرد؟

 

براق شدم طرفش که گفت:

 

_چیه مگه دروغ میگم؟ اگه دروغه  بیا ثابتش کن.

 

تن صداش و پایین آورد.

 

_ الان جای دعوا و کشمش نیست آقای ایمانی اینجاست تا راجب وصیت نامه آقا بزرگ حرف بزنه.

 

همه دور هم نشسته بودیم.

 

چند تا از سهام دار های شرکت هم بودن.

 

آقای ایمانی نگاهی به همه انداخت و گفت:

 

_متاسفانه تا ساشا حافظه اش رو بدست نیاورده وصیت نامه خانوادگی باز نمی کنم.

 

اما راجب شرکت و سهام نوه ها …

 

من و محمد از بچگی با هم دوست بودیم و اون شد یه مدیر تجاری  خوب منم شدم یه وکیل

 

من امین و راز داره محمد بودم

 

چند ماه پیش اومد پیشم  و وصیتش و تازه کرد متاسفانه نمیدونستم برای ساشا این اتفاق افتاده

 

اما اقا بزرگ شرکت مد و فشن رو داده به ساشا و شرکت صادرات چای که سهام  دارهای عزیز اینجا هستن رو بین نوه ها تقسیم کرده

 

شاهو پرسید چطور وصیت خانوادگی رو باز نکردین و دارین میگین شرکت مد و فشن مال ساشاس ؟

 

اقای ایمانی لبخندی زد گفت : محمد کم مال و املاک نداره پس حتما توی اون وصیت نامه خیلی چیزها هست …

 

زیر چشمی نگاهی به قیافه ای عصبی شاهو انداختم

 

از اینکه شرکت مد و فشن به ساشا رسیده بود خوشحال بودم .

 

اقای ایمانی کمی دیگه صحبت کرد و برای شام نموند رفت .

 

بعد از شام خدمتکار جام های مشروب و اورد .

 

دوباره نگران ساشا شدم میدونستم باز زیاده روی میکنه و حالش بد میشه

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۵۹

 

شوکه سرم و بلند کردم.

 

_داری چی میگی؟

 

_هه دارم چی میگم؟ ول کن لباسم و …

 

دستم و از روی سینه اش اونور کرد.

 

_وایسا ببینم

 

_ویدیا بفهم تو زن برادرمی.

 

_معلومه داری چی میگی؟

 

گیج چرخیدم که با دیدن ساشا تو چهارچوب تراس دستم و روی دهنم گذاشتم و قدمی عقب برداشتم.

 

_ساشا بهت گفته بودم این برای تو زن بشو نیست اینقدر بی شرم هست که به من میگه….

 

ساشا نمی تونه با من باشه و از من میخواد باهاش باشم.

 

سری تکون دادم.

 

_دروغگو

 

خیلی خونسرد گفت:

 

_باشه من دروغ می گم اما ساشا با چشم های خودش دید تو به من چسبیده بودی.

 

 

مگه نه ساشا؟

 

نالیدم

 

_بخدا داره دورغ میگه، ساشا باور کن داره دروغ میگه

 

با داد ساشا ساکت شدم.

 

_خفه شو ویدیا

 

بهراد سری تکون داد و گفت:

 

_باورم نمیشه تمام این مدت نفش بازی کرده باشی.

 

رفتم سمت ساشا

 

_ساشا بزار توضیح بدم.

 

خواستم دستشو بگیرم که دستم و پس زد.

 

_دست کثیفتو بهم نزن، اگه دست روت بلند نمی کنم بخاطر اینه که شرمم میشه دست رو زن فاحشه بلند کنم

 

حتی ارزش زدن سیلی هم نداری.

 

_ساشا داری اشتباه می کنی.

 

_چیو اشتباه می کنم ویدیا؟ با چشم های خودم دیدم.

 

می خواستی لب بگیری خودم دیدم بهش چسبیده بودی

 

چطور تونستی به برادر من پیشنهاد رابطه  بدی؟

 

شرم نکردی؟ خجالت نکشیدی؟

 

لامصب من شوهرتم

 

نمردم که می رفتم دکتر دارو می خوردم خوب می شدم.

 

_ساشا…

 

دستش و برد بالا قدمی عقب برداشتم

 

پوزخندی زد.

 

_لیاقت نداشتی ویدیا…

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۵.۱۷ ۰۱:۱۳]

#پارت_۱۶۰

 

_حالا می فهمم که هر چی شاهو در موردت گفته درست بوده، بهت گفته بودم وای به روزی که بفهمم یکی از حرفات دروغ باشه

 

اون وقت از این عمارت هیچ ، تو این شهر هم  هیچ جایی نداری.

 

تو لیاقت این عمارت و آدم هاش و نداری.

 

چشم های اشکیم رو  به پشت سر ساشا دوختم همه داشتن با نفرت نگاهم می کردن.

 

تو دید همه یک هرزه به نظر می رسیدم.

 

حالا می فهمم که چرا امشب دلم شور میزد.

 

پس شاهو نقشه برام داشت.

 

شاهو گفت : ساشا من میگم بزار بمونه توی این عمارت و مثل یک خدمتکار باهاش رفتار کن.

 

ساشا پوزخندی زد:

 

_طلاقش میدم و از این شهر بیرونش می کنم.

 

پشت بهم از تراس بیرون رفت.

 

لحظه آخر حس کردم شونه هاش افتادن و سر پایین از تراس رفت.

 

شاهو اومد کنارم‌و طوری که فقط من بشنوم

 

_بهت گفته بودم اول و آخر باید با خودم باشی دیدی چه راحت باعث شدم طلاقت بده.

 

با نفرت نگاهی بهش کردم که خندید.

 

خواست از تراس بیرون بره که گفتم:

 

_آقای زرین اینو خوب بدون زمین به طور عجیبی گرده، می دونم تو نمی خوای که ساشا به املاک آقابزرگ دست پیدا کنه و طوری داری جلوه میدی  که ساشا دیوانه هست. فکر کردی من نمی دونم؟

 

یهو شاهو چرخید و راه رفته برگشت.

 

_خوشم میاد که زرنگی اما افسوس که بااین اتفاقی که افتاده دیگه جایی کنار ساشا نداری

 

 

تو یک زنی و هیچ غلطی نمی تونی بکنی

 

 

_پس آقای زرین امشب و خوب به خاطرتون بسپارید

 

زد تخت سینه ام و از تراس رفت بیرون.

 

سر خورده لبه ی تراس ایستادم.

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۱

و به تاریکی شب چشم دوختم

 

نمی دونم تا کی این زندگی جریان داره تا میام خوشبختی حس کنم اتفاق جدیدی میوفته.

 

سردرد امونم و بریده بود.

 

دلم کمی فقط آرامش می خواست.

 

اینجا موندن بی فایده بود.

 

وارد سالن شدم مهمونا همه رفته بودن.

 

همین که خواستم سمت سالن برم خانم بزرگ روبه روم قرار گرفت

 

سرم و بلند کردم که احساس کردم یک طرف صورتم سوخت.

 

دستم روی جا سیلی گذاشتم.

 

خانم بزرگ با عصبانیت گفت:

 

_دختره ی هرزه کارت به جایی رسیده که نوه های من و  به جون هم می ندازی؟

 

تو چطور جرات کردی که به شاهو پیشنهاد هم خوابگی بدی؟

 

اصلا چطور روت میشه تو چشم تک تک ما نگاه کنی

 

اومدم لب باز کنم که ادامه داد.

 

_خفه شو حرفی نزن فکر کردی کجایی ها؟ هرکاری دلت می خواد می کنی؟

 

هی ما هیچی بهت نگفتیم دور برداشتی و کاسه ی روسوایی گرفتی دستت.

 

وقتی با خفت و خواری از این عمارت پرتت کردم بیرون می فهمی.

 

دیگه تحمل شنیدن این همه حقارت و  نداشتم  تا حالا هر چی شنیدم بس بود با صدای بلند گفتم:

 

هی من سکوت کردم هیچی نگفتم فکر کردید مقصرم و هر کاری دلتون خواست کردین

 

دیگه بسه شما حرفاتونو  که زدید حالا نوبت منه که حرفامو بزنم

 

 

من دنبال نوه شما افتادم یا اون دنبال منه؟ مطمئنید از این حرفتون ک طبل رسوایی به من میچسبونید؟

 

اونه که با کارش فقط می خواد باعث آزار و اذیت من بشه

 

انقدر که مرد نیست غیرت نداره که چشمش دنبال زن برادرش نباشه .

 

هه بردار اونم کی شاهو نه خانم بزرگ نوه شما فقط دنبال منفعت خودشه

 

از قدیم گفتن صدای دوقول از دور خوش است

 

راست گفتن عمارت شما مثل یک باتلاقه تا توش نباشی نمی فهمی چه گندیه.

 

حرفم هنوز تموم نشده بود که اونور صورتم سوخت و ضربه انقدر با شدت بود که پرت شدم روی زمین درد بدی پیچید توی تنم

 

سرم و بلند کردم که با قیافه خشمگین ساشا رو به رو شدم.

 

باورم نمی شد ساشا سیلی بهم‌زده باشه.

 

اومد سمتم….

#پارت_۱۶۲

 

_دختره ی  فاحشه چطور جرات کردی که با خانم بزرگ اینطوری صحبت کنی؟

 

 

از پشت لباسم و گرفت و به شدت از زمین بلندم کرد.

 

_تا فردا تو حیاط عمارت می مونی تا تکلیفت مشخص بشه من موندم که عاشق چی تو شدم.

 

پرتم کرد تو حیاط که درد عجیبی توی  پهلوم احساس کردم، آخی گفتم.

 

خواست بره داخل که گفتم:

 

_ساشا یه روز که حافظت بدست آوردی امشب هرگز فراموش نکن منم هیچ وقت این حقارتا یادم نمیره و

 

 یه چیز دیگه بهتره کم تر به اون برادر انسان نمات اعتماد کنی.

 

_تو دیگه لازم نکرده دایه عزیز تر از مادر برام بشی اون برادرمه مطمئن باش هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه.

 

پوزخندی زدم. ساشا رفته بود.

 

با دردی که توی  پهلوم داشتم بلند شدم خاک لباسام و تکون دادم.

 

نمی دونستم الان بخندم یا گریه کنم.

 

اون از پدر و مادرم که انگار نه انگار دختری دارن اینم از بخت بدم.

 

رفتم سمت آلاچیق گوشه حیاط، هوا سرد بود و همه جا تاریک.

 

گوشه آلاچیق روی زمین کز کردم و زانو هامو بغل کردم و سرم و روی زانوهام گذاشتم.

 

بغضم شکست هق زدم با صدای بلند گفتم:

 

_خدایا اینه عدالتت که میگفتی؟ بگو حداقل گناه من چیه که من سزاوار این همه ناحقی هستم؟

 

 

این تاوان کدام‌ گناه نکرده من هست؟

 

سرم و بلند کردم که نگاهم به تراس و اتاق مشترکمون افتاد.

 

ساشا لبه تراس ایستاده بود چیزی هم توی دستش بود.

 

با دیدنش قلبم شروع به تپیدن کرد.

 

کاش می تونستم بی گناهیمو ثابت کنم.

 

اما می دونستم حرفامو باور نمی کنه.

 

شاهو انقدر خوب نقش بازی کرد که اگر منم بودم باورم می شد چیزی هست.

 

با افسوس سری تکون دادم و ریشه ی نفرت جوانه زده توی قلبم شاید یک روز انتقام تمام این روزهام و گرفتم.

 

 

با گرگ و میش شدن هوا خوابم برد.

 

با خوردن چیزی به پام چشم هام و باز کردم.

 

با دیدن نازیلا اخمی کردم.

 

پوزخندی زد و گفت:

 

_فاحشه خانم بیا کارت دارن.

 

از جام بلند شدم و دستمو بردم بالا محکم زدم تو دهنش.

 

 

یکم با این کار آروم شدم.

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۳

 

 

ضربه انقدر محکم بود که دردش و تو دستم احساس کردم.

 

شوکه نگاهم کرد عصبی داد زد:

 

_چه غلطی کردی؟

 

_هه غلط تو کردی دفعه آخرت باشه که به من میگی فاحشه، فاحشه تویی زمانی که شاهو همسرم بود دنبالش موس موس می کردی.

 

پوزخندی زد:

 

_آها الان حسودیت شده که شاهو همسر منه

 

_هه حسودی، به چی اون مرد من حسودیم بشه در حالیکه چشمش دنبال زن برادرشه و تو فقط براش زیر خوابی که نیاز هاشو برطرف کنی.

 

یهو عصبی شد  و هجوم آورد سمتم.

 

زد تخت سینه ام

 

_خفه شو

 

_حقیقت همیشه تلخه و دستش و از یقه ام جدا کردم

 

رفتم سمت ساختمون.

 

می دونستم با این حرفام چقد نازیلا عصبی کردم اما حقش بود

 

ولی دلم کمی با این حرفا آروم گرفت.

و هیچ عذاب وجدانی نگرفتم

 

آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب، راهی برام نمونده بود.

 

با قدم های محکم وارد سالن شدم.

 

 ساشا که کنار خانم بزرگ نشسته بود دوباره دست و دلم لرزید.

 

نگاهم به اون چشم هایی که همیشه نم اشک داشت دوختم.

 

لحظه ای نگاهش به نگاهم تلاقی کرد.

 

سرش و  چرخوند نگاهش ازم گرفت.

 

نگاهم به نگاه پیروز مندانه شاهو افتاد.

 

با نفرت نگاهمو ازش گرفتم.

 

ساشا با اون صدای گرم  اما محکمش گفت:

 

_امروز طلاقت میدم، تا روزی که بخوای از این خونه بری نمی خوام چشمم به قیافه ی  نحست بیوفته.

 

پس بهتره جلوی چشمام نباشی.

 

شاهو پاش روی پاش انداخت گفت:

 

_چطوره تا اون موقع تو اتاقک کنار حیاط سر کنه.

 

ساشا از جاش بلند شد

 

_برای من فرقی نمی کنه حتی اگه بخواد تو خونه سگ بخوابه…

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۴

 

دستامو از خشم مشت کردم ساشا از کنارم رد شد و تنه ای بهم زد از سالن بیرون رفت.

 

خانم بزرگ نگاه حقارت باری بهم انداخت.

 

_از خونه من همین الان برو بیرون.

 

نازیلا اومد طرفم.

 

_مگه نشنیدی خانم بزرگ چی گفت زود باش از اینجا برو بیرون.

 

قدمی عقب برداشتم که دوباره زد روس شونه ام

 

_گمشو بیرون

 

زدم زیر دستش گفتم:

 

_لونه ی سگ شرف داره به این عمارت شاهی، دنیا دار مکافاته.

 

سریع از ساختمون زدم بیرون.

 

دلم نمی خواست خرد شدن و شکستنمو کسی ببینه.

 

رفتم سمت اتاقی که نزدیک لونه سگا بود.

 

نگاهم به سگ بزرگ و سیاهی افتاد.

 

با دیدنم زبونش و داد بیرون و دمی تکون داد.

 

پوزخندی زدم و رفتم سمت اتاقک.

 

نگاهی به گلیم پاره ی کف اتاق انداختم.

 

گوشه ی اتاق نشستم و به سقف اتاق چشم دوختم.

 

یاد پدر و مادرم باعث شد اشک توی چشمام حلقه بزنه اما به بابا قول داده بودم.

 

بمیرمم دیگه سراغشون نرم.

 

هوا تاریک شده بود که در اتاق باز شد.

 

سرمو بلند کردم که نگاهم به بهراد افتاد.

 

از جام بلند شدم.

 

_بهراد حداقل تو حرفامو باور کن.

 

_چیرو باور کنم ویدیا؟ اگه با چشم های خودم نمی دیدم می گفتم تو راست میگی اما تو…

 

سری تکون داد.

 

فهمیدم توضیح دادن به بهراد فقط باعث میشه بیشتر از این خوار و ذلیل بشم.

 

صدامو صاف کردم گفتم:

 

_مراقب ساشا باش اون جز تو کسی رو نداره

 

سری تکون داد و برگه ای توی دستشو گرفت طرفم با دستای لرزون کاغذ توی دستش و گرفتم

 

بهراد  از اتاق بیرون رفت.

 

با رفتن بهراد کاغذ از دستم روی زمین افتاد

با بغض

خم شدم و برگه از زمین برداشتم.

 

نگاهم به…

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۵

 

 

با دست های لرزون کاغذ و باز کردم.

 

نگاهم روی مهر طلاق خشک شد.

 

اشک حلقه زد توی چشمام.

 

از عصبانیت زیاد برگه رو  مچاله کردم‌ و گوشه اتاق انداختم.

 

بازوهامو بغل گرفتم و از شدت دردی که تو قلبم بود شروع به زجه زدن کردم.

 

با زانو روی زمین افتادم داد زدم با صدای بلند:

 

_لعنتی، لعنتی. خدایا بسه دیگه خسته شدم این همه زجر دیگه کافی نیست!؟

 

این همه اذیت، این همه حقارت، خدایا کجایی پس؟

 

دیگر اختیار چشم هامو از دست داده بودم.

 

اشک روی گونه هام تن نازی می کرد.

 

کاغذ مچاله شده ی گوشه اتاق داشت بهم  دهن کجی می کرد.

 

مشتی به زمین کوبیدم.

 

یهو در اتاق با صدای قیژی باز شد.

 

سرم و بلند کردم با دیدن شاهو و اون  پوزخند گوشه لبش.

 

عصبی از جام بلند شدم و سمتش هجوم بردم.

 

_آشغال، پست فطرت همش تقصیر تو بود تو از یک حیوون هم پست تری آخه چی از جون من می خوای؟

 

دست از سر زندگیم بردار

 

با مشت های محکم به سینه اش می کوبیدم.

 

مچ هردو دستمو گرفت گفت:

 

_آخی طلاقت داد نشستی گریه می کنی.

 

یهو جدی شد چونه ام رو تو دستاش گرفت.

 

_بهت گفته بودم تو اول و آخرش زیر خواب خودمی فهمیدی؟

 

اون ساشا هم دیگه داشت زیادی بهت بها می داد.

 

بهت گفته بودم این عمارت، اون شرکت همه و همه مال منه و تو هم مال منی. فهمیدی؟

 

چشم های خشمگینم و به چشماش دوختم

 

_کور خوندی کی گفته می تونی من و رام کنی؟ تو یک آدم سود جوی نفرت انگیزی.

 

یه روز تقاص این‌کارهات و پس میدی

 

_وای ترسیدم، منتظر اون روزم.

 

هولم داد و از اتاق بیرون رفت

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۶

 

داشتم دیونه می شدم هیچ کاری از دستم بر نمیومد.

 

نمی دونستم قراره چی بشه .

 

دیگه از این همه دویدن و نرسیدن خسته شدم.

 

دو روزی می شد که پام و از اتاق بیرون نذاشتم.

 

فقط مونس خانم برام غذا می آورد.

 

بعد از  دو روز از اتاق بیرون اومدم و روی سکو کنار اتاق نشستم.

 

به هوای که داشت تاریک میشد چشم دوختم.

 

احساس کردم یکی از عمارت بیرون اومد.

 

از دور شناختم ساشا بود .

 

چند روز می شد که ندیده بودمش با دیدنش دوباره دلم ‌لرزید.

 

قلبم شروع به تپیدن‌ کرد.

 

نگاهم بهش بود که راهشو کج ‌کرد.

 

و اومد سمت اتاق.

 

تند از جام بلند شدم نگاهی به قیافه ژولیده ام  انداختم.

 

دستام و توی هم قلاب کردم.

 

تو دو قدمیم ایستاد.

 

نگاهی به قد و بالاش انداختم.

 

دلم می خواست بغلش کنم.

 

نا خواسته قدمی برداشتم که با صدای جدی گفت:

 

_بهراد حتما برگه طلاق رو  دستت داده.

 

سری تکون دادم.

 

_پس ما دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.

 

لازم نیست که دیگه تو این عمارت زندگی کنی.

 

سرم و بلند کردم.

 

_کجا برم؟

 

شونه ای بالا انداخت.

 

_این و دیگه من نمی دونم و فکر نکنم من موسسه بی خانمان باز کرده باشم.

 

_اما ساشا…

 

عصبی داد زد:

 

_اسم‌ من و دیگه رو لبت نیار و حق نداری اسمم و صدا بزنی فهمیدی؟

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۷

 

با بغض دستام و بالا آوردم.

 

_باشه… باشه تا فردا بهم فرصت بده از اینجا میرم.

 

سری تکون داد خواست بره که پشیمون شد و گفت:

 

_فردا شب یه قرار مهم دارم مثل اینکه این شریک فقط خواسته ما باهم بریم .

 

بهتره فردا شب بامن بیا بعدش هر جا خواستی می تونی  بری.

 

_کدوم شریکت؟

 

_شریک هندی آقای بارما کاپور.

 

کمی فکر کردم، یادم اومد.

 

سرم‌و بلند کردم که ساشا رفته بود.

 

روی سکو نشستم و نگاهم و به قامت مردانه اش دوختم.

 

زیر لب زمزمه کردم

 

+کاش حافظه ات رو به دست بیاری مرد من…

 

صبح مونس اومد دنبالم تا برم عمارت و برای شب آماده بشم.

 

وارد سالن شدم. کسی توی سالن نبود.

 

نمی دونستم  وسایلم هنوز بالا تو اتاق ساشا هست یا نه

 

راهم و سمت پله ها کج کردم.

 

پشت در اتاق ساشا نفسی تازه کردم.

 

آروم در اتاق باز کردم، نگاهم و به تک تک وسایل اتاق دوختم.

 

وارد اتاق شدم.

 

ساشا حتما شرکته،دلم یه دوش آب گرم‌می خواست.

 

از فرصت استفاده کردم و وارد حما م شدم.

 

سریع لباسام و در آوردم.

 

با دیدن وان لبخند تلخی زدم، یاد اون شبی افتادم که با ساشا حموم کردیم.

 

چه زود همه چی می تونه خراب بشه یا درست بشه.

 

قطره اشکی از چشمم رو گونه ام غلت خورد.

 

زیر دوش آب ایستادم.

 

بعد از دوش حوله کوتاهم و پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.

 

نگاهم که به تخت افتاد دلم کمی خواب خواست

 

به خصوص که عادت داشتم بعد از حموم بخوابم.

 

قسمتی که هر شب ساشا می خوابید دراز کشیدم…..

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۸

 

بالشت زیر سرم بوی عطر ساشا رو می داد.

 

نفس عمیقی کشیدم و چشم هام و بستم.

 

غرق خواب بودم که احساس کردم دستی  آروم روی پام قرار گرفت.

 

ترسیده چشم باز کردم که ساشا رو  بالای سرم دیدم.

 

تند چشم هام و بستم و خودم و به خواب زدم.

 

اما قلبم انقدر تند می زد که احساس کردم الان که بفهمه بیدارم.

 

دستش و آروم‌روی صورتم کشید.

 

طاقت نیاوردم‌و چشم هام و باز کردم.

 

نگاهم‌گره خورد به چشم هاش.

 

تند دستش و کشیدو اخمی بین ابروهاش نشست.

 

_با اجازه چه‌کسی اومدی تو اتاق من؟

 

روی تخت نشستم و موهامو پشت گوشم زدم.

 

لحظه ای نگاهش روی بالا تنه ام خیره موند.

 

رد نگاهش گرفتم و به یقه بازم رسیدم تند لبه حوله ام رو بهم نزدیک‌کردم.

 

پوزخندی زد و گفت:

 

_نترس من خطری برات ندارم، پاشو آماده شو باید به مونس بگم بیاد رو تختی رو عوض کنه.

 

از حرفش ناراحت شدم. اما بهش حق دادم که ناراحت باشه.

 

جعبه ای رو نشونم داد.

 

_ اینو برای شب باید بپوش.

 

رفتم سمت جعبه و لباس و از توش در

آوردم.

 

یه لباس بلند زمردی  که یک طرف سر آستینش کار شده بود.

 

در نگاه اول جذاب و شیک به نظر می رسید.

 

ساشا روی تخت نشست و دکمه پیراهن مردانه اش رو دونه دونه باز کرد.

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۶۹

 

همین طور بهش چشم دوخته بودم.

 

پیراهن مردونه اش را در آورد و انداخت رو تخت.

 

دقیقا روی همون قسمتی که خوابیده بودم.

 

دراز کشید متعجب نگاهش کردم.

 

سرش و بلند کرد

 

_این قسمت تخت مال منه به خاطر همین جای دیگه خوابم نمی بره.

 

ابرویی بالا  انداختم

 

_آها

 

اما خنده ام‌گرفته بود.

 

یهو از جاش بلند شد و اومد سمتم ترسیدم وقدمی به عقب برداشتم.

 

که به میز آرایش خوردم.

 

رو به روم با فاصله ی کمی ایستاد.

 

نگاهم و به خالکوبی روی سینه اش دوختم.

 

دستش اومد سمت حوله ی تنم.

 

قلبم شروع به تپیدن کرد.

 

و با هر نفسم سینه ام از هیجان بالا و پایین می شد.

 

_لبه ی حوله ام‌ رو گرفت و از هم بازشون کرد.

 

دستم و آوردم تا بذارم روی بالا تنه ام که هر دو دستم و بالای سرم برد.

 

خم شد روم‌و یه دستش  وارد موهای نم دارم‌ کرد.

 

سرم و عقب کشید.

 

متعجب نگاهم و به چشم هاش دوختم.

 

صورتش فاصله ی کمی با صورتم داشت.

 

نفس های داغ و کشدارش به صورت و گردنم می خورد.

 

با صدای که به زور از تو گلوم خارج شد لب زدم

 

+ساشا…

 

ادامه ی حرفم تو دهنم ماسید.

 

زبونشو کشید روی لب پایینم، چشمام  ناگهان بسته شد.

 

لب های گرمش که رو لبام نشست قلبم زیر رو شد.

 

دستام و ول کرد و دست گرمش و روی شکم لختم لغزاند

 

دستام ناخوداگاه  روی پهلوی برهنه اش نشست و نا خوداگاه فشاری به پهلوش آوردم.

 

رمان ویدیا, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۱۷۰

 

لب هام و با لب هاش به بازی گرفته بود و دستش روی تن برهنه ام می لغزید.

 

دستهام و اوردم‌بالا و روی سینه اش گذاشتم که یهو مثل برق گرفته ها ازم جدا شد.

 

بدنم بی حس بود و قلبم تند می زد.

 

رفت سمت تخت و پشت بهم‌روی لبه تخت نشست.

 

با دست های لرزون لبه های حوله رو بهم‌ نزدیک کردم.

 

بی حال روی عسلی کنار آینه نشستم.

 

دستی روی لب هام کشیدم گرمی لب هاش و هنوز روی لبهام احساس می کردم.

 

چقدر این بوسه رو دوست داشتم.

 

با صدای بم و مرتعش ساشا به خودم اومدم.

 

_زودتر آماده شو

 

از اتاق بیرون رفت.

 

نفسم و کلافه بیرون‌ دادم.

 

لباسی که ساشا برام‌گذاشته بود پوشیدم.

 

رو به آینه ایستادم.

 

نگاهم‌که به لب هام افتاد یاد بوسه چند دقیقه پیش ساشا افتادم قلبم از حس گرمای لبش لبریز شد.

 

دستی اروم‌روی لبام‌ کشیدم که یهو صداش از پشت سرم‌بلند شد.

 

_اگه آماده ایی بریم.

 

ترسیده و متعجب به عقب برگشتم کی وارد اتاق شده بود.

 

پوزخندی زد وگفت:

 

_دنبال چیزی روی لب هات می گردی؟

 

هول شدم

 

_نه، چطور؟

 

_معلومه بهتره بریم.

 

نگاه اخری توی آینه به خودم انداختم.

 

 

ساشا زودتر از اتاق بیرون رفت.

 

از اتاق بیرون‌ اومدم.

 

شاهو رو توی راهرو دیدم با دیدنم قدمی سمتم برداشت.

 

رمان ویدیا, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۲]

#پارت_۱۷۱

 

 نگاهی به سر تا پام انداخت

 

_نه خوشگل شدی.

 

با نفرت نگاهش کردم که پوزخندی زد ادامه داد.

 

_یه زمانی فکر می کردم که دوست دارم اما حالا تو شدی دشمن من و باید دشمنم را از سر راهم بر دارم.

 

_می خواستم بعد از طلاقت از ساشا بدون این که کسی بفهمه بگیرمت اما امروز به این نتیجه رسیدم.

 

نمی تونم این ریسک بکنم و برات برنامه ها دارم.

 

دستش اومد سمت صورتم که مچ دستش و گرفتم.

 

از لای دندون های کلید شده گفتم:

 

_دست کثیفت و به صورت من نزن.

 

دستش و با ضرب از تو دستم بیرون کشید.

 

خونسرد دستی گوشه ی لبش کشید

 

_خوشم میاد داری یاد می گیری  که جسور باشی اما دیره.

 

سری تکون داد و رفت.

 

متعجب به رفتنش چشم دوختم.

 

این امشب حالش خوب نبود.

 

شونه ای بالا انداختم و از پله ها پایین اومدم.

 

ساشا کنار در سالن ایستاده بود.

 

با قدم های آروم رفتم سمتش.

 

نگاهش و بهم دوخته بود.

 

وقتی تو دو قدمیش رسیدم از سالن بیرون رفت.

 

به دنبالش از ساختمون بیرون اومدم.

 

راننده با دیدنمون در ماشین باز کرد.

 

سوار ماشین شدیم.

 

ماشین از عمارت خارج شد.

 

نگاهی به عمارت که یک روز آرزو داشتم که خونه ی عشقم باشه انداختم و پوزخند تلخی کنج لبم جا خوش کرد.

 

رمان ویدیا, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۲]

#پارت_۱۷۲

 

نگاهم به سیاهی شب دوختم.

 

آهی برای آینده نامعلومم کشیدم.

 

ماشین کنار خونه بزرگی ایستاد و دو تا بوق زد و در حیاط باز شد.

 

راننده با ماشین وارد حیاط شد.

 

از سر کنجکاوی نگاهی به حیاط انداختم.

 

چند تا ماشین تو حیاط بود راننده در باز کرد.

 

با ساشا از ماشین پیاده شدم.

 

کتش و  درست کرد و گفت:

 

_دستت و دور بازوم حلقه کن.

 

رفتم سمتش و دستمو تو بازوش حلقه کردم و با هم، هم قدم شدیم.

 

به در سالن که رسیدیم‌ مردی درو برامون باز کرد.

 

وارد سالن شدیم و به مهمونای کمی که اومده بودن نگاهی انداختم.

 

بارما کاپور با لبخندی اومد سمتمون دستش و سمت ساشا دراز کرد.

 

_سلام آقا ساشا خوب هستین؟

 

_سلام آقای کاپور

 

آقای کاپور نگاهی بهم انداخت.

 

دستش به سمتم دراز کرد

 

به نشانه ادب دستم و  توی دستش گذاشتم.

 

که لبخندی زد و دستمو فشرد گفت:

 

_شما خوب هستین بانوی زیبا.

 

لبخندی از روی اجبار زدم.

 

دستم و ول کرد و ما رو راهنمایی کرد تا روی مبل بشینیم .

 

با تعدادی زن و مردی که اونجا بودن سلام و احوال پرسی کردیم.

 

روی مبل دو نفره نشستیم.

 

_این خونه تازه تو ایران خریدم.

 

ساشا نگاهی به خونه انداخت

 

 

_خیلی شیک و زیباست آقای کاپور

 

گارسون برای پذیرایی اومد

 

رمان ویدیا, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۲]

#پارت_۱۷۳

 

بعد از رفتن گارسون بارما کاپور گفت:

 

_خوب آقای ساشا امشب می خوام راجب کارم باهاتون صحبت کنم.

 

برادرتون گفتن مثل این که حافظتون از دست دادید.

 

ساشا سری تکون داد.

 

بارما کاپور نگاهی بهم انداخت و شروع به صحبت کرد.

 

صحبتش همراه با برگذاری شو لباس بود.

 

بعد ازاین که حرفای بینشون زده شد نوبت صرف شام رسید.

 

و بعد از خوردن شام تعداد بیشتری از مهمونا رفتن.

 

وتعدادی که مونده بودن کنار هم نشستن و گارسون جام های بلند مشروب آورد.

 

ساشا پیکی برداشت و بارما کاپور بالبخند پیک ها رو  به هم زدن.

 

بارما کاپور گفت:

 

_یه دست بزنیم؟

 

هم زمان به میز قمار اشاره کرد.

 

با ترس به ساشا نگاه کردم.

 

اما ساشا چشم هاش برقی زد

 

_عالیه.

 

استرسی افتاد تو وجودم این زمانی که  حافظه اش و از دست نداده بود همش می باخت.

 

الان دیگه همون اول می بازه.

 

بارما کاپور روی صندلی روبه وی ساشا نشست.

 

لبخند پیروزمندی زد.

 

گارسون صدا زد که بطری مشروب بیاره.

 

دستم رو با حرص روی دسته صندلی مشت کردم.

 

ساشا بطری مشروب برداشت و یک سره بالا برد.

 

بارما کاپور قهقه ای زد و تاس انداخت.

 

رمان ویدیا, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۲]

#پارت_۱۷۴

 

با استرس به صفحه ای قمار چشم دوختم

 

ساشا شاهشو برد جلو

 

 اومدم چیزی بگم که

 

بارما کاپور گفت: خوشحال می شم دخالت

 

نکنی این بازی بین من و ایشونه .

 

ساشا سرشو بلند کرد و نگاه خمارشو بهم

 

دوخت گفت: خودم بلدم.

 

 با صدای بارماکاپور نگاهی به میز

 

انداختم سربازش و آورد و زد زیر شاه ساشا

 

گفت:کیش مات آقای ساشا,ساشا دستی

 

به گردنش کشید

 

 باختم, چه زود هنوز که شروع نکرده بودیم

 

 بارماکاپور پا روی پا

 

انداخت بله باختی. وقتی حواست جای دیگه باشه همون اول کاری می بازی و لبخندی زد

 

ساشا خندید حالا چی می خوای؟

 

+ این دخترو

 

ساشا یهو سرش و بلند کرد و گفت: این و

 

دستش و دور کمرم حلقه کرد مال خودمه.

 

_ نه دیگه نشد تو باختی جلوی همه ای اینا پس

 

باید این دخترو به من بدی.

 

ساشا شیشه ی مشروب بالا برد با دستش

 

چشم هاشو ماساژ داد گفت:سر قولم هستم.

 

 به ساشا نگاه کردم. سری تکون دادم

 

نه نه ساشا  میفهمی چی داری میگی .

 

_ آره میفهمم تورو باختم فکر نکنم ارزشت از

 

قولم بیشتر باشه.

 

بارماکاپور از جاش بلند شد

 

 روی دو زانو کنار

 

روی  دو زانو کنار

 

پای ساشا نشستم

 

بغضم شکست ساشا تو

 

روخدا رو چه حسابی منو به این باختی

 

ساشا منم ویدیا….

رمان ویدیا, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۲]

#پارت_۱۷۵

 

ساشا از جاش بلند شد .

 

 پاشو گرفتم.

 

پاشو از توی دستم بیرون کشید.

 

_ ساشا لعنتی من دوست دارم بفهم …

 

با صدای گرفته ای گفت:مبارکه اقای کاپور و قدمی برداشت

 

 از جام بلند شدم

 

که بارما کاپور اومد سمتم

 

قدمی عقب بر داشتم به کسی برخوردم

 

 سرمو بلند کردم که نگاهم به شاهو افتاد

 

_تو

 

لبخندی زد

 

 _اره من.

 

سر چرخوندم که دیدم ساشا نیست هراسون چرخیدم ساشا کو ساشا من و این جا تنها نذار ساشا من و تنها نمیذاره ساشااااااا

 

_دیگه ساشایی نیست بهت گفته بودم کاری میکنم تا برای همیشه از زندگیمون محو بشی  .

 

داشتم دیونه میشدم

 

_چه طور تونستی این کارو با من بکنی

شونه ای بالا انداخت

 

_من کاری نکردم

 

قدمی سمت در سالن برداشتم

 

که دستی مچ دستم و گرفت

 

 با چشم های اشکی برگشتم

 

 نگاهم به نگاه بارما کاپور افتاد .

 

 بابغض نالیدم توراخدا بزار برم .

 

 سری تکون داد

 

_تو دیگه مال منی پس هر جایی که من بخوام برم میری بیاین ببرینش

 

دوتا از خدمتکارا  اومد سمتم

 

_نه نه  من باید برم بزار برم توروخدا بزار برم.

 

دوتا خدمتکار از بازو هام گرفتن زور زدم تا از دستشون رها بشم

 

_ولم کنین بزارین برم اما مثل ادم های کرو لال فقط  کار خودشون رو می کردن .

 

شاهو با لذت بهم نگاه می کرد.

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۹]

#پارت_۱۷۶

 

نگاه پر از نفرتم رو بهش دوختم،

 

 با درد و نفرت فریاد زدم : از همتون متنفرم، از توی آشغال که یه روزی حس میکردم دوست داشتم.

 

خدا جای حق نشسته منتظر زمین خوردنتم آقای زرین.

 

از اینجا هم پوزخندش ازارم میداد و حس نفرتم رو بیشتر میکرد

 

خدمت کار ها توی اتاق پرتم کردن …

 

با درد بازوهامو ماساژ دادم و روی زمین چمباتمه زدم.

 

اشک از چشمام سرازیر شد،

 

 با استرس از جام بلند شدم.

 

تند تند تو اتاق شروع به راه رفتن کردم.

 

تحمل نداشتم ، داشتم خفه میشدم.

 

فریاد زدم : خدا کجاییییی؟!! خدا کجایی دارم دق میکنمممم !!!

 

خدایا چقدر بلا؟! چقدر سختی؟؟؟ توی سرم زدم و روی زمین نشستم

 

 زانو هامو بغل کردم.

 

لب زدم  چی میشه ؟ چرا اینطوری شد؟

 

وای خدا قراره چی بشه چی اتفاقی بیفته…

 

انقدر اشک ریختم و ناله کردم که همونطور روی زمین خوابم برد…

 

با حس سردی هوا خودمو جمع کردم

 

صدای باز شدن در اتاق به گوشم خورد

 

هراسون سر جام نشستم

 

با دیدن بارما کاپور ترسیده خودمو روی زمین کشیدم.

 

 قدمی داخل اتاق گذاشت.

 

با خونسردی کامل رفت و روی تخت  نشست

 

 گفت : گریه زاری هات تموم شد دختر؟!

 

با این حرفش دوباره بغضم گرفت.

 

با صدایی که به زور از حنجره ام خارج شد

 

 گفتم : میشه بذارین برم ؟ من که به درد شما نمیخورم…

 

خم شد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت

 

: از کجا میدونی به دردم نمیخوری؟!

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۹]

#پارت_۱۷۷

 

 

متعجب نگاهی  بهش انداختم

 

که دوتا دستاشو گذاشت روی تختو پاشو روی پاش انداخت

 

 

 

_ آقای کاپور بزارید من برم .

 

_ کجا بری ؟؟؟ جایی برای رفتن فکر نکنم داشته باشی ؟!

 

نمیخوای به موفقیت فکر کنی ؟؟ با من میری هندو اونجا برای خودت کسی میشی ….!

 

هق زدم _ من نمیخوام از ایران برم .

 

_ دست تو نیست رفتن و نرفتن  ، الان یکی از کارکنای منی پس باید به حرف های من

 

گوش کنی ، حالام بهتره آبی به دست و صورتت بزنی و بیای چیزی بخوری .

 

از جاش بلند شدو از اتاق بیرون رفت .

 

صورتمو توی دست هام گرفتم ، سرمو تند تند تکون دادم .

 

چیکار کنم ؟؟؟ چیکار کنم ؟؟

 

 دارم دیوونه میشم . خدایا این چه تقدیر شومی بود قسمت من کردی ؟

 

با صدای زنی هول سرم و بلند کزدم .

 

نگاهی به زن درشت هیکل و سبزه رو انداختم .

 

با لهجه ی غلیظی گفت : _ پاشو دیره و از اتاق بیرون رفت .

 

با تنی رنجور از جام بلند شدم ،

 

تمام استخون هام درد میکرد .

 

به سردرگمی نگاهی به اطراف انداختم .

 

نفسم رو کلافه بیرون دادم و از اتاق بیرون اومدم .

 

نگاهی به سالن بزرگ انداختم .

 

خدمتکاری با دیدنم گفت : _ برین سالن پذیرایی میز صبحانه اونجاست .

 

_ می خوام دستو صورتمو بشورم .

 

با دستش به ته سالن اشاره کرد _ برو اونجا .

 

سری تکون دادم و رفتم سمت ته سالن .

 

بعد از شستن دست و صورتم سمت سالن پذیرایی رفتم

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۹]

#پارت_۱۷۸

 

 

همین که به سالن پذیرایی رسیدم با سردرگمی نگاهی به سالن انداختم .

 

نگاهم به میز بزرگ ناهار خوردی افتاد .

 

بارماکامور پشت میز نشسته بود و خدمتکاری کنارش دست به سینه ایستاده بود .

 

بارماکاپور با دیدنم اشاره کرد تا نزدیک برم .

 

با قدم هایی که انگار صد کیلو وزنه بهش وصل کرده باشن سمت میز رفتم

 

_ بشین .

 

به ناچار صندلی عقب کشیدم و نشستم .

 

خدمتکار اومد سمتم و با لحجه ی هندی چیزی گفت ، متعجب سر بلند کردم .

 

بارماکاپور قهقه ای زد و به هندی به مرد چیزی گفت .

 

مرد لبخندی زد و از سر میز فاصله گرفت .

 

_ از خودت پذیرایی کن .

 

کمی غذا کشیدم و قاشق و پر کردم گذاشتم دهنم .

 

تا اومدم لقمه رو بجو ام از تندی هرچی تو دهنم بود و تف کردم بیرونو تند از جام بلند

 

 شدم _ وای سوختم .

 

از پارچ روی میز لیوانی آب ریختم اما مگه می شد جلوی سوزششو گرفت .

 

از تندی زیاد اشک نشست توی چشم هام .

 

بارماکاپور از جاش بلند شد

 

 _ چی شده ؟؟؟؟

 

با دست به غذا ا اشاره کردم

 

 _ تنده چی ریختین توش ؟؟؟؟

 

سری تکون داد

 

 گفت : _ یادم رفته بود شماها غذاهای تند نمیخورین .

 

بشین بگم چیز دیگه ای برای خوردن بیارن .

 

با بی میلی روی صندلی نشستم بعد از چند دقیقه خدمتکار با ظرف غذا اومد ….

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۹]

#پارت_ ۱۷۹

 

 

بشقاب و  گذاشت روی میز

 

 با ترس نگاهی به غذا انداختم .

 

بارماکاپور نگاه خیره ای بهم انداخت .

 

_ چرا دست دست میکنی بخور .

 

با تردید قاشق و سمت دهنم بردم هیچ میلی به غذا نداشتم .

 

کوفت میخوردم میمردم بهتر از این زندگی بود .

 

_ غداتو بخور باید باهم صحبت کنیم .

 

_ دیگه نمیخورم .

 

_ ببین دختر جان اینجا خونه ی خاله نیست ضرب المثل خودتونه درسته ؟؟؟

 

سری تکون دادم .

 

_ خوبه پس نازو گریه و زاری رو بزار کنار و غذاتو تا تهش بخور بعد بیا اتاقم کار مهمی

 

دارم الانم خیلی دیر شده .

 

و از روی صندلیش بلند شد ، رفت .

 

با رفتنش از روی حرص و ناراحتی قاشق و توی بشقاب پرت کردم .

 

از شدت بغض لبم لرزید .

 

قطره اشکی روی گونه ام چکید .

 

عصبی سرم و توی دستهام گرفتم .

 

از آینده ای نا معلومم نگران بودم .

 

بلند شدم و با نارضایتی سمت اتاقش رفتم .

 

نگاهی به در سفیدی که بارما کاپور توش رفته بود انداختم

 

 و بی میل چند ضربه به در زدم .

 

صدای لهجه دارش که بلند شد ، دستگیره رو پایین دادم و وارد اتاق شدم .

 

با دیدن اتاق متعجب نگاهی به کل اتاق انداختم .

 

تخت بزرگ و سفید کمد دیواری های سفید و دیگه هیچی توی اتاق نبود .

 

نگاهم به خودش افتاد بلوزو شلوار سفیدی تنش بود و روی تخت دراز کشیده بود ،

 

با دیدنم روی تخت نشست و با دست روی تخت زدو

 

گفت : _ بیا اینجا …..

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۹]

#پارت_۱۸۰

 

 

با ترس رفتم سمت تخت و با فاصله روی تخت نشستم .

 

_ امشب از ایران برای همیشه میری فهمیدی ؟؟

 

سرم و بلند کردم با ناباور نگاهی بهش انداختم

 

_ نکنه فکر کردی ایران میمونی ؟؟؟؟

 

از این خبرا نیست . ما باید هر چه زودتر بریم .

 

_ اما شما منو چطور از اینجا میبرین ؟؟؟؟

 

_ من آدم کمی نیستم حالا میتونی بری .

 

از جام بلند شدم . رفتم سمت در که با حرفی که زد سرجام ایستادم .

 

_ از من به تو نصیحت ، رها کن   همه ی ادم هایی که ترکت کردن ، حقیرت کردن ،

 

فکر کردن به اون ادم ها فقط باعث میشه حال خودت بد بشه باید همه ی اونایی که تورو

 

نادیده گرفتن ، نادیده بگیریشون .

 

دستگیره رو مشت کردم

 راست میگفت .

 

تا کی باید می نشستم و اشک تمام روزایی که

 

 باید خوش می بودم اما سخت و بد گذشت رو بخورم .

 

از اتاق بیرون اومدم . و به سمت همون اتاقی که دیشب توش بودم رفتم .

 

بعد از ظهر بود که در اتاق باز شد ،

 

نگاه سردم رو به در باز شده دوختم .

 

بارماکاپور لباس پوشیده توی چهارچوب در نمایان شد .

 

_ بهتره برای رفتن اماده بشی کم تر از یک ساعت دیگه باید حرکت کنیم

 

از اتاق بیرون رفت ، از جام بلند شدم رو به روی آینه ایستادم .

 

نگاهی توی آینه به دختری که همه چیزشو به خاطره بی گناهیش باخت انداختم …

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۷:۱۴]

#پارت_۱۸۱

 

پوزخندی به چشم های بی فروغم زدم .

 

دستی به موهای ژولیده ام کشیدم .

 

با نفرت اشک حلقه زده ی چشم هام و پاک کردم .

 

باید عوض بشم ….!

 

دستامو عصبی مشت کردم .

 

لب زدم خدایا کاش روزی برسه تقاص تمام این کارهاشونو بدن .

 

 از آینه فاصله گرفتم  و از اتاق بیرون اومدم .

 

بارماکاپور روی مبل نشسته بود .

 

با دیدنم از جاش بلند شد و به هندی چیزی گفت .

 

مرد تعظیمی کرد و از سالن بیرون رفت .

 

همراه بارماکاپور از سالن خارج شدیم .

 

بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازم سوار ماشین شدم .

 

راننده حرکت کرد . نگاه آخرم رو به خیابون های تهران دوختم .

 

به تک تک جاهایی که خاطره داشتم .

 

کم کم ماشین از شهر خارج شد .

 

بعد از مسافتی ماشین توی فرودگاه ایستاد .

 

راننده تند پیاده شدو درو باز کرد .

 

از ماشین پیاده شدیم .

 

مردی با لباس فورم اومد سمتمون .

 

و دوباره با لهجه ای هندی چیزی گفت و هلی کوپتری رو نشون داد .

 

بارماکاپور سری تکون داد و دستش و نرم پشت کمرم  گذاشت گفت _ بریم .

 

با هم به سمت هلی کوپتر رفتیم .

 

اول بارماکاپور بالا رفت    دستشو سمتم گرفت تا بالا برم .

 

بی میل دستم و توی دستش

گذاشتم و روی صندلی نشستم .

 

بعد از چند دقیقه هلی کوپتر از زمین بلند شد .

 

با ناامیدی به زمین کشورم که هر لحظه ازش دورتر میشدم چشم دوختم …..

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۷:۱۴]

#پارت_١٨٢

 

آهی كشیدم و چشم هام روی هم گذاشتم

 

 بغض توی گلوم و با درد قورت دادم.

 

تا لحظه ای كه حس کردم هلی كوپتر،  نشست چشم هام و باز نكردم.

 

با نشستن دستی روی بازوم چشم هام و بازكردم.

 

_ رسیدیم، سری تكون دادم و از جام بلند شدم.

 

 از هلی كوپتر پریدم پایین،نگاهی به فرودگاه بزرگ اما ناشناس رو به روم انداختم.

 

آدما های جدید زندگی نامعلوم …

 

مردی با لباس های كه نشون می داد یه هندی اصیله

 

اومد سمتمون و تا كمر خم شد.

 

چیزی گفت:

بارماكاپور دستش و دوركمرم حلقه كرد

 

سمت ماشین مشكی رنگ حركت كرد.

 

به ناچار باهاش هم قدم شدم.

 

مرد در ماشین و باز كرد.

 

هردو روی صندلی عقب جای گرفتیم.

 

ماشین با سرعت حركت كرد،از شیشه ای ماشین نگاهم رو به خیابون های شلوغ و ناآشنای پیش روم دوختم.

 

مردم های جدید با نگاه و پوشش جدید،

 

ماشین كنار عمارتی كه نمای سرتاسر  سفید داشت ایستاد .

 

 و راننده تند در ماشین و باز كرد.

 

از ماشین پیاده شدیم.

 

هوا كمی گرم بود.

 

عمارت جالبی بود و با چندتا پله به در اصلی وصل می شد،

 

همین كه قدمی برداشتم در عمارت باز و دختری با ساری دامن صورتی رنگ و  موهای مشكی باز و پوستی سبزه اومد سمتمون،

 

با خنده بارماكاپور و بغل كرد.

 

و بوسه ای روی گونه اش زد و به هندی چیزی گفت.

 

پوف كلافه ای كشیدم، حالا دیگه  یه هم زبانم نداشتم.

 

دختر نگاه خیره ای بهم انداخت.

گفت….

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۷:۱۴]

#پارت_۱۸۳

 

متعجب برگشت و نگاهش و به بارما

 

 دوخت.

 

 لابد میخواست بدونه من کیم

 

بارما به هندی چیزی گفت که من فقط

 

تونستم اسم خودمو بفهمم.

 

باهم به سمت عمارت رفتیم

 

همین که وارد سالن شدم  لحظه ای

 

سرجام ایستادم اینجا چه خبر بود؟

 

صدای بلند آهنگ هندی تمام سالن رو

 

برداشته بود.

 

تعدادی دختر درحال رقص

 

بودن و تعدادی با لباس هایی که حدس

 

زدم برای شوی لباس باشه با ژست خاص

 

از این سر سالن تا اون سر سالن میرفتن

 

با دیدن ما صدای آهنگ قطع شد

 

ودخترها به ترتیب کنار هم ایستادن و

 

همزمان تعظیم کردن.

 

بارما کمی صحبت کرد.

 

چیزی ازحرفاش

 

نفهمیدم حرفاش که تموم شد.

 

به فارسی گفت:

 

_همراه من بیا بالا

 

بدون هیچ حرفی همراهش شدم

 

از پله ها بالا رفتیم در اتاقی رو بازکرد

 

گفت:اینجا کمی استراحت کن بعد بیا

 

تا بگم چکار کنی بهتره حموم کنی لباس

 

هم توی کمد هست.

 

_بله

 

بارما رفت،وارد اتاق شدم.

 

نگاهی به اتاق

 

کوچیک اما جمع و جور رو به روم

 

انداختم.

 

درکمد رو باز کردم و لباسی برداشتم

 

تنها دری که حدس زدم در سرویس

 

 بهداشتی باشه رو باز کردم.

 

حدسم درست بود،وارد حموم شدم

 

با دیدن حموم خیلی کوچیکی که فقط

 

یه دوش داشت،یاد اتاق ساشا و حموم اون شبمون افتادم  …..

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۷:۱۴]

#پارت_۱۸۴

 

بغض نشست توی گلوم.

 

لعنت به این دل که دلتنگشه.

 

لباسم و از تنم در آوردم و با قدم هایی که درد و حسرت با هم داشت سمت دوش رفتم.

 

قطرات آب که ریخت رو سرم، بغضم شکست و هق سر دادم.

 

می دونم که با اشک ریختن چیزی درست نمیشه.

 

این اشک های لعنتی تمومی نداره.

 

با حس سردی آب از زیر دوش بیرون اومدم.

 

بدنم و خشک کردم و لباسم و پوشیدم.

 

از حمام بیرون اومدم.

 

خسته روی تخت نشستم که در اتاق باز شد.

 

دختری ریزه میزه توی چهار چوب در ایستاد.

 

سوالی نگاهش کردم که به زوربه فارسی  گفت:

 

_آقا گفتن بیای.

 

لبخندی زدم

 

_تو فارسی بلدی؟

 

دست و پا شکسته گفت:

 

_کمی

 

سری تکون دادم از جام بلند شدم.

 

موهام هنوز نم داشت.

 

از پله ها پایین اومدم.

 

بارما کاپور کنار مردی ایستاده بود.

 

با دیدن من سری تکون داد به زبان هندی چیزی توضیح داد.

 

مرد نگاه خیره ای بهم‌انداخت.

 

بارما کاپور گفت:

 

_چرخی بزن

 

به اجبار چرخی زدم.

 

 مرد لبخندی زد با آقای کاپور دست داد و رفت.

 

بارما اومد سمتم توی دوقدمیم ایستاد.

 

طره ای از موهای نم دارمو تو دستش گرفت.

 

قلبم از ترس شروع به تپیدن کرد.

 

رمان ویدیا, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۷:۱۴]

#پارت_۱۸۵

 

 

_نرم دستش و روی موهای خیسم کشید

 

گفت : با موی خیس  چقدر زیباتر می شی.

 

با نگاه لرزان فقط نگاهش كردم.

 

گفت: _ از فردا قراره زبان اینجا رو یاد بگیری ،

 

 یك هفته بعد باید توی یه شوی لباس شركت كنی ، كارم برام خیلی مهمه..!

 

 آروم لب زدم_بله …!

 

_بیا غذا بخور .

 

باهم سمت میز بزرگی كه تعداد زیادی دختر نشسته بودن رفتیم.

 

و توی سكوت غذا خوردیم.

 

 دو روزی می شد كه زنی اومده بود و زبان هندی باهام كار میكرد.

 

زبان شیرینی بود و خیلی سخت نبود….!

 

 از صبح كه عمارت شلوغ و پر سرو صدا بود تا شب .

 

این چند روز خیلی فكر كرده بودم باید پیشرفت می كردم.

 

باید یه راهی پیدا كنم تا از تمام ادم های اون عمارت  انتقام بگیرم.

 

تازه معلم زبانم رفته بود كه همون دختر ریز اومد گفت:

 

_ بیا باید تمرین كنی.

 

از جام بلند شدم باهم پایین رفتیم.

 

بارما نبود و زنی ، دخترها رو همراهی می كرد.

 

 اومد سمتم و نگاهی بهم انداخت

 

گفت : یه دور از این سر سالن تا اون سر سالن برو .

 

كاری كه گفته بود رو انجام دادم.

 

اولش سخت بود اما بعدش انگار لذت بخش می شد.

 

یك هفته گذشت.

 

شب مراسمی  تو یكی از بهترین كاخ های هند  بود.

 

 توی این یك هفته فقط توی عمارت بودم.

 

 موهای بلندم رو خشك كردم و كت و شلوار سفیدی كه باید تبلیغاتشو می كردم رو پوشیدم كه

 

 زنی وارد اتاق شد و

 

 گفت بشین روی صندلی .

 

 نشستم موهای بلندم رو سشوار كشید و كمی به صورتم رسید.

 

پاهامو توی آب ولرمی  می گذاشت و با حوله خشك كرد ،

 

از جام بلند شدم چرخی زدم كه در اتاق باز شد…..

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۰۲:۴۹]

#پارت_۱۸۶

 

کت و شلوار سفید و تاپ کوتاه زیرش جذابیت خاصی به هیکلم داده بود

 

بارما توی چهارچوب در ایستاد

 

گفت : _ باید بریم .

 

و نگاهی به سرتا پام انداخت .

 

از اتاق بیرون اومدیم .

 

همه از عمارت خارج شدیم .

 

سوار ماشین شدیم .

 

کمی دل شوره داشتم .

 

بعد از چند دقیقه ماشین کنار کاخ بزرکی که چراغونی بود ایستاد .

 

از ماشین پیاده شدیم و همراه بادیگاردا از در کوچیکی وارد کاخ شدیم .

 

زنی به هندی تند تند صحبت کرد .

 

دست گرمی روی کمرم نشست سرم و بلند کردم که نگاهم به بارما افتاد .

 

قیافه اش چقدر جدی شده بود .

 

لب زد _ باید بهترین باشی این برند باید از شرکت ما به فروش بره.

 

_ سعیم رو میکنم .

 

پشت پرده رو به سن ایستادم .

 

استرس داشتم . تا حالا از این کارا نکرده بودم و قلبم تند میزد .

 

اگه اگه خراب کنم ؟؟ اگه نشه ؟؟؟

 

چشم هامو یه دور بستم و باز کردم .

 

پرده ها کنار رفت و نور خورد تو صورتم .

 

با صدای بارما که گفت_ شروع کن …..!

 

قلبم هیجان و ترسش بیشتر شد .

 

قدمی برداشتم .

 

صدای موزیک و فلش های دوربین فضا رو برداشتند .

 

هی توی دلم تکرار میکردم من میتونم من میتونم .

 

یه دور تا ته سن رفتم . از اینکه تونستم موفق بشم لبخندی زدم و اینبار با اعتماد به نفس

 

 بیشتری راه رفتم .

 

صدای دست و صوت بلند شد و از سن خارج شدم .

 

همین که از دید مردم پنهان شدم ، نفس کشیدم که لیوانی رو به روم قرار گرفت .

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۰۲:۴۹]

#پارت_۱۸۷

 

 

سر بلند کردم که با لبخند بارما رو به رو شدم .

 

_ برای بار اولت عالی بود .

 

لبخندی زدم ، هنوزم هیجان داشتم .

 

همین که برنامه تموم شد چند تا خبرنگار اومدن سمتمون .

 

و به زبون هندی تند شروع به صحبت کردن .

 

بارماکاپور هم با ژست خاصی که گرفته بود جوابشون رو می داد .

 

فقط بعضی از کلمات رو فهمیدم .

 

بعد از چند دقیقه دو مرد قوی هیکل اومدن سمتمون .

 

و تا ماشین اسکورتمون  کردن .

 

دروغه اگه بگم هیجان نداشتم .

 

حس اینکه دارم مشهور میشم و میتونم خیلی کارها کنم ،

 

از لذت میخواستم جیغ بزنم .

 

یک ماه میشد که هند اومده بودم و سخت درگیر یادگیری زبان هندی بودم .

 

امشب قرار بود دخترا برای شوی رقصی برن .

 

دلم میخواست میرفتم .

 

کتاب جلوم باز بود که خدمتکار وارد اتاق شدو بسته ای رو روی تخت گذاشت .

 

دستو پا شکسته ازش پرسیدم

 

 _ چیه ؟؟؟؟

 

که فهمیدم بارما داده .

 

 بسته رو باز کردم نگاهم به ساری دامن قرمز رنگی افتاد .

 

سرتاسر کار شده بود .

 

از رنگ و مدلش خوشم اومد .

 

آرایشگر وارد اتاق شدو

 

گفت _ باید آمادت کنم آقا گفته امشب باید باشی .

 

خوشحال شدم و لبخندی زدم دلم میخواست این ساری و دامن و تن بزنم ،

 

آرایشگر کار صورتم رو انجام داد و موهامو لخت کرد .

 

لباش و پوشیدم و رو به روی آینه قرار گرفتم…

#پارت_۱۸۸

 

رنگ قرمز لباس با پوست سفیدم تضاد زیبایی رو ایجاد کرده بود.

 

چرخی زدم که به کسی خوردم.

 

به هوای اینکه ارایشگره سرم رو بلند کردم اما با دیدن بارما اونم تو فاصله کم هول کردم…

 

و خواستم فاصله بگیرم که بازوی لختم رو چسبید

 

نگاه خیره ایی به سرتا پام انداخت

 

_میدونستم این لباس بهت میاد

 

دستشو اروم روی بازوم کشید ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت.

 

نگاه اخر رو توی اینه انداختم و از اتاق بیرون اومدم

 

 توی نور درخشش لباس چندین برابر میشد 

رفتم سمت ماشین و روی  صندلی عقب کنار  بارما کاپور نشستم….

 

گاهی دلم میخواست بدونم بودن من چه نفعی براش داره …..

 

ماشین ها پشت هم پارک شدن راننده درو برامون باز کرد 

 

بارما پیاده شد و دستش رو گرفت سمتم 

 

سر انگشتامو اروم کف دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم

 

دستمو دور بازوش حلقه کردم باهم از روی فرش قرمزی که تا سالن بزرگ ادامه داشت رفتیم

 

تعدادی زن و مرد ایستاده بودن و سن نیم دایره ایی رو برای رقص درست کرده بودن

 

با چند نفری سلام کردیم  خدمتکار برای پذیرایی اومد چند دقیقه بعدش  نوبت به مسابقه رقص شد.

 

هیجان داشتم دخترا خیلی زحمت کشیده بودن با اینکه زبونشون رو درست نمیفهمیدم اما خون گرم و مهربون بودن.

 

خانومی اعلام کرد که نوبت گروه پریمه با 

 

ذوق دستامو بالا اوردم…

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۰۲:۴۹]

#پارت_۱۸۹

 

با ذوق دستامو بالا اوردم و جلوی دهنم گرفتم.

 

صدای آهنگ شاد که بلند شد  با ریتم شروع کردن به رقصیدن واقعا کارشون عالی بود

 

آهنگ انقد شاد بود که با ریتمش خودمو تکون میدادم با تموم شدن رقص صدای دست و جیغ بلند شد

 

همه منتظر اعلام برنده ها بودن اما بارما خونسرد بود 

 

وقتی  اسم گروهمون رو برد 

 

جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدم.

 

همه شروع به دست زدن کردن

 

  مردی تقریبا  میانسال اومد سمتمون 

 

قد کوتاه و هیکل پری داشت

 

با بارما دست داد و با لحجه ایی غلیظ شروع به صحبت کرد

هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم فقط تونستم از حالت چهره اش تشخیص بدم  که یکی از رقیب هاست

 

بارما لبخندی زدو چیزی به مرد گفت فقط تونستم بفهمم که گفت:هم  و می ببینم و رفت.

 

با رفتن مرد بارما لیوان توی دستشو یک ضرب بالا داد و 

 

گفت به افتخار برنده شدنمون یه دور برقصیم

 

دستمو توی دستش گذاشتم باهم وسط رفتیم  دستشو دور کمرم حلقه کرد و کشیدم توی بغلش

 

معذب دستمو روی سینه اش گذاشتم و اروم شروع به رقصیدن کردیم

 

همین که آهنگ تموم شد خم شد و پشت دستمو بوسید بعد از تموم شدن مراسم به خونه برگشتیم

 

لباسامو عوض کردم  و روی تخت دراز کشیدم نگاهم رو به سقف دوختم الان ایران چه خبر بود

 

پدر و مادرم و خواهرام چیکار میکردن ساشا حافظه اش رو به دست اورده یا نه آهی کشیدم و به پهلو چرخیدم ‌‌‌….

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۰۲:۴۹]

#پارت_۱۹۰

 

دو ماه از اومدنم به هند میگذره و با فشرده کار کردنم تونستم تقریبا

 

زبان هندی رو یاد بگیرم. 

 

عصر ها با دخترا رقص تمرین می کردم

 

تقریبا رقصشون رو خوب یاد گرفته بودم. فردا بازم شوی لباس 

 

داشتم. 

 

دوباره باید تبلیغ یه برند بزرگ رو می کردم .

 

از اینکه بارما کار به کارم نداشت و فقط منفعت تو کارش مهم بود

 

می تونستم راحت اینجا بمونم. 

 

صبح زود بیدار شدم و بعد از گرفتن دوش منتظر نشستم تا آرایشگر 

 

بیاد. 

 

نگاهم رو به لباس کرم رنگ روی تخت دوختم. 

 

یه لباس بلند تمام تور که روش از سنگ های اعلا و گرون کار شده بود.

 

در اتاق باز شد و آرایشگر وارد اتاق شد با دیدنم لبخندی زد و

 

شروع به کار کرد.

 

 موهای بلندم رو بی گودی پیچید و تند شروع به

 

زدن کرم به کل بدنم کرد. امروز یکی از بزرگترین کار هام بود و

 

اگر موفق می شدم عکسم روی جلد مجله های هند می رفت.

 

لباس بلند دنباله دار رو پوشیدم موهام رو باز کرد و ادکلن زیر 

 

گردنم زد. چرخی زدم  چشم هاش برق زد و گفت: عالی شدی

 

باهم از اتاق بیرون اومدیم. بارما با دیدنم خیره نگاهم کرد و 

 

رضایت رو می شد تو چشم هاش خوند. اومد سمتم و دستم رو 

 

گرفت.

 

 ماشین کنار ساختمان مجللی ایستاد. 

 

تجمع مردم باعث شد

 

کمی استرس بگیرم .

 

 بارما دستم رو گرفت و گفت:آروم باش و هردو

 

از ماشین پیاده شدیم که خبرنگارا اومدن سمتمون.

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۱

 

بارما دستشو گذاشت روی کمرم و به جلو هدایتم کرد

 

دوتا از بادیگاردا دو طرفمون ایستادن و از توی جمعیت سمت سالن رفتیم خانومی اومد و بردم توی اتاقی 

 

با هم وارد  اتاق شدیم

 

یه دور لباسم و ارایشم رو چک کرد با قدم های محکم و استوار از اتاق بیرون اومدم

 

نفسی عمیق کشیدم رفتم سمت سن ….

 

با عشوه و قدم های منظم روی سن شروع به راه رفتن کردم نگاهم رو  به روبروم دوختم و مغرور ترین قیافه رو گرفتم

 

 روبه جمعیتی که نشسته بودن ایستادم دستم و به کمرم زدم که صدای دست ها بلند شد

 

کمی سرم رو خم کردم و راهی که اومدم رو برگشتم چند تا شرکت تبلیغاتی  دیگه هم مدل هاشون رو اجرا کردن 

 

بارما اومد سمتم و لبخندی زد و گفت:راضیم از اینکه اوردمت اینجا کارت بی نظیر بود 

 

لبخندی زدم و لیوان توی دستم رو کمی مزه کردم 

بارما قدمی بهم نزدیک شد 

 

و گفت:امشب باید یه برنامه ایی دیگه ایی رو اجرا کنی اگه بتونی کاری که میگم رو انجام بدی انعام خوبی بهت میدم

 

سرم رو بلند کردم و نگاهم رو خمار 

 

گفتم:ب مطمئن باش کاری که گفتی رو به درستی انجام میدم

 

لبخندی زد و دستش رو اورد سمت صورتم با سر انگشتاش نرم زیر لبم کشید

 

لیوانش  و زد به لیوانم و یه سر بالا داد 

 

_ میتونم بپرسم چیکار باید بکنم

 

_ یه کار خوب ترس نداره 

دستش و روی کمرم گذاشت و گفت:باید بریم دیر شده 

 

از انبوه جمعیت به سختی رد شدیم و سوار ماشین شدیم نگاهم رو به اسمون دوختم…

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۲

 

غروب بود که ماشین کنار یه ساختمون مجللی نگه داشت

 

 مردی با لباس فرم اومد سمتمون و تند در ماشین رو باز کرد

 

پیاده شدیم و با راهنمایی مرد به سمت ساختمون رفتیم 

 

چند مرد درشت هیکل کت و شلوار مشکی و اسلحه به دست دم در ورودی ایستاده بودن

 

از این همه امنیت تعجب کردم کمی به بارما نزدیک شدم

 

 دستش رو روی کمرم گذاشت  و باهم وارد سالن بزرگ و مجللی شدیم.

 

مردی قد بلند و با پوستی سبزه و اخمی که روی پیشونیش نشسته بود

 

 ابهتش رو بیشتر کرده بود اومد سمتمون و با بارما دست داد

 

نگاه خیره ایی بهم انداخت و دستشو دزار کرد سمتم 

 

بی میل دستم و توی دستش گذاشتم که خم شد و پشت دستمو بوسید

 

گفت:افتخار دادین و با این لیدی زیبا به این مهمونی حقیرانه ما تشریف اوردین

 

بارما لبخندی زد و گفت:افتخاری برای ما افتاب خان 

 

مرد سری تکون داد و گفت:بفرمایید به جمع دوستان 

 

با بارما به سمت  زن و مرد هایی که هرکدوم گوشه ایی ایستاده و درحال صحبت بودن رفتیم

 

نگاه مرد ازار دهنده بود رو کرد به بارما 

 

گفت: توکه همه کاری میکنی بیا و روی تیمی از دختر های اطرافت کار کن تا توی کشتی کج های زنا هم اسمت رو ثبت کنن 

 

ماشالا اسم  شرکت تو و  مدل هات همه جا هست  

بارما سری تکون داد‌‌‌….

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۳ 

 

 

بارما گفت باید فکر کنم .

 

آفتاب خان لبخندی زد

 

 گفت : امشب برامون چه برنامه ای دارید ؟؟؟؟

 

بارما نگاهی به من انداخت 

 

 

گفت : رقص تک نفره ویدیا . 

 

لبهای افتاب خان از خنده کش اومد و نگاه خیره ای بهم انداخت . 

 

سوالی بارمارو نگاه کردم که اروم به فارسی گفت : باید کارتو خوب انجام بدی . 

 

_ من برای این همه آدم برقصم ؟

 

_ دوماه بیشتر داری تمرین میکنی پس باید بتونی اینارو سرگرم کنی ؟! 

 

عصبی شدم دلم نمیخواست برای این همه مرد برقصم . 

 

_ همراه خدمتکار برو و آماده شو برات لباس مخصوص رقص آوردم . 

 

آفتاب خان با تمسخر

 

 گفت  : مطمعنی این دختر امشب میتونه حوب سرگرم کنه مارو ؟؟

 

بارما دستی گوشه ی کتش کشیدو 

 

گفت :  تاحالا شده تو کاری شکست بخورم؟ 

 

_ نشده اما اگر شکست خوردی چی ؟؟؟؟؟ 

 

بارما خیره نگاهم کرد

 

 گفت :_ همین دخترو برای تمرین های کشتی کج میفرستم . 

 

تند سرم و بلند کردم و با نگاهی که ترس توش موج میزد به بارما نگاه کردم . 

 

نگاهشو ازم گرفت . 

 

آفتاب خان قهقه ای زد گفت : _ خوشم میاد تو کارو موقعیت انقدر اقتدار داری که هیچ 

 

چیز مانع پیشرفتت نمیشه . 

 

بارما به لبخندی اکتفا کرد . 

 

همراه خدمتکار به طبقه ی بالا رفتم . 

 

کلافه و عصبی بودم . 

 

خدمتکار لباش قرمز پر از پولک  رو گرفت طرفم . 

 

 نگاهی به لباش کوتاه و چسبان انداختم ، 

 

با حرص و ناراحتی لباس تنم رو در اوردم و لباش دوبند قرمز رنگ رو پوشیدم …..

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۴ 

 

 

زن شنل حریری رو گرفت سمتم

 

 _ اینو  از روی لباس بپوش . 

 

شنل و از دستش گرفتم و تن زدم . 

 

از اتاق بیرون اومدم که سینه به سینه ی بارما شدم . 

 

سرم و بلند کردم و نگاهی بهش انداختم . 

 

انگار فهمید دلخورم . 

 

بازومو گرفت و کشیدم سمت دیوار . 

 

جدی گفت :  روز اولی که آوردمت یادته ؟؟

 

گفتم این کار به نفع هر دومونه تو دختر زیبایی هستی …..

 

و دستشو کشید رو صورتم ، 

 

گفت : _ اما من بهت دست درازی نکردم ، چون منافعم برام خیلی مهمه . 

 

پس امشب هم یکی از اون شب هاس. 

 

آفتاب خان یکی از بزرگ ترین مافیای هند هست . دلم میخواد معامله ی امشب رو ، 

 

به خوبی به پایان برسونیم . 

 

سری تکون دادم . 

 

بارما رفت . 

 

از دیوار فاصله گرفتم و نفسم رو عمیق بیرون دادم . 

 

رفتم سمت پله ها رو پله ها ایستادم . 

 

که صدای ارکستری که اونجا بود بلند شد . 

 

فهمیدم کدوم مدل رقصو باید انجام بدم . 

 

با ناز پله هارو پایین اومدم .

 

پله ی آخر شنل و از تنم در آوردم و پرت کردم که صدای دست ها بلند شد . 

 

باید تمرکز میگرفتم . 

 

چرخی زدم و وسط سالن شروع به رقص کردم . 

 

نگاهم رو به آفتاب خان دوختم و تابی به کمرم دادم . 

 

نزدیکش شدم .

 

 تعدادی اسکناس از جیبش در اورد و ریخت رو سرم . 

 

چرخی زدم و رسیدم به بارما . 

 

نگاهش رو از نگاهم گرفت ، 

 

دوباره خاطراتم زنده شدن . 

 

حس نفرت و انتقام لبریز شد . 

 

با شکسته شدن شیشه سر جام ایستادم …..،،

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت۱۹۵

 

هنوز از شک بیرون نیومده بودم ، 

 

که  شیشه ی بعدی مشروب هم روی  سرامیک های سفید سالن شکسته شد . 

 

آفتاب خان دستشو بلند کرد و گفت : _ پابرهنه روی شیشه ها برقص ….! 

 

متعجب نگاهی به بارما انداختم ، 

 

 سری تکون داد یعنی اطاعت کن . 

 

 کفشام و اروم از  پاهام در اوردم . 

 

و پا  برهنه شروع به رقص کردم . 

 

 با هر قدمی که بر میداشتم  صدای پا بندم بلند میشد.

 

پام و روی اولین شیشه گذاشتم که اخمام تو هم رفت.

 

خواستم اون یکی پامو روی شیشه بذارم که صدای گلوله اومد ، 

 

 پنجره بزرگ سالن شکست و هزار تیکه شد . 

 

 یهو سالن شلوغ شد و هرکی به یه طرف میرفت.

 

اما من حاج و واج وسط سالن ایستاده بودم ، 

 

  یهو دستی بازومو چسبید و کشید . 

 

 با سوزش پام اخی گفتم ….

 

بارما نفس زنان گفت : _ بیا بریم مثل اینکه میخواستن آفتاب خان رو ترور کنن …! 

 

لنگان لنگان از در پشتی ساختمون بیرون اومدیم . 

 

نگاهی به خیابون خلوت  و تاریک رو بروم انداختم . 

 

به سر خیابون نرسیده بودیم ، که ماشینی جلوی پامون ترمز کرد . 

 

بارما در عقب و باز کرد و  هولم داد تو ماشین . 

 

 خودشم کنارم نشست . 

 

 راننده پرسید : _ اقا کجا برم؟؟

 

_برو جای همیشگی که برا اینجور مواقع میرم . 

 

راننده سر تکون داد 

 

پام درد میکرد نفس هام تند شده بود….

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۶

 

بعد از مسافتی ماشین تو پس کوچه ی ایستاد ، 

 

و راننده درو  برامون باز کرد . 

 

  بارما  پیاده شد و کمک کرد تا پیاده شم . 

 

راننده در کوچیکی رو باز کرد  .

 

بارما کلید و ازش گرفت  و راننده رفت . 

 

در و بست و اومد سمتم ، 

 

 دستشو انداخت زیر زانوم و از زمین بلندم کرد . 

 

دستام همینطور رو هوا مونده بود .

 

شوکه شده بودم و از نزدیکی زیادش معذب بودم . 

 

نگاهی بهم انداخت و

 

 گفت : _ پات خونیه سرامیکارو کثیف میکنه !

 

حرفی نزدم  و دستمو توی بغلش جمع کردم . 

 

وارد سالن شد .

 

تنها اباژور ها روشن بود .

 

وارد اتاقی شد ،

 

گذاشتم روی تخت و از اتاق بیرون رفت .

 

نگاهی به کف پام که خونی بود انداختم .

 

بارما وارد اتاق شد و ظرف کوچیکی اب با حوله  توی دستش بود . 

 

 اومد سمتم و سر هردو پا نشست . 

 

 مچ پاهام رو اروم گذاشت تو آب ولرم و کف پامو اروم ماساژ داد ، 

 

حالم یه جوری شد ، 

 

سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت . 

 

 نگاهم و ازش گرفتم .

 

هردو پام رو  از اب در اورد و خشک کرد .

 

لباس کوتاهم و کمی پایین کشیدم .

 

 پام رو گذاشت روی تخت .

 

 تا اومدم ملافه رو روی پاهای برهنه ام بکشم ،

 

 دستشو اروم  از مچ پام کشید 

 

و نرم نرم اومد بالا …! 

 

مورمور شدم ، 

 

 ناخواسته پامو جمع کردم  که فشاری به رون پام اورد….

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۷

 

از هیجان و استرس ضربان قلبم بالا رفته بود .

 

نمیدونستم میخواست چیکار کنه . 

 

 خم شد روم و دستشو از کنارم رد کرد و روی تخت گذاشت

 

نفس های داغش به صورت و گردنم میخورد ، 

 

 سینه ام از هیجان  بالا و پایین شد . 

 

دستشو کشید روی صورتم

 

 و طره ایی از موهای سیاهم رو گرفت ، 

 

  و با صدای مرتعشی گفت : _امشب خیلی طناز و هوس انگیز شده بودی …! 

 

سربلند کردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم ، 

 

 ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت . 

 

نفسم رو کلافه بیرون دادم وبه تاج تخت تیکه کردم

 

 دستم رو روی قلبم گذاشتم که هنوز داشت تند می تپید

 

چشمامو بستم و با بدنی خسته خوابم برد . 

 

صبح با تکون دستی چشمامو باز کردم بارما بالای سرم بود . 

 

هول کردم و نشستم روی تخت  ،

 

نگاهی بهم انداخت و گفت : _ برات لباس اوردن اماده شو باید بریم . 

 

_ بله الان اماده میشم

 

از اتاق بیرون رفت.

 

لنگان از جام بلند شدم ، 

 

 پاهام کمی میسوختن . 

 

 لباس پوشیده از اتاق بیرون اومدم . 

 

بارما از جاش بلند شد و خیلی خونسرد گفت : _ به عنوان مدلینگ برتر شناخته شدی و

 

 عکست روی مجله مد و فشن رفته . 

 

باورم نمیشد…..

 

دستامو به هم کوبیدم و با هیجان گفتم : _ واقعا؟؟؟

 

گوشه لبش از لبخندی کج شد 

 

گفت : _ بله از امروز زندگی کردن ، 

 

 کمی سخت میشه….. 

 

با هیجان سر تکون دادم 

 

انقدر غرق خوشی بودم که معنی حرفش رو نفهمیدم……

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۸ 

 

 

 

با ماشین به خونه برگشتیم . 

 

چند روزی از اون شب میگذشت ، 

 

و به عنوان مدل برتر عکسم روی همه ای مجله ها بود ….! 

 

تجمع عکس ها و خبرنگاران پشت در هم باعث شادیم میشد ، 

 

هم حسرت این که چرا خانوادم یا همسرم من و قبول نداشتن

 

 و به چشم یه زن هرزه میدیدن . 

 

همراه بارما از خونه خارج شدیم که خبرنگار ها سمتمون حجوم آوردن . 

 

گفت : _ آقای کاپور آیا این خبر درسته که شما قراره با خانم ویدیا ازدواج کنین ؟؟

 

شوکه برگشتم و نگاهی به بارما انداختم .

 

بارما دستشو گذاشت پشتم و به جلو حولم داد گفت : _ لازم نمیبنم زندگی شخصیم رو بگم 

 

لطفا اینجا تجمع نکنید ….! 

 

و راننده در عقب ماشین رو باز کرد . 

 

بارما فشاری به شونه ام آورد تا سوار بشم ، 

 

اما فکر من پیش حاشیه ای بود 

 

که برامون ساخته ان . 

 

بارما کنارم نشست ، 

 

خبر نگارها هنوز ایستاده بودن . 

 

نمیدونستم بپرسم یا نه ؟؟

 

سکوت کردم . 

 

شاید خودش چیزی بگه ، 

 

اما بارما هم سکوت کرده بود . 

 

بعد از انجام کارها به خونه برگشتیم . 

 

همین که وارد سالن شدیم ،

 

 آفتاب خان از جاش بلند شد و مجله ای که دستش بود رو گذاشت روی میز 

 

گفت : _ سلام ….

 

آیا این خبر هایی ک چاپ شده درسته ؟؟؟؟

 

بارما رفت سمتش گفت : _ کی اومدین ؟؟؟

 

_ چند دقیقه بیشتر نمیشه . 

 

جواب سوالم رو ندادی ، آیا این چرندیجاتی که چاپ شده راسته ؟؟؟

 

رفتم سمت میزو مجله رو از روی میز برداشتم . 

 

صفحه ی اول مجله عکس بزرگی از من و بارما بود و متنی که ……

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۱۹۹ 

 

 

زیر عکس نوشته بود

 

 _ ازدواج پولدار ترین مرد هند آقای بارماکاپور 

 

با دختری ایرانی …….. 

 

باورم نمیشد ، سرمو بلند کردم و سوالی به بارما نگاهی انداختم . 

 

اما بارما نگاهش به آفتاب خان دوخت 

 

گفت : _ ایرادی داره ازدواج با ویدیا ؟؟ 

 

سری تکون دادم نه امکان نداشت …! 

 

من نمیتونستم یه مرد دیگه ای رو توی زندگیم بیارم . 

 

آفتاب خان پوزخندی زد 

 

گفت : _ الان باور کنم عاشق شدی ؟؟؟

 

این دختر جز یه مدل معروف چی داره که مردی مثل تو باهاش ازدواج کنه ؟

 

_ اما بارما من …..

 

یهو بارما سرشو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت . 

 

دو دل بودم بگم یا نه ؟؟؟؟ 

 

که دلو زدم به دریا گفتم : _ اما من نمیتونم . 

 

صدای قهقه ی افتاب خان بلند شد

 

 گفت : _ ببین دنیا چیشده که این دختره داره میگه 

 

تو رو قبول نمیکنه … 

 

بارما به مبل تکیه داد . 

 

از نگاهو حرکاتش چیزی مشخص نبود . 

 

اما کمی ترسیدم . 

 

با صدای بمی گفت : _ برو اتاقت …! 

 

راهم رو سمت پله ها کج کردم و با قدم های آروم از پله ها بالا رفتم ،

 

وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم . 

 

سرم و توی دست هام گرفتم .

 

باورش برام سخت بود که بارما بخواد با من ازدواج کنه . 

 

کلافه شدم ، 

 

نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم که در اتاق باز شد . 

 

سرم و بلند کردم بارما وارد اتاق شد . 

 

توی سکوت به قد بلند و چهره ی مردونه اش خیره شدم . 

 

منتظر بودم هر لحظه عصبی بشه و چیزی بگه که گفت : _ فکر می کردم ازدواج من و تو

 

 پاینت مثبتی برای پیش رفت هردومون باشه …..

 

رمان ویدیا, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۶]

#پارت_۲۰۰

 

 

اما انگار اشتباه فکر کردم . 

 

رفت سمت در مکثی کرد و 

 

گفت : _ تا یک هفته  ای دیگه  باید برای تمرین بری . 

 

از اتاق بیرون رفت . 

 

منظور حرفش چی بود ؟؟؟

 

کلافه توی اتاق شروع به راه رفتن کردم ،

 

 نزدیک به چند ماه گی شد اومدم هند و این مدت انقدر فشرده کار کردم ، 

 

 که دلم میخواد ساعت ها بخوابم . 

 

این یه هفته بارمارو ندیدم ، 

 

 اما انگار بیرون از این خونه خیلی خبرا بود …! 

 

شایعه ازدواج من و  بارما همه چیزو بهم ریخته بود . 

 

هیچ وقت به ازدواج با بارما فکر نکرده بودم ، 

 

 تمام فکر و ذهنم درگیر انتقام از خانواده ی زرین بود . 

 

توی سالن نشسته بودم که بارما  اومد

 

 گفت :_ باید اماده بشی ماشین میبردت.

 

از جام بلند شدم کجا باید برم ؟

 

–باید برای مسابقات کشتی کج زنان که تا ۶ ماه دیگه برگزار میشه دوره ببینی . 

 

احساس کردم سالن دور سرم میچرخه ، 

 

قلبم واسه یه لحظه از حرکت ایستاد . 

 

شکه و متعجب به بارما نگاه کردم ، 

 

 تا اومدم لب باز کنم ، 

 

کلافه گفت : _ فکر نمیکنم جای حرفی مونده باشه تو الان یه مدل

 

 معروفی و باید  تو کشتی های کج  زنان شرکت کنی و اونجا  هم اول بشی

 

من کلی سرمایه گذاری کردم روت …! 

 

پریتی طراح  لباس های که میپوشیدم از جاش بلند شد و 

 

گفت : _ بارما تو میدونی ویدیا نمیتونه

 

 نگاهی به هیکلش انداختی؟

#پارت_۲۰۱

 

 

 

_ چند ماه تمرین کنه بدنش آماده میشه .

 

حالام برو وسایلتو جمع کن .

 

میدونستم حرف زدن بی فایده است .

 

سمت پله ها رفتم ،

 

وارد اتاق شدم .

 

چمدون کوچیکی برداشتم و تعدادی لباس توش چیدم .

 

چمدون به دست از اتاق خارج شدم .

 

از پله ها که پایین اومدم دخترا کنار هم ایستاده بودن .

 

لبخندی زدم و تک تکشونو تو آغوش گرفتم .

 

نمیدونستم بارما هم باهام میاد یا نه ؟

 

بارما از جاش بلند شد

 

گفت : _ بریم ….

 

نفس آسوده ای کشیدم همراه میاد .

 

سوار ماشین شدیم .

 

شهر دهلی شلوغ و پر رفت و آمد بود .

 

بعد از مسافتی ماشین توی پس کوچه ی ایستاد .

 

از ماشین پیاده شدم .

 

نگاهی به خونه هایی که حالت مخروبه داشتن انداختم .

 

راننده چمدون و برداشت و همراه بارما به سمت در چوبی که رنگ و رو رفته بود ،

 

رفتیم .

 

راننده در چوبی رو حول داد .

 

از دوتا پله ها پایین رفتیم  وارد حیاط کوچک و بدون درختی شدیم .

 

با گیجی نگاهی به اطراف انداختم که در اتاقی باز شدو زنی هیکلی ،

 

با پوست برنزه ، موهای کوتاه ،

 

از اتاق بیرون اومد .

 

با دیدن بارما لبخندی زد و اومد سمتمون .

 

با صدای زمختی گفت : _ سلام جناب کاپور از اینورا ؟؟؟

 

بارما اشاره ای به من کرد گفت : _ برات شاگرد آوردم ،

 

باید کم تر از شش ماه آمادش کنی .

 

زن نگاهی بهم انداخت : _ اما این که خیلی جوجه است ؟؟!

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۲

 

 

_ آوردم تا باهاش کار کنی سخت جون بشه ،

 

هفته ی بعد میام یه سر میزنم .

 

زن سری تکون داد .

 

گفت : _ این همون مدل معروف نیست ؟!

 

چرا ازش به عنوان مدل استفاده نمیکنی ؟؟؟

 

_ بهت گفتن از دخالت تو کارهام خوشم نمیاد ؟!

 

پس کار خودتو بکن .

 

_ چشم چشم .

 

به نگاهم بارما رو بدرقه کردم .

 

لحظه آخر نگاهمون ،

 

لحظه ای به هم گره خورد .

 

نگاهشو ازم گرفت رفت.

 

بلاتکلیف وسط حیاط ایستاده بودم که زن زد رو سر شونه ام گفت : _ بهتره بیای داخل ،

 

کار زیاد داریم …!

 

با قدم هایی که احساس میکردم یه وزنه ی صد کیلویی بهش وصله ،

 

سمت در کوچیک سالن رفتم .

 

وارد خونه شدم .

 

یه سالن کوچیک که پر از پوستر های زن هایی بود که در حال گرفتن کشتی بودن ،

 

حتی با دیدن قیافه ها و عکس هاشون حالت تهوع بهم دست میده .

 

زن خودشو رو مبل انداخت و گفت .

 

_ اینجا یه اتاق بیشتر نداره ک اونم اتاق منه ،

 

تو ام باید تو سالن بمونی ،

 

اسمم سیویتاس ،

 

امیدوارم زود کارو یاد بگیری و محکم باشی …!

 

من موقع تمرین خیلی مهربون نیستم ……!

 

چمدونم رو گویه ی سالن گزاشتم و روی مبل نشستم .

 

خم شد و پاکت سیگارشو برداشت و یه نخ سیگار ار تو پاکت در آورد .

 

و گوشه ی لبش گذاشت گفت : _ سیگاری ک نیستی ؟؟؟؟

 

سری به معنی منفی تکون دادم ، گفت : _ خوبه ،

 

از فردا تمرین و شروع می کنیم …….

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۳

 

 

 

حرفی برای زدن نداشتم .

 

سری تکون دادم و روی مبل مچاله شدم .

 

از لحظه ی ورودم حس دلتنگی میکردم .

 

و بغض توی گلوم هعی بالا پایین میشه .

 

چقدر دلم میخواد بشینم و یه دل سیر اشک بریزم و فریاد بزنم .

 

همونطور نشسته روی مبل خوابم برد .

 

صبح با بدن درد شدید بیدار شدم .

 

صدای بلند آهنگ باعث شد لحظه ای گیج به اطرافم نگاه کنم .

 

با یاد آوری اینکه برای چی اینجا هستم ،

 

آهی کشیدم و از جام بلند شدم .

 

از پنجره نگاهی به حیاط انداختم .

 

سیویتا در حال ورزش صبحگاهی بود و آهنگ تندی از ضبط کوچکی در حال پخش  …!

 

از سالن بیرون اومدم .

 

با دیدنم نفس زنان ایستاد گفت : _ برو یه شلوار راحت با نیم تنه بپوش ….

 

موهاتو کوتاه نمیکنی ؟؟؟؟

 

دستی به موهای بلندم کشیدم _ نه …!

 

_ ایرادی نداره ، برو آماده شو بیا ، باید یاد بگیری اول صبح پاشی ….!

 

و شروع به دویدن دور حیاط کوچیک خونه کرد .

 

وارد خونه شدم و شلوار راحتی با نیم تنه پوشیدم .

 

موهام و بالای سرم با کش محکم جمع کردم و از سالن بیرون اومدم .

 

_ بدو دنبال من بیا .

 

بند کفشم و سفت کردم و پشت سرش قرار گرفتم .

 

یه دور که رفتم نفسم گرفت و خسته شدم .

 

روی زمین نشستم .

 

_ یالا پاشو ، پاشو کار زیاد داریم .

 

بریده بریده گفتم : _ نمیتونم .

 

یهو خم شد روی صورتم عصبی گفت : _ برای من کاری نشد نداره فهمیدی ؟؟

 

پاشو …..

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۴

 

 

از جام بلند شدم و نفس زنان دنبالش راه افتادم .

 

دیگه جونی برام نمونده بود .

 

_ بسه ، باید بریم وزنه بزنی …!

 

_ صبحانه چی ؟؟؟

 

پوزخندی زد _ هنوز زوده شکمت پر شه نمیتونی خوب تمرین کنی …!

 

و رفت سمت پله هایی که به زیر زمین ختم میشد .

 

از دنبالش رفتم .

 

وارد زیر زمین بزرگی که چند تا کیسه بوکس از سقفش آویزون بود شدم .

 

گوشه ی زیر زمین سن کوچیکی بود که دورش زنجیر گرفته بود .

 

حدس زدم برای تمرین کشتی باشه .

 

_ بیا جلو و به کیسه بوکس ضربه بزن …!

 

 رفتم جلو اولین مشتو که زدم ،

 

از درد آخی گفتم و دستم و زیر بغلم گرفتم .

 

عصبی داد زد _ یالا بزن اینجا ناز کش نداریم .

 

_ نمی تونم ….!

 

یهو اومد طرفم و گلومو سفت گرفت ،

 

 از بین دندونای کلید شده اش گفت _ تمرین کن …!

 

و ولم کرد .

 

واقعا ازش ترسیدم .

 

دو سه تا مشت زدم .

 

تمام استخونام درد میکردن .

 

_ همراه من بیا وقت صبحانه اس .

 

خوشحال شدم .

 

ار دنبالش رفتم و روی مبل ولو شدم که گفت :

 

 _ آشپزخونه اونجاست ، تا من دوش میگیرم همه چی رو آماده کن .

 

و رفت سمت حموم .

 

وا رفتم عصبی پامو زمین کوبیدم و از جام بلند شدم .

 

هرچی پیدا کردم رو میز کوچیک توی آشپزخونه چیدم .

 

همین که توی چهارچوب در دیدمش لحظه ای ترسیدم .

 

فقط لباس زیراش تنش بود و  حوله ی کوچیکی دور گردنش .

 

رو صندلی نشست و شروع به خوردن کرد .

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۵

 

 

 

_ زود بخور باید وزنه بزنی ….!

 

نفسم و کلافه بیرون دادم .

 

بعد از خوردن صبحانه دوباره شروع به تمرین کردیم .

 

سه روز میشه از صبح تا عصر فقط وزنه میزدم و بوکس کار میکردم .

 

آخر هفته بود و دور حیاط مثل تمام این هفته می دوییدم ….

 

سیوینا گفت : _ امروز تمرین جدید داری ،

 

بیا از دنبالم …..!

 

با هم سمت زیر زمین رفتیم که صدای در اومد ،

 

سیویتا رفت سمت در و بازش کرد .

 

قامت بلند بارما تو چهارچوب در نمایان شد .

 

با دیدنش دستی به نیم تنه ام کشیدم .

 

لحظه ای خیره نگاهم کرم .

 

هول شدم و تند سلام کردم .

 

سری تکون داد گفت : _ چیکار کردی ؟؟؟

 

_ حوصله ام رو سر برده اینکاره نیست ……

 

_ بایــــــد یاد بگیره ….!

 

سیوینا اومد سمت زیر زمین گفت : _ الان باید وزنه بزنه .

 

بارماهم از دنبالمون اومد .

 

_ شروع کن ….!

 

چند تا وزنه به زور زدم که نفسم گرفت .

 

وزنه رو زمین گذاشتم که سیویتا مشتی محکم به شکمم زد .

 

لحظه ای از درد نفسم رفت .

 

از ریشه ی موهام گرفت گفت : _ بهت گفته بودم سخت گیرم ،

 

یه هفته اس داری وزنه میزنی .

 

 و رو زمین کشیدم و برد سمت ستون .

 

هردو پام گرفت و به طناب بست .

 

کشیدم بالا .

 

سرم معلق شد و موهام پخش شد .

 

توپی رو دور دستش چرخوند و پرت کرد سمتم .

 

توپ محکم به شکمم خورد .

 

از درد چشم هام بسته شد .

 

بارما ایستاده و به نمایش که سیویتا اجرا کرده بود نگاه میکرد .

 

چند تا توپ پرت کرد .

 

اومد سمتم و طناب و کشید ….

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۶

 

 

محکم خوردم زمین .

 

بالای سرم دست به کمر ایستاد .

 

دستشو رو هوا تکون داد _ یالا پاشو ….!

 

با درد از زمین بلند شدم .

 

_ وقتشه کشتی بگیری  .

 

تا به خودم بیام دستش و گذاشت پشت گردنم و حولم داد سمت سن کوچیک گوشه ی زیر

 

 زمین .

 

از روی زنجیر پرید .

 

از زیر زنجیر رد شدم .

 

از جام بلند شدم که سمتم حمله کرد

 

 گفت : _ باید از خودت دفاع کنی .

 

تو این ورزش بازنده حق زنده موندن نداره .

 

یا میکشی یا کشته میشی .

 

و دستم و پیچوندو برد پشت سرم .

 

ترسیده بودم و سینه ام مثل گنجشک بالا و پایین میشد .

 

کوبیدم زمین و روی سینه ام نشست .

 

بدن هردومون عرق کرده بود .

 

دستش و آورد سمت گردنم گفت _ الان اگه مسابقه بود گردنتو شکسته بودم و

 

از همین بالا پرتت می کردم پایین .

 

از روم بلند شد از جام بلند شدم و به زنجیر تکیه دادم .

 

بارما اومد سمتم ،

 

نگاهی بهم انداخت .

 

دستش اومد سمت صورتم .

 

دستش و آروم زیر لبم کشید گفت : _ گوشه ی لبت زخمی شده ….!

 

با نگاهی نا امید نگاهش کردم .

 

لب زدم _ من نمیتونم .

 

دستش و با دستمال پاک کرد .

 

_ باید بتونی ….!

 

آخر این ماه یه مسابقه هست میری و کارو می بینی ..!

 

رفت سمت سیوینا گفت : _ من بهت اعتماد دارم ،

 

روش کار کن .

 

سیوینا سری تکون داد  .

 

_ آخر ماه میاین دیگه ؟؟؟

 

_ آره میام ….

 

تو ام همراه ویدیا بیاین باید با کار جدیدش آشنا بشه ….!

 

_ اما این …………

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۷

 

 

_ این با امثال تو چه فرقی میکنه ؟؟؟

 

تو ام یه زمانی بلد نبودی ، اما الآن اسمت میاد تن همه می لرزه .

 

پس کارتو بکن ….!

 

از زیر زمین بیرون رفت …….

 

یک ماه کامل جون کندم ،

 

و سیویتا سخت بالای سرم بود .

 

با کوچیک ترین اشتباه تنبیهم می کرد .

 

شب قرار بود بریم .

 

 لباسامو پوشیدم .

 

سیویتا شنل مشکی پرت کرد طرفم .

 

_ اینو بپوش تا شناخته نشی ….!

 

شنل و پوشیدم و کلاهشو تا چشم هام پایین کشیدم .

 

با سیویتا از خونه خارج شدیم .

 

هوا تاریک بود .

 

سیویتا سوار موتور شد .

 

رفتم و پشتش نشستم .

 

بعد از مسافتی تقریبا یه جای پرت و خلوتی نگهداشت .

 

از موتور پایین شدم .

 

باهم سمت دری رفتیم .

 

کارتی نشون داد .

 

مرد درو باز کرد .

 

از حیاط گذشتیم وارد سالن بزرگی شدیم .

 

کلی زن و مرد روی صندلی ها نشسته بودن .

 

از تو جمعیت رد شدیم و سمت صندلی های جلو رفتیم .

 

با دیدن بارما و آفتاب خان تعجب کردم .

 

سویتا رفت سمتشون و چیزی گفت .

 

بارما سرش و بلند کردو نگاهی بهم انداخت .

 

با سر اشاره کرد .

 

رفتم جلو و صندلی وسط بارما و آفتاب خان خالی بود .

 

_ بشین ….!

 

با صدای بارما به خودم اومدم و روی صندلی نشستم .

 

نگاهی به دو زن هیکلی وسط سن انداختم .

 

با صدای مرد به جون هم افتادن .

 

به طور وحشیانه ای هم و می زدن .

 

ترسیدم .

 

هیچ وقت نمیتونستم انقدر وحشی باشم .

 

زن از موهای اون یکی گرفت و چرخوند از روی زنجیر پرتش کرد پایین .

 

با اشاره ی آفتاب خان سیویتا شنلشو در آورد ……

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۸

 

 

 

زن بالای سکو با افتخار ایستاده بود و با لذت به مردم نگاه میکرد .

 

ترس تمام وجودم رو گرفت .

 

سیویتا از بالای زنجیر پرید و رو به روی زن قرار گرفت .

 

زن پوزخندی زد .

 

سویتا دستی به گردنش کشید .

 

با سوت داور هردو جیغی زدن و حمله کردن .

 

دو چشمم رو به جلوم دوخته بودم و با ترس و هیجان به کشتی گرفتنشون نگاه

 

می کردم .

 

زن دست برد تا سیویتارو بلند کنه که سیویتا چرخیدو سر زن بین هر دو دستش گرفت ،

 

پیچوند .

 

 حتی از اینجا صدلی شکسته شدن استخوناشو حس کردم و صدای فریاد جمعیت

 

با دیدن این صحنه جیغی زدم و بازوی بارمارو چسبیدم .

 

صداها بلند شد .

 

با ترس نگاهی به جسم زن که از روی سکو پایین پرت شده بود و مثل کسی که داشت جون

 

 میداد ، کردم .

 

بغضم شکست .

 

آروم لب زدم : _  من نمیتونم .

 

من نمیتونممممم ….!

 

_ هر کاری آخرش سخته ….!

 

سیویتا اومد سمتمون ….

 

شنلشو پوشید گفت : _ بریم …..!

 

از جام بلند شدم .

 

 همراه سیویتا خواستیم بریم که احساس کردم نگاه خیره ای روی ماست .

 

سرمو چرخوندم اما کسی نبود .

 

سوار موتور شدیم و به سمت خونه رفتیم

 

تمام مسیر حالم بد بود و صحنه های امشب  از جلو چشم هام اونور نمیشد .

 

وارد خونه شدیم .

 

هردو خسته دراز کشیدیم .

 

لب زدم _ میتونم یه سوال بپرسیم ،

 

_ اره زود باش خوابم میاد …..!

 

_ تو چرا تنهایی .

 

_ چون کس و کار ندارم .

 

بخواب ….!

 

فهمیدم نمیخواد ادامه بده .

 

چشم هام و بستم .

 

نیمه های شب با حس ترس زیاد از جام بلند شدم .

 

نگاهی به اطراف انداختم .

 

اما با دیدم شعله های آتیشی که از بیرون زبانه می کشید ترسیدم .

 

با ترس گفتم : _ سیوینا پاشو خونه  آتیش گرفته …..!

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۰۹

 

 

سیوتا با هول از جاش بلند شد .

 

از ترس نمیدونستم چیکار کنم .

 

باصدای لرزونی گفتم : _سیوتا چیکارکنیم ؟؟؟؟ الان هر دو توی آتیش میسوزیم….!

 

_یه دقیقه ساکت شو ببینم چیکار میتونم انجام بدم .

 

رفت سمت درو دستگیره رو گرفت .

 

در باز نشد…..!

 

_تو درو قفل کردی ؟

 

_ من ؟؟  نه ….!

لگدی به  در زد

گفت : لعنتی کار کی میتونه باشه .

میزو برداشت و پرت کرد سمت پنجره . شیشه هزار تیکه شد

و شعله های آتش از پنجره هجوم آوردن داخل.

 

-بهتر شد.

نگاهم به در که داشت آتیش میگرفت افتاد.

 

-باید پتو رو خیس کنی و دورت بگیری و از پنجره بپری.

 

پتویی برداشت خیسش کرد و دورش گرفت

نگاهی بهم انداخت .

-زود باش تا این تو جزغاله نشدی

 

رفت سمت پنجره .

 

مثل دیوونه ها دور خودم میچرخیدم نمیدونستم چیکار کنم.

 

آتیش رسید به فرش و فرش آتیش گرفت.

 

پتو رو برداشتم و خیسش کردم.

 

اشکام دست خودم نبود.

 

پتو رو دورم گرفتم و با قدم های لرزون رفتم سمت پنجره.

خواستم از لبه ی پنجره بپرم که احساس کردم پتو آتیش گرفت.

 

تا اومدم پتو رو بندازم چیزی محکم خورد به سرم و پرت شدم .

 

لحظه ی آخر حس کردم

صورتم سوخت و صدای فریاد سیوتا ..

 

حال بلندشدن نداشتم فقط فریادی

از درد کشیدم چشم هام بسته شد.

 

 

قطره اشکی چکیدو تاریکی مطلق..

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۵]

#پارت_۲۱۰

 

 

با درد چشم هام و باز کردم .

 

گیج نگاهی به اطراف انداختم .

 

احساس کردم صورتم سنگینه ……..!

 

دستم و آروم سمت صورتم بردم .

 

با دیدن باند روش تمام اتفاقات یادم اومد ……

 

آتیش سوزی ….!

 

فرارمون …..!

 

ترسیده نشستم .

 

تمام بدنم می لرزید از این که چه اتفاقی برام افتاده .

 

حتی فکرشم وحشتناک بود …..!

 

در اتاق و باز شد .

 

سرم و چرخوندم ،

 

پرستاری وارد اتاق شد .

 

با دیدنم لبخندی زد گفت : _ حالتون خوبه ؟؟؟؟

 

نمیتونستم حرف بزنم .

 

تمام صورتم باند پیچی بود .

 

سری تکون دادم .

 

اومد سرمم و چک کنه دستشو گرفتم .

 

نگاهی بهم انداخت _ چیزی میخوای ؟؟؟؟

 

سری تکون دادم .

 

چشم هام پر از اشک شد …!

 

با دیدن بارما که وارد اتاق شد .

 

اشکم چکید ….!

 

نگاهش و ازم گرفت .

 

فهمیدم اتفاقی افتاده ….

 

دهنم بسته بود و نمیتونستم حرف بزنم .

 

سرم و از دستم کشیدم از جام بلند شدم .

 

صدای فریاد پرستار بلند شد _ داری چیکار میکنی ؟؟؟؟؟؟

 

خالت خوب نیست …..!

 

اما دیوونه شده بودم .

 

اگه صورتم سوخته باشه ؟!

 

اگه زشت شده باشم ؟!

 

انتقامم …!

 

برگشت به ایران ….!

 

سری تکون دادم از دستم خون داشت می رفت .

 

دستام سرد شده بودن .

 

لحظه ای احساس کردم سرم گیج میره ..!

 

دستی دورم حلقه شدو به فارسی لب زد _ آروم  باش ….!

 

آروم باش ………..!

 

همه کار میکنم تا زیباییتو به دست بیاری .

 

شونه هام لرزید .

 

پس درست حدس میزدم ،

 

صورتم سوخته بود ….!

 

خدایا این همه درد بس نبود ؟؟؟

 

اینم بهش اضافه شده ؟؟؟؟

 

خــــــــــــدا …………!

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۱

 

 

 

یک هفته بیمارستان بودم .

 

تو این یک هفته جرات دیدن صورتمو نداشتم ……!

 

نه حرف میزدم ،

 

نه چیزی میتونستم بخورم .

 

تمام یک هفته درد بود و درد ………!

 

چشم هام و به سقف دوختم ،

 

چشم هام پر از اشک شدن .

 

صدای باز و بسته شدن در اومد .

 

بی توجه نگاهم و به سقف دوختم ……!

 

سایه ی بارما افتاد روی سرم .

 

نگاهم و از سقف گرفتم .

 

صورتم دیگه باند نداشت .

 

اروم طوری که بتونم حرف بزنم گفتم : _ میشه نگاهم نکنی ؟؟؟؟!

 

و صورتمو اونور کردم .

 

گرمی دستش و روی دستم حس کردم .

 

_ با یه دکتر ، خارج از هند صحبت کردم گفت هرچی زودتر بریم بهتره .

 

بعد از یک هفته آروم گفتم _ سیوینا چی شد حالش خوبه ؟؟؟

 

فشاری به سر انگشتام آورد گفت : _ متاسفانه کشته شد ….!

 

چشم هام و با درد بستم .

 

میدونستم دشمناش این کارو کردن .

 

کاش منم می کشتن .

 

تمام امیدمو از دست دادم ،

 

شوقی ندارم .

 

_ برای دو هفته ی دیگه از یه دکتر خوب توی آمریکا برات نوبت عمل گرفتم …!

 

_ نمیخواد پولاتونو خرج من کنین .

 

_ وقتی کاملا خوب شدی ازت پس میگیرم .

 

حالام دکتر گفته مرخصی ..!

 

بهتره آماده بشی برگردیم خونه .

 

_ من نمیام اونجا ….!

 

_ باشه میبرمت اون خونه که اون شب رفتیم .

 

بارما از اتاق بیرون رفت .

 

با کمک پرستار آماده شدم .

 

بارما دستم و گرفت و چیزی کف دستم گذاشت

 گفت : _ این پوشیه رو بزن ،

 

مثل این که خبرنگار ها بیرون بیمارستانن …..!

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۲

 

چرخید و رو به روم قرار گرفت

 

پوشیه رو اورد بالا و روی صورتم بست

 

دستشو دور کمرم حلقه کرد.

 

دو تا از بادیگارداش دورمون بودن.

 

همین که پامونو ازبیمارستان بیرون

 

گذاشتیم. باحجوم زیادی ازخبرنگار

 

روبه رو شدیم.

 

بارما رو کرد به بادیگاردش و گفت:

 

نذار کسی بیاد جلو.

 

-چشم آقا.

 

از توی جمعیت رد شدیم.

 

حالم خوب نبودو صورتم میسوخت

 

راننده در ماشینو باز کرد.

 

بارما کمکم کرد تو ماشین نشستم

 

که خبرنگاری گفت:

 

آقای کاپور راسته تمام صورت خانم

 

ویدیا سوخته !!؟؟

 

بااین حرف خبرنگار اشک حجوم

 

آورد توی چشم هام.

 

بارما بدون اینکه جوابش رو بده

 

سوار شد.

 

راننده با سرعت ازحیاط بیمارستان

 

خارج شد.

 

نگاهم رو به خیابونا دوختم.

 

بعد از مسافتی ماشین کنار همون

 

خونه ای که اون شب رفته بودیم

 

ایستاد.ازماشین پیاده شدم.

 

راننده در خونه رو باز کرد..

 

همراه بارما وارد خونه شدیم.

 

روی مبل نشستم..بارما نگاهی بهم

 

انداخت گفت: تا تو استراحت کنی

 

میرم دنبال کارهات..

 

حرفی نزدم وچشم هام و روی هم

 

گذاشتم.باصدای بسته شدن

 

درسالن چشم هام رو باز کردم

 

آروم از جام بلند شدم.

 

از ترس و دلهره سر انگشتام سرد

 

شده بودن و قلبم تند میتپید.

 

روبه رو ی آینه بزرگ تو سالن

 

ایستادم.

 

پوشیه هنوز روی صورتم بود.

 

نگاهم و به دختری که روبه روم تو

 

آینه بود دوختم.دست لرزونم بالا

 

اومد روی پوشیه نشست.

 

چشم هام و بستم و پوشیه رو

 

پایین کشیدم..

 

پلک هام لرزید و چشم هامو باز

 

کردم…..

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۳

 

 

 

نگاهم لغزید و روی گونه و چونه ی سوختم ثابت موند ،

 

لحظه ای تمام بدنم مور مور شد و حس بدی وجودم رو گرفت …..!

 

سوختگی ها هنوز باز بودن و جلوه ی بدی داشت .

 

روی زمین نشستم .

 

خدایا چه بدی به درگاهت کردم ،

 

هر چی اتفاق بده برای من می افته ….!

 

مگه چقدر صبرو تحمل دارم ؟؟؟؟

 

دوری از خانوادم بس نبود ؟؟؟

 

حالا صورتم اینطوری شده …؟!

 

خدایا پس کی صدای منو میشنوی ؟؟؟؟

 

با هر اشکی که می ریختم سوزش صورتم دیوانه ام می کرد .

 

اشک ریختم و ناله کردم ،

 

اما دریغ از یکم آروم شدن …!

 

قرصامو خوردم و رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم .

 

کم کم چشم هام گرم خواب شد …!

 

با حس سوزش صورتم چشم هام و باز کردم .

 

هوا تاریک شده بود ….!

 

احساس ضعف می کردم .

 

از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم .

 

با دیدن بارما که روی مبل نشسته بود و به تاریکی سالن ذول زده بود ،

 

خواستم برگردم که صداش مانع رفتنم شد .

 

_ چرا صورتتو شستشو ندادی ؟؟؟

 

_ مهم نیست….!

 

از جاش بلند شد اومد سمتم .

 

توی دو قدمیم ایستاد .

 

_ دلت نیمخواد که با این قیافه ایران برگردی ؟؟؟؟

 

هول کردم گفتم _ کی گفته من بر می گردم ؟؟

 

پوزخندی زد و دستشو توی جیبش کرد گفت : _ از روزی که اومدی به فکر برگشت و

 

 انتقامی ، فکر کردی نفهمیدم یا نمیفهمم ؟؟؟

 

سر بلند کردم و نگاه اشک آلودم و بهش دوختم .

 

آروم لب زدم : _ با این قیافه دیگه انتقامی نمیمونه .

 

_ پس باید خوب بشی تا بتونی انتقام بگیری ….!

 

همه کارهارو انجام دادم به زودی میریم آمریکا .

 

_ برای چی به من کمک میکنی ؟؟؟

 

نگاه خیره ای بهم انداخت ..

#پارت_۲۱۴

 

 

گفت : _  اونش دیگه به خودم مربوطه …!

 

حالام بیا بشین صورتتو شستشو بدم .

 

_ خودم شستشو میدم …!

 

رفت سمت مبل _ منتظرم .

 

شونه ای بالا انداختم و کیسه داروهارو برداشتم .

 

با فاصله ی کمی روی مبل کنارش نشستم .

 

پنبه ی خیس که خورد به صورتم ،

 

از درد چشم هام و بستم .

 

کار بارما تموم شد

 

_ دراز بکش ..!

 

تا اومدم بلند شم از شونه هام گرفتو مجبورم کرد تا سرمو روی پاهاش بزارم .

 

بی هیچ حرفی سرم و روی پاهاش گذاشتم .

 

دستش و آروم لای موهام بردو شروع به نوازششون کرد .

 

چشم هام و بستم .

 

از کی بود کسی بهم محبت نکرده ؟؟

 

چند وقته آرامش ندارم ؟؟

 

خدایا خسته شدم .

 

کی به آرامش می رسم ؟؟؟

 

دو هفته به سختی گذشت .

 

قرار شد امشب همراه بارما به آمریکا بریم .

 

نگاهم به مجله ی روی میز افتاد .

 

عکس بزرگی از چهره ی خندان من و بارما …!

 

اما با دیدن تیتر مجله بغض راه گلمو بست .

 

_ متاسفانه خانم ویدیا از مدو فشن کناره گیری کرد ،

 

به علت سوختگی چهره …!

 

آهی کشیدم تا اشکم جاری نشه .

 

با صدای در حیاط از جام بلند شدم .

 

در سالن و باز کردم که بارمارو دیدم .

 

داشت می اومد سمت ساختمون .

 

از پله ها پایین رفتم با دیدنم مکثی کرد گفت : _ اماده ایی ؟؟؟

 

سری تکون دادم و پوشیه ی حریر رو بستم .

 

همراه بارما سوار ماشین شدیم .

 

دل تو دلم نبود .

 

یعنی صورتم درست میشه ؟؟؟

 

اصلا چی قراره بشه ؟؟

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۵

 

 

ماشین توی فرودگاه ایستاد .

 

دوباره همراه بارما سوار هواپیمای خصوصی شدیم .

 

استرس امونمو بریده بود ،

 

 ولی کور سوی امیدی داشتم بلکه صورتم درست بشه .

 

سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم .

 

هواپیما تکونی خورد و از سطح زمین بلند شد .

 

بعد از مسافتی که احساس کردم برام یه قرن گذشت ،

 

هواپیما توی فرودگاه نیویورک ایستاد .

 

همراه بارما سمت سالن رفتیم ،

 

 و مردی کت و شلواری با چشم های رنگی اومد سمتمون .

 

 با زبان انگلیسی غلیظی شروع به صحبت کرد .

 

نگاهش به من افتاد .

 

لبخندی زد و به هندی گفت : _ از دیدار شما خوشحالم بانو …!

 

_ ممنون همچنین .

 

دستشو سمتم دراز کرد _ ویلیام جکسون هستم ،

 

وکیل اقای بارما تو ایالات …!

 

دستم و توی دستش گذاشتم دستم و فشرد و گفت : _ همه کارهارو انجام دادم ،

 

بفرمایین …!

 

باهم از فرودگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین مشکی رنگی شدیم .

 

نیویورک شهر شلوغ و جالبی بود ،

 

 اما من هیچ حسی نداشتم و تمام فکرم درگیر صورتم بود .

 

 صورتی که شاید هرگز برام صورت نشه …!

 

ماشین کنار خونه ی کوچیک و زیبایی ایستاد .

 

 ویلیام در خونه رو باز کرد : _ اینجا همه چی برای راحتی شما هست .

 

شب رو استراحت کنین !  فردا باید برای بیمارستان اماده باشید . تنهاتون میزارم …!

 

و بعد خداحافظی کرد و رفت ..!

 

 با رفتن ویلیام پوشیه رو برداشتم و بارما کتش و دراورد و گره ی کراواتشو باز کرد .

 

روی مبل نشست ….

 

روی مبل نشستم .

 

 واقعا خسته بودم و دلم میخواست فقط بخوابم .

 

بارما نگاهی بهم انداخت و گفت :…..

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۶

 

 

 

گفت : _ بهتره بری استراحت کنی فردا روز خیلی بزرگیه .

 

_ یعنی میشه صورتم مثل قبل بشه ؟

 

سری تکون داد و گفت : _ بهتر از قبل …!

 

 به چیزای بد فکر نکن …..

 

ازجام بلند شدم  این دست و اون دست کردم _ممنون که کمکم میکنی …!

 

_ توام برای من منفعت خودمو داری بزار صورتت خوب بشه .

 

حرفی نزدم و به سمت اتاق رفتم .

 

روی تخت یک نفره دراز کشیدم نگاهمو به سقف دوختم .

 

دوباره خاطرات گذشته جلوی چشم هام زنده شدن  و انتقام مثل یه پیچک  دور قلبم پیچید.

 

کم کم چشم هام گرم شدن و  خوابم برد .

 

با تابش نور چشم هامو باز کردم .

 

 با گنگی نگاهی به اطرافم انداختم ،

 

 اما با یاد اوری اینکه کجا هستم سرجام نشستم .

 

ملاحفه ی رومو کنار زدم و از جام بلند شدم .

 

آروم در اتاقو باز کردم و بیرون اومدم .

 

بوی قهوه کل سالن و برداشته بود .

 

 پا برهنه روی سرامیکا به سمت اشپزخونه رفتم .

 

با دیدن بارما که داشت قهوه میخورد سرجام ایستادم .

 

با دیدنم گفت : _ بیا چیزی بخور ماشین میاد باید  بریم بیمارستان ..!

 

دستامو شستم و روی صندلی نشستم .

 

سرم و پایین انداختم .

 

 دوست نداشتم بارما با دیدن صورتم اشتهاش بسته بشه .

 

 دوباره بغض نشست توی گلوم به زور چند تا لقمه خوردم و از جام بلند شدم .

 

رفتم سمت اتاق و لباس پوشیدم و پوشیه رو دوباره روی صورتم گذاشتم .

 

دلم نمیخواست مضحکه مردم باشم ….

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۷

 

بعد از مسافتی  ماشین کنار بیمارستان بزرگی نگه داشت .

 

از ماشین پیاده شدم .

 

استرس و ترس باهم به جونم افتاده بود

 

دست گرم باراما دور کمرم حلقه شد

 

 و گفت :

_آروم باش

 

سری تکون دادم و باهم سمت بیمارستان رفتیم

 

ویلیام تو حیاط بزرگ بیمارستان روی نیمکتی نشسته بود

 

با دیدن ما از جاش بلند شد و اومد سمتمون و گفت :

_صبحتون زیبا

 

باراما باهاش دست داد سلامی زیر لب گفتم که گفت :

_دکتر منتظره

باهم به سمت ساختمان بیمارستان رفتیم

 

 ویلیام با پرستاری صحبت کرد

 

رفتیم  سمت در سفیدی

 

ویلیام  چند ضربه به در زد

 

بعد از لحظه ایی در و باز کرد و گفت :

_منتظرتون میمونم

 

واقعا از اینکه داخل نیومد خیلی خوشحال شدم

 

به همراه باراما وارد اتاق شدیم

 

مرد میانسالی پشت میز نشسته بود و با دیدن باراما از جاش بلند شد

 

لبخندی زد و دست باراما رو به گرمی فشرد

 

 معلوم بود داشتن باهم احوال پرسی میکردن

 

دکتر با دیدنم لبخندی زد و تعارف به نشستن کرد

 

 کنار باراما نشستم

 

دکتر چند کلمه ایی با باراما صحبت کرد ولی هیچی نفهمیدم

 

از جاش بلند شد و به سمتم اومد چیزی گفت که نفهمیدم باراما به فارسی گفت :

_پوشیه رو بردار

 

بی میل و با دست لرزون پوشیه رو برداشتم

 

دکتر روی صورتم خم شد و با دقت چونمو اینورو اونورکرد

 

رو به بارامد  شروع به صحبت کرد

 

وقتی حرفاش تموم شد سوالی باراما رو نگاه کردم

 

باراما گفت :

_د کتر میگه باید بستری شه و کارای اولیه رو انجام بده

 

_امروز بستری شم ؟؟

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۸

 

 

_ اینطوری بهتره …!

 

سری تکون دادم و گفتم : _ باشه .

 

بارما رو به دکتر کرد و توضیح داد .

 

 و دکترم موافقت خودشو اعلام کرد و دکمه ایی رو فشار داد .

 

بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد زن جوانی وارد اتاق شد .

 

 دکتر باهاش صحبت کرد .

 

بارما گفت : _ پاشو باید بریم به اتاقی که برات آماده کردن .

 

همراه پرستار از اتاق بیرون اومدیم .

 

ویلیام اومد به سمتمون .

 

 سرمو پایین انداختم تا صورتمو نبینه .

 

 با بارما شروع به صحبت کرد .

 

پرستار در اتاقو باز کرد و  چیزی گفت که متوجه نشدم .

 

بارما دید چیزی نفهمیدم گفت : _ لباس روی تخت هست لباساتو عوض کن  .

 

از اتاق بیرون رفتن .

 

 لباس بیمارستانو پوشیدم و لباسای خودمو جمع کردم .

 

بارما همراه پرستار وارد اتاق شدن .

 

 روی تخت دراز کشیدم و پرستار ازم خون گرفت و ازاتاق بیرون رفت .

 

نگاهم و به بارما دوختم خیلی احساس بی کسی و تنهایی میکردم .

 

نمیدونم از نگاهم چی خوند ،

 

که خم شد

 

 و پیشونیمو گرم بوسید و زمزمه کرد : _ آروم باش و استرس به خودت وارد

 

 نکن ….!

 

چشمهامو باز و بسته کردم .

 

 دستمو توی دستش گرفت و پشت دستمو نوازش کرد .

 

چشمهامو بستم .

 

دو روز از بستری شدنم میگذره و تمام آزمایشات لازمو انجام دادم و منتظر تایید دکترم .

 

 

روی تخت نشسته بودم وکتابی توی دستم بود .

 

 که بارما همراه دکتر و یه پرستار وارد اتاق شدن .

 

دکتر لبخندی زد و حالمو پرسید و بارما حرفای دکترو برام ترجمه کرد .

 

_ امروز روز بزرگیه و قراره برای عمل بری پس قوی باش ….!

 

لبخندی پر از استرس به دکتر زدم…

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۱۹

 

 

دکتر رو به پرستار کرد و چیزایی توضیح داد .

 

پرستار تند تند سرشو تکون می داد .

 

بارما همراه دکتر از اتاق بیرون رفتن .

 

پرستار اومد سمتم و لباسای تنم و عوض کرد .

 

سرمی به دستم زد .

 

در باز شدو برانکاردی آوردن .

 

از تخت پایین اومدم .

 

روی برانکارد دراز کشیدم .

 

دو پرستار دو طرفم ایستادن .

 

دلم شور می زد و احساس ترس می کردم .

 

از اتاق که بیرون اومدیم ؟

 

بارما و ویلیام پشت در بودن .

 

نگاهم رو به بارما دوختم .

 

اومد طرفم .

 

کنار برانکارد ایستاد .

 

دست سردم و توی دستش گرفت .

 

کمی آروم شدم . و از اینکه

 

کسی هست و تنها نیستم .

 

کنار در اتاق عمل بارما چیزی به پرستار گفت .

 

و اونا کمی دورتر ایستادن .

 

نگاهش و بهم دوخت .

 

_ نگران نباش من این بیرون منتظر میمونم .

 

چشم هام و روی هم  گذاشتم ،

 

بارما ازم فاصله گرفت .

 

همراه پرستارا وارد اتاق سردو ساکت اتاق عمل شدیم ،

 

لحظه ای ترس افتاد تو وجودم .

 

بغض نشست توی گلوم .

 

چند تا دکتر وارد اتاق شدن .

 

روی تخت دراز کشیدم .

 

پرستار ملاحفه ای  رو روم کشید .

 

سرمو تنظیم کرد .

 

دکترا بالای سرم اومدن ،

 

دکتر خودم لبخندی زد و چشم هاشو به معنی این که آرامش داشته باش ،

 

روی هم گذاشت .

 

اما باز  هم ترسو استرس داشتم .

 

پرستار آمپولی زد .

 

کم کم احساس گیجی بهم دست داد .

 

حس کردم چقدر سبکم و دلم میخواد پرواز کنم .

 

چشم هام کم کم بسته شد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم …..

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]

#پارت_۲۲۰

 

با گیجی و سر درد چشم هام را باز کردم.

 

نگاهم به سقف سفید بالای سرم افتاد.

 

احساس کردم روی صورتم یه بار صد کیلویی گذاشتند.

 

چشم هام رو چرخوندم نگاهم به پرستار افتاد که در حال تنظیم کردن سرم روی دستم بود.

 

با دیدن پرستار دوباره یاد تمام اتفاقایی افتادم که در این مدت برام رقم خورده بود.

 

دستمو آروم و با احتیاط بالا آوردم و خواستم صورتمو لمس کنم که پرستار متوجه شد و سریع مانع این کار شد.

 

و شروع به صحبت کرد ولی من باز هم چیزی از حرف هاش و متوجه نشدم.

 

صورتم می سوخت، پرستار اتاق را ترک کرد.

 

دوباره من موندمو یک اتاق خالی و کوهی از درد.

 

با دیدن بارما همراه پرستار  دلم گرم شد که حداقل تنها نیستم.

 

با لبخند اومد کنار تختم:

 

_خوبی؟

 

با اشاره ی چشم هایمم بهش فهماندم که خوبم.

 

اشاره ای به صورتم کردم.

 

دستمو تو دستش گرفت.

 

_خوب میشه، آروم باش تازه عمل کردی.

 

پرستار بعد از چک کردن وضعیتم از اتاق خارج شد.

 

دلم می خواست هر چه زودتر چهره خودمو تو آینه می دیدم ولی مگر با این همه باند می شد که دید.

 

بعد از یک ساعت دکتر وارد اتاق شد و با بارما مشغول صحبت شد.

 

چشم به دهن دکتر و بارما دوختم شاید از بین صحبت کردنشون چیزی متوجه بشم.

 

ذهنم در گیر این بود که این دوتا چی بهم میگن که در باز شد.

 

و مردی وارد اتاق شد.

 

با دیدنش یک لحظه شوکه شدم.

 

این اینجا چیکار می کنه نه اشتباه می کنم امکان نداره که اون باشه.

 

نگاهی بهم انداخت که نگاهمو ازش گرفتم.

 

اومد کنار تختم و آروم دستشا روی سرم قرار داد با دیدن اتیکت روی لباسش چشم هایم رو ریز تر کردم تا بهتر ببینم  Dr.behrad zarin

 

متعجب تر از قبل بهش چشم دوختم.

 

 بعد از دیدن باند و چکاب صورتم با دکتر از اتاق خارج شد.

 

یعنی منو شناخت؟ اونم با این  همه باند؟!

 

باورم نمی شد بهراد اونم تو آمریکا  خوبه می گفت که دیگه قصد بازگشت به آمریکا نداره.

 

خوبه از قدیم میگن رو حرف هیچ مردی نباید حساب جداگانه ای باز کرد واقعا درست گفتن.

 

با نگاه متعجب به بارما چشم دوختم، یعنی اون از حضور بهراد زرین تو بیمارستان با خبر  بود.

 

از این همه سردر گمی هر لحظه گیج تر و گیج تر می شدم.

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۱

 

خدایا اینجا چه خبره؟

 

 درد خودم کم نبود حالا دیدن بهراد اونم تو این وضعیت.

 

دو هفته از عمل صورتم می گذشت.

 

خدا را شکر تو این مدت بهراد ندیدم.

 

بارما وارد اتاق شد:

 

_امروز دکتر برا بر داشتن باند صورتت میاد.

 

 هم خوشحال شدم و هم استرس گرفتم.

 

 

منتظر اومدن دکتر بودم که بعد ا  دو ساعت با بهراد وارد اتاق شد.

 

با دیدن بهراد دوباره خاطرات تلخم زنده شد.

 

نگاه خیره ام را بار دیگر بهش دوختم دلیل این نگاهمو نمی فهمیدم.

 

افکار گوناگون از هر طرف بهم هجوم میاوردن، اگر الان چهره من و  ببینه عکس العملش چیه؟

 

اگر عملم موفقیت آمیز نباشه اونوقت چیکار کنم؟

 

دیگه تحمل درد کشیدن دوباره ندارم کاش همه چی  خوب تموم بشه.

 

بی توجه به نگاه من مشغول صحبت با دکتر شد.

 

بعد حرف زدن با دکتر بهراد اومد سمتم، و بدون حرفی شروع کرد به برداشتن باند از روی صورتم کرد.

 

قلبم از شدت استرس و هیجان تند می زد.

 

دست هام از فشار روحی زیادی که رو  دوشم بود بی حس و سرد شده بودن.

 

با هردور باندی که از صورتم کم می شد قلبم زیر رو می شد.

 

چشم هامو بستم با حس خنکی پوستم بااسترس و لرزشی که در صدام بود گفتم:

 

_می تونم الان چشم هامو باز کنم؟

 

بهراد متعجب به من نگاه کرد:

 

_ببخشید شما می تونید فارسی حرف بزنید؟!

 

_بله می تونم.

 

_این که خیلی عالیه، بله فقط آروم و با احتیاط.

 

آروم چشم هامو باز کردم.

 

دکتر اومد جلو و با موشکافی و دقت کامل  صورتمو این ور و اونور کرد و چیزی به بهراد گفت و اونم توی پرونده یاد داشت کرد.

 

دلم می خواست هر چه زودتر صورتمو ببینم.

 

برام جا تعجب بود که چرا بهراد با دیدن صورتم عکس العملی نشون نداد.

 

بهراد  لبخندی زد.

 

_ویدا این چند روز باید مراقب صورتت باشی پوستت هنوز حساسه و نیاز به ترمیم و بازسازی داره.

 

_متعجب از این که بهراد چرا منو ویدا صدا زد، در حالی که من ویدیا هستم به بارما چشم دوختم چشم هایش را روی هم گذاشت به معنی سکوت.

 

در جواب بهراد سری تکون دادم به علامت باشه.

 

 بهراد درحالی که لبخندی به لب داشت همراه دکتر از اتاق خارج شد

 

 

رو به بارما کردم و گفتم:

 

_می شه یک آیینه بهم بدی صورتمو ببینم.

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۲

 

_فعلا صبر کن  تا چند روز بعد عجله ات برا چیه؛ هنوز وقت هست.

 

با ترس نگاهی به بارما انداختم:

 

_راستشو بگو نکنه صورتم خوب نشده.

 

دست شو گذاشت رو لب هاش

 

_هیس، آروم باش نباید ناراحت بشی یا گریه کنی الان فقط باید آرامشت و حفظ کنی. می خوای تمام زحمتا  به هدر بره؟

 

سری تکون دادم و آروم دراز کشیدم.

 

اما فکرم درگیر بهراد شد.

 

چطور شده که برگشته آمریکا، الان خانواده و بقیه چیکار می کنن.

 

با یاد آوری ساشا دردی تو قلبم احساس کردم که از هر طرف بهم هجوم میاوردن از شدت درد به خودم چنبره می زدم.

 

کاش می شد از بهراد می تونستم بپرسم که آیا ساشا حافظشو به دست آورده یا نه؟

 

تو همین افکار بودم  که بهراد وارد اتاق شد.

 

هول کردم و با ترس نگاهی بهش انداختم نکنه افکارمو به زبون آورده باشم و اونم شنیده باشه؟

 

وای خدای من الان چیکار کنم؟!

 

با لبخند ملیحی گفت:

 

_خوب امروز حالتون چطوره؟

 

با نفس عمیقی از سر رضایت گفتم:

 

_بهترم.

 

_خوبه پس.

 

نا باورانه بهش چشم دوختم یعنی واقعا بهراد منو نشناخته جای تعجب برام داشت.

 

و اروم بهم نزدیک شد و دستش را روی تخت گذاشت و چشم هاش رو به چشمام دوخت

 

_چشم هاتون من و یاد شخص خاصی تو زندگیم میندازه.

 

از سر کنجکاوی با لرزشی که تو صدام بود گفتم:

 

_حتما اون فرد خاص عشقتون بوده ؟

 

چهره اش کمی ناراحت شد و گفت:

 

_نه، یه فرد دیگه ای بود که کل زندگی ما رو تغییر داد. بیخیال دیگه مهم نیست بهتره بحث عوض کنیم.

 

_بله مهم نیست.

 

بارما وارد اتاق شد:

 

_سلام، ویدا عزیزم بهتری امروز؟

 

سوالی نگاهش کردم، و تا رقتن بهراد حرفی نزدم.

 

همین که بهراد از اتاق خارج شد نگاهمو به بارما دوختم.

 

_این ویدا ویدا میگی این اصلا کیه؟

 

_اسم جدیدت، ویدا آریان

 

_چی، چرا آخه؟

 

_برا امنیت خودت این کارو کردم.

 

چشم هام ریز کردم و گفتم:

 

_چهره ام چی نکنه اونم تغییر دادی؟

 

بارما نگاهی بهم کرد و لبخندی زد برگشت سمت پنجره پشت به من گفت:

 

_بهتره الان سکوت کنی و منتظر بمونی

 

و من باز در افکارم غرق شدم

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۳

 

در افکارم غرق بودم که ناگهان برگشت.

 

متعجب بهش نگاهی کردم که از توی کمد آینه ای برداشت و اومد سمتم.

 

_چشم هاتو ببند تا نگفتم حق نداری باز کنی.

 

با استرس و اضطراب چشم هامو بستم.

 

_حالا آروم چشم هاتو باز کن.

 

پلک هام لرزید و آروم‌چشم هام رو باز کردم.

 

یه لحظه با دیدن دختری که توی آینه بود شوکه شدم.

 

سرم و بالا آوردم

 

_این صورت…

 

بارما نذاشت حرفمو ادامه بدم و لبخندی زد و گفت:

 

_چهره جدید نیاز به هویت جدید داشت.

 و این تویی ویدا آریان مدلینگ جدید بارما کاپور.

 

_اما آخه…‌

 

_اما چی؟ تو که ته چهره ایی از ویدیا سابق داری پس نگران چی هستی؟

 

به تخت تکیه دادم و دوباره تو آینه به چهره جدیدم خیره شدم.

 

+این چهره جدیدمه پس باید اخلاق و رفتارمو هم تغییر بدم.

 

_تو گفتی مدلینگ جدیدیت؟

 

بارما سری تکون داد.

 

_آره تا آخر ماه بعد قراره یک فستیوال پاییزه تو شهر نیویورک دایر بشه که برند های معتبر ساپورتش میکنن و من می خوام تو هم شرکت کنی.

 

_اما من…

 

_نگران نباش تا هفته بعد مرخص میشی

 

_اما…

 

_اما چی این یک فرصت استثناییه که هر کسی شانس شرکت پیدا نمی کنه.

 

پس بهتره به این فکر کنی تا توی تستی که ازت می گیرن قبول بشی.

 

این قبولی یعنی یک گام بلند برای مشهور شدنت.

 

حرفای بارما ذهنمو خیلی درگیر کرد.

 

و یه بار دیگخ  امید به دلم برگشته بود.

 

بارما خداحافظی کرد و رفت.

 

ساعت از نیمه های شب گذشته بود و خواب به چشم هام نمی اومد.

 

در اتاق باز شد سرمو چرخوندم.

 

که نگاهم به بهراد افتاد.

 

ماک بزرگی دستش بود با دیدن نگاهم لبخندی زد گفت:

 

_هنوز بیداری؟ چرا نخوابیدی؟

 

_خوابم نمیبره.

 

_میخوای باهم کمی صحبت کنیم؟

 

سری تکون دادم و گفتم:

 

_خیلی هم خوبه موافقم.

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۴

 

 

وارد اتاق شد و در بست.

 

ماک قهوه توی دستش و به سمتم گرفت.

 

با لبخندی گفتم:

 

_نه ممنون

 

روی صندلی نشست گفت:

 

_خیلی خوشحالم که تو این این شهر غریب یه  هم وطن میبینم.

 

راستی چطور شد که سر از این شهر در آوردین؟

 

تو جام کمی جا به جا شدم

 

_خوب راستش رو بخواید من مقیم اینجا هستم.

 

_با پدر و مادرت؟

 

نمی دونستم که چی در جواب سوالش بگم

 

_خوب راستش و بخوای من پدر و مادرمو از دست دادم و در حال حاضر با آقای کاپور زندگی می کنم.

 

چشم هاشو تنگ کرد

 

_اسم و فامیل این‌مرد خیلی برام آشناست نمی دونم قبلا کجا شنیدم.

 

وای الان چیکار کنم هول شدم و گفتم:

 

_ایشون یک بیزینس من بزرگ هستن شاید قبلا اسمشونو شنیدید.

 

سری تکون داد

 

_شاید.

 

_خوب حالا بگو شما چرا اینجایید نکنه با خانواده در این شهر سکونت دارید.

 

آهی کشید.

 

_نه تنهام؛ خانوادم ایران هستن.

 

_خوبه

 

کمی با بهراد حرف زدم، اما هیچی  راجب خانواده اش و بقیه نگفت.

 

خیلی تو دار بود.

 

از جاش بلند شد.

 

_خوب من برم سرتون و به درد آوردم.

 

لبخندی زدم.

 

_نه خوشحال شدم.

 

_منم، اما تن صداتون و چشم هاتون برای من خیلی آشناست.

 

شونه ای بالا انداختم.

 

_نمی دونم.

 

_شب خوش.

 

_ شب خوش.

 

با رفتن بهراد رو تخت دراز کشیدم.

 

و نگاهم و به رو به روم دوختم.

 

دلم شور آینده می زد اگر ایران برگردم قراره چی اتفاقایی رخ بده.

 

آه پر دردی کشیدم و چشم هام رو بستم.

 

یک هفته ی باقی مانده ی توی ییمارستان گذشت.

 

این مدت با بهراد کمی صمیمی تر شده بودم.

 

ازم قول گرفته بود که باز هم همدیگر و ملاقات کنیم منم از خدا خواسته قبول کردم.

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۵

 

بلاخره روز موعود رسید بعد از چند هفته از بیمارستان مرخص شدم.

 

صورتم هنوز ملتهب بود و باید مراقبت زیادی می کردم.

 

لباسامو پوشیدم و منتظر اومدن بارما بودم.

 

در اتاق باز شد و بهراد وارد اتاق شد لبخندی زد

 

_داری میری؟

 

_آره دیگه، خدا را شکر داشتم خسته می شدم.

 

_درسته میدونم فضای بیمارستان خیلی آدمو خسته می کنه و روحیه آدم کسل میشه.

 

خوشحالم که شاد می بینمت.

 

سری تکون دادم

 

_خدا دوباره زندگی رو بهم برگردوند.

 

دستشو سمتم  دراز کرد.

 

دستمو توی دستش گذاشتم.

 

گرم دستمو فشرد و گفت:

 

_یادت نره بهم سر بزنیا منم اینجا تنهام

 

 

_حتما

 

 

_مراقب خودت باش.

 

بارما وارد اتاق شد و گفت:

 

_آماده ای؟

 

_بله

 

_بریم؟

 

_بریم.

 

دستشو پشتم قرار داد و با هم از اتاق خارج شدیم.

 

ویلیام با دیدنم گفت:

 

_تبریک می گم از این که زیباییتون رو دوباره به دست آوردید.

 

_ممنونم از این همه سخاوتتون

 

با هم سوار ماشین شدیم.

 

 

نگاهم به خیابون های بارون زده دوختم.

 

چقدر دلم هوس پیاده رویی توی بارون کرد.

 

وارد یک کوچه تنگی شدیم و ماشین  گوشه ای پارک کرد و با بارما پیاده شدیم.

 

وارد خونه نقلی شدیم.

 

 

بارما رو کرد بهم گفت:

 

_بهتره کمی استراحت کنی.

 

_از بس تو بیمارستان استراحت کردم حالم از استراحت بهم می خوره

 

_باشه هر طور راحتی، پس من رفتم دوش بگیرم

 

_باشه

 

_توام بهتره لباسا تو  عوض کنی تو کمد برات چند دست لباس چیدم.

 

 

_باشه ممنون

 

وارد اتاق شدم.

 

بدون اینکه آب به صورتم بخوره بدنمو شستم.

 

و پیراهن کوتاه حریری پوشیدم…

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۶

 

موهامو بالای سرم بستم.

 

از اتاق بیرون اومدم که بارما از اتاقش بیرون اومد.

 

شلوارک مشکی پوشیده بود و بالا تنه اش لخت بود.

 

حوله کوچیکی دور گردنش بود.

 

هر دو لحظه ایی بهم خیره شدیم.

 

زودتر از بارما چشم ازش گرفتم و راهمو به سمت آشپزخانه کج  کردم.

 

زیر چایی رو روشن کردم و به سالن برگشتم.

 

بارما با دیدنم گفت:

 

_بیا بشین باید حرف بزنیم.

 

بدون حرف رفتم رو مبل رو بروش نشستم.

 

تکیه داد به مبل و پاشو رو پاش انداخت.

 

_قبلا بهت گفتم که فستیوال  جشن پاییزه هست.

 

سری تکون دادم.

 

_هر طور شده باید نفر اول بشی.

 

_به نظرت الان با این شرایط اونم بین این همه مدل من می تونم؟

 

_چرا نتونی؟ هیچ چیز برای آدم‌ نشد نداره از فردا توی خونه تمرین می کنی.

 

برات همه چیز آماده کردم. از فردا تمرینای سختی داری.

 

چیزی تا جشنواره نمونده‌

 

متفکر به میز رو بروم خیره شدم.

 

بعد از خوردن غذای مختصری برای استراحت به اتاقم رفتم.

 

صبح با صدای بلند موزیک چشم باز کردم.

 

با حالت گیجی نگاهی به اطرافم انداختم.

 

با یاد آوری این  که کجا هستم از جام بلند شدم.

 

صورتم با مواد مخصوص شست شو دادم.

 

از اتاق بیرون اومدم.

 

بارما با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد و گفت:

 

_بیا صبحانه ات رو بخور باید خودم باهات کار کنم.

 

_توی خونه؟

 

سری تکون داد

 

_آره، نباید کسی از حضورت در اینجا با خبر بشه تا زمانی که وارد فستیوال بشی

 

تو فکر فرو رفتم این مرد عجیب خیلی  نکته سنج و زیرک  و ریسک پذیر بود.

 

بعد از خوردن صبحانه به سالن برگشتم.

 

بارما لباسی گرفت طرفم اینو بپوش و بیا….

#پارت_۲۲۷

 

لباس از دستش گرفتم و وارد اتاق شدم.

 

لباس و پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

 

نگاهی بهم انداخت.

 

اومد سمتم، دست برد لای موهام و بازشون گذاشت.

 

گوشه سالن ایستاد و با جدیت تمام گفت:

 

_شروع کن

 

قدمی برداشتم

 

با عصبانیت گفت:

 

_مگه داری میری سرکار! سرتا بالا بگیر، سینه ات بده جلو بعد هم یه پات بزار جلو؛ حالا از اول شروع کن.

 

کارایی که گفته بود انجام دادم.

 

سوالی نگاهش کردم.

 

سری تکون داد

 

_بد نیست ولی هنوز باید تمرین کنی

 

تا بعد از ظهر با بارما تمرین کردم.

 

یک هفته کل کارمون فقط تمرین کردن اونم تو یک اپارتمان شصت متری شده بود.

 

از شدت خستگی ته سالن نشسته بودم که بارما از اتاق اومد بیرون.

 

_من میرم بیرون تا عصر نمیام.

 

سری تکون دادم باشه.

 

نگاهی بهم انداخت.

 

_یادت نره هفته بعد جشنواره هست پس به جای نشستن پاشو تمرینات ادامه بده

 

کلافه و خسته از این همه گیر دادنای بارما بلند شدم

 

_فهمیدی که چی گفتم

 

_باشه، چشم

 

بارما از خونه بیرون رفت.

 

تاپ و شلوارکی پوشیدم، موهامو باز کردم.

 

چشم هامو بستم و سعی کردم فضای فستیوال تجسم کنم.

 

حس کردم الان روی سن ایستادم و نگاه های همه به سمت منه.

 

آروم شروع به قدم برداشتن کردم تا نصف سالن اومدم که زنگ به صدا در اومد

 

تعجب کردم این وقت ظهر کی می تونه باشه.

 

با تردید و دو دلی به سمت در رفتم.

 

از چشمی در به بیرون‌ نگاه انداختم با دیدن بهراد تعجبم بیشتر شد.

 

این اینجا چیکار می کنه!

 

در و باز کردم.

 

با دیدنم لبخندی زد و جعبه شکات به سمتم گرفت

 

_تعارف نمی کنی بیام داخل؟

 

از جلوی در کنار رفتم.

 

_سلام بفرمایید داخل

 

وارد خونه شد و نگاهی به اطراف انداخت.

 

رفتم سمت آشپزخانه چه عجب از این ورا

 

_خوب هر چی منتظرت بودم دیدم نیومدی گفتم بهتره خودم بیام.

 

_کار خوبی کردی، الان میام شما بفرمایید بشینید.

 

قهوه جوش روی گاز گذاشتم و فنجون هارو تو سینی چیدم

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۸

 

قهوه که آماده شد تو فنجونا ریختم و سینی به دست سمت  سالن رفتم .

 

بهراد طبق معمول روی مبل نشسته بود.

 

سینی  رو روی میز گذاشتم.

 

_خیلی خوش اومدی

 

روی مبل کمی جا به جا شد.

 

_ممنون؛ صورتت انگار خیلی خوب شد.

 

دستمو آروم‌روی صورتم گذاشتم

 

_آره خیلی

 

سری تکون داد

 

_آقای کاپور نیستن؟

 

_نه رفتن بیرون

 

کمی صحبت کردیم.

 

بهراد از جاش بلند شد.

 

_خوب بهتره من دیگه برم

 

_شام بمونید

 

_نه ممنون، امیدوارم دوباره باز همدیگه رو ببینیم.

 

_حتما، راستی هفته دیگه یک فستیوال جشن پاییزه هست دوست داشتید و علاقه مند بودید میتونید بیاید خوشحال میشم که اونجا ببینمتون.

 

_برای دیدن میری؟

 

سری تکون دادم و لبخندی زدم

 

_آره

 

_حالا که یک خانم زیبا داره ازم دعوت می کنه حتما میام.

 

دستمو سمتش دراز کردم.

 

_پس تو جشنواره میبینمت.

 

دستم و گرم فشرد.

 

_به امید دیدار.

 

با رفتن بهراد روی مبل دراز کشیدم.

 

نگاهمو  به سیب  توی ظرف میوه  دوختم.

 

فکرم بد درگیر برگشت به ایران بود.

 

بی هوا بلند شدم‌و سیب و از روی ظرف توی میز برداشتم و گازی بهش زدم.

 

یک هفته هم گذشت و بلآخره شب مراسم جشنواره فستیوال رسید‌.

 

بازم استرس داشتم.

 

همراه بارما سوار ماشین شدیم.

 

بعد از طی مسافتی ماشین کنار ساختمون نگه داشت.

 

بدون جلب توجه وارد ساختمون شدیم.

 

پیشخدمتی در سالن برامون باز کرد.

 

با دیدن جمعیت زیاد توی سالن اضطرابی کل وجودمو در بر گرفت.

 

زنی با دیدن بارما به سمتمون اومد.

 

با بارما شروع به صحبت کرد.

 

زن نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد.

 

اومد طرفم و دستمو گرفت.

 

بارما اومد کنارم و گفت:

 

_خوب من میرم یه جایی زود بر می گردم

 

_باشه

 

بارما سالن و ترک کرد

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۲۹

 

 

با بی میلی و بدون حرفی  زیر دست زن نشستم.

 

با مهارت خاصی شروع به کار کرد.

 

موهام رو سشواری کشید و بدون اینکه مدلی بده پشت گردنم ریخت.

 

آرایش ملایمی روی صورتم انجام داد.

 

خدمتکاری از دور در حال نزدیک شدن به ما بود.

 

در حالی که لباس بلندی  رو در دست داشت.

 

 از دور چاک بلند سمت چپ لباس  و استین یک طرفه پفکیش به چشم میومد.

 

و در دست دیگه اش دستکش بلند تا بالای آرنج.

لباس از خدمتکار گرفتم و به سمت اتاق پرو رفتم و به کمک یک خدمتکار دیگه لباس پوشیدم

 

کفش های پاشنه دار مو پوشیدم.

 

و سعی کردم تعادلمو روش حفظ کنم.

 

با اشاره ی زن چرخی زدم.سری به معنی تایید تکون داد.

 

نیم ساعتی گذشت  روی صندلی  نشسته بودم.

 

صدای موزیک و دست های مکرر حاضرین در سالن  به گوش می رسید.

 

در سالن باز شد و ویلیام وارد اتاق شد.

 

با دیدنش از جام بلند شدم.

 

نگاهی به سرتاپام انداخت.

 

ابرویی بالا انداخت و لبخندی از رضایت بر لبش خود نمایی می کرد؛ انگشت شصت و اشاره اش رو بهم نزدیک کرد .

به معنی عالی.

 

و به هندی گفت :

 

_ نوبت تو شده.

 

نفسی کشیدم و همراه ویلیام از سالن بیرون اومدیم.

 

 

صدای پر از هیجان مردی که فقط اسم خودم و بارما رو فهمیدم ، همه جارو گرفته بود .

 

پرده کنار رفت و لحظه ای نگاهم به تجمع مردمی افتاد که چشم به سن دوخته بودن.

 

قدمی برداشتم.

 

با خوردن نور مستقیم لحظه ای چشم هام و بستم تا استرسی که ددونم  بود کنترل کنم.

 

قدم بعدی رو خرامان تر برداشتم که صدای موزیک بلند شد.

 

سرم و بالا گرفتم و سینه ام رو جلو دادم.

 

با طنازی و عشوه شروع به راه رفتن کردم.

 

با هر قدمی که بر می داشتم موهای بلندم پخش می شد .

 

چرخی زدم و با لوندی دستی لای موهام بردم.

 

صدای دست ها بلند شد.

 

خم شدم و لبخندی زدم.

 

از سن خارج شدم .

 

با نگاهم در میان ازدحام جمعیت دنبال بارما بودم.

 

دورم شلوغ شد و عده ای دورم تجمع کردن.

 

در این حین روی صندلی وسط سالن

 

نگاه آشنایی به چشمم خورد  دقیق تر که شدم

 

متوجه حضور بهراد شدم.

 

رمان ویدیا, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۱:۵۶]

#پارت_۲۳۰

 

 

وقتی دید متوجه حضورش شدم

از روی صندلی بلند شد.

 

آروم به سمتم اومد.

 

_ تبریک می گم، نگفته بودی مدلینگ هستی.

 

لبخندی زدم.

 

_ خوب نپرسیده بودی

 

دستی روی شونه ام نشست.

 

برگشتم به سمت صاحب این دست که نگاهم به نگاه بارما افتاد.

 

لبخندی زد و شونه ام رو فشار داد.

 

ته دلم گرم شد از اینکه بارما کارم  رو تایید کرده از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.

 

چند تا عکس دست جمعی و تکی گرفتم.

 

از اینکه مورد قبول قرار گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم حس مفید بودن داشتم.

 

کنار بارما ایستاده بودم که بهراد اومد سمتمون گفت :

_ موفق باشی، کارت عالی بود. من به نوبه خودم خوشم اومده بود دیگه داورا نمی دونم.

 

راستی یه سوال دوباره همو می تونیم ببینیم ؟

 

_ بله حتما.

 

کمی خم شد

 

_ شب خوش ستاره امشب فستیوال.

 

و بعد از خداحافظی و دست دادن به بارما رفت.

 

یک ماه می شد که نیویورک بودیم،

 

و تقریبا هر روز برای تبلیغات یه جا بودم.

 

از دیدن عکسم روی مجله های مد و زیبایی غرق لذت می شدم.

 

بعد از یک روز کاری و دوش آب گرم رو به روی آینه نشستم تا موهامو خشک کنم.

 

نگاهی به چهره ی جدیدم انداختم.

 

دلم برای خودم تنگ شده بود.

 

اما اون صورت یاد آور خاطرات بد گذشته ام بود .

 

ناگهان به خودم اومدم الآن من ویدا آریان هستم.

 

یه مدلینگ نوپا ولی در حال درخشیدن.

 

نگاهی به ساعت انداختم.

 

+وای دیرم شده

 

سریع سشوار روشن کردم و موهامو خشک کردم.

 

یک ارایش ملایم کردم.

 

لباس آبی فیروزه ای کوتاه به تن کردم.

 

 یک کیف دستی مشکی به دست گرفتم و کفش مشکی  پوشیدم

 

بعد از یک ماه تو کافه با بهراد قرار داشتم.

 

پالتوی پاییزه هم رو لباسم پوشیدم.

 

راننده کنار در منتظرم بود.

 

سوار ماشین شدم و نگاهم رو با لذت به خیابون های بارونی نیویورک دوختم.

 

عابرهای پیاده ای که دو نفره زیر بارون قدم می زدن توجهم را جلب کرد.

 

آهی از سر حسرت  کشیدم.

 

حس تنهایی ناخودآگاه کل وجودمو فرا گرفت.

 

ماشین کنار کافه که قرار داشتیم ایستاد .

 

کلاهم رو کمی جلو کشیدم تا  چهره ام زیاد  مشخص نباشه.

 

وارد کافه شدم .

 

با اشاره گارسون به طبقه ی بالا که از قبل رزرو شده بود رفتم.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۱

 

 

بدون جلب توجه به سمت پله هایی که به طبقه ی بالای کافه وصل می شد

رفتم.

 

از پله ها اروم و با دقت بالا رفتم.

 

بهراد با دیدنم از جاش بلند شد، اومد سمتم، در دو قدمیم ایستاد.

 

لبخندی زد گفت :

 

_ ممنونم که اومدی

 

لبخندی زدم

 

_ چرا نباید به  دیدن دوست و هم زبانم نمی اومدم؟

 

صندلی و به رسم ادب عقب کشید

 

با لبخند روی صندلی نشستم.

 

بهراد رو به روم نشست گفت :

 

 _ آقای کاپور خوبن ؟

 

سری تکون دادم

 

 _ بله، سلام رسوندن.

 

گارسون برای سفارش اومد.

 

بهراد قهوه سفارش داد.

 

با رفتن گارسون بهراد گفت:

 

_ ویدا یه پیشنهاد کاری داشته باشی قبول میکنی؟

 

به صندلیم تکیه دادم.

 

متفکر چشم به چشم هاش دوختم.

 

_ تا اون پیشنهاد کاری چی باشه…

 

_ خوب میدونی، خاندان ما جزو خانواده هایی هستن که تو کار مد و فشن هستن،

 

و برادرهای من شرکت بزرگی دارن.

 

راستش از اون شبی که فستیوال اجرای زیباتو دیدم، فکرو ذهنم و درگیر کردی.

 

و به برادرم پیشنهاد دادم.

 

قیافه ام رو متعجب کردم و کمی به جلو خم شدم.

 

_ چی پیشنهادی؟

 

_ خوب من بهش گفتم طبق آشناییت که از قبل داشتیم براش از کارت تعریف کردم، و اون خیلی مشتاقه تورو از نزدیک ببینه،

 

و این که یه قرار داد کاری ببندین.

 

نظرت چیه؟

 

دستم و زیر چونه ام زدم و گفتم :

 

 _ به نظرت من شهرت و کار و در آمدی که  توی نیویورک دارم و  ول

 

میکنم میرم ایران؟

 

به جلو خم شد

 

_ ببین ویدا من می دونم تو اینجا همه چی داری،

 

اما چطوره یه سر به کشور خودتم بزنی؟

 

_ باید راجبش فکر کنم.

 

یهو دستشو گذاشت روی دستم

 

_ ویدا به این موضوع خوب فکر کن باشه؟

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۲

 

 

سری تکون دادم و از جام بلند شدم.

 

با ذهنی درگیر با بهراد خداحافظی کردم و از کافه بیرون زدم.

 

سوار ماشین شدم.

 

بغضی از سال های قبل باهام عجین شده بود و امشب  توی گلوم بالا و پایین می شد.

 

ناگهان خیسی روی گونه هام مرا از افکار گذشته بیرون‌کشید.

 

دستی به روی گونه هام‌ کشیدم

 

نفس عمیقی از وجودم بیرون دادم.

 

همین که ماشین نگه داشت، با عجله از ماشین پیاده شدم.

 

 وارد خونه شدم، بغض نیمه شکسته ام  بار دیگر شکست

 

و اشک هام روی گونه ام جاری شد.

 

باورم نمی شد فرصت انتقام گرفتن انقدر زود برام محیا شده باشه.

 

مثل دیوونه ها شده بودم.

 

با پشت دست کشیدم روی صورتم،

 

میون گریه هق زدم.

 

ویدیای لعنتی گریه کردنت برای چیه؟

 

داری بعد از یک سال بر می گردی کشورت،

 

اونم به عنوان یه آدم شناخته شده.

 

هوا تاریک شده بود که صدای باز شدن در خونه اومد.

 

سریع از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.

 

بارما نگاهش و بهم دوخت و  روی چشم هام مکث کرد

 

 _ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

 

نمی دونستم بهش بگم یا نه؟

 

بی حوصله و دلتنگ از در اتاق فاصله گرفتم،

 

راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم.

 

یهو مچ دستم و گرفت و کشید سمت خودش.

 

چون کارش ناگهانی بود،

 

پرت شدم تخت سینه اش.

 

دستم و روی سینه اش گذاشتم و خواستم ازش فاصله بگیرم.

 

عصبی گفت :

 

_ تو امروز دیدن بهراد رفته بودی، چیزی شده؟

 

چونه ام لرزید و اشک توی چشم هام حلقه زد.

 

چونه ام رو توی دستش گرفت و کلافه غرید

 _ میگی چی شده؟ یا آدم هام رو بفرستم سر وقتش.

 

سری تکون دادم و اشکم چیکد  روی گونه ام.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۳

 

 

_ می گی چی شده یا نه؟

 

ازش فاصله گرفتم.

 

با نگرانی و استرسی که داشتم  چرخی دور سالن  زدم و روی مبل نشستم و شروع به تکون دادم پاهام کردم.

 

_ تو می دونی بهراد کیه؟

 

_ باید بدونم کیه؟!

 

دستام و روی گونه های ملتهبم گذاشتم.

 

بلند شدم  به دیوار تکیه دادم.

 

_ بهراد برادر شاهو و ساشاس.

 

چشم هاش از تعجب تنگ کرد

 

 _ الان باید بدونم ؟ چرا زودتر بهم‌نگفتی؟ چرا من  اخرین نفری  که باید بفهمم؟

 

قدمی سمتش برداشتم

 

_ فکر کردم می دونی!

 

پوزخندی زد گفت:

 _ خوب

 

کمی هول کردم .

 

_ ازم خواست تا برگردم ایران.

 

_ مگه فهمیده تو ویدیا هستی؟

 

دستم و تکون دادم

 

_ نه ؛ نه!

 

گفت :

 

_ یه مدل می خوان و از کار من خوشش اومده.

 

بارما دستشو بالا آورد گفت :

 

_ تو هم‌حتما قبول کردی؟

 

_ بارما این بهترین فرصته برای من.

 

_ پرسیدم تو قبول کردی بری؟

 

_ هنوز نه.

 

سری تکون داد

 

_ خوبه،چون تو جایی نمیری!

 

لحظه ای حس کردم قلبم ایستاد و روح از بدنم جدا شد.

 

با لکنت گفتم :

_ تو … تو … نمی زاری من برم؟

 

_ پس چی ؟فکر کردی اجازه میدم برگردی؟

 

با صدای لرزونی گفتم :

 

_ اما من می خوام برم.

 

_ تو بدون اجازه من جایی نمیری فهمیدی؟

 

یادت که نرفته تو رو توی قمار باخت شوهر خوش غیرتت نکنه اینم فراموش کردی؟!

 

سری تکون دادم

 

_ من فقط میرم برای انتقام.

 

_ هه انتقام ؟!

 

دیگه نتونستم وزنم رو نگه دارم، با زانو روی زمین نشستم.

 

_ آره، ازت خواهش می کنم بزار برم.

 

کلافه دستی لای موهاش کشید.

 

_من بهت اجازه نمی دم بری

 

و می دونی بدون اجازه ی من حتی جرات پاتو از این خونه بیرون گذاشتنم نداری.

 

_ تو رو خدا بزار برم. این یه فرصت برای منه.

 

رفت سمت اتاقش

 

 _ حرفامونو زدیم، پس لازم نمی دونم ادامه بدیم.

 

فردا باید برای تبلیغات ادکلن بری، برو استراحت کن که صبح کسل نباشی.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۴

 

 

باورم نمی شد .

 

بارما اجازه نده برم .

 

 الآن که بهترین فرصت برای انتقام گرفتن بود .

 

دستم و مشت کردم و کوبیدم زمین .

 

خدایا چیکار کنم .

 

با تنی خسته از جام بلند شدم و با قدم های سنگین سمت اتاق رفتم ،

 

با تنی بی جون روی تخت افتادم .

 

اشک ریختم و هق زدم .

 

چطور بارما میتونه بگه نرم ؟؟؟؟

 

یک سال فقط به فکر انتقام بودم ،

 

به فکر برگشت بودم .

 

سرم و توی بالشت فرو کردم .

 

فریاد خفه ای کشیدم .

 

چشم هام سنگین شدن و به خواب رفتم ،

 

صبح با تکون دستی چشم هام و باز کردم .

 

پلک هام سنگین بودن .

 

بارما اخمی کرد .

 

_ هنوز خوابی پاشو تا یکه ساعت دیگه باید شرکت تبلیغاتی باشیم .

 

بی حال ازجام بلند شدم .

 

بارما از اتاق بیرون رفت .

 

سمت حموم رفتم .

 

آب ولرم که ریخت روی تن برهنه ام ،

 

کمی حالم بهتر شد .

 

حوله ام رو دورم گرفتم و از حموم بیرون اومدم .

 

موهامو خشک کردم .

 

لباسامو پوشیدم .

 

نگاهی توی آینه به خودم انداختم و از اتاق و ترک کردم

 

 بارما با دیدنم از روی مبل بلند شد .

 

رفت سمت در و از خونه خارج شد .

شونه ای بالا انداختم از دیشب تا حالا فقط اخم کرده   از دنبالش رفتم .

 

سوار ماشین شدیم .

 

ماشین کنار ساختمون بزرگی نگه داشت .

 

هردو پیاده شدیم و به سمته ساختمون رفتیم .

 

نگهبان با دیدنمون درو باز کرد .

 

وارد سالن بزرگی شدیم .

 

رییس شرکت با دیدن بارما دستی تکون دادو اومد سمتمون .

 

با بارما دست داد .

 

دستشو گرفت سمتم لبخندی زدم و دستشو فشردم .

 

هردو شروع به صحبت کردن .

 

نگاهی به سالن بزرگ انداختم که همه در حال کار بودن ،

 

و داشتن وسایل فیلم برداری رو اماده میکردن

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۵

 

 

آماده می کردن .

 

مرد از بارما فاصله گرفت .

 

بارما دستش و گذاشت پشت کمرم گفت : _ بهتره بری لباساتو عوض کنی .

 

و اشاره ای به زنی کرد .

 

زن اومد سمتمون و بارما چیزی بهش گفت .

 

زن نگاهی بهم انداخت و همراه هم به اتاقی رفتیم .

 

لباس کوتاه سفیدی رو گرفت سمتم .

 

لباسو از دستش گرفتم و رفتم اتاقک پرو لباس رو پوشیدم .

 

فیت تنم بود .

 

از اتاق بیرون اومدم .

 

اشاره کرد روی صندلی بشینم .

 

روی صندلی نشستم .

 

با مهارت شروع به درست کردن موهام کرد .

 

میکاپی به صورتم زد و کفش های مشکی پاشنه داری رو کنار پاهام گذاشت .

 

از اتاق بیرون رفت .

 

خم شدم و کفش هارو پوشیدم .

 

از جام بلند شدم که قامت بلند بارما تو چهارچوب در نمایان شد .

 

با دیدنم اومد سمتم و با فاصله ی کمی رو به روم ایستاد .

 

دستش اومد سمته صورتم و تیکه موی که روی صورتم افتاده بود رو ،

 

از صورتم کنار زد .

 

با سر انگشتاش آروم روی گونه ام کشید .

 

زمزمه کرد

_ مثل اولین دیدارمون زیبایی .

 

و ازم  فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت .

 

دستم و روی گونه ام گذاشتم .

 

اما هیچ حسی به تعریفی که بارما ازم کرد نداشتم .

 

میدونستم این قلب لعنتی هنوز یکی دیگه رو دوست داره …!

 

دوباره با یاد آوری پیشنهاد بهراد ، چیزی توی دلم تکون خورد .

 

باید بارمارو راضی می کردم و به ایران برمی گشتم‌.

 

از اتاق بیرون اومدم .

 

بارما چیزهایی برام  توضیح داد .

 

سری به معنی فهمیدن تکون دادم و سمت کاناپه ی قرمز رنگ روی سکوی سفید رفتم .

 

روی کاناپه لم دادم و یکی از پاهام رو ……..

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۶

 

 

پام و کشیدم تو شکمم و موهام پخش روی شونه های برهنه ام کردم.

 

با ناز در شیشه ی ادکلن و باز کردم و آروم آوردم نزدیک صورتم بردم و

 

چشم هام و بستم و لبخندی زدم با لذت بو کشیدم.

 

سکانس بعدی هم از جام بلند شدم.

 

موهام  با بادی که از پنکه ی روبه روم می اومد رو هوا پخش بود.

 

ادکلن و گرفتم نزدیک سینه ام دو پیس زدم.

 

و همزمان چشمکی،صدای دست ها بلند شد.

 

بارما اومد سمتم و دستشو دور کمرم حلقه کرد.

 

 _ کارت مثل همیشه  عالی و بی نقص بود.

 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.

 

بعد از یک روز کاری خسته کننده به خونه برگشتیم.

 

چیزی برای شام درست کردم.

 

بعد از شام بود بارما خواست بره اتاقش

 

که بازوشو گرفتم.

 

سوالی نگاهی بهم انداخت.

 

_ میشه صحبت کنیم.

 

اخمی کرد

 

_ راجب چی؟

 

_  یه لحظه میشینی؟

 

سری تکون داد و با بی میلی روی مبل نشست.

 

روی مبل تک نفره رو به روش نشستم.

 

دست هامو توی هم قلاب کردم.

 

با استرس نگاهی بهش انداختم،

 

 گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم.

 

پا رو پا انداخت با جدیت تمام گفت:

 

_ منتظرم .

 

لبهامو با زبون خیس کردم،

 

سریع  گفتم:

 

 _ من می خوام برگردم.

 

ابرویی بالا انداخت.

 

_ دیشب صحبت هامونو کردیم.

 

_آره اما ازت خواهش می کنم.

 

از جاش بلند شد گفت :

 

_ نمی خوام چیزی بشنوم پس بحث کردن‌و ادامه دادن بی فایده هست.

 

زود روی زمین نشستم و پاوش و گرفتم.

 

_ ازت خواهش می کنم بزار برگردم.

 

قول می دم کارم‌تو ایران تموم شد برگردم‌ و اونجا نمونم.

 

بزار برگردم نمیدونی درد تهمت و حقارت چقدر سخته.

 

هرشب به امید انتقام شبتا و  صبح کنی تو نمیدونی  چقدر دردناکه…

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۷

 

 

 

اینکه بی گناه باشی و اما نتونی از خودت دفاع کنی،

 

حتی خانواده ی خودتم باورت نداشته باشن و ترکت کنن خیلی سخته

 

خواهش می کنم بزار برگردم.

 

بارما پاشو از توی دستم بیرون کشید

 

 _ حرف من همونیه که گفتم.

 

تو حق نداری برگردی، دیگه ام نمی خوام این بحث و ادامه بدی.

 

و رفت سمت اتاقش.

 

من موندم و یه دنیا درد و بغضی که مثل مار چنبره زده تو گلوم بالا و پایین می شد .

 

خدایا چیکار کنم؟

 

چرا راضی نمیشه تا برگردم؟

 

از روی زمین بلند شدم و با قلبی پر از درد به سمت اتاقم رفتم.

 

یک هفته می شد نه خواب داشتم، نه خوراک.

 

کارم فقط اشک ریختن بود.

 

از صبح یک ریز بارون می باره.

 

روی صندلی گهواره ای کنار شومینه نشسته بودم و نگاهم رو به رقص آتیش

 

دوخته بودم که در باز شد.

 

سر بلند کردم.

 

نگاه گذرایی به بارما انداختم.

 

کیف و کتشو گذاشت روی مبل.

 

از چهره اش معلوم بود که چقدر خسته هست.

 

نگاهم رو ازش گرفتم.

 

صداش از فاصله ی کمی به گوشم رسید.

 

_ یعنی دلت می خواد برگردی ایران؟

 

سریع سرم رو چرخوندم و نگاهم رو بهش دوختم.

 

پوزخند کجی زد گفت :

 

_ یه شرط دارم . اگر قبول کردی می تونی برگردی ایران.!

 

با صدای پر از ترس  گفتم :

 

_ چی شرطی داری؟

 

دستی لای موهاش برد گفت:

 

_ عجله نکن میفهمی.

 

فردا برای یک هفته از نیویورک می ریم باید قراردادی ببندم .

 

_ من و هم باید حضور داشته باشم؟

 

برای اولین بار عصبی گفت …

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۸

 

 

نگاه پر از خشمی بهم انداخت  گفت:

 

 _ لازم نمی بینم تو رو وسط یه عالمه مافیا ببرم .

 

چیزی توی دلم تکون خورد .

 

نمیدونم ترس بود ، یا چیز دیگر ؟

 

_ اما خودت چی؟

 

_ نمی خواد نگران من باشی.

 

من از پس کارهای خودم بر میام.

 

دیگه حرفی نزدم.

 

شام و آماده کردم و هر دو در سکوت شاممون و خوردیم.

 

اما دل تو دلم نبود.

 

قراره چه اتفاقی بیفته؟

 

دلم گواه خوبی نمی داد.

 

شب رو با استرس و ناراحتی خوابیدم.

 

صبح زود بیدار شدم.

 

آروم از اتاق بیرون اومدم.

 

نگاهی به اتاق بارما انداختم.

 

به پهلو خوابیده بود.

 

سمت آشپزخونه رفتم.

 

و صبحانه آماده کردم.

 

صدای آب از اتاق بارما می اومد.

 

حتما بیدار شده و رفته دوش بگیره.

 

بعد ار چند دقیقه آماده با کیف کوچکی در دستش از اتاقش بیرون اومد.

 

_ سلام .

 

_ سلام صبح بخیر ، صبحانه آماده است.

 

سری تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت .

 

چایی ریختم و کنارش گذاشتم .

 

بعد از خوردن صبحانه از جاش بلند شد رفت سمت در به دنبالش رفتم.

 

چرخید و خیلی ناگهانی بغلم کرد.

 

کنار گوشم آروم لب زد

 

_ مراقب خودت باش، توی این یک هفته ای که نیستم سعی کن

 

 جایی نری، زود بر می گردم.

 

چشم هام و به معنی باشه بازو بسته کردم.

 

گونه ام رو بوسید و از در بیرون رفت.

 

_ تو هم مراقب خودت باش.

 

نگاه خیره ای بهم انداخت و رفت…

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت_۲۳۹

 

درو بستم و پشت به در تکیه دادم.

 

نگاهی به سالن سوت و کور انداختم.

 

این روزها چقدر هوای دلم ابری می شد.

 

یاد خونه ی پدریم و خواهرام افتادم.

 

دلم بد هوای مادرم رو کرد.

 

پدری که مرا نپذیرفت.!

 

آهی کشیدم و از در فاصله گرفتم.

 

چند روزی از رفتن بارما می گذره.

 

روزها بی حوصله و کسل کننده برام می گذشت.

 

از وقتی بهراد  اون پیشنهادو بهم داده، دلم هوای ایران رفتن رو کرده

 

و می خوام هرچی زودتر برگردم.

 

با صدای زنگ در به خودم اومدم.

 

متعجب از این که کی می تونه باشه سمت در رفتم.

 

از چشمی نگاهی به بیرون انداختم.

 

با دیدن بهراد هم خوشحال شدم و هم تعجب کردم.

 

پشتی درو برداشتم و آروم درو باز کردم.

 

بهراد با دیدنم لبخندی زد و گلی که دستش بودو گرفت سمتم.

 

_ سلام بر بانوی زیبای شرقی.!

 

لبخندی زدم و دسته گل رو از دستش گرفتم.

 

_ سلام خیلی خوش اومدی،از اینورا؟

 

همین طور که وارد خونه می شد گفت:

 

_ دیدم خبری ازت نیست خواستم خودم بیام.

 

_ خوشحالم کردی، بشین.

 

بهراد روی مبل نشست.

 

گلدون کریستالی رو برداشتم پر از آب کردم و گل ها رو توش با مهارت چیدم.

 

با ظرف میوه به سالن برگشتم و رو به روی بهراد نشستم.

 

_ از خانواده خبر داری؟ خوبن؟

 

_ خوب که نمی شه گفت، بد نیستن!

 

_ راستی گفتی چند تا برادر و خواهر بودین؟

 

_ ما فقط پنج تا برادریم.

 

ساشا از همه بزرگتره.

 

با اوردن اسم ساشا احساس کردم چیزی توی دلم تکون خورد و یاد چشم های همیشه اشک دارش افتادم …

#پارت_۲۴۰

 

 

از روی ناچاری لبخندی زدم.

 

_ شما خودتون چندمین فرزندین؟

 

لبخندی زد.

 

 _ می تونیم راحت باشیم انقدر رسمی حرف زدن باعث میشه نتونم راحت باشم

 

کمی میوه تو بشقابم گذاشتم.

 

_ باشه.

 

_ الان خوب شد من فرزند آخریم.

 

_ پس بقیه حتما ازدواج کردن؟

 

_ بگی نگی آره.

 

راستش چی شد تصمیمت؟

 

به پشتی مبل تکیه دادم.

 

 _ حقیقتش هنوز درست بهش فکر نکردم.

 

من ایران کسی رو ندارم بخوام برگردم.

 

_ ما اونجا برات خونه می گیرم و تمام امکانات رو برات محیا می کنیم.

 

پا روی پا انداختم، با اینکه از خدام بود همین امروز ایران برگردم،

 

اما خونسرد گفتم:

 

_ یه مدت به من فرصت بده، مدتی کارهامو درست کنم.

 

لبخندی زد

 

 _ باشه اما زودتر بهم اطلاع بده باشه؟

 

_ حتما.

 

از جاش بلند شد.

 

 _ خوب من دیگه برم.

 

_ خوشحالم کردی اومدی.

 

_ منم از دیدنت خوشحال شدم و امیدوارم بیشتر همو ببینیم.

 

سری تکون دادم.

 

بهراد رفت.

 

روی مبل نشستم.

 

 دوباره فکرم پرواز کرد سمت ایران.

 

حتی فکر کردن به برگشت هم هیجان داشت.

 

یک هفته از رفتن بارما می گذره و این مدت هیچ خبری ازش ندارم.

 

آباژور توی سالن و روشن کردم و رفتم سمت اتاق، روی تخت دراز کشیدم.

 

با حس دستی لای موهام ترسیده چشم هام و باز کردم.

 

 اما با دیدن بارما که لبه ی تخت نشسته بود، تو جام نیم خیز شدم.

 

_ سلام؛ کی اومدی؟

 

_ سلام؛ تازه رسیدم.

 

نگاهم به ساعت افتاد.

 

۷ صبح رو نشون می داد.

 

دستش اومد…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۱

 

 

سمت صورتم و آروم روی گونه ام رو نوازش کرد.

 

نمی دونستم چیکار کنم و چه عکس العملی نشون بدم.

 

فقط نگاهش کردم.

 

از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت،

سری تکون دادم.

 

این روز ها چقدر سر در گمم،

ودلم حال و هوای زندگی کردن می خواد.

 

آهی کشیدم و میز صبحانه رو چیدم.

 

بارما وارد آشپزخونه شد.

 

توی سکوت صبحانه خوردیم.

 

از جاش بلند شد گفت:

 

_ بیا سالن کارت دارم.

 

_ باشه.

 

استرس گرفتم یعنی چی می خواد بگه.

 

زود میزو جمع کردم و به سالن برگشتم،

 

روی مبل روبه روی بارما نشستم و با استرس چشم بهش دوختم.

 

نگاه خیره ای بهم انداخت گفت:

 

_ هنوز مصممی که برگردی ایران؟

 

سری تکون دادم.

 

 ادامه داد

 

_ باشه به یه شرط می زارم برگردی.!

 

_ با نول گفتم : چه شرطی؟

 

نگاهش و به چشم هام دوخت گفت:

 

_ اول باید با من ازدواج کنی.

 

لحظه ای نفس کشیدن یادم رفت.

 

دستم و سمت گلوم بردم.

 

و نگاه شوکه ام رو به نگاهش دوختم.

 

از جاش بلند شد و پشت بهم دست توی جیبش کرد گفت:

 

_ تو مگه برای انتقام نمی خوای برگردی؟

 

پس اول ما ازدواج می کنیم و بعد تو میتونی برگردی ایران .

 

فقط ۶ ماه میمونی و برمیگردی.!

 

چرخید گفت :

 

 _ اول ازدواج!

 

سالن و ترک کرد و با صدای بسته شدن درهای خونه ، چشم هام و بستم و قطره ی اشکی چکید روی گونه ام .

 

لب زدم :

 

 _ خدایا چیکار کنم خدا…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۲

 

 

 

یک هفته ای از روزی که بارما ازم خواسته بود تا باهاش ازدواج کنم می گذره.

 

این یک هفته شب ها اشک ریختم و روزها فکر کردم و فکر کردم.

 

اما حس نفرت و انتقام انقدر توی قلبم و وجودم ریشه دوانده بود، که نسبت به حسی که داشتم پیروز شد.

 

از اتاق بیرون اومدم.

 

بارما در حال انجام کارهاش بود،

 

با دیدنم دست از کار کشید و سوالی نگاهی بهم انداخت.

 

رفتم جلو…

 

دست هام و توی هم قلاب کردم .

 

گفتم :

 

_ من پیشنهادتو قبول می کنم.

 

احساس کردم بعد از زدن این حرف، تکه ای از قلبم منجمد شدو یخ بست.

 

بارما هنوز نگاهش رو به نگاهم دوخته بود.

 

مثل کسی که دنبال حقیقت باشه.!

 

بعد از مکثی گفت :

 

_  دنبال کارهای مراسم میرم.!

 

و دوباره مشغول به کار شد.

 

از اینکه هیچ عکس العملی نشون ندادو خیلی خونسرد رفتار کرد یکه ای خوردم.

 

لحظه ای بعد به سمت اتاقم رفتم.

 

درو بستم و پشت به در روی زمین نشستم و دست هام و مشت کردم ، حال دلم خوب نبود .

 

با صدای رعدو برق بغضم شکست و اشک هام روی گونه های سردم جاری شد .

 

اما برای پشیمانی دیر بود.

 

باید نفرت و جایگزین عشق می کردم.

 

باید برگردم ایران و از تک تک اونایی که غرورم و شکستن و تهمت بهم زدن، انتقام بگیرم.

 

با تنی خسته و قلبی مملو از دردو رنج ،

 

 سمت تخت رفتم و گوشه ی تخت مچاله شدم.

 

صبح وقتی بیدار شدم، بارما خونه نبود.

 

تصمیم گرفتم کمی به تمیزی خونه برسم.

 

شروع به تمیز کردن اتاقم کردم…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۳

 

یک هفته می شد که جواب مثبت به بارما داده بودم.

 

توی این یک هفته بیشتر روزها از خونه بیرون می رفت.

 

نمی دونستم‌ که مشغول چه کاری هست، تو سالن نشسته بودم که در باز شد.

 

بارما اومد. از جام بلند شدم

 

سلامی زیر لب دادم.

 

سری تکون داد از چهره اش مشخص بود که خیلی خسته هست‌.

 

_میشه برام یه فنجون قهوه بیاری؟

 

_باشه الان.

 

رفتم سمت آشپزخانه؛ قهوه جوش و روی گاز گذاشتم  بعد از آماده شدن قهوه به سالن برگشتم.

 

قهوه رو  روی میز گذاشتم، خواستم برم اتاقم  که گفت:

 

_بشین

 

روی مبل رو به روش نشستم و با استرس نگاهم و بهش دوختم.

 

کمی از قهوه اش رو  خورد  گفت:

 

_تمام مقدمات جشن انجام دادم، هفته بعد مراسمه.

 

بدون حرفی سرم و پایین انداختم.

 

اما نگاه خیره بارما  رو روی خودم حس می کردم.

_می دونی که‌من یه آدم معمولی نیستم بخاطر همین باید مقدمات با شکوه ترین جشن رو فراهم کنیم.

 

لب زدم

 

+بله حق با شماست.

 

دیگه چیزی نگفت.

 

_می تونم برم اتاقم؟

 

دوباره نگاهی به سر تا پام انداخت

 

_بله

 

با لبخندی بلند شدم و به اتاقم رفتم.

 

چیزی تو قلبم بالا و پایین می شد.

 

در این که قرار هفته بعد زن رسمی بارما بشم در حالی که هیچ حسی بهش نداشتم کمی برام ناراحت کننده بود.

 

یک سالی می شد که بارما رو می شناسم و در کنارش زندگی میکنم .

اما چیز زیادی ازش نمی دونستم.

 

روی تخت دراز کشیدم و نگاهم و به سقف دوختم.

 

ناگهان چشمای یک نفر به ذهنم اومد که با چشماش من و  از خود بیخود می کرد.

 

من مجذوب  نگاه خیره اش شدم آخ که چقدر دلم برای نگاه های نم دارش  تنگ شده بود.

 

تو مرد من بودی ، قلبم در نبودت چه دردایی که نکشیده اما تو بی خبر و درعین حال با بیخیالی تمام روز ها در نبود من سپری کردی.

 

باز هم همون حس دلتنگی و اضطراب و تشویش، ناخودآگاه اشکی روی گونه ام غلت خورد.

 

با دستم اشکامو پاک کردم.

 

حالا کمتر از یکماه دیگه می تونم برگردم ایران.

 

با اتفاقایی که اونجا برام افتاده بود دوباره حس نفرت در من جوانه زد و کل قلبم رو تسخیر کرد.

 

خوشحال از این که به زودی بر می گردم به پهلو دراز کشیدم.

 

حالا دیگه چیزی برام مهم نبود جز برگشت به ایران…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۴

 

 

 

از اینکه قرار بود کمتر از یک هفته همسر بارما بشم، هیچ حسی نداشتم.

 

باران به شدت می بارید.

 

هنوز بارما برنگشته بود.

 

کمی نگرانش شدم، با صدای در به خودم اومدم.

 

تند از اتاق بیرون اومدم.

 

با دیدن بارما که تلو تلو می خورد تعجب کردم!

 

سابقه نداشت مست کنه اما حالا…

 

یاد موقعی افتادم که ساشا مست می کرد،اما هیچ کسی  سمتش نمی رفت!

 

آهی کشیدم و به سمت بارما رفتم

 

_ حالت خوبه؟

 

سر بلند کرد و چشم های قرمزشو بهم دوخت :

 

 _ خوبم

 

بوی بد الکل آزارم داد و کمی به صورتم چین دادم.

 

زیر بازوشو گرفتم و تا اتاقش بردمش.

 

روی تخت گذاشتمش.

 

نفسی تازه کردم.

 

تند از اتاق خارج شدم و قهوه ی تلخی آماده کردم و دوباره به اتاق برگشتم.

 

پاهاش از تخت آویزان بود.

 

سینی رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم وکفش هاشو از پاش در آوردم.

 

کمکش کردم تا به تاج تخت تکیه بده.

 

_ بیا کمی قهوه بخور حالت بهتر میشه.

 

بی حرف قهوه رو از دستم گرفت.

 

خواستم از اتاق بیرون بیام گفت:

 

_ بمون

 

دو دل لبه ی تخت نشستم.

 

نگاهش رو به دیوار رو به روش دوخت.

 

با صدایی که تحلیل رفته و کمی مست بود گفت:

 

 _ پدرم سر کرده باند  مافیای بزرگ بود.

 

از اونایی که همه ازش می ترسیدن و حساب می بردن.

 

مادرم بعد از به دنیا آوردن من مرد.

 

بعد از مرگ مادرم؛ پدرم دیگه همسر رسمی نگرفت.

 

البته همه ی اینارو دایه ام برام گفت.

 

هرچی بزرگ تر شدم، بیشتر می فهمیدم که کار پدرم چی هست.

 

تا اینکه ازم خواست جای اونو بگیرم.

 

حرفی نزدم و قبول کردم …

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۵

 

 

 

دانشجوی رشته ی مدیریت بودم که عاشق دختر چشم ابرو مشکی شدم.

 

دختری مهربان و شاد، چیزی که من هیچ وقت تو زندگیم ندیدم

 

گاهی دلم می خواست ساعت ها بشینم و به شیطنت هاش نگاه کنم.

 

یه روز دل و به دریا زدم و ازش خواستم تا باهم دوست بشیم.

 

خندید قبول کرد. از اون روز با هم بودیم.

 

هرچی بیشتر می گذشت عاشقش می شدم.

 

یه روز ازش خواستگاری کردم.

 

بهش گفتم:

 

 _ دوست دارم.

 

اما جوابم چی شد

 

_ من کس دیگه ای رو دوست دارم.

 

باورم نمیشد، عایشه مال من نباشه.

 

از روزی که فهمید دوسش دارم، ازم دوری کرد.

 

اون از من فاصله گرفت و من از انسانیت!

 

غرق شدم تو کار پدرم؛ تا این که بعد از  چند سال اتفاقی یکی از بچه های که می دونست عایشه رو دوست

دارم رو دیدم؛

 

و اونجا بود که فهمیدم عایشه برای همیشه رفته.

 

_کجا؟

 

_هیچکس نمی دونست.

 

وقتی برای قرارداد اومدم ایران و تو رو دیدم،لحظه ای حس کردم عایشه ایران اومده .

 

اما تو عایشه ی من نبودی ، کمی شبیه به اون بودی…

 

دلم می خواست حالا که عایشه رو ندارم تو رو داشته باشم.

 

به دست آوردنت سخت بود، اما به دست آوردمت.

 

اما امروز بعد از این همه سال، وقتی عایشه رو دیدم…

 

صداش لرزید.

 

آهی کشیدو گفت:

 

_ فهمیدم هنوزم عاشقشم.

 

نگاه بی فروغم رو بهش دوختم.

 

ادامه داد

 

 _ من اونو شناختم.

 

اما عایشه منو نشناخت.

 

اون داشت تو بازار های نیویورک با رقاصگی زندگیشو می گذروند.

 

دلم نمی خواست برم سمتش، اما عشق که این حرفا سرش نمیشه.

 

رفتم جلو؛ وقتی رو به روش ایستادم.

 

لحظه ای شوکه شد اما بعدش…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۶

 

_خودش رو به نشناختن زد و خواست بره؛ می خواستم جلوش رو بگیرم تا نره، اما یاد غرور خرد شده ام افتادم.

 

گذاشتم بره ولی کسی رو برای تعقیبش  فرستادم.

 

مکثی کرد.

 

سیبک گلوش بالا و پایین شد. ادامه داد

 

_این همه سال تو بدترین و پست ترین جای این شهر داشته زندگی می کرده.

 

دستم و آروم روی دستش گذاشتم گفتم:

 

_حالا با کی زندگی می کنه؟

 

_اینطور که معلومه تنهاست؛ همینه که دلمو دوباره لرزونده این که این دل لعنتی دوباره تمنا داشتنش و داره.

 

_بخاطر اینه که هنوز دوستش داری و عاشقشی.

 

از جاش بلند شد، فریاد زد

 

_حالا چیکار کنم که دوستش نداشته باشم؟ چیکار کنم که دل لعنتی من نخوادش همانطور که اون من و  نخواست؟

 

از جام بلند شدم و روبروش ایستادم.

 

دو تا دستمو روی صورتش گذاشتمو سرش رو به سر خودم ثابت نگه داشتم.

 

چشم هامو به چشماش دوختم.

 

_حالا دارم بعد یک سال غم تو نگاهش و  حس می کنم دردی که تو این همه مدت کشید داشتم احساس می کردم.

 

سکوت همیشگی.

 

 این مرد برای من از هر مردی مردتر بود.

 

لبم و خیس کردم و گفتم:

 

_تو عایشه رو دوست داشتی درسته؟

 

سری تکون داد.

 

_پس باید الان حال یه عاشق و  خوب بفهمی این که اونم کسی رو دوست داشته؛

 

اما حالا که سرنوشت دوباره شما رو در مسیر هم قرار داده چرا نمی خوای دوباره شانست و  امتحان کنی؟

 

خیره نگاهم کرد و گفت:

 

_اما من قرار با تو ازدواج کنم، تو رو د..‌‌.

 

دستم روی لبش قرار دادم و گفتم:

 

_هیس، تو فقط من و  بخاطر اینکه شبیهه عایشه ات بودم دوست داشتی و تصمیم به ازدواج گرفتی وگرنه بین ما هیچ حسی رد و بدل نشده،

 

تو بخاطر عشقت به عایشه به بدلش روی آوردی که حداقل کسیو کنارت داشته باشی که شب و روز نگاهت با نگاه عایشه تلاقی کنه…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۷

 

 

 

با تردید نگاهم کردو گفت:

 

_ حالا چیکار کنم؟

 

_ چرا نمیری باهاش صحبت کنی؟

 

_ اگه بازم  قبولم نکنه چی ؟

 

_ تو برای خودت و عشقت داری میری جلو پس نباید فکر این باشی که اگه بازم  ردم کنه چی ؟

 

نزار یه عمر حسرت بخوری کاش بهش گفته بودم.!

 

یهو کشیده شدم  توی بغلش و سرشو توی گودی گردنم فرو برد.

 

و نفس عمیقی کشید.

 

دلم پر کشید برای آغوش همیشه گرمش،

 

بغض نشست توی گلوم.

 

حال این مردو درک می کردم.

 

سمت تخت رفتیم.

 

همین که دراز کشید خواستم از اتاق بیام بیرون که مچ دستم رو گرفت:

 

_ میشه شب رو اینجا بمونی ؟

 

برای اولین بار التماس رو توی چشم های نفوذ ناپذیرش دیدم.

 

سرم و بالا گرفتم.

 

خدایا این مرد کم به من کمک نکرده الان نوبت منه که کمی خوبی هاشو جبران کنم.

 

آروم کنارش نشستم و به تاج تخت تکیه دادم.

 

سرشو گذاشت روی پام.

 

دستم و آروم لای موهای مردونه اش سوق دادم.

 

چشم هاشو بست.

 

سرم و روی تاج تخت گذاشتم و چشم هام و بستم.

 

ذهنم پر کشید دوباره به گذشته.

 

به گذشته ای که برام فقط درد و حقارت به ارمغان آورد.

 

بغضم رو قورت دادم.

 

کم کم چشم هام گرم شد.

 

با احساس گردن درد شدید چشم هام و باز کردم،دستی به گردنم کشیدم.

 

اومدم تکون بخورم که نگاهم به بارما افتاد، هنوز سرش روی پاهام بود.

 

لبخندی زدم و سرش و آروم روی بالشت گذاشتم.

 

دستی به گردنم که از بد خوابی دیشب درد گرفته بود کشیدم.

 

و آروم از اتاق بیرون اومدم…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۸

 

 

صبحانه ای آماده کردم،خواستم برم سمت اتاق که بارما آماده از اتاق خارج شد.

 

لبخندی زدم.

 

_ صبحت به خیر بیا صبحانه بخور.!

 

_ صبح توام به خیر دیرم شده باید برم.

 

_ یه لیوان شیر گرم بخور، بعد برو.

 

حرفی نزدو اومد سمت آشپزخونه.

 

لیوان شیر عسل و برداشت خورد.

 

خواست بره که گفتم:

 

_ بارما…

 

سوالی نگاهی بهم انداخت.

 

_ عایشه؟

 

_ حرفای دیشب و فراموش کن آدم مست خیلی چیزا میگه.

 

_ اما آدما تو مستی حقیقت هارو میگن.!

 

_ حقیقتی وجود نداره ویدیا

 

و آشپزخونه رو ترک کرد.

 

روی صندلی نشستم با صدای بسته شدن در آهی کشیدم و لیوان شیر و برداشتم.

 

دو روز از اون شبی که بارما از وجود عشقش حرف زده بود، می گذره.

 

رو به روی بارما نشستم و مجله ای رو برداشتم.

 

با صدای بارما سر بلند کردم.

 

_ مراسم و کمی عقب انداختم.

 

سری تکون دادم.

 

صدای کوبیده شدن در به گوش رسید.

 

متعجب سوالی به بارما نگاه کردم.

 

شونه ای بالا انداخت و از جاش بلند شد.

 

به دنبالش از روی مبل بلند شدم.

 

رفت سمت در و درو باز کرد.

 

با دیدن مردی تعجب کردم.

 

به هندی گفت:

 

_ آقا اون خانم می خواست خودکشی کنه.!

 

کنار بارما ایستادم.

 

با صدای که معلوم بود نگران شده گفت:

 

_ الان کجاست؟

 

_ زود رسیدیم  مثل این که قبلش درگیری خیابونی داشته؛ الان تو ماشینه.

 

فهمیدم منظورش عایشه است.

 

بارما همراه مرد سمت ماشین رفتن.

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۴۹

 

 

کنار در ورودی ایستادم.

 

بعد از چند دقیقه نگاهم به بارما افتاد،

 

در حالی که زنی در آغوشش بود  به سمت خونه اومد.

 

موهای بلندش  روی هوا معلق بود و چهره ی سفیدش به زردی می زد.

 

جای خراش و کبودی روی بازوهای برهنه اش به خوبی قابل دیدن  بود.

 

لحظه ی یاد خودم افتادم.

 

وقتی کتک می خوردم کسی رو نداشتم.

 

از جلوی درکنار رفتم؛ بارما وارد خونه شد.

 

از تک تک حرکاتش استرس می بارید.

 

خواستم در اتاقشو باز کنم که گفت:

 

_ نه اتاق تو.

 

 باشه ای زیر لب گفتم و در اتاقم و باز کردم.!

 

تخت و مرتب کردم.

 

بارما عایشه رو آروم روی تخت گذاشت؛

 

از اتاق بیرون اومدم.

 

ظرفی پر از آب کردم و چند تا دستمال تمیز از داخل کشو برداشتم.

 

جعبه ی کمک های اولیه رو هم برداشتم و به اتاق برگشتم.

 

بارما کنار تخت روی صندلی نشسته بود و نگاهش خیره ی عایشه بود.

 

حالا که دقت می کنم، توی نگاه اول چهره اش شبیه چهره ی قبلی من بود.

 

 لبه ی تخت نشستم و دستمالو کمی مرطوب کردم.

 

روی بازوها و گردنش رو دستمال کشیدم.

 

با صدای در بارما از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با مردی که کیف بزرگ چرم اصل

 

مشکی دستش بود، وارد اتاق شد و شروع به صحبت کرد.

 

مرد اومد بالای سر عایشه و نبض دستش رو گرفت.

 

سرمی از توی کیفش در آورد و به دستش وصل کرد…

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۳:۰۴]

#پارت_۲۵۰

 

 

دکتر بعد از چک کردن عایشه رفت.

 

بارما هنوز خیره به عایشه بود.

 

از اتاق بیرون اومدم، باید چیزی براش درست می کردم.

 

دست به کار شدم و کمی سوپ براش بار گذاشتم.

 

قهوه جوش رو روی گاز گذاشتم.

 

بعد از آماده شدن دو فنجون قهوه روی سینی چیدم  و آروم سمت اتاق رفتم.

 

درو باز کردم، بارما هنوز روی صندلی نشسته بود.

 

اما با سر انگشتاش پشت دست عایشه که کمی کبود بود رو نوازش می کرد.

 

آروم پام  داخل اتاق گذاشتم.

 

سرش و بلند کرد.

 

نگاهش انگار سردرگم و کلافه بود؛

مثل آدمی که تو بد ترین شرایط زندگیش سر دو راهی گیر کرده باشه.

 

لبخندی زدم و سینی قهوه رو کمی بالا آوردم.

 

_ می دونم خسته شدی برات قهوه آوردم.

 

سری تکون داد و از جاش بلند شد.

 

_ ممنون بریم سالن.

 

_ البته.!

 

جلو تر از بارما از اتاق خارج شدم.

 

روی مبل دو نفره ای نشستم.

 

بارما هم اومد و با فاصله کنارم نشست،

 

فنجون قهوه اش رو برداشت گفت:

 

_ چرا باید دست به خودکشی بزنه؟

 

آهی کشیدم

 

_ آدم ها وقتی از زمین و زمان نا امید میشن و حس می کنن یه موجود اضافه هستن ترجیح میدن دست به این کار بزنن.

 

چرخیدو نگاهی بهم انداخت.

 

_ تو چرا دست به این کار نزدی؟

 

لبخند پر از دردی زدم.

 

_ چون من روزو شبم رو به امید این که یه روز می تونم انتقام بگیرم سر کردم.

 

_  هنوزم می خوای برگردی؟

 

نگاهم رو به چشم هاش دوختم.

 

و آروم به معنای آره پلک  زدم …

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۱

 

دیگه حرفی نزد.

 

با صدای جیغی هر دو ترسیده از روی مبل بلند شدیم.

 

با شتاب به سمت اتاق رفتیم.

 

بارما در اتاق و باز کرد.

 

نگاهم به چهره ی رنگ پریده ی عایشه افتاد.

 

مثل اینکه از چیزی  ترسیده باشه.

 

بارما همون کنار در موند.

 

از کنارش رد شدم وارد اتاق شدم.

 

گیج به من و بارما نگاه کرد کنارش روی تخت نشستم.

 

دستی به موهای بهم ریخته اش کشیدم

 

_ آروم باش عزیزم.

 

به هندی گفت:

 

_  تو کی هستی؟

 

_ من؟ فکر کن یه دوست.!

 

پوزخندی زد.

 

 _ حرف خنده دار نزن، من دوستی ندارم.

 

دستش و توی دستم گرفتم.

 

_ اما از حالا داری.

 

_منم تنهام.!

 

چشم هاش پر از اشک شد گفت:

 

_ هیچ کس به اندازه ی من تنها نیست.

 

نگاهش رو به بارما دوخت بعد از مکثی گفت :

تبریک می گم آقای کاپور همسر زیبایی دارید.

 

نگاه متعجبم رو به بارما دوختم، مثل این که اونم شوکه شده بود.

 

اما خیلی خونسرد گفت:

 

_ ممنون و از اتاق بیرون رفت.

 

قطره ی  اشکش چکید روی گونه اش.

 

با سر انگشتام گونه اش رو نوازش کردم.

 

لبخندی زدم

 

 _ حتما گرسنه ات هست، میرم برات یه چیزی بیارم، بخوری.

 

حرفی نزد و زانوهاش و جمع کرد سرش و روی زانوش گذاشت.

 

از اتاق بیرون اومدم.

 

بارما کنار پنجره ایستاده بود.

 

رفتم سمتش

 

 _ بارما…

 

چرخیدو سوالی نگاهم کرد .

 

_ چرا نگفتی من…

 

دستشو گذاشت روی لب هام.

 

_ هیس ویدیا…

 

سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم.

 

کمی سوپ توی ظرفی ریختم…

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۲

 

 

سینی رو برداشتم.

 

بارما هنوز کنار پنجره ایستاده بود.

 

رفتم سمت اتاق؛ وارد اتاق شدم .

 

 عایشه هنوز سرش روی زانوهاش بود.

 

درکش می کردم ،بی پناهی یعنی چی؟!

 

اینکه تکیه گاهی نداشته باشی و خودت تکیه گاه خودت باشی.

 

سینی را روی کنسول کنار تخت گذاشتم و کنارش روی تخت نشستم.

 

آروم دستم و به سرش کشیدم، که سر بلند کرد و نگاه  مملو از غمش رو به چشم هام دوخت.

 

سینی رو روی پاهام گذاشتم.

 

قاشق و پر از سوپ کردم سمت دهنش بردم،هنوز داشت نگاهم می کرد.

 

_ بخور گرمه تا سرد نشده.

 

بی هیچ حرفی غذاش و خورد.

 

لبخندی زدم و از جام بلند شدم.

 

رفتم سمت کمد و یه دست لباس برداشتم.

 

_ بهتره یه دوش بگیری.

 

_ بیشتر از این مزاحمتون نمی شم بهتره دیگه من برم.

 

چرخیدم سمتش:

 

_ کی گفته تو مزاحمی؟

 

_  هیچ آدم سالمی از یه مزاحم و نون خوره اضافه خوشش نمیاد. پس الکی ادای دلسوزا رو در نیار.

 

کمی  قیافه ام رو متفکر کردم.

 

_ کی گفته تو قراره نون خوره اضافه باشی؟

 

حالا برو دوش بگیر، حالت بهتر شد بیشتر باهم صحبت می کنیم.

 

چشمکی زدم

 

_ باشه؟

 

لبخند کم جونی زد از جاش بلند شد.

 

رفت سمت حموم، اما مثل کسی که پشیمون شده باشه، برگشت سمتم.

 

گفت :

 

 _ با بارما خوشبختی؟

 

نگاه خیره ای بهش انداختم.

 

ته چشم هاش حسرت داشت .

 

قیافه ی متعجبی به خودم گرفتم

 

_ چطور؟

 

شونه ای بالا انداخت

 

 _ همینطوری پرسیدم.

 

و وارد حموم شد…

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۳

 

بعد از نیم ساعت عایشه از حمام بیرون اومد.

 

با دیدنش شوکه شدم.

 

بارما وارد اتاقم شد.

 

با دیدن عایشه ایستاد و خیره نگاهش کرد.

 

حق داشت که اینطور مجذوبش شود

 

نگاه دلفریبش با اون چشمای سیاهش و موهای نمدارش مشکیش  هر آدمی رو از خود بیخود می کرد.

 

بارما بعد از چند دقیقه به خودش اومد و  از اتاق خارج شد.

 

_بهتره  کمی استراحت کنی.

 

عایشه سری تکون داد

 

_باشه

 

از حس کنجکاوی زل زده بودم به چهره  عایشه، یعنی این دختر بارما را دوست داره؟!

 

شونه‌ای بالا انداختم چقد خوابم می اومد.

 

از اتاق بیرون اومدم تا ببینم بارما مشغول چه کاری هست.

 

اما بارما نبود، حتما برای خواب رفته اتاقش.

 

برگشتم اتاقم.

 

_عزیزم بهتره شما روی تخت بخوابی و من هم روی کاناپه‌‌.

 

سری تکون داد.

 

_باشه

 

روی کاناپه درازکشیدم چشمام و بستم

با احساس افتادن؛ ترسیده چشمام باز کردم، همه جا روشن شده بود.

 

ازجام نیم خیز شدم و روی مبل نشستم

دستی لای موهام بردم.

 

با یادآوری وجود عایشه سریع ازجام بلند شدم دلم شور می زد نکنه گذاشته رفته باشه.

 

باترس روی تخت نگاه کردم  دیدم عایشه که رو تخت مچاله شده بود نفسم و راحت بیرون دادم.

 

آروم در اتاق و بستم، آبی به دست صورتم زدم.

 

میز صبحانه رو چیدم بارما از اتاقش بیرون اومد.

 

لبخندی زدم

 

_صبحانه آماده است.

 

اومد سمتم و روبه روم ایستاد؛ نگاه خیره اش رو بهم دوخت.

 

فاصله بینمون خیلی کم بود.

 

_من برم عایشه رو بیدار کنم.

 

 کمی کنار رفت.

 

با دیدن عایشه که به چهارچوب در تکیه داده بود؛ لبخندی زدم.

_بیدارشدی؟

 

ازچهارچوب در کنار رفت گفت:

 

_ بله

 

نگاهی به عایشه و نگاهی به بارما انداختم.

 

بارما بی هیچ حرفی رفت سمت آشپزخونه.

 

دست عایشه رو گرفتم و باهم وارد آشپزخونه شدیم.

 

 چای ریختم.

 

توی سکوت مشغول به خوردن صبحانه شدیم.

 

حواسم به نگاه های زیر چشمی بارما بود

از اینکه هنوزم عاشق عایشه هست، لبخندی زدم…

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۴

 

 

بعد از خوردن صبحانه عایشه گفت:

 

_ دیگه مزاحمتون نمیشم، بهتر دیگه من برم.

 

لحظه ای نگاهم رو به بارما دوختم.

 

با تعجب نگاهی به عایشه انداخت، اما حرفی نزد.

 

دستم و روی میز سر دادم و روی دست عایشه گذاشتم.

 

_ عزیزم ما دیشب باهم صحبت کردیم.

 

_ بله اما به نتیجه ای نرسیدیم.

 

بارما سوالی نگاهی بهم انداحت که سری به معنی سکوت تکون دادم.

 

بارما بلند شد گفت:

 

_ من باید برم کار دارم تو کاری نداری؟

 

_ نه به سلامت.

 

خم شد و گونه ام رو بوسید.

 

هم شوکه شده بودم هم نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم.

 

عایشه سرش و انداخت پایین.

 

بارما از آشپزخونه بیرون رفت.

 

با صدای بسته شدن در بدون مقدمه گفتم:

 

_ تو به بارما علاقه داری؟

 

سریع سرش و بلند کرد و متعجب با صدای که کمی لرزش داشت گفت:

 

_ نه چطور؟

 

شونه ای بالا انداختم:

 

_ حسم میگه.!

 

پوزخندی زد

 

 _ حتما چیزی میدونی که این سوال رو پرسیدی؟

 

دستام و روی میز گذاشتم و چونه ام رو روی دستم.

 

ادامه دادم:

 

 _ البته از طرز نگاهت هم میشه فهمید هنوز دوستش داری.

 

عصبی دستی به موهاش برد گفت:

 

 _ داستان درست نکن من…

 

چونه اش لرزید و چشم هاش پر از اشک شد.

 

از جام بلند شدم و کنار صندلیش ایستادم.

 

دستام و روی شونه ی لرزونش گذاشتم.

 

_ تو که دوستش داشتی چرا ترکش کردی؟

 

هق زد

 

_ انقدر بود، انقدر پر رنگ همیشه که هیچ وقت فکر نمی کردم دوستش دارم.

 

همیشه می گفتم یه عادته یه دوسته، بارما بر عکس میر، تو هر شرایطی کنارم بود

 

اما من دلم پیش میر بود.

 

پیش آدمی که کمترین حس رو به من نداشت اما من فکر می کردم عاشقشم.

 

روزی که بارما ازم درخواست ازدواج کرد…

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۵

 

 

همون روز میر هم ازم درخواست ازدواج کرده بود.

 

باورش برام سخت بود که میر مردی که تو رویاها باهاش زندگی می کردم حالا واقعا داشت ازم درخواست ازدواج می کرد.

 

من میر رو می خواستم، به هر قیمتی اما نمی دونستم دارم اشتباه می کنم.

 

زمانی که به بارما جواب رد دادم، دیگه ندیدمش .

 

هر روز که می گذشت حس می کردم یه چیزی کم دارم.

 

_چی؟

 

_نمی دونستم، سرگردان و غمگین بودم، میر هیچ وقت با من ازدواج نکرد.

 

فقط سر یه شرط بندی مسخره با دوستاش داشت اون پیشنهاد و به من داد.

 

من هم عشق خیالیمو از دست دادم و هم بهترین دوستم رو.

 

دیگه از اون شادی که داشتم خبری نبود.

 

با اولین خواستگارم ازدواج کردم.

 

برای اولین بار  وقتی بعد از چند سال عکس بارما رو روی مجله دیدم،

 

قلبم از هیجان شروع به تپیدن کرد،

 

اون لحظه  بود که فهمیدم بارمارو دوست دارم، اما دیر بود خیلی دیر.

 

با راجو مهاجرت کردیم به نیویورک اومدیم.

 

اما بعد از مدتی راجو ولم کرد و رفت.

 

من موندم و یه کشوری که هیچ شناختی ازش نداشتم.

 

نه خونه،  نه جایی، نه پناهگاهی…

 

با رقاصگی خیابونی سعی می کردم سر کنم.

 

چندین بار تصمیم گرفتم خودکشی کنم

 

اما ترسیدم.!

 

اما با دیدن بارما نتونستم تحمل کنم و تصمیمم رو گرفتم.

 

اما اون آدما نذاشتن.

 

صدای گریه اش کل فضای اشپزونه رو پر کرد

 

کشیدمش توی بغلم.

 

حال این دختر رنج کشیده رو درک می کردم.

 

نالید

 

_ می دونم بارما همسرته، من از اینجا میرم تا مزاحمتی برای زندگی شما نداشته باشم.

 

اما دلم پر بود، باید حرف دلمو می زدم.

 

از وقتی توی این شهر زندگی می کنم هیچ دوستی نداشتم.

 

دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و نگاهم رو به چشم های پر از اشکش دوختم.

 

گفتم:

 

_ اگه بفهمی هنوز هم بارما دوست داره چیکار می کنی؟

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۶

 

نگاه گرد شده از تعجبش رو دوخت به چشم هام گفت:

 

_ منظورت چیه؟

 

لبخندم عمیق تر شد گفتم:

 

_ واضحه نفهمیدی؟!

 

اینکه اگر بدونی بارما هنوز دوست داره چیکار می کنی؟

 

پوزخندی زد و چهره اش ناراحت شدو گفت:

 

_ مسخره ام نکن، من می دونم تو همسر بارما هستی و بارما حتما خیلی خوشبخته که همچین زنی داره.

 

 

_ اما من همسر بارما نیستم.

 

_ چی؟

 

سری تکون دادم

 

 _ بله من قراره باهاش ازدواج کنم.

 

قیافه اش دوباره تو هم رفت گفت:

 

_ چه فرقی می کنه قراره همسرش بشی دیگه.

 

 

ابرویی بالا انداختم

 

_ نه.

 

_ چرا؟

 

_ چون دلم میخواد شما دوتا باهم ازدواج کنید.

 

از جاش بلند شد

 

 _ نه خواهش می کنم من با خودخواهی تمام به عشق و دوست داشتن بارما

جواب رد دادم.

 

حالا با کدوم رو برم بهش بگم اشتباه کردم.

 

پشت سرش ایستادم و دستم و آروم روی شونه اش گذاشتم.

 

_ مگه نمیگی دوسش داری؟ پس پیش قدم شو و عشقتو بهش ثابت کن.

 

چرخید و با دو دلی و چشم هایی که حالا کمی امید داشت گفت:

 

_ چطوری ثابت کنم؟

 

شونه ای بالا انداختم

 

_  اون و از قلبت بپرس، حالاهم مثل یه کدبانو یه غذای خوشمزه هندی درست کن، خسته شدم از بس کار کردم.

 

و باخنده ازآشپزخونه بیرون اومدم.

 

نفسی پر از امید کشیدم.

 

باید کمی تنها می شد تا راحت تر تصمیم می گرفت.

 

به سالن برگشتم، و یکی از مجله های روی میز و برداشتم.

 

اما تمام فکرم درگیر بارما و عایشه بود.

 

دلم میخواست بارما به عشقش برسه.

 

این مرد لیاقت یه زندگی آرومو داشت.

 

با یاد آوری اینکه برگردم ایران…

 

چیزی توی دلم تکون خورد و چهره ی تک تک آدم های گذشته ی توی زندگیم جلو چشم هام مثل یه فیلم نمایان شد که نفرتم عمیق تر …

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۷

 

 

 

نمی دونم چند ساعت گذشته بود که با بوی غذا به خودم اومدم.

 

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

 

با دیدن عایشه که داشت میز و می چید لبخندی زدم.

 

_ خسته نباشی کد بانو.

 

با دیدنم سر بلند کرد.

 

 وارد آشپزخونه شدم و بو کشیدم .

 

_ به به چیکار کردی ، لبخند کم جونی زد گفت:

 

_ یعنی خوشش میاد؟

 

_ معلومه ، حالا هم برو یه دوش بگیر تا اومدن بارما تمیزو شیک باشی.

 

بوسه ای روی گونم زد

 

_ خیلی مهربونی می دونستی؟

 

خوشحال از اینکه تونستم کوچیکترین کمکی به بارما بکنم لبخندی زدم.

 

عایشه از آشپزخونه بیرون رفت.

 

 سرکی به غذا کشیدم، و روی صندلی نشستم .

 

با صدای در سالن نگاهی به ساعت انداختم.

 

از آشپزخونه بیرون اومدم که عایشه هم از اتاق بیرون اومد.

 

لباس کوتاه لیمویی پوشیده بود و موهای نم دارشو روی شونه هاش رها کرده بود.

 

با دیدنم با استرس گفت:

 

_ ببخشید لباستو پوشیدم.

 

_ برو درو باز کن به جای این حرفا…

 

 

_ وای نه.!

 

_ برو ببینم ، اینطوری می خوای دوباره دلشو به دست بیاری؟

 

نا مطمئن قدمی سمت در برداشت. کنار در آشپزخونه ایستادم.

 

تمام حواسم رو به در سالن دادم.

 

تا عکس العمل بارما رو ببینم.

 

عایشه دروباز کرد.

 

بارما با دیدن عایشه لحظه ای شوکه شد.

 

اما زود به خودش اومد و اخمی کرد.

 

عایشه از جلوی در کنار رفت.

 

بارما وارد خونه شد.

 

با دیدنش لبخندی زدم و دستی براش تکون دادم.

 

رفت سمت اتاقش گفت:

 

_ ویدیا بیا اتاقم کارت دارم.

 

وارد اتاقش شد.

 

 عایشه اومد طرفم گفت:

 

_ دیدی حق با من بود ناراحت شد.

 

دستم و روی شونه اش گذاشتم.

 

_ آروم باش، چیزی نشده و به اتاق بارما رفتم…

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۸

 

 

وارد اتاق شدم، بارما روی تخت نشسته بود.

 

رفتم سمتش با دیدنم سرش و بلند کرد گفت:

 

 _ این کارا یعنی چی؟

 

متعجب گفتم:

 

 _ کدوم کارا؟

 

پوزخندی زد:

 

_ یعنی باور کنم نقشه نیست؟

 

_ واه بارما چه نقشه ای، من دستم بند بود عایشه درو باز کرد.

 

حالام بیا نهار، میز آمادست، و از اتاق بیرون اومدم.

 

پشت در ریز خندیدم، عایشه توی فکر بود.

 

زدم روی شونه اش.

 

_ از الان نا امید شدی؟

 

نا امید نگاهی بهم انداخت

 

_ اما من بهش حق میدم منو نخواد.

 

_ هیس قرار نشد حرفای الکی بزنی…

 

پاشو غذارو بکش الان بارما میاد.

 

از جاش بلند شد و دیس برنج و گذاشت وسط میز، بارما وارد آشپزخونه شد.

 

 بی هیچ حرفی نشست.

 

عایشه بشقابش و برداشت تا براش غذا بکشه که بارما بشقاب و از دستش گرفتو گفت:

 

_ خودم می ریزم.

 

عایشه نگاهی به من انداخت، حرفی نزدم .

 

وقتی غذاش و کامل خورد گفت:

 

_ امروز غذای هندی رو چه خوب درست کردی.

 

لبخندی زدم و چشم هام و به چشم هاش دوختم.

 

_ من نپختم، دستپخت عایشه است.

 

بارما نگاهی به عایشه انداخت و زیر لب تشکر کرد.

 

از آشپزخونه بیرون رفت.

 

یک هفته از اومدن عایشه می گذشت، و طی این یک هفته هرکاری کردیم بارما سردتر و بد اخلاق تر شد.

 

کم کم منم داشتم نا امید می شدم.

 

هوا تاریک شده بود و بیرون بارون  می بارید.

 

با صدای زنگ در به سمت در رفتم و بازش کردم.

 

تمام این یک هفته عایشه درو باز می کرد.

 

بارما با دیدنم گفت:

 

_ عایشه کجاست؟

 

شونه ای بالا انداختم

 

_ چطور کارش داری؟

 

_ نه اما …

 

_ اما چی ؟

 

_ قراره بره …

 

_ بره کجا؟

 

_ خونه اش ، فکر کنم دیگه لازم نباشه اینجا باشه…

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۵۹

 

 

بارما کمی هول کرد.

 

_ خودش گفت میره…؟

 

_ اره دیگه ما که قراره به زودی ازدواج کنیم عایشه هم بره دنبال زندگیش اینطوری خیلی بهتره.

 

بارما بدون هیچ حرفی به در تکیه داد.

 

سیبک گلوش بالا و پایین شد.

 

_ حالت خوبه؟

 

نگاهی بهم انداخت و با صدایی که به زور از حنجره اش خارج می شد گفت:

 

_اگه بگم نه…

 

_ چرا تو که عایشه رو نمی خوای، برای چی اینجا بمونه ؟

 

_ من گفتم نمیخوامش؟

 

_ آره با رفتارت باعث شدی فکر کنه اینجا اضافه است.

 

_ اما من…

 

با اومدن عایشه حرف بارما نصفه و نیمه موند.

 

عایشه سلامی زیر لبی داد و گفت:

 

_ ببخشید این مدت اذیتتون کردم، دیگه دارم میرم.

 

بارما اخمی کردو گفت:

 

_ این وقت شب کجا؟

 

عایشه سر بلند کرد و نگاهش رو به چشم های منتظر بارما دوخت گفت:

 

_ خونه ام

 

این مدتم شما رو خیلی اذیت کردم و اومد بره که بارما دستش و گرفت با صدای گرفته و بمی گفت:

 

_ یه بار زندگیمو خراب کردی رفتی بس نبود؟

 

دوباره اومدی اون عشق و زنده کردی باز داری می زاری میری؟

 

عایشه چشم هاش پر از اشک شد با صدای لرزونی گفت:

 

 _ می دونم بدم، برگردم تا بیشتر از این مایه عذابت نباشم، آرزوی خوشبختی می کنم براتون.

 

نمی دونستم چیکار کنم، فقط با بغض نگاهم رو بهشون دوختم.

 

با کشیده شدن دست عایشه و پرت شدنش تو بغل بارما، اشکم چیکد روی گونه ام.

 

پشت بهشون کردم و به سمت اتاق رفتم.

 

لحظه ی آخر صدای بارما رو شنیدم که گفت:

 

_ دیگه نمی زارم بری تو مال منی…

 

لبخند پر از دردی زدم و وارد اتاق شدم.

 

درو بستم و پشت به در روی زمین نشستم.

 

سرم و روی زانوهام گذاشتم.

 

چقدر دل تنگم…

 

با یاد آوری آغوش همیشه گرمش چیزی  توی دلم تکون خوردو بغضم سنگین تر شد و….

 

رمان ویدیا, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۱:۵۲]

#پارت_۲۶۰

 

 

سرم و روی پاهام گذاشتم و بغضم رها شد.

 

نمی دونم چقدر تو اتاق موندم که با صدای در سر بلند کردم.

 

از جام بلند شدم و آروم در و باز کردم.

 

با دیدن بارما لبخندی زدم.

 

نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:

 

_ گریه کردی؟

 

سری تکون دادم اما چشم هام پر از اشک شد.

 

وارد اتاق شد و در و بست.

 

بازوهام و گرفت و آروم گفت:

 

_ ویدیا

 

سر بلند کردم.

 

اما بعد از یک سال اشکم روی گونه ام چیکد.

 

و بارما اشکمو دید.

 

کشیدم توی بغلشو موهامو نوازش کرد

 

_ ویدیا این که تو عاشق من نبودی رو

 

باور دارم.!

 

اما اشک الانت به خاطر کیه؟

 

با صدای لرزونی که ناشی از گریه بودم گفتم :

 

_ تنهام ، تو نمی دونی خسته شدم از این همه سختی. پدرم من و نخواست، همسرم من و نخواست.

 

دلم از همه گرفته منم آدمم دل دارم.

 

_ هیس آروم باش می خوای برگردی ایران؟

 

سر بلند کردم و ناباور گفتم:

 

_ اما…

 

_ اما چی؟ من همیشه پشتتم. تو باعث شدی من به عایشه برسم.

 

با بهراد صحبت می کنم و برای هفته ی بعد کارات و درست می کنم تا برگردی.

 

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم

 

_ من می ترسم

 

 

_ ترس نداره، تو به عنوان مدل به ایران میری و هر وقت اراده کنی میام و برت می گردونم. اما بعد از جشن ازدواج منو عایشه میری،

 

حالام بیا بیرون عایشه فکر کرد به خاطر اون ناراحتی.

 

دستی به زیر چشمام کشیدم و همراه بارما از اتاق بیرون اومدم،

 

عایشه با استرس نگاهش رو به در دوخته بود.

 

رفتم سمتش و گونه اش رو بوسیدم

 

 _ مبارکه عزیزم.

 

یهو محکم بغلم کرد

 

 _ چرا یهو گذاشتی رفتی تو اتاق ترسیدم فکر کردم از دستم ناراحتی.

 

_ خواستم چند دقیقه تنهاتون بزارم، خیلی برات خوشحالم.

 

دستام و توی دستش گرفت:

 

_ ممنونم ازت ویدیا، بابت همه چیز ازت ممنونم.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۱

 

 

 

_ قدر بارما رو بدون و خوشبختش کن بارما بهترین  مرده.

 

_ می دونم از خدا ممنونم.

 

_حالا بریم شام.

 

هر سه دور میز نشستیم.

 

بعد از خوردن شام دور هم تو سالن جمع شدیم،

 

بارما راجب مراسم و برگزاری جشن  صحبت کرد.

 

شوق زندگی و عشق تو چشمای هردوشون بیداد می کرد.

 

شب رو رفتم اتاق خودم.

 

عایشه با خجالت رفت سمت اتاق بارما.

 

چشمکی برای بارما زدم و وارد اتاقم شدم.

 

رو به  پنجره ایستادم و نگاهم رو به تاریکی شب دوختم، یعنی تا یک هفته ی دیگه به ایران بر می گردم ؟!

 

استرش و هیجان نشست توی دلم.

 

نمی دونستم چیکار کنم.

 

حالا که واقعا رفتنی بودم.

 

گیج شده ام، اما چیزی توی دلم به رفتن ترقیبم می کنه، یه حس مرموز.

 

آهی کشیدم و سمت تخت رفتم.

 

چند روزی بیشتر به جشن بارما و عایشه نمونده،

 

هر روز همراه عایشه و بارما به پاساژهای بزرگ و مجلل نیویورک می رفتیم.

 

کلی لباس و کیف و کفش مارک برای برگشت به ایران خریدم.

 

لباسی بلند و دنباله دار مشکی برای مراسم بارما و عایشه خریدم،

 

بارما بهراد و برای جشن دعوت کرد و بدون این که به من بگه بهش اطلاع داده بود که

 

به ایران میرم اما همراه خود بهراد.!

 

دل توی دلم نبود.

 

زیر دست آرایشگر نشسته بودم تا برای مراسم آماده ام کنه.

 

وقتی کارش تموم شد، از جام بلند شدم.

 

نگاهی به لباس و آرایشم انداختم.

 

راضی لبخندی زدم .

 

راننده بیرون منتظرم بود.

 

همراه راننده به تالار بزرگ وسط مرکز شهر نیویورک که برای مراسم در نظر گرفته بودن رفتم.

 

از ماشین پیاده شدم، دوتا بادیگارد دوطرفم ایستادن.

 

عکاس ها و خبرنگارها به سمتمون اومدن.

 

_ خانوم ویدا آریان، آیا شما قرار نبود با آقای بارما کاپور…

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۲

 

 

_ چرا شما با آقای کاپور ازدواج نکردین؟

 

_ فکر کنم زندگی شخصی هر آدمی برای به خودش مربوط باشه.

 

خواهش می کنم تو حریم خصوصی دیگران دخالت نکنین.

 

می دونستم جز خبرنگارای هندی، نیویورکی ها چیزی از حرفای من نمی فهمن .

 

وارد تالار بزرگ و مجلل شدم، نگاهی به اطرافم انداختم.

 

ویلیام با لبخندی به لب به سمتم اومد گفت:

 

_سلام بر بانوی زیبا.

 

لبخندی زدم و دستش و به گرمی فشردم.

 

دستش و گذاشت پشت کمرم گفت:

 

 _ بارما تاکید کرده که تمام حواسم رو بهت بدم و مراقبت باشم.

 

_ بارما همیشه به من لطف داره.

 

صندلی که نزدیک ترین میز به جایگاه عروس و داماد بود رو کشید کنار،روی صندلی نشستم .

 

ویلیام هم روی صندلی کناریم نشست.

 

هر دو کمی راجب کار صحبت کردیم.

 

با اومدن بارما و عایشه از جامون بلند شدیم.

 

عایشه واقعا زیبا شده بود.

 

با هر بار دیدن عایشه یاد چهره ی قبل از سوختن صورتم می افتم.

 

بارما و عایشه با مهمونا سلام و احوال پرسی کردن.

 

با رسیدن به من لبخندی زدم.

 

_ تبریک میگم

 

 

و گونه ی عایشه و بارما رو بوسیدم.

 

بارما نگاهی بهم انداخت گفت:

 

 _ مدل معروفمون چه زیبا شده.!

 

چشمکی زدم

 بارما و عایشه به جایگاه عروس و داماد رفتن.

 

خواستم بشینم که نگاهم به بهراد افتاد.

 

دست گل بزرگی رو به خدمتکار داد، با دیدنم اومد سمتم و رو به روم قرار گرفت.

 

ِلحظه ای خیره نگاهم کرد.

 

لبخندی زد و دستشو سمتم دراز کرد.

 

دستش و فشردم.

 

 _ سلام بر بانوی زیبا.

 

_ سلام خیلی خوش اومدین.

 

_ می تونم اینجا بشینم؟

 

_ البته

 

بهراد صندلی رو عقب کشید و نشست.

 

ویلیام عذر خواهی کرد و رفت تا به کارها مدیریت کنه.

 

_ راستی خیلی خوشحالم که قبول کردی و برای مدتی با ما همکاری می کنی.

 

_ امیدوارم کارها بر وفق مراد پیش بره.

 

_ خیالت راحت باشه.

 

همه چی اونجا مهیا هست

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۳

 

 

درحال صحبت با بهراد بودم که ویلیام اومد سمتم و گفت:

 

_ بارما میگه سوپرایزتو بده.

 

لبخندی زدم و ازجام بلند شدم.

 

از سالن بیرون اومدم و اتاقی که از قبل آماده کرده بودن وارد شدم.

 

آرایشگر با دیدنم لبخندی زد و لباس هندی که یه نیم تنه و دامن بزرگ پر از چین بود رو گرفت سمتم.

 

وارد اتاق پرو شدم لباسو پوشیدم.

 

آرایشگر ، آرایشم و تجدید کرد.

 

ویلیام وارد اتاق شد و با دیدنم  چشمکی زد.

 

 _ عالی شدی.!

 

_ همه چی آماده است؟

 

_ همه چی، به غیر از حضور شما.!

 

با دستم گوشه ای از دامن پرچینم رو گرفتم و از پله های اتاقی که به طبقه ی بالای تالار که به سالن اصلی مراسم برگزار می شد، رفتیم.

 

چند تا از دختر هایی که توی هند بهترین رقاصه های گروه بودن،

 

برای مراسم و برگزاری بهتر و با شکوه تر به نیویورک اومده بودن.

 

با صدای خواننده که یکی از شاد ترین آهنگ های هندی رو می خوند، از بالا شروع به رقص کردیم.

 

بارما برای من خیلی کارها کرده بود ، و  مرد بودن و مردانگی رو در حقم تمام کرده بود .

 

محو رقص شدم،

 

با تموم شون آهنگ تعظیمی کردم.

 

بارما اومد سمتم و بغلم کرد.

 

کنار گوشم گفت:

 

 _ تو معرکه ای دختر، امشب همه رو  محو خودت کردی.

 

_ تو در حقم خیلی خوبی کردی و این کمترین چیزی بود که می تونستم انجام بدم.

 

برات آرزوی خوشبختی می کنم.

 

با اومدن عکاس کنار هم ایستادیم.

 

چند تا عکس تکی و دسته جمعی گرفتیم.

 

مراسم تا پاسی از شب ادامه داشت.

 

بارما برای امشب اتاق یکی از بهترین هتل های نیویورک رو کرایه کرده بود.

 

بعد از تموم شدن مراسم بارما گفت:

 

 _ راننده منتظرته

 

_ غصه ی منو نخور و امشب رو خوش باشید.

 

بهراد اومد کنارم.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۴

 

 

_ ازدواجتون رو تبریک میگم آقای کاپور و براتون آرزوی خوشبختی می کنم.

 

بارما دست بهراد و فشردو گفت:

 

_ ممنون فردا بیاین خونه تا راجب کارها صحبت کنیم.

 

_ حتما.!

 

بهراد رو کرد بهم گفت:

 

_ شب خوش بانوی زیبا، اجراتون امشب عالی و چشم نواز بود.

 

 فردا می بینمتون.

 

سری تکون دادم:

 

_ ممنونم.

 

با رفتن بهراد، همراه بارما و عایشه و بقیه مهمونا از تالار بیرون اومدیم.

 

راننده در ماشین و باز کرد.

 

رو کردم به عایشه و بارما

 

 _شب خوبی داشته باشین، فردا می بینمتون.

 

سوار ماشین شدم، با حرکت راننده بارما دستی برام تکون داد.

 

نفسم رو آسوده بیرون دادم و لبخندی از رضایت روی لبام نشست.

 

نگاهم رو به سیاهی شب دوختم.

 

با صدای راننده به خودم اومدم.

 

از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم.

 

همه جا در سکوت بدی فرو رفته بود.

 

آباژور توی سالن و روشن کردم، روی مبل نشستم و نگاهم رو به رنگ بنفش آباژور دوختم.

 

فکرم درگیر بود. درگیر برگشت به ایران،

اینکه قراره چی بشه ؟

 

حتی فکر کردن به این که قراره دوباره ببینمش، دلم از هیجان و دلهره زیرو رو میشه .

 

با تنی خسته و ذهنی درگیر وارد اتاق شدم.

 

لباسم رو از تنم در آوردم.

 

و توی تختم مثل جنینی خزیدم.

 

با روشنی هوا چشم باز کردم.

 

نگاهی به ساعت انداختم چقدر خوابیده بودم.

 

سریع وارد حموم شدم و بعد از دوش چند دقیقه ای بیرون اومدم،

 

لباسی پوشیدم و از اتاق خارج شدم.

 

زیر چایی رو روشن کردم.

 

با صدای زنگ در، نگاهم رو به ساعت روی دیوار دوختم.

 

ساعت دوازده ظهر رو نشون می داد، از چشمی نگاهی انداختم.

 

با دیدن بهراد درو باز کردم لبخندی زد.

 

سریع گفت:

 

_ شرمنده فکر کنم زود اومدم.

 

_ نه بفرمایید

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۵

 

بهراد وارد سالن شد.

لبخند زدم و با دست به کاناپه ی وسط پذیرایی اشاره کردم.

 

_بشین تا یه چیزی بیارم بخوری.

 

خیره نگاهم  کرد؛ سرم رو پایین انداختم.

 

_تازه از حمام امدی؟

 

موهام رو پشت گوشم زدم و زیر لب گفتم:

 

_آره.

 

سری تکون داد و همون طور که  به سمت مبل می رفت گفت:

 

_هوا سرده! سرما نخوری.

 

دلم گرفت؛ بهراد پسر مهربونی بود!

شاید منم جای اون بودم؛ باورم می  شد زن داداشم به اون یکی برادرم نظر داره.

 

سینی چایی رو که از قبل اماده کرده بودم به همراه بیسکویت برداشتم و به پذیرایی برگشتم.

بی هوا گفت:

 

_از این که می خوای برگردی ایران چه حسی داری؟

 

شونه ایی بالا انداختم با کمی مکث جواب دادم.

 

_هیچ حسی ندارم!

 

زنگ خونه که به صدا در امد لبم به خنده باز شد؛ می دونستم عایشه و بارما هستن.

با دیدن عایشه و بارما لبخندم پر رنگ تر شد.

 

_به به؛ عروس و داماد گل. خوش امدین.

 

عایشه بغلم کرد؛ خودم رو از اغوشش جدا کردم و به بارما که با عشق به عایشه خیره بود دست دادم.

هر سه وارد سالن شدیم.

بهراد با دیدن عایشه و بارما از جاش بلند شد و هول زده گفت:

 

_ببخشید که زود تر از شما امدم.

 

بارما با دست به شونه ش زد.

 

_کار خوبی کردی.

 

برای همه گی چایی ریختم.

دور هم نشستیم و مشغول خوردن شدیم.

استرس داشتم!

بارما اولین کسی بود که سکوت حاکم بر سالن رو  شکست؛ با لحن جدی گفت:

 

_کار ها  رو برای رفتن به ایران انجام دادین؟

 

 

بهراد دست هاش رو تو هم گره زد.

 

_برای رفتن ویدا همه چیز آماده س.

 

بارما مقداری از چاییش رو خورد و ادامه داد.

 

_بلیط گرفتی؟

 

_آره؛ برای پس فردا.

 

بارما سری تکون داد و برای بار دوم سکوت بر جمع حاکم شد

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۶

 

باید همه جوره حواست بهش باشه خودمم میام بهش سر می زنم.

 

-خیالتون راحت آقای کاپور

 

بارما سری تکون داد.

 

بهراد بعد چند دقیقه رفت با رفتن بهراد روی مبل نشستم و پام و تکون دادم.

 

 می دونستم حرکتم از استرس زیادی که دارم هست.

 

بارما اومد و در کنارم نشست.

 

_حالت خوبه؟

سری تکون دادم نمی دونم حالا که واقعا میخوام برم ،دو دلم و می ترسم.

 

دستش رو آروم دور بازوم حلقه کردو کشیدتم توی بغلش.

 

_ازچی می ترسی ویدیا تو از اولم قرار بود برگردی ایران و حالا این یه شانسه که به عنوان یه مدل برگردی  پس از چیزی نترس و به ترست غلبه کن.

 

 

بارما راست می گفت، تا کی اینجا می موندم و تمام کسانی که با حقارت ترکم کردن و به حال خودشون می ذاشتم؟

 

با حرفای بارما کمی آروم شدم.

 

 تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم.

 

بالاخره همه زندگیمو به

عاشیه گفتم.

 

با یادآوری گذشته دوباره نفرت نشست روی قلبم و اون حس های بدی که این یه سال خاک خورده بودن از زیر خروارها خاک بیرون اومد، مثل آتیش زیر خاکستر

قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید.

 

عاشیه کشیدم توی بغلش گفت:

 

-حالا معنی نگاه همیشه پر از غمت رو درک می کنم.

 

هق زدم.

 

 

عاشیه توی سکوت موهامو نوازش می کرد.

 

تو سختی هام نه پدری بود نه مادر و نه خانواده ای.

 

_ویدیا پاشو چمدونتو ببندیم باید پر بار وشاد بری.

 

عاشیه چمدون بزرگی رو وسط اتاق گذاشت و هرچی لباس خوب بود با دقت توی چمدون چید،  مثل یه کدبانو حواسش به همه چیز  بود تاچیزی رو جا نذارم.

 

تا دیر وقت هر دو مشغول چیدن چمدون و جمع کردن وسایلم بودیم.

 

فردا ساعت دوازده ظهر پرواز داشتیم، عاشیه چرخی دور خودش زد

 

_همه چی رو برداشتیم چیزی جا نذاشتی ویدیا؟!

#پارت_۲۶۷

 

_نه خیالت راحت،

 

در اتاق باز شد و بارما وارد اتاق شد گفت:

 

_ همه چی رو چك كردین؟

 

_ آره خیالت راحت

 

اومد سمت عایشه و گفت: پس خانومم رو می برم كه بدون خانومم خوابم نمیبره.

 

 

خندیدم

 

_ببر بلكه منم كمی خوابیدم بس كه استرس وارد می كنه این خانومتون

 

_دستامو بالا بردم باشه باشه.

 

بارما و عایشه از اتاق بیرون رفتن. با رفتن بارما و عایشه روی تخت نشستم.

 

نگاهی به چمدون بسته ی روبروم انداختم.

 

 یه حس  عجیبی  داشتم بین رفتن و نرفتن.

 

روی تخت دراز كشیدم و با فكر به آینده ای كه توی ایران قرار بود برام رقم بخوره به خواب رفتم.

 

 با تكون های دستی چشمام رو باز كردم با دیدن عایشه سریع سر جام نشستم.

 

با صدای خش داری كه ناشی از خواب بود گفتم:

 

_ چیزی شده؟

 

_پاشو تنبل باید آماده بشی، زود باش.

 

 

_وای چرا زودتر بیدارم نكردی؟

 

 در حال بیرون رفتن از اتاق گفت:

 

_نگران نباش هنوز دیر نشده. تا تو دوش بگیری و آماده بشی منم میز و می چینم.

 

 

از جام بلند شدم و به حمام رفتم، بعد از یه دوش طولانی روبروی آینه نشستم.

 

 موهامو با دقت خشك كردم. كمی به چهره ی رنگ پریده ام رسیدم.

 

كت و شلوار خوش دوختی پوشیدم. از اتاق بیرون اومدم.

 

بارما با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت:

 

_مدل زیبامون چطوره؟

 

لبخند پر استرسی زدم:

 

_ بدم بارما، بد!

 

 

_پس قرار نشد از الان ضعف نشون بدی. تو قوی هستی حالام بیا یه چیزی بخور ضعف نكنی.

 

 

سری تكون دادم و وارد آشپزخونه شدیم.

 

 

عایشه و بارما با حرفاشون می خواستن كمی بهم آرامش بدن و استرس و ازم دور كنن.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۸

 

اما توی دلم داشتن رخت می شستن و غوغا به پا بود.

 

از این كه  تو ایران چه اتفاقایی در انتظارمه باعث می شد تا حالم كمی پریشون بشه.

 

راننده چمدون ها رو توی ماشین گذاشت.

 

 

پالتوی خز قهوه ایم رو پوشیدم و كیف دستی كوچیكم كه تمام مداركم توش بود و دستم گرفتم.

 

 

همراه بارما و عایشه به سمت فرودگاه رفتیم. هرچی به فرودگاه نزدیك تر می شدیم حالم بدتر می شد و استرسم زیادتر.

 

 

با توقف ماشین توی فرودگاه نفسم رو كلافه بیرون دادم، بهراد توی سالن منتظرمون بود.

 

 با دیدن ما اومد سمتمون.

 

از استرس زیاد مثل كسی كه داره از عزیزانش جدا می شه بازوی بارما رو سفت چسبیدم.

 

نگاهی به دستم و بعد چشم هام انداخت. كمی از بهراد و عایشه فاصله گرفت و گفت:

 

_ ویدیا اگه فكر می كنی نمیتونی تحمل کنی میخوای نری؟ اینجا بهترین موقعیت ها رو داری و خیلی جای پیشرفت داری.

 

 

سری تكون دادم

 

 

_نه بارما، باید برم، حالا كه فرصتی پیش اومده تا خودی  نشون بدم پس بذار خودمو محك بزنم.

 

دستم و فشرد:

 

_ پس نگران نباش تو دختر قویی هستی  منم پشتتم تا همیشه.

 

 چشمام پر از اشك شد

 

_هرچقدر ازت تشكر كنم بازم كمه. خدا رو شكر می كنم كه تو سر راه زندگیم قرار گرفتی.

 

_ توام كم كمكی برای من نكردی باعث شدی تا به عشقم برسم.

 

 با صدای عایشه به سمت بهراد و عایشه رفتیم.

 

 

عایشه دستم و گرفت.

 

_عزیزم ما پشتتیم نگران نباش.

 

لبخندی زدم:

 

_میدونم

 

همراه بارما و بهراد به سمت مسئول فرودگاه رفتیم و بعد از دادن مدارک  و تحویل وسایل چرخیدم.

 

 عایشه بغلم كرد

 

:دلم برات تنگ میشه

 

 

_دل منم، تازه یه دوست پیدا كرده بودم.

 

_به زودی سفری همراه بارما به ایران میایم حتما.

 

روبه روی بارما ایستادم و با لبخند خیره ی مردی كه روز اول وقتی دیدمش هیچ حس خوبی نسبت بهش نداشتم انداختم و آروم لب زدم

 

+ ممنونم بابت بودنت.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۶]

#پارت_۲۶۹

 

 

بارما لبخند دلنشینی زد گفت : برات سفری بی خطر ارزومندم .

 

_ ممنونم .

 

با اعلام پروازمون از بارما و عایشه خداحافظی کردم .

 

لحظه ی آخر اشک رو تو چشم هردوشون دیدم .

 

لب زدم خدایا همیشه خوبخت باشن .

 

هرچی ازشون دورتر میشدم ؛ حس میکردم از خانواده ی خودم دارم جدا میشم .

 

با دستی که نشست روی شونه ام ، به خودم اومدم .

 

_ فکر نمیکردم آقای کاپور انقد برات عزیز باشه .

 

آهی کشیدم ؛

 

_ بارما تو سختی های زندگیم پشتم بود ، نزدیک تر از خانواده …!

 

_ خیلی خوبه .

 

هردو سوار هواپیما شدیم .

 

و روی صندلی هامون جا گرفتیم .

 

کمربندم رو بستم ، دوباره استرس افتاد به جونم .

 

بهراد مجله ای برداشت

گفت :  اینطور که به نظر میرسه آخر های شب به ایران میرسیم .

 

سرم و به صندلی تکیه دادم

 _ برای من فرقی نمیکنه .

 

بهراد دیگه چیزی نگفت .

 

با بلند شدن هواپیما نگاهم رو از  پنجره  کوچک هواپیما  به بیرون دوختم .

 

ساعت ها روی هوا بودیم .

 

خسته مجله رو ورق زدم که با اعلام اینکه  هواپیما که در خاک ایران هست ؛

 

چیزی توی دلم تکون خورد و لحظه ای حس کردم دست و پام بی حس شد .

 

چشم هام لحظه ای از اشکی که توی چشم هام حلقه زد تار شد .

 

نفس عمیقی کشیدم .

 

باید ضعف و ناتوانی رو کنار بذارم ؛

 

اینجا نیومدم تا یاد قدیم کنم و اشک بریزم .

 

با نشستن هواپیما توی فرودگاه تهران ،

 

بهراد لبخندی زد

_ بالاخره بعد  از یه سفر خسته کننده رسیدیم ،

 

لبخندی زدم و کمربندم رو باز کردم .

 

توان بلند شدن نداشتم .

 

اما باید قدم اول رو برمیداشتم .

 

همراه بهراد به سمت در خروجی هواپیما رفتیم .

 

با خوردن باد سرد به صورتم نگاهی رو به آسمون شهرم دوختم .

 

شهری که من و آواره ی غربت کرد …!

 

و حالا بعد از یک سال برگشتم .

 

باقدم های محکم و استوار از پلکان هواپیما پایین اومدم و همراه بقیه به سمت سالن

 

فرودگاه رفتیم….

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۶.۱۷ ۱۹:۱۶]

#پارت_۲۷۰

 

بعد از انجام كارهای ورود به ایران و تحویل گرفتن چمدون ها به سمت خروجی سالن راه افتادیم.

 

 

مردی اومد سمتمون و گفت:

 

_سلام آقا، خوش اومدین.

 

 

_سلام آقای جلیلی، تنها هستین؟

 

_بله، آقا گفتن بیام دنبالتون.

 

 

نگاهی به بهراد انداختم كه گفت:

 

_چمدون ها رو بذارین تو ماشین.

 

بهراد در عقب رو باز كرد و گفت:

 

_به كشور خودتون خوش اومدین بانو.

 

 

لبخندی زدم و سوار ماشین شدم.

 

بهراد كنارم نشست، راننده ماشین رو روشن كرد.

 

 

هوا هنوز تاریك بود و از شهر چیزی معلوم نبود.

 

بهراد رو به راننده كرد:

 

_خونه برای خانوم آماده كردین؟

 

_والا آقا گفتن شب رو عمارت ببرمتون فردا خونه آماده است.

 

 

با آوردن اسم عمارت رعشی به تنم افتاد. دستمو مشت كردم و با صدایی كه به سختی لرزششو كنترل كرده بودم

گفتم: _میشه یه هتل ببری منو؟

 

_میدونم همین اول كاری بد قول شدم و اونطور كه شایسته ات بود ازت استقبال نشد اما یه امشب رو بد بگذرون. خودم فردا ترتیب همه چی رو میدم.

 

سری تكون دادم.

 

 

-من نمی تونم جایی كه آدمهاش رو نمی شناسم این موقع شب برم.

 

 

_اخه این موقع شب هتل درست و حسابی نیست تا ببرمت و اینطوری نگرانت می شم. ازت خواهش میكنم، خانواده ی من آدم های خونگرمی هستن.

 

 

_آقای زرین، خواهش كردم.

 

نمی دونم تن صدام چطور بود كه بهراد گفت:

 

_باشه، شرمنده. نمی خواستم ناراحتت كنم.

 

 

رو كرد به راننده گفت:

 

_ ساشا هنوز اون خونه رو داره؟

 

_بله، می خواین خانومو اونجا ببرید؟

 

با آوردن اسم ساشا حس كردم قلبم شروع به تپیدن كرد و گونه هام گُر گرفت. میخواستم حرفی بزنم اما…

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۶.۱۷ ۱۹:۲۰]

#پارت_۲۷۱

 

زبونم یاری به حرف زدن نمی كرد،بهراد دید ساكتم گفت:

 

خواهش می كنم قبول كن، اینجا تقریبا یه جورای خونه ی مجردی ساشا هست و محیط تمیز و امنیت کاملی  داره.

 

 سری تكون دادم و نگاهم رو به سیاهی شب دوختم اما ذهنم درگیر بود و با یادآوری اون چشم های همیشه نم دار ساشا، چیزی توی دلم تكون  خورد.

 

پوزخند تلخی زدم.

 

 بعد از مدتی كه هیچی ازش نفهمیدم، ماشین كنار ساختمون ایستاد.

 

راننده پیاده شد و در رو باز كرد از ماشین پیاده شدم و نگاهی به آپارتمانی كه نشون می داد سه یا چهار طبقه بیشتر نیست انداختم.

 

بهراد گفت:

 

_كلید داری؟

 

-نه ولی فكر كنم خود آقا ساشا امشب اینجا باشن، آخه مثل اینكه مهمونی دعوت بودن.

 

كیف دستیمو محكم گرفتم.

 

هیجان دیدن ساشا بعد از یكسال چیزی نبود كه وصف كنم.

 

بهراد رفت سمت در و زنگ طبقه ی سوم رو زد.

 

 

دو سه بار زنگ و فشار داد، دیگه داشتیم ناامید می شدیم كه صدای خشداری پیچید توی كوچه ی ساكت.

 

-كیه؟

 

با شنیدن صداش بغض نشست توی گلوم و دلم هواشو كرد.

 

 اما من اینجا دنبال عشق و عاشقی نیومده بودم.

 

-ساشا منم بهراد، درو باز كن.

 

لحظه ای صداش نیومد اما باصدای تیک در حیاط بهراد رو به راننده كرد.

 

-چمدون ها رو بیار.

 

نمی تونستم قدم از قدم بردارم.

 

بهراد نگاهی بهم انداخت.

 

-بفرما.

 

قلبم چنان می زد كه حس می كردم هر لحظه ممكنه از سینه ام بیرون بزنه.

 

قدمی برداشتم و وارد حیاط كوچكی شدم.

 

بهراد اومد كنارم و دستش و گذاشت پشتم و كمی به جلو هولم داد.

 

با قدمهایی سست و قلبی لرزان پله ها رو بالا رفتم،  از استرس كف هر دو دستم عرق كرده بود.

 

 پشت در چوبی ایستادیم.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۶.۱۷ ۱۹:۲۰]

#پارت_۲۷۲

 

قلبم اونقدر محكم و پر هیجان می زد كه می ترسیدم الان از حركت بایسته.

 

 

در باز شد، لحظه ای بند كیفم و محكم چسبیدم و نفسم رو بیرون دادم.

 

نگاهی به بهراد و نگاهی به در باز شده انداختم.

 

بهراد لبخندی زد و گفت:

 

_ حتما بداخلاقیش گل كرده!

 

 و با دستش در و هول داد.

 

_ بفرما عزیزم.

 

-اول خودتون برید بهتره به نظرم.

 

بهراد ببخشیدی گفت و در و هول داد و وارد خونه شد.

 

پشت سر بهراد با قدم های لرزونی وارد خونه شدم.

 

سرم پایین بود، جرأت اینكه سر بلند كنم و ببینمش رو نداشتم.

 

فضای خونه با نور كمی قابل دید بود.

 

صدای بهراد بلند شد.

 

-ساشا، مثلا برادرت بعد از این همه مدت اومده، نمی خوای بیای دیدنش

 

صدای قدم هایی روی سرامیك های سفید سالن بلند شد، دلم طاقت نیاورد و سر بلند كردم.

 

نگاهم اول به پاهاش افتاد. صندل خونه ای پاش بود و شلوارک مشكی زیر زانو.

 

سریع سر بلند كردم.

 

با دیدن بالا تنه برهنه و اون خالكوبی روی سینه اش دلم زیر و رو شد.

 

نگاهم به لباش افتاد و یاد بوسه ی گرمش، دستم و مشت کردم و بالاخره نگاهم به چشم های رنگیش افتاد. قلبم شروع به تپیدن كرد.

 

لحظه ای نگاهمون تو تاریک روشن سالن بهم گره خورد.

 

 احساس كردم صورتم داغ شد.

 

بی تفاوت نگاهش رو از نگاهم گرفت و گفت:

 

_چطوری داداش كوچیكه؟ می بینم از اون سر دنیا دختر بار كرده میاری!

 

بهراد سرفه ای كرد. ساشا اومد سمتمون و بهراد و محكم بغل كرد، با حسرت نگاهشون كردم.

 

از بهراد فاصله گرفت گفت:

 

_معرفی نمی كنی؟

 

بهراد با صدایی كه تعجب توش موج می زد گفت:

 

_ساشا ایشون خانم ویدا آریان هست و قراره به مدت یكسال با ما كار كنه.

 

ساشا دستی به موهای پر پشتش كشید گفت:

 

_اصلا یادم نبود.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۶.۱۷ ۱۹:۲۰]

#پارت_۲۷۳

 

دستشو سمتم دراز كرد گفت:

 

_ خوش اومدین خانم آریان.

 

با دیدن دستش دوباره قلبم زیر و رو شد. چطوری لمس كنم دستتو ؟

 

سعی كردم دستم نلرزه دستم و آروم دراز كردم.

 

 دست سردم دست گرمش رو كه لمس كرد حس كردم چیزی توی قلبم شكست و هزار تیكه شد.

 

فشاری به دستم آورد آروم گفتم:

 

_ببخشید بی موقع مزاحمتون شدیم.

 

سریع سر بلند كرد و خیره ی لبهام شد.

 

 

از این كارش شوكه شدم. مثل كسی كه بخواد چیزی رو توی ذهنش انكار كنه سری تكون داد. هر سه هنوز ایستاده بودیم.

 

با صدای خواب الود دختری  سر چرخوندم. اما با دیدن دختری كه لباس خواب كوتاهی تنش بود و كنار در اتاقی ایستاده بود تمام امیدم نا امید شد و حس كردم كاخی كه ساخته بودم شیشه ای بود و افتاد و شكست.

 

زن با دیدن ما از در فاصله گرفت و اومد سمت سالن.

 

با هر قدمی كه بر می داشت بغض توس گلوم سنگین تر می شد.

 

دستم و آروم كف اون دستم كه هنوز گرمی دست ساشا رو حس می كردم گذاشتم.

 

ضعف و ناامیدی بس بود. نفسی كشیدم و خیلی محكم گفتم:

 

_ببخشید، مثل اینكه بد موقع مزاحم شدیم.

ساشا نگاهی بهم انداخت

راننده چمدون ها رو گذاشت گفت:

 

_ با اجازه آقا.

 

ساشا سری تكون داد و راننده رفت.

 

دختره حالا بهمون رسیده بود و دستشو دور بازوی لخت ساشا حلقه كرد.

 

سرش و روی شونه اش گذاشت گفت:

 

_مهمون داری عزیزم؟

 

بهراد كلافه گفت:

 

_ساشا می شه لطف كنی و بگی ویدا جان كجا استراحت كنن؟

 

-همراه من بیاین و بازوشو از دست دختر درآورد.

 

بهراد رفت سمت چمدون ها. پشت سر ساشا راه افتادم.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۶.۱۷ ۱۹:۲۰]

#پارت_۲۷۴

 

نسبت به یك سال پیش كمی پر تر شده بود.

 

در اتاقی رو باز كرد و كنار در ایستاد.

 

_اینجا می تونید استراحت كنید.

 

_ممنونم.

 

سری تكون داد، بهراد چمدون ها رو داخل اتاق گذاشت، لبخند مهربونی زد.

 

 _یه شب بد بگذرون.

 

_عیبی نداره.

 

_مزاحم نمیشم. استراحت كن.

 

همراه ساشا از اتاق بیرون رفتن، لحظه ی آخر ساشا نگاهی بهم انداخت. در رو بستم و پالتومو در آوردم.

 

خسته دكمه های كتم رو باز كردم، كنار چمدون نشستم.

 

 

لباس خوابی برداشتم و لباس هام و عوض كردم و سمت تخت رفتم آروم روی تخت دراز كشیدم.

 

باورم نمی شد من الان تو خونه ی ساشا باشم اما با یادآوری اون دختر آهی كشیدم.

 

یه چیزی خیلی آزارم می داد یعنی ساشا خوب شده و میتونه رابطه برقرار كنه؟

 

با فكر و خیال زیاد چشمام كم كم گرم شد و خوابم برد.

 

 با تابش نور خورشید چشم باز كردم با گیجی نگاهی به اطرافم انداختم. با یادآوری این كه ایرانم و خونه ی ساشا قلبم لرزید.

 

از تخت پایین اومدم جلوی آینه ایستادم. چشمام كمی پف كرده بود.

 

 

پلیور سفیدی پوشیدم همراه شلوارمشكی، موهامو بالای سرم جمع كردم و در اتاق و آروم باز كردم.

 

صدایی از توی آشپزخونه می اومد. نگاه گیجی توی سالن انداختم اما سرویس بهداشتی رو پیدا نكردم.

 

رفتم سمت آشپزخونه اما با دیدن ساشا و دختره …

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۶.۱۷ ۱۹:۲۰]

#پارت_۲۷۵

 

 دیشبی  كه بغل ساشا نشسته بود لحظه ای حس كردم نفس كشیدن برام سخت شد.

 

دختره چه راحت روی پاهای ساشا نشسته بود

 

 با همون لباس خواب دیشبی که تمام هیکلش پیدا بود

حتی فکر اینکه دیشب و تو اغوش ساشا بوده هم باعث می شد قلبم از درد فشره بشه

 

عصبی سری به این همه ضعفم تکون دادم

 

ساشا با دیدنم از جاش بلند شد كه باعث شد دختر هم بلند بشه.

 

_صبح بخیر خانوم آریان

 

صدامو كمی صاف كردم.

 تا نلرزه تا بغضم نشکنه و خورد نشم

 

_سلام. صبح شما هم بخیر. میتونم بپرسم سرویس بهداشتیتون كجاست؟

 

ساشا اومد طرفم و…

 

رمان ویدیا, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۱:۳۰]

#پارت_۲۷۶

 

از كنارم رد شد كه بازوش به بازوم خورد و بویى عطرش پیچید توى دماغم. دلم ضعف رفت.

 

چقدر سخته خودتو كنترل كنى تا واكنشى نشون ندى.

 

هنوز مات سر جام ایستاده بودم كه برگشت و سؤالى نگاهم كرد. تكونى خوردم گفت:

 

_ ته این راهرو سرویس بهداشتى هست خوشم نمیاد خیلى تو سالن باشه.

 

سرى تكون دادم

 

_بله

 

و به سمت سرویس بهداشتى رفتم.

 

آبى به دست و صورتم زدم از سرویس بهداشتى بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم هر دو سر میز بودن.

 

روى صندلى نشستم و كمى مربا همراه كره برداشتم لیوان چایی كنار دستم گذاشته شد.

 

لقمه اى گرفتم كه صداى دختره باعث شد سر بلند كنم.

 

-من شما رو جایى ندیدم؟

 

لقمه رو سر جاش برگردوندم و خیلى سرد گفتم:

 

_عزیزم ایران نبودم.

 

دختر بشكنى زد گفت:

 

_فهمیدم، عكست روى یه مجله ى خارجى بود تو همون مدلى.

 

سرى تكون دادم گفتم:

 

_بله، درسته.

 

_خیلى خوبه، منم قراره تو شركت ساشا كار كنم.

 

نگاهى به ساشا انداختم كه متفكر به روبه روش خیره بود.

 

_مگه نه ساشا؟

 

ساشا نگاهش رو از رو به روش گرفت گفت:

 

_ چیزى گفتى؟

 

دختره ناراحت بلند شد گفت:

 

_هیچى.

 

_پس آماده شو، كلاست دیر میشه، خانم آریان شما راحت باشین.

 

ساشا اینو گفت و همراه دختره از آشپزخونه بیرون رفتن.

 

خیلى دلم می خواست بدونم این دختر كیه؟ ساشا این مدت چیكارا كرده؟ اما هیچ راهى نبود بفهمم.

 

صبحانه ام رو تو سکوت  خوردم. صدای در اومد. یعنى با هم رفتن؟

 

اومدم از آشپزخونه بیام بیرون كه توى سینه ى كسى رفتم.

 

سربلند كردم. نگاهم به نگاه ساشا افتاد.

 

اندازه ى یه بند انگشت صورتامون با هم فاصله داشت.

 

از نزدیكی زیاد قلبم…

 

رمان ویدیا, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۱:۳۰]

#پارت_۲۷۷

 

شروع به تپیدن كرد.

 

گرمى دستش روی كمرم مثل یه كوره ى آتیش بود هر دو خیره ى هم بودیم با صدای لرزونى گفتم:

 

_ میشه دستتون رو بردارید؟

 

اما ساشا مثل كسى كه هیچى از حرف هاى من و نشنیده گفت:

 

_چرا صدات انقدر آشناست؟

 

با این حرف ساشا قلبم لرزید و بغض مثل مهمون ناخونده راه گلوم رو بست.

 

اومدم از بغلش بیام بیرون كه نرم دستش و كشید به كمرم.

 

با صدای بمى گفت:

 

_بهراد كار داشت رفت آماده شید بریم شركت براى قرارداد.

 

سرى تكون دادم و سمت اتاق رفتم اما هنوز قلبم میزد و حس مى كردم دماى بدنم بالا رفته.

 

وارد اتاق شدم و به در تكیه دادم دستم و روى قلبم گذاشتم.

 

یعنى فهمید صداى من شبیه كیه؟ اصلا منو یادشه؟

 

از در فاصله گرفتم و سمت چمدونا رفتم.

 

 

باید شیك و آراسته وارد شركت مى شدم.

 

من اون ویدیاى ضعیف نیستم. من ویدا آریان برترین مدل سال هستم.

 

كت و شلوار مشكى و بلوز سفید یقه برگشته اى رو برداشتم. نگاهى به لباس انداختم، نیازى به اتو نداشت.

 

روى تخت گذاشتم و سریع دستى به صورتم كشیدم.

 

لباس هام و عوض كردم.

 

ادكلن فرانسویمو روى مچ هر دو دستم و زیرلاله ى گوشم زدم.

 

كفش هاى مشكى پاشنه دارم رو پوشیدم و كیف دستیمو برداشتم.

 

روبروى آینه ایستادم.

 

راضى از ظاهرم، كلاهم رو روى سرم گذاشتم از اتاق بیرون اومدم.

 

با قدم هاى محكم اما  با طنازى كه هر بیننده اى رو جذب می كرد سمت مبل رفتم.

 

ساشا از اتاقش بیرون اومد  لحظه اى نگاهى به سرتاپام انداخت. گفت:

 

_آماده هستید؟

 

-بله.

 

همراه ساشا از ساختمون بیرون اومدم.

رفت سمت پاركینگ و سوار ماشین مشكی رنگی شد.

 

دنده عقب اومد بیرون و جلوى پام نگه داشت.

 

در جلو رو باز كردم و سوار شدم.

 

بوى عطرش پیچید توى دماغم. عطرش و عوض نكرده بود و همون عطر…

 

رمان ویدیا, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۱:۳۰]

#پارت_۲۷۸

 

عطرش همون عطر یكسال پیش بود.

بدون اینكه بفهمه نفس عمیقى كشیدم و عطرشو بلعیدم.

 

حركت كرد.

گفت: شما قبلا ایران بودین؟

 

زیرچشمى نگاهى بهش انداختم گفتم: چطور؟

 

دستشو لبه ى پنجره ى ماشین گذاشت گفت: همینطورى.

 

دیگه حرفى نزدیم.

 

نگاهم رو به خیابون هاى تهران دوختم. هیچ فرقى نكرده بود.

 

ماشین و كنار شركت نگهداشت. با هم از ماشین پیاده شدیم.

 

سر بلند كردم و نگاهى به ساختمون شركت انداختم. همون ساختمون و همون نما.

 

با قدم هاى محكم و طناز هم گام با ساشا شدم.

 

وارد سالن اصلى شدیم.

 

كارمندا با دیدنمون از جاشون بلند شدن و نگاهشون رو به ما دوختن.

 

میدونستم شاهو رو به زودى میبینم.

از اینكه این مرد نفرت انگیز رو بعد از یكسال دارم میبینم كمی مى ترسیدم و استرس داشتم و هم اینكه قراره بازى رو شروع كنم هیجان.

 

بهراد از اتاقى بیرون اومد و با لبخند به سمت ما اومد.

 

با دیدنم گفت: سلام ویدا جان، به شركت ما خوش اومدى.

 

-ممنونم.

 

-ببخشید كه تنهات گذاشتم. كمى كار داشتم.

 

-ایرادى نداره.

 

دستشو سمت همون اتاقى كه ازش بیرون اومده بود گرفت

 

گفت: بفرمائید، همه چى آماده است.

 

با هر قدمى كه بر مى داشتم صداى پاشنه ى كفش هام انعكاس جالبى رو ایجاد كرده بود و حس قدرت و لذت به وجود آورده بودم.

 

بهراد در اتاق و باز كرد.

قلبم تند میزد.

میز گردى وسط اتاق بود و صندلى ها دور تا دورش.

 

چند تا زن و مرد نشسته بودن. با دیدن ما از جاشون بلند شدن.

 

بهزاد و بهرام و شناختم و مردى كه وقتى چرخید نگاهم به چشم های مشكی و نفرت انگیزش افتاد.

 

رمان ویدیا, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۱:۳۰]

#پارت_۲۷۹

 

لحظه اى خیره نگاهم شد.

 

بهراد پیش دستى كرد گفت:

 

_معرفى می كنم، خانوم ویدا آریان یكى از بهترین مدل ها و شاهو، بهزاد و بهرام زرین برادرام هستن.

 

 

خانوم طهماسب طراحمون، آقاى طلاچى شریکمون.

 

سرى تكون دادم گفتم:

 

_خیلى خوشبختم.

 

بهراد صندلى رو كشید عقب نشستم.

 

دقیقا رو به روى شاهو قرار داشتم.

 

ساشا در رأس مجلس نشست و پوشه ى جلوش و باز كرد نگاهى به پوشه انداخت.

 

 

نگاه خیره ى شاهو رو حس مى كردم كلى استرس گرفته بودم.

 

ساشا گفت:

 

_قرارداد رو بخونین و اگه قبول داشتین امضا كنین.

 

بهراد پوشه رو جلوم گذاشت نگاهى انداختم و امضا کردم.

 

ساشا خیلى جدی، چیزى كه براى اولین بار مى دیدم گفت:

 

_ قصد ما همكارى و پیشرفت هست همه می دونیم طى این یك سال چیزى به ور شكسته شدن شركت نمونده بود و با چنگ و دندون حفظش كردیم.

 

سرى تكون دادم.

 

 

یعنى چى شده این یك سال كه شركت رو به ورشكستگى رفته؟ خیلى سؤال ها داشتم اما برای هیچ كدومشون جوابى نداشتم.

 

كمى شاهو هم حرف زد و بعد از تموم شدن جلسه همراه خانوم طهماسب براى دیدن كارها رفتیم.

 

سالن بزرگى كه سراسر لباس بود با کنجکاوی دستى به لباس ها كشیدم.

بد نبود اما عالى هم نبودن.

 

چرخیدم برم كه با شاهو سینه به سینه شدم ترسیده قدمى به عقب برداشتم.

 

دروغه اگه بگم از این مرد و فكرهاى شیطانیش نمى ترسم.

 

لبخندى زد كه براى من زشت ترین لبخند دنیا بود.

 

گفت:

 

_ ترسوندمتون؟

 

_نه، چون یهو دیدمتون…

 

نذاشت ادامه بدم گفت:

 

_عذر می خوام. قصد ترسوندنتون رو نداشتم.

 

_خواهش می كنم ایرادى نداره.

 

_نظرتون راجع به لباس ها چیه؟

 

شونه اى بالا دادم.

 

_نظر خاصى ندارم بد نیستن اما بخوایم عالى باشه نه، اون چیزى كه من می خوام نیست.

 

رمان ویدیا, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۱:۳۰]

#پارت_۲۸۰

 

با تحسین ابرویى بالا داد گفت:

 

_واقعا باید به بهراد تبریك گفت ما دنبال آدمى مثل شما بودیم.

 

لبخندى زدم.

 

_بفرمایید براى نهار

 

باهاش هم قدم شدم اما تمام فكرم درگیر این بود تا كمى اطلاعات از این یكسالى كه نبودم بدونم اما نمى دونستم از كى باید بپرسم.

 

وارد سالن غذاخورى شدیم میز بزرگى براى رؤسا چیده بودن.

 

ساشا با دیدنمون اخمى كرد با پوزخند گفت:

 

_میبینم زود صمیمى شدین!

 

ابرویى بالا انداختم گفتم:

 

_آقاى زرین كمى راجع به كارها صحبت كردن.

 

ساشا سری تكون داد.

 

شاهو صندلى رو عقب كشید گفت:

 

_بفرمایید بانو، ساشا كمى عصبى هست.

 

ساشا سر بلند كرد نگاه تندى به شاهو انداخت شاهو دیگه حرفى نزد.

 

این وسط اتفاقى افتاده اما چى؟!

 

بهراد صندلى كناریم رو عقب كشید گفت:

 

 

_احساس غریبى نكن.

 

لبخندى زدم. بهراد كلا پسر خوب و مهربونى بود.

 

زیر چشمى نگاهى به ساشا انداختم به نظر كلافه مى اومد و اخمى میان ابروهاش جا خوش كرده بود.

 

بعد از صرف نهار دوباره راجع به كار صحبت كردیم واقعا خسته شده بودم بخصوص كه دیشب هم اصلا نتونسته بودم بخوابم.

 

آقاى طلاچی و خانم طهماسب رفتن.

 

بهراد گفت:

 

_ویدا جان یه لحظه؟

 

از جام بلند شدم و با هم به گوشه ى اتاق كنفرانس رفتیم.

 

_چیزى شده؟

 

_راستش چطور بگم؟

 

_راحت باش.

 

_خونه اى كه قرار بود توش ساكن باشى جور نشد.

 

_یعنى چی؟

 

این دست اون دست كرد.

 

_میدونم بدقول شدم اما باور كن نمیدونم چرا اینطورى شد میشه مدتى رو تو آپارتمان ساشا زندگى كنی خودم در اسرع وقت برات یه خونه جور مى كنم.

برگشت به پارت قبل

رفتن به پارت بعد